رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی

شمارهٔ ۶۴

هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی

روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی

گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز

آن که هر دم می‌کشد از سوز پنهانم توئی

گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری

آن که از وی غرقه صد گونه طوفانم توئی

گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم

آن که آتش می‌زند در ملک ایمانم توئی

گرچه بنیاد حضورم نیست زان مه بی‌قصور

جنبش افکن در بنای صبر و سامانم توئی

گرچه زان گل همچو بلبل نیستم بی‌نالهٔ

غلغل‌افکن در جهان از آه و افغانم توئی

گرچه نمناکست زان یک دانهٔ گوهر دیده‌ام

قلزم انگیز از دو چشم گوهر افشانم توئی

گرچه می‌آلایم از دیدار او دامان چشم

گل‌رخی کز عصمت او پاک دامانم توئی

گرچه جای دیگرم در بندگی چون محتشم

آن که او را پادشاه خویش میدانم توئی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۶۳

دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی

حریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی

دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی

دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی

دگر دیوانه‌ای از بند خواهد جست پر وحشت

کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی

دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها

زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی

دگر پست و بلند ملک غم را می‌کند یکسان

پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی

ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا

چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی

وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری

که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۶۲

چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی

زبان بنده ببندی به التفات زبانی

چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من

ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی

چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل

ولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی

چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دل

ولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی

شکر برای من ارزان کنی گه سخن اما

نهان به جنبش لب جمله بر رقیب فشانی

چو کوه اگر همه تمکین شوی بروی خوشم من

و گرچه بادروی چون رسد رقیب بمانی

بلی گهی که نهی در کمان خدنگ تغافل

تغافل از دل مجروح محتشم نتوانی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۶۱

به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی

دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی

ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی

چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی

به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل

چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی

به کشتن سر بلندم دیر می‌کردی چه گفتم من

که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی

دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی

ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی

ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه

چرا زین بی دل گمره به یک بی‌راه رنجیدی

حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول

چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۶۰

به مهر غیر در اخلاص من خلل کردی

ببین کرا به که در دوستی بدل کردی

چه اعتماد توان کرد بر تو ای غافل

که اعتماد بر آن مایهٔ حیل کردی

مرا محل ستادن نماند در کویت

ز بس که با دگران لطف بی‌محل کردی

بر آن شدی که کنی نام خویش بر دل غیر

خیال سکه زدن بر زر دغل کردی

نبود بد عمل من چرا در آزارم

عمل به قول رقیبان بدعمل کردی

بسی مدد ز اجل خواست روزگارو نکرد

مرا به گور ولیکن تو بی‌اجل کردی

نبود مثل تو اول کسی چرا آخر

بناکسی همه جا خویش را مثل کردی

و گر چه پاس تو دارم به چشم رمز شناس

که آنچه در نظرم بود محتمل کردی

حدیث نیک دهد یار محتشم دیگر

بگو چو ختم حکایت برین غزل کردی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۵۹

برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی

ببین برای که ای بی‌وفا کرا کشتی

بران دمی که دمیدی نهان بر آتش غیر

چراغ انجمن افروز عشق ما کشتی

رقیب دامن پاکت گرفت و پاک نسوخت

دریغ و درد که زود آتش حیا کشتی

چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس

که مرگ کشت مرا یا تو بی‌وفا کشتی

کسی ندیده که یک تن دو جا شود کشته

مرا تو آفت جان صد هزار جا کشتی

سرم ز کنگر غیرت بر اهل درد نما

مرا چو بر در دروازه بلا کشتی

حریف درد تو شد محتشم به صد امید

تو بی‌مروتش از حسرت دوا کشتی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۵۸

یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی

عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی

ز می فراق بوئی شده آفت حضورم

چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی

عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم

ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی

چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل

تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی

چه دهی تسلی من به بشارت توقف

تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی

بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر

تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی

به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را

که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۵۷

دارم از دست تو بر سر افسر بی‌غیرتی

می‌برم آخر سر خود با سر بی‌غیرتی

سر چو نقش بستر از جا برندارد هرکه او

همچو من پهلو نهد بر بستر بی‌غیرتی

از جبینم کوکبی می‌تابد و می‌خوانمش

بندهٔ داغ عشق و غیرت اختر بی‌غیرتی

هست در زیر نگینم کشوری عالی سواد

نام او در ملک غیرت کشور بی‌غیرتی

در ریاض وصل می‌بینم بری از حد برون

بر نهال عشق خود اما بر بی‌غیرتی

بشکنید ای دوستان دستم که تا بنشسته‌ام

بر در غیرت زدم صد ره در بی‌غیرتی

شاه غیرت گو که بنهد همچو ملک بی‌ملک

شهر دل را در میان لشگر بی‌غیرتی

ای دل آتشپاره‌ای بودی تو در غیرت چرا

بر سر خود بیختی خاکستر بی‌غیرتی

یا مبر نام غزالان محتشم یا همچو من

نام دیوان غزل کن دفتر بی‌غیرتی

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۵۶

شده خلقت چو گریبان کش دلهای همه

چون روان بر سر کویت نبود پای همه

بر آتش که شده کوی تو جای همه کس

وای اگر بر دل گرم تو بود جای همه

آنچه در آینهٔ روی تو من می‌بینم

گر ببیند همه‌کس وای من و وای همه

آه من در صف عشاق به گردون شده آه

گر چنین دود کند آتش سودای همه

دامن خلعت لطف تو دراز آمده وای

اگر این جامه شود راست به بالای همه

چه شناسی تو ز اندوده مس قلب دلان

بر محک تا نزنی نقد تمنای همه

محتشم رفع گمان کن که بنا بر غرضی است

آن مه مملکت آشوب دلارای همه

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷

دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این

زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این

گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش

نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این

به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که

به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این

تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر

که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این

یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان

فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این

بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان

که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این

ز حالات دگرگون محتشم می‌ریزد از کلکت

گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این

0
...

0
رسالهٔ جلالیه محتشم کاشانی نظر دهید...