غزلیات محتشم کاشانی

غزل شمارهٔ ۶۰۱

هنوزت به ما کینه برجاست گوئی

هنوزت سرکشتن ماست گوئی

هنوزت به این کشته نا پشیمان

سر جنگ و آهنگ غوغاست گوئی

هنوزت ز کین صورت خشم پنهان

در آیینهٔ چهره پیداست گوئی

هنوزت بدشنام من پیش خوبان

لب تلخ گفتار گویاست گوئی

هنوز استمالت دهت در عذابم

بدآموز آزار فرماست گوئی

هنوز اندران خاطر اسباب کلفت

ز دیرینه‌گیها مهیاست گوئی

کسی این قدر تاب خواری ندارد

دل محتشم سنگ خاراست گوئی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۶۰۰

به جائی دلت گرم سوداست گوئی

دل بی‌سر و برگ از آنجاست گوئی

تو را مستی هست پنهان نه پیدا

ولیکن نه مستی صهباست گوئی

دل نیست برجا فلک بر تو دیدی

ز جام هوس باده پیماست گوئی

به من می‌کنی لطفی از حد زیاده

مرادت ازین لطف ایذاست گوئی

بهر چشم برهم زدن بهر قتلم

ز چشمت به ابرو صد ایماست گوئی

فلک بر زمین از دو چشم تر من

گمارنده هفت دریاست گوئی

متاع قرار و سکون در دل ما

درین عهد اکسیر و عنقاست گوئی

به دل هرچه دیدند بردند خوبان

دل عاشقان خوان یغماست گوئی

پراکنده عشقی که دانم به طعنش

لب اوست گویا دل ماست گوئی

ز بزم بتان محتشم خاست طوفان

ستیزندهٔ مست من آنجاست گوئی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۹

دل خود رای مرا برده گل خودروئی

ترک خنجر کش مردم کش آتش خوئی

طفل نو سلسله‌ای شوخ تنگ حوصله‌ای

شاه دیوانه و شی ماه مشوش موئی

سر و کارم به غزالیست کزاغیار مدام

می‌کند روکش مردم به یک آدم روئی

دیده پرنور شود نرگس نابینا را

گر به گلشن رسد از پیرهن او بوئی

گوش بر بد سخنم کی منهی امروز ای گل

خورده بر گوش تو گویا سخن بدگوئی

چند سویت نگرم عشوهٔ چشمی بنما

عشوهٔ چشم نباشد گره ابروئی

عشوهٔ غلب شده بر محتشم آری چکند

ناتوانی چنین خصم قوی بازوئی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۸

صورت به این لطافت سیرت به این نکوئی

در جسم پاک حور است روح فرشته گوئی

بستست خطش از نو دیباچه‌ای که گویا

هست آیت نخستین از مصحف نکوئی

گر کار خوبی از پیش رفتی به محض صورت

می‌کرد نقش دیوار دعوی خوب روئی

شغل طبیعت اوست در عین خشم و اعراض

زان نرگس سخن گو دزدیده عذر گوئی

در کامیابی توست سعی از تو بیش ما را

در قتل ماچه لازم چندین بهانه جوئی

در جستجوی ما نیست هیچت تعلل اما

گاهی که جمع گردید اسباب تندخوئی

بوی بهشت دارد این باغ اگرچه حالا

در وی مشام جان راست وقت بنفشه بوئی

در پاکدامنی‌ها دخلی ندارد اما

مانند خرقه پوشان دامان خرقه شوئی

هان محتشم درین راه سر نه که سالکان را

مشکل بود به این پا راه نیاز پوئی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۷

نیست پیوند گسل مرغ دل شیدائی

زان بت نوش دهن چون مگس از حلوائی

زانگبین است مگر فرش حریم در او

که چنین مانده در او پای دل هرجائی

شکرستان جمال تو چنان می‌خواهم

که در آنجا مگسی را نبود گنجائی

ساکنم کن به ره خویش که پر مشکل نیست

مور را درگذر شهد سکون فرسائی

بر سر خوان تو بر زهر بنان سائی به

که به شهد دگران دست و دهان آلائی

بازماند دهن طفل لبن خواره ز شوق

هرگه آیند لبان تو به شکر خائی

محتشم در صفت آری به شکر ریزی تو

طوطی نیست درین نه قفس مینائی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۶

در سیر چمن دیدم سرو چمن آرائی

زیبا تن و اندامی رعنا قد و بالائی

در پرده عذار او در بسته گلستانی

در رمز دهان او سر بسته معمائی

ای عقل وداعم کن خوش خوش که درین ایام

دل می‌بردم هر روز جائی به تماشائی

با آن که جهانگیرست شمشیر زبان من

از سحر خیالاتم در عرض تمنائی

در گوش دلم تکرار بس راز همی‌گوید

آن غمزه که می‌گوید صد نکته به ایمائی

هان ای سر سودائی راز هوس گرمست

پا در ره سودانه اما نخوری پائی

از منع ببندی لب درلانه که خوبان را

باشد به زمان ما هر منع تقاضائی

ای مرغ همایون فال زین بال فشانیها

دل رفت ز جا گویا داری خبر از جائی

از دغدغهٔ ایمن شو کز پاکی عشق تو

سجاده بر آب انداخت دامن به می آلائی

ای عقل سپرداری بگذار که رد دلها

گر دیده خدنگ افکن بازوی توانائی

بر محتشم افکن ره تا گردی ازین آگه

کاندر نفسی داری طوطی شکر خائی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۱

من و ملکی و خریداری مژگان سیهی

که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی

شهسواری که به جولانگه حسنت امروز

انقلاب از نگهی میفکند در سپهی

حسن از بوالعجبی هربت نازک دل را

داده است از دل پر زلزله آرام گهی

گشته مقبول کس طاعت این خاک نشین

که به کاهی نخرد سجده زرین کلهی

کلبهٔ دل ز گدائی بستانند این قوم

نستانند بلی کشوری از پادشهی

هست عفوی که به امید وی از دیدهٔ عذر

نقطهٔ قطره اشگی که نشوید گنهی

حسن و عشقند دو ساحر که به یک چشم زدن

می‌گشایند میان دو دل از دیده رهی

مدت وصل حیاتیست ولی حیف که نیست

راست برقامت او خلعت سالی و مهی

محتشم اول عشق است چنین گرم مجوش

صبر پیش‌آور و پیدا کن ازین بیش تهی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۵

به جائی امن آرامیده مرغی داشت ماوایی

صدای شهپر شاهین برآمد ناگه از جائی

عقابی در رسید از اوج استیلا و پیش وی

به جز تسلیم نتوانست صید ناتوانائی

شکارانداز صیادی برآمد تیغ کین بر کف

فکند آشوب در وحشی شکاری بند برپائی

به برج خویش ساکن بود ثابت کوکبی ناگه

چو سیمایش به بحر اضطراب افکند سیمائی

تنی کز جا نجنبیدی ز آشوب قیامت هم

قیام‌انگیز وی گردید فرقد و بالائی

ز گرد ره به تاراج دل افتادند چشمانش

چنان کافتند غارت پیشگان درخوان یغمائی

زبانی داده‌اند از عشوه آن چشم سخنگو را

که در گوش خرد صد حرف می‌گوید به ایمائی

زمین فرسایی از سجده‌های شکر واجب شد

که سر در کلبهٔ من زد کله بر آسمان سائی

پی عذر قدومت محتشم تا دم آخر

بر آن در جبهه‌سائی آستان از سجده فرسائی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۴

مرا حرص نگه هردم به رغبت می‌برد جائی

که هست آفت گمار از غمزه بر من چشم شهلائی

زیاد حور و فکر خلد اگر غافل زیم شاید

که می‌بینم عجب روئی و می‌باشم عجب جائی

یکی از عاشقان چشم مردم پرورش می‌شد

اگر می‌بود نرگس را چو مردم چشم بینائی

چو ممکن نیست بودن بی‌بلا بسیار ممنونم

که افکندست عشقم در بلای سرو بالائی

ندانم چون کنم در صحبت او حفظ دین خود

که چشمش می‌کند تاراج ایمانم به ایمائی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۹۳

دارم سری پر از شور از طفل کج کلاهی

بی قید شهریاری بی‌سکه پادشاهی

قیمت بزرگ دری اختر بلند خردی

خورشید شعلهٔ شمسی آفاق سوزماهی

سلطان نوظهوری رعنای پرغروری

اقلیم دل ستانی منشور حسن خواهی

مژگان دراز طفلی بازی کنی به خونها

مردم کش التفاتی شمشیر زن نگاهی

بی‌اعتدال حسنی کز یک کرشمه سازد

صد کوه صبر و تمکین بی وزن تر ز کاهی

بی‌اعتماد مهری کز چشم لطف راند

دیرینه دوستان را بی‌تهمت گناهی

ابرو هلال بدری کز عاشق سیه روز

پوشد رخ دل افروز ماهی به جرم آهی

حسنش به زلف نوخیز عالم گرفت یک سر

خوش زود شد جهانگیر زین سان تنک سپاهی

باشد وظیفهٔ من از چشم نیم بازش

نازی به صد تکلف آن نیز گاهگاهی

از نظم محتشم گشت زینت پذیر حسنش

همچون گلی که یابد آرایش از گیاهی

...

غزلیات محتشم کاشانی نظر دهید...