مسمطات منوچهری

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است !

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست
کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند
پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند
با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند
تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست
کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست
گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست
رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست
پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست
زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست
آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو
هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ
وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو
رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته
چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته
نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته
وآویخته او را به دگر پای نگونسار

وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده
بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده
توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

بر سرش یکی غالیه‌دانی بگشاده
واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد
در معصفری آب زده باری سیصد

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد
وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد
زنگی بچه‌ای خفته به هر یک در، چون قار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید
نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید
تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟
رخسار شما پردگیان را که بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟
وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟
گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم
از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم
درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم
گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»
وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته
زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته
آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم
+اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم
چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم
زیرا که شما را به جز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان
تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان
ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان
وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان
برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان
پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان
تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان
وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان
داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان
پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان
صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان
چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم
اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم
کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم
گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید
نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید
والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید
من نیز از این پس ننمایمتان آزار

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم
وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم
با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

من خوب مکافات شما باز گزارم
من حق شما باز گزارم به بتاوار

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد
دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد
عود و بلسان بویش در مغز بکارد

گوید که مرا این می مشکین نگوارد
الا که خورم یاد شه عادل مختار

سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

از گوهر محمود و به از گوهر محمود
چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود

داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبود
با خالق معبود کسی را نبود کار

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده‌ست
گیتی بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست

ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ست
هرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ست

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ست
مغرور نگشته‌ست به گفتار و به کردار

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد
شاهی که شکارش به جز از شیر نباشد

یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد
تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد

این یافتن ملک به شمشیر نباشد
باید که خداوند جهاندار بود یار

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک
روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک
صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک
چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد
نی‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد
آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد
گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد
از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد
بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد
بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را
ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را
یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

با ملک چکارست فلان را و فلان را
خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست
بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک وقف تو کردست
بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

از وقف کسان دست بباید بسزا بست
نیکو مثلی گفته‌ست «النار ولا العار»

جدان تو از مادر از بهر تو زادند
از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

این ملک به شمشیر برای تو گشادند
خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند
از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی
کس را نبود با تو درین باب سپاسی

زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه‌دلی، پاک تنی، پاک حواسی

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی
وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

ای بار خدای و ملک بار خدایان
ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای راهنمای به سر راهنمایان
ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای ملک زدایندهٔ هر ملک‌زدایان
ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار

ای بار خدای همه احرار زمانه
کز دل بزداید لطفت بار زمانه

کردار تو ضد همه کردار زمانه
در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

از پای افاضل تو کنی خار زمانه
وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی
برجان و روان پدرانت بفزودی

چندانکه توانستی رحمت بنمودی
چندانکه توانستی ملکت بزدودی

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی
دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی
پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

همواره همیدون به سلامت بزیادی
با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی
وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

...

پاییز, مسمط, مسمطات منوچهری نظر دهید...

در وصف بهار و مدح محمدبن نصر سپهسالار خراسان

آمد بهار خرم و آورد خرمی

وز فر نوبهار شد آراسته زمی

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی

با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

زیرا که نیست از گل و از یاسمن کمی

تا کم شده‌ست آفت سرما ز گلستان

از ابر نوبهار چو باران فروچکید

چندین هزار لاله ز خارا برون دمید

آن حله‌ای که ابرمر او را همی‌تنید

باد صبا بیامد و آن حله بردرید

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپدید

و آمد پدید باز همه دشت پرنیان

از لاله و بنفشه همه کوهسار و دشت

سرخ و سپید گشت چو دیبای پایرشت

برچد بنفشه دامن و از خاک برنوشت

چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

شاخ بنفشه چون سر زلفین دوست گشت

افکند نیلگون به سرش معجر کتان

آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم

وز عشق پیلگوش در آورده سر به خم

زو دسته بست هر کس مانند صد قلم

بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

اندر میان هر قلمی زو یکی شکم

آگنده آن شکمش به کافور و زعفران

آن سوسن سپید شکفته به باغ در

یک شاخ او ز سیم و دگر شاخ او ز زر

پیراهنیست گویی دیبا ز شوشتر

کز نیل ابره استش و از عاج آستر

از بهر بوی خوش چو یکی پاره عودتر

دارد همیشه دوخته از پیش بادبان

برگ گل سپیدبه مانند عبقری

برگ گل دو رنگ بکردار جعفری

برگ گل مورد بشکفتهٔ طری

چون روی دلربای من، آن ماه سعتری

زی هرگلی که ژرف بدو در تو بنگری

گویی که زر دارد یک پاره در میان

چون ابر دید در کف صحرا قباله‌ها

بارانها چکید و ببارید ژاله‌ها

تا گرد دشتها همه بشکفت لاله‌ها

چون در زده به آب معصفر غلاله‌ها

بشکفت لاله‌ها چو عقیقین پیاله‌ها

وانگه پیاله‌ها، همه آگنده مشک و بان

بنمود چون ز برج بره آفتاب روی

گلها شکفت بر تن گلبن به جای موی

چون دید دوش گل را اندر کنار جوی

آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوی

بلبل چو سبزه دید همه گشته مشکبوی

گاهی سرود گوی شد و گاه شعرخوان

گلها کشیده‌اند به سر بر کبودها

نه تارها پدید برآنها نه پودها

مرغان همی‌زنند همه روز رودها

گویند زار زار همه شب سرودها

تا بامداد گردد، از شط و رودها

مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان

تا بوستان بسان بهشت ارم شود

صحرا ز عکس لاله چو بیت‌الحرم شود

بانگ هزاردستان چون زیر و بم شود

مردم چو حال بیند ازینسان خرم شود

افزون شود نشاط و ازو رنج کم شود

بی رود و می نباشد، یک روز و یک زمان

بلبل به شاخ سرو برآرد همی صفیر

ماغان به ابر نعره برآرند از آبگیر

قمری همی‌سراید اشعار چون جریر

صلصل همی‌نوازد یکجای بم و زیر

چون مطربان زنند نوا تخت اردشیر

گه مهرگان خردک و گاهی سپهبدان

تا بادها وزان شد بر روی آبها

آن آبها گرفت شکنها و تابها

تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها

بستند باغها ز گل و می خضابها

برداشتند بر گل و سوسن شرابها

از عشق نیکوان پریچهره، عاشقان

عاشق ز مهر یار بدین وقت می‌خورد

چون می‌گرفت عاشق، بر باغ بگذرد

اطراف گلستان را چون نیک بنگرد

پیراهن صبوری چون غنچه بردرد

از نرگس طری و بنفشه حسد برد

کان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان

خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار

گر در کنار یار بود، خوش بود بهار

ای یار دلبرای هلا خیز و و می بیار

می ده مرا و گیر یکی تنگ در کنار

با من چنان بزی که همی‌زیستی تو پار

این ناز بیکرانت تو برگیر از میان

تا زین سپس همی گه و بی‌گاه خوش زییم

دانی به هیچ حال زبون کسی نییم

تا روز با سماع بتانیم و با مییم

داند هر آنکه داند ما را، که ما کییم

آن مهتری که ما به جهان کهتر وییم

میر بزرگوارست و اقبال او همان

پور سپاهدار خراسان، محمدست

فرخنده بخت و فرخ روی و مویدست

آزاد طبع و پاک نهاد و ممجدست

نیکو خصال و نیکخویست و موحدست

آنکس که او به حق سزاوار سوددست

جز وی کسی ندانم امروز در جهان

نصرست باب میر که فخر انامه بود

بخشیدنش همه زر، سیم و جامه بود

از میر مؤمنینش منشور و نامه بود

خورشید خاص بود و سزاوار عامه بود

از بهر آنکه مال ده و شادکامه بود

بودند خلق زو به همه وقت شادمان

اندر عجم نبود به مردی کسی چون نصر

بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر

فرمانبرش بدند همه سیدان عصر

افزون بدی جلالت و قدرش ز حد و حصر

اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر

خوش باشد آن پسر که پدر باشدش چنان

اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نکرد

کس را گزافه چرخ فلک پادشا نکرد

او بد سزای صدر، جهان ناسزا نکرد

این کار کو بکرد جز از بهر ما نکرد

ما را به چنگ هیچکسی مبتلا نکرد

شکر آن خدای را که چنین باشدش توان

امروز خلق را همه فخر از تبار اوست

وین روزگار خوش، همه از روزگار اوست

از بهر آنکه شاه جهان دوستدار اوست

دولت مطیع اوست، خداوند یار اوست

چون دید شاه، خلق جهان خواستار اوست

بر ملک خویش کرد مر او را نگاهبان

ای میر! فخر ملکت شاه اجل تویی

زین زمان تویی و چراغ دول تویی

چون آفتاب چرخ به برج حمل تویی

هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تویی

پرهیزگارتر ز معاذ جبل تویی

چه آنکه آشکاره و چه آنکه در نهان

از جود در جهان بپراکند نام تو

گردد همی سپهر سعادت به کام تو

خورشید زد علامت دولت به بام تو

تا گشت دولت از بن دندان غلام تو

چون دید بر کمان تو حاسد سهام تو

از سهم آن سهام دوتا گشت چون کمان

از نام و کنیت تو جهان را محامدست

وز فضل وجود تو همه کس را فوایدست

خصم تو هست ناقص و مال تو زایدست

کت بخت تابعست و جهانت مساعدست

تو آسمانی و هنر تو عطاردست

وان بیقرین لقای تو چون ماه آسمان

با این نکو نیت که تو داری بدین صفت

دارد به کارهای تو سلطان تو نیت

زیر نگین خاتم تو کرد مملکت

بفزود هر زمانت یکی جاه و منزلت

این کار را ز اصل نکو بود عاقبت

آخر هزار بار نکوتر شود از آن

تا آفتاب چرخ چو زرین سپر بود

تا خاک زیر باشد و گردون زبر بود

تا ابر نوبهار مهی را مطر بود

تا در زمین و روی زمین بر، نفر بود

تا وقت مهرگان همه گیتی چو زر بود

از آب تیر ماهی و از باد مهرگان

عمرت چو عمر نوح پیمبر دراز باد

همچون جمت به ملک همه عز و ناز باد

پیشت به پای صد صنم چنگساز باد

دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد

بر تو در سعادت همواره باز باد

عیش تو باد دایم با یار مهربان

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در وصف صبوحی

آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان

صبح نخستین نمود روی به نظارگان

که به کتف برفکند چادر بازارگان

روی به مشرق نهاد خسرو سیارگان

باده فراز آورید چارهٔ بیچارگان

قوموا شرب الصبوح، یا ایها النائمین

می‌زدگانیم ما، در دل ما غم بود

چارهٔ ما بامداد رطل دمادم بود

راحت کژدم زده، کشتهٔ کژدم بود

می زده را هم به می دارو و مرهم بود

هر که صبوحی کند با دل خرم بود

با دو لب مشکبوی، با دو رخ حور عین

ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گوی

فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی

ما سیکی خوارنیک، تازه رخ و صلحجوی

تو سیکی خواربد، جنگ کن و ترشروی

پیش من آور نبید در قدح مشکبوی

تازه چو آب گلاب، پاک چو ماء معین

در همه وقتی صبوح خوش بودی ابتدی

بهتر و خوشتر بود وقت گل بسدی

خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی

در شده آب کبود در زره داودی

آمده در نعت باغ عنصری و عسجدی

و آمده اندر شراب آن صنم نازنین

بر کف من نه نبید، پیشتر از آفتاب

نیز مسوزم بخور، نیز مریزم گلاب

میزدگان را گلاب باشد قطرهٔ شراب

باشد بوی بخور، بوی بخار کباب

آخته چنگ و چلب، ساخته چنگ و رباب

دیده به شکر لبان، گوش به شکر توین

خوشا وقت صبوح، خوشا می خوردنا

روی نشسته هنوز، دست به می بردنا

مطرب سرمست را با رهش آوردنا

وز کدوی بربطی باده فرو کردنا

گردان در پیش روی بابزن و گردنا

ساغرت اندر یسار، شاهدت اندر یمین

کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوش

کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش

بلبلکان با نشاط، قمریکان با خروش

در دهن لاله مشک، در دهن نحل نوش

سوسن کافور بوی، گلبن گوهر فروش

وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین

شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه

شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه

ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه

بدرقهٔ رایگان بی طمع و مخرقه

باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه

خرمن در و عقیق بر همه روی زمین

چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته

زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته

ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته

وز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ریخته

در دهن لاله باد، ریخته و بیخته

بیخته مشک سیاه، ریخته در ثمین

سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار

چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار

مرغ نهاد آشیان‌بر سر شاخ چنار

چون سپر خیزران بر سر مرد سوار

گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار

همچو عروسی غریق در بن دریای چین

وقت سحرگه کلنگ تعبیه‌ای ساخته‌ست

وز لب دریای هند تا خزران تاخته‌ست

میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته‌ست

طبل فرو کوفته‌ست، خشت بینداخته‌ست

ماه نو منخسف در گلوی فاخته‌ست

طوطیکان با نوا، قمریکان با انین

گویی بط سپید جامه به صابون زده‌ست

کبک دری ساقها در قدح خون زده‌ست

بر گل‌تر عندلیب گنج فریدون زده‌ست

لشکر چین در بهار بر که و هامون زده‌ست

لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده‌ست

خیمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشین

از دم طاووس نر ماهی سربر زده‌ست

دستگکی موردتر، گویی برپر زده‌ست

شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزده‌ست

بر دو بناگوش کبک غالیهٔ تر زده‌ست

قمریک طوقدار گویی سر در زده‌ست

در شبه گون خاتمی، حلقهٔ او بی‌نگین

باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده‌ست

کم سخن عندلیب دوش به گوش آمده‌ست

از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ست

زیر به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست

نسترن مشکبوی مشکفروش آمده‌ست

سیمش در گردنست، مشکش در آستین

چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کند

لاله سلامت کند، ژاله وداعت کند

از سمن و مشک و بید، باغ شراعت کند

وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند

شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کند

عنبرهای لطیف، گوهرهای گزین

باد عبیر افکند در قدح و جام تو

ابر گهر گسترد در قدم و گام تو

یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو

مرغ روایت کند شعری بر نام تو

خوبان نعره زنند بر دهن و کام تو

در لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

باز دگر باره مهر ماه در آمد

جشن فریدون آبتین به بر آمد

عمر خوش دختران رز به سر آمد

کشتنیان را سیاستی دگر آمد

دهقان در بوستان همی سحر آمد

تا ببرد جانشان به ناخن و چنگال

دخترکان سیاه زنگی‌زاده

پیش وضیع و شریف روی گشاده

مادرشان هیچگون به دایه نداده

وز در گهواره‌شان به در ننهاده

بر سر گهواره‌شان به روی فتاده

مروحهٔ سبز در دو دست همهٔ سال

دخترکان بیست بیست خفته به هر سو

پهلو بنهاده بیست بیست به پهلو

گیسو در بسته بیست بیست به گیسو

گیسوشان سبز و گیسو از سر زانو

هر یکی از ساعدین مادر و بازو

خویشتن آویخته به اکحل و قیفال

شیر دهدشان به پای، مادر آژیر

کودک دیدی کجا به پای خورد شیر؟

مادرشان سرسپید و جمله شده پیر

و ایشان پستان او گرفته به زنجیر

دهقان روزی ز در درآید شبگیر

گوید: کان دختران گربز محتال

مادرتان پیر گشت و پشت به خم کرد

موی سر او سپید گشت و رخش زرد

تا کی ازین گنده‌پیر، شیر توان خورد

سرد بود لامحاله هر چه بود سرد

من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد

گر سرتان نگسلم زدوش به کوپال

آنگه رزبانش را بخواند دهقان

دو پسر خویش را، دو پسر رزبان

هر یک داسی بیاورند یتیمان

برده به آتش درون و کرده به سوهان

حنجره و حلقشان ببرند ایشان

نادره باشد گلو بریدن اطفال!

نادره‌تر آنکه طفلکان نخروشند

خون ز گلو بر نیاورند و نجوشند

وان کشندگان سختکوش بکوشند

پس به کواره فرو نهند و بپوشند

در طمع آنکه کشته را بفروشند

اینت عجایب حدیث و اینت عجب حال

آنگه آرند کشته را به کواره

بر سر بازارکان نهند به زاره

آید بر کشتگان هزار نظاره

پره کشند و بایستند کناره

نه به قصاصش کنند خلق اشاره

نه به دیت پادشاه خواهد ازو مال

بلکه بخرند کشته را ز کشنده

گه به درشتی و گه به خواهش و خنده

ای عجبی تا بوند ایشان زنده

نایدشان مشتری تمام و بسنده

راست چو کشته شوند و زار فکنده

آیدشان مشتری و آید دلال

زود بخرندشان ز حال نگشته

هرگز که خریده بود دختر کشته!

کشته و برکشته چند روز گذشته

در کفنی هیچ کشته را ننبشته

روز دگر آنگهی به ناوه و پشته

در بن چرخشتشان بمالد حمال

باز لگد کوبشان کنند همیدون

پوست کنند از تن یکایک بیرون

به سرشان برنهند و پشت و ستیخون

سخت گران سنگی از هزار من افزون

تا برود قطره قطره از تنشان خون

پس فکند خونشان به خم در قتال

چون به خم اندر ز خشم او بخروشد

تیر زند بی‌کمان و سخت بکوشد

مرد سر خمش استوار بپوشد

تا بچگان از میان خم بنجوشد

آید هر ساعتی و پس بنیوشد

تا شنود هیچ قیل و تا شنود قال

چون بنشیند زمی معنبر جوشه

گوید کایدون نماند جای به نوشه

در فکند سرخ مل به رطل دو گوشه

روشن گردد چهار گوشهٔ گوشه

گوید کاین می مرا نگردد نوشه

تا نخورم یاد شهریار عدومال

بار خدای جهان خلیفهٔ معبود

نیکو مولود و نیک طالع مولود

گویی محمود بود بیش ز مسعود؟

نی‌نی مسعود هست بیش ز محمود

همچو سلیمان که بیش بود ز داوود

بیشتر از زال بود رستم بن زال

باش! که آن پادشه هنوز جوانست

نیمرسیده یکی هزبر دمانست

این رمهٔ گوسفند سخت کلانست

یک تنه تنها بدین حظیره شبانست

گرگ بر اطراف این حظیره روانست

گرگ بود بر لب حظیره علی حال

گرگ یکایک توان گرفت، شبان را

صبر همی‌باید این فلان و فلان را

هر که همی‌خواهد از نخست جهان را

دل بنهد کارهای صعب و گران را

هر که بجنباند این درخت کلان را

از بر او مرغکان زنند پر و بال

عاقبت کار نیک باید فردا

عاقبت کار، نیک باشد حقا

روی نهاده‌ست کار شاه به بالا

دیدهٔ ما روشنست و کار هویدا

ایزد کرده‌ست وعده با ملک ما

کش برساند به هر مراد دل امسال

مملکت خانیان همه بستاند

بر در ما چین خلیفتی بنشاند

مرز خراسان به مرز روم رساند

لشگر شرق ار عراق در گذراند

باز ندارد عنان و باز نماند

تا نزند در یمن سناجق اقبال

زود شود چون بهشت گیتی ویران

بگذرد این روزگار سختی از ایران

روی به رامش نهد امیر امیران

شاد و بدو شاد این خجسته وزیران

دست به می شاه را و دل به هژیران

دیده به روی نکو و گوش به قوال

ای ملک! ایزد جهان برای تو کرده‌ست

ما همه را از پی هوای تو کرده‌ست

هر چه بکرد ای ملک سزای تو کرده‌ست

نیکوکاری که او به جای تو کرده‌ست

عالم خاک کف دو پای تو کرده‌ست

عز و جل ایزد مهیمن متعال

هر چه تو اندیشه کردی ای ملک از پیش

آنهمه ایزد ترا بداد و از آن بیش

هر چه بخواهی کنون بخواه و میندیش

کت برساند به کام و آرزوی خویش

ای ملک این ملک را تو دانی معنیش

ملک بگیر و سر خوارج بفتال

بنشین در بزم بر سریر به ایوان

خرگه برتر زن از سرادق کیوان

در کن ز آهنگ رزم خصم زمیدان

درگذر این تیر دلشکاف ز سندان

از دل گردان برآر زهره به پیکان

در سر مردم بکوب مغز، به کوپال

سال هزاران هزار شاد همی‌باش

یاد همی دارمان و یاد همی‌باش

با دهش دست و دین و داد همی‌باش

میر همی‌باش و میرزاد همی‌باش

جمله برین رسم و این نهاد همی‌باش

قدر تو هر روز و روزگار تو چون فال

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در مدح خواجه خلف، روح‌الرسا ابوربیع بن ربیع

سبحان‌الله جهان نبینی چون شد

دیگرگون باغ و راغ دیگرگون شد

شمشاد به توی زلفک خاتون شد

گلنار به رنگ توزی و پرنون شد

از سبزه زمین بساط بوقلمون شد

وز میغ هوا به صورت پشت پلنگ

در باغ کنون حریرپوشان بینی

برکوه صف گهرفروشان بینی

شبگیر کلنگ را خروشان بینی

دلها ز نوای مرغ جوشان بینی

برروی هوا گلیم گوشان بینی

دردست عبیر و نافهٔ مشک به تنگ

هنگام سحر ابر زند کوس همی

با باد صبا بید کند کوس همی

بر لاله کند سرخ گل افسوس همی

نرگس گل را دست، دهد بوس همی

دراج کشد شیشم و قالوس همی

بی‌پردهٔ طنبور و بی‌رشتهٔ چنگ

هر طوطیکی سبز قبایی دارد

هر طاووسی دراز پایی دارد

هر فاخته‌ای ساخته نایی دارد

هربلبلکی زیر و ستایی دارد

تیهو به دهن شاخ گیایی دارد

و آهو به دهن درون گل رنگ به رنگ

بلبل به غزل طیره کند اعشی را

صلصل به نوا سخره کند لیلی را

گلبن به گهر خیره کند کسری را

موسیجه همی بانگ کند موسی را

قمری به مژه درون کند شعری را

هدهد به سراندرون زند تیر خدنگ

هر روز درخت با حریری دگرست

وز باد سوی باده سفیری دگرست

هر روز کلنگ با نفیری دگرست

مسکین ورشان بابم وزیری دگرست

هرروز سحاب را مسیری دگرست

هرروز نبات را دگر زینت و رنگ

هر زرد گلی به کف چراغی دارد

هر آهوکی چرا به راغی دارد

هرباز به زیر چنگ ماغی دارد

هر سرخ گل از بید جناغی دارد

هر قمریکی قصد به باغی دارد

هر لاله گرفته لاله‌ای در برتنگ

در باغ به نوروز درمریزانست

بر نارونان لحن دل‌انگیزانست

باد سحری سپیده‌دم خیزانست

با میغ سیه به کشتی آویزانست

وان میغ سیه ز چشم خون‌ریزانست

تا باد مگر ز میغ بردارد چنگ

بر دل دارد لاله یکی داغ سیاه

دارد سمن اندر زنخش سیمین چاه

بر فرق سر نرگس از زر کلاه

بر فرق سر چکاوه یک مشت گیاه

گلنار چو مریخ و گل زرد چوماه

شمشاد چو زنگار و می لعل چو زنگ

لاله مشکین دل و عقیقین طرف است

چون آتش اندر او فتاد به خف است

گل با دوهزار کبر و ناز و صلف است

زیرا که چو معشوقهٔ خواجه خلف است

آن خواجه که با هزار بر و لطف است

حلمش به شتاب نه، نه جودش به درنگ

روح رؤسا ابوربیع بن ربیع

او سخت بدیع و کار او سخت بدیع

چون او به جهان در، نه شریف و نه وضیع

زیرا که شریفست و لطیفست و منیع

گر بنده جریرست و حبیب‌ست و صریع

در راه ثنا گفتن او گردد لنگ

والا منشی که پشت او هست اله

برشاه جهان عزیز و بر حاجب شاه

مر حاجب شاه و شاه را نیکوخواه

زین صاحب عز آمده، زان صاحب جاه

برده سبق از همه بزرگان سپاه

پاک از همه عیب و عار و دور از همه ننگ

همواره شهنشاه جهان خرم باد

در خانهٔ بدسگال او ماتم باد

فرمانش رونده در همه عالم باد

بدخواه ورا دم زدن اندر دم باد

احباب ورا سعادت بی‌غم باد

تا شاد زیند و باده گیرند به چنگ

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

مسمط چهارم

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟

زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟

آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟

غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟

دسته‌ها بسته به شادی بر ما آمده‌ای؟

تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار؟

باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی

آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی

جامه‌ای بفکن و برگرد به پیرامن جوی

هر کجا تازه گلی یابی از مهرببوی

هر کجا یابی ازین تازه بنفشهٔ خودروی

همه را دسته کن و بسته کن و پیش من آر

چون به هم کردی بسیار بنفشهٔ طبری

باز برگرد به بستان در چون کبک دری

تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری

که به چشم تو چنان آید، چون درنگری

که زدینار در آویخت کسی چند پری

هرچه بشکفته بود پاک بکن باک مدار

گذری گیر از آن پس به سوی لاله‌ستان

طوطیان بین همه منقار به پرخفته ستان

هریکی همچو یکی جام دروغالیه‌دان

بالش غالیه دانش را میلی به میان

میل آن غالیه پرغالیهٔ غالیه‌دان

زین نشان هر چه بیابی به من آور یکبار

ای شرابی به خمستان رو و بردار کلید

در او باز کن و رو به آن خم نبید

از سر و روی وی اندر فکن آن تاج تلید

تا ازو پیدا آید مه و خورشید پدید

جامهایی که بود پاکتر از مروارید

چون بدخشی کن و پیش آر وفرو نه به قطار

به رکوع آر صراحی را در قبلهٔ جام

چون فرو ناله شود، باز درآور به قیام

از سجودش به تشهد بر و آنگه به سلام

زو سلامی و درودی ز تو بر جمع کرام

این نماز از در خاصست، میاموز به عام

عام نشناسد این سیرت و آیین کبار

مطربا گر تو بخواهی که میت نوش کنم

به همه وجهت سامع شوم و گوش کنم

شادی و خوشی، امروز به از دوش کنم

بچمم، دست زنم، نعره و اخروش کنم

غم بیهودهٔ ایام فراموش کنم

به سوی پنجه بر آن پنج و سه را سوی چهار

بربط تو چو یکی کودکک محتشمست

سر ما زان سبب آنجاست که او را قدمست

کودکست او، ز چه معنی را پشتش به خمست

رودگانیش چرا نیز برون شکمست

زان همی‌نالد کز درد شکم با الم است

سر او نه به کنار و شکمش نرم بخار

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

گوش مالیدن و زخم ار چه مکافات خطاست

بی‌خطا گوش بمالش، بزنش چوب هزار

تا هزارآوا از سرو برآرد آواز

گوید: او را مزن ای باربد رودنواز

که به زاری وی و زخم تو شد از هم باز

عابدان را همه در صومعه پیوند نماز

تو بدو گوی که ای بلبل خوشگوی میاز

که مرا در دل عشقیست بدین نالهٔ زار

خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته‌ست

آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته‌ست

دشت مانندهٔ دیبای منقش گشته‌ست

لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته‌ست

مرغ در باغ چو معشوقهٔ سرکش گشته‌ست

که ملک را سزد ار وی که دهد جام عقار

ملک عادل، خورشید زمین، تاج زمان

بوالاسد، حارث منصور امیر جیلان

آنکه، چون او ننموده‌ست شهی چرخ کیان

هر چه از کاف و ز نون ایدر کرده‌ست عیان

از بدیها که نکرده‌ست ، ورا عقل ضمان

دین گرفته‌ست ازو زین شرف و دوده فخار

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در تهنیت عید و مدح سلطان مسعود غزنوی

نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز

زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز

ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز

کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زان گوز

بر قافیهٔ خوب همی‌خواند اشعار

کبکان دری غالیه در چشم کشیدند

سروان سهی عبقری سبز خریدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند

شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند

طوطی بچگان را سلب سبز بریدند

شلوارک با پایچه‌های طبریوار

کبکان بی‌آزار که بر کوه بلندند

بی‌قهقهه یک بار ندیدم که بخندند

جز خاربنان جایگه خود نپسندند

بر پهلو از این نیمه ، بدان نیمه بگردند

هر ساعتکی سینه به منقار برندند

چون جزع پر سینه و چون بسد منقار

شبگیر ز گل فاختگان بانگ برآرند

گوییکه سحرگاه همی خواب گزارند

ماه سه شبه از بر گردن بنگارند

از غالیه، بی‌آنکه همی غالیه دارند

صدبار به روزی در، پرها بشمارند

چون نیم دبیری که غلط کرده به اشمار

چون آهوکان سم بنهند و بگرازند

گویی که همه مهرهٔ نرد شبه بازند

آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند

دو گوشهٔ شیزین کمانی بطرازند

چون گردن سیمین طرازی بفرازند

بر فرق سر و تیر بر از شیز به دیدار

هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید

در آب جهد جامه دگر بار بشوید

در آب کند گردن و در آب بروید

گوییکه همی چیزی در آب بجوید

چون سینه بجنباند و یک لخت بپوید

از هر سر پرش بجهد لؤلؤ شهوار

دراج کند گرد گیازار تکاپوی

از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی

هزمان بکند بانگ نمازی به لب جوی

در سجده رود خیری با لالهٔ خودروی

تا سرخ کند گردن، تا سبز کند روی

سرخی نه به شنگرفش و سبزی نه به زنگار

باد از سمنستان به تک آمد به طلایه

تا حرب کند با سپه ابر نفایه

ابر از طرف کوه برآمد دو سه پایه

ازشرم به رخساره فروهشته وقایه

آورد لی به جوال و به عبایه

از ساحل دریا چو حمالان به کتفسار

چون باد بدو درنگرد دلش بسوزد

با کینهٔ دیرینه ازو کینه نتوزد

گاهی بکشد مشعله گاهی بفروزد

گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد

گاهیش بیاموزد و گاهی بناموزد

گاهی به بیابانش برد گاه به کهسار

ابر از فزع باد چو از کوه بخیزد

با باد درآویزد و لختی بستیزد

تیغی بکشد منکر و میغی بنگیزد

آخر نه بس آید به هزیمت بگریزد

چون مهتر ما مال همه پاک بریزد

هم در بی‌اندازه و هم لؤلؤ شهوار

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در وصف بهار و مدح ابوحرب بختیار محمد

آمد نوروز هم از بامداد

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه‌روی سمن‌وی راد

گیتی گردید چو دارالقرار

روی گل سرخ بیاراستند

زلفک شمشاد بپیراستند

کبکان بر کوه به تک خاستند

بلبلکان زیر و ستا خواستند

فاختگان همبر بنشاستند

نای‌زنان بر سر شاخ چنار

لاله به شمشاد برآمیختند

ژاله به گلنار درآویختند

بر سر آن مشک فرو بیختند

وز بر این در فرو ریختند

نقش و تماثیل برانگیختند

از دل خاک و دو رخ کوهسار

قمریکان نای بیاموختند

صلصلکان مشک تبت سوختند

زرد گلان شمع برافروختند

سرخ گلان یاقوت اندوختند

سروبنان جامعهٔ نو دوختند

زین سو و زان سو به لب جویبار

بلبلکان بر گلکان تاختند

آهوکان گوش برافراختند

گورخران میمنه‌ها ساختند

زاغان گلزار بپرداختند

بیدلکان جان و روان باختند

با ترکان چگل و قندهار

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

زلف پریرویان برتافتیم

دل ز غم هجران بشکافتیم

خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونیها درنوبهار

پیکر در پیکر بنگاشتیم

لاله بر لاله فرو کاشتیم

گیتی را چون ارم انگاشتیم

دشت به یاقوت‌تر انباشتیم

باز به هر گوشه برافراشتیم

شاخ گل و نسترن آبدار

باز جهان گشت چو خرم بهشت

خوید دمید از دو بناگوش مشت

ابر به آب مژه در روی کشت

گل به مل و مل به گل اندر سرشت

باد سحرگاهی اردیبهشت

کرد گل و گوهر بر ما نثار

صحرا گویی که خورنق شده‌ست

بستان همرنگ ستبرق شده‌ست

بلبل همطبع فرزدق شده‌ست

سوسن چون دیبه ازرق شده‌ست

بادهٔ خوشبوی مروق شده‌ست

پاکتر از آب و قویتر ز نار

مرغ نبینی که چه خواند همی

میغ نبینی که چه راند همی

دشت به چه ماند همی

دوست نبینی چه ستاند همی

باغ بتان را بنشاند همی

بر سمن و نسترن و لاله‌زار

من بروم نیز بهاری کنم

بر رخش از مدح نگاری کنم

بر سرش از در خماری کنم

بر تنش از شعر شعاری کنم

وینهمه را زود نثاری کنم

پیش امیرالامرا بختیار

بار خدایی که به توفیق بخت

بر ملک شرق عزیزست سخت

میر همی‌برکشدش لخت لخت

و آخر کارش بدهد تاج و تخت

اندک اندک سر شاخ درخت

عالی گردد به میان مرغزار

ایزد تیغش سبب ضرب کرد

قطب همه شرق و همه غرب کرد

تا پدرش کنیت ابو حرب کرد

بسکه شد و با ملکان حرب کرد

از لطف و آن سخن چرب کرد

خلق جهان طالبش و دوستدار

از کرم و نعمت والای او

کس نشنیده‌ست ز لب لای او

فر خدایی همه آلای او

هست بر آن قالب و بالای او

صورت او و رخ زیبای او

هست چنان ماه دو پنج و چهار

مهتر آزادهٔ مهتر منش

کز خردش جانست از جان تنش

کرده ظفرمسکن در مسکنش

بسته وفا دامن در دامنش

خلق ندانم به سخن گفتنش

در همه گیتی ز صغار و کبار

همتهای ملکی بینمش

سیرتهای ملکی بینمش

دولتهای فلکی بینمش

مدت برج فلکی بینمش

بویا چون مشک زکی بینمش

گاه جوانمردی و گاه وقار

همتش از چرخ همی‌بگذرد

رایش در غیب همی‌بنگرد

هیبت او چنگل شیران درد

دولت او سعد ابد پرورد

بختش هر روز همی‌آورد

قافلهٔ نعمت را بر قطار

تا گل خودروی بود خوبروی

تا شکن زلف بود مشکبوی

تا بت کشمیر بود جعد موی

تا زن بدمهر بود جنگجوی

تا زبر سرو کند گفتگوی

بلبل خوشگوی به آواز زار

عمر خداوندم پاینده باد

بختش هر روز فزاینده باد

دستش هرگاه گشاینده باد

رایش هر زنگ زداینده باد

درد رونده طرب آینده باد

ملکت او را به حق کردگار

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست

کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست

گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست

پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست

زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو

هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ

وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته

چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته

نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته

وآویخته او را به دگر پای نگونسار

وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده

بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده

توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

بر سرش یکی غالیه‌دانی بگشاده

واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد

در معصفری آب زده باری سیصد

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد

وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد

زنگی بچه‌ای خفته به هر یک در، چون قار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟

رخسار شما پردگیان را که بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟

وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم

از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم

درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»

وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته

زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته

آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم

+اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم

چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم

زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان

تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان

ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان

برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان

پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان

جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان

پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم

اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم

کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید

نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید

والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید

من نیز از این پس ننمایمتان آزار

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم

وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم

با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

من خوب مکافات شما باز گزارم

من حق شما باز گزارم به بتاوار

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد

دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد

عود و بلسان بویش در مغز بکارد

گوید که مرا این می مشکین نگوارد

الا که خورم یاد شه عادل مختار

سلطان معظم ملک عادل مسعود

کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

از گوهر محمود و به از گوهر محمود

چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود

داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبود

با خالق معبود کسی را نبود کار

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده‌ست

گیتی بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست

ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ست

هرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ست

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ست

مغرور نگشته‌ست به گفتار و به کردار

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد

شاهی که شکارش بجز از شیر نباشد

یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد

تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد

این یافتن ملک به شمشیر نباشد

باید که خداوند جهاندار بود یار

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک

روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک

صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک

چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد

نی‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد

آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد

گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد

از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد

بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد

بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

با ملک چکارست فلان را و فلان را

خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

هر کو بجز از تو به جهانداری بنشست

بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک وقف تو کردست

بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

از وقف کسان دست بباید بسزا بست

نیکو مثلی گفته‌ست «النار ولا العار»

جدان تو از مادر از بهر تو زادند

از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

این ملک به شمشیر برای تو گشادند

خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند

از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی

کس را نبود با تو درین باب سپاسی

زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی

پاکیزه‌دلی، پاک تنی، پاک حواسی

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی

وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

ای بار خدای و ملک بار خدایان

ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای راهنمای به سر راهنمایان

ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای ملک زدایندهٔ هر ملک‌زدایان

ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار

ای بار خدای همه احرار زمانه

کز دل بزداید لطفت بار زمانه

کردار تو ضد همه کردار زمانه

در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

از پای افاضل تو کنی خار زمانه

وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی

برجان و روان پدرانت بفزودی

چندانکه توانستی رحمت بنمودی

چندانکه توانستی ملکت بزدودی

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی

دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی

پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

همواره همیدون به سلامت بزیادی

با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی

وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...

در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

شاد باشید که جشن مهرگان آمد

بانگ و آوای درای کاروان آمد

کاروان مهرگان از خزران آمد

یا ز اقصای بلاد چینستان آمد

نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد

که ز فردوس برین وز آسمان آمد

مهرگان آمد، در باز گشائیدش

اندرآرید و تواضع بنمائیدش

از غبار راه ایدر بزدائیدش

بنشانید و به لب خرد بخائیدش

خوب دارید و فراوان بستائیدش

هر زمان خدمت لختی بفزائیدش

خوب داریدش کز راه دراز آمد

با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد

سفری کردش و چون وعده فراز آمد

با قدح رطل و قنینه به نماز آمد

زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد

سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد

نگرید آبی وان رنگ رخ آبی

گشته از گردش این چنبر دولابی

رخ او چون رخ آن زاهد محرابی

بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی

یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی

پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی

وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری

که بمالی و بمالند و بنگذاری

زو به مقراض ارش نیمه دو برداری

کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری

وانگه آن کیسه ز کافور بینباری

در کشی سرش به ابریشم زنگاری

نار مانند یکی سفر گک دیبا

آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا

سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا

دل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا

سر او بسته به پنهان ز درون عمدا

سر ماسورگکی در سر او پیدا

نگرید آن رز، وان پایک رزداران

درهم افکنده چو ماران ز بر ماران

دست در هم زده چون یاران در یاران

پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران

برگهای رز چون پای خشنساران

زرگون ایدون همچون رخ بیماران

رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان

که دلش بود همیشه سوی رز خواهان

بگشادش در با کبر شهنشاهان

گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان

تاک رز را دید آبستن چون داهان

شکمش خاسته همچون دم روباهان

دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت

گفت بسیاری لاحول و لا قوت

تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت

این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت

با که کردستی این صحبت و این عشرت؟

بر تن خویش نبوده‌ست ترا حمیت

من ترا هرگز با شوی ندادستم

وز بداندیشی پایت نگشادستم

هرگز انگشت به تو بر ننهادستم

که من از مادر باحمیت زادستم

به قضا حاجت پیش تو ستادستم

وز حلیمی به تو اندر نفتادستم

چون ترا دیدم از پیش بدین زاری

کردم از پیش رزستانت دیواری

بزدم بر سر دیوار تو من خاری

کنجکی گرد تو همچون دهن غاری

پس دری کردم از سنگ و درافزاری

که بدو آهن هندی نکند کاری

زدمت بر در یک قفل سپاهانی

آنچنان قفل که من دانم و تو دانی

چون شدم غایب از درت به لرزانی

نیکمردی بنشاندم به نگهبانی

با همه زیرکی و رندی و پردانی

نخل این کار برآورد پشیمانی

گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی

از نکوکاران و ز شرمگنان باشی

پاکتن باشی و از پاکتنان باشی

هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی

شوی ناکرده چو حوران جنان باشی

نه چنان پیرزنان و کهنان باشی

من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی

روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟

گهرت بد بد با سوی گهر گشتی

همچنان مادر خود بارآور گشتی

دختری بودی، بر بام و به در گشتی

تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی

راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز

به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز

راست گویند زنان را نگوارد عز

بر نیاید کس با مکر زنان هرگز

بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجز

یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز

تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی

کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی

به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی

که نخسبیده شبی در بر من نفسی

هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی

که نه اویستی جنی و نه خود انسی

نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی

که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی

جبرئیل آمد روح همه تقدیسی

کردم آبستن، چون مریم بر عیسی

بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسی

با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی

اگرت باید، این بچه بزایم من

وین نقاب از تن و رویش بگشایم من

ور نبایدت به زادن نگرایم من

همچنین باشم و نازاده بپایم من

و گر استیزه کنی با تو برآیم من

روز روشنت ستاره بنمایم من

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم

من چو جرجیس تن خویش بپیوندم

ور بدری شکم و بندم از بندم

نرسد ذره‌ای آزار به فرزندم

گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم

که مرا زنده کند زود خداوندم

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری

تو هنوز این هوس اندر سرخود داری

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری

که مسیحت بکند زنده به دشواری

نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاری

که مرا باز همی ساده دل انگاری

جست از جایگه آنگاه چو خناسی

هوس اندر سر و اندر دل وسواسی

سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی

با یکی داسی، مانندهٔ الماسی

حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی

بر نهادش به گلوگاه چنان داسی

باز ببرید سر او به جدال او

وانهمه بچگکان را به مثال او

پس به گردونش نهاد او و عیال او

گاو و گردون بکشیدند رحال او

در فکندش به جوال و به حبال او

سر با ریش همیدون اطفال او

برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت

همه را در بن چرخشت فکند از پشت

لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشت

تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت

گفت کم دوش پیام آمده از زردشت

که دگر باره بباید همگی را کشت

به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان

رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان

بدرید از هم تا ناف دهانهاشان

ز قفا بیرون آورد زبانهاشان

رحم ناورده به پیران و جوانهاشان

تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان

داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه

که در و بر نرسیدی پیل را سینه

مانده میراث ز جدانش از پارینه

شوخگن گشته، از شنبه و آدینه

رزبان آمد، با حمیت و با کینه

خونشان افکند اندر خم سنگینه

بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی

افسر هر خم چون افسر دراجی

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی

سر هر تاجی پوشید به دیباجی

چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی

رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی

آهنی در کف، چون مرد غدیر خم

به کتف باز فکنده سر هر دو کم

بر سر خم بزد آن آهن آهن سم

بفکند از سر خم تاج گلین خم

بر شد از دختر رز تا فلک پنجم

بوی مشک تبت و نور بر از انجم

رزبان گفت که مهر دلم افزودی

وانهمه دعوی را معنی بنمودی

راست گفتی و جز از راست نفرمودی

گشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی

این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی

رومیی خاستی از گور بدین زودی

بد کردم که به جای تو جفا کردم

نه نکو کردم، دانم که خطا کردم

سرت از دوش به شمشیر جدا کردم

چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم

هم به زیر لگدت همچو هبا کردم

بیگنه بودی، این جرم چرا کردم

زین سپس خادم تو باشم و مولایت

چاکر و بنده و خاک دو کف پایت

با طرب دارم و مرد طرب آرایت

با سماع خوش و بربرط و با نایت

بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت

وانگه اندر دهن خویش دهم جایت

رزبان برزد سوی رز گامی را

غرضی را و مرادی را کامی را

برگرفت از لب رف سیمین جامی را

بر لب جام نگارید غلامی را

داد در دستش آهخته حسامی را

بر دگر دستش جامی و مدامی را

بزد اندر خم جام و قدح ساده

برکشید از خم آن جام چو بیجاده

باده‌ای دید بدان جام در افتاده

که بن جام همی‌سفت چو سنباده

گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده

جز به یاد ملک مهتر آزاده

آن خداوند من آن فخر خداوندان

دو لبش درگه گفتن خندان خندان

قوتش چندان وانگه خردش چندان

که درو عاجز گردند خردمندان

مایهٔ راحت و آزادی دربندان

خدمتش را هنر و جود چو فرزندان

… این دو بیت ساقط شده …

پیکر ظلم ز انصافش در زندان

در گذر تیر جگردوز وی از سندان

میرمسعود که رایات جهانداری

زده اقبالش بر طارم زنگاری

شه اجرامش با آنهمه سالاری

سجده آرد به کله گوشهٔ جباری

خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری

… این مصرع ساقط شده …

شاه محمود پدر ناصر دینش جد

وز سعود فلکی طالع او اسعد

قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد

جاهش آراسته بر اوج زحل مسند

شده با فر و بها زو شرف و سودد

در او معبد خلق و کرمش مقصد

میرجاوید بماناد و همی شادان

گنجش انباشته و ملک وی آبادان

کف کافیش که خرمدل ازو رادان

باد چون ابر گهربار به آزادان

از نکوکاران و ز فرخ بنیادان

در خطش از ری تا ساحت عبادان

...

مسمطات منوچهری نظر دهید...