ترکیب‌بندهای قاآنی

شمارهٔ ۱۴ – وله ایضاً

‌غُرّهٔ شوال شد طرّهٔ دلدار کو

تهنیت عید را ساغر سرشار کو

آن می باقی چه شد آن بت ساقی چه شد

رطل عراقی چه شد خانهٔ خمّار کو

بادهٔ صهبا کجاست سادهٔ زیبا کجاست

آن بط و مینا کجاست آن بت و زنّار کو

معنی طامات چیست زهد و کرامات چیست

این همه اثبات چیست آن همه انکار کو

عهدِ خَلَق شد بعید بهر شگون را بعید

ز آیت بخت سعید مدح جهاندار کو

ماه منوچهر چهر شاه فریدون نژاد

خسرو پاکیزه مهرداور با عدل و داد

ساقیکا می بیار مطربکا نی بزن

هی تو دمادم بده هی تو پیاپی بزن

ساغر می می‌بنوش نالهٔ نی می‌نیوش

چند نشینی خموش هی بخور و هی بزن

دور زمستان رسید عهد شبستان رسید

نوبت مستان رسید می بخور و نی بزن

فصل دی است ای نگار بادهٔ گلگون بیار

یک تنه چون نوبهار بر سپه دی بزن

حضرت دارا بجو مدحت دارا بگو

طعنه هم از بخت او بر جم و بر کیّ بزن

فصل ادب اصل جود صدر هدی روی دین

خازن گنج وجود خواجهٔ چرخ برین

ای صنم سرخ لب روزه ترا زرد کرد

جفت بدی با طرب روزه ترا فرد کرد

بود دلت‌‌ گرم عیش روزه برانگیخت جیش

گرم در آمد به طیش عیش ترا سرد کرد

روزه به‌ صد توش و تاب کرد به‌‌ گیتی شتاب

یک تنه چون آفتاب با همه ناورد کرد

از تن جانها به درد روزه برانگیخت گرد

آنچه به نامرد و مرد می‌نتوان کرد کرد

خیز و به‌ شادی‌‌ گرای مدحت‌ خسرو سرای

مدحت او را خدای داروی هر درد کرد

آنکه به هنگام رزم سخره کند پیل را

دست جوادش‌ به بزم طعنه زند نیل را

آنکه بود روزگار ریزه‌خور خوان او

هرکه به جز کردگار شاکر احسان او

بحر ز جودش نمی دهر ز عمرش دمی

وز دل و جان عالمی تابع فرمان او

ساحت کویش‌ حرم خلق نکویش ارم

خازن گنج کرم دست دُر افشان او

تیغ وی اندر وغا هست یکی اژدها

خفته مرگ فجا در بن دندان او

هوش هژبران برم زهرهٔ شیران درم

جون به زبان آورم وقعهٔ گرگان او

چون به وغا داد دست لشکر منصور را

پای تهور شکست دشمن مقهور را

ای ملک مُلک‌ بخش ملک تو معمور باد

در غمرات خطر خصم تو مغمور باد

تا که چمد مهر و ماه تا گذرد سال و ماه

در ره دین اله سعی تو مشکور باد

هرکه ز مهرت بعید جانش مبادا سعید

وز المش صبح عید چون شب دیجور باد

نیک بود حال تو سعد بود فال تو

وز تو و اقبال تو چشم بدان دور باد

مکنت تو پایدار دولت تو برقرار

وز کرم کردگار سعی تو موفور باد

تاکه چمد آسمان ملک به کام تو باد

ملک زمین و زمان جمله به نام تو باد

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۳ – وله ایضاً

ای کرده سیه چشم تو تاراج دل و جان

از فتنهٔ ترک تو جهانی شده ویران

کی با تن سهراب کند خنجر رستم

کاری که کند با دلم آن خنجر مژگان

آشفته مکن چون دل من کار جهانی

بر باد مده یعنی آن زلف پریشان

از گوی زنخدانت و چوگان سر زلف

آسیمه سرم دایم چون گوی ز چوگان

از گریهٔ من نرم نگردد دل سختت

هرگز نکند باران تاثیر به سندان

چون نقطه و چون موی شد از غم تن و جانم

در فهم میان و دهنت ای بت خندان

بر وهم میان تو نهادستی تهمت

بر هیچ دهان تو ببستستی بهتان

بر و هم کسی هیچ ندیدم که کمر بست

وز هیچ بیفشانده کسی گوهر غلطان

سروی تو و غیر از تو از آن چهرهٔ رنگین

بر سرو ندیدم که کسی بست گلستان

زلف تو کمندست و دو صد یوسف دل را

آویخته دارد ز بر چاه زنخدان

بر یاد لب لعل تو ای گفت تو لؤلؤ

تا کی همی از جزع فرو ریزم مرجان

در خوبی تو نقصان یک موی نبینم

اینست که با مهر کست روی نبینم

بی‌ روی تو در شام فراق ای بت ارمن

آهم ز فلک بگذرد و اشک ز دامن

پیش نظرم نقش جمال تو مصور

هرجا نگرم بام و در و خانه و برزن

ای فتنهٔ عالم چه بلایی تو که شهری

گشت از تو ندیم ندم و همدم شیون

از جوشن جان درگذرد تیر نگاهت

هرگه به رخ آرایی آن زلف چو جوشن

از دوستیت آنچه به من آمده هرگز

نامد به فرامرز یل ازکینهٔ بهمن

پیدا ز عذار تو بود لاله به خروار

پنهان ز بازار تو بود نقره به خرمن

از لالهٔ تو رفته مرا خاری در پا

از نقرهٔ تو مانده مرا باری بر تن

زین بار مرا کاسته چون که تن چون کوه

زان خار مرا آمده دل روزن روزن

باریک‌تر از رشتهٔ سوزن بود آن لب

سودای توام پیشه بود عشق توام فن

با اینهمه‌ام دیدن روی تو پری‌شان

با اینهمه‌ام جستن وصل تو پریون

چون می‌نگرم بستن با دست به چنبر

چون می‌شمرم سودن آبست به هاون

هیهات که از وصل تو من طرف نبندم

از دیده به رخ گر همه شنگرف ببندم

ای زلف تو پر حلقه‌تر از جوشن داود

ای روی تو تابنده‌تر از آتش نمرود

با جام و قدح زین‌ سپسم عمر شود صرف

بگزیدم چون مشرب آن لعل می‌آلود

ای سیمبر از جای فزا خیز و فروریز

در ساغر زرین یکی آن آتش بی‌دود

پیش آر می و جام به رغم غم دیرین

بی‌داروی می درد مرا نبود بهبود

ز آن می که از آن هر دل غمگین شد خرم

زآن می که از آن خاط‌ر پژمان شد خشنود

می سیرت و هنجار حکیمست و تو دانی

بیهوده حکیم این همه اصرار نفرمود

با دختر زر تا نبود کس را سودا

هیهات که برگیرد ازکار جهان سود

ز آن باده که تابنده‌تر از چهر ایازست

درده که شود عاقبت کارم محمود

مقصود من از باده تویی بو که به مستی

آورد توان بوسه زنم بر رخ مقصود

از بوسه تو با من ز چه‌رو بخل بورزی

از اشک چون من با تو نورزم بمگر جود

بردی به فسون دل زکف عشق‌پرستان

دستان تو ای بس که بگویند به دستان

ای تنگتر از سینهٔ عشاق دهانت

باریکتر از فکر خردمند میانت

همسنگ قلل شد غمم از فکر سرینت

همراز عدم شد تنم از عشق دهانت

صد خار جفا در دلم از حسرت بشکست

آن باغ که شد تعبیه بر سرو روانت

قد تو بود تیر و کمان ‌آسا ابروت

من جفته قد از حسرت آن تیر و کمانت

بگرفته سنان ترک نگاه تو مژگان

می بگذرد از جوشن جان نوک سنانت

با آنکه خورد خون جهان خاتم لعلت

در زیر نگین آمده ملک دو جهانت

دیگر به پشیزی نخرم سرو چمن را

گردد سوی ما مایل اگر سرو چمانت

حسنی نه که آن را تو دل آزار نداری

صد حیف که پروای دل‌ زار نداری

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۲ – در ستایش والی یزد علی‌خان خلف امیر حسین‌خان نظام‌الدوله

بالای تو سروست نه یک باغ نهالست

ابروی تو طاقست نه یک جفت هلالست

زلف تو شبست آن نه شبستان فراقست

روی تو گلست آن نه گلستان وصالست

یک زوج غزالست دو چشم تو نه حاشا

یک زوج کدامست که یک فوج غزالست

آن خلعت دیباست نه بل طلعت زیباست

آن دام خیالست نه بل دانهٔ خالست

مویست میان تو نه مو محض گمانست

هیچست دهان تو بلی صرف خیالست

گلگونه نخواهد رخ گلگون تو زنهار

گلگونه روا نیست برآن گونه که آلست

رخسار تو تشنه است به دل بردن ما نه

دلهاست بر او تشنه که او آب زلالست

حسن تو به سرحد کمالست نه حاشا

گامی دو سه بالا ترگ از حد کمالست

سرخط جداییست خط سبز تو زنهار

سرخط خداییست که این حد جمالست

گویی که‌ خوری باده بلی این چه حدیثست

پرسی که دهم بوسه نعم این چه سوالست

تا روی تو پیرامن موی تو ندیدم

اقرار نکردم که ملک را پر و بالست

غمگین مشو ار وصف جمال تو نکردم

کز وصف تو میر جهان ناطقه لالست

میری که بود حافظ زندان سکندر

وز حکم مَلک مُلک سلیمانش مسخر

روی تو بهارست نگارا نه بهشتست

همشیرهٔ حورست نه فرزند فرشته است

در طینت تو کرده خدا دل عوض گل

وانگه به دل آب به مهتاب سرشته اس

زلف تو عبیرست نه عودست نه دودست

جعد تو کمندست نه‌بندست نه‌رشته است

روی تو رسیدست به سرحد نکویی

نی نی که‌از آن‌حد قدمی چندگذشته است

بیناست خرد لیکن در عشق توکورست

زیباست بهشت اما با حس‌ تو زشتست

زلفین توگر تیره نماید عجبی نیست

کز تابش‌ خورشید جمال تو برشته است

باید که ز خط حسن تو بیرون ننهد پای

من‌ خوانده‌ام آن‌ خط که به ‌روی تو نوشته است

در عهد تو خورشید کس از سایه نداند

کاو نیز شب و روز به ‌دنبال تو گشته است

در بزم تو ره ‌نیست ز بس خسته که بستست

در کوی تو جانیست ز بس کشته که پشته است

گویی که خدا چون دل بدخواه خداوند

در طینت تو تخم وفا هیچ نکشته است

آن کس که به دل مهر خداوند ندارد

بالله که علاجی به جز از بند ندارد

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۱ – در ستایش شاهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

برشد سپیده‌دم چو ازین دشت لاجورد

مانندگردباد یکی طشت گردگرد

مانند عنکبوتی زرّین که بر تند

برگنبدی بنفش همه تارهای زرد

یا نقشبندی از زر محلول برکشد

جنبنده خار پشتی بر لوح لاجورد

برجستم و دوگانه کردم یگانه را

با آنکه جفت نیست سزاوار ذات فرد

می ‌خواستم ز ساقی زد بانگ کای حکیم

در روز آفتاب ننوشد شراب مرد

گفتم تو آفتابی و هرجا تو با منی

روزست پس نباید اصلاً شراب خورد

گفتا گلی بباید و ابری به روز می

گفنم سرشک بنده سحاب و رخ تو ورد

خندید نرم نرمک و گفتا به زیر لب

کاین رند پارسی را نتوان مجاب کرد

القصه‌همچو لعل خودا-‌ن طفل خردسال

آورد لاله رنگ میی پیر و سالخورد

بنشست و داد و خوردم و بهرکنار و بوس

با آن صنم فتادم درکشتی و نبرد

من می‌ربودم از لب او بوسهای گرم

او می کشید در رخ من آههای سرد

میر‌‌فت و همچو مینا مستانه می‌‌گریست

چون جام باده با دل یرخون ز روی درد

کای عضو عضو پیکرت از فرق تا قدم

بگشوده چشم شهوت چون کعبتین نرد

تاکی هوای عشرت مدح ملک سرای

پیری بساط صحبت اطفال در نورد

برخیز و مدحتی به سزا گوی شاه را

تا آوری به وجد و طرب مهر و ماه را

تاکی غم بهار و غم دی خوریم ما

یک چند جای غم به اگر می خوریم ما

نز تخمهٔ بهار و نه از دودهٔ دییم

از چه غم بهار و غم دی خوریم ما

دانیم رفته ناید وز سادگی هنوز

هرچیز می‌رود غمش از پی خوریم ما

در پای خم بیا بنشانیم گلرخی

کاو هی پیاله پر کند و هی خوریم ما

بوسیم پستهٔ لب و بادام چشم او

تا نقل و می زچشم و لب وی خوریم ما

رنجیده شیخ ازینکه نهان باده می‌خوریم

رنجش چرا به بانگ دف و نی خوریم ما

گویند عمر طی شود از می حذر کنید

از وجد آنکه عمر شود طی خوریم ما

می چونکه یادگار جم وکی بود بیار

جامی که تا به یاد جم و کی خوریم ما

درکام بر نفس ره آمد شدن نماند

از بس که جام باده پیاپی خوریم ما

ساغر هنوز بر لب ما هم ز شوق می

گوییم لحظه لحظه که می کی خوریم ما

زاینده رود آبش اگر می‌شود کمست

یک روز اگر صبوحی در جی خوریم ما

ما را خیال خدمت شه مست می کند

نه این دو من شراب که در ری خوریم ما

شاه جهان محمد شه آسمان جود

اکسیر عقل جوهر دانش جهان جود

ای زلف سنبلی تو که برگل شکفته‌ای

یا اژدری سیاه که برگنج خفته‌ای

بر شاخ گل بنفشه ندیدم که بشکفد

اینک بنفشه‌ای تو که بر گل شکفته‌ای

بر نار تفته دستهٔ سنبل کسی نکشت

یک دسته سنبلی تو که برنار تفته‌ای

بر نار کفته حقهٔ عنبر کسی نبست

یک حقه عنبری تو که بر نار کفته‌ای

دیدم ز دور در رخ تو آتشین دو شب

پنداشتم که جنگل آتش گرفته‌ای

بازی و پرده بر رخ خورشید بسته‌ای

زاغی و شاهباز به شهپر نهفته‌ای

نمرودی ازجفا نه که ریحان خط گواست

بر اینکه تو خلیلی و در نار رفته‌ای

چون دود و چون شبه سیهی و دل مرا

چون نار تفته‌ای و چو الماس سفته‌ای

چیزی ندانمت به جز از سایه بر زمین

از بهر آنکه کاسف ماه دو هفته‌ای

پر فرشته‌ای ز چه آلوده‌ای به گرد

مانا که خاک راه شهنشاه رُفته‌ای

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۰ – وله ایضاً

ای زلف نگار من از بس که پریشانی

سرتا به قدم مانا سامان مرا مانی

چون زنگیکی عریان زانو به زنخ برده

در تابش مهر اندر بنشسته و عریانی

هندو چو سپارد جان در آذرش اندازند

تو به‌آتش‌سوزان‌در چون‌هندوی بیجانی

افعی‌زده را مانی از بس که به‌خود پیچی

با آنکه تو خود از شکل ‌چون افعی پیچانی

افعی به بهار اندر از خاک برآرد سر

زآن چهر بهار آیین زین روی گرایانی

بسیار به شب کژدم از لانه برون آید

تو کژدمی و پیوست در روز نمایانی

آن چهره بدین خوبی ‌آشوب جهانستی

گویند بهشتی‌هست گر هست همانستی

زی کوی مغان ما راگاهی دو سه می‌باید

وز چنگ مغان ما را جامی دوسه می‌باید

دیوانه و ژولیده آشفته و شوریده

مشتاق نکویان را نامی دو سه می‌باید

زهاد ریایی را انکار بود از می

بر گردن این خامان خامی دو سه می‌باید

چشم بد بدخواهان از هرطرفی بازست

بر چهر نگار از نیل لامی دو سه می‌باید

در جان و دل و دیده جاکرده خیال دوست

آن طایر قدسی را با می دو سه می‌باید

از تاک به خم و زخم در شیشه از آن در جام

دوشیزهٔ صهبا را مامی دو سه می‌باید

زلف و خط و‌گیسو را زیب رخ جانان بین

وان صبح همایون را شامی دو سه می‌باید

خواهی شودت ای دل کام دو جهان حاصل

زی بارگه خسروگامی دو سه می‌باید

شاهی که بر او ختمست آیات جهانداری

و آمد به صفت رایش مرآت جهانداری

من بندهٔ خاقانم از دهر نیندیشم

تریاق به کف دارم از زهر نیندیشم

گر چرخ زند ناچخ ور دهرکشد خنجر

از چرخ نپرهیزم وز دهر نیندیشم

دوشیزهٔ صهبا را من عقد بخواهم بست

مهرش همه گر جانست از مهر نیندیشم

گر تیغ کشد خورشید ور قهرکند بهرام

زان تیغ نتابم رو زان قهر نیندیشم

شهری به‌خلاف من گر تبغ کشدچون بید

با حرز ولای آن زان شهر نیندیشم

چون نی ز فلک باکم بادیست کرهٔ خاکم

در بحر زنم غوطه از نهر نیندیشم

شاهی که ولای او داروی غمانستی

دست گهر انگیزش آشوب عمانستی

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۹ – در بعضی از فتوحات شاهزاده شجاع‌السلطنه گوید

خلق موتی را همین تنها نه احیا ساختند

هر گیاهی را ز شادی خضر گویا ساختند

در هوای مهرگان هنگامه را کردند گرم

نوشدارویی برای دفع سرما ساختند

تا شود صادر به هر ملکی مسرت قدسیان

ز آفتاب و آسمان توقیع و طغرا ساختند

در ترازو از پی سنجیدن وزن نشاط

کفهٔ جان را پر از کیل تمنا ساختند

ای عجبتر آنکه بی‌تأثیر نفس ناطقه

آنچه در خورد بهار از صنع والا ساختند

از پی تفریح جان‌ها ساقیان سیم‌ساق

بدر ساغر را پر از خورشید صهبا ساختند

یا ید بیضای موسای کلیم‌الله را

مشرق اشراق نور طور سینا ساختند

بهر دفع ساحران غصه و غم گلرخان

از سر زلف سیه ثعبان موسی ساختند

در خط و قد و خد و زلف پریرویان شهر

سنبل و سرو و گل و ریحان بویا ساختند

همچو مریخ از هلال تیغ دژخیمان شاه

خصم جوزن را به میزان شکل جوزا ساختند

شرزه شیر بیشهٔ مردی شجاع‌السلطنه

کز هراسش خون خورد ارغنده شیر ارژنه

بوالعجب هنگامه ای خلق جهان آراستند

طرفه جشنی جانفزا پیر و جوان آراستند

گر نشد بیت‌الشرف بیت‌الهبوط آفتاب

جشن نوروزی چرا در مهرگان آراستند

تا ز تنشان روح نگریزد ز شادی در عروق

رشته‌ها هر یک ز بهر حبس جان آراستند

جان به تنشان تازه شد از تنگ ظرفی لاجرم

جای اول روح را در استخوان آراستند

تا حَمَل را باز نشناسد ز جدی آهوی چرخ

جشن نوروزی دو مه پیش از کمان آراستند

گر نه افریدون فری بر بیوراسبی‌، چیره شد

مهرگان جشن از چه رو در هر کران آراستند

یا فکند آرش‌ کمانی تیری از آمل به مرو

کز طرف فرخنده جشنی تیرگان آراستند

یا نه امطار مطر شد بعد چندین سال قحط

جشن شایانی به روز مهرگان آراستند

یا مقید ساخت خصم نامقید را ملک

کز فرح جشنی فره در جاودان آراستند

ابن همان خصمی که مغلوبش ملک زین پیش کرد

پس خلاصش از پی اظهار عفو خویش کرد

عافیت اکنون چو تیغ شاه عالم‌گیر شد

کان دَدِ پتیارهٔ دیوانه در زنجیر شد

تیغ خونریز ملک از کشتن او عار داشت

تا نپنداری که در پاداش او تأخیر شد

گفته‌بود اختر شناسش تاج ورخواهی شدن

حکم ازین بهتر که تاج تارکش شمشیر شد

خوشهٔ عمرش از آنرو احتراق تیر سوخت

کاو به برج خوشه زاد و کوکب او تیر شد

نوجوان‌تر گشت بخت شه به ‌عالم ای شگفت

کز مدار مدت او چرخ گردان پیر شد

دید خم خام شه بر یال خود در خواب خصم

خم خام اکنون به بند آهنین تعبیر شد

قهر شاه آمد چو یزدان دیر گیر و سخت گیر

سخت بگرفتش‌ چه‌غم گر چند روزی دیر شد

خصم در دل صورت قهر ملک تصویر کرد

صورتی بی‌جان بسان صورت تصویر شد

تا ابد تیغ ملک بر فرق اعدا تندباد

در ثنای تیغ او تیغ زبان‌ها کند باد

ای پس از داور خداگیهان خدای راستین

شاه گردون آستان دارای دریا آستین

قابض ارواح را تیغت بود بئس‌البدل

واهب نصرت سپاهت را بود نعم‌المعین

لفظ شمشیرت نگارند ار به فرق بدسگال

ارّه بر فرقش نهد دندانهای حرف شین

در رحم گر نام تیغ جانستانت بشنود

از هراس جان به سوی نطفه بر‌گردد جنین

ای که اندر نسبت کاخ رفیعت آمدست

پایمال گاو و ماهی پیکر عرش برین

گر شتابد از پی اخبار ماضی توسنت

داستان نوح و آدم را نگارد بر سرین

تا بنای آستانت بر زمین شد آسمان

در توهّم کز چه ساکن عرش اعظم بر زمین

گر مدد از شاهباز همتت یابد ذناب

افکند درکاسهٔ گردون طناطن از طنین

گر به دوزخ جاکند لطف گنهکاران زنند

طعن‌ها بر آنکه اندر روضهٔ رضوان مکین

باد یارب بدسگالت اندرین دار سپنج

ششدر اندر نرد درد و مات در شطرنج رنج

بخل را تنها به به ذلت معن باذل ساخته

فتنه را عدالت انوشروان عادل ساخته

تا بخوابد فتنه‌ در عهدت‌ به‌خواب نیستی

دایهٔ گردون ز مهر و مه جلاجل ساخته

حلقهای نجم را درهم کشیدست آسمان

از برای گردن خصمت سلاسل ساخته

بس که از رشک ضمیرت گریه کردست آفتاب

اشک چشمش رهگذار چرخ را گل ساخته

طعنه بر رایت مگر زد کز مدار آفتاب

سایر سیاره را قهر تو مایل ساخته

بدسگال اکنون به قانون عرب رفعش رواست

کش به فعل بغض تو آفاق فاعل ساخته

لطفت از زهر هلاهل نوش نحل آرد ولیک

قهرت از قند مکرر سمّ قاتل ساخته

وانگهی چون تیر رانی درکمان‌ گویند خلق

نک عطارد بین به برج قوس منزل ساخته

چون سپر بر سرکشی هنگام کین گویند بدر

خویش را بر پیکر خورشید حایل ساخته

رفعت کاخت اگر می‌دید چرخ چنبری

از ازل در دل نمی‌آورد فکر برتری

چون زری شبدیز راندی زی خراسان ای ملک

گشت ز آهنگت دوتاری دل هراسان ای ملک

هردو را بر تیره دل اندیشهٔ رزمت‌ گذشت

نز پی گردنکشی ز اندیشهٔ جان ای ملک

چهرهٔ اقبالشان در ششدر خواری فتاد

زانکه بودندی حریف آب‌دندان‌ ای‌ ملک

زان سپس هر یک فرستادند زی خوارزم شاه

هدیهای وافر و پیک فراوان ای ملک

آن دد ناپاک زاد از هیبتت جان داد از آنک

بود در گوشش هنوز افغان افغان ای ملک

زان سپس با چار‌گرد از خاوران راندی به‌قهر

زی دز با خزر و مرز زاوه یکران ای ملک

قومی از افغان دون یاری ده خصم زبون

بسته با هم از پی کین تو پیمان ای ملک

قصه کوته کشتی از آن ناکسان چندانکه گشت

تا دو صد فرسنگ سنگ مرج مرجان ای ملک

لاجرم زآن هردو تاری دل یکی را کرد چرخ

چون برهمن بستهٔ‌ زنجیر رُهبان ای ملک

بس کن ای قاآنی آخر از ثنای شهریار

از ثنا چون عاجزی برگو دعای شهریار

تا ابد یارب ملک در ملک گیتی شاه باد

بر رعیت شاه و بر هر شاه شاهنشاه باد

تا نگردد چار مادر بر عدویش حامله

شوی نه افلاک را زین پس عنن درباه باد

تا قیامت بر لبش از فرط بخشش حرف لا

نگذرد ور بگذرد با لفظ الاالله باد

گر نیندازد به گردن ماه طوق بندگیش

رنج سرطانی ز سرطانش به باد افراه باد

خدمتش را گر عطارد بندد از جوزا کمر

خوشه‌چین خرمنش مهر ار نباشد ماه باد

ور به میزان سعادت زهره سنجد طالعش

تا قیامت گاوش اندر خرمن بدخواه باد

گر به خاک آستانش رخ نساید آسمان

تا ابد اندام شیرش طعمهٔ روباه باد

بهر خوانش برّه را مریخ اگر بریان کند

نیش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه‌ باد

گر کمان خویش را پیشش نیارد مشتری

جسم‌حوتش صید قلاب ستم ناگاه باد

ور زحل در چرخ دولایی ز بهر مطبخش

جدی را بریان نسازد دلوش اندر چاه باد

تا قیامت شه مکان برتخت عرش آیین کناد

بی‌ریاکردم دعا روح‌الامین آمین کناد

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۸ – در ستایش شاهزاده شجاع السلطنه حسنعلی میرزاگوید

سحر دیر مغان را در گشودند

دری از خلد برکشورگشودند

دری زانده به روی خلق بستند

ز شادی صد در دیگرگشودند

از آن یک فتح باب ابواب رحمت

بروی مسلم وکافرگشودند

بروز نشوهٔ می لشکر عیش

دو صدکشور به یک ساغرگشودند

پی تقلیل خون مینای می را

رگ اندر جام بی‌نشتر گشودند

سحرگه پرده دلالان افلاک

ز چهر شاهد خاور گشودند

به صحن باغ اطفال ریاحین

زهر سو طبلهٔ عنبرگشودند

وشاقان از بیاض صفحهٔ روی

به قتل عاشقان محضر گشودند

بهشتی ز آتش نمرود رخسار

بر ابراهیم بن آزرگشودند

گره کردند باز از زلف مشکین

گره از کارها یکسر گشودند

به نقش طاس نرادان عشرت

ز شش جانب در ششدرگشودند

خطیبان طرب منبر نهادند

دبیران فرح دفترگشودند

پس آنگه هریکی از خطبهٔ فتح

زبان در مدحت داور گشودند

شجاع‌السطنه دارای اعظم

بهادر خان حسن شاه معظم

دگر باد صبا عنبرفشان شد

غم از ملک جهان دامن کشان شد

زمین زیب نگارستان چین گشت

جهان رشک بهشت جاودان شد

جمن با تازه‌رویی هم قسم گشت

صبا با خوش رکابی همعنان شد

سبک در خواب چشم نرگس مست

ز آشامیدن رطل گرن شد

مسلسل زلف سنبل عنبرین بوی

ز مشک افشانی باد وزان شد

نگون بید موله بر لب جوی

چه مجنون واله آب روان شد

و یا بر فرق عکس خویش در آب

ز راه خودپرستی سایه‌بان شد

به شاخ سرو قمری داستان زن

ز طور و جور دور مهرگان شد

ز اوج چرخ و فوج موج یاران

زمین چون قطره در دریا نهان شد

سحر جانانه‌ام پیمانه در دست

تماشا را به طرف بوستان شد

ز شکر ریز لعل نوشخندش

چمن بنگالهٔ هندوستان شد

ز شورانگیز سرو سربلندش

قیام فتنهٔ آخر زمان شد

ز هر جانب خرامان نغمه‌پرداز

به مدح خسرو صاحبقران شد

که احسنت ای خداوند ظفرمند

پس از داور خداگیهان خداوند

مغنی ساز عشرت ساز می‌کن

بسوز این ساز را دمساز می‌کن

رهاوی را به راه راست می‌زن

پس ازکوچک حجاز آغاز می‌کن

به شهر آشوبی از زابل درانداز

ز خارا تکیه بر شهناز می‌کن

نشابور و عراق و اصفهان را

پر از آوازه آن آواز می‌کن

مهاری در دماغ بختی بخت

ز آهنگ حدی پرواز می‌کن

مخالف را مولف ساز با اوج

نوا را با رها و انباز می‌کن

سحر ساقی سر از شادیچه بردار

بنای جشن سنگ‌انداز می‌کن

ز مستی شور بازار قیامت

عیان از قامت طناز می‌کن

هویدا فتنهٔ آخر زمان را

ز رعنا نرگس غمّاز می‌کن

به تیرانداز ترکان ترکتازی

ازین ترکان تیرانداز می‌کن

بیا قاآنیا خاقانی آسا

در دُرج معانی باز می‌کن

گر او بر گلخن شروان کند فخر

تو فخر از گلشن شیراز می‌کن

گر او نازد به دور اخستان شاه

تو بر دوران دارا ناز می کن

سلیمان مان منوچهر جوان بخت

غضنفر فر فریدون فلک تخت

شه غازی خدیو مملکت گیر

سکندر رای رسطالیس تدبیر

جهانداری که حکم نافذ او

کشد خط خطا برحکم تقدیر

طمع را داده جا، جودش به زندان

ستم را بسته پا عدلش به زنجیر

به معنی ذات او موصوف تقدیم

به صورت شخص او منعوت تأخیر

مطهر دامنش ز الایش کفر

چو ذیل کبریا از لوث تزویر

نه بر دامان ذاتش گرد عصیان

نه بر مرآت رایش زنگ تقصیر

نیاید پایهٔ جاهش به مقیاس

نگنجد صورت قدرش به تصویر

جلالش مهر و مه را داده فرمان

شکوهش انس و جان را کرده تسخیر

هر آنکو خنجرش را دید در خواب

به‌جز تعجیل مرگش نیست تعبیر

ز امن عدل او گیتی چنان شد

که خسبد در کنار شیر نخجیر

معاند را بود مرگی مجسم

همان کش خوانده شه جانسوز شمشیر

به جز امر قضا کامد مسلم

به هر امری تواند داد تغییر

پس از داور خداگیهان خدا اوست

به جزو و کل اشیا پادشا اوست

زهی آفاق سرتاسرگرفته

سلیمان‌وار بحر و بر گرفته

به نیروی جهانداور خداوند

جهان از قبضهٔ خنجرگرفته

ز مشرق تا به مغرب قاف تا قاف

به نغز آیین اسکندرگرفته

جلالت باج بر خاقان نهاده

شکوهت ساو از قیصر گرفته

نفیر نایت اندر دشت پیکار

خراج از نعره ی تندرگرفته

به میدان وغا پوینده رخشت

سبق از پویهٔ صر صر گرفته

به یک تکبیر نصرت حیدرآسا

هزاران قلعه چون خیبر گرفته

به عزمی ملک قسطنطین گشوده

به رزمی حصن کالنجر گرفته

به یک فتراک صد ضحاک بسته

به یک قلاده صد نوذر گرفته

به یک پیچان کمند پیچ در پیچ

دو صد چون رای پیچانگر گرفته

به یک ایمای ابروی بلارک

دل از گردان کندآور گرفته

ز یک چینی که بر آبرو فکنده

ز صد خاقان چین افسر گرفته

به یک نیروی بازوی جهانگیر

ز ملک طوس تا کشمر گرفته

زهر در فرّه‌ات فرّ فریبرز

ز گرزت لرزه اندر برز البرز

به روز رزم کز خون روی مکمن

بپوشد ارغوانی جامه بر تن

به عزم رزم آهن دل دلیران

نهان گردند چون آتش در آهن

ز چار آیینهٔ گردان شود مرگ

چو عکس روی از آیینه روشن

سنانها بگذرد نو کتش ز خفتان

کمان‌ها بگذرد تیرش ز جوشن

یکی چون غمزهٔ دلدار دلدوز

یکی چون ابروی جانانه پر فن

یکی تابنده‌تر از برق نیسان

یکی بارنده‌تر از ابر بهمن

تو چون بیرون خرامی ازکمینگاه

دوان فتحت ز ایسر بخت ز ایمن

نه در جان باست از ناورد بدخواه

نه در دل باکت از انبوه دشمن

به دستت تیغ رخشان جام باده

به‌ چشمت طرف میدان صحن گلشن‌

به گوشت بانگ کوس و نالهٔ نای

نوای بربط و آوای ارغن

بری چون شست بر تیر سبکروح

زنی چون دست برگرزگران تن

به خاک از بیم رخ پوشد فرامرز

به گور از سهم تن دزدد تهمتن

ز برق تیغ خونریزت درافتد

عدوی ملک را آتش به خرمن

کنون قاآنیا ختم ثنا به

به دارای جان داور دعا به

الهی شاه ما گیتی ستان باد

به گیتی تا قیامت مرزبان باد

بهین گیهان خدیو عدل گستر

میهن کشور خدای کامران باد

بر افرنگ ریاست حکم فرمای

بر اورنگ ریاست حکمران باد

سلیمان‌وار در زیر نگینش

ز ملک باختر تا خاوران باد

ظفر با لشکرش هم تازیانه

اجل با خنجرش همداستان باد

به هر رزمی که عزمش آورد روی

سعادت با رکابش همعنان باد

رواقش‌ فتنه را دارالسیاسه

حریمش چرخ را دارالامان باد

نتاجی کاو نزاید با وفاقش

اگر عیسی است ننگ دودمان باد

مقیمان حریم حرمتش را

خس‌ اندر زیر پهلو پرنیان باد

به عهدش هرکه همچون لاله نشکفت

دلش چون غنچه در فصل خزان باد

چو او صاحبقرانی بی‌قرینست

ز سعد و نحس گردون بی‌قران باد

بجز بختش جهان و هرچه در اوست

به مهد امن در خواب امان باد

به کامش هر چه خواهد باد یا رب

چه‌گویم کاین‌چنین یا آن‌چنان باد

چه باشد کاین دعا از بی‌ریایی

فتد مقبول کاخ کبریایی

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۷ – در ستایش پادشاه اسلام‌ پناه ناصرالدین شاه غازی خلدالله ملکه گوید

اکنون که گل افروخته آتش به گلستان

افروخت نباید دگر آتش به شبستان

رو رخت خزان در گرو دخت رزان نه

بستان می و پس‌ با صنمی رو سوی بسنان

در فکرم تا لعبت بکری به کف آرم

بازی کنمش هرشب با نار دو پستان

گر نار دو پستان ویم خون ننشاند

هیچم ندهد فایده عناب و سپستان

مستان همه گر خضر دهد آب حیاتت

بستان می باقی ز کف ساقی مستان

بشنو سخن راست ز مَستان و بخور می

گر فصل بهاران بود از فصل زمستان

ای ترک سحر به که سوی باغ خرامیم

وز باده گلستان را سازیم ملستان

ای هر دو لبت سرخ‌تر از پهلوی سهراب

آندم که برو خنجر زد رستم دستان

گویی روم امشب که کنم دست نگارین

سهلست نگارا بهل این حیلت و دستان

خواهی که حنا بندی بر کف قدحی گیر

تا سرخ کند عکس میت پنجه و دستان

تو طفل دبستانی و من‌ پیر معلم

برخوان سبق خود ز بر اِی طفل دبستان

دانی سبق درس تو امروزکدامست

مدح شه دریا دل جمشید غلامست

ای زلف همانا ز نژاد حبشی تو

وز خیل حبش زنگی بی‌غلّ و غشی تو

مانا که رسول قرشی هست رخ یار

کاستاده به پیشش چو بلال حبشی تو

بریال بتم سرکشی از کفر شب و روز

پیداست که از نسل ینال و تکشی تو

چون زنگیک عور که در آب نشانند

در آب نشستستی از آن مرتعشی تو

از شدت سودا جگر اندر طپش افتد

سودا به جگر داری از آن در طپشی تو

در قید دل ما نیی و عذر تو پیداست

کاشفته و دیوانه و شوریده وشی تو

دربر کشی آ‌ن روی چو خورشید نگارین

الحق که عجب سایهٔ خورشید کشی تو

تا چند کشی سر که سرت را بزند یار

زان سرکشی اندر خور این‌ سرزنشی تو

زلفا همه دم تشنه به خون دل مایی

مانا که چنین سوخته دل از عطشی تو

هر حلقهٔ تو سلسلهٔ گردن شیریست

گویی که کمند ملک شیر کشی تو

فرخنده ملک ناصر دین شاه یگانه

خورشید جهان ماه زمین شاه زمانه

نبود عجب ار وقت جوانیّ جهانست

کاقبال جوان ملک جوان شاه جوانست

مملوک وی ست آنچه فرازست و نشیبست

مقهور ویست آنچه مکینست و مکانست

دی گفت حکیمی که زمین از چه نجنبد

با آنکه درو حکم شهنشاه روانست

گفتم که زمین تن بود و حکم ملک روح

تن ساکن و چیزی که روانست روانست

شاها ملکا فرّ تو جمشید زمینست

وان چهر درخشان تو خورشید زمانست

هرچشمه و هر سبزه که از خاک برآید

دیدار تو و شکر ترا چشم و زبانست

نگرفته به کف گرز بکوبی دهن خصم

با خصم تو این لقمه عجب دست و دهانست

از سبزهٔ تیغ تو خورد طعمه بداندیش

آری چکند سبز غذای حیوانست

آن چیزکه با این همه همت زکف تو

بیرون نتوان کرد عنانست و سنانست

شاها تو مهین وارث اورنگ کیانی

جمشید جوانی نه که خورشید جهانی

ای تاج تو ازگوهر و، ای تخت تو از عاج

هر تاجور تخت نشینی به تو محتاج

دندان خود از بیخ کند پیل به خرطوم

تا پایهٔ تخت تو مهیا کند از عاج

بر مقدمت از بهر شرف بوسه زند بخت

بر تارکت از فرط شعف سجده برد تاج

آن روزکه بی‌واسطهٔ کورهٔ آتش

درکان ز تف تیغ گران آب شود زاج

چشمک زند از گرد سپه نوک سنان‌ها

چون بر زبر چرخ کواکب به شب داج

هر کاو ز بر زین نگرد شخص تو داند

کان شب به‌ همین جسم نبی رفت به ‌معراج

چون جوش زند جیش‌ تو بر گرد تو گویی

دریای محیطی تو و افواج تو امواج

زانسان که طپد نقره به کان از تف تیغت

در بوته بر آتش نتپد زیبق رجراج

در نزد خلاف تو ببازد سر و جان را

بدخواه لجوج تو بدانگونه که حلاج

سوزنده تف تیغ تو جان را بگدازد

خود جان چو بود هردو جهان را بگدازد

شاها ظفرت بنده و اقبال قرین باد

این روی زمینت همه در زیر نگین باد

اوّل نفس خصم تو در روز ولادت

آخر نفس مرگ و دم بازپسین باد

چون گنج تو لاغر شود از کفّ جوادت

از مال بداندیش دگرباره سمین باد

هر حامله کاو را به درون کین تو باشد

یکباره شرارش به رحم جای جنین باد

ور نطفهٔ خصمت شود از خلق جنینی

خون گردد آن نطفه و تا هست چنین باد

بی مهر تو هر صبح که خورشید بتابد

چون سایه همه رنج کسوفش به کمین باد

با بغض تو هرجا ملک شاه نشانیست

آن شاه نشان همچو گدا راه‌نشین باد

در روی زمین هرکه بود خصم تو بر وی

این روی زمین تنگتر از زیر زمین باد

یزدانت دو صد قرن دهد عمر ولیکن

هرساعت ازو ماهی و هر ماه سنین باد

تا طرّهٔ ترکان تتاری به کف آری

اول سفرت سال دگر تبت و چین باد

ای کاش تو قاآنی جاوید بمانی

تا هر نفسی مدح شهنشاه بخوانی

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۶ – در ستایش پادشاه رضوان آرامگاه محمدشاه غازی طاب‌لله ثراه گوید

زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باش

صحبت احرار بشنو محرم اسرار باش

تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنی

ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش

نه حدیث عاقلان بشنو نه پند ناقلان

گفتگو سودی ندارد طالب دیدار باش

کفر انکار آورد عارف برآن انکار شو

زهد پندار آورد واقف ازین پندار باش

بی‌نظرکن جستجوی و بی‌زبان کن گفتگوی

طالب گنجند طرّاران تو هم طرّار باش

چشم خوبان خواب غفلت آورد بیدار شو

لاف مستی *‌رد پرشی بردهد هوشیار بامن

نسبتی با زلف و چشم یار اگر باید ترا

همچو زلف و چشم او آشفته و بیمار باش

طالب‌سالوس هرشب مصطفی بیند به‌خواب

هم به‌جان مصطفی کز خواب او بیدار باش

چند می گ‌یی فلان زندی و بهمان فاسقست

قادری غفار باش و عاجزی ستار باش

چون ترا بینی که دکان‌دار پندارند خلق

مصلحت در تهمت خلقست دکان‌دار باش‌

از سگ چوپان ره و رسم امانت یادگیر

پیرو احرار اندر جامهٔ اشرار باش

هرچه پیش آید رضا ده وز غم وشادی مترس

بر غم و شادی قلم درکش قلندروار باش

نفس‌ابتر عنتر است از حملهٔ اورو متاب

ذوالفقار عشق برکش حیدرکرار باش

بندگی‌ کن مرتضی را چون شهنشاه جهان

ور قبولت کرد اندر بندگی سالار باش

خسرو غازی محمّد شه خداوند اُمم

روی دولت پشت دین چشم حیا دست کرم

سیم را از جان شیرین دوستر دارد لئیم

من سرین شاهدانرا دوستر دارم ز سیم

گر سرین و سیم را در مجلسی حاضر کنند

آن نخواهم این بخواهم این ز من آن از لئیم

سیم ومال وگنج وجاهم آرزونبودکه‌هست

گنج رنج و جاه چاه و مال مار و سیم ریم

بی‌پدر طفلی به چنگ آورده‌ام کز روی او

صدهزاران بوسه گر خواهی دهد بی ترس‌ و بیم

نفس او در باده خوردن تاهمی بینی عجول

طبع‌او در بوسه‌دادن تا همی خواهی حلیم

او ز موزونی چو طبع من قدی دارد بلند

من ز محنت چون سرین‌ او دلی دارم دو نیم

پرشکن ‌گردد دلم چون حلقهای زلف او

بر شکنج زلف او هرگه که می‌غلتد نسیم

راستی را منکرم تا دیدم آن گیسوی کج

عافیت را دشمنم تا دیدم آن چشم سقیم

گنج بادآورد دارد ماه من در زیر پای

لاجرم عیبش مکن گر خصلتی دارد کریم

دی به شوخی‌گفت قاآنی مراکمتر ببوس

رحم کن آخر که عاشق را دلی باید رحیم

گفتمش بر نفس سرکش گرچه نبود اعتماد

ظن بد باری مبر دربارهٔ یار قدیم

آن یکی از مستحباتست در شرع رسول

کآدمی از مهر بوسد صورت طفل یتیم

این سخن از ساده لوحی باورش افتاد وگفت

بی‌سبب نبودکه شاهنشه ترا خواند حکیم

خسروی کز خشم او دوزخ شراری بیش نیست

نُه فلک بردامن جاهش غباری بیش نیست

عاقبت ترکی مرا محمود نام آمد به دست

عاقبت محمود باشد عاشقان را هرکه هست

جای آن داردکه بر دنیا فشانم آستین

زانکه در دنیا کم افتد اینچنین دولت به دست

بر رخ خوبش کنم نظاره چون مفلس به سیم

در خم زلفش‌ برم انگشت چون ماهی به شست

گه بناگوشش ببویم چون کند از بوسه منع

گه در آغوشش بگیرم چون شو‌د از باده مست

در قمار عشق او هرکس دل و جان باخت برد

در کمند زلف‌ او هرکس به ‌بند افتاد رست

باجمال روشن اوقرص خورشیدست تار

با سرین فربه او کوه البرزست پست

چشم من با سوزن مژگان بروی خویش دوخت

پای من با رشهٔ گیسو به کوی خویش بست

نرم نرمک بوسه‌ای داد و دلم از دست برد

اندک اندک عشوه یی کرد و تنم از جور خست

غیر من با هرکسی یار است زانرو خوانمش‌

آفتاب مشتری جو دلبر عاشق‌پرست

گنج وصل خویش را ازکس نمی‌دارد دریغ‌

فاش‌می‌گوید دل خلق خدا نتوان شکست

هرچه زو خواهی بلی‌گوید بنازم حفظ او

کان ‌بلی گفتن فراموشش نگشتست از الست

گوی سیمابست پنداری سربنش کز نشاط

یک‌نفس آسوده بریک جای نتواند نشست

مدتی کردم کمین تا ساقش آوردم به چنگ

لیک‌چون ماهی به‌چنگم دیرآمد زود جست

دوش گفتم بوسه‌ای ده لب به شیرینی گشو‌د

کز پی یک بوسه نتوان لب ز مدح شاه بست

داورگیتی که میلاد کرم در مشت اوست

هفت دریای جهان جویی ز پنج‌ انگشت اوست

چند بارت گفتم ای محمود چشم خود بپوش

ورنه از شیراز غوغا خیزد ازمردم خروش

پند نشنیدیّ و شهری‌را که بی‌آشوب بود

زآتش سودای خود چون دیگ آوردی به جوش

تا چه گوید شه چو بیند شهری از جورت خراب

مصلحت را از وفا چندی در آبادی بکوش

ترسمت سلطان بگیرد کاینهمه غوغا ز تست

یا سفرکن زین ولایت یا دو چشم خود بپوش

دوش با یاد لبت هرگه که جامی می‌زدم

می‌شنیدم هاتفی از آسمان می گفت نو‌ش

مستی دوشین و یاد آن لب نوشین چه شد

ای بدا احوال امروز ای خوشا احوال دوش

از لب‌و چشمت‌دلم پیوسته در خوف‌و رجاست

کاین زند از غمزه نیش و آن دهد از بوسه نوش

روز و شب از شوق دیدار تو و گفتار تو

چون زره بک‌مشت چشمم چون سپر بک لخت گوش

تا دو زلف پست دیدم شادم از افتادگی

تا دوچشمت مست‌دیدم دشمنم باعقل و هوش‌

با لبت محمو‌د مردم را به می حاجت نماند

خیز و لب بگشای تا دکان ببندد می‌فروش

خواهم از مستی که چون سجاده بر دوشم نهند

رغم عهدی کز ریا سجاده می‌بردم به دوش

یاد دارم کز شبستان دی چو در بستان شدم

مرغکان باغ را آمد ندایی از سروش

گفت کای مرغان بستان خاصه‌ای مشتاق گل

ای که بلبل نام داری پندی از من می‌نیوش‌

در ثنای شاه قاآنی اگرگویا شود

مصلحت را بهتر آ‌ن باشدکه بنشینی خموش

شاه دین‌پرور که شرع مصطفی منهاج اوست

همت عالی یراق و قرب حق معراج اوست

بارهاگفتم که گویم ترک یار و ترک می

ممکنم باری نشد نه ترک می نه ترک وی

ای بت شیرین کلام ای شاهد محمود نام

ای لبت در رنگ و بو همسنگ گل همرنگ می

چشم از رویت ندارم گر مرا دوزند چشم

پای ازکویت نبرم گر مرا برند پی

نبشکرقسمت به‌رخسار من و لعل توکرد

برلب تو طعم شکر بر رخ من رنگ نی

شام زلفت بس که در چشمم‌جهان تاریک کرد

در دو چشمم غیر تاریکی نیاید هیچ شی

قدر ابروی تو زان خال سیه بشناختم

آری آری قبله را مردم شناسند از جدی

چندگویی کایمت وقتی که کام دل دهم

خون شد از حسرت دلم آن کام کو آن وقت کی

خرّمست اینک جهان جام ار کشی بشتاب هان

خلوتست اینک سرا کام ار دهی وقتست هی

چند در قاقُم خزی و انگُشت از سرما گزی

به که جام می مزی کامد بهار و رفت دی

ای بت رازی مشو راضی که از دنبال تو

همچو گرد افتان و خیزان رو نهم تا ملک ری

یاد آن روزی که دور از چشم‌زخم آسمان

با تو بودم در کنار زنده‌رود ملک جی

بارهاگفتی به شوخی جامکی ده یا ابا

من تو را گفتم به زاری بوسکی ده یا بنی

یاد آن مدت چه سود اکنون که بر کام حسود

مهر کم شد عیش‌ غم شد شهد سم شد رشد غی

ای دریغا قدر قاآنی نداند هیچ کس

جز خدیو ملک ایران جانشین تخت کی

داور گیتی که تاج آفرینش نام اوست

وین همه ادوار گردون آنی از ایام اوست

تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمان

شاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان

مرگ ‌را در مشت ‌گیرد اینک این تیغش‌ دلیل

مار در انگشت گیرد اینک آن رمحش‌ نشان

خشم او یارد زهم بگسستن اعضای سپهر

حزم او تاند بهم پیوستن اجزای زمان

چون نماید یاد تیغش آتشین گردد خیال

چون سراید وصف‌ گرزش آهنین گردد زبان

بس که اسرار نهان از نور رایش روشنست

آرزو از دل پدیدارست و معنی از بیان

مُلک مُلکِ اوست تا هرجا که تابد آفتاب

دور دور اوست تا هرگه که گردد آسمان

ناخدا تا داستان حزم و عزم او شنید

گفت زین پس مر مرا این لنگرست آن بادبان

حقه‌باز ساحرم خوانند مردم زانکه من

در مدیح شه کنم هردم شگفتی‌ها عیان

یاد تیغ او کنم دوزخ فشانم از ضمیر

نام خشم او برم آتش برآرم از دهان

رعد غٌرد گر بگویم کوس او هست اینچنین

کوه پرّد گر بگویم رخش او هست آنچنان

نام خلق او برم خیزد ز خاک تیره گل

وصف جود اوکنم بخشم به سنگ خاره جان

نام حزمش بر زبان آرم فلک ماند ز سیر

ذکر عزمش در میان آرم زمین گردد روان

شرح رزم او دهم گردد جوان از غصه پیر

یاد بزم او کنم پیر از طرب گردد جوان

ای سنین عمر تو چو سیر اختر بیشمار

وی رسوم عدل تو چون صنع داو‌ر بیکران

بس که در عهد تو شایع‌ گشته رسم راستی

شاید ار مردکمانگر سخت نتواندکمان

ای خدا چون ملک خود ملکت مخلد ساخته

جوهر ذات ترا از نور سرمد ساخته

خسروا عالم اسیر حکم‌عالمگیر تست

هرچه درهستی بود درحیطهٔ تسخیر تست

شرق تا غرب جهان گیرد به یک دم آفتاب

غالباً نایب مناب تیغ عالمگیر تست

هیچ تقدیری خلاف رای و تدبیر تو نیست

راست‌گویی جنبش تقدیر در تدبیر تست

خلق تصویر تو می‌بینند در یک شبر جای

غافلند از یک جهان معنی که در تصویر تست

از پس یزدان جهان را علت اولی تویی

عرض وطول آفرینش‌ جمله از تقدیر تست

راست پنداری قضایی کز تو زاید خیر و شر

وین بلند و پست‌ گیتی جمله در تأثیر تست

جای آن داردکه دانا دهر را خواند قدیم

تا نظام روزگار از حکم بی‌تغییر تست

در ظهور آفرینش علت غایی تویی

لاجرم تقدیر ذاتی موجب تاخیر تست

زین سپس شاید که هر پیری جوان گردد ز شوق

تاکه این بخت جوال همدست عقل پیر تست

هر که گوید مرگ را چنگال و ناخن نیست هست

چنگل او تیغ توست و ناخن او تیر توست

مهر و مه ‌گویی، اسیر حکم و فرمان تواند

و آسمان زندان و انجم حلقهٔ زنجیر توست

خسروا تا چند تحقیرم نماید روزگار

دفع تحقیر جهان در عهدهٔ توقیر توست

خلعت امساله از شه خواهم و انعام پار

وین دو رحمت رشحه‌ای از فیض یک‌ تقریر توست

تا جهان باقیست یارب طالعت مسعود باد

طلعت بختت چو نام ترک من محمود باد

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...

شمارهٔ ۵ – در ستایش شاهزادهٔ کیوان سریر اردشیر میرزا دام اقباله‌العالی گوید

خیزید و یک دو ساغر صهبا بیاورید

ساغر کمست یک دو سه مینا بیاورید

مینا به کار ناید کشتی کنید پر

کشتی کفاف ندهد دریا بیاورید

خوبان شهر را همه یک‌جا کنید جمع

جایی که من نشسته‌ام آنجا بیاورید

ما را اگر به جام سفالین دهید می

خاکش ز کاسهٔ سر دارا بیاورید

از ملک ری به ساحت یغما سپه کشید

هرجا پری رخیست به یغما بیاورید

وز روم هر کجا بچه ترسای مهوشست

ور خود بود کشیش کلیسا بیاورید

در بزم عیشم از لب و دندان مهوشان

یک آسمان سهیل و ثریا بیاورید

تا من به یاد چشم نکویان خورم شراب

یک جویبار نرگس شهلا بیاورید

تا من به بوی زلف بتان تر کنم دماغ

یک مرغزار سنبل بویا بیاورید

گیرید گوش زهره و او را کشان کشان

از آسمان به ساحت غبرا بیاورید

تابید زلف حوری و او را دوان دوان

سوی من از بهشت به دنیا بیاورید

تا من کنم ثنای خداوند خود رقم

کلک و مداد وکاغذ و انشا بیاورید

اول به جای صفحه ز بال فرشتگان

پری سه چار دلکش و زیبا بیاورید

ور از دو ساق غلمان ناید قلم به دست

از ساعدین آن بت ترسا بیاورید

پس جای دو ده مردمک دیدگان حور

سایید و هرسه چیز به یکجا بیاورید

تا بر پر فرشته ز آن حبر و آن قلم

در مدح اردشیرکنم چامه‌ای رقم

ترکا مگر تو بچهٔ حور جنانیا

کاندر جهان پیری و دایم جوانیا

معجون جان و جوهر دل کس ندیده بود

اینک تو جوهر دل و معجون جانیا

سوگند می‌خورم که به‌دنیا بهشت نیست

ور هست در زمانه بهشتی تو آنیا

سیم از پی ذخیرهٔ تن می‌نهند خلق

تو سیمتن ذخیرهٔ روح روانیا

شادی دهد به ‌دل رخ خوب تو ای‌ عجب

کز رنگ ارغوان به اثر زعفرانیا

هنگام رقص چونکه به چرخ افتدت سرین‌

پندارمت به روی زمین آسمانیا

دل را به نسیه گرچه دهی وعده‌ها ولیک

جان را به نقد زندگی جاودانیا

هرگه که تشنه گردم خواهم بنوشمت

پندارم از لطافت آب روانیا

سهراب‌وار خنجر عشقت دلم شکافت

ترکا مگر تو رستم زاولستانیا

گویند جان ز فرط لطافت نهان بود

جانی تو در لطافت و اینک عیانیا

معلوم شد که مردم چشم منی از آنک

در چشم من نشسته و از من نهانیا

بنگر در آب و آینه منگر که ترسمت

عاشق شوی به خویش و درانده بمانیا

روزی بپرس از دهن تنگ خود که تو

عاشق نگشته‌ای ز چه رو بی‌نشانیا

در عضو عضو پیکر من نقش روی تست

یک تن فزون نیی و به چندین مکانیا

الله اکبر ای سر زلفین یار من

خود مایه چیست کاینهمه عنبر فشانیا

اول ضعیف و زار نمودی به چشم من

وآخر بدیدمت که عجب پهلوانیا

از تار تار موی تو آید شمیم مشک

گویی که خلق والی مازندرانیا

شهزاده‌ای که شاهش فرمانروای کرد

بازش ز مرحمت طبرستان خدای کرد

ای زلف دانم از چه بدینسان خمیده‌ای

عمری به دوش بار دل ما کشیده‌ ای

زینسان که بینمت مه و خورشید در بغل

دارم گمان که چرخی از آنرو خمیده‌ای

شیطان شنیده‌ام که برون شد ز خلد و تو

شیطانی و هنوز به خلد آرمیده‌ای

مانی به زاغ خلد که عمری به باغ خلد

خوش خوش‌ به‌ ‌گرد کوثر و طوبی چریده‌ای

رضوان چه کرد با تو و حورا ترا چه گفت

کاشفته‌ای و با پر و بال شمیده‌ای

غلمان مگر به شوخی سنگی زدت به بال

کز خلد قهر کرده به دنیا پریده‌ای

نزدیک گوش یاری و آشفته‌ای مگر

آشفته حالی من از آنجا شنیده‌ای

چنبر نموده پشت و به زانو نهاده سر

مانند اهل حال به کنجی خزیده‌ای

نوری از آن به دیدهٔ مردم مکرٌمی

حوری از آن به باغ جنان جا گزیده‌ای

پس دیو دل چرایی اگر حور طینتی

پس تیره جان چرایی اگر نور دیده‌ای

دامن ز پیش برزده چون مرد پهلوان

در روی ماه از پی کشتی دویده‌ای

خال نگار من مگس است و تو عنکبوت

کز بهر صید تار به گردش تنیده‌ای

وی خالک سیاه تو هم زان شکنج زلف

بنمای رخ که شبروکی شوخ دیده‌ای

متواریک چو دانه نظر می کنی ز دام

در انتظار صید شکار رمیده‌ای

مانند زاغ بچهٔ نارسته پرّ و بال

تن گرد کرده در دل مادر طپیده‌ای

دزدیده‌ای دل من و از دیده گشته دور

در زیر پرده پردهٔ مردم دریده‌ای

دزد دل منی ز چه جان بخشمت به مزد

جز خویش دزد مزدستان هیچ دیده‌ای

تاریک و روشنست ز تو چشم من ازانک

چون مردمک ز ظلمت و نور آفریده‌ای

گر خود سواد مردم چشم منی چرا

پیوند الفت از نظر من بریده‌ای

یا قطرهٔ مرکب خشکی که بر حریر

از نوک کلک والی والا چکیده‌ای

فر‌ماندهی که ‌مهرش نرمست وکین درشت

دینار بدره بدره دهد سیم مشت مشت

شد وقت آ‌نکه رو سوی ساری کند همی

فرمان شه به ساری جاری کند همی

زانسان که سار نغمه سراید به شاخسار

بر شاخسار دولت ساری کند همی

رو سوی ساری‌آرد و آنگه به قول ترک

رخسار دشمنان را ساری کند همی

ساری کنون ز وجد چو سوریست سرخ روی

بیچاره نام خود ز چه ساری کند همی

ساریست رنگ زرد بترکی و زین لغت

ساری شودگر آگه زاری کند همی

نی باز شادمان شود ار بشنودکه ترک

رخشنده نام یزدان تاری کند همی

باری سزدکه ساری از وجد این خبر

تا حشر شکر نعمت باری کند همی

وقتست کاردشیر برآید به پشت رخش

برکه نشسته طی صحاری کند همی

وقتست کاردشیر به اقبال شهریار

از چرخ و ماه پیل و عماری کند همی

چرخش ز پی علم کشد از خط استوا

مهرش ز پیش غاشیه‌داری کند همی

یزدان هوای طاعت او را به سان روح

در عضو عضو هستی ساری کند همی

خورشید رایش از افق دل کند طلوع

صد روز روشن از شب تاری کند همی

در هرنفس‌ که برکشد از صدق همچو صبح

باری هزار بارش یاری کند همی

آدم به خلد بیند اگر فرّ و جاه او

فخر از علوّ شأن ذراری کند همی

هرشب به‌شرط آنکه کند یاد ازین غلام

بالین ز زلف ترک تتاری کند همی

هرگه که دست همت او دُرفشان شود

دامان چرخ پر ز دراری کند همی

گوینده را مدیحش ابکم نمایدا

یک تن چگونه مدح دو عالم نمایدا

ای آسمان به طوع و ارادت زمین تو

گنجینهٔ یسار جهان در یمین تو

گردون در افق نگشاید بر آفتاب

تا هر سحر چو سایه نبوسد زمین تو

الحق بجاست گر همه اجزای روزگار

یکسر زبان شود ز پی آفرین تو

با صدهزار چشم به چندین هزار قرن

گردون ندیده در همه گیتی قرین تو

عکست درآب و آینه مشکل فتدکه نیست

کس در جهان به صورت و معنی قرین تو

زآنرو به نحل وحی فرستاد کردگار

کش موم بود قابل نقش نگین تو

تا جمله کاینات ببینند نقش خویش

حق ساختست آینه‌ای از جبین تو

نزدیک آن رسیده که بینی ضمیر خلق

ای من فدای این نظر دوربین تو

نبود عجب که دعوی پیغمبری کند

روزی که بدسگال تو آید به کین تو

کانروز خصم سایه ندارد که سایه‌اش

پنهان شود ز هیبت چین جبین تو

و اعضای او متابعت او نمی کند

گر دشمنی بود به مثل درکمین تو

از دست تست معجز روح‌الله آشکار

دامان مریمست مگر آستین تو

اهل هنر به کُنه کمالت کجا رسند

خرمن ‌تراست‌وین‌دگران‌ خوشه‌چین تو

قاآنی از برِ تو به جایی نمی‌رود

تو انگبینی او مگس انگبین تو

تا آن‌ زمان ‌بمان که ز پی شاهدی به خلد

تنگت به برکشدکه منم حورعین تو

محمود باد عاقبت روزگار تو

صد چون ایاز و بهتر ازو میگسار تو

0
...

0
ترکیب‌بندهای قاآنی نظر دهید...