قصاید و قطعات منوچهری

شمارهٔ ۷۴ – در مدح فضل‌بن محمد حسینی

یکی سخنت بگویم گر از رهی شنوی

یکی رهت بنمایم اگر بدان بروی

سبوی بگزین، تا گردی از مکاره دور

برو بدان ره تا جاودانه شاد بوی

ایا کریم زمانه! علیک عین‌الله

تویی که چشمهٔ خورشید را به نور ضوی

تویی که فاتح مغموم این سپهر بوی

تویی که کاشف مکروه این زمانه شوی

اگر ز هیبت تو آتشی برافروزند

برآسمان بر، استارگان شوند شوی

به نیکویی نگری، گر همی به کس نگری

به مردمی گروی گر همی به کس گروی

عذاب دوزخ، آنجا بود کجا تو نیی

ثواب جنت آنجا بود، کجا تو بوی

برند آن تو هر کس، تو آن کس نبری

دوند زی تو همه کس، تو زی کسی ندوی

اگر قوام زمانه برآفتاب بود

تو آن زمانه قوامی که آفتاب توی

نیاید از تو بخیلی چو از رسول دروغ

دروغ بر تو نگنجد، جو بر خدای دوی

سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع:

نه منقلب، نه مخالف، نه منکسف، نه غوی

وفا و همت و آزادگی و دولت و دین:

نکوی و عالی و محمود و مستوی و قوی

چو بو شعیب و خلیل و چو قیس و عمرو و کمیت

به ذوق و وزن عروض و به نظم و نثر و روی

چو ابن رومی شاعر، چو ابن‌مقله دبیر

چو ابن‌معتز نحوی، چو اصمعی لغوی

بلا و نعمت و اقبال و مردمی و ثنای

بری و آری و توزی و کاری و دروی

به مردمی تو اندر زمانه مردم نیست

که رای تو به علوست و باب تو علوی

ز همت و هنر تو شگفت ماندستم

که ایمنی تو بر او و بر آسمان نشوی

به مشتریت گمانی برم به همت و طبع

که همچو هور لطیفی و همچو نور قوی

به گاه خلعت دادن، به گاه صلهٔ شعر

نه سیم تو ملکی و نه زر تو هروی

مدیح تو متنبی به سر نیارد برد

نه بوتمام و نه اعشی قیس و نه طهوی

بزرگوارا!، نام‌آورا!، خداوندا!

حدیث خواهم کردن به تو یکی نبوی

حدیث رقعهٔ توزیع برتو عرضه کنم

چنانکه عرضه کند دین به مانوی منوی

هزار سال همیدون بزی به پیروزی

به مردمی و به آزادگی و نیکخوی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۸

خوشا قدح نبیذ بوشنجه

هنگام صبوح، ساقیا، رنجه

نه نرد و نه تخته نرد پیش ما

نه محضر و نه قباله و بنجه

نظاره به پیش در کشیده صف

چون کافر روم بر در گنجه

خنیاگر ایستاد و بربطزن

از بس شکفه شده در اشکنجه

وان رطل گران یک منی ما را

چون ماه سه و دو پنج در پنجه

برداشته ما حجاب شرم از رخ

گه شادی و گه نشاط و گه غنجه

اندر شده چشم ما به خواب خوش

چشم حدثان به وادی طنجه

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۲ – در مدح وزیر سلطان مسعود غزنوی

الا یا خیمگی! خیمه فروهل

که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

تبیره زن بزد طبل نخستین

شتربانان همی‌بندند محمل

نماز شام نزدیکست و امشب

مه و خورشید را بینم مقابل

ولیکن ماه دارد قصد بالا

فروشد آفتاب از کوه بابل

چنان دو کفهٔ زرین ترازو

که این کفه شود زان کفه مایل

ندانستم من ای سیمین صنوبر

که گردد روز چونین زود زایل

من و تو غافلیم و ماه و خورشید

براین گردون گردان نیست غافل

نگارین منا برگرد و مگری

که کار عاشقان را نیست حاصل

زمانه حامل هجرست و لابد

نهد یک روز بار خویش حامل

نگار من، چو حال من چنین دید

ببارید از مژه باران وابل

تو گویی پلپل سوده به کف داشت

پراکند از کف اندر دیده پلپل

بیامد اوفتان خیزان بر من

چنان مرغی که باشد نیم بسمل

دو ساعد را حمایل کرد برمن

فرو آویخت از من چون حمایل

مرا گفت: ای ستمکاره به جایم!

به کام حاسدم کردی و عاذل

چه دانم من که بازآیی تو یا نه

بدانگاهی که باز آید قوافل

ترا کامل همی‌دیدم به هر کار

ولیکن نیستی در عشق کامل

حکیمان زمانه راست گفتند

که جاهل گردد اندرعشق، عاقل

نگار خویش را گفتم: نگارا!

نیم من در فنون عشق جاهل

ولیکن اوستادان مجرب

چنین گفتند در کتب اوایل

که عاشق قدر وصل آنگاه داند

که عاجز گردد از هجران عاجل

بدین زودی ندانستم که ما را

سفر باشد به عاجل یا به آجل

ولیکن اتفاق آسمانی

کند تدبیرهای مرد باطل

غریب از ماه والاتر نباشد

که روز و شب همی‌برد منازل

چو برگشت از من آن معشوق ممشوق

نهادم صابری را سنگ بر دل

نگه کردم به گرد کاروانگاه

به جای خیمه و جای رواحل

نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی

نه راکب دیدم آنجا و نه راجل

نجیب خویش را دیدم به یکسو

چو دیوی دست و پا اندر سلاسل

گشادم هر دو زانو بندش از دست

چو مرغی کش گشایند از حبایل

برآوردم زمامش تا بناگوش

فروهشتم هویدش تا به کاهل

نشستم از برش چون عرش بلقیس

بجست او چون یکی عفریت هایل

همی‌راندم نجیب خویش چون باد

همی‌گفتم که اللهم سهل

چو مساحی که پیماید زمین را

بپیمودم به پای او مراحل

همی‌رفتم شتابان در بیابان

همی‌کردم به یک منزل، دو منزل

بیابانی چنان سخت و چنان سرد

کزو خارج نباشد هیچ داخل

ز بادش خون همی‌بفسرد در تن

که بادش داشت طبع زهر قاتل

ز یخ گشته شمرها همچو سیمین

طبقها بر سر زرین مراجل

سواد شب به وقت صبح بر من

همی‌گشت از بیاض برف مشکل

همی‌بگداخت برف اندر بیابان

تو گفتی باشدش بیماری سل

بکردار سریشمهای ماهی

همی‌برخاست از شخسارها گل

چوپاسی از شب دیرنده بگذشت

برآمد شعریان از کوه موصل

بنات النعش کرد آهنگ بالا

بکردار کمر شمشیر هرقل

رسیدم من فراز کاروان تنگ

چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل

به گوش من رسید آواز خلخال

چو آواز جلاجل از جلاجل

جرس دستان گوناگون همی‌زد

بسان عندلیبی از عنادل

عماری از بر ترکی تو گفتی

که طاوسی‌ست بر پشت حواصل

جرس مانندهٔ دو ترگ زرین

معلق هر دو تا زانوی بازل

ز نوک نیزه‌های نیزه‌داران

شده وادی چو اطراف سنابل

چو دیدم رفتن آن بیسراکان

بدان کشی روان زیر محامل

نجیب خویش را گفتم سبکتر

الا یا دستگیر مرد فاضل

بچر! کت عنبرین بادا چراگاه

بچم! کت آهنین بادا مفاصل

بیابان در نورد و کوه بگذار

منازلها بکوب و راه بگسل

فرود آور به درگاه وزیرم

فرود آوردن اعشی به باهل

به عالی درگه دستور، کو راست

معالی از اعالی وز اسافل

وزیری چون یکی والا فرشته

چه در دیوان، چه در صدر محافل

وزیران دگر بودند زین پیش

همه دیوان به دیوان رسایل

حدیث او معانی در معانی

رسوم او فضایل در فضایل

همی‌نازد به عدل شاه مسعود

چو پیغمبر به نوشروان عادل

درآید پیش او بدره چو قارون

درآید پیش او سائل چو عایل

شود از پیش او سائل چو بدره

رود از پیش او بدره چو سائل

بلرزند از نهیب او نهنگان

بلرزد کوه سنگین از زلازل

الا یا آفتاب جاودان تاب

اساس ملکت و شمع قبایل

تویی ظل خدا و نور خالص

به گیتی کس شنیده‌ست این شمایل

یکی ظلی که هم ظلست و هم نور

یکی نوری که هم نورست و هم ظل

گهر داری، هنر داری به هرکار

بزرگی را چنین باشد دلایل

تویی وهاب مال و جز تو واهب

تویی فعال جود و جز تو فاعل

یکی شعر تو شاعرتر ز حسان

یکی لفظ تو کاملتر ز کامل

خداوندا من اینجا آمدستم

به امید تو و امید مفضل

افاضل نزد تو یازند هموار

که زی فاضل بود قصد افاضل

گرم مرزوق گردانی به خدمت

همان گویم که اعشی گفت و دعبل

و گر از خدمتت محروم ماندم

بسوزم کلک و بشکافم انامل

الا تا بانگ دراجست و قمری

الا تا نام سیمرغست و طغرل

تنت پاینده باد و چشم روشن

دلت پاکیزه باد و بخت مقبل

دهاد ایزد مرا در نظم شعرت

دل بشار و طبع ابن مقبل

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۲۶ – در مدح سلطان مسعود غزنوی

صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود

و گر امروز شکیبا شد فردا نشود

یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مرا

و آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود

تجربت کردم و دانا شدم از کار تومن

تا مجرب نشود مردم، دانا نشود

ناز چندان کن بر من که کنی صحبت من

تا مگر صحبت دیرینه معادا نشود

نکشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم

تا مرا دوستی و مهر تو پیدا نشود

گویی از دو لب من بوسه تقاضا چه کنی

وام‌خواهی نبود کو به تقاضا نشود

به مدارا دل تو نرم کنم و آخر کار

به درم نرم کنم، گر به مدارا نشود

و گر این عاشق نومید شود از در تو

از در خسرو شاهنشه دنیا نشود

دادگر شاهی کز دانش و دریافتگی

سخنی بر دلش از ملک معما نشود

گشته یک نیمه جهان او را وز همت خویش

نپسندد که بر آن نیمه توانا نشود

مشرق او را شد و مغرب مر او را شده گیر

هرکرا شرق بود، غرب جز او را نشود

عجب از قیصرم آید، که بدان ساده دلیست

کو ز مسعود براندیشد و شیدا نشود

ملکت قیصر و فغفور تماشاگه اوست

ظن بری هرگز روزی به تماشا نشود؟

دولت آنها، فرتوت شد و کار کشفت

هر که فرتوت شود هرگز برنا نشود

دولت تازه ملک دارد، امروزین روز

دولتی کز عقب آدم و حوا نشود

به که رو آرد دولت، که بر او نرود؟

به کجا یازد جیحون، که به دریا نشود؟

مردمان قصه فرستند ز صنعا بر او

گر دگر سال وکیلش سوی صنعا نشود

کرد هیجا و فراوان ملک و ملک گرفت

زین سبب شاید اگر هیچ به هیجا نشود

پس اعدا به شبیخون برود دولت شاه

گر زمانی به طلب او سوی اعدا نشود

هر چه‌اند این ملکان بنده و مولای ویند

هیچ مولا به تن خود سوی مولا نشود

زین فزون از ملکان نیز نباشد ملکی

هر که مولای کسی باشد، مولا نشود

ملکان رسوا گردند کجا او برسد

ملک او باید کو هرگز رسوا نشود

تا نباشد ملکی چون او، وین خود نبود

به طلب کردن او میر همانا نشود

خبر فتح برآمد خبر نصرت تو

جز ملک را ظفر و فتح مهنا نشود

آب کار عدو افتاد ز بالا به نشیب

هیچ آبی ز نشیبی سوی بالا نشود

کار شه به شود و کار عدو به نشود

نشود خرما خار و خار خرما نشود

خانه از موش تهی کی شود و باغ ز مار

مملکت از عدوی خرد مصفا نشود

مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را

نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود

درد یکساعت اندر تنشان و سرشان

راحتی شد متواتر که ز اعضا نشود

تیر را تا نتراشی نشود راست همی

سرو را تا که نپیرایی والا نشود

از سر شاسپرم تا نکنی لختی کم

ندهد رونق و بالنده و بویا نشود

شمع تاری شده را تا نبری اطرافش

بر نیفروزد و چون زهرهٔ زهرا نشود

این نشاطیست که از دلها غایب نشود

وین جمالیست که از تنها، تنها نشود

این نگارستان، وین مجلس آراسته را

صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود

این سماع خوش و این نالهٔ زیر وبم را

نغمه از گوش دل و گوش هویدا نشود

تا همی خاک زمین بیضهٔ عنبر نشود

تا همی سنگ زمین لؤلؤ لالا نشود

جام صهبا گیر از دست بت غالیه موی

دست تو خوب نباشد که به صهبا نشود

تا می ناب ننوشی نبود راحت جان

تا نبافند بریشم خز و دیبا نشود

ملکا بر بخور و کامروایی می‌کن

هرگز این مملکت و دولت، یغما نشود

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۷۳ – در مدح خواجه ابوسهل زوزنی

نوروز روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی

بر یاسمین عصابهٔ در منضد است

بر ارغوان طویلهٔ یاقوت معدنی

خیل بهار خیمه به صحرا برون زند

واجب کند که خیمه به صحرا برون‌زنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چنی

بر ارغوان قلادهٔ یاقوت بگسلی

بر مشک بید نایژهٔ عود بشکنی

بر گل همی‌نشینی و بر گل همی‌خوری

بر خم همی‌خرامی و بر دن همی‌دنی

درست ناخریده و مشکست رایگان

هر چند برفشانی و هر چند برچنی

نرگس همی رکوع کند در میان باغ

زیرا که کرد فاخته بر سرو مؤذنی

دارد خجسته غالیه دانی ز سندروس

چون نیمه‌ای به عنبر سارا بیاکنی

نرگس بسان کفهٔ سیمین ترازوییست

چون زر جعفری به میانش درافکنی

ماند به سینه و دم طاووس شاخ گل

چون مشک و در دانه بدو در پراکنی

دو رویه گل چو دایره از سرخ دیبه است

چون پشت او به رشتهٔ زرین بیاژنی

باطنش هست دیگر و ظاهرش دیگرست

گویی شده‌ست این گل دور وی باطنی

نرگس بسان چرخ به شش پره آسیا

آن چرخ آسیا که ستون زمردین کنی

چرخش ز زر زرد کنی وانگهی درو

دندانهٔ بلورین گردش فرو کنی

شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر

مانندهٔ مخالف بوسهل زوزنی

شیخ‌العمید سید صاحب که ذوالجلال

نعمتش داد و صحت تن داد و ایمنی

هرگز منی نکرد و رعونت ز بهر آنک

رسوا کند رعونت و رسوا کند منی

از همت بلند بدین مرتبت رسید

هرگز به مرتبت نرسد مردم دنی

او را ز ریمنی گهر پاک باز داشت

ممکن نباشد از گهر پاک ریمنی

آید به سوی او ز همه خلق محمدت

چون با نشیمن آید مرغ نشیمنی

از جام انگبین نترابد جز انگبین

از نفس او نیاید الا لطف کنی

هست او شریف و همت او همچو او شریف

هست اوسنی و همت او همچو اوسنی

رای موافق و نیت و اعتقاد او

از روزگار توسن برداشت توسنی

هستند شاه را خلفای دگر جز او

لیکن به کام اوست دل شاه معتنی

خورشید را ستاره بسی هست بر فلک

لیکن به ماه باز دهد نور و روشنی

احسان شهریار به تعلیم نیک اوست

چون قوت بهار به باران بهمنی

ای ذونسب به اصل خود و ذوفنون به علم

کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی

با عز مشک ویژه و با قدر گوهری

با جاه زرساوی و با نفع آهنی

نامردمی نورزی و ورزی تو مردمی

ناگفتنی نگویی و گویی تو گفتی

خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود

ما مرغکان گرسنه تو بار خرمنی

تا حرف بی‌نقط بود و حرف با نقط

تا خط مستوی بود و خط منحنی

عمر و تن تو باد فزاینده و دراز

عیش خوش تو باد گوارنده و هنی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۷

نبیذ پیش من آمد به شاطی برکه

به خنده گفتم: طوبی لمن یری عکه

خوشم نبیذ و خوشا روی آنکه داد نبیذ

خوشم جوانی و این بوستان و این برکه

من و نبیذ و به خانه درون سماع و رباب

حسود بر در و بسیار گوی در سکه

مرا تو گویی می‌خوردنست اصل فساد

به جان تو که همی‌آیدم ز تو ضحکه

اگر فساد کند هر که او نبیذ خورد

بسا فساد که در یثربست و در مکه

ور این فساد ز من دست باز دار و برو

که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه

چرا نبیذ حرامست و هست سرکه حلال

نه هم نبیذ بود ابتدا از آن سرکه؟

نبیذ تلخ چه انگوری و چه میویزی

سپید سیم چه با سکه و چه بی‌سکه

کجا نبیذست آنجا بود جوانمردی

کجا نبیذست آنجایگه بود برکه

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۱

شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگ

میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ

به دست راست شراب و به دست چپ زلفین

همی‌خوریم و همی بوسه می‌دهیم به دنگ

نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بود

یکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ

گهی بتازد برمن، گهی بدو تازم

به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ

به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم

که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۲۵ – در وصف بهار و مدح خواجه طاهر

باد نوروزی همی در بوستان سامر شود

تا به سحرش دیدهٔ هر گلبنی ناظر شود

گل که شب ساهر شود پژمرده گردد بامداد

وین گل پژمرده چون ساهر شود زاهر شود

ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب

آسمان بر رغم او در بوستان ظاهر شود

زردگل بیمار گردد، فاخته بیمار پرس

یاسمین ابدال گردد خردما زائر شود

آستین نسترن پر بیضهٔ عنبر شود

دامن بادام‌بن پر لل فاخر شود

مرغ بی بربط، به بربط ساختن دانا شود

آهو اندر دشت چون معشوقگان شاطر شود

بلبل شیرین زبان بر جوزبن راوی شود

زندباف زندخوان بر بیدبن شاعر شود

کبک رقاصی کند، سرخاب غواصی کند

این بدین معروف گردد، آن بدان شاهر شود

باد همچون دزد گردد هر طرف دیباربای

بوستان آراسته چون کلبهٔ تاجر شود

هر زمان دزد اندر افتد کلبه را غارت کند

مرغ چون بازاریان بر کار ناصابر شود

نوبهاران مفرش صدرنگ پوشد تا مگر

دوستی از دوستان خواجهٔ طاهر شود

اختیار اول سلطان که از گیهان منش

اختیار ذوالجلال اول و آخر شود

بر هوای خویشتن قاهر شد و بهتر کسی

او بود کو بر هوای خویشتن قاهر شود

نیست جابر بر کس و بر خویشتن، و آنکس که او

بر کسی جابر بود، بر خویشتن جابر شود

پیش او هم مکرمت هم محمدت حاصل شده‌ست

هادم بخل او بود کو جود را عامر شود

نفس او پاکیزه است و خلق او پاکیزه‌تر

نفس تن چون خلق تن طاهر شود طاهر شود

قدرتش بر خشم سخت خویش می‌بینم روان

مرد باید، کو به خشم سخت بر قادر شود

همتش آنست تا غالب شود بر دشمنان

راست چون بر دشمنان غالب شود غافر شود

ای قوی رای و قوی خاطر، مرا معلوم نیست

هیچ کس چون تو، قوی رای و قوی خاطر شود

نعمت بسیار داری، شکر از آن بسیارتر

نعمت افزونتر شود آن را که او شاکر شود

عقل و دین آمرت گشت و گشت مامورت هوی

عقل و دین مامور گردد، چون هوی آمر شود

از صیانت، هیچ با فاجر نیامیزی به هم

هر که با فاجر نشیند، همچنان فاجر شود

دولت ضایر به گاه صلح تو نافع شود

دولت نافع به گاه خشم تو ضایر شود

کهتر اندر خدمتت والاتر از مهتر شود

شاعر اندر مدحتت والاتر از شاعر شود

تا موحد را دل اندر معرفت روشن شود

تا منجم‌را دو چشم اندر فلک ناظر شود

طالع مسعود پیش بخت تو طالع شود

طایر میمون فراز تخت تو طایر شود

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۷۲ – در مدح ابوالحسن عمرانی

صنما! گرد سرم چند همی‌گردانی

زشتی از روی نکو زشت بود گر دانی

یا بکن آنچه شب و روز همی وعده دهی

یا مکن وعده هر آن چیز که آن نتوانی

از حد و غایت نافرمانی در مگذر

که پدیدارست اندازهٔ نافرمانی

دل من بردی و از خویشتنم دور کنی

برنیاید صنما کار بدین آسانی

مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی

ندهی داد و همی‌داد ز من بستانی

بی‌وفایی کنی و نادان سازی تن خویش

نیستی‌ای بت یکباره بدین نادانی

نبوی راضی گر زانکه امیرت خوانم

من بدان راضی باشم که غلامم خوانی

از تو ما را نه کنار و نه پیام و نه سلام

مکن ای دوست که کیفر بری و درمانی

گویی: اندر دل پنهانت همی‌دارم دوست

به بود دشمنی از دوستی پنهانی

مکن ای دوست که بیداد نشانی نگذاشت

عدل باز آمد با بوالحسن عمرانی

خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا

همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...

شمارهٔ ۵۶ – در وصف جشن مهرگان و مدح ابوحرب بختیار

برخیز هان ای جاریه، می در فکن در باطیه

آراسته کن مجلسی، از بلخ تا ارمینیه

آمد خجسته مهرگان، جشن بزرگ خسروان

نارنج و نار و اقحوان، آورد از هر ناحیه

گلنارها: بیرنگها، شاهسپرم: بی‌چنگها

گلزارها چون گنگها، بستانها چون اودیه

لاله نروید در چمن، بادام نگشاید دهن

نه شبنم آید بر سمن، نه بر شکوفه اندیه

نرگس همی در باغ در، چون صورتی از سیم و زر

وان شاخه‌های مورد تر چون گیسوی پر غالیه

وان نارها بین ده رده، بر نارون گرد آمده

چون حاجیان گرد آمده در روزگار ترویه

گردی بر آبی بیخته، زر از ترنج انگیخته

خوشه ز تاک آویخته، مانند سعد الاخبیه

شد گونه گونه تاک رز، چون پیرهان رنگرز

اکنونت باید خز و بز گردآوری و اوعیه

بلبل نگوید این زمان، لحن و سرود تازیان

قمری نگرداند زبان، بر شعر ابن طثریه

بلبل چغانه بشکند، ساقی چمانه پرکند

مرغ آشیانه بفکند و اندر شود در زاویه

انگورها بر شاخها، مانندهٔ چمچاخها

واویجشان چون کاخها، بستانشان چون بادیه

گردان بسان کفچه‌ای، گردن بسان خفچه‌ای

واندر شکمشان بچه‌ای، حسناء مثل الجاریه

بچه نداند از بوو مادر نداند از عدو

آید ببردشان گلو، با اهل بیت و حاشیه

آرد سوی چرخشتشان، وانگه بدرد پستشان

از فرقشان و پشتشان وز رو، ز پی وز ناصیه

چون خانهاشان برکند، خونشان ز تن بپراکند

آرد فرود و افکند، در خسروانی خابیه

محکم کند سرهای خم تا ماه پنجم یا ششم

وانگه بیاید بافدم آنگه بیارد باطیه

خشت از سر خم برکند باده ز خم بیرون کند

وانگه به قمعی افکند در قصعهٔ مروانیه

چون صبح صادق بردمد، میر مرا او می‌دهد

جامی به دستش برنهد چون چشمهٔ معمودیه

گوید: بخور کت نوش باد، این جام می در بامداد

ای از در ملک قباد با تخت و تاج و الویه

ای بختیار راستین مولا امیرالمؤمنین

چون تو نه اندر خانقین چون تو نه در انطاکیه

آن کوادب داند همی، صاحب ترا خواند همی

کالفاظ تو ماند همی، بالفاظهای بادیه

دستت هی بدره کشد، سایل از آن بدره کشد

شاعر همی بدره کشد، پیشت به جای غاشیه

دشمنت را جویندگان، جویند اندر دومکان

در بند و چه در این جهان، در آن جهان در هاویه

خشمت اگر یک دم زدن، جنبش کند بر خویشتن

گردد چو اطلال و دمن دیوار قسطنطانیه

از جد نیکو رای تو، وز همت والای تو

رسواترند اعدای تو از نقشهای الفیه

پیرایهٔ عالم تویی، فخر بنی‌آدم تویی

داناتر از رستم تویی در کار جنگ و تعبیه

یار تو خیر و خرمی، چون یارشاعی فاطمی

جفت تو جود و مردمی چون جفت حاتم ماویه

ما را دهی از طبع خوش، ماهان خوش حوران کش

چون داد سالار حبش مر مصطفی را جاریه

روزی بود کاین پادشا بخشد ولایت مر ترا

از حد خط استوا تا غایت افریقیه

بر فرخی و بر بهی، گردد ترا شاهنشهی

این بنده را گرمان دهی، وان بنده را گرمانیه

بسته عدو را دست پس، چون ملحد ملعون خس

کش کرد مهدی در قفس و آویختش در مهدیه

من گفته شعری مشتهر، در تهنیت و اندر ظفر

از «سیف اصدق» راست‌تر در فتح آن عموریه

چون من ترا مدحت کنم، گویی که خود اعشی منم

از بسکه اندر دامنم از چرخ بارد قافیه

تا لاله و نسرین بود، تا زهره و پروین بود

تا جشن فروردین بود، تا عیدهای اضحیه

عمر تو بادا بیکران، سود تو بادا بی‌زیان

همواره پای و جاودان، در عز و ناز و عافیه

...

قصاید و قطعات منوچهری نظر دهید...