قطعات محتشم کاشانی

شمارهٔ ۱۱۴ – در عزل گوید

سرور عادیان سر غولان

آن که نبود به هیاتش دگری

وان بزرگ شترلبان که بود

پیش او صد نواله ماحضری

بودی او را برادر کوچک

دادی ار عوج را خدا پسری

قلب بسیار بوده رد عالم

لیک از وی نبوده قلب تری

خر دزدیده رنگ کرده فروخت

کس به این رنگ دیده دزد خری

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۸ – وله ایضا

ای بخت می‌رساند از اشفاق بی‌قیاس

ادبار با هزار تواضع سلام تو

پیک صبا ز روضهٔ نومیدی آمده

با یک جهان شمامه به طوف مشام تو

دارد خبر که عامل دارالعیار یاس

صد سکه زد تمام مزین به نام تو

جغدی که در خرابهٔ ادبار خانه داشت

دارد سر تو طن دیوار بام تو

دل می‌زند به زمزمه بر گوش محتشم

حرف شکست طنطنه احتشام تو

آن ساقی که شهد لقا می‌دهد به خلق

سر داده است زهر فنا را به جام تو

صد شیشه پر ز زهر هلاهل نمی‌کند

آن تلخی که کرده طبر زد به کام تو

مشکل اگر بهم رسد اسباب صحتش

زخم کهن جراحت در التیام تو

ای دل غریب صورتی آخر شد آشکار

از نظم پر غرابت سحر انتظام تو

بود این صدا بلند که خسرو طبیعتان

هستند از انقیاد طبیعت غلام تو

و ایام پر سخن زده بر بام هفت چرخ

صد بار بیش نوبت شاهی به نام تو

وز فوق عالم ملکوتند فوج فوج

مرغان معنوی متوجه به دام تو

دارد فلک هوس که نهد پرده‌های چشم

در زیر پای خامه رعنا خرام تو

وز اخذ نقدکان طبیعت نهان و فاش

در گردن ملوک کلام است وام تو

خویت طبیعت است که دارد رواج بیش

بلغور نیم پخته ز اشعار خام تو

بخشنده‌ای که خرمن زر می‌دهد به باد

گاهی نمی‌دهد به بهای کلام تو

وز بهر خیر و شر خبر یک غراب نیز

ننشست ازین دیار به دیوار بام تو

پیغام مور را ز سلیمان جواب هست

یارب چرا جواب ندارد پیام تو

آن کامکار را نظری هست غالبا

در انتظار گفتهٔ سحر التزام تو

بر لوح خاک نام تو ناموس شعر بود

ای خاک بر سر تو و ناموس و نام تو

بر یک تن از ملوک گمان بد که چون شود

گنجینه سنج نظم بلاغت نظام تو

از طبع خسروانه کند امتیاز آن

وز لطف حاتمانه کند احترام تو

بندد به دست به اذل بخشنده تا ابد

وز شغل مدح خود کمر اهتمام تو

از خود گشود دست و به زنجیر یاس بست

پای تحرک قلم تیز گام تو

وز بهر حبس شخص تمنا زد از جفا

قفل سکوت بر در درج کلام تو

فکر فسان کن ای دل اگر شاعری که سخت

شمشیر شعر کند شد اندر نیام تو

بگشا زبان و جایزه مدح خود به خواه

گو ثبت در کتاب طمع باش نام تو

صد نقص هست در طمع اما نمی‌رسد

نقصی ازین طمع به عیار تمام تو

این جان شاه مشرب جمجایم سخاست

جمشید خان وسیلهٔ عیش مدام تو

پوشیده دار آن چه کشیدی که عنقریب

کوشیده در حصول مراد و مرام تو

بندی چو در ثبات حیات وی از دعا

زه در کمان مباد و خطا در سهام تو

خورشید طالع ظفرش باد بی‌غروب

تا صبح حشر زادعیهٔ صبح و شام تو

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۸۲ – در ماده تاریخ گوید

دل‌افروز شمع شبستان انس

چراغ بدر ز بده دودمان

گل کم بقا سرو کوته حیات

نهال خزان دیده پیش از خزان

درخشان سهیل سریع الغروب

بدیع زمانه بدیع الزمان

مه چارده ساله‌ای کام یافت

مه چارده را باو توامان

درین بزم فانی به کوشش رساند

فلک نغمه ارجعی ناگهان

دمی کز در او در آمد اجل

برآمد غریو از زمین و زمان

چو او بر زبان راند حرف وداع

پدر نطق را تیغ زد بر زبان

چو پیک اجل دامن او گرفت

دردیدند یاران گریبان جان

چو او ساغر مرگ بر لب نهاد

لب از کردهٔ خود گزید آسمان

چو او چشم برهم نهاد از قضا

شد از غصهٔ چشم قدر خون فشان

چو او در جوانی کفن پوشد شد

سیه‌پوش گشتند پیر و جوان

چو او گشت بر اسب چوبین سوار

سوار فلک را ز کف شد عنان

چو تابوت او شد روان همچو تیر

ز بار الم گشت قدها کمان

چو شد مهد آن ناز پرور زمین

بلرزید بر خود زمین و زمان

پسر رفت و یار پدر شد جنون

جنونی که کردش به صحرا دوان

جنونی که مجنون اگر داشتی

برآوردی از کوه و هامون فغان

به چشم خود از گریه نزدیک شد

که نگذارد از روشنائی نشان

چو از گریه‌اش می‌نمودند منع

به زاری همی گفت کای دوستان

بدیع‌الزمان رفته از دیده‌ام

که بی‌او مبیناد چشمم چشم جهان

چو این بیت برخواند تاریخ وی

شد از اولیم مصرع او عیان

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۱۳ – وله ایضا

آن شه حسن کز غلامی اوست

بندگی را شرف بر آزادی

گنج حسنش اگر مکان طلبد

در دو عالم نماند آبادی

خون ز شریان جبرئیل آرد

مژه‌اش در محل فصادی

مرغ روح از هوس قفس شکند

چون رود غمزه‌اش به صیادی

کرده معزول چشم قتالش

ملک الموت را ز جلادی

حاصل آن کامران که رخش ثناش

می توان تاختن به صد وادی

گرم تشریف بخشیش چون ساخت

طبع من از کمال و قادی

زان به تن جامهٔ خودم ننواخت

که مبادا بمیرم از شادی

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۷ – در شکایت فرماید

ای بر سبیل حاجت صد محتشم گدایت

وی درکمال حشمت ارباب حاجت از تو

در کوچهٔ ظرافت عمری دواندام از جهل

کردم در آخر اما کسب ظرافت از تو

از مهر من بناحق کردی تمسکی راست

زانسان که اهل حجت کردند حیرت از تو

وین دم به رسم تحصیل دارد کسی که برده

در عرصهٔ سیاست گوی صلابت از تو

ما را نه زر که سازیم او را تسلی از خود

نه شافعی که خواهد یک لحظه مهلت از تو

کو داوری که اکنون گیرد درین میانه

وجه تمسک از من جرم خیانت از تو

اما چه هیچ کس نیست کز وی برآید این کار

عجز و تنزل از ما لطف و مروت از تو

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۸۱ – مرثیه در شهادت میر معصوم گوید رحمه‌الله

امیر اعدل اعظم پناه ملک و ملل

ملاذ اهل جهان کارساز اهل زمان

ملک مواکب انجم سپاه مه رایت

فلک سرادق کرسی بساط عرش ایوان

سپهر مرتبهٔ معصوم بیک آن که رساند

صدای کوس تسلط به گوش عالمیان

ز ملک خود سفر حج گزید با خلقی

که مثل او گوهری در صدف نداشت جهان

سلالهٔ نبوی شمع دوده صفوی

صفای دودهٔ آدم خلاصه انسان

سرآمد علما تاج تارک فضلا

دلیل وادی دین هادی ره عرفان

لطیف طبع و زکی فطرت و صحیح ذکا

دقایق آگه و روشن دل و حقایق دان

فرشتهٔ هیات و خوش منطق و صحیح کلام

بلیغ لفظ و معانی رس و بدیع بیان

رفیع مرتبه خان میرزا که پس خرد

به حسن فطرت او در جهان نداد نشان

در آن سفر که به جز اهل خدمت ایشان را

نبود یک تن از انصار و یک کس از اعوان

لباس حج چه در احرام گاه پوشیدند

به جای خود و زره بی‌خبر ز تیغ و سنان

سنان و تیغ از آن جسمهای جان‌پرور

برآن خجسته زمین خون فشان و خون‌باران

هم از شهادت ایشان فلک دگر باره

نمود واقعهٔ کربلا به پیر و جوان

هم از مصیبت آن سروران به نوحه نشست

زمانه با دل بریان و دیدهٔ گریان

درین قضیه چو تاریخ خواستند ز من

ز غیب داد یکی این دو مصرعم به زبان

نموده واقعهٔ کربلا دگر باره

عجب که تا با بدنوحه بس کند دوران

تو ای رفیق زهر مصرعی به جو تاریخ

که من به گریهٔ رفیقم مراچه فرصت آن

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۱۲ – وله ایضا

ای نمایان سهیل اوج وجود

کافتاب سپهر ایجادی

وی همایون نگین خاتم جود

که چو حاتم به بذل معتادی

دل ویران هرکه بود نهاد

ز التفات تو رو به آبادی

در ترازوی جود سنگ سبک

بهر هیچ آفریده ننهادی

لیک نوبت به دوستان چو رسید

تو به راه تغافل افتادی

وه چه گفتم تو حاتم ید جود

از کرام داد حاتمی دادی

آشکارا اگر چه بر رخ ما

در احسان خویش بگشادی

خدمت چند روزهٔ ما را

دستمزد نکو فرستادی

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...

شمارهٔ ۸۰ – در مرثیهٔ شاه زاده سلطان حسین

ناگه از طبعم مشام دل شنید

بوی طوفان خیزی کون و مکان

بهر آن گردید نطقم نوحه گر

کز اجل دی میر زرین افسران

مالک گردون شکوه کامکار

کامل عالی سریر کامران

زین ملک و سلطانت سلطان حسین

شهسوار نامدار نوجوان

شد روان با هودج گردون اساس

بهر سیر ملک فردوس از جهان

زان الم انس و ملک یک سر شدند

اهل ماتم بر زمین و اسمان

وز پی سال وفاتش از جمل

بست دل گویا طلسمی در زبان

و آن طلسم از شانزده مصرع بود

کلک عاجل را ز فکرم بر زبان

...

قطعات محتشم کاشانی نظر دهید...