دفتر اول مثنوی معنوی مولانا

بشنو این نی چون شکایت می‌کند (بخش ۱ – سر آغاز )

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۰ – افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان

باز آمد کای علی زودم بکش

تا نبینم آن دم و وقت ترش

من حلالت می‌کنم خونم بریز

تا نبیند چشم من آن رستخیز

گفتم ار هر ذره‌ای خونی شود

خنجر اندر کف به قصد تو رود

یک سر مو از تو نتواند برید

چون قلم بر تو چنان خطی کشید

لیک بی غم شو شفیع تو منم

خواجهٔ روحم نه مملوک تنم

پیش من این تن ندارد قیمتی

بی تن خویشم فتی ابن الفتی

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگسدان من

آنک او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۵۵ – اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود

اول آن کس کین قیاسکها نمود

پیش انوار خدا ابلیس بود

گفت نار از خاک بی شک بهترست

من ز نار و او ز خاک اکدرست

پس قیاس فرع بر اصلش کنیم

او ز ظلمت ما ز نور روشنیم

گفت حق نه بلک لا انساب شد

زهد و تقوی فضل را محراب شد

این نه میراث جهان فانی است

که به انسابش بیابی جانی است

بلک این میراثهای انبیاست

وارث این جانهای اتقیاست

پور آن بوجهل شد مؤمن عیان

پور آن نوح نبی از گمرهان

زادهٔ خاکی منور شد چو ماه

زادهٔ آتش توی رو روسیاه

این قیاسات و تحری روز ابر

یا بشب مر قبله را کردست حبر

لیک با خورشید و کعبه پیش رو

این قیاس و این تحری را مجو

کعبه نادیده مکن رو زو متاب

از قیاس الله اعلم بالصواب

چون صفیری بشنوی از مرغ حق

ظاهرش را یاد گیری چون سبق

وانگهی از خود قیاساتی کنی

مر خیال محض را ذاتی کنی

اصطلاحاتیست مر ابدال را

که نباشد زان خبر اقوال را

منطق الطیری به صوت آموختی

صد قیاس و صد هوس افروختی

همچو آن رنجور دلها از تو خست

کر بپندار اصابت گشته مست

کاتب آن وحی زان آواز مرغ

برده ظنی کو بود همباز مرغ

مرغ پری زد مرورا کور کرد

نک فرو بردش به قعر مرگ و درد

هین به عکسی یا به ظنی هم شما

در میفتید از مقامات سما

گرچه هاروتید و ماروت و فزون

از همه بر بام نحن الصافون

بر بدیهای بدان رحمت کنید

بر منی و خویش‌بین لعنت کنید

هین مبادا غیرت آید از کمین

سرنگون افتید در قعر زمین

هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست

بی امان تو امانی خود کجاست

این همی گفتند و دلشان می‌طپید

بد کجا آید ز ما نعم العبید

خار خار دو فرشته هم نهشت

تا که تخم خویش‌بینی را نکشت

پس همی گفتند کای ارکانیان

بی خبر از پاکی روحانیان

ما برین گردون تتقها می‌تنیم

بر زمین آییم و شادروان زنیم

عدل توزیم و عبادت آوریم

باز هر شب سوی گردون بر پریم

تا شویم اعجوبهٔ دور زمان

تا نهیم اندر زمین امن و امان

آن قیاس حال گردون بر زمین

راست ناید فرق دارد در کمین

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۱ – بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود

جهد پیغامبر بفتح مکه هم

کی بود در حب دنیا متهم

آنک او از مخزن هفت آسمان

چشم و دل بر بست روز امتحان

از پی نظارهٔ او حور و جان

پر شده آفاق هر هفت آسمان

خویشتن آراسته از بهر او

خود ورا پروای غیر دوست کو

آنچنان پر گشته از اجلال حق

که درو هم ره نیابد آل حق

لا یسع فینا نبی مرسل

والملک و الروح ایضا فاعقلوا

گفت ما زاغیم همچون زاغ نه

مست صباغیم مست باغ نه

چونک مخزنهای افلاک و عقول

چون خسی آمد بر چشم رسول

پس چه باشد مکه و شام و عراق

که نماید او نبرد و اشتیاق

آن گمان بر وی ضمیر بد کند

کو قیاس از جهل و حرص خود کند

آبگینهٔ زرد چون سازی نقاب

زرد بینی جمله نور آفتاب

بشکن آن شیشهٔ کبود و زرد را

تا شناسی گرد را و مرد را

گرد فارس گرد سر افراشته

گرد را تو مرد حق پنداشته

گرد دید ابلیس و گفت این فرع طین

چون فزاید بر من آتش‌جبین

تا تو می‌بینی عزیزان را بشر

دانک میراث بلیسست آن نظر

گر نه فرزندی بلیسی ای عنید

پس به تو میراث آن سگ چون رسید

من نیم سگ شیر حقم حق‌پرست

شیر حق آنست کز صورت برست

شیر دنیا جوید اشکاری و برگ

شیر مولی جوید آزادی و مرگ

چونک اندر مرگ بیند صد وجود

همچو پروانه بسوزاند وجود

شد هوای مرگ طوق صادقان

که جهودان را بد این دم امتحان

در نبی فرمود کای قوم یهود

صادقان را مرگ باشد گنج و سود

همچنانک آرزوی سود هست

آرزوی مرگ بردن زان بهست

ای جهودان بهر ناموس کسان

بگذرانید این تمنا بر زبان

یک جهودی این قدر زهره نداشت

چون محمد این علم را بر فراشت

گفت اگر رانید این را بر زبان

یک یهودی خود نماند در جهان

پس یهودان مال بردند و خراج

که مکن رسوا تو ما را ای سراج

این سخن را نیست پایانی پدید

دست با من ده چو چشمت دوست دید

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۵۶ – در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای

سر همانجا نه که باده خورده‌ای

چونک از میخانه مستی ضال شد

تسخر و بازیچهٔ اطفال شد

می‌فتد او سو به سو بر هر رهی

در گل و می‌خنددش هر ابلهی

او چنین و کودکان اندر پیش

بی‌خبر از مستی و ذوق میش

خلق اطفالند جز مست خدا

نیست بالغ جز رهیده از هوا

گفت دنیا لعب و لهوست و شما

کودکیت و راست فرماید خدا

از لعب بیرون نرفتی کودکی

بی ذکات روح کی باشد ذکی

چون جماع طفل دان این شهوتی

که همی رانند اینجا ای فتی

آن جماع طفل چه بود بازیی

با جماع رستمی و غازیی

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان

جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان

جمله با شمشیر چوبین جنگشان

جمله در لا ینفعی آهنگشان

جمله شان گشته سواره بر نیی

کین براق ماست یا دلدل‌پیی

حاملند و خود ز جهل افراشته

راکب و محمول ره پنداشته

باش تا روزی که محمولان حق

اسپ‌تازان بگذرند از نه طبق

تعرج الروح الیه و الملک

من عروج الروح یهتز الفلک

همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار

گوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار

از حق ان الظن لا یغنی رسید

مرکب ظن بر فلکها کی دوید

اغلب الظنین فی ترجیح ذا

لا تماری الشمس فی توضیحها

آنگهی بینید مرکبهای خویش

مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش

وهم و فکر و حس و ادراک شما

همچو نی دان مرکب کودک هلا

علمهای اهل دل حمالشان

علمهای اهل تن احمالشان

علم چون بر دل زند یاری شود

علم چون بر تن زند باری شود

گفت ایزد یحمل اسفاره

بار باشد علم کان نبود ز هو

علم کان نبود ز هو بی واسطه

آن نپاید همچو رنگ ماشطه

لیک چون این بار را نیکو کشی

بار بر گیرند و بخشندت خوشی

هین مکش بهر هوا آن بار علم

تا ببینی در درون انبار علم

تا که بر رهوار علم آیی سوار

بعد از آن افتد ترا از دوش بار

از هواها کی رهی بی جام هو

ای ز هو قانع شده با نام هو

از صفت وز نام چه زاید خیال

و آن خیالش هست دلال وصال

دیده‌ای دلال بی مدلول هیچ

تا نباشد جاده نبود غول هیچ

هیچ نامی بی حقیقت دیده‌ای

یا ز گاف و لام گل گل چیده‌ای

اسم خواندی رو مسمی را بجو

مه به بالا دان نه اندر آب جو

گر ز نام و حرف خواهی بگذری

پاک کن خود را ز خود هین یکسری

همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو

در ریاضت آینهٔ بی زنگ شو

خویش را صافی کن از اوصاف خود

تا ببینی ذات پاک صاف خود

بینی اندر دل علوم انبیا

بی کتاب و بی معید و اوستا

گفت پیغامبر که هست از امتم

کو بود هم گوهر و هم همتم

مر مرا زان نور بیند جانشان

که من ایشان را همی‌بینم بدان

بی صحیحین و احادیث و روات

بلک اندر مشرب آب حیات

سر امسینا لکردیا بدان

راز اصبحنا عرابیا بخوان

ور مثالی خواهی از علم نهان

قصه‌گو از رومیان و چینیان

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۲ – گفتن امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد

گفت امیر المؤمنین با آن جوان

که به هنگام نبرد ای پهلوان

چون خدو انداختی در روی من

نفس جنبید و تبه شد خوی من

نیم بهر حق شد و نیمی هوا

شرکت اندر کار حق نبود روا

تو نگاریدهٔ کف مولیستی

آن حقی کردهٔ من نیستی

نقش حق را هم به امر حق شکن

بر زجاجهٔ دوست سنگ دوست زن

گبر این بشنید و نوری شد پدید

در دل او تا که زناری برید

گفت من تخم جفا می‌کاشتم

من ترا نوعی دگر پنداشتم

تو ترازوی احدخو بوده‌ای

بل زبانهٔ هر ترازو بوده‌ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده‌ای

تو فروغ شمع کیشم بوده‌ای

من غلام آن چراغ چشم‌جو

که چراغت روشنی پذرفت ازو

من غلام موج آن دریای نور

که چنین گوهر بر آرد در ظهور

عرضه کن بر من شهادت را که من

مر ترا دیدم سرافراز زمن

قرب پنجه کس ز خویش و قوم او

عاشقانه سوی دین کردند رو

او به تیغ حلم چندین حلق را

وا خرید از تیغ و چندین خلق را

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر

بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر

ای دریغا لقمه‌ای دو خورده شد

جوشش فکرت از آن افسرده شد

گندمی خورشید آدم را کسوف

چون ذنب شعشاع بدری را خسوف

اینت لطف دل که از یک مشت گل

ماه او چون می‌شود پروین‌گسل

نان چو معنی بود خوردش سود بود

چونک صورت گشت انگیزد جحود

همچو خار سبز کاشتر می‌خورد

زان خورش صد نفع و لذت می‌برد

چونک آن سبزیش رفت و خشک گشت

چون همان را می‌خورد اشتر ز دشت

می‌دراند کام و لنجش ای دریغ

کانچنان ورد مربی گشت تیغ

نان چو معنی بود بود آن خار سبز

چونک صورت شد کنون خشکست و گبز

تو بدان عادت که او را پیش ازین

خورده بودی ای وجود نازنین

بر همان بو می‌خوری این خشک را

بعد از آن کامیخت معنی با ثری

گشت خاک‌آمیز و خشک و گوشت‌بر

زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر

سخت خاک‌آلود می‌آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب

صبر کن والله اعلم بالصواب

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۵۷ – قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری

چینیان گفتند ما نقاش‌تر

رومیان گفتند ما را کر و فر

گفت سلطان امتحان خواهم درین

کز شماها کیست در دعوی گزین

اهل چین و روم چون حاضر شدند

رومیان در علم واقف‌تر بدند

چینیان گفتند یک خانه به ما

خاص بسپارید و یک آن شما

بود دو خانه مقابل در بدر

زان یکی چینی ستد رومی دگر

چینیان صد رنگ از شه خواستند

پس خزینه باز کرد آن ارجمند

هر صباحی از خزینه رنگها

چینیان را راتبه بود از عطا

رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ

در خور آید کار را جز دفع زنگ

در فرو بستند و صیقل می‌زدند

همچو گردون ساده و صافی شدند

از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست

رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مهیست

هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب

آن ز اختر دان و ماه و آفتاب

چینیان چون از عمل فارغ شدند

از پی شادی دهلها می‌زدند

شه در آمد دید آنجا نقشها

می‌ربود آن عقل را و فهم را

بعد از آن آمد به سوی رومیان

پرده را بالا کشیدند از میان

عکس آن تصویر و آن کردارها

زد برین صافی شده دیوارها

هر چه آنجا دید اینجا به نمود

دیده را از دیده‌خانه می‌ربود

رومیان آن صوفیانند ای پدر

بی ز تکرار و کتاب و بی هنر

لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها

پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها

آن صفای آینه وصف دلست

صورت بی منتها را قابلست

صورت بی‌صورت بی حد غیب

ز آینهٔ دل تافت بر موسی ز جیب

گرچه آن صورت نگنجد در فلک

نه بعرش و فرش و دریا و سمک

زانک محدودست و معدودست آن

آینهٔ دل را نباشد حد بدان

عقل اینجا ساکت آمد یا مضل

زانک دل یا اوست یا خود اوست دل

عکس هر نقشی نتابد تا ابد

جز ز دل هم با عدد هم بی عدد

تا ابد هر نقش نو کاید برو

می‌نماید بی حجابی اندرو

اهل صیقل رسته‌اند از بوی و رنگ

هر دمی بینند خوبی بی درنگ

نقش و قشر علم را بگذاشتند

رایت عین الیقین افراشتند

رفت فکر و روشنایی یافتند

نحر و بحر آشنایی یافتند

مرگ کین جمله ازو در وحشتند

می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند

کس نیابد بر دل ایشان ظفر

بر صدف آید ضرر نه بر گهر

گرچه نحو و فقه را بگذاشتند

لیک محو فقر را بر داشتند

تا نقوش هشت جنت تافتست

لوح دلشان را پذیرا یافتست

برترند از عرش و کرسی و خلا

ساکنان مقعد صدق خدا

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۵۸ – پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله

گفت پیغامبر صباحی زید را

کیف اصبحت ای رفیق با صفا

گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت

کو نشان از باغ ایمان گر شکفت

گفت تشنه بوده‌ام من روزها

شب نخفتستم ز عشق و سوزها

تا ز روز و شب گذر کردم چنان

که ز اسپر بگذرد نوک سنان

که از آن سو جملهٔ ملت یکیست

صد هزاران سال و یک ساعت یکیست

هست ازل را و ابد را اتحاد

عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد

گفت ازین ره کو ره‌آوردی بیار

در خور فهم و عقول این دیار

گفت خلقان چون ببینند آسمان

من ببینم عرش را با عرشیان

هشت جنت هفت دوزخ پیش من

هست پیدا همچو بت پیش شمن

یک بیک وا می‌شناسم خلق را

همچو گندم من ز جو در آسیا

که بهشتی کیست و بیگانه کیست

پیش من پیدا چو مار و ماهیست

این زمان پیدا شده بر این گروه

یوم تبیض و تسود وجوه

پیش ازین هرچند جان پر عیب بود

در رحم بود و ز خلقان غیب بود

الشقی من شقی فی بطن الام

من سمات الجسم یعرف حالهم

تن چو مادر طفل جان را حامله

مرگ درد زادنست و زلزله

جمله جانهای گذشته منتظر

تا چگونه زاید آن جان بطر

زنگیان گویند خود از ماست او

رومیان گویند بس زیباست او

چون بزاید در جهان جان و جود

پس نماند اختلاف بیض و سود

گر بود زنگی برندش زنگیان

روم را رومی برد هم از میان

تا نزاد او مشکلات عالمست

آنک نازاده شناسد او کمست

او مگر ینظر بنور الله بود

کاندرون پوست او را ره بود

اصل آب نطفه اسپیدست و خوش

لیک عکس جان رومی و حبش

می‌دهد رنگ احسن التقویم را

تا به اسفل می‌برد این نیم را

این سخن پایان ندارد باز ران

تا نمانیم از قطار کاروان

یوم تبیض و تسود وجوه

ترک و هندو شهره گردد زان گروه

در رحم پیدا نباشد هند و ترک

چونک زاید بیندش زار و سترگ

جمله را چون روز رستاخیز من

فاش می‌بینم عیان از مرد و زن

هین بگویم یا فرو بندم نفس

لب گزیدش مصطفی یعنی که بس

یا رسول الله بگویم سر حشر

در جهان پیدا کنم امروز نشر

هل مرا تا پرده‌ها را بر درم

تا چو خورشیدی بتابد گوهرم

تا کسوف آید ز من خورشید را

تا نمایم نخل را و بید را

وا نمایم راز رستاخیز را

نقد را و نقد قلب‌آمیز را

دستها ببریده اصحاب شمال

وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل

وا گشایم هفت سوراخ نفاق

در ضیای ماه بی خسف و محاق

وا نمایم من پلاس اشقیا

بشنوانم طبل و کوس انبیا

دوزخ و جنات و برزخ در میان

پیش چشم کافران آرم عیان

وا نمایم حوض کوثر را به جوش

کاب بر روشان زند بانگش به گوش

وان کسان که تشنه بر گردش دوان

گشته‌اند این دم نمایم من عیان

می‌بساید دوششان بر دوش من

نعره‌هاشان می‌رسد در گوش من

اهل جنت پیش چشمم ز اختیار

در کشیده یک‌دگر را در کنار

دست همدیگر زیارت می‌کنند

از لبان هم بوسه غارت می‌کنند

کر شد این گوشم ز بانگ آه آه

از خسان و نعرهٔ واحسرتاه

این اشارتهاست گویم از نغول

لیک می‌ترسم ز آزار رسول

همچنین می‌گفت سرمست و خراب

داد پیغامبر گریبانش بتاب

گفت هین در کش که اسبت گرم شد

عکس حق لا یستحی زد شرم شد

آینهٔ تو جست بیرون از غلاف

آینه و میزان کجا گوید خلاف

آینه و میزان کجا بندد نفس

بهر آزار و حیاء هیچ‌کس

آینه و میزان محکهای سنی

گر دو صد سالش تو خدمتها کنی

کز برای من بپوشان راستی

بر فزون بنما و منما کاستی

اوت گوید ریش و سبلت بر مخند

آینه و میزان و آنگه ریو و پند

چون خدا ما را برای آن فراخت

که بما بتوان حقیقت را شناخت

این نباشد ما چه آرزیم ای جوان

کی شویم آیین روی نیکوان

لیک در کش در نمد آیینه را

کز تجلی کرد سینا سینه را

گفت آخر هیچ گنجد در بغل

آفتاب حق و خورشید ازل

هم دغل را هم بغل را بر درد

نه جنون ماند به پیشش نه خرد

گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی

بیند از خورشید عالم را تهی

یک سر انگشت پردهٔ ماه شد

وین نشان ساتری شاه شد

تا بپوشاند جهان را نقطه‌ای

مهر گردد منکسف از سقطه‌ای

لب ببند و غور دریایی نگر

بحر را حق کرد محکوم بشر

همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل

هست در حکم بهشتی جلیل

چار جوی جنت اندر حکم ماست

این نه زور ما ز فرمان خداست

هر کجا خواهیم داریمش روان

همچو سحر اندر مراد ساحران

همچو این دو چشمهٔ چشم روان

هست در حکم دل و فرمان جان

گر بخواهد رفت سوی زهر و مار

ور بخواهد رفت سوی اعتبار

گر بخواهد سوی محسوسات رفت

ور بخواهد سوی ملبوسات رفت

گر بخواهد سوی کلیات راند

ور بخواهد حبس جزویات ماند

همچنین هر پنج حس چون نایزه

بر مراد و امر دل شد جایزه

هر طرف که دل اشارت کردشان

می‌رود هر پنج حس دامن‌کشان

دست و پا در امر دل اندر ملا

همچو اندر دست موسی آن عصا

دل بخواهد پا در آید زو به رقص

یا گریزد سوی افزونی ز نقص

دل بخواهد دست آید در حساب

با اصابع تا نویسد او کتاب

دست در دست نهانی مانده است

او درون تن را برون بنشانده است

گر بخواهد بر عدو ماری شود

ور بخواهد بر ولی یاری شود

ور بخواهد کفچه‌ای در خوردنی

ور بخواهد همچو گرز ده‌منی

دل چه می‌گوید بدیشان ای عجب

طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب

دل مگر مهر سلیمان یافتست

که مهار پنج حس بر تافتست

پنج حسی از برون میسور او

پنج حسی از درون مامور او

ده حس است و هفت اندام و دگر

آنچ اندر گفت ناید می‌شمر

چون سلیمانی دلا در مهتری

بر پری و دیو زن انگشتری

گر درین ملکت بری باشی ز ریو

خاتم از دست تو نستاند سه دیو

بعد از آن عالم بگیرد اسم تو

دو جهان محکوم تو چون جسم تو

ور ز دستت دیو خاتم را ببرد

پادشاهی فوت شد بختت بمرد

بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد

بر شما محتوم تا یوم التناد

مکر خود را گر تو انکار آوری

از ترازو و آینه کی جان بری

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۵۹ – متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است

بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن

در میان بندگانش خوارتن

می‌فرستاد او غلامان را به باغ

تا که میوه آیدش بهر فراغ

بود لقمان در غلامان چون طفیل

پر معانی تیره‌صورت همچو لیل

آن غلامان میوه‌های جمع را

خوش بخوردند از نهیب طمع را

خواجه را گفتند لقمان خورد آن

خواجه بر لقمان ترش گشت و گران

چون تفحص کرد لقمان از سبب

در عتاب خواجه‌اش بگشاد لب

گفت لقمان سیدا پیش خدا

بندهٔ خاین نباشد مرتضی

امتحان کن جمله‌مان را ای کریم

سیرمان در ده تو از آب حمیم

بعد از آن ما را به صحرایی کلان

تو سواره ما پیاده می‌دوان

آنگهان بنگر تو بدکردار را

صنعهای کاشف الاسرار را

گشت ساقی خواجه از آب حمیم

مر غلامان را و خوردند آن ز بیم

بعد از آن می‌راندشان در دشتها

می‌دویدند آن نفر تحت و علا

قی در افتادند ایشان از عنا

آب می‌آورد زیشان میوه‌ها

چون که لقمان را در آمد قی ز ناف

می بر آمد از درونش آب صاف

حکمت لقمان چو داند این نمود

پس چه باشد حکمت رب الوجود

یوم تبلی والسرائر کلها

بان منکم کامن لا یشتهی

چون سقوا ماء حمیما قطعت

جملة الاستار مما افضعت

نار زان آمد عذاب کافران

که حجر را نار باشد امتحان

آن دل چون سنگ را ما چند چند

نرم گفتیم و نمی‌پذرفت پند

ریش بد را داروی بد یافت رگ

مر سر خر را سر دندان سگ

الخبیثات الخبیثین حکمتست

زشت را هم زشت جفت و بابتست

پس تو هر جفتی که می‌خواهی برو

محو و هم‌شکل و صفات او بشو

نور خواهی مستعد نور شو

دور خواهی خویش‌بین و دور شو

ور رهی خواهی ازین سجن خرب

سر مکش از دوست و اسجد واقترب

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۶۰ – بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم

این سخن پایان ندارد خیز زید

بر براق ناطقه بر بند قید

ناطقه چون فاضح آمد عیب را

می‌دراند پرده‌های غیب را

غیب مطلوب حق آمد چند گاه

این دهل زن را بران بر بند راه

تگ مران درکش عنان مستور به

هر کس از پندار خود مسرور به

حق همی‌خواهد که نومیدان او

زین عبادت هم نگردانند رو

هم باومیدی مشرف می‌شوند

چند روزی در رکابش می‌دوند

خواهد آن رحمت بتابد بر همه

بر بد و نیک از عموم مرحمه

حق همی‌خواهد که هر میر و اسیر

با رجا و خوف باشند و حذیر

این رجا و خوف در پرده بود

تا پس این پرده پرورده شود

چون دریدی پرده کو خوف و رجا

غیب را شد کر و فری بر ملا

بر لب جو برد ظنی یک فتی

که سلیمانست ماهی‌گیر ما

گر ویست این از چه فردست و خفیست

ورنه سیمای سلیمانیش چیست

اندرین اندیشه می‌بود او دو دل

تا سلیمان گشت شاه و مستقل

دیو رفت از ملک و تخت او گریخت

تیغ بختش خون آن شیطان بریخت

کرد در انگشت خود انگشتری

جمع آمد لشکر دیو و پری

آمدند از بهر نظاره رجال

در میانشان آنک بد صاحب‌خیال

چون در انگشتش بدید انگشتری

رفت اندیشه و گمانش یکسری

وهم آنگاهست کان پوشیده است

این تحری از پی نادیده است

شد خیال غایب اندر سینه زفت

چونک حاضر شد خیال او برفت

گر سمای نور بی باریده نیست

هم زمین تار بی بالیده نیست

یمنون بالغیب می‌باید مرا

زان ببستم روزن فانی سرا

چون شکافم آسمان را در ظهور

چون بگویم هل تری فیها فطور

تا درین ظلمت تحری گسترند

هر کسی رو جانبی می‌آورند

مدتی معکوس باشد کارها

شحنه را دزد آورد بر دارها

تا که بس سلطان و عالی‌همتی

بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی

بندگی در غیب آید خوب و گش

حفظ غیب آید در استعباد خوش

کو که مدح شاه گوید پیش او

تا که در غیبت بود او شرم‌رو

قلعه‌داری کز کنار مملکت

دور از سلطان و سایهٔ سلطنت

پاس دارد قلعه را از دشمنان

قلعه نفروشد به مالی بی‌کران

غایب از شه در کنار ثغرها

همچو حاضر او نگه دارد وفا

پیش شه او به بود از دیگران

که به خدمت حاضرند و جان‌فشان

پس بغیبت نیم ذره حفظ کار

به که اندر حاضری زان صد هزار

طاعت و ایمان کنون محمود شد

بعد مرگ اندر عیان مردود شد

چونک غیب و غایب و روپوش به

پس لبان بر بند و لب خاموش به

ای برادر دست وادار از سخن

خود خدا پیدا کند علم لدن

پس بود خورشید را رویش گواه

ای شیء اعظم الشاهد اله

نه بگویم چون قرین شد در بیان

هم خدا و هم ملک هم عالمان

یشهد الله و الملک و اهل العلوم

انه لا رب الا من یدوم

چون گواهی داد حق کی بود ملک

تا شود اندر گواهی مشترک

زانک شعشاع و حضور آفتاب

بر نتابد چشم و دلهای خراب

چون خفاشی کو تف خورشید را

بر نتابد بسکلد اومید را

پس ملایک را چو ما هم یار دان

جلوه‌گر خورشید را بر آسمان

کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم

چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم

چون مه نو یا سه روزه یا که بدر

هر ملک دارد کمال و نور و قدر

ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع

بر مراتب هر ملک را آن شعاع

همچو پرهای عقول انسیان

که بسی فرقستشان اندر میان

پس قرین هر بشر در نیک و بد

آن ملک باشد که مانندش بود

چشم اعمش چونک خور را بر نتافت

اختر او را شمع شد تا ره بیافت

...

دفتر اول مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...