ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان)

شمارهٔ ۱ – در مدح خواجه رشیدالدین

نوبهاری عروس کردارست

سرو بالا و لاله رخسارست

باغ پر پیکران کشمیرست

راغ پر لعبتان فرخارست

کسوت این ز دیبه روم است

زیور آن ز در شهوارست

حله دست باف نیسان را

بسدش پود و زمردش تارست

بخشش باد را به گلها بر

گردش کردگار پرگارست

چمن و برگ را به ذات و به طبع

نقش دیبا و مهر دینارست

آب تیغ زدوده داشت چرا

چهره خاک پر ز رنگارست

عاشق گل هزاردستان شد

پس چرا شب شکوفه بیدارست

زار بلبل چرا همی نالد

که گل زرد زار و بیمارست

باغ پر کار کرد شد شاید

که بهر خاک طبع پرکارست

***

چرخ چون دستبرد بنماید

زینت بوستان بیفزاید

تخت گلبن چو افسر کسری

به جواهر همی بیاراید

ابر بر گل گلابها ریزد

باد بر مل عبیرها ساید

بی فسان ابر تیره صیقل وار

زنگ تیغ درخش بزداید

طبع بی داس هر زمان گویی

سرو آزاد را بپیراید

آهوی مشک نافه گشت نسیم

که ز جستن همی نیاساید

گرد طبعش نگشت عشق چرا

روی لاله به خون بینداید

تا نبندد نقاب بچه بحر

مادر گل نقاب نگشاید

از مه و مهر بارور شد باغ

زهره و مشتری از آن زاید

هر چه جاییست بزم را زیبد

هر چه جامیست باده را شاید

***

بوستان با سپهر همتا شد

که پر ز شعری و ثریا شد

کوه چون تکیه گاه خسرو گشت

دشت چون بزمگاه دارا شد

باد رنگ ابر نقشبندی کرد

خاک بر هفت رنگ دیبا شد

هر دو شاخی صلیب وار و درخت

از شکوفه به شکل جوزا شد

تا هوا در بخار پنهان گشت

راز پنهان سبزه پیدا شد

شاد شد سرو و مورد پنداری

پهلوی سرو مورد بالا شد

آمد از بید در لغز ناژو

بلبل از سرو در معما شد

اشک چشم سبل گرفته ابر

تا روان گشت سوی صحرا شد

زلفهای بنفشه پیچان گشت

چشم های شکوفه بینا شد

چشم بد دور باد ازین عالم

که به دیدار سخت زیبا شد

***

پرده گل همه صبا بدرید

کرد چهره به شرم شرم پدید

ابر پوشید روی ماه وز برق

رایت روی ماه بدرخشید

با صیادوار دست گشاد

ابرآذار دام حلقه کشید

کرد بدرود باغ و راغ ضرور

کاندرو پای بند خویش ندید

قصر و کاخ رشید خاصه نگر

که ز بس کبر بر جهان خندید

تا که بنیاد او به ماهی رفت

سرو بالای او به ماه رسید

طبع پر گرد و مشک بید همه

راست چون عنکبوت پرده تنید

باغش از خرمی بهشتی شد

کوثرش جانفزای جام نبید

صورتش را روان به حرص بخواست

صحبتش را خرد به جان بخرید

خواست گردون شکوفهاش به چشم

دیده هایش همه از آن بکفید

***

طرفه حالا که بوستان دارد

عمر پیر و تن جوان دارد

پاسبان کرد باغ قمری را

که بسی گنج شایگان دارد

از خوی ابر گل صدف کردار

در ناسفته در دهان دارد

چشم ساغر به باده می افروز

که صبا جسم و شاخ جان دارد

بی قرارست ابر و شاید از آنک

باره تند زیر ران دارد

در سخاوت همی بیاساید

خوی خاص خدایگان دارد

عمده مملکت رشید که ملک

مدح او بر سر زبان دارد

نامداری که آفتاب نهاد

همتش سر بر آسمان دارد

پس ازو آرد آنکه چرخ آرد

کم ازو دارد آنچه کان دارد

وصف او را بنان قلم گیرد

شکر او را زبان بیان دارد

***

ای به تو سرفراخته شاهی

مشتری رای و آسمان جاهی

کوه در حلم و ابر در جودی

شیر در رزم و ماه بر گاهی

تا تو چون چرخ بر زمین گشتی

مملکت بازیافت برناهی

تا هژبری کند سیاست تو

ننماید زمانه روباهی

هر درازی که از درازان داشت

یافت از نعمت تو کوتاهی

تا جهان شاد شد به دولت تو

کس ندارد ز انده آگاهی

تا کند خاطر تو راهبری

کی بترسد خرد ز گمراهی

موج زد کفت و نماند همی

مکرمت چون به خشک در ماهی

کند از بهر عمر تو عالم

هر شبی دعوی سحرگاهی

بینی از چرخ هر چه می جویی

یابی از دهر هر چه می خواهی

0
...

0
ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان) نظر دهید...

شمارهٔ ۲ – هم در مدح او

نه چو تو در زمانه ناموری

نه چو نام تو در جهان سمری

عزم تو کف حزم را تیغی است

حزم تو روی عزم را سپری

نه چو کین تو ظلم را زهری

نه چو مهر تو عدل را شکری

بی هوای تو نیست هیچ دلی

بی ثنای تو نیست هیچ سری

مال شد در جهان چو منهزمی

تا بر او یافت جود تو ظفری

رعد کردار در هوا افتد

از هوای تو در زمان خبری

فلکی خیزد از تو هر نفسی

عالم باشد از تو هر نظری

یک صله مادح تو ناستده

اندر آید دمادمش دگری

پیش چشمت نعوذبالله ازو

نیست چرخ و زمانه را خطری

کس نبیند چو تو کمربندی

در جهان پیش هیچ تاجوری

خاص خسرو رشید باقی باد

که جهان را جمال باقی باد

چرخ بی حشمت تو روشن نیست

ملک بیرای تو مزین نیست

نیست آهن به بأس و همت تو

ورچه چیزی به بأس آهن نیست

بی نمودار طبع صافی تو

صورت مکرمت معین نیست

نیست از گفته تو یک نکته

که درو صد هزار مضمن نیست

خلق را با گشاد دشت قضا

بهتر از خدمت تو جوشن نیست

به جز از کین و مهر تو به جهان

شب تاریک و روز روشن نیست

تا ز دل نعره زد سیاست تو

فتنه را هیچ هوش در تن نیست

نیست یک شیر تند گردنکش

که تو را رام و نرم گردن نیست

کم ز کیخسرو نه ای زیراک

هر غلامیت کم ز بیژن نیست

سبب این بلند گفتن من

دولت توست فکرت من نیست

خاص خسرو رشید باقی باد

که جهان را جمال باقی باد

تا تو را بندگی زمانه کند

خدمت چرخ بی بهانه کند

آسمان بلند رتبت را

رتبت قدرت آستانه کند

تیر امید کز کمان بجهد

مال و گنج تو را نشانه کند

هر دری را که همت تو زند

فلک از دولت آستانه کند

اختران فلک شرار شوند

کآتش خشم تو زبانه کند

شکم حادثات آبستن

از نهیب تو آفکانه کند

موکب عدل تو چو بخروشد

به هزیمت ستم روانه کند

بچگان را ز امن تو دراج

زیر پر عقاب خانه کند

دست اقبال تو به خیر همی

در دهان قضا دهانه کند

غور ایام در نیابد چرخ

گر جز از رای تو کمانه کند

خاص خسرو رشید باقی داد

که جهان را جمال باقی باد

سوی هر مقصدت که رای کشد

زین تو جاه چرخ سای کشد

فر تایید تو به گیتی بر

هر زمان سایه همای کشد

مرکب جود تیز دست کند

در هزیمت نیاز پای کشد

به جلالت عنان دولت را

حکم جام جهان نمای کشد

لشکر نصرت نصیری را

گرد تو تیغ در سرای کشد

خلق بدخواه تو ز هیبت تو

دم و ناله بسان نای کشد

گردن دشمنت گرفته اجل

زین سرای اندر آن سرای کشد

هر زمانم بهار مدحت تو

در یکی باغ دلگشای کشد

صد هزاران گل ثنات درو

فکرت من به چند جای کشد

به همه کامهات آهسته

صنع و توفیق یک خدای کشد

خاص خسرو رشید باقی باد

که جهان را جمال باقی باد

ای سرشته به سیرت رادی

داد رادی به واجبی دادی

تازه در خسروی به حل و به عقد

صد طریق ستوده بنهادی

رنجها را برسم در بستی

عرصها را به قصد بگشادی

غرض مدح و محمدت بودی

وز پی جود و مکرمت زادی

عدل را نوربخش خورشیدی

ملک را آب داده پولادی

خلق را سودمند پیشگهی

شاه را استوار بنیادی

مملکت شاد شد به شاگردی

تا تو سر بر زدی به استادی

بودم آزاد زاده آزاد

بنده گشتم به بند بیدادی

وز تو آزادیم نباید از آنک

بندگی تو به ز آزادی

خاص خسرو رشید باقی باد

که جهان را جمال باقی باد

بسته طاعت تو گردون باد

گیتی از نعمت تو قارون باد

تا فلک را قران سعد بن است

بخت با دولت تو مقرون باد

صولت عز را جلالت تو

گوشمال زمانه دون باد

مدد دخل تو ز هر جانب

مدد مایه دار جیحون باد

حیله گوش و گردن مدحت

زر بی عدو در مکنون باد

دشمن تو از این جهان کم باد

وآنچه دشمن نخواهد افزون باد

هرکه اندر حساب تو ناید

از حساب زمانه بیرون باد

نار کردار حاسدت را دل

به حسد گفته باد و پر خون باد

جای نظاره گاه چشم تو را

زلف گلبوی و روی گلگون باد

فال شاهی به تو همایون شد

روی شادی به تو همایون باد

خاص خسرو رشید باقی باد

که جهان را جمال باقی باد

0
...

0
ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان) نظر دهید...

شمارهٔ ۳ – در مدح ملک ارسلان

گشتند با نشاط همه دوستان گل

بس نادر آمد ای عجبی داستان گل

بی ابر گل نخندد و بی باد نشکفد

ابرست و باد گویی جان و روان گل

گل عاشق شه است و چو دیدار او بدید

گشت آشکاره از دل راز نهان گل

بنگر که هر سپیده دم از حرص بزم شاه

تازه رسد همی به چمن کاروان گل

گویی که هست مادح سلطان زرفشان

گل در میان باغ و زر اندر میان گل

ساقی نبید پیرده اکنون که شد جوان

این باغ پیر گشته به عمر جوان گل

گل مدح شاه خواند و پر در همی کند

این ابر درفشان به سحرگه دهان گل

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

باغ ملک ز گل چو بهشت برین شدست

گلبن درو به خوبی چون حورعین شدست

شادی و لهو و رامش شاه زمانه را

سوسن نگر که جفت گل و یاسمین شدست

صاحبقران عالم هرگز قران به حکم

با طالع سعادت گلی قرین شدست

مانا هزار فتح نشسته است و عز و ناز

با همنشین او به جهان همنشین شدست

او را ز هفت کوکب تابان هفت چرخ

از ملک هفت کشور زین نگین شدست

شادان شده زمانه و خرم شده زمین

کو خسرو زمانه و شاه زمین شدست

دانم یقین که او را در دل گمان نماند

کاندر جهان گمانش عین الیقین شدست

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

شاه جهان به تیغ چو ملک جهان گرفت

دولت رکاب دادش و نصرت عنان گرفت

فالی گرفت چرخ و همی گرفت مملکت

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان گرفت

شاهی که ملک هرگز چون او ملک ندید

خصمش چو دید مملکت او را جهان گرفت

بختش چو روی داد به نیکی همان زمان

دولت به کارهای بزرگش ضمان گرفت

تأثیر حل و عقدش در قبض و بسط ملک

بر آب نقش گشت و بر آتش نشان گرفت

این سعی بنده وار که بخت جوان نمود

امروز ملک عالم شاه جوان گرفت

ساقی بیار باده ای چون گل به رنگ و بوی

کامروز باغ و راغ همه گلستان گرفت

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

شاها به شادکامی گلشن کنی همی

چون آسمان زمین را روشن کنی همی

چون خلق تو معطر گشتست بحر و بر

کامروز در سعادت گلشن کنی همی

رام است بخت تو که به هر وقت حاصلست

حکمی که بر زمانه توسن کنی همی

هر جا همی ز بخشش تخمی پراکنی

وز شکر و مدح هر جا خرمن کنی همی

در دو جهان همی دهدت ایزد کریم

پاداش مکرمات که بر من کنی همی

در سور ملک بادی با دوستان که تو

مر سور دشمنم را شیون کنی همی

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

تا روزگار ملک تو را آشکاره کرد

چشم ملک در او به تعجب نظاره کرد

روزی که ملک جستی چرخ فلک تو را

از فتح تیغ کرد وز اقبال باره کرد

چون روز بزم خواری زد دید پیش تو

یاقوت سرخ معدن در سنگ خاره کرد

در باغ ملک تا گل بختت شکفته شد

بر تن مخالف تو گل جامه پاره کرد

ملک تو را فلک چو بزرگی تو بدید

از عزت و جلالت دیهیم و یاره کرد

خورشید خسروانی و بزم چو چرخ تو

این گلشن تو از گل زیر است پاره کرد

گویی که مست شد گل لعل از نشاط تو

رازی که داشت در دل از آن آشکاره کرد

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

شاها بهانه جویی تا زرفشان کنی

وز سیم و زر زمین چو ره کهکشان کنی

از دوستی بخشش گلشن کنی همی

کز زر و گل زمین را چون گلستان کنی

زین سیم و زر که بخشی شاها شگفت نیست

کز سیم و زر به گیتی جیحون روان کنی

تا بوستان چنین است از گل سزد که تو

گر عشرتی کنی همه در بوستان کنی

بختت جوان و ملک جوانست و تو جوان

ممکن بود که پیر جهان را جوان کنی

ای شاه گل به تهنیت ملکت آمده ست

زیبد که تو کنون همه رامش بر آن کنی

جان را و مغز را ز گل و باده قوتست

شاید کنون که تقویت مغز و جان کنی

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

شاها همیشه فصل خزانت بهار باد

بر روی آن بهار ز دولت نگار باد

تا دور چرخ بر تو سعادت کند همی

از دور چرخ بر تو سعادت نثار باد

تا شاخ و بار باشد و تا باغ و بوستان

بر شاخ دولت تو ز اقبال بار باد

هر تازه گل که بشکفدت در بهار ملک

در دیده مخالف تو تیز خار باد

تا هست شهریاری و شاهی تو را به عز

بر تخت شهریاری و شاهی قرار باد

تا چرخ و کوه باشد ملک و بقای تو

چون چرخ پایدار و چو کوه استوار باد

از روزگار توست همه فخر روزگار

تا هست روزگار همین روزگار باد

اندر زمانه شاه جهان تا جهان بود

سلطان ابوالملوک ملک ارسلان بود

0
...

0
ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان) نظر دهید...

شمارهٔ ۴ – مرثیه برای رشیدالدین

پرده از روی صفه برگیرید

نوحه زار زار در گیرید

تن به تیمار و اندهان بدهید

دل ز شادی و لهو برگیرید

هر زمان نوحه نو آغازید

چو به پایان رسد ز سر گیرید

گر عزیز مرا قیاس کنید

از مه نو و شاخ برگیرید

چون فرو شد ستاره سحری

کار ماتم هم از سحر گیرید

بر گذرگه اجل کمین دارد

گر توان رهگذر دگر گیرید

با ستیز قضا بهش باشید

وز گشاد بلا حذر گیرید

کار گردون همه هبا شمرید

حال گردون همه هدر گیرید

***

ای مه نو اگر تمام شدی

سخت زود آفتاب بام شدی

گیتی او را به جان رهین گشتی

دولت او را به طوع رام شدی

عمده کار مرد و زن بودی

عدت شغل خاص و عام شدی

فضل او در جهان بگستردی

جهل بر مردمان حرام شدی

مایه فخر و محمدت جستی

مایه جاه و احترام شدی

چون زدوده یکی سنان گشتی

چون کشیده یکی حسام شدی

به همه حکمتی یگانه شدی

در همه دانشی تمام شدی

ناتمامت فلک ز ما بربود

ای دریغا اگر تمام شدی

***

گر زمانه بر او دگر گشتی

مایه معنی و هنر گشتی

به همه مکرمت مثل بودی

در همه مفخرت سمر گشتی

شب فرزانگان چو روز شدی

زهر آزادگان شکر گشتی

شد فدای پدر که در هر حال

همه گرد دل پدر گشتی

ور نگشتی سر اجل به قضا

پدر او را به طبع سرگشتی

سخت نیکو نیک خوش بودی

که سر آنچنان پسر گشتی

همه گفتیش عمر بخشیدی

اگرش عمر بیشتر گشتی

یک جهان حمله حمله آوردی

گر اجل زو به جنگ برگشتی

***

ای رشید ای عزیز و شاه پدر

روز و شب آفتاب و ماه پدر

ای ادیب پدر دبیر پدر

اعتماد پدر پناه پدر

به تو نازنده بود جان پدر

از تو بالنده بود جاه پدر

تا نشسته پدر بر آتش توست

پاره دودی شدست آه پدر

ره نمای پدر رهت زده شد

که نماند از پس تو راه پدر

بی گناه پدر تو خواهی خواست

عذر این بی عدد گناه پدر

از برای چه زیر تخته شدی

وقت تخت تو بود شاه پدر

مرگ اگر بستدی فدای تو بود

نعمت عمر و دستگاه پدر

***

ای دگرگون شده به تو رایم

برگذشت از نهم فلک وایم

بسر آیم به سوی تربت تو

زین سبب رشک می برد پایم

جز روان تو کی بود جفتم

جز سر گور کی بود جایم

تخت شاهان چگونه آرایند

گو تو همچنان بیارایم

به روان تو گر سر گورت

جز به خون دو دیده اندایم

هر زمان ماتمی بیاغازم

هر نفس نوحه ای بیفزایم

به تو آسوده بودم از همه غم

تو به مردی و من نیاسایم

تو به زیر زمین بفرسایی

من ز تیمار تو بفرسایم

***

ای گرامی تو را کجا جویم

درد و تیمار تو کرا گویم

شدی از چشم چون مه و خورشید

تیره شد بی تو خانه و کویم

بر وفات تو روز و شب نالم

از هلاک تو سال و مه مویم

دل به کف دو دست می مالم

رخ به خون دو دیده می شویم

گر چه گل همچو بوی و روی تو بود

دل همی ندهدم که گل بویم

همه در آتش جگر غلطم

همه در آب دیدگان پویم

لاله لعل شد ز خون چشمم

خیری خشک شد ز کف رویم

خون بگریم ز مرگ چون تو پسر

چون ببینم سپیدی مویم

***

تا ز پیش پدر روان کردی

خو دل بر رخم روان کردی

بر رخان پدر ز خون دو چشم

زعفران زیر ارغوان کردی

همه روز پدر سیه کردی

همه سود پدر زیان کردی

تا به تیراجل بخستت جان

تیر قد پدر کمان کردی

صورت مرگ زشت صوت را

پیش چشم پدر عیان کردی

خاک بر هر سری پراکندی

خون ز هر دیده ای روان کردی

کاروانی که گفته بود روان

که تو آهنگ کاروان کردی

نور بودی مگر چو نور لطیف

قصد خورشید آسمان کردی

***

مرده فرزند مادرت زارست

مرگ ناگاه را خریدارست

گر چه بر تو چو برگ لرزان بود

چون گل اکنون ز درد بیدارست

همه شب زیر پهلو و سر او

بستر و بالش آتش و خارست

اگر ز دیده بر تو خون بارد

چون تو فرزند را سزاوارست

هیچ بیکار نیست یک ساعت

ماتم تو فریضه تر کارست

باد خوشرو بر او دم مرگست

روز روشن به او شب تارست

خسته آسمان کینه کش است

بسته روزگار غدارست

گر نه از جان و عمر سیر شده ست

از روان تو شاه بیزارست

***

هیچ دانی که حال ما چون شد

تا ز قالب روانت بیرون شد

تا چو گل در چمن بپژمردی

رویش از خون دیده گلگون شد

زندگانی و جان و کار همه

بر عزیزان تو دگرگون شد

هر که بود از نشاط مفلس گشت

گر چه از آب دیده قارون شد

مغزها از وفات تو بگداخت

دیده ها در غم تو جیحون شد

حسرتا کان تن سرشته ز جان

صید گردون ناکس دون شد

ای دریغا که آن روان لطیف

طعمه روزگار وارون شد

وای و دردا که آن دل روشن

خون شد و دیده ها پر از خون شد

***

بندگان تو زار و گریانند

زار هر ساعتی تو را خوانند

چفته بالا و خسته رخسارند

کوفته مغز و سوخته جانند

تا شبیخون زده ست بر تو اجل

همه از دیده خون همی رانند

هر زمان از برای خرسندی

خاک گور تو بر سر افشانند

زانکه عمر تو بیشتر دیدند

همه از عمرها پشیمانند

از دل اندر میان صاعقه اند

وز دو دیده میان طوفانند

هر زمانی به رسم منصب خویش

زی تو آیند و دید نتوانند

راست گویی که در مصیبت تو

همه مسعود سعد سلمانند

***

غم تو بر دلم مگر نیش است

که همه ساله در عنا ریش است

غم تو من کشم که مسعودم

که به جان غم کشیدنم کیش است

موی بر فرق گوئیم تیغست

مژه بر دیده گوئیم نیش است

گر همی خون رود ز دیده من

نه شگفت است زانکه دل ریش است

از سیاهی و تیرگی روزم

همچو اندیشه بداندیش است

این تن و جان زار پژمرده

تن بیمار و جان درویش است

من بدینگونه ام که خویش نیم

چه بود آنکه او تو را خویش است

مکنید این همه خروش و نفیر

که همه خلق را همین پیش است

***

ای فلک سخت نابسامانی

کژ رو و باژگونه دورانی

محنت عقل و شدت صبری

فتنه جسم و آفت جانی

مار نیشی و شیر چنگالی

خیره چشمی و تیز دندانی

بدهی و آنگهی نیارامی

تا همه داده باز نستانی

زود بیند ز تو دل آزاری

هر که یابد ز تو تن آسانی

بشکنی زود هر چه راست کنی

بر کنی باز هر چه بنشانی

هر چه کردی همه تباه کنی

مگر از کرده ها پشیمانی

نکنم سرزنش که مجبوری

بسته حکم و امر یزدانی

***

تو رشید ای سرخداوندان

اصل نیکان و نیک پیوندان

آن کشیدی ز غم کجا هرگز

نکشیدی ز خاره و سندان

ره جز این نیست عاقبت گر ما

بندگانیم یا خداوندان

آسمانیست آتشین چنگال

روزگاریست آهنین دندان

گر چه هست آن عزیز اندک عمر

به حقیقت سزای صد چندان

بر گذشته چنین جزع کردن

نشمردند از خرد خردمندان

در رضا و ثواب ایزد کوش

گر چه صعب است درد فرزندان

مهر من نیستی اگر نه امی

خسته بند و بسته زندان

0
...

0
ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان) نظر دهید...

شمارهٔ ۵ – در ستایش بهرامشاه

شد پرنگار ساحت باغ ای نگار من

در نوبهار می بده ای نوبهار من

من در خمار هجر تو نابوده مست وصل

تو می کنی بلب بتر از می خمار من

شد باغ لاله زار و گر نیز کم شود

ای لاله زار باغ تویی لاله زار من

زلف تو بی قرار و دلم گشته بی قرار

زین هر دو بی قرار ببردی قرار من

گویی که سال و ماه به هم عهد کرده اند

آن بی قرار زلف و دل بی قرار من

گل گشت خار گشت مرا هجر و وصل تو

ای وصل تو گل من و هجر تو خار من

می ده میی که غم نخورم هیچ تا تویی

در عمر غمگسار من و میگسار من

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

آمد به سوی باغ درود و سلام می

جام می آر کآمد هنگام خام می

از بهر سور باغ که کرد دست نوبهار

آید همی بلهو نوید و خرام می

در پوست می نگنجد گل تا به گل رسید

بر لفظ باغ وقت صبوحی پیام می

گر پخته ای به عقل می خام خواه از آنک

رامش نخیزدت مگر از ذات جام می

می اصل شادی آمد خیز ای غلام من

می ده مرا به شادی ای من غلام می

کام می آن بود که تو باشی همیشه شاد

باشی همیشه شاد چو باشی به کام می

می را عزیز بدار و به چشم خرد ببین

در بزم شاه عالم عز و مقام می

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

تا تو بتاب کردی زلف سپاه را

در تو بماند چشم به خوبی سیاه را

ای رشک مهر و ماه تو گر نیک بنگری

در مهر و ماه طیره کنی مهر و ماه را

گر هیچ بایدت که شوی مشک بوی تو

یکبار برفشان سر زلف سیاه را

شادی و خرمی کن کامروز در جهان

شادی و خرمیست دل نیکخواه را

گردون به تخت و ملک همی تهنیت کند

سلطان ملک پرور بهرامشاه را

جمشید خسروان شد و خورشید آسمان

بوسد زمین درگه او عز و جاه را

تاج و کلاه سر به فلک بر کشید ازو

کآراست عز و ملکش تاج کلاه را

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

ای آفتاب دولت بر آسمان ملک

وز طلعت تو روشن گشته روان ملک

تا ابروار بارد دست تو بر جهان

خرم چو بوستان شد و تو بوستان ملک

قوت گرفت و قوت او باد بر فزون

از عون و رای پیر تو بخت جوان ملک

چون داستان ملک نهاد این جهان همی

بر نام تو نهاد سر داستان ملک

تا پای تو بسود به دولت رکاب فتح

در دست تو نهاد جلالت عنان ملک

سر در کشید فتنه و روی جهان ندید

تا شد زدوده خنجر تو پاسبان ملک

صاحبقران تو باشی و هستی و هیچ وقت

جز با تو چشم ملک نبیند قران ملک

چون بر فلک دعای تو گوید همی ملک

اندر جهان ثنای تو گوید زبان ملک

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

ای پادشاه دولت دین را یمین تویی

ای شهریار ملت حق را امین تویی

آباد و خرم است ز جاه تو ملک و دین

زیرا که این و آن را پشت و معین تویی

روی زمین چو خلد برین شد ز نیکویی

از فخر آنکه خسرو روی زمین تویی

نیک و بعد عدو و ولی مهر و کین توست

چون نیک بنگریم سپهر برین تویی

ایزد تو را به ملک جهان برگزید از آنک

اندر جهان ملک ز شاهان گزین تویی

دولت بدان مسلط گشته ست بر جهان

کاندر عزیز خاتم ملکت نگین تویی

گویند هفت کشور زیر نگین کند

شاهی ز اصل و نسل یمینی و این تویی

اندر جهان نخواهد بودن پس از تو شاه

ای شاه تا قیامت شاه پسین تویی

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

چون در کف تو کشت کشیده حسام تو

آمد به گوش دولت عالی پیام تو

هنگام حمله خواست که ناگه به ذات خویش

بی دست تو برآید تیغ از نیام تو

از خون سرکشان ویلان شد عقیق رنگ

اندر کف تو خنجر الماس فام تو

اقبال دست ملک روان کرد هر سویی

منشورها نوشت جهان را به نام تو

در بارگاه ملک میان بست و ایستاد

بر طاعت تو دولت پدرام رام تو

در دهر داد دین ز تو آسوده شد که هست

از بهر دین و داد قعود و قیام تو

اندر زمانه حاصل گشته ز جود توست

هر کام دل که باد زمانه به کام تو

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

شاها همیشه مهر سپهر افسر تو باد

ماه دو هفته چتر شده بر سر تو باد

از خدمت تو حاجت شاهان روا شود

تا هست کعبه کعبه شاهان در تو باد

اندر جهان چو خنجر برهان ملک توست

برهان ملک در کف تو خنجر تو باد

یاری گری تو خلق جهان را با من و عدل

ایزد بهر چه خواهی یاری گر تو باد

اقبال آسمانی و تأیید ایزدی

هر سو که قصد و عزم کنی رهبر تو باد

تا بر سپهر اختر باشد همه سعود

سرمایه سعود سپهر اختر تو باد

فخر سخا ز دست سخا کستر تو خاست

عز هنر ز رای هنر پرور تو باد

گردون به امر و نهی کهین بنده تو شد

گیتی به حل و عقد کمین چاکر تو باد

گشته ست تخت و ملک ز بهرامشاه شاد

تا تخت و ملک باشد بهرام شاه باد

0
...

0
ترکیبات و ترجیعات (مسعود سعد سلمان) نظر دهید...