ترجیعات مولانا

سی و ششم

فتاد این دل به عشق پادشاهی

دو عالم را ز لطف او پناهی

اگر لطفش نماید رخ به آتش

ز آتشها برون روید گیاهی

چو بردابرد حسنش دید جانم

برفت آن های و هویم، ماند آهی

اگر حسنش بتابد بر سر خاک

ز هر خاکی برآید قرص ماهی

قیامتهای آن چشم سیاهش

بپوشانید جانم را سیاهی

ز تلخ هجر او، شکر چو زهری

ز خون خونین شده هر خاک راهی

زمین تا آسمان آتش گرفتی

اگر نی مژده دادی گاه‌گاهی

دو صد یوسف نماید از خیالش

که هریک را ذقن‌بر، طرفه چاهی

بهر چاهی ازان چهها درافتم

چو یوسف ز آن چه افتم من به چاهی

ایا مخدوم شمس‌الدین تبریز

ازین جانهای پرآتش مپرهیز

چو چنگ عشق او بر ساخت سازی

به گوش جان عاشق گفت رازی

بزد در بیشهٔ جان، عشقش آتش

بسوزانید هرجا بد مجازی

نمازی گردد آن جانی که دارد

به پیش قبلهٔ حسنش نمازی

ز فر جان عشق‌انگیز شاهی

نهد بر اطلس بختش طرازی

هر آن زاغی که چید از خرمن او

یکی دانه، دمی وا گشت بازی

زرایرهای روحی می‌سرایند

ز عشق روی او پردهٔ حجازی

چه می‌ترسی ز مردن؟! رو تو بستان

ز عشقش عمر بی‌مرگی، درازی

چه عمری، عمر شیرینی، لطیفی

لطیفی، مست عشقی، پاک‌بازی

ولیکن ناز، او را زیبد ای جان

مکن زنهار با نازش، تو نازی

خداوند شمس دین، زان جام پیشین

بریزا در دهان جان ریشین

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

سی ‌و هفتم

ای بانگ و صلای آن جهانی

ای آمده تا مرا بخوانی

ما منتظر دم تو بودیم

شادآ، که رسول لامکانی

هین، قصهٔ آن بهار برگو

چون طوطی آن شکرستانی

افسرده شدیم و زرد گشتیم

از زمزمهٔ دم خزانی

ما را برهان ز مکر این پیر

ما را برسان بدان جوانی

زهر آمد آن شکر، که او داد

سردی و فسردگی نشانی

پا زهر بیار و چارهٔ کن

کز دست شدیم ما، تو دانی

زین زهر گیاهمان برون بر

هم موسی عهد و هم شبانی

پیش تو امانت شعیبم

ما را بچران به مهربانی

تا ساحل بحر و روضه ما را

در پیش کنی و خوش برانی

تا فربه و با نشاط گردیم

از سنبل و سوسن معانی

پنهان گشتند این رسولان

از ننگ و تکبر ملولان

ای چشم و چراغ هردو دیده

ما را بقروی جان کشیده

ما را ز قرو میار بیرون

ناخورده تمام، و ناچریده

لاغر چو هلال ماند طفلی

سه ماه ز شیر وا بریده

بگذار به لطف طفل جان را

اندر بر دایه در خزیده

چون نالهٔ ما به گوشت آمد

آن را مشمار ناشنیده

در لب، سر شاخ سخت گیرد

هر سیب که هست نارسیده

از بیم، که تا نیفتد از شاخ

ماند بی‌ذوق و پژمریده

جان نیست ازان جماد کمتر

با دایهٔ عقل برگزیده

سه بوسه ز تو وظیفه دارم

ای بر رخ من سحر گزیده

تا صلح کنیم بر دو، امروز

زیرا که ملولی و رمیده

خامش، که کریم دلبرست او

اخلاق و خصال او حمیده

هین، خواب مرو که دزد و لولی

دزدید کلاهت از فضولی

این نفس تو شد گنه فزایی

کرمی بد و گشت اژدهایی

شب مرداری، حرام خواری

روز اخوت و دزد و ژاژخایی

رو داد بخواه از امیری

صاحب علمی، صواب رایی

نبود بلد از خلیفه خالی

مخلوق کیست، بی‌خدایی؟!

رنجور بود جهان به تشویش

بی‌عدل و سیاست و لوایی

بیماری و علت جهان را

شمشیر بود پسین دوایی

هنگام جهاد اکبر آمد

خیز ای صوفی، بکن غزایی

از جوع ببر گلوی شهوت

شوریده مشو به شوربایی

تن باشد و جان، سخای درویش

اینست اصول هر سخایی

بگداز به آتشش، که آتش

مر خامان راست کیمیایی

خاموش که نار نور گردد

ساقی شود آتش و سقایی

صد خدمت و صد سلام از ما

بر عقل کم خموش گویا

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

سی و هشتم

هر روز بگه ز در درآیی

بر دست شراب آشنایی

بر ما خوانی سلام سوزان

یا رب، چه لطیف و خوش، بلایی!

ما را ببری ز سر به عشوه

دیوانه کنی، و های هایی

ما را چه عدم، چه هست، چون تو

در نیست، وجود می‌نمایی

دی کرده هزار گونه توبه

بگرفته طریق پارسایی

چون بیند توبه روی خوبت

داند که عدوی تو بهایی

بگریزد توبه و دل او را

فریادکنان، بیا، کجایی؟

گوید که: « رسید مرگ توبه

از توبه دگر مجو کیایی

توبه اگر اژدهای نر بود

ای عشق، زمرد خدایی

ترجیع نهم به گوش قوال

تو گوش رباب را همی مال

ای بسته ز توبه بیست ترکش

بستان قدحی رحیق و درکش

زیرا که فضای بی‌امانست

آن زلف معنبر مشوش

ای شاهد وقت، وقت شه رخ

سودت نیکند رخ مکرمش

بینی کردن چه سود دارد؟

با آن که دهان زنی چو گربش

سجده کن و سر مکش چو ابلیس

پیش رخ این نگار مه‌وش

از شش جهت است یار بیرون

پرنور شده ز روش هر شش

دلدار امروز سخت مستست

پرفتنه و غصه و مخمش

جان دارد صدهزار حیرت

از حسن منقش منقش

از عشق زمین پر از شقایق

در عشق فلک چنین منعش

خاموش و شراب عشق کم‌نوش

ایمن شو از ارتعاش و مرعش

چون لعل لبت نمود تلقین

بر دل ننهیم بند لعلین

تا ساقی ما توی بیاری

کفرست و حرام، هوشیاری

ای عقل، اگرچه بس عزیزی

در مست نظر مکن به خواری

گر آن، داری، نکو نظر کن

کان کو دارد، تو آن نداری

گر پای ترا بتی بگیرد

یکدم نهلد که سر به خاری

دیوانه شوی که تو ز سودا

در ریگ سیاه، تخم کاری

در مرگ حیات دید عارف

چون رست ز دیدهای ناری

نورآمد و نار را فرو کشت

دی را بکشد دم بهاری

در چشم تو شب اگرچه تیره‌ست

در دیدهٔ او کند نهاری

می‌گوید عشق با دو چشمش

« مستی و خوشی و پرخماری »

بس کردم، تا که عشق بی‌من

تنها بکند سخن گزاری

امروز دلست آرزومند

چون طره اوست بند بربند

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

سی و نهم

مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهٔ

با دو یار رازدان و هم‌ره و هم توشهٔ

اندران گوشه بدیدم آفتابی کز تفش

جان و دل چون قازغان شد جوش اندر جوشهٔ

پست و بالای نهاد من هوای او گرفت

چون ملخ در کشت افتد بر سر هر خوشهٔ

من خود از فتنه و بلا بگریختم در گوشها

خود من از دیگ بلا برداشته سر پوشهٔ

عشق شمس‌الدین خداوندم یکی غوغاییست

گرچه ز اول ساکنک آمد چنان خاموشهٔ

وصل همچون جبرئیل و هجر چون خناس شد

وحی جبریل امین سوزندهٔ وسواس شد

کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟!

کی توان پوشیدن این عیش پدید وفاش را

جام مستوری که خام عشق او اندر کشید

در قلاشی می‌بسوزد عالم قلاش را

هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او

لیک شاهان را نباشد چه بود آلتون‌تاش را؟!

این چه خورشیدیست آخر کز برای عشق او

می‌بسوزد همچو هیزم جان و دل خفاش را

نزد آن خورشید شمس‌الدین تبریزی برید

از دل من زاری و افغان و این غوغاش را

عشق شمس‌الدین چو خمر و جان من چون کاس شد

از خداوندیش چون آن نور جان ایناس شد

مرغ جان از جمله و باز فراقت کاغ کرد

بر نوازش گاه تو یعنی دل من داغ کرد

یک شراب تلخ داد از جام خود هجران بدل

جمله شادی تا به شیر مادر استفراغ کرد

کو زمانی که وصالت برگذشت از روی لطف

سوی خارستان جانم جملگی را باغ کرد

نور شمس‌الدین خداوندم عدم را هست کرد

چه عجب گر شورهٔ را او به باغ و راغ کرد

در غمی بودم که جانم قصد رفتن کرده بود

زنده کردش این خیالت کو بخوانش لاغ کرد

جان من چون درکشید آن جام خاص خاص را

در زمان برهم زند هم زهد و هم اخلاص را

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

چهلم

هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزی

سوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی

قدح و می گزیده، ز کف خدا رسیده

چو خوری، چنان بیفتی که به حشر بر نخیزی

و اگر کشی تو گردن، ز می و شراب خوردن

دهمت به قهر خوردن، تو ز من کجا گریزی؟!

بربود جام مهرش، چو تو صد هزار سرکش

بستان قدح، نظر کن، که تو با کی می‌ستیزی

شه خوش‌عذار را بین، که گرفت باده بخشی

سر زلف یار را بین، که گرفت مشک بیزی

چو ز خود برفت ساقی، بدهد قدح گزافی

چو ز خود برفت مطرب، بزند ره حجازی

ز می خدای یابی تف و آتش جوانی

هنر و وفا نیابی ز حرارت غریزی

بستان قدح، نظر کن به صفا و گوهر او

نه ز شیره است این می به خدا، و نی مویزی

بدرون صبر آمد فرج، و ره گشایش

بدرون خواری آمد شرف و کش و عزیزی

بهلم سخن‌فزایی، بهلم حدیث‌خایی

تو بگو که خوش ادایی، عجبی، غریب چیزی

ترجیع کن بسازش، چو عروس نو، جهازی

که عروس می‌بنالد بر تو ز بی‌جهیزی

عدم و وجود را حق به عطا همی‌نوازد

پدرت اگر ندارد ملکت جهاز سازد

هله ای غریب نادر، تو درین دیار چونی؟

هله ای ندیم دولت، تو درین خمار چونی؟

ز فراق، شهریاری، تو چگونه می‌گذاری

هله ای گل سعادت، به میان خار چونی؟

به تو آفتاب گوید که: « درآتشیم بی‌تو »

به تو باغ و راغ گوید که: « تو ای بهار چونی؟ »

چو توی حیات جانها، ز چه بند صورتستی؟

چو توی قرار دلها، هله، بی‌قرار چونی؟

توی جان هر عروسی، توی سور هردو عالم

خردم بماند خیره، که تو سوگوار چونی؟

نه تو یوسفی به عالم؟ بشنو یکی سالم

که میان چاه و زندان، تو باختیار چونی؟

هله آسمان عزت، تو چرا کبود پوشی؟

هله آفتاب رفعت، تو درین دوار چونی؟

پدرت ز جنت آمد، ز بلای گندمی دو

چو هوای جنتستت، تو هریسه خوار چونی؟

به میان کاسه‌لیسان، تو چو دیک چند جوشی؟

به میان این حریفان، تو درین قمار چونی؟

تو بسی سخن بگفتی، خلل سخن نهفتی

محک خدای دیدی، تو در اضطرار چونی؟

ز چه رو خموش کردی، تو اگر ز اهل دردی

بنظر چو ره‌نوردی، تو در انتظار چونی؟

رخت از ضمیر و فکرت به یقین اثر بیابد

چو درون کوزه چیزی بود از برون تلابد

به جناب غیب یاری، به سفر دوید باری

ز فخ زمانه مرغی سره، برپرید، باری

هله ای نکو نهادا، که روانت شاد بادا

که به ظاهر آن شکوفه ز چمن برید، باری

هله، چشم پرنم، تو، زخدای باد روشن

که ز چشم ما سرشک غم تو چکید، باری

چرد آهوی ضمیرت ز ریاض قدس بالا

که ز گرگ مرگ صیدت بشد و رمید باری

سوی آسمان غیبی، تو چگونهٔ و چونی؟

که بر آسمان ز یاران اسفا رسید، باری

برهانش ای سعادت، ز فراق و رنج وحشت

که ز دام تنگ صورت، بشد و رهید، باری

ز جهان برفت باید، چه جوانی، و چه پیری

خوش و عاشق و مکرم، سبک و شهید، باری

به صلای تو دویدم، ز دیار خود بریدم

به وثاق تو رسیدم، بده آن کلید، باری

اگر آفتاب عمرم، بمغاربی فروشد

بجز آن سحر ز فضلت، سحری دمید، باری

وگر آن ستاره ناگه، بفسرد از نحوست

من از آفتاب غیبی شده‌ام سعید، باری

و اگر سزای دنیا نبدم، به عمر کوته

کرم و کرامتت را دل من سزید، باری

هله ساقی از فراقت شب و روز در خمارم

تو بیا که من ز مستی سر جام خود ندارم

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

چهل و یکم

تو برو، که من ازینجا بنمی‌روم به جایی

کی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!

تو برو، که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی

که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی

که به عقل خودشناسی، تو بهای هر متاعی

که مرا نماند عقلی ز مهی، گران‌بهایی

بر خلق عشق و سودا گنهی کبیره آمد

که برو ملامت آمد ز خلایق و جفایی

ز برای چون تو ماهی، سزد اینچنین گناهی

که صوابکار باشد خرد از چنین خطایی

نه به اختیار باشد غم عشق خوب‌رویان

کی رود به اختیاری سوی درد بی‌دوایی؟!

چو بدید چشم عالم، فر و نور صورت تو

گرود که هست حق را جز ازین سرا سرایی

هله بگذر ای برادر، ز حجاب چرخ اخضر

چو تو فارغی ز گندم، چه کنی در آسیابی؟!

ز بلای گندم آمد پدر بزرگت اینجا

به هوای نفس افتد دل و عقل را جلایی

که همیشه درد باشد بنشسته در بن خم

به سر خم آید آنگه که بیابد او صفایی

به جناب بحر صافی، برویم همچو سیلی

که خوش است بحر او را که بداند آشنایی

تو که جنس ماهیانی، سوی بحر ازان روانی

که به حوض و جو نیابی تو فراخی و فضایی

نم و آب حوض و جیحون همه عاریه‌ست و عارض

تو مدار از عوارض خردا طمع وفایی

نشد این سخن مشرح ، ترجیع را بیان کن

ثمرات عشق برگو، عقبات را نشان کن

هله ای فلک، به ظاهر اگرت دو گوش بودی

ز فغان عشق، جانت چه خروشها نمودی!

غلطم، ترا اگر خود نبدی وصال و فرقت

تن تو چو اهل ماتم، بنپوشدی کبودی

وگر از پیام دلبر به تو صیقلی رسیدی

همه زنگ سینه‌ات را به یکی نفس زدودی

هله ای مه، ار دل تو سر و سرکشی نکردی

کله جلالتت را به خسوف کی ربودی؟!

و اگر نه لطف سابق ره مغفرت سپردی

گره خسوفها را ز دلت کجا گشودی؟!

و اگر نه قبض و بسطی عقبات این رهستی

ز چه کاهدی تن تو ز محاق و کی فزودی؟!

و اگر نه مهر کردی دل و چشم را قضاها

ز تو دام کی نهفتی؟! به تو دانه کی نمودی؟!

و اگر نه بند و دامی سوی هر رهی نهادی

به حفاظ و صبر کس را گه عرض کی ستودی؟!

و اگر نه هر غمی را دهدی مفرح آن شه

همه تیغ و تیر بودی، نه سپر بدی، نه خودی

و اگر نه جان روشن ز خدا صفت گرفتی

نه فن و صفاش بودی، نه کرم بدی نه جودی

شده است آن جمالش ز دو چشم بد منزه

که بلندتر ازان شد که بدو رسد حسودی

چه غمست قرص مه را تو بگو ز زخم تیری؟!

چه برد ز سر احمد دل تیرهٔ جهودی؟!

ز جمال فرخش گو، ترجیع گو و خوش‌گو

که مباد ز آب خالی شب و روز، اینچنین جو

چمن و بهار خرم، طرب و نشاط و مستی

صنم و جمال خوبش، قدح و درازدستی

از من گلست و لاله، که چمن نمود کاله

هله سوی بزم گل شو که تو نیز می‌پرستی

پی‌شکر سرو و سوسن به شکوفه صد زبان شد

سمن از عدم روان شد، تو چرا فرو نشستی؟!

پی ناز گفت گلبن، به عتاب و فن به بلبل

که: « خمش، برو ازینجا، که درخت را شکستی »

به جواب گفت « این خو که تو داری ای جفاگر

نه سقیم ماند اینجا، نه طبیب و نه مجستی»

گل سوری از عیادت پرسید زعفران را

که رخ از چه زرد کردی ز خمار سر چه بستی؟

به جواب گفت او را که: « ز داغ عشق زردم

تو نیازمودهٔ غم، ز کسی شنیده استی »

به چنار گفت سبزه: « بچه فن بلند گشتی »

زویش جواب آمد که ز خاکی و ز پستی

به شکوفه گفت غنچه: « ز چه روی بسته چشمم »

به جواب گفت خندان: « بنه آن کله و رستی »

هله ای بتان گلشن، به کجا بدیت شش مه؟

بعدم، بدیم، ناگه ز خدا رسید هستی

تو هم از عدم روان شو، به بهار آن جهان شو

ز ملوک و خسروان شو، که مشرف الستی

ز بنفشه ارغوان هم خبری بجست آن دم

بگزید لب که مستم به سر تو، ای مهستی

چو بدید مستی او، حرکات و چستی او

به کنار درکشیدش، که ازین میان تو جستی

بنگر سخای دریا، و خموش کن چو ماهی

برهان شکار دل را، که تو از برون شستی

بگذشت شب، سحر شد، تو نخفتی و نخوردی

نفسی برو بیاسا، تو از آن خویش کردی

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

چهل و دوم

ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی

ای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی

آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حین

چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی

سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم

سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی

هر مردهٔ که خواهی برگیر و امتحان کن

پاره کند کفن را، گیرد قدح ربایی

روزی که من بمیرم، بر گور من گذر کن

تا رستخیز مطلق، از خیز من نمایی

خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی؟!

سرسبز آن زمینی، که تش کنی سقایی

همراه باش ما را، گو باش صد بیابان

تا بردریم آن ره، ما را چو دست و پایی

گفتم به ماه و اختر: « تا کی روید بر سر؟! »

از دوری رهست این، یا خود ز خیره‌رایی؟! »

ای مه که تو همامی، گه زار و گه تمامی

در روز چون خفاشی، شب صاحب لوایی

یک چیز را کمالی، یک چیز را وبالی

یک چیز را هلاکی، یک چیز را دوایی

شاگرد ماه من شو، زیر لواش می‌رو

تا وارهی ز تلوین، در عصمت خدایی »

گفتا: « اگر تو خواهی، کاشکال را بشویم

ترجیع کن، که تا من احوال را بگویم »

ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن

وقت کفن بریدن، وقت قبا دریدن

ای گفته: جان چه باشد؟! یا آن جهان چه باشد؟

ای جان، به لب رسیدی، آمد گه رسید

ای دل که کف گشودی، از این آن ربودی

چیزی نماندت ای دل، الا که دل طپیدن

گه سیم و زر کشیدی، که سیمبر کشیدی

داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن

ای رفته از تباهی، در خون مرغ و ماهی

آنچ چشید جانشان، باید ترا چشیدن

ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق

پیش از اجل چو شیران، پیش اجل دویدن

دو گوش را ببستن، از عشوهٔ حریفان

آنک آخر او ببرد، پیشین ازو بریدن

از خاک زادهٔ وز بستان خاک مستی

لب را بشو ز شیرش، در قوت دل چریدن

تا شیرخواره باشی، دندان دل نروید

از قوت روح آید دندان دل دمیدن

میل کباب جستن، طمع شراب خوردن

اندر مزید ناید، با شیرها مزیدن

ای در هوس نشسته، وی هردو گوش بسته

پنبه ز گوش برکش، تا دانی این شنیدن

پنبه اگر نکندی، پنبهٔ دگر میفزا

ترجیع دیگر آمد، یک دم به خویش بازآ

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

چهل و سوم

زین دودناک خانه گشادند روزنی

شد دود و، اندر آمد خورشید روشنی

آن خانه چیست؟ سینه و آن، دود چیست؟ فکر

ز اندیشه گشت عیش تو اشکسته گردنی

بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال

یارب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی

خفته هزار غم خورد از بهر هیچ چیز

در خواب، گرگ بیند، یا خوف ره‌زنی

در خواب جان ببیند صد تیغ و صد سنان

بیدار شد، نبیند زان جمله سوزنی

گویند مردگان که: « چه غمهای بیهده

خوردیم و عمر رفت به وسواس هر فنی

بهر یکی خیال گرفته عروسیی

بهر یکی خیال بپوشیده جوشنی

آن سور و تعزیت همه با دست این نفس

نی رقص ماند ازان و نه زین نیز شیونی »

ناخن همی زنند و ، رخ خود همی درند

شد خواب و نیست بر رخشان زخم ناخنی

کو آنک بود با ما چون شیر و انگبین؟

کو آنک بود با ما چون آب و روغنی؟

اکنون حقایق آمد و خواب خیال رفت

آرام و مأمنیست، نه ما ماند و نی منی

نی پیر و نی جوان، نه اسیرست و نی عوان

نی نرم و سخت ماند، نه موم و نه آهنی

یک رنگیست و یک صفتی و یگانگی

جانیست بر پریده و وارسته از تنی

این یک نه آن یکیست، که هرکس بداندش

ترجیع کن که در دل و خاطر نشاندش

ای آنک پای صدق برین راه می‌زنی

دو کون با توست، چو تو همدم منی

هیچ از تو فوت نیست، همه با تو حاضرست

ای از درخت بخت شده شاد و منحنی

هر سیب و آبیی که شکافی به دست خویش

بیرون زند ز باطن آن میوه روشنی

زان روشنی بزاید یک روشنی نو

از هر حسن بزاید هر لحظه احسنی

بر میوها نوشته که زینها فطام نیست

بر برگها نبشته، ز پاییز، ایمنی

ای چشم کن کرشمه، که در شهره مسکنی

وی دل مرو ز جا، که نکو جای ساکنی

بسیار اغنیا چو درختان سبز هست

این نادره درخت ز سبزی بود غنی

بس سنگ یک منی ز سر کوه درفتد

آن سنگ کوه گردد، کو، رست از منی

زیرا که هر وجود همی ترسد از عدم

کندر حضیض افتد، از ربوهٔ سنی

ای زادهٔ عدم، تو بهر دم جوانتری

وی رهن عشق دوست، تو هر لحظه ارهنی

هستی میان پوست که از مغز بهترست

عریان میان اطلس و شعری و ادکنی

گر زانک نخل خشکی در چشم هر جهود

با درد مریم، آری صد میوهٔ جنی

مینا کن برونی، و بینا کن درون

دنیا کجا بماند، در دور تو، دنی؟!

ای جان و ای جهان جهان‌بین و آن دگر

و ای گردشی نهاده تو در شمس و در قمر

ای آنک در دلی، چه عجب دلگشاستی!

یا در میان جانی، بس جانفزاستی

آمیزش و منزهیت، در خصومتند

که جان ماستی تو، عجب، یا تو ماستی

گر آنی و گر اینی، بس بحر لذتی

جمله حلاوت و طرب و عطاستی

از دور نار دیدم، و نزدیک نور بود

گر اژدها نمودی، ما را عصاستی

تو امن مطلقی و بر نارسیدگان

اینست اعتقاد که خوف و رجاستی

چون یوسفی، بر اخوان جمله کدورتی

یعقوب را همیشه صفا در صفاستی

مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم

ای عشق، تو عدوی همه عقلهاستی

ای عقل، مس بدی تو و از عشق زر شدی

تو کیمیا نهٔ، علم کیمیاستی

ای عشق جبرئیل در راز گستری

گویی که وحی آر همه انبیاستی

آنکس که عقل باشدش او این گمان برد

و از گمان عقل و تفکر جداستی

هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت

وانکو خطا کند، تو غفور خطاستی

گر باد را نبینی، ای خاک خفته چشم

گر باد نیست از چه سبب در هواستی

گرچه بلند گشتی، از کبر دور باش

از کبر شدم دار، که با کبریاستی

از ماه تا به ماهی جوید نشاط تو

بسیار گو شدند، پی اختلاط، تو

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

چهل و چهارم

گر مه و گز زهره و گر فرقدی

از همه سعدان فلک اسعدی

نیستی از چرخ و ازین آسمان

سخت لطیفی، ز کجا آمدی؟

چونک به صورت تو ممثل شوی

ماه رخ و دلبر و زیبا قدی

از تو پدید آمده سودای عشق

وز تو بود خوبی و زیبا خدی

گم شدهٔ هر دل و اندیشهٔ

هرچه شود یاوه توش واجدی

خاتم هر ملک و ممالک توی

تاج سر هر شه و هر سیدی

نوبت خود بر سر گردون زدند

چونک دمی خویش بر ایشان زدی

هر بدیی کو به تو آورد رو

خوب شود، رسته شود از بدی

ای نظرت معدن هر کیمیا

ای خود تو مشعلهٔ هر خودی

در خور عامست چنین شرحها

کو صفت و معرفت ایزدی؟

گر برسد برق ازان آسمان

گیرد خورشید و فلک کاسدی

گرد نیایند وجود و عدم

عاشقی و شرم، دو ضدند هم

چون تلف عشق موبد شدی

گر تو یکی روح بدی صد شدی

مست و خراب و خوش و بیخود شود

خلق، چو تو جلوه‌گر خود شدی

ای دل من باده بخور فاش فاش

حد نزنندت، چو تو بی‌حد شدی

حد اگر باشد هم بگذرد

شاد بمان تو که مخلد شدی

ای دل پرکینه مصفا شدی

وی تن دیرینه، مجدد شدی

مست همی باش و میا سوی خود

چون به خود آیی، تو مقید شدی

روح چو بست و بدن همچو خاک

آبی و از خاک مجرد شدی

تیره بدی در بن خنب جهان

راوقی اکنون و مصعد شدی

خواست چراغت که بمیرد ولیک

رو که به خورشید موید شدی

جان تو خفاش بد و باز شد

چونک درین نور معود شدی

هم نفسی آمد، لب را ببند

تا بکی ام دم تو درآمد شدی

ساقی جان آمد با جام جم

نوبت عشرت شد خامش کنیم

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...

هفدهم

گر دلت گیرد و گر گردی مول

زین سفر چاره نداری، ای فضول

دل بنه، گردن مپیچان چپ و راست

هین روان باش و رها کن مول مول

ورنه اینک می‌برندت کشکشان

هر طرف پیکست و هر جانب رسول

نیستی در خانه، فکرت تا کجاست

فکرهای خل را بردست غول

جادوی کردند چشم خلق را

تا که بالا را ندانند از سفول

جادوان را، جادوانی دیگرند

می‌کنند اندر دل ایشان دخول

خیره منگر، دیدها در اصل دار

تا نباشی روز مردن بی‌اصول

(نحن نزلنا) بخوان و شکر کن

کافتابی کرد از بالا نزول

آفتابی نی که سوزد روی را

آفتابی نی که افتد در افول

نعره کم زن زانک نزدیکست یار

که ز نزدیکی گمان آید حلول

حق اگر پنهان بود ظاهر شود

معجزاتست و گواهان عدول

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن

گرچه فرمودست که: « الانسان عجول »

ربنا افرغ علینا صبرنا

لا تزل اقدامنا فی ذاالوحول

بر اشارت یاد کن ترجیع را

در ببند و ره مدتشنیع را

ای گذر کرده ز حال و از محال

رفته اندر خانهٔ فیه رجال

ای بدیده روی وجه‌الله را

کین جهان بر روی او باشد چو خال

خال را حسنی بود از رو بود

ور نمی‌بینی چنین چشمی به مال

چون بمالی چشم، در هر زشتیی

صورتی بینی کمال اندر کمال

چند صورتهاست پنداری که اوست

تا رسی اندر جمال ذوالجلال

خلق را می‌راند و خوبی او

می‌کشاند گوش جان را که تعال

خاک کوی دوست را از بو بدان

خاک کویش خوشتر از آب زلال

اندران آب زلال اندر نگر

تا ببینی عکس خورشید و هلال

تا شنیدم گفتن شیرین او

می‌فزاید گفتن خویشم ملال

دامن او گیر یعنی درد او

رویدت از درد او صد پر و بال

سر نمی‌ارزد به درد سر، عجب

خود بیندیش و رها کن قیل و قال

سر خمارت داد و مستیها دهد

زیر آن مستی بود سحر هلال

از پی این مه به شب بیدار باش

سر منه جز در دعا و ابتهال

وقت ترجیعست برجه تازه شود

چون جمالش بی‌حد و اندازه شو

دیگران رفتند خانهٔ خویش باز

ما بماندیم و تو و عشق دراز

هرکی حیران تو باشد دارد او

روزه در روزه، نماز اندر نماز

راز او گوید که دارد عقل و هوش

چون فنا گردد، فنا را نیست راز

سلسله از گردن ما برمگیر

که جنون تو خوش است ای بی‌نیاز

طوق شاهان چاکر این سلسله‌ست

عاشقان از طوق دارند احتراز

خار و گل را حسن‌بخش از آب خضر

طاق را و جفت را کن جفت ناز

هرکی او بنهد سری بر خاک تو

کن قبولش گر حقیقت گر مجاز

نی مرا هرچه شود خود گو بشو

در بهار حسن خود تو می‌گراز

حسن تو باید که باشد بر مراد

عاشقان را خواه سوز و خواه ساز

خواه ردشان کن به خط لایجوز

خواهشان از فضل ده خط جواز

خواهشان چون تار چنگی بر سکل

خواهشان چون نای گیر و می‌نواز

خواهشان بی‌قدر کن چون سنگ و خاک

خواه چون گوهر بدهشان امتیاز

عاقبت محمود باشد داد تو

ای تو محمود و همه جانها ایاز

در غلامی تو جان آزاد شد

وز ادبهای تو عقل استاد شد

مای ما کی بود؟! چو تو گویی انا

مس ما کی بود پیش کیمیا؟!

پیش خورشیدی چه دارد مشت برف

جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا؟!

زمهریر و صد هزاران زمهریر

با تموز تو کجا ماند؟! کجا؟!

با تموزیهای خورشید رخت

زمهریر آمد تموز این ضحی

بر دکان آرزو وشوق تو

کیسه دوزانند این خوف و رجا

بر مصلای کمال رفعتست

سجدهای سهو می‌آرد سها

خواب را گردن زدی ای جان صبح

چه صباح آموختن باید ترا؟!

چپ ما را راست کن ای دست تو

کرده اژدرهای هایل را عصا

شکر ایزد را که من بیگانه رنگ

گشته‌ام با بحر فضلت آشنا

کف برآرم در دعا و شکر من

جاودانی دیده زان بحر صفا

ای تو بیجا همچو جان و من چو تن

می‌روم در جستن تو جا به جا

عمر می‌کاهید بی‌تو روز روز

رست از کاهش به تو ای جان‌فزا

واجدی و وجدبخش هر وجود

چه غم ار من یاوه کردم خویش را

هین سلامت می‌کند ترجیع من

که خوشی؟ چونی تو از تصدیع من؟

0
...

0
ترجیعات مولانا نظر دهید...