پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی)

بخش ۱۳

چنین دادخوانیم بر یزدگرد

وگرکینه خوانیم ازین هفت گرد

اگر خود نداند همی کین و داد

مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد

وگر گفت دینی همه بسته گفت

بماند همی پاسخ اندر نهفت

گرهیچ گنجست ای نیک رای

بیار ای و دل را به فردا مپای

که گیتی همی بر تو بر بگذرد

زمانه دم ما همی‌بشمرد

در خوردنت چیره کن برنهاد

اگر خود بمانی دهد آنک داد

مرا دخل و خرج ار برابر بدی

زمانه مرا چون برادر بدی

تگرگ آمدی امسال برسان مرگ

مرا مگر بهتر بدی از تگرگ

در هیزم و گندم و گوسفند

ببست این برآورده چرخ بلند

می‌آور که از روزمان بس نماند

چنین تا بود و برکس نماند

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۴

کس آمد به ماهوی سوری بگفت

که شاه جهان گشت با خاک جفت

سکوبا و قسیس و رهبان روم

همه سوگواران آن مرز و بوم

برفتند با مویه برنا و پیر

تن شاه بردند زان آبگیر

یکی دخمه کردند او رابه باغ

بلند و بزرگیش برتر ز راغ

چنین گفت ماهوی بدبخت و شوم

که ایران نبد پش ازین خویش روم

فرستاد تا هر که آن دخمه کرد

هم آنکس کزان کار تیمار خورد

بکشتند و تاراج کردند مرز

چنین بود ماهوی را کام و ارز

ازان پس بگرد جهان بنگرید

ز تخم بزرگان کسی را ندید

همان تاج با او بد و مهر شاه

شبان زاده را آرزو کردگاه

همه رازدارانش را پیش خواند

سخن هرچ بودش به دل در براند

به دستور گفت ای جهاندیده مرد

فراز آمد آن روز ننگ و نبرد

نه گنجست بامن نه نام و نژاد

همی‌داد خواهم سرخود بباد

بر انگشتری یزدگردست نام

به شمشیر بر من نگردند رام

همه شهر ایران ورا بنده بود

اگر خویش بد ار پراگنده بود

نخواند مرا مرد داننده شاه

نه بر مهرم آرام گیرد سپاه

جزین بود چاره مرا در نهان

چرا ریختم خون شاه جهان

همه شب ز اندیشه پر خون بدم

جهاندار داند که من چون بدم

بدو رای زن گفت که اکنون گذشت

ازین کار گیتی پر آواز گشت

کنون بازجویی همی کارخویش

که بگسستی آن رشتهٔ تار خویش

کنون او بدخمه درون خاک شد

روان ورا زهر تریاک شد

جهاندیدگان را همه گرد کن

زبان تیز گردان به شیرین سخن

چنین گوی کاین تاج انگشتری

مرا شاه داد از پی مهتری

چو دانست کامد ز ترکان سپاه

چوشب تیره‌تر شد مرا خواند شاه

مرا گفت چون خاست باد نبرد

که داند به گیتی که برکیست گرد

تواین تاج و انگشتری را بدار

بود روز کین تاجت آید به کار

مرانیست چیزی جزین در جهان

همانا که هست این ز تازی نهان

تو زین پس به دشمن مده گاه من

نگه دار هم زین نشان راه من

من این تاج میراث دارم ز شاه

به فرمان او بر نشینم به گاه

بدین چاره ده بند بد را فروغ

که داند که این راستست از دروغ

چوبشنید ماهوی گفتا که زه

تو دستوری و بر تو بر نیست مه

همه مهتران را ز لشکر بخواند

وزین گونه چندین سخنها براند

بدانست لشکر که این نیست راست

به شوخی ورا سر بریدن سزاست

یکی پهلوان گفت کاین کار تست

سخن گر درستست گر نادرست

چوبشنید بر تخت شاهی نشست

به افسون خراسانش آمد بدست

ببخشید روی زمین بر مهان

منم گفت با مهر شاه جهان

جهان را سراسر به بخشش گرفت

ستاره نظاره برو ای شگفت

به مهتر پسر داد بلخ و هری

فرستاد بر هر سوی لشکری

بد اندیشگان را همه برکشید

بدانسان که از گوهر او سزید

بدان را بهرجای سالار کرد

خردمند را سرنگونسارکرد

چو زیراندر آمد سر راستی

پدید آمد از هر سوی کاستی

چولشکر فراوان شد و خواسته

دل مرد بی تن شد آراسته

سپه را درم داد و آباد کرد

سر دوده خویش پرباد کرد

به آموی شد پهلو پیش رو

ابا لشکری جنگ سازان نو

طلایه به پیش سپاه اندرون

جهان دیده‌ای نام او گرستون

به شهر بخارا نهادند روی

چنان ساخته لشکری جنگجوی

بدو گفت ما را سمرقند و چاچ

بباید گرفتن بدین مهر و تاج

به فرمان شاه جهان یزدگرد

که سالار بد او بر این هفت گرد

ز بیژن بخواهم به شمشیر کین

کزو تیره شد بخت ایران زمین

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۵

چنین تا به بیژن رسید آگهی

که ماهوی بگرفت تخت مهی

بهر سوی فرستاد مهر و نگین

همی رام گردد برو بر زمین

کنون سوی جیحون نهادست روی

به پرخاش با لشکری جنگجوی

بپرسید بیژن که تاجش که داد

بروکرد گوینده آن کاریاد

بدو گفت برسام کای شهریار

چو من بردم از چاچ چندان سوار

بیاوردم از مرو چندان بنه

بشد یزدگرد از میان یک تنه

تو را گفته بد تخت زرین اوی

همان یارهٔ گوهر آگین اوی

همان گنج و تاجش فرستم به چاج

تو را باید اندر جهان تخت عاج

به مرو اندرون رزم کردم سه روز

چهارم چو بفروخت گیتی فروز

شدم تنگدل رزم کردم درشت

جفا پیشه ماهوی بنمود پشت

چو ماهوی گنج خداوند خویش

بیاورد بی‌رنج و بنهاد پیش

چوآگنده شد مرد بی‌تن به چیز

مرا خود تو گفتی ندیدست نیز

به مرو اندرون بود لشکر دوماه

به خوبی نکرد ایچ برمانگاه

بکشت او خداوند را در نهان

چنان پادشاهی بزرگ جهان

سواری که گفتی میان سپاه

همی‌برگذارد سر از چرخ ماه

ز ترکان کسی پیش گرزش نرفت

همی زو دل نامداران بگفت

چو او کشته شد پادشاهی گرفت

بدین گونه ناپارسایی گرفت

طلایه همی‌گوید آمد سپاه

نباید که بر ما بگیرند راه

چو بدخواه جنگی به بالین رسید

نباید تو را با سپاه آرمید

چنین گل به پالیز شاهان مباد

چو باشد نیاید ز پالیز یاد

چو بشنید بیژن سپه گرد کرد

ز ترکان سواران روز نبرد

ز قجقار باشی بیامد دمان

نجست ایچ‌گونه بره بر زمان

چونزدیک شهر بخارا رسید

همه دشت نخشب سپه گسترید

به یاران چنین گفت که اکنون شتاب

مدارید تا او بدین روی آب

به پیکار ما پیش آرد سپاه

مگر باز خواهیم زوکین شاه

ازان پس بپرسید کز نامدار

که ماند ایچ فرزند کاید به کار

جهاندار شه را برادر به دست

پسر گر نبود ایچ دختر به دست

که او را بیاریم و یاری دهیم

به ماهوی بر کامگاری دهیم

بدو گفت به رسام کای شهریار

سرآمد برین تخمهٔ بر روزگار

بران شهرها تازیان راست دست

که نه شاه ماند نه یزدان پرست

چو بشنید بیژن سپه برگرفت

ز کار جهان دست بر سرگرفت

طلایه بیامد که آمد سپاه

به پیکند سازد همی رزمگاه

سپاهی بکشتی برآمد ز آب

که از گرد پیدا نبود آفتاب

سپهدار بیژن به پیش سپاه

بیامد که سازد همی رزمگاه

چو ماهوی سوری سپه را بدید

تو گفتی که جانش ز تن برپرید

ز بس جوشن و خود و زرین سپر

ز بس نیزه و گر ز وچاچی تبر

غمی شد برابر صفی برکشید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۶

چو بیژن سپه را همه راست کرد

به ایرانیان برکمین خواست کرد

بدانست ماهوی و از قلبگاه

خروشان برفت ازمیان سپاه

نگه کرد بیژن درفشش بدید

بدانست کو جست خواهد گزید

به برسام فرمود کز قلبگاه

به یکسو گذار آنک داری سپاه

نباید که ماهوی سوری ز جنگ

بترسد به جیحون کشد بی‌درنگ

به تیزی ازو چشم خود برمدار

که با او دگرگونه سازیم کار

چو برسام چینی درفشش بدید

سپه را ز لشکر به یکسو کشید

همی‌تاخت تاپیش ریگ فرب

پر آژنگ رخ پر ز دشنام لب

مر او را بریگ فرب دربیافت

رکابش گران کرد و اندر شتافت

چو نزدیک ماهو برابر به بود

نزد خنجر او را دلیری نمود

کمربند بگرفت و او را ز زین

برآورد و آسان بزد بر زمین

فرود آمد و دست او را ببست

به پیش اندر افگند و خود برنشست

همانگه رسیدند یاران اوی

همه دشت ازو شد پر از گفت و گوی

ببرسام گفتند کاین را مبر

بباید زدن گردنش راتبر

چنین داد پاسخ که این راه نیست

نه زین تاختن بیژن آگاه نیست

همانگه به بیژن رسید آگهی

که آمد بدست آن نهانی رهی

جهانجوی ماهوی شوریده هش

پر آزار و بی‌دین خداوندکش

چو بشنید بیژن از آن شادشد

ببالید وز اندیشه آزاد شد

شراعی زدند از بر ریگ نرم

همی‌رفت ماهوی چون باد گردم

گنهکار چون روی بیژن بدید

خردشد ز مغز سرش ناپدید

شد از بیم همچون تن بی‌روان

به سر بر پراگند ریگ روان

بدو گفت بیژن که ای بدنژاد

که چون تو پرستار کس را مباد

چرا کشتی آن دادگر شاه را

خداوند پیروزی و گاه را

پدر بر پدر شاه و خود شهریار

ز نوشین روان در جهان یادگار

چنین داد پاسخ که از بدکنش

نیاید مگر کشتن و سرزنش

بدین بد کنون گردن من بزن

بینداز در پیش این انجمن

بترسید کش پوست بیرون کشد

تنش رابدان کینه در خون کشد

نهانش بدانست مرد دلیر

به پاسخ زمانی همی‌بود دیر

چنین داد پاسخ که ای دون کنم

که کین از دل خویش بیرون کنم

بدین مردی و دانش و رای و خوی

هم تاج وتخت آمدت آرزوی

به شمشیر دستش ببرید و گفت

که این دست را در بدی نیست جفت

چو دستش ببرید گفتا دو پا

ببرید تا ماند ایدر بجا

بفرمود تا گوش و بینیش پست

بریدند و خود بارگی برنشست

بفرمود کاین را برین ریگ گرم

بدارید تا خوابش آید ز شرم

منادیگری گرد لشکر بگشت

به درگاه هرخیمه‌ای برگذشت

که ای بندگان خداوند کش

مشورید بیهوده هرجای هش

چو ماهوی باد آنکه بر جان شاه

نبخشود هرگز مبیناد گاه

سه پور جوانش به لشکر بدند

همان هر سه با تخت و افسر بدند

همان جایگه آتشی بر فروخت

پدر را و هر سه پسر را بسوخت

از آن تخمهٔ کس در زمانه نماند

وگر ماند هرکو بدیدش براند

بزرگان بارن دوده نفرین کنند

سرازکشتن شاه پرکین کنند

که نفرین برو باد و هرگز مباد

که او را نه نفرین فرستد بداد

کنون زین سپس دور عمر بود

چو دین آورد تخت منبر بود

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱

چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد

به ماه سفندار مذ روز ارد

چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر

چو از گردش روز برگشت سیر

که باری نزادی مرا مادرم

نگشتی سپهر بلند از برم

به پرگار تنگ و میان دو گوی

چه گویم جز از خامشی نیست روی

نه روز بزرگی نه روز نیاز

نماند همی برکسی بر دراز

زمانه زمانیست چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

به یارای خوان و به پیمای جام

ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

اگر چرخ گردان کشد زین تو

سرانجام خاکست بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند

بس ایمن مشو بر سپهر بلند

که با پیل و با شیربازی کند

چنان دان که از بی‌نیازی کند

تو بیجان شوی او بماند دراز

درازست گفتار چندین مناز

تو از آفریدون فزونتر نه ای

چو پرویز باتخت و افسر نه ای

به ژرفی نگه کن که با یزدگرد

چه کرد این برافراخته هفت گرد

چو بر خسروی گاه بنشست شاد

کلاه بزرگی به سر برنهاد

چنین گفت کز دور چرخ روان

منم پاک فرزند نوشین روان

پدر بر پدر پادشاهی مراست

خور و خوشه و برج ماهی مراست

بزرگی دهم هر که کهتر بود

نیازارم آن راکه مهتر بود

نجویم بزرگی و فرزانگی

همان رزم و تندی و مردانگی

که برکس نماند همی زور و بخت

نه گنج و نه دیهیم شاهی نه تخت

همی نام جاوید باید نه کام

بینداز کام و برافراز نام

برین گونه تا سال شد بر دو هشت

همی ماه و خورشید بر سر گذشت

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۱۷

چو بگذشت سال ازبرم شست و پنج

فزون کردم اندیشهٔ درد و رنج

به تاریخ شاهان نیاز آمدم

به پیش اختر دیرساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان

نبشتند یکسر همه رایگان

نشسته نظاره من از دورشان

تو گفتی بدم پیش مزدورشان

جز احسنت از ایشان نبد بهره‌ام

بکفت اندر احسنتشان زهره‌ام

سربدره‌های کهن بسته شد

وزان بند روشن دلم خسته شد

ازین نامور نامداران شهر

علی دیلمی بود کوراست بهر

که همواره کارش بخوبی روان

به نزد بزرگان روشن روان

حسین قتیب است از آزادگان

که ازمن نخواهد سخن رایگان

ازویم خور و پوشش و سیم و زر

وزو یافتم جنبش و پای و پر

نیم آگه از اصل و فرع خراج

همی‌غلتم اندر میان دواج

جهاندار اگر نیستی تنگ دست

مرا بر سرگاه بودی نشست

چو سال اندر آمد به هفتاد ویک

همی زیر بیت اندر آرم فلک

همی گاه محمود آباد باد

سرش سبز باد و دلش شاد باد

چنانش ستایم که اندر جهان

سخن باشد از آشکار ونهان

مرا از بزرگان ستایش بود

ستایش ورا در فزایش بود

که جاوید باد آن خردمند مرد

همیشه به کام دلش کارکرد

همش رای و هم دانش وهم نسب

چراغ عجم آفتاب عرب

سرآمد کنون قصهٔ یزدگرد

به ماه سفندار مد روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتادبار

به نام جهانداور کردگار

چواین نامور نامه آمد ببن

ز من روی کشور شود پرسخن

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام

که تخم سخن من پراگنده‌ام

هر آنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ بر من کند آفرین

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۲

عمر سعد وقاس را با سپاه

فرستاد تا جنگ جوید ز شاه

چو آگاه شد زان سخن یزگرد

ز هر سو سپاه اندر آورد گرد

بفرمود تا پور هرمزد راه

به پیماید و بر کشد با سپاه

که رستم بدش نام و بیدار بود

خردمند و گرد و جهاندار بود

ستاره شمر بود و بسیار هوش

به گفتارش موبد نهاده دو گوش

برفت و گرانمایگان راببرد

هر آنکس که بودند بیدار و گرد

برین گونه تا ماه بگذشت سی

همی رزم جستند در قادسی

بسی کشته شد لشکر از هر دو سوی

سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی

بدانست رستم شمار سپهر

ستاره شمر بود و با داد و مهر

همی‌گفت کاین رزم را روی نیست

ره آب شاهان بدین جوی نیست

بیاورد صلاب و اختر گرفت

ز روز بلا دست بر سر گرفت

یکی نامه سوی برادر به درد

نوشت و سخنها همه یاد کرد

نخست آفرین کرد بر کردگار

کزو دید نیک و بد روزگار

دگر گفت کز گردش آسمان

پژوهنده مردم شود بدگمان

گنهکارتر در زمانه منم

ازی را گرفتار آهرمنم

که این خانه از پادشاهی تهیست

نه هنگام پیروزی و فرهیست

ز چارم همی‌بنگرد آفتاب

کزین جنگ ما را بد آید شتاب

ز بهرام و زهره‌ست ما را گزند

نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همان تیر و کیوان برابر شدست

عطارد به برج دو پیکر شدست

چنین است و کاری بزرگست پیش

همی سیر گردد دل از جان خویش

همه بودنیها ببینم همی

وزان خامشی برگزینم همی

بر ایرانیان زار و گریان شدم

ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت

دریغ این بزرگی و این فر و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان

ستاره نگردد مگر بر زیان

برین سالیان چار صد بگذرد

کزین تخمهٔ گیتی کسی نشمرد

ازیشان فرستاده آمد به من

سخن رفت هر گونه بر انجمن

که از قادسی تا لب جویبار

زمین را ببخشیم با شهریار

وزان سو یکی برگشاییم راه

به شهری کجاهست بازارگاه

بدان تا خریم و فروشیم چیز

ازین پس فزونی نجوییم نیز

پذیریم ما ساو و باژ گران

نجوییم دیهیم کند او ران

شهنشاه رانیز فرمان بریم

گر از ما بخواهد گروگان بریم

چنین است گفتار و کردار نیست

جز از گردش کژ پرگار نیست

برین نیز جنگی بود هر زمان

که کشته شود صد هژبر دمان

بزرگان که بامن به جنگ اندرند

به گفتار ایشان همی‌ننگرند

چو میروی طبری و چون ارمنی

به جنگ‌اند با کیش آهرمنی

چو کلبوی سوری و این مهتران

که گوپال دارند و گرز گران

همی سر فرازند که ایشان کیند

به ایران و مازنداران برچیند

اگرمرز و راهست اگر نیک و بد

به گرز و به شمشیر باید ستد

بکوشیم و مردی به کار آوریم

به ریشان جهان تنگ و تار آوریم

نداند کسی راز گردان سپهر

دگر گونه‌تر گشت برما به مهر

چو نامه بخوانی خرد را مران

بپرداز و بر ساز با مهتران

همه گردکن خواسته هرچ هست

پرستنده و جامهٔ برنشست

همی تاز تا آذر آبادگان

به جای بزرگان و آزادگان

همی دون گله هرچ داری زاسپ

ببر سوی گنجور آذرگشسپ

ز زابلستان گر ز ایران سپاه

هرآنکس که آیند زنهار خواه

بدار و به پوش و بیارای مهر

نگه کن بدین گردگردان سپهر

ازو شادمانی و زو در نهیب

زمانی فرازست و روزی نشیب

سخن هرچ گفتم به مادر بگوی

نبیند همانا مرانیز روی

درودش ده ازما و بسیار پند

بدان تا نباشد به گیتی نژند

گراز من بد آگاهی آرد کسی

مباش اندرین کار غمگین بسی

چنان دان که اندر سرای سپنج

کسی کو نهد گنج با دست رنج

چوگاه آیدش زین جهان بگذرد

از آن رنج او دیگری برخورد

همیشه به یزدان پرستان گرای

بپرداز دل زین سپنجی سرای

که آمد به تنگ اندرون روزگار

نبیند مرا زین سپس شهریار

تو با هر که از دودهٔ ما بود

اگر پیر اگر مرد برنا بود

همه پیش یزدان نیایش کنید

شب تیره او را ستایش کنید

بکوشید و بخشنده باشید نیز

ز خوردن به فردا ممانید چیز

که من با سپاهی به سختی درم

به رنج و غم و شوربختی درم

رهایی نیابم سرانجام ازین

خوشا باد نوشین ایران زمین

چو گیتی شود تنگ بر شهریار

تو گنج و تن و جان گرامی مدار

کزین تخمهٔ نامدار ارجمند

نماندست جز شهریار بلند

ز کوشش مکن هیچ سستی به کار

به گیتی جزو نیستمان یادگار

ز ساسانیان یادگار اوست بس

کزین پس نبینند زین تخمهٔ کس

دریغ این سر و تاج و این مهر و داد

که خواهدشد این تخت شاهی بباد

تو پدرود باش و بی‌آزار باش

ز بهر تن شه به تیمار باش

گراو رابد آید تو شو پیش اوی

به شمشیر بسپار پرخاشجوی

چو با تخت منبر برابر کنند

همه نام بوبکر و عمر کنند

تبه گردد این رنجهای دراز

نشیبی درازست پیش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر

ز اختر همه تازیان راست بهر

چو روز اندر آید به روز دراز

شود ناسزا شاه گردن فراز

بپوشد ازیشان گروهی سیاه

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

به رنج یکی دیگری بر خورد

به داد و به بخشش همی‌ننگرد

شب آید یکی چشمه رخشان کند

نهفته کسی را خروشان کند

ستانندهٔ روزشان دیگرست

کمر بر میان و کله بر سرست

ز پیمان بگردند وز راستی

گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگجوی

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن آن ازین

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر

پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بندهٔ بی‌هنر شهریار

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانماند وفا

روان و زبانها شود پر جفا

از ایران وز ترک وز تازیان

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

سخنها به کردار بازی بود

همه گنجها زیر دامن نهند

بمیرند و کوشش به دشمن دهند

بود دانشومند و زاهد به نام

بکوشد ازین تا که آید به کام

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

که شادی به هنگام بهرام گور

نه جشن ونه رامش نه کوشش نه کام

همه چارهٔ ورزش و ساز دام

پدر با پسر کین سیم آورد

خورش کشک و پوشش گلیم آورد

زیان کسان از پی سود خویش

بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید

نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد

کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته

شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد

دهن خشک و لبها شده لاژورد

که تامن شدم پهلوان از میان

چنین تیره شد بخت ساسانیان

چنین بی‌وفا گشت گردان سپهر

دژم گشت و ز ما ببرید مهر

مرا تیز پیکان آهن گذار

همی بر برهنه نیاید به کار

همان تیغ کز گردن پیل و شیر

نگشتی به آورد زان زخم سیر

نبرد همی پوست بر تازیان

ز دانش زیان آمدم بر زیان

مرا کاشکی این خرد نیستی

گر اندیشه نیک و بد نیستی

بزرگان که در قادسی بامنند

درشتند و بر تازیان دشمنند

گمانند کاین بیش بیرون شود

ز دشمن زمین رود جیحون شود

ز راز سپهری کس آگاه نیست

ندانند کاین رنج کوتاه نیست

چو برتخمهٔ‌یی بگذرد روزگار

چه سود آید از رنج و ز کارزار

تو را ای برادر تن آباد باد

دل شاه ایران به تو شاد باد

که این قادسی گورگاه منست

کفن جوشن و خون کلاه منست

چنین است راز سپهر بلند

تو دل را به درد من اندر مبند

دو دیده زشاه جهان برمدار

فدی کن تن خویش در کارزار

که زود آید این روز آهرمنی

چو گردون گردان کند دشمنی

چو نامه به مهر اندر آورد گفت

که پوینده با آفرین باد جفت

که این نامه نزد برادر برد

بگوید جزین هرچ اندر خورد

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۳

فرستادهٔ نیز چون برق و رعد

فرستاد تازان به نزدیک سعد

یکی نامه‌ای بر حریر سپید

نویسنده بنوشت تابان چوشید

به عنوان بر از پور هرمزد شاه

جهان پهلوان رستم نیک خواه

سوی سعد و قاص جوینده جنگ

جهان کرده بر خویشتن تار و تنگ

سرنامه گفت از جهاندار پاک

بباید که باشیم با بیم و باک

کزویست بر پای گردان سپهر

همه پادشاهیش دادست و مهر

ازو باد بر شهریار آفرین

که زیبای تاجست و تخت و نگین

که دارد به فر اهرمن راببند

خداوند شمشیر و تاج بلند

به پیش آمد این ناپسندیده کار

به بیهوده این رنج و این کارزار

به من بازگوی آنک شاه تو کیست

چه مردی و آیین و راه تو چیست

به نزد که جویی همی دستگاه

برهنه سپهبد برهنه سپاه

بنانی تو سیری و هم گرسنه

نه پیل و نه تخت و نه بارو بنه

به ایران تو را زندگانی بس است

که تاج و نگین بهر دیگر کس است

که با پیل و گنجست و با فروجاه

پدر بر پدر نامبردار شاه

به دیدار او بر فلک ماه نیست

به بالای او بر زمین شاه نیست

هر آن گه که در بزم خندان شود

گشاده لب و سیم دندان شود

به بخشد بهای سر تازیان

که بر گنج او زان نیاید زیان

سگ و یوز و بازش ده و دو هزار

که با زنگ و زرند و با گوشوار

به سالی هم دشت نیزه وران

نیابند خورد از کران تا کران

که او را به باید به یوز و به سگ

که در دشت نخچیر گیرد به تگ

سگ و یوز او بیشتر زان خورد

که شاه آن به چیزی همی‌نشمرد

شما را به دیده درون شرم نیست

ز راه خرد مهر و آزرم نیست

بدان چهره و زاد و آن مهر و خوی

چنین تاج و تخت آمدت آرزوی

جهان گر بر اندازه جویی همی

سخن بر گزافه نگویی همی

سخن گوی مردی بر مافرست

جهاندیده و گرد و زیبافرست

بدان تا بگوید که رای تو چیست

به تخت کیان رهنمای تو کیست

سواری فرستیم نزدیک شاه

بخواهیم ازو هرچ خواهی بخواه

تو جنگ چنان پادشاهی مجوی

که فرجام کارانده آید بروی

نبیره جهاندار نوشین روان

که با داد او پیرگردد جوان

پدر بر پدر شاه و خود شهریار

زمانه ندارد چنو یادگار

جهانی مکن پر ز نفرین خویش

مشو بد گمان اندر آیین خویش

به تخت کیان تا نباشد نژاد

نجوید خداوند فرهنگ و داد

نگه کن بدین نامهٔ پندمند

مکن چشم و گوش و خرد را ببند

چو نامه به مهر اندر آمد به داد

به پیروز شاپور فرخ نژاد

بر سعد وقاص شد پهلوان

از ایران بزرگان روشن روان

همه غرقه در جوشن و سیم و زر

سپرهای زرین و زرین کمر

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۴

چو بشنید سعد آن گرانمایه مرد

پذیره شدش با سپاهی چو گرد

فرود آوریدندش اندر زمان

بپرسید سعد از تن پهلوان

هم از شاه و دستور و ز لشکرش

ز سالار بیدار و ز کشورش

ردا زیر پیروز بفگند و گفت

که ما نیزه و تیغ داریم جفت

ز دیبا نگویند مردان مرد

ز رز و ز سیم و ز خواب و ز خورد

گرانمایه پیروزنامه به داد

سخنهای رستم همی‌کرد یاد

سخنهاش بشنید و نامه بخواند

دران گفتن نامه خیره بماند

بتازی یکی نامه پاسخ نوشت

پدیدار کرد اندرو خوب و زشت

ز جنی سخن گفت وز آدمی

ز گفتار پیغمبر هاشمی

ز توحید و قرآن و وعد و وعید

ز تأیید و ز رسمهای جدید

ز قطران و ز آتش و ز مهریر

ز فردوس وز حور وز جوی شیر

ز کافور منشور و ماء معین

درخت بهشت و می و انگبین

اگر شاه بپذیرد این دین راست

دو عالم به شاهی و شادی وراست

همان تاج دارد همان گوشوار

همه ساله با بوی و رنگ و نگار

شفیع از گناهش محمد بود

تنش چون گلاب مصعد بود

بکاری که پاداش یابی بهشت

نباید به باغ بلا کینه کشت

تن یزدگرد و جهان فراخ

چنین باغ و میدان و ایوان وکاخ

همه تخت گاه و همه جشن و سور

نخرم به دیدار یک موی حور

دو چشم تو اندر سرای سپنج

چنین خیره شد از پی تاج و گنج

بس ایمن شدستی برین تخت عاج

بدین یوز و باز و بدین مهر و تاج

جهانی کجا شربتی آب سرد

نیرزد دلت را چه داری به درد

هرآنکس که پیش من آید به جنگ

نبیند به جز دوزخ و گور تنگ

بهشتست اگر بگروی جای تو

نگر تا چه باشد کنون رای تو

به قرطاس مهر عرب برنهاد

درود محمد همی‌کرد یاد

چو شعبه مغیره بگفت آن زمان

که آید بر رستم پهلوان

ز ایران یکی نامداری ز راه

بیامد بر پهلوان سپاه

که آمد فرستاده‌ای پیروسست

نه اسپ و سلیح و نه چشمی درست

یکی تیغ باریک بر گردنش

پدید آمده چاک پیراهنش

چورستم به گفتار او بنگرید

ز دیبا سراپردهٔ برکشید

ز زربفت چینی کشیدند نخ

سپاه اندر آمد چو مور و ملخ

نهادند زرین یکی زیرگاه

نشست از برش پهلوان سپاه

بر او از ایرانیان شست مرد

سواران و مردان روز نبرد

به زر بافته جامه‌های بنفش

بپا اندرون کرده زرینه کفش

همه طوق داران با گوشوار

سرا پرده آراسته شاهوار

چو شعبه به بالای پرده سرای

بیامد بران جامه ننهاد پای

همی‌رفت برخاک برخوار خوار

ز شمشیر کرده یکی دستوار

نشست از بر خاک و کس را ندید

سوی پهلوان سپه ننگرید

بدو گفت رستم که جان شاددار

بدانش روان و تن آباد دار

بدو گفت شعبه که ای نیک نام

اگر دین پذیری شوم شادکام

بپیچید رستم ز گفتار اوی

بروهاش پرچین شد و زرد روی

ازو نامه بستد بخواننده داد

سخنها برو کرد خواننده یاد

چنین داد پاسخ که او رابگوی

که نه شهریاری نه دیهیم جوی

ندیده سرنیزه‌ات بخت را

دلت آرزو کرد مر تخت را

سخن نزد دانندگان خوارنیست

تو را اندرین کار دیدار نیست

اگر سعد با تاج ساسان بدی

مرا رزم او کردن آسان بدی

ولیکن بدان کاخترت بی‌وفاست

چه گوییم کامروز روز بلاست

تو را گر محمد بود پیش رو

بدین کهن گویم از دین نو

همان کژ پرگار این گوژپشت

بخواهد همی‌بود با ما درشت

تو اکنون بدین خرمی بازگرد

که جای سخن نیست روز نبرد

بگویش که در جنگ مردن بنام

به اززنده دشمن بدو شادکام

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...

بخش ۵

بفرمود تابرکشیدند نای

سپاه اندر آمد چو دریا ز جای

برآمد یکی ابر و برشد خروش

همی کر شد مردم تیزگوش

سنانهای الماس در تیره گرد

چو آتش پس پردهٔ لاژورد

همی نیزه بر مغفر آبدار

نیامد به زخم اندرون پایدار

سه روز اندر آن جایگه جنگ بود

سر آدمی سم اسپان به سود

شد ازتشنگی دست گردان ز کار

هم اسپ گرانمایه از کارزار

لب رستم از تشنگی شد چو خاک

دهن خشک و گویا زبان چاک چاک

چو بریان و گریان شدند از نبرد

گل تر به خوردن گرفت اسپ و مرد

خروشی بر آمد به کردار رعد

ازین روی رستم وزان روی سعد

برفتند هر دو ز قلب سپاه

بیکسو کشیدند ز آوردگاه

چو از لشکر آن هر دو تنها شدند

به زیر یکی سرو بالا شدند

همی‌تاختند اندر آوردگاه

دو سالار هر دو به دل کینه خواه

خروشی برآمد ز رستم چو رعد

یکی تیغ زد بر سر اسپ سعد

چواسپ نبرد اندرآمد به سر

جدا شد ازو سعد پرخاشخر

بر آهیخت رستم یکی تیغ تیز

بدان تا نماید به دو رستخیز

همی‌خواست از تن سرش رابرید

ز گرد سپه این مران را ندید

فرود آمد از پشت زین پلنگ

به زد بر کمر بر سر پالهنگ

بپوشید دیدار رستم ز گرد

بشد سعد پویان به جای نبرد

یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی

که خون اندر آمد ز تارک بروی

چو دیدار رستم ز خون تیره شد

جهانجوی تازی بدو چیره شد

دگر تیغ زد بربر و گردنش

به خاک اندر افگند جنگی تنش

سپاه از دو رویه خودآگاه نه

کسی را سوی پهلوان راه نه

همی‌جست مر پهلوان را سپاه

برفتند تا پیش آوردگاه

بدیدندش از دور پر خون و خاک

سرا پای کردن به شمشیر چاک

هزیمت گرفتند ایرانیان

بسی نامور کشته شد در میان

بسی تشنه بر زین بمردند نیز

پر آمد ز شاهان جهان را قفیز

سوی شاه ایران بیامد سپاه

شب تیره و روز تازان به راه

به بغداد بود آن زمان یزدگرد

که او را سپاه اندآورد گرد

...

0
پادشاهی یزدگرد (شاهنامه فردوسی) نظر دهید...