قصاید و قطعات منوچهری

شمارهٔ ۷۵ – در وصف اسب و مدح شهریار

آفرین زان مرکب شبدیز فعل رخش خوی

اعوجی مادرش و آن مادرش را یحموم شوی

گاه بر رفتن چو مرغ و گاه پیچیدن چو مار

گاه رهواری چو کبک و گاه برجستن چو گوی

چون نهنگان اندرآب و چون پلنگان بر جبال

چون کلنگان در هوا و همچو طاووسان به کوی

در شود بی‌زخم و زجر و در شود بی‌ترس و بیم

همچو آذرشست، بتش همچو مرغابی، به جوی

پی ز قوس و فش ز درع و رگ ز موی و تن ز کوه

سر ز نخل و دم ز حبل و برزسنگ و سم ز روی

دیر خواب و زود خیز و تیز سیر و دور بین

خوش عنان و کش خرام و پاکزاد و نیکخوی

سخت پای و ضخم ران و راست دست و گرد سم

تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خرد موی

ابر سیر و باد گرد و رعد بانگ و برق جه

کوه کوب و سهل بر و شخ نورد و راهجوی

گور ساق و شیر زهره، یوز تاز و غرم تک

پیل گام و کرگ سینه، رنگ تاز و گرگ پوی

تیزچشم، آهن جگر، فولاد دل، کیمخت لب

سیم دندان، چاه بینی، ناوه کام و لوح روی

نیزه و تیغ و کمند و ناچخ و تیر وکمان

گردن و گوش و دم و سم و زهار و ساق اوی

اینچنین اسبی مرا داده‌ست بی زین شهریار

اسب بی‌زین همچنان باشد که بی‌دسته سبوی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۹ – در مدح خواجه طاهر

بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای

سنبلش چون پر طوطی، روی چون فر همای

جعد پرده پرده در هم همچو چتر آبنوس

زلف حلقه حلقه، برهم، همچو مشک اندوده نای

دل، جراحت کردش آن زلفین و چون زلفینش را

بر جراحت برنهی راحت پدید آرد خدای

زانکه زلفش کژدمست و هر که را کژدم گزید

مرهم آن زخم را کژدم نهد کژدم فسای

ای بسا شورا که از آن زلفکان انگیختی

گر نترسیدی تو از منصور عادل کدخدای

طاهری، گوهر نژادی، از نژاد طاهری

عزم او: عزم و کمال او: کمال و رای: رای

کامکاری کو چو خشم خویشتن راند به روم

طوق زرین را کند بر گردن قیصر درای

دولتش همشیره و دل همره و دین همنشین

نصرتش همزانو و اقبال همروی سرای

گر پیمبر زنده بودی، بر زبان جبرئیل

آمدی در شان جودش آیت از عرش خدای

از فراز همت او آسمان را نیست راه

وز ورای ملکت او این زمین را نیست جای

نیست خالی بزم او از باش باش و نوش نوش

نیست خالی رزم او از گیر گیر و های های

روز رزم او نگیرد عز عزرائیل جان

روز بزم او بماند جبرئیل از وای وای

گر کسی گوید که در گیتی کسی برسان اوست

گر همه پیغمبری باشد، بود یافه درای

آفرین زان مرکب میمون که دیدم بر درش

مرکبی، زین کرده و خاره بر و جادو ربای

گور سم و گاو پشت و گرگ ساق و کرگ روی

ببر گوش و رنگ چشم و شیر دست و پیل پای

چون برآری تازیانه بگسلد زنجیر پیل

چون زنی نعلش، شکالش بس بود بند قبای

گر بگردانی بگردد، ور برانگیزی دود

بر طراز عنکبوت و حلقهٔ ناخن پرای

وان قلم بین در بنانش چون یکی ممشوقه‌ای

گه نشیب و گه فراز و گاه وصل و گاه نای

مرکبی دریاکش و طیاره‌ای عنبرفشان

دایه‌ای درپرور و دوشیزه‌ای یاقوت‌زای

ای خداوندی که فرمان ترا یابد همی

تخت خان و طوق فور و تیغ قیصر تاج رای

همچنین لشکر کش و دشمن کش و دینار بخش

همچنین گیتی خور و میری کن و نیکی فزای

فر و روی خویشتن را بر فراز و برفروز

ناصح و بدخواه خود را بر نشان و در ربای

دوستان را بند بشکن، دوست پرور، خوان ببخش

دشمن و اعدا شکن، بردار کن کین آزمای

اسب تاز و گوی باز و زیرساز و بم نواز

جود کار و دل ربای و می ستان و دن ستای

گردن ادبار بشکن، پشت دولت راست کن

پای بدخواهان ببند و دست نیکان برگشای

جام گیر و جای دار و نام جوی و کام ران

بت فریب و کین گداز و دین پژوه و ره نمای

خازنت را گو که سنج و رایضت را گو که ران

شاعرت را گو که خوان و حاجبت را گو که پای

حاسدت را گو: گریز و ساقیت را گو: ریز

ناصحت را گو: نشین و مطربت را گو: سرای

چون بیابی مهر و کین: آن را ببین، این را ستر

چون ببینی بخل و جود : این را گزین، آن را گزای

نافه را و مشک را و سیم را و جام را

برنواز و برفتال و برفشان و برگرای

ملک ده، لشکر شکن، خنجر کش و مغفر شکاف

گنج نه، باره فکن، شمشیر زن، بخت آزمای

عشق و مهر وخال و زلف و روی و چشم و خط و لب

ور زو کار و بوی و مال و بوس و بین و خار و خای

اسب و اشتر، زر و سیم و جام و عود و مشک ناب

رام گیر و برفشان و برفراز و سوز وسای

هر نشاطی را بخواه و هر مرادی را بجوی

هر وفایی را بیاب و هر بقایی را ببای

جز بخیلان را مروب و جز لئیمان را مبند

جز معادی را مکوب و جز موالی را مپای

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۳

می ده پسرا! برگل، گل چون مل و مل چون گل

خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل

مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل

گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل

در زیر گل خیری آن به که قدح گیری

بر بادک شبگیری، بانگ و شغب صلصل

هر گه که زند قمری، راه ماورالنهری

گوید به گل حمری باده بستان، بلبل

آن بلبل کاتوره برجسته ز مطموره

چون دستهٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل

چون فاخته دلبر برتر پرد از عرعر

گویی که به زیر پر، بربسته یکی جلجل

آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده

اندر گلو افکنده، هر فاخته‌ای یک غل

بوید به سحرگاهان، از شوق بناگاهان

چون نکهت دلخواهان، بوی سمن و سنبل

آن زاغ در آسابر همچون حبشی کاذر

بربسته به شاخ اندر هم سنبل و هم عنصل

آن کرکی با کرکی گوید سخن ترکی

طوطی سخن هندی گوید به که مازل

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۲۷ – در مدح سلطان مسعود غزنوی

ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

باد فروردین بجنبید از میان مرغزار

این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار

وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

خاک پنداری به ماه و مشتری آبستنست

مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار

این یکی گویا چرا شد، نارسیده، چو مسیح!

وان یکی بی شوی، چون مریم، چرا برداشت بار

ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان

باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار

این یکی سوزد، ندارد آتش ومجمر به پیش

وان یکی دوزد، ندارد رشته و سوزن به کار

نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری در بوستان

دانهٔ درست هرچ آن بنگری در جویبار

این یکی دری که دارد بوی مشک تبتی

وان دگر مشکی که دارد رنگ در شاهوار

چنگ بازانست گویی شاخک شاهسپرم

پای بطانست گویی برگ بر شاخ چنار

این به رنگ سبز کرده پایها را سبزفام

وان به مشک ناب کرده چنگها را مشکبار

ژالهٔ باران، زده بر لالهٔ نعمان نقط

لالهٔ نعمان شده از ژالهٔ باران نگار

این چنین ناری کجاباشد، به زیر نارآب

وان چنان آبی کجا باشد، به زیر آب نار

بیخته برگ سمن بر عارضین شنبلید

ریخته برگ بنفشه بر رخان جلنار

این چو روی سرخ گشته از سر دندان کبود

وان چو روی زرد گشته به روی از مژگان نثار

سوسن آزاد و شاخ نرگس بیمار جفت

نرگس خوشبوی و شاخ سوسن آزاد یار

این، چنان زرین نمکدان بربلورین مائده

وان، چنانچون در غلاف زر سیمین گوشخار

صلصل باغی به باغ اندر همی‌گرید به درد

بلبل راغی به راغ اندر همی‌نالد به زار

این، زند بر چنگهای سغدیان پالیزبان

وان، زند بر نایهای لوریان آزادوار

زردگل بینی، نهاده روی را بر نسترن

نسترن بینی، گرفته زردگل را درکنار

این چو زرین چشم بر وی بسته سیمین چشمبند

وان چو سیمین گوش اندر گوش زرین گوشوار

ابربینی فوج فوج اندر هوا در تاختن

آب بینی موج موج اندر میان رودبار

این، چو روز بار لشکر پیش میر میرزاد

وان، چو روز عرض پیلان پیش شاه شهریار

خسرو عادل که هست آموزگارش جبرئیل

کرده رب العامینش اختیار و بختیار

این نکردش اختیار الا به حق و راستی

وان نبودش جز به خیر و جز به عدل آموزگار

دولت سعدش ببوسد هر زمانی آستین

طالع میمونش باشد هر زمانی خواستار

این دهد مژده به عزی بیحساب و بیعدد

وان کند عهده به ملکی بیکران و بیشمار

چون زند بر مهرهٔ شیران دبوس شصت من

چون زند بر گردن گردان عمود گاوسار

این کند بر دوش گردان گردن گردان چو گرد

وان کند بر پشت شیران مهرهٔ شیران شیار

آهنین رمحش چو آید بر دل پولاد پوش

نه منی تیغش چو آید بر سر خنجر گذار

این بدرد ترگ رویین را، چو هیزم را تبر

وان شود در سینهٔ جنگی، چو در سوراخ مار

هر زمان حملش فرستد پادشاه قیروان

هر نفس باجش فرستد، شهریار قندهار

این، همی‌گوید که دارم ملکت از توعاریت

وان، همی‌گوید که دارم دولت از تو مستعار

اختیار دست او، جودست جود بی‌ریا

اعتقاد رای او، عین است عین بی‌عیار

این نکرد الا به توفیق ازل این اعتقاد

وان نکرد الا به تایید ابد آن اختیار

رایت منصور او را، فتح باشد پیشرو

طالع مسعود او را، بخت باشد پیشکار

این مراد عاجلش حاصل کند، بی‌اجتهاد

وان، هوای آجلش حاصل کند، بی‌انتظار

تا ملک را در حجاب آسمان باشد سکون

تا فلک را در غبار آسمان باشد مدار

این، کمال ملک او جوید به سعد از اختران

وان دوام عمر او خواهد به خیر از کردگار

دست او خالی نخواهد ماند سالی هفتصد

پای او خالی نخواهد ماند ماهی صدهزار

این ز عالی گاه و عالی مسند و عالی رکاب

وان ز مشکین جعد و مشکین باده و مشکین عذار

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۷۴ – در مدح فضل‌بن محمد حسینی

یکی سخنت بگویم گر از رهی شنوی

یکی رهت بنمایم اگر بدان بروی

سبوی بگزین، تا گردی از مکاره دور

برو بدان ره تا جاودانه شاد بوی

ایا کریم زمانه! علیک عین‌الله

تویی که چشمهٔ خورشید را به نور ضوی

تویی که فاتح مغموم این سپهر بوی

تویی که کاشف مکروه این زمانه شوی

اگر ز هیبت تو آتشی برافروزند

برآسمان بر، استارگان شوند شوی

به نیکویی نگری، گر همی به کس نگری

به مردمی گروی گر همی به کس گروی

عذاب دوزخ، آنجا بود کجا تو نیی

ثواب جنت آنجا بود، کجا تو بوی

برند آن تو هر کس، تو آن کس نبری

دوند زی تو همه کس، تو زی کسی ندوی

اگر قوام زمانه برآفتاب بود

تو آن زمانه قوامی که آفتاب توی

نیاید از تو بخیلی چو از رسول دروغ

دروغ بر تو نگنجد، جو بر خدای دوی

سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع:

نه منقلب، نه مخالف، نه منکسف، نه غوی

وفا و همت و آزادگی و دولت و دین:

نکوی و عالی و محمود و مستوی و قوی

چو بو شعیب و خلیل و چو قیس و عمرو و کمیت

به ذوق و وزن عروض و به نظم و نثر و روی

چو ابن رومی شاعر، چو ابن‌مقله دبیر

چو ابن‌معتز نحوی، چو اصمعی لغوی

بلا و نعمت و اقبال و مردمی و ثنای

بری و آری و توزی و کاری و دروی

به مردمی تو اندر زمانه مردم نیست

که رای تو به علوست و باب تو علوی

ز همت و هنر تو شگفت ماندستم

که ایمنی تو بر او و بر آسمان نشوی

به مشتریت گمانی برم به همت و طبع

که همچو هور لطیفی و همچو نور قوی

به گاه خلعت دادن، به گاه صلهٔ شعر

نه سیم تو ملکی و نه زر تو هروی

مدیح تو متنبی به سر نیارد برد

نه بوتمام و نه اعشی قیس و نه طهوی

بزرگوارا!، نام‌آورا!، خداوندا!

حدیث خواهم کردن به تو یکی نبوی

حدیث رقعهٔ توزیع برتو عرضه کنم

چنانکه عرضه کند دین به مانوی منوی

هزار سال همیدون بزی به پیروزی

به مردمی و به آزادگی و نیکخوی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۸

خوشا قدح نبیذ بوشنجه

هنگام صبوح، ساقیا، رنجه

نه نرد و نه تخته نرد پیش ما

نه محضر و نه قباله و بنجه

نظاره به پیش در کشیده صف

چون کافر روم بر در گنجه

خنیاگر ایستاد و بربطزن

از بس شکفه شده در اشکنجه

وان رطل گران یک منی ما را

چون ماه سه و دو پنج در پنجه

برداشته ما حجاب شرم از رخ

گه شادی و گه نشاط و گه غنجه

اندر شده چشم ما به خواب خوش

چشم حدثان به وادی طنجه

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۲ – در مدح وزیر سلطان مسعود غزنوی

الا یا خیمگی! خیمه فروهل

که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان همی‌بندند محمل

نماز شام نزدیکست و امشب

مه و خورشید را بینم مقابل

ولیکن ماه دارد قصد بالا

فروشد آفتاب از کوه بابل

چنان دو کفهٔ زرین ترازو

که این کفه شود زان کفه مایل

ندانستم من ای سیمین صنوبر

که گردد روز چونین زود زایل

من و تو غافلیم و ماه و خورشید

براین گردون گردان نیست غافل

نگارین منا برگرد و مگری

که کار عاشقان را نیست حاصل

زمانه حامل هجرست و لابد

نهد یک روز بار خویش حامل

نگار من، چو حال من چنین دید

ببارید از مژه باران وابل

تو گویی پلپل سوده به کف داشت

پراکند از کف اندر دیده پلپل

بیامد اوفتان خیزان بر من

چنان مرغی که باشد نیم بسمل

دو ساعد را حمایل کرد برمن

فرو آویخت از من چون حمایل

مرا گفت: ای ستمکاره به جایم!

به کام حاسدم کردی و عاذل

چه دانم من که بازآیی تو یا نه

بدانگاهی که باز آید قوافل

ترا کامل همی‌دیدم به هر کار

ولیکن نیستی در عشق کامل

حکیمان زمانه راست گفتند

که جاهل گردد اندرعشق، عاقل

نگار خویش را گفتم: نگارا!

نیم من در فنون عشق جاهل

ولیکن اوستادان مجرب

چنین گفتند در کتب اوایل

که عاشق قدر وصل آنگاه داند

که عاجز گردد از هجران عاجل

بدین زودی ندانستم که ما را

سفر باشد به عاجل یا به آجل

ولیکن اتفاق آسمانی

کند تدبیرهای مرد باطل

غریب از ماه والاتر نباشد

که روز و شب همی‌برد منازل

چو برگشت از من آن معشوق ممشوق

نهادم صابری را سنگ بر دل

نگه کردم به گرد کاروانگاه

به جای خیمه و جای رواحل

نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی

نه راکب دیدم آنجا و نه راجل

نجیب خویش را دیدم به یکسو

چو دیوی دست و پا اندر سلاسل

گشادم هر دو زانو بندش از دست

چو مرغی کش گشایند از حبایل

برآوردم زمامش تا بناگوش

فروهشتم هویدش تا به کاهل

نشستم از برش چون عرش بلقیس

بجست او چون یکی عفریت هایل

همی‌راندم نجیب خویش چون باد

همی‌گفتم که اللهم سهل

چو مساحی که پیماید زمین را

بپیمودم به پای او مراحل

همی‌رفتم شتابان در بیابان

همی‌کردم به یک منزل، دو منزل

بیابانی چنان سخت و چنان سرد

کزو خارج نباشد هیچ داخل

ز بادش خون همی‌بفسرد در تن

که بادش داشت طبع زهر قاتل

ز یخ گشته شمرها همچو سیمین

طبقها بر سر زرین مراجل

سواد شب به وقت صبح بر من

همی‌گشت از بیاض برف مشکل

همی‌بگداخت برف اندر بیابان

تو گفتی باشدش بیماری سل

بکردار سریشمهای ماهی

همی‌برخاست از شخسارها گل

چوپاسی از شب دیرنده بگذشت

برآمد شعریان از کوه موصل

بنات النعش کرد آهنگ بالا

بکردار کمر شمشیر هرقل

رسیدم من فراز کاروان تنگ

چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل

به گوش من رسید آواز خلخال

چو آواز جلاجل از جلاجل

جرس دستان گوناگون همی‌زد

بسان عندلیبی از عنادل

عماری از بر ترکی تو گفتی

که طاوسی‌ست بر پشت حواصل

جرس مانندهٔ دو ترگ زرین

معلق هر دو تا زانوی بازل

ز نوک نیزه‌های نیزه‌داران

شده وادی چو اطراف سنابل

چو دیدم رفتن آن بیسراکان

بدان کشی روان زیر محامل

نجیب خویش را گفتم سبکتر

الا یا دستگیر مرد فاضل

بچر! کت عنبرین بادا چراگاه

بچم! کت آهنین بادا مفاصل

بیابان در نورد و کوه بگذار

منازلها بکوب و راه بگسل

فرود آور به درگاه وزیرم

فرود آوردن اعشی به باهل

به عالی درگه دستور، کو راست

معالی از اعالی وز اسافل

وزیری چون یکی والا فرشته

چه در دیوان، چه در صدر محافل

وزیران دگر بودند زین پیش

همه دیوان به دیوان رسایل

حدیث او معانی در معانی

رسوم او فضایل در فضایل

همی‌نازد به عدل شاه مسعود

چو پیغمبر به نوشروان عادل

درآید پیش او بدره چو قارون

درآید پیش او سائل چو عایل

شود از پیش او سائل چو بدره

رود از پیش او بدره چو سائل

بلرزند از نهیب او نهنگان

بلرزد کوه سنگین از زلازل

الا یا آفتاب جاودان تاب

اساس ملکت و شمع قبایل

تویی ظل خدا و نور خالص

به گیتی کس شنیده‌ست این شمایل

یکی ظلی که هم ظلست و هم نور

یکی نوری که هم نورست و هم ظل

گهر داری، هنر داری به هرکار

بزرگی را چنین باشد دلایل

تویی وهاب مال و جز تو واهب

تویی فعال جود و جز تو فاعل

یکی شعر تو شاعرتر ز حسان

یکی لفظ تو کاملتر ز کامل

خداوندا من اینجا آمدستم

به امید تو و امید مفضل

افاضل نزد تو یازند هموار

که زی فاضل بود قصد افاضل

گرم مرزوق گردانی به خدمت

همان گویم که اعشی گفت و دعبل

و گر از خدمتت محروم ماندم

بسوزم کلک و بشکافم انامل

الا تا بانگ دراجست و قمری

الا تا نام سیمرغست و طغرل

تنت پاینده باد و چشم روشن

دلت پاکیزه باد و بخت مقبل

دهاد ایزد مرا در نظم شعرت

دل بشار و طبع ابن مقبل

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۲۶ – در مدح سلطان مسعود غزنوی

صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود

و گر امروز شکیبا شد فردا نشود

یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مرا

و آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود

تجربت کردم و دانا شدم از کار تومن

تا مجرب نشود مردم، دانا نشود

ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من

تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود

نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم

تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود

گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی

وام‌خواهی نبود کو به تقاضا نشود

به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار

به درم نرم کنم، گر به مدارا نشود

و گر این عاشق نومید شود از در تو

از در خسرو شاهنشه دنیا نشود

دادگر شاهی کز دانش و دریافتگی

سخنی بر دلش از ملک معما نشود

گشته یک نیمه جهان او را وز همت خویش

نپسندد که بر آن نیمه توانا نشود

مشرق او را شد و مغرب مر او را شده گیر

هرکرا شرق بود، غرب جز او را نشود

عجب از قیصرم آید، که بدان ساده دلیست

کو ز مسعود براندیشد و شیدا نشود

ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست

ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود؟

دولت آنها، فرتوت شد و کار کشفت

هر که فرتوت شود هرگز برنا نشود

دولت تازه ملک دارد، امروزین روز

دولتی کز عقب آدم و حوا نشود

به که رو آرد دولت، که بر او نرود؟

به کجا یازد جیحون، که به دریا نشود؟

مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او

گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود

کرد هیجا و فراوان ملک و ملک گرفت

زین سبب شاید اگر هیچ به هیجا نشود

پس اعدا به شبیخون برود دولت شاه

گر زمانی به طلب او سوی اعدا نشود

هر چه‌اند این ملکان بنده و مولای ویند

هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود

زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی

هر که مولای کسی باشد، مولا نشود

ملکان رسوا گردند کجا او برسد

ملک او باید کو هرگز رسوا نشود

تا نباشد ملکی چون او، وین خود نبود

به طلب کردن او میر همانا نشود

خبر فتح برآمد خبر نصرت تو

جز ملک را ظفر و فتح مهنا نشود

آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب

هیچ آبی ز نشیبی سوی بالا نشود

کار شه به شود و کار عدو به نشود

نشود خرما خار و خار خرما نشود

خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار

مملکت از عدوی خرد مصفا نشود

مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را

نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود

درد یکساعت اندر تنشان و سرشان

راحتی شد متواتر که ز اعضا نشود

تیر را تا نتراشی نشود راست همی

سرو را تا که نپیرایی والا نشود

از سر شاسپرم تا نکنی لختی کم

ندهد رونق و بالنده و بویا نشود

شمع تاری شده را تا نبری اطرافش

بر نیفروزد و چون زهرهٔ زهرا نشود

این نشاطیست که از دلها غایب نشود

وین جمالیست که از تنها، تنها نشود

این نگارستان، وین مجلس آراسته را

صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود

این سماع خوش و این نالهٔ زیر وبم را

نغمه از گوش دل و گوش هویدا نشود

تا همی خاک زمین بیضهٔ عنبر نشود

تا همی سنگ زمین لؤلؤ لالا نشود

جام صهبا گیر از دست بت غالیه موی

دست تو خوب نباشد که به صهبا نشود

تا می ناب ننوشی نبود راحت جان

تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود

ملکا بر بخور و کامروایی می‌کن

هرگز این مملکت و دولت، یغما نشود

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۷۳ – در مدح خواجه ابوسهل زوزنی

نوروز روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی

بر یاسمین عصابهٔ در منضد است

بر ارغوان طویلهٔ یاقوت معدنی

خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

واجب کند که خیمه به صحرا برون‌زنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چنی

بر ارغوان قلادهٔ یاقوت بگسلی

بر مشک بید نایژهٔ عود بشکنی

بر گل همی‌نشینی و بر گل همی‌خوری

بر خم همی‌خرامی و بر دن همی‌دنی

درست ناخریده و مشکست رایگان

هر چند برفشانی و هر چند برچنی

نرگس همی رکوع کند در میان باغ

زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی

دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس

چون نیمه‌ای به عنبر سارا بیاکنی

نرگس بسان کفهٔ سیمین ترازوییست

چون زر جعفری به میانش درافکنی

ماند به سینه و دم طاووس شاخ گل

چون مشک و در دانه بدو در پراکنی

دو رویه گل چو دایره از سرخ دیبه است

چون پشت او به رشتهٔ زرین بیاژنی

باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگرست

گویی شده‌ست این گل دور وی باطنی

نرگس بسان چرخ به شش پره آسیا

آن چرخ آسیا که ستون زمردین کنی

چرخش ز زر زرد کنی وانگهی درو

دندانهٔ بلورین گردش فرو کنی

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر

مانندهٔ مخالف بوسهل زوزنی

شیخ‌العمید سید صاحب که ذوالجلال

نعمتش داد و صحت تن داد و ایمنی

هرگز منی نکرد و رعونت ز بهر آنک

رسوا کند رعونت و رسوا کند منی

از همت بلند بدین مرتبت رسید

هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی

او را ز ریمنی گهر پاک باز داشت

ممکن نباشد از گهر پاک ریمنی

آید به سوی او ز همه خلق محمدت

چون با نشیمن آید مرغ نشیمنی

از جام انگبین نترابد جز انگبین

از نفس او نیاید الا لطف کنی

هست او شریف و همت او همچو او شریف

هست اوسنی و همت او همچو اوسنی

رای موافق و نیت و اعتقاد او

از روزگار توسن برداشت توسنی

هستند شاه را خلفای دگر جز او

لیکن به کام اوست دل شاه معتنی

خورشید را ستاره بسی هست بر فلک

لیکن به ماه باز دهد نور و روشنی

احسان شهریار به تعلیم نیک اوست

چون قوت بهار به باران بهمنی

ای ذونسب به اصل خود و ذوفنون به علم

کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی

با عز مشک ویژه و با قدر گوهری

با جاه زرساوی و با نفع آهنی

نامردمی نورزی و ورزی تو مردمی

ناگفتنی نگویی و گویی تو گفتی

خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود

ما مرغکان گرسنه تو بار خرمنی

تا حرف بی‌نقط بود و حرف با نقط

تا خط مستوی بود و خط منحنی

عمر و تن تو باد فزاینده و دراز

عیش خوش تو باد گوارنده و هنی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۷

نبیذ پیش من آمد به شاطی برکه

به خنده گفتم: طوبی لمن یری عکه

خوشم نبیذ و خوشا روی آنکه داد نبیذ

خوشم جوانی و این بوستان و این برکه

من و نبیذ و به خانه درون سماع و رباب

حسود بر در و بسیار گوی در سکه

مرا تو گویی می‌خوردنست اصل فساد

به جان تو که همی‌آیدم ز تو ضحکه

اگر فساد کند هر که او نبیذ خورد

بسا فساد که در یثربست و در مکه

ور این فساد ز من دست باز دار و برو

که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه

چرا نبیذ حرامست و هست سرکه حلال

نه هم نبیذ بود ابتدا از آن سرکه؟

نبیذ تلخ چه انگوری و چه میویزی

سپید سیم چه با سکه و چه بی‌سکه

کجا نبیذست آنجا بود جوانمردی

کجا نبیذست آنجایگه بود برکه

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...