قصاید محتشم کاشانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ – وله ایضا

به صبر یافت نهال امید نشو و نمائی

فتاد پادشهی عاقبت به فکر گدائی

گدا به خسروی افتاد کز حمایت طالع

فکند ظل همایون برو بزرگ همائی

سری که بود ز پستی گران رسید به گردون

چو ماه شد علم از عون آفتاب لوائی

به گل فرو شده خاشاک بحر غم بسر آمد

ز نیم جنبش دریای لطف لجه سخائی

برنگ نخل خزان دیده بودم از غم دوران

سهیل وار ز دورم نواخت لعل بهائی

اگر چه بخت به دامن کشید پای مرادم

رساند دست امیدم ولی به ذیل عطائی

به تن رجوع کن ای جان نیم‌رفته که دل را

خراب یافت مسیحا دمی و کرد دوائی

به گو شمال زمانم اگر رسید چه قانون

کشید ناله بافغان فغان رسید به جائی

جه جا حریم در پادشاه‌زادهٔ اعظم

که دو راست به دوران او عظیم جلائی

نهال نورس بستان احمدی که به گردش

هنوز جز دم روح‌القدس نگشته هوائی

خلاصه نسب پاک حیدری که شنیده

نسب ز عمر ابد نسبتش نوید بقائی

سمی حیدر صفدر که صفدران جهان را

نیامداست چه او در نظر صفوف گشائی

ولی عهد ابد انتساب خسرو دوران

که بسته است به عهدش زمانه عهد وفائی

چراغ دوده فروز خدایگان سلاطین

که رنگ شب ببرد گر دهد به ماه ضیائی

دمادم است که تدبیر شه رساند جهان را

برای تربیت او به تازه برگ و نوائی

سیاهی که به زنجیر عدل بسته بر آتش

ز شوق او شده دیوانه خوی سلسله خائی

فلک که دارد از انجم هزار دیده روشن

ز راه اوست به دامان دیده کحل ربائی

سپهر تیز روش در رکاب غاشیه داری

هلال پشت خمش بر جناب ناصیه سائی

به وضع شخص جلالش فلک حقیر لباسی

بقدر قد بلندش ملک قصیر قیائی

به جنب مشعل درگاه عالیش مه گردون

همان مه است ولی ماه مشتبه به شهابی

شب از جلای وطن دم زند چو نعل سمندش

زند به آینهٔ مه صلای کسب جلائی

حسام او که به سر نیز وا نمی‌شود از سر

بلاست بر سر اعدای دین و طرفه بلائی

شه جهان به جهانگیریش کند چه اشارت

شود ز جانب او هر اشاره قلعه گشائی

فلک به رقص درآید ز خرمی چو برآید

ز کوی خسرویش در بسیط خاک صدائی

زهی رسانده منادی رسان خوان عطایت

ز نشه کرم حیدری به خلق صلائی

به ناز می‌نگرد حرص درد و کون که دارد

به مرغزار سخا بی‌تو آهوانه چرائی

ز ریزش مطر لطف بی‌دریغ تو رسته

ز مزرع دل مردم قریب مهر گیائی

توئی که از پی گنجایش جلال تو باید

ازین وسیع‌تر اندر قیاس ارض و سمائی

فلک ز بهر صعود تو با رفیع مقامی

جهان برای نزول تو با وسیع فضائی

بنا نهنده این نه بنا مگر نهد از نو

به قدر رتبه و شان تو در زمانه بنائی

ز بار حلم تو کز عرش اعظم‌ست گران‌تر

بهم رسانده سپهر بلند قد دوتائی

کند چو از جرس محمل جلال تو دعوی

نهم سپهر چه باشد ورای هرزه درائی

اجل به تیغ و سنان تو کار خویش گذارد

نهی به تمشیت کاردین چو رو به عزائی

عجب که کلک هوس در قلمرو تو برآید

صبی غیر مکلف به قصد خط خطائی

به چرخ داده قضا مهر داری تو همانا

کز آفتاب به گردن فکنده مهر طلائی

مصلی‌ایست به عهدت فلک که بهر مصلی

بدوش می‌کشد از کهکشان همیشه ردائی

برای خصم تو گردیده در بلندی و پستی

سپهر تفرقه بازی زمانه حادثه زائی

آیا گل چمن حیدری که در چمن تو

سخن رسانده به معجز کمینه نغمه سرائی

دمی که در طلب نظم بنده حکم معلی

به من رساند در ابلاغ اهتمام نمائی

هزار سجدهٔ بی‌اختیار کردم و گشتم

مدد ز ناطقه جوئی زبان به مدح گشائی

دو چیز باعث تاخیر شد که هریک از آنها

چو درد بنده نبودش به هیچ چیز دوائی

یکی تهیه ترتیب رطب و یا بس دیوان

که فکر می‌طلبد آن مهم فکر رسائی

یکی دگر عدم کاتبان که آن چه ز نظمم

تمام بود و نبودش ز خط لباس صفائی

پس از تجسس کامل که یک دو کاتب کاهل

به ناز و عشوه نمودند و دلبرانه لقائی

بهر طریق که بود آن چه گشته بود مرتب

رجوع گشت به ایشان به میزبانه ادائی

بر آستان که مهم دو روزه را به دو هفته

تعهدی که نمودند هم نکرد بقائی

که پای خامه ایشان نداشت چون قدم من

تحرکی که تواند رسید زود به جائی

غرض که مختصری شد نوشته تا رسد اکنون

ز پرتو نظر تربیت به قدر و بهائی

تتمه سخنان نیز بعد ازین متعاقب

به عرض می‌رسد البته بی‌قضا و بلائی

نکوترین صور سود این که خود برساند

سخن به سمع همایون مدیح پیشه گدائی

فغان که پای رسیدن به آن جناب ندارد

ز دست رفته ضعیفی به گل فرو شده پائی

دو پا اگرچه به یک موزه کرده شخص توجه

کجا رود چه کندره سیر بپای عصائی

فلک حشم ملکا محتشم گدای در تو

ز همت است گدائی به التفات سزائی

تهی ست ارچه کفش لیک از کمال تو کل

به دست‌یاری همت ز دست کوس غنائی

ولیک می‌کند از شاه و شاه‌زادهٔ عالم

گدائی نظر فیض بخش قدر فزائی

که تا زبان بودش بعد ازین به شغل ثنایت

بود گدای غنی طبع پادشاه ستائی

همیشه تا به ملوک اعتکاف پیشه گدایان

به روز معرکه بخشند جوشنی به دعائی

پناه جان تو باد آن دعا که تا به قیامت

از آن گذر نتواند نمود تیر قضائی

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ – در مدح مرتضی نظام شاه پادشاه دکن

ای دهر پیر عیش ز سر گیر کاسمان

مهد زمین سپرد به دارای نوجوان

ای چرخ خوش بگرد که خوش بی‌درنگ گشت

دوران به کام شاه جوان بخت کامران

ای دور پای بر سر اندوه زن که زد

عیش ابد صلا به خدیر جهان سنان

خرم شو ای بسیط زمین کاین بساط شد

موکب نشین خسرو آخر زمانیان

جمشید مصطفی سیر مرتضی لقب

باج سر جهان سر چندین خدایگان

یعنی ولی والا اعظم نظام شاه

شاه یگانه ناظم منظومهٔ زمان

صاحب نگین تاج ور مملکت گشا

مسندنشین تخت ده پادشه نشان

شاهنشهی که خطبهٔ فرماندهی چه خواند

بستند از محاکمهٔ فرمان دهان دهان

خورشید اگر صعود کند صدهزار قرن

مشکل اگر به نعل سمندش کند قران

وز پویهٔ نعل اگر فکند رخش همتش

بر غرفهٔ فلک شکند فرق فرقدان

در باغ اگر عبور کند باد هیبتش

کس برگ ارغوان نشناسد ز زعفران

در دل اگر عبور کند صیت صولتش

از هول بشکند قفس جسم مرغ جان

ای بر در سرای تو هر صبح آفتاب

تا شام کرده فره چرانی ملازمان

از کبر حاجیان تو پهلو تهی کنند

یابند اگر به پادشه انجم اقتران

مخفی تواند از تو شدن حال خلق اگر

ذرات از آفتاب تواند شدن نهان

در بطن پشه پیل تواند شدن مقیم

گنجد اگر سکون تو در ساحت مکان

دریا درون قطره تواند گرفت جا

گر جا کند جلال تو در جوف آسمان

کوته کند چو عدل تو پای ستم ز ملک

دزد دراز دست کند حفظ پاسبان

آفاق حارسا ملکا ملک وارثا

ای هم به ارث و هم به حسب شاه و شه نشان

هست این قصیده تحفهٔ ثالث که من به هند

با صد هزار گنج دعا کرده‌ام روان

این بار خود مراد من اندک حمایتی‌ست

از لطف شه که هست به از گنج شایگان

هم گشته‌ام به این صله قانع که درد کن

از من قراضه‌ای که بود نزد این و آن

گردد به یک اشاره نواب کامیاب

واصل به قاصدان من تیره خان و مان

هم گفته‌ام که هرچه از آن جانب آورند

این جا برسم جایزه آرند در میان

استغفرالله این چه سخنهاست محتشم

نطق فضول را ببر از خامشی زبان

قانع شدن به کشوری از خاتمی چنین

کفر است کفر مشرب اهل کرم بدان

گر برد بهر ازو صله گیری چنان که برد

کز آب بحر مورچه‌ای تر کند دهان

شاها درین قصیده نبودی اگر مرا

تعجیل قاصدان سبب سرعت لسان

در سلک نظم از سر فکرت کشیدمی

صد در که کس نیافتی اندر هزار کان

این طاعت ارچه نیک نکردم ادا ولی

شد در قضا نمودن آن طبع من جوان

گر مرگ امان دهد بفرستم به درگهت

هر در که مانده در صدف آخرالزمان

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ – وله ایضا من لطف انفاسه فی مدح اعتمادالدوله میرزا سلمان جابری

در وثاق خاص خود گرد یساق افشاند باز

آصف کرسی نشین مسند فراز سرفراز

باشکوه دور باش صولت هیبت لزوم

با فروغ آفتاب دولت حاسد گداز

وه چه آصف آن که در حصر صفاتش لازم است

با علو فطرت و طی لسان عمر دراز

اصل قانون بزرگی میرزا سلمان که هست

بینوایان را ز کوچک پروری‌ها دلنواز

از دعای او به آهنگ اجابت در عراق

راست جوش کاروانست از صفاهان تا حجاز

ترک و تازی از مخالف تا مؤالف نسپرند

راه ایوان همایون گر ازو نبود جواز

رای ملک آرا که کرد از دانش عالم فروز

بی‌مشقت بر رخ دشمن در عالم فروز

گر نبودی سد او بودی چو سیلاب نگون

ظلم را بر ملک عیش ترک و تازی ترکنار

هست نازش بر نیاز پادشاهان دور نیست

گر به ایجاد چنین ذاتی بنازد بی‌نیاز

کارسازیهای او در سازگار سلطنت

هست نقش منتخب از نقش دان کارساز

محض اعجاز است در اثنای حکم دار و گیر

از تعدی اجتناب و از تطاول احتراز

بر خلاف رای او گر آسمان را از کمان

تیر تدبیری جهد گرداندش تقدیر باز

خوانده خوان نوال از همت او جن و انس

رانده ملک وجود از بخشش او حرص و آز

ای صبا در گوش شه گو کای سلیمان زمان

بر سلیمان ناز کن اما به این آصف بناز

می‌شود ز آهنگ دور اما محل نفخ صور

بهر دفع ظلم قانونی که عدلش کرده ساز

در حقیقت آن قدرها از مزاج اوست فرق

بر مزاج پادشاهان کز حقیقت بر مجاز

ای مهین آصف که بر گرد سرت در گردشست

مرغ روح آصف‌بن برخیا از اهتزاز

برخی از اوصاف ذاتت طبع ازین طرز جدید

تا نکرد تا انشا به کام دل نشد دیوان طراز

نیست روزی کز برای ضبط گیتی نشنود

گوش تقدیر از زبان شخص تدبیر تو راز

آستانت را خرد با آسمان سنجید و یافت

عرش آن را در نشیب وفرش این را برفراز

گر کنی در ایلغاری حکم بی‌مهلت روند

بختیان آسمان در زیر بارت بی‌جهاز

هست در چنگال عصفور تو عنقای فلک

راست چون پر کنده گنجشکی به چنگ شاهباز

مصر دولت را عزیزی و به منت می‌کشند

یوسفان با آن همه نازک دلیها از تو ناز

بس که با یک یک ز مملوکان خویشی مهربان

کار عشق افتاده یک محمود را با صد ایاز

خصم کج بنیاد اگر زد با تو لاف همسری

راستان را در میان باز است چشم امتیاز

در مشام جان خیال عطر نرگس پختهٔ عشق

گو علم برمیفراز از خامی سودا پیاز

ناتوان بازار رشک از بهر خصم ناتوان

گرم می ساز و بهر وجهش که خواهی می‌گداز

دشمن آهن دلت از سختی اندر بغض و کین

کام خواهد یافتن آخر ولی در کام گاز

داری اندر جمله معنی هزاران پردگی

همچو من شیدای هر یک صد هزاران عشقباز

نظم لعب آیین ما نسبت به آن لفظ متین

چون معلق‌های طفلانست در جنب نماز

تا ره خواهش به دست آز پوید پای فقر

تا در دلها ز تاب فقر کوبد دست آز

چون در رزق خدا بر روی درویش و غنی

بر گدا و محتشم بادا در لطف تو باز

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – ایضا فی مدح شاهزاده مظفرلوا سلطان حمزه میرزا گفته

ز پرگار فلک نقشی به روی کار می‌آید

کزو کاری به یاد دور بی‌پرگار می‌آید

جهان عالی بنائی می‌نهد کز ارتفاع آن

اساس قوت شاهی به پای کار می‌آید

چو نقد مهر اینک می‌دود در مشرق و مغرب

در این دارالعیار آن زر که پر معیار می‌آید

سواری می‌کند زین رخش ناهموار دوران را

که از دهشت بزیر ران او هموار می‌آید

همایون گلبنی سر می‌کشد زین گلستان کزوی

به دست دوست گل در چشم دشمن خار می‌آید

در آیین بندی مصر دل افزائید کز کنعان

نوآئین یوسفی دیگر به این بازار می‌آید

ز باغ پادشاهی صد نهال آمد به بار اما

به بار این بار زرین نخل گوهر بار می‌آید

شه شهزاده‌های دهر سلطان حمزه غازی

که بختش را ز تاج و تخت کسری عار می‌آید

به هر جا می‌نهد پا بر زمین در گوش اقبالش

مبارک باد شاهی از در و دیوار می‌آید

به بام بار گاه او به تقریب کشک داری

قمر هر شب فروزین گنبد دوار می‌آید

به عنوان تقاضا دولت پر صولت شاهی

به پای خویش روزی بردرش صدبار می‌آید

عنان رخش اگر تا بد ز جولانگه سوی بستان

ز شوق اندر رکابش سرو در رفتار می‌آید

سبک وزن است سنگ پادشاهی در ترازویش

که در چشم کیاست بس گران مقدار می‌آید

به ملک خصم حالا می‌رود آوازهٔ تیغش

چوبانگ سیل شهرآشوب کز کوهسار می‌آید

جهان بادا به او نازان که در بدو جهانگیری

زر ز مش بوی رزم حیدر کرار می‌آید

دو پیکر می‌کند در یک نفس صد کوه پیکررا

چو با شمشیر بران بر سر پیکار می‌آید

به سهمی فرد و یکتا می‌شود توسن سوار اکنون

که بر وی آفرین از واحد قهار می‌آید

اگر باشد حصار چار رکن عالم از آهن

به دست فتح آن گیتی‌ستان ناچار می‌آید

امل پای ظهورش در میان آورده کاغذ را

مراد اندر کنار آرزو دشوار می‌آید

در استقبال عهدش وقت را سعیست روزافزون

که از سرعت به دهر امسال بیش از پار می‌آید

ز وی ای دهر ایمن باش در سالاری عالم

کزوالحال کار صد جهان سالار می‌آید

هلالی می‌شود پیدا به زیر دامن گردون

چو با چتر شهنشاهی سلیمان وار می‌آید

ولی تابان هلالی کافتاب اندر جوار آن

به صد ضعف سها در دیدهٔ پندار می‌آید

در آئین جهانداری ازین خرد بزرگ آئین

زیاد از صد جم و دارا و کسری کاری می‌آید

در آفاق آن چه ابر دست او برخلق می‌بارد

حساب آن زدست خالق جبار می‌آید

اگر صد بحر احسان محتشم من بعد از هر سو

به جنبش بهر بیع گوهر اشعار می‌آید

تو از همت باب لطف این شهزاد لب تر کن

کز انهار نوالش بحر در زنهار می‌آید

به مدت گرچه شد سی‌سال کز نزد شهنشاهان

برایت نقد و جنس از اندک و بسیار می‌آید

بشارت باد کایندم روی دربخشنده‌ای داری

که عارش از عطای درهم و دینار می‌آید

زری و خلعتی هربار می‌آمد تماشا کن

که چون با خلعت زر اسب زین انبار می‌آید

به شاهان تا به اولاد جهانبان نوبت شاهی

مدام از اقتضای دولت بسیار می‌آید

همین شهزاده تا روز جزا زیب جهان بادا

که خوش زیبنده در چشم اولوالابصار می‌آید

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – در مدح میر محمدی خان فرماید

چو گل ز صد طرفم چاک در گریبانست

نهال گلشن دردم من این گل آنست

من شکسته دل آن غنچه‌ام که پیرهنم

چو لالهٔ سرخ ز خوناب داغ پنهان است

گلی ز باغ جهان بهر من شکفت کزان

چو عندلیب مرا صد هزار افغانست

غمی که داده به چندین هزار کس دوران

مرا ز گردش دوران هزار چندانست

زمانه داد گریبان من به دست بلا

ولیک تا ابدش دست من به دامان است

به بحر خون شدم از موج خیز حادثهٔ غرق

نگفت یک متنفس که این چه طوفان است

ز آه و گریهٔ من خون گریست چشم جهان

کسی نگفت که آه این چه چشم گریان است

چو شانهٔ باد سر مدعی باره فکار

کزو چه زلف بتان خاطرم پریشان است

ز بس که مست می جهل بود می‌پنداشت

که شیشهٔ دل مردم شکستن آسان است

ز کینه ساخت مراپایمال و داشت گمان

که من ز بی‌مددی مورم او سلیمان است

ولی نداشت ازینجا خبر که صاحب من

امیر عادل اعظم محمدی خان است

اسد مخافت و ضیغم شکار و لیث مصاف

که صید ارقم تیغش هزار ثعبان است

قمر وجاهت و مریخ تیغ و زهرهٔ نشاط

که داغ بندگیش بر جبین کیوان است

یگانه‌ای که درین شش دری سرای سپنج

پناه شش جهة و پشت چار ارکان است

سکندری که ز سد متین معدلتش

همیشه خانهٔ یاجوج ظلم ویران است

زهی رسیده به جائی که کبریای تو را

نه ابتدا نه نهایت نه حد نه پایان است

محیط جود تو بحریست بی‌کران که در آن

حبابها چو سپهر برین فراوان است

ز لجه کرمت قلزمیست هر قطره

چه قلزمی که در آن صد هزار عمان است

تو آفتابی و کیوان بر آستانهٔ تو

به آستین ادب خاکروب ایوان است

ز عین مرتبه ذرات خاک پای تو را

هزار مرتبه بر آفتاب رجحان است

ز ترکتاز تو بر ران آسمان مه نو

نشان تازه‌ای از زخم نعل یکران است

تن فلک هدف ناوک زره بر تست

که از ستاره بر او صد هزار پیکان است

سپهر منزلتا سرو را اگرچه مرا

هزار گونه شکایت ز دست دوران است

ولی به خوشدلی دولت ملازمتت

هزار منتم از روزگار بر جان است

به یک عطیه ز لطف تو می‌شوم قانع

که فی‌الحقیقه به از صد هزار احسان است

اجازه ده که ز احوال خویش یک دو سه حرف

ادا کنم که سزاوار سمع سلطان است

عدوی سرکش من آتشی است تیز و مرا

برای کشتن او صد دلیل و برهان است

منم که در چمن مدح حیدر کرار

همیشه بلبل طبعم هزار دستان است

سیه دلی که بود در دلش عداوت من

بسان هیمهٔ دوزخ سزاش نیران است

منم فصیح زبان عندلیب خوش نفسی

که باغ منقبت از طبع من گلستان است

منافقی که هلاک من از خدا خواهد

هلاک ساختن او رواج ایمان است

منم فدائی آل علی و مدعیم

به این که دشمن من گشته خصم ایشان است

رعایت دل من واجبست کشتن او

گناه نیست که کفارهٔ گناهان است

شعار من شب و روزست مدح حیدر و آل

گواه دعوی من کردگار دیان است

فعال خصم بدافعال من ز اول عمر

چو ظاهر است چه حاجت به شرح تبیانست

دل مکدرش از زنگ جهل خالی نیست

ولی تنش ز لباس کمال عریان است

غرور مال چنان کرده غارت دینش

که غافل از غضب شاه و قهر سلطان است

به قبض روح پلیدش فرست قورچه‌ای

کنون که قابض تمغای ملک کاشان است

که از توجه پاکان و آه غمناکان

درین دو روزه به خاک سیاه یکسان است

به او مجال حکایت مده که هر نفسش

در آستین حیل صد هزار دستان است

بزرگوارا امیرا اگرچه نظم فقیر

نه در برابر شعر ظهیر و سلمان است

ولی به تربیت روزگار در دل کان

حجر که تیرهٔ جمادیست لعل رخشان است

عروس فکرت ایشان ز فکر شاه و امیر

به جلوه آمده در حجله گاه دیوان است

اگر تو نیز به اکسیر تربیت سازی

مس وجود مرا زر درین چه نقصان است

چه محتشم به طفیل سگ تو گشت انسان

گر از سگان تو دوری کند نه انسان است

همیشه تا ز تقاضای چرخ شعبده‌باز

زمانه حادثه انگیز و دهر فتان است

ز حادثات نهان سایهٔ حمایت شاه

پناه ذات تو بادا که ظل یزدان است

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۳ – در مدح شاه سلطان محمدبن شاه طهماسب صفوی انارالله برهانه

یارب از عزالهی قرنها دارد نگاه

جای شاهان جهان سلطان محمد پادشاه

صاحب عادل دل دین پرور دارا سپه

مالک دریا کف فرمان ده عالم پناه

حامی شرع معلی ملجاء دین نبی

مالک دهر و همیون رتبت و دیهیم گاه

از جناب او نپیچد هرکه سر چون مهر و مه

جزم ساید بر سپهر از سجدهٔ آن در کلاه

تا بود اسم ملوک از بهر حکم او مدام

دور دهر آماده گرداند اساس ملک و جاه

وان ملوک از عدل تا کوس جهانبانی زنند

از صدای عدل او کم باد بانگ دادخواه

زبدهٔ حکم ملوکست آن چه دارای حکم

می‌کند در بارگاه شاهی از حکم اله

از صفای مهر او با ماه انجم هر نفس

دم زده آئینهٔ ما از کمال اشتباه

صید بردارنده این صید گه از تاب او

کی کند با باز صید انداز از تیهو نگاه

در دل دجال افکند انقلاب از مهر او

مهدی اقبال از همت برون کاید ز چاه

جزم می‌دانم کزین پس می‌نهد از چار رکن

از طلب این سرفرازان بر جناب او جباه

چند روزی تا که از حکم سپهر بی‌درنگ

کاندران اهل جهان را سوی مه گم بوده راه

باشد احوال نجوم اما همایون سایه‌اش

گر نبودی حال عالم زین بدی بودی تباه

داده بود از جای او گردون به دیگر داوری

حال مانده سر به زیر از انفعال آن گناه

آمد اینک مطلعی از پی که روئی تازه دید

از صفایش دل هویدا همچو نور صبح‌گاه

می‌نویسد زود کلک منهیان در مدح شاه

سوی مردم لیس فی الافاق سلطان سواه

منحرف رائی که حالا رو از او پیچیده بود

روی و رای او چو موی مهوشان بادا سیاه

پایهٔ هرکس شود پیدا درین پولاد بوم

ابر لطف شه چو از اعجاز انگیزد گیاه

این که با سامان عدل او ندارد جم شکوه

بود از آن بر زبان نامکرر سال و ماه

وین در میزان طبع وی ندارد زر وجود

هست در حال عطای او مساوی کوه و کاه

هم ملوک پیش و هم این نوسپه‌دار زمان

اسم بر اسم‌اند بر دعوی صدق او گواه

تا بود لطف الهی با روان آن ملوک

تا بود اسم سپاهی در زبان این سپاه

اسم داران سپه را باد آن در بوسه گه

پادشاهان جهان را باد آن در سجده‌گاه

باد روی منکران بی‌وقار او سیه

باد پود کارهان نابکار او تباه

میرزای دهر سلطان حمزه بادا در دو کون

هم به اقبالی که سر زین اسم افرازد به ماه

دل به او بندید ای امیدواران زانکه هست

رعب او امید افزا دولت وی یاس گاه

محتشم با آن که از زیبا ادائیهای او

کلک ما زد سکهٔ مجری به نقد مدح شاه

فهم از هر مصرع مازین کلام بی‌بدل

می‌شود سال جلوس پادشاه دین پناه

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ – ایضا در مدح شاهزاده حمزه میرزا

بود به چنگ درنگ جیب مهم جهان

تا به میان زد قضا دامن آخر زمان

در طبقات ملوک پادشهی برگزید

تیغ زن و صف‌شکن شیردل و نوجوان

خوانده ز آیندگی خطبهٔ پایندگی

بسته ز پایندگی راه بر آیندگان

خسرو مهدی ظهور کز نصفت گستری

ریشه دجال ظلم کند ازین خاکدان

پادشه نامدار کز ازل از بخت داشت

منت هم نامیش حمزهٔ صاحبقران

آن که در آغاز عمر گشت به تایید حق

ملک و ملل را حفیظ امن و امان را ضمان

فرش نگارنده‌اش چهرهٔ حور پری

سده فشارنده‌اش جبههٔ خاقان و خان

ساقی بزمش به بذل تاج به فغفور بخش

صاحب قصرش به حکم باج ز قیصرستان

وانکه چو شد دهر را واسطهٔ دفع شر

گشت قوی خلق را رابطهٔ جسم و جان

میوه چش باغ او ذائقهٔ حسن و ناز

نازکش داغ او ناصیهٔ انس و جان

رشحهٔ فیضش کشد زر ز مسامات ارض

تا با بد مشنواد بوی بهار این خزان

حکمت او چون کند آتش تدبیر تیز

باز تواند گرفت مال صعود از دخان

نال قلم گر شود از کف حفظش علم

چرخ تواند زدن بر سر آن آسمان

موی اگر پل شود در کنف حفظ وی

تا ابدش نگسلد پویه پیل دمان

بس که به سر گشته است چرخ بگرد درش

آبله بر فرق سر یافته از فرقدان

تا رودش در رکاب چرخ طویل انتظار

بر کنفش شد کهن غاشیهٔ کهکشان

گر به جهان افکند مصلحتش پرتوی

پرتو مهتاب را صلح فتد با کتان

بهر تو طاعت تمام جبهه و لب می‌شود

می‌رسد از رهروان هرچه بر آن آستان

حکمتش اندر خزان بیشتر از سرخ بید

سازد و بیرون کشد خون ز رگ زعفران

بگذرد از خاره‌تیر گرچه در اثنای کار

نرم کند مشت او مهرهٔ پشت کمان

مادر جود از سخا حامله چون شد فتاد

با کرم حیدری همت او توامان

ای به صلابت سمر وی به سیاست مثل

وی به شجاعت علم وی به مهابت نشان

از تو که سر تا قدم شعلهٔ سوزنده‌ای

نایرهٔ مرکز فتاد دایرهٔ عظم و شان

شیهه شبدیز تو سینهٔ رستم خراش

نیزهٔ خون ریز تو آتش جرات نشان

نور ضمیرت که تافت بر صفت ماه تاب

شد به کتان هم مزاج پردهٔ راز نهان

از اثر نار بغض یافته مانند مار

خصم تو بر زیر پوست آبله بر استخوان

کاه تو با کوه خصم سنجد اگر روزگار

سایه به چرخ افکند پایهٔ کوه گران

عهد تو تا زودتر روی به دهر آورد

سیلی سرعت کند رنجه نشای زبان

چرخ گری را اگر پاس تو گردد حفیظ

با دل جمع ایستد بر سر نوک سنان

گر به شتابندگان نهی تو گردد دچار

پای صبا را نخست رعشه کند تاروان

تنگ قبا شاهدیست عزم تو گوئی که ساخت

قدرت پروردگار کاستش اندر مکان

زور تخلخل اگر عرصه نکردی وسیع

تنگ فضائی بدی بر تو فضای جهان

دشمن از ادبار اگر در ره رمحت فتد

آید از اقبال تو کار سنان از بنان

پیش کفت دوده ایست صرصری اندر قفا

هرچه ازل تا ابد کرده بهم بحر و کان

آن که تو را مدعاست تیر جگر دوز تو

منکر شان تو را ساخته خاطر نشان

ز آفت بخت نگون خصم تو را در مزاج

غیر گل گرد میخ نشکفد از زعفران

کعبه کوکب که هست راه دو عالم درو

صد ره و یک مشتریست هر ره و صد کاروان

گر به زمین بسپری نعل سمند جلال

آینه دانی شود سربه سر این خاکدان

بارهٔ خورشید را هر سحری می‌کنند

بر زبر چرخ زین تا کشی‌اش زیر ران

لیک به روی زمین از حرکات سریع

داردش اندر سبل رخش تو سیلاب ران

شایدش از پویه خواند کشتی دریای خشک

عزمش اگر کوه را بگذرد اندر کمان

چنبر چرخش برون بفشرد ار وقت لعب

بر کفل اندازدش سایهٔ دوال عنان

صبح گرش سر دهی بگذرد از ظهر چاشت

بس که ز همراهیش باز پس افتد زمان

در کفلش چون کشند از حرکاتش زند

طعنه به بال ملک دامن بر گستوان

گر بکند کام خویش تنگ به حیلت‌گری

باشد از امکان برون تاختنش بر مکان

کاسهٔ سمش هزار کاسهٔ سر بشکند

بانگ هیاهوی رزم بشنود ار ناگهان

نیک توان یافتن صنعت او در یورش

لیک از ابعاد اگر رفت تناهی توان

جامه قطع مکان دوخته هرکه که کس

بر قد صد ساله راه بوده رسانیم آن

بس که سبک خیزیش جذب کند ثقل وی

بر شمرد بحر را در ره هندوستان

خلقه حاتم کند مس سراپای وی

مرد برو گر زند هی ز پی امتحان

با کفل همچو کوه دانهٔ تسبیح را

رشته شود وقت کار آن فرس کاروان

باد ز پس‌ماندگی پیش فتد هم گهی

گرد جهان گر بود در عقب او دوان

در ره باریک کرد پویهٔ او بی‌رواج

کار رسن با زر ابر زیر ریسمان

بر زبر چار سم کرده سبک خشکیش

از ره او گاه گاه نیم بلالی عیان

چون شده آن تیز گام هم تک باد صبا

یافته حسن زمین کام صبا را گران

خنک فلک را اسمش داغ نهد بر سرین

گرچه ز سطح زمین پا ننهد بر کران

باشد این شهسوار بهتر ازین صد هزار

توسن فربه سرین تازی لاغر میان

من که زبان جهان در ازلم شد لقب

در صفتش خویش را یافتم الکن زبان

دادگرا سرورا شیردلا صفدرا

گرچه درین دولتست محتشم از مادحان

لیک به شغل دعا است آن قدرش اشتغال

کز صفتش عاجز است صاحب طی لسان

پاس حیاتش بدار ز آن که بحر ز دعا

حفظ و نگهبانیست ختم بر این پاسبان

طول ز حد شد برون به که سخن را کنون

ختم کند بر دعا کلک مطول بیان

ملک جهان تا رود بر نهج رسم دهر

دست به دست از ملوک ای شه کشورستان

از اثر طول عهد مهد زمین را ز تو

کس نستاند مگر مهدی صاحب زمان

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ – در مدح فرهاد بیک غلام حاکم دارالسلطنه اصفهان

در نسبت است خسرو شاهان نامدار

فرهاد بیک معتمد شاه کامکار

خورشید رای ماه لوای فلک شکوه

نصرت شعار فتح دثار ظفر مدار

زور آور بلند سنان قوی کمند

شیرافکن نهنگ کش اژدها شکار

رستم شجاعتی که چو دست آورد به حرب

صد دست از نظارهٔ حربش رود به کار

دریا سخاوتی که چو گرم سخا شود

بحر از کفش برآورد انگشت زینهار

کوه وجود خصم ز باد عمود او

چون بیستون ز تیشهٔ فرهاد شد غبار

در گوی باختن نبود دور اگر کند

گوی زمین ز هیبت چوگان او فرار

گر در مقام تربیت ذره‌ای شود

در دم رساندش به فلک آفتاب‌وار

ور التفات تقویت پشه‌ای کند

خوش خوش برآرد از دم پیل دمان دمار

بر مرد عرصه تنگ کند وقت دارو گیر

بر خصم کارزار کند روزگار زار

ای شهسوار عرصهٔ قدرت که ایزدت

بر هرچه اختیار کنی داده اختیار

دارم حکایتی به تو از دور آسمان

دارم شکایتی به تو از جور روزگار

سی سال شد که از پی هم می‌کنم روان

از نظم تحفه‌ها بدر شاه شهریار

وز بهر من ز خلعت و زر آن چه می‌رسد

بیش از دو ماه یا سه نمی‌آیدم به کار

وز بیع سست مشتریانم همیشه هست

ز افکار خویش نفرت وز اشعار خویش عار

حالا که بی‌هدایت تدبیر همرهان

یعنی به همعنانی تقدیر کردگار

فرهاد شد دلیل و به خسرو رهم نمود

وز بیستون زحمتم آورد بر کنار

دارم امید آن که بود ز التفات او

در یک رهم تردد و بر یک درم قرار

وز بهر یک کریم مطاع سخن نهم

بر تازه بختیان ز یکی تا ز صد هزار

وانعام اولین که بامداد او بود

ممتاز باشد از همه در چشم اعتبار

وان لاف‌ها که من زده‌ام از حمایتش

بر مرد و زن نتیجه آن گردد آشکار

وین پا که من برای امیدش نهاده‌ام

دست مرا به سر ننهد ناامیدوار

وان نرد غائبانه که با من فکند طرح

کم نقش اگر شود ننهد بر عقب مدار

حاصل که همعنانی همت نموده چست

بر توسن مراد به لطفم کند سوار

ای هادی طریق مراد از قضا شبی

بودم ز نامرادی خود سخت سوگوار

کانروز گرد راه پیام آوری برون

وز غائبانه لطف توام ساخت شرمسار

کای خوش کلام طوطی بستان معرفت

وی شوخ لهجه بلبل گلزار روزگار

شعر تو کسوتیست شهانش در آرزو

نظم تو گوهریست سرانش در انتظار

هر دوش نیست قابل این نازنین وشق

هر گوش نیست لایق این طرفه گوشوار

گر صاحب بصارت هوشی متاع خویش

در بیع آن فکن که دهد در خورش نثار

یعنی ولیعهد شهنشاه تاج بخش

شهزادهٔ قدر خطر صاحب اقتدار

امید محتشم که بماند مدار دهر

بر ذات این یگانه جهانگیر کامکار

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ – وله ایضا قصیده

بر آصف سخی دل به اذل بود سه عید

چون عهد او مبارک و فرخنده و سعید

عید نخست عید مه روزه که آمده

شکل هلال او در فردوس را کلید

عید دوم حکومت شهری که صاحبش

فتاح خیبر آمده ذوالقدة الشدید

عید سوم وزارت نواب کامیاب

شهزادهٔ بزرگ نسب مرشد رشید

گر خیل آصفان سلیمان وقار داد

کاشان به آن حذیو فریدون فر فرید

یعنی سمی احمد یثرب حرم که هست

از خاک رو به حرمش دیده مستفیذ

بر پیشطاق خویش رقم کرده اسم او

عرش بلند منظرهٔ اعظم مجید

جان‌آفرین که زیب حکومت به عدل داد

یک فرد را به معدلت او نیافرید

بر زد سنان تیرهٔ غیرت سر از زمین

هر جا که داد او سر بیداد را برید

مرغی که بود بیضهٔ ظلمش بزیر پر

منقار عدل بیضه شکن دیده بر پرید

حرف وقار او به قلم چون سپرد عرش

تا خواست نقش لوح کند قامتش خمید

ازشرم حلم او به حجاب عدم گریخت

چون مجرمان عناد دل دشمن عنید

بهر عدوی تو جسد از آتش آورد

جان را به تن چو عود دهد مبدئی معید

از گرمی ملایمت او برون رود

در صلب کان طبیعت صلبیت از حدید

سعی کف کفایت اکسیر سیرتش

از قطره‌ای هزار محیط آورد پدید

ای شام تو چو شام پسین مه صیام

وی صبح تو چو صبح نخستین روز عید

فرش تو عرش رفت و هزار احترام یافت

مدح تو دهر گفت و هزار آفرین شنید

مژگان دشمن از اثر زهر چشم تو

گردید نیش عقرب و در چشم او خلید

یاجوج ظلم را ز ازل گشته سنگ راه

گرد عدالت تو که سدیست بس سدید

بردند بس که دست به دست اهل روزگار

نقش نگین حکم تو چون سکهٔ جدید

بگرفت کار بوسه رواجی که از شفا

افتاد شغل حرف زدن یک جهان بعید

دست تظلم دو جهان کاندرین زمان

دامان هفت پرهین چرخ می‌درید

چون شد زمان حکم قضا منتقل به تو

خود را در آستین به صد آهستگی کشید

ای رای محتشم حشم نامور که هست

هر بنده‌ات یگانه و هر چاکرت فرید

گوئی ز صبح روز ازل صبح فطرتش

هم پیشتر برآمد و هم پیشتر دمید

شد گر چه محتشم ملک خسروان نظم

در انقیاد صد چو خودش بندگی گزید

سودای خدمتت به سویدای خاطرش

شد بیش از آن فرو که به کنهش توان رسید

آمادهٔ خریدن او شو که جنس خوب

ارزان اگر چه نیست گران می‌توان خرید

اما به یک نظر نه به زر کاین متاع راست

قیمت به مخزنی که خدا داردش کلید

صلب جهان پر است ز اقران او ولی

در صد هزار قرن یکی می‌شود پدید

با نور آفتاب بود سایه‌ات قریب

وز جرم آفتاب جهان تا جهان بعید

از آفتاب دولت شاهی مباد بعد

ظل تو را که دید جهان بر خرد مدید

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ – در مدح حضرت ختمی ماب صلوات الله علیه

از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب

بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب

از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان

گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب

گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز

کز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب

گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر

از خانه سر بدر نکند دیگر آفتاب

گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش

گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب

از بس فشردن عرق انفعال تو

در آتش ار دود به در آید تر آفتاب

گوئی محل تربیت باغ حسن تو

معمار ماه بوده و برزیگر آفتاب

آئینه نهفته در آئینه دان شود

گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب

از وصف جلوه قد شیرین تحرکت

بگداخت مغز در تن بی‌شکر آفتاب

گر ماه در رخت به خیانت نظر کند

چشمش برون کند به سر خنجر آفتاب

نعلی ز پای رخش تو افتد اگر بره

بوسد به صد نیاز و نهد بر سر آفتاب

از رشک خانه سوز تو ای شمع جان‌فروز

آخر نشست بر سر خاکستر آفتاب

صورت نگار شخص ضمیر تو بوده است

در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب

نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور کز آن

پیوسته چون هلال بود لاغر آفتاب

در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند

مثل گل نچیده که ماند در آفتاب

در روز ابر و باد کرائی برون ز فیض

از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب

بهر کتاب حسن تو بر صفحهٔ فلک

می‌بندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب

ترتیب چون بساط نشیب و فراز چید

شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب

ای خامه نیک در ظلمات مداد رو

گر ذوق آیدت به زبان خوشتر آفتاب

بنگار شرح گفت و شنیدی که می‌کند

بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب

دی کرد آفتاب پرستی سؤال و گفت

وقتی که داشت جلوه برین منظر آفتاب

از گوهر یگانگی ار کامیاب نیست

پس دارد از چه رهگذر این جوهر آفتاب

دادم جواب و گفتم ازین رهگذر که هست

جاروب فرش درگه پیغمبر آفتاب

مهر نگین حسن تواش خواندی نه مهر

کردی اگر خوشامد من باور آفتاب

گر از تنور حسن تو انگشت ریزه‌ای

بر آسمان برند بچربد بر آفتاب

فرداست کز طپانچه حسنت به ناظران

روئی نموده چون گل نیلوفر آفتاب

در روضه‌ای اگر بنشانی به دست خویش

نخلی شکوفه‌اش بود انجم بر آفتاب

از نقش نعل توسن جولانگرت زمین

گشت آسمان و انجم آن اکثر آفتاب

گنجی نهاد حسن به نامت که بر سرش

گردید طالع از دهن اژدر آفتاب

در پای صولجان تو افتاد همچو گوی

با آن که مهتریش بود در خور آفتاب

هنگام باد روی تو بر هر چمن که تافت

گلهای زرد را همه کرد احمر آفتاب

مه افسر غلامیت از سر اگر نهد

همچون زنان کند به سرش معجر آفتاب

بشکست سد شش جهت و در تو مه گریخت

چون مهره‌ای برون شد از ششدر آفتاب

بهر قلاده‌های سگان تو از نجوم

دائم کشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب

نعلین خود دهش به تصدق که بر درت

در سجده است با سر بی‌افسر آفتاب

بیند زمانه شکل دو پیکر اگر به فرض

خیزد ز خواب با تو ز یک بستر آفتاب

آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت

هیهات آتشی تو و خاکستر آفتاب

شب نیست کز شفق نزند ز احتساب او

آتش به چنگ زهره خنیاگر آفتاب

ریزد به پای امت او اشگ معذرت

بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب

فردا شراب کوثر ازو تا کند طمع

حال از هوس نهاده به کف ساغر آفتاب

از حسن هست اگرچه درین شعر خوش ردیف

زینت ده سپهر فصاحت هر آفتاب

کوته کنم سخن که مباد اندکی شود

بی‌جوهر از قوافی کم زیور آفتاب

سلطان بارگاه رسالت که سوده است

بر خاک پاش ناصیه انور آفتاب

شاه رسل وسیله کل هادی سبل

کز بهر نعت اوست برین منبر آفتاب

یثرت حرم محمد بطحائی آن که هست

یک بنده بر درش مه و یک چاکر آفتاب

بالائیان چه خط غلامی بوی دهند

خود را نویسد از همه پائین‌تر آفتاب

از بنده زادگانش یکی مه بود ولی

ماهی که باشدش پدر و مادر آفتاب

نعل سم براق وی آماده تا کند

زر بدره بدره ریخته در آذر آفتاب

بی‌سایه بود زان که در اوضاع معنوی

بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب

از بهر عطر بارگه کبریای اوست

مجمر فروز بال ملک مجمر آفتاب

در جنب مطبخش تل خاکستریست چرخ

یک اخگر اندران مه و یک اخگر آفتاب

تا شغل بندگیش گزید از برای خویش

گردید بر گزیده هفت اختر آفتاب

خود را بر آسمان نهم بیند ار شود

قندیل طاق درگه آن سرور آفتاب

هر شب پی شرف زره غرب می‌برد

خاک مدینه تا بدر خاور آفتاب

جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت

دارد برای مشعله دیگر آفتاب

یک ذره نور از رخ او وام کرده است

از شرق تا به غرب ضیاگستر آفتاب

شاه شتر سوار چو لشگرکشی کند

باشد پیاده عقب لشگر آفتاب

خود را اگر ز سلک سپاهش نمی‌شمرد

هرگز نمی‌نهاد به سر مغفر آفتاب

در کشوری که لمعه فرو شد جمال او

باشد شبه فروش در آن کشور آفتاب

از خاک نور بخش رهت این صفا و نور

آورده ذره ذره به یکدیگر آفتاب

یا سیدالرسل که سپهر وجود را

ایشان کواکب‌اند و تو دین‌پرور آفتاب

یا مالک‌الامم که به دعوی بندگیت

بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب

آن ذره است محتشم اندر پناه تو

کاویخته به دست توسل در آفتاب

ظل هدایتش به سر افکن که ذره را

ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب

تا در صف کواکب و در جنب عترتت

گاهی نماید اکبر و گه اصغر آفتاب

...

قصاید محتشم کاشانی نظر دهید...