دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا

بخش ۲۰۹ – بقیهٔ ذکر آن مهمان مسجد مهمان‌کش

باز گو کان پاک‌باز شیرمرد

اندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد

خفت در مسجد خود او را خواب کو

مرد غرقه گشته چون خسپد بجو

خواب مرغ و ماهیان باشد همی

عاشقان را زیر غرقاب غمی

نیمشب آواز با هولی رسید

کایم آیم بر سرت ای مستفید

پنج کرت این چنین آواز سخت

می‌رسید و دل همی‌شد لخت‌لخت

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۲۵ – نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید

می‌کشید از بیهشی‌اش در بیان

اندک اندک از کرم صدر جهان

بانگ زد در گوش او شه کای گدا

زر نثار آوردمت دامن گشا

جان تو کاندر فراقم می‌طپید

چونک زنهارش رسیدم چون رمید

ای بدیده در فراقم گرم و سرد

با خود آ از بی‌خودی و باز گرد

مرغ خانه اشتری را بی خرد

رسم مهمانش به خانه می‌برد

چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد

خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد

خانهٔ مرغست هوش و عقل ما

هوش صالح طالب ناقهٔ خدا

ناقه چون سر کرد در آب و گلش

نه گل آنجا ماند نه جان و دلش

کرد فضل عشق انسان را فضول

زین فزون‌جویی ظلومست و جهول

جاهلست و اندرین مشکل شکار

می‌کشد خرگوش شیری در کنار

کی کنار اندر کشیدی شیر را

گر بدانستی و دیدی شیر را

ظالمست او بر خود و بر جان خود

ظلم بین کز عدلها گو می‌برد

جهل او مر علمها را اوستاد

ظلم او مر عدلها را شد رشاد

دست او بگرفت کین رفته دمش

آنگهی آید که من دم بخشمش

چون به من زنده شود این مرده‌تن

جان من باشد که رو آرد به من

من کنم او را ازین جان محتشم

جان که من بخشم ببیند بخششم

جان نامحرم نبیند روی دوست

جز همان جان کاصل او از کوی اوست

در دمم قصاب‌وار این دوست را

تا هلد آن مغز نغزش پوست را

گفت ای جان رمیده از بلا

وصل ما را در گشادیم الصلا

ای خود ما بی‌خودی و مستی‌ات

ای ز هست ما هماره هستی‌ات

با تو بی لب این زمان من نو بنو

رازهای کهنه گویم می‌شنو

زانک آن لبها ازین دم می‌رمد

بر لب جوی نهان بر می‌دمد

گوش بی‌گوشی درین دم بر گشا

بهر راز یفعل الله ما یشا

چون صلای وصل بشنیدن گرفت

اندک اندک مرده جنبیدن گرفت

نه کم از خاکست کز عشوهٔ صبا

سبز پوشد سر بر آرد از فنا

کم ز آب نطفه نبود کز خطاب

یوسفان زایند رخ چون آفتاب

کم ز بادی نیست شد از امر کن

در رحم طاوس و مرغ خوش‌سخن

کم ز کوه سنگ نبود کز ولاد

ناقه‌ای کان ناقه ناقه زاد زاد

زین همه بگذر نه آن مایهٔ عدم

عالمی زاد و بزاید دم بدم

بر جهید و بر طپید و شاد شاد

یک دو چرخی زد سجود اندر فتاد

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۱۰ – تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک

تو چو عزم دین کنی با اجتهاد

دیو بانگت بر زند اندر نهاد

که مرو زان سو بیندیش ای غوی

که اسیر رنج و درویشی شوی

بی‌نوا گردی ز یاران وابری

خوار گردی و پشیمانی خوری

تو ز بیم بانگ آن دیو لعین

وا گریزی در ضلالت از یقین

که هلا فردا و پس فردا مراست

راه دین پویم که مهلت پیش ماست

مرگ بینی باز کو از چپ و راست

می‌کشد همسایه را تا بانگ خاست

باز عزم دین کنی از بیم جان

مرد سازی خویشتن را یک زمان

پس سلح بر بندی از علم و حکم

که من از خوفی نیارم پای کم

باز بانگی بر زند بر تو ز مکر

که بترس و باز گرد از تیغ فقر

باز بگریزی ز راه روشنی

آن سلاح علم و فن را بفکنی

سالها او را به بانگی بنده‌ای

در چنین ظلمت نمد افکنده‌ای

هیبت بانگ شیاطین خلق را

بند کردست و گرفته حلق را

تا چنان نومید شد جانشان ز نور

که روان کافران ز اهل قبور

این شکوه بانگ آن ملعون بود

هیبت بانگ خدایی چون بود

هیبت بازست بر کبک نجیب

مر مگس را نیست زان هیبت نصیب

زانک نبود باز صیاد مگس

عنکبوتان می مگس گیرند و بس

عنکبوت دیو بر چون تو ذباب

کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب

بانگ دیوان گله‌بان اشقیاست

بانگ سلطان پاسبان اولیاست

تا نیامیزد بدین دو بانگ دور

قطره‌ای از بحر خوش با بحر شور

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۲۶ – با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق

گفت ای عنقای حق جان را مطاف

شکر که باز آمدی زان کوه قاف

ای سرافیل قیامتگاه عشق

ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق

اولین خلعت که خواهی دادنم

گوش خواهم که نهی بر روزنم

گرچه می‌دانی بصفوت حال من

بنده‌پرور گوش کن اقوال من

صد هزاران بار ای صدر فرید

ز آرزوی گوش تو هوشم پرید

آن سمیعی تو وان اصغای تو

و آن تبسمهای جان‌افزای تو

آن بنوشیدن کم و بیش مرا

عشوهٔ جان بداندیش مرا

قلبهای من که آن معلوم تست

بس پذیرفتی تو چون نقد درست

بهر گستاخی شوخ غره‌ای

حلمها در پیش حلمت ذره‌ای

اولا بشنو که چون ماندم ز شست

اول و آخر ز پیش من بجست

ثانیا بشنو تو ای صدر ودود

که بسی جستم ترا ثانی نبود

ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام

گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام

رابعا چون سوخت ما را مزرعه

می ندانم خامسه از رابعه

هر کجا یابی تو خون بر خاکها

پی بری باشد یقین از چشم ما

گفت من رعدست و این بانگ و حنین

ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین

من میان گفت و گریه می‌تنم

یا بگریم یا بگویم چون کنم

گر بگویم فوت می‌گردد بکا

ور نگویم چون کنم شکر و ثنا

می‌فتد از دیده خون دل شها

بین چه افتادست از دیده مرا

این بگفت و گریه در شد آن نحیف

که برو بگریست هم دون هم شریف

از دلش چندان بر آمد های هوی

حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی

خیره گویان خیره گریان خیره‌خند

مرد و زن خرد و کلان حیران شدند

شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز

مرد و زن درهم شده چون رستخیز

آسمان می‌گفت آن دم با زمین

گر قیامت را ندیدستی ببین

عقل حیران که چه عشق است و چه حال

تا فراق او عجب‌تر یا وصال

چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را

تا مجره بر دریده جامه را

با دو عالم عشق را بیگانگی

اندرو هفتاد و دو دیوانگی

سخت پنهانست و پیدا حیرتش

جان سلطانان جان در حسرتش

غیر هفتاد و دو ملت کیش او

تخت شاهان تخته‌بندی پیش او

مطرب عشق این زند وقت سماع

بندگی بند و خداوندی صداع

پس چه باشد عشق دریای عدم

در شکسته عقل را آنجا قدم

بندگی و سلطنت معلوم شد

زین دو پرده عاشقی مکتوم شد

کاشکی هستی زبانی داشتی

تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دم هستی از آن

پردهٔ دیگر برو بستی بدان

آفت ادراک آن قالست و حال

خون بخون شستن محالست و محال

من چو با سوداییانش محرمم

روز و شب اندر قفس در می‌دمم

سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای

دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای

هان و هان هش دار بر ناری دمی

اولا بر جه طلب کن محرمی

عاشق و مستی و بگشاده زبان

الله الله اشتری بر ناودان

چون ز راز و ناز او گوید زبان

یا جمیل الستر خواند آسمان

ستر چه در پشم و پنبه آذرست

تا همی‌پوشیش او پیداترست

چون بکوشم تا سرش پنهان کنم

سر بر آرد چون علم کاینک منم

رغم انفم گیردم او هر دو گوش

کای مدمغ چونش می‌پوشی بپوش

گویمش رو گرچه بر جوشیده‌ای

همچو جان پیدایی و پوشیده‌ای

گوید او محبوس خنبست این تنم

چون می اندر بزم خنبک می‌زنم

گویمش زان پیش که گردی گرو

تا نیاید آفت مستی برو

گوید از جام لطیف‌آشام من

یار روزم تا نماز شام من

چون بیاید شام و دزدد جام من

گویمش وا ده که نامد شام من

زان عرب بنهاد نام می مدام

زانک سیری نیست می‌خور را مدام

عشق جوشد بادهٔ تحقیق را

او بود ساقی نهان صدیق را

چون بجویی تو بتوفیق حسن

باده آب جان بود ابریق تن

چون بیفزاید می توفیق را

قوت می بشکند ابریق را

آب گردد ساقی و هم مست آب

چون مگو والله اعلم بالصواب

پرتو ساقیست کاندر شیره رفت

شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت

اندرین معنی بپرس آن خیره را

که چنین کی دیده بودی شیره را

بی تفکر پیش هر داننده هست

آنک با شوریده شوراننده هست

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۱۱ – رسیدن بانگ طلسمی نیم‌شب مهمان مسجد را

بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سخت

که نرفت از جا بدان آن نیکبخت

گفت چون ترسم چو هست این طبل عید

تا دهل ترسد که زخم او را رسید

ای دهلهای تهی بی قلوب

قسمتان از عید جان شد زخم چوب

شد قیامت عید و بی‌دینان دهل

ما چو اهل عید خندان همچو گل

بشنو اکنون این دهل چون بانگ زد

دیگ دولتبا چگونه می‌پزد

چونک بشنود آن دهل آن مرد دید

گفت چون ترسد دلم از طبل عید

گفت با خود هین ملرزان دل کزین

مرد جان بددلان بی‌یقین

وقت آن آمد که حیدروار من

ملک گیرم یا بپردازم بدن

بر جهید و بانگ بر زد کای کیا

حاضرم اینک اگر مردی بیا

در زمان بشکست ز آواز آن طلسم

زر همی‌ریزید هر سو قسم قسم

ریخت چند این زر که ترسید آن پسر

تا نگیرد زر ز پری راه در

بعد از آن برخاست آن شیر عتید

تا سحرگه زر به بیرون می‌کشید

دفن می‌کرد و همی آمد بزر

با جوال و توبره بار دگر

گنجها بنهاد آن جانباز از آن

کوری ترسانی واپس خزان

این زر ظاهر بخاطر آمدست

در دل هر کور دور زرپرست

کودکان اسفالها را بشکنند

نام زر بنهند و در دامن کنند

اندر آن بازی چو گویی نام زر

آن کند در خاطر کودک گذر

بل زر مضروب ضرب ایزدی

کو نگردد کاسد آمد سرمدی

آن زری کین زر از آن زر تاب یافت

گوهر و تابندگی و آب یافت

آن زری که دل ازو گردد غنی

غالب آید بر قمر در روشنی

شمع بود آن مسجد و پروانه او

خویشتن در باخت آن پروانه‌خو

پر بسوخت او را ولیکن ساختش

بس مبارک آمد آن انداختش

همچو موسی بود آن مسعودبخت

کاتشی دید او به سوی آن درخت

چون عنایتها برو موفور بود

نار می‌پنداشت و خود آن نور بود

مرد حق را چون ببینی ای پسر

تو گمان داری برو نار بشر

تو ز خود می‌آیی و آن در تو است

نار و خار ظن باطل این سو است

او درخت موسی است و پر ضیا

نور خوان نارش مخوان باری بیا

نه فطام این جهان ناری نمود

سالکان رفتند و آن خود نور بود

پس بدان که شمع دین بر می‌شود

این نه همچون شمع آتشها بود

این نماید نور و سوزد یار را

و آن بصورت نار و گل زوار را

این چو سازنده ولی سوزنده‌ای

و آن گه وصلت دل افروزنده‌ای

شکل شعلهٔ نور پاک سازوار

حاضران را نور و دوران را چو نار

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۲۷ – حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی

یک جوانی بر زنی مجنون بدست

می‌ندادش روزگار وصل دست

بس شکنجه کرد عشقش بر زمین

خود چرا دارد ز اول عشق کین

عشق از اول چرا خونی بود

تا گریزد آنک بیرونی بود

چون فرستادی رسولی پیش زن

آن رسول از رشک گشتی راه‌زن

ور بسوی زن نبشتی کاتبش

نامه را تصحیف خواندی نایبش

ور صبا را پیک کردی در وفا

از غباری تیره گشتی آن صبا

رقعه گر بر پر مرغی دوختی

پر مرغ از تف رقعه سوختی

راههای چاره را غیرت ببست

لشکر اندیشه را رایت شکست

بود اول مونس غم انتظار

آخرش بشکست کی هم انتظار

گاه گفتی کین بلای بی‌دواست

گاه گفتی نه حیات جان ماست

گاه هستی زو بر آوردی سری

گاه او از نیستی خوردی بری

چونک بر وی سرد گشتی این نهاد

جوش کردی گرم چشمهٔ اتحاد

چونک با بی‌برگی غربت بساخت

برگ بی‌برگی به سوی او بتاخت

خوشه‌های فکرتش بی‌کاه شد

شب‌روان را رهنما چون ماه شد

ای بسا طوطی گویای خمش

ای بسا شیرین‌روان رو ترش

رو به گورستان دمی خامش نشین

آن خموشان سخن‌گو را ببین

لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان

نیست یکسان حالت چالاکشان

شحم و لحم زندگان یکسان بود

آن یکی غمگین دگر شادان بود

تو چه دانی تا ننوشی قالشان

زانک پنهانست بر تو حالشان

بشنوی از قال های و هوی را

کی ببینی حالت صدتوی را

نقش ما یکسان بضدها متصف

خاک هم یکسان روانشان مختلف

همچنین یکسان بود آوازها

آن یکی پر درد و آن پر نازها

بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف

بانگ مرغان بشنوی اندر طواف

آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط

آن یکی از رنج و دیگر از نشاط

هر که دور از حالت ایشان بود

پیشش آن آوازها یکسان بود

آن درختی جنبد از زخم تبر

و آن درخت دیگر از باد سحر

بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ

زانک سرپوشیده می‌جوشید دیگ

جوش و نوش هرکست گوید بیا

جوش صدق و جوش تزویر و ریا

گر نداری بو ز جان روشناس

رو دماغی دست آور بوشناس

آن دماغی که بر آن گلشن تند

چشم یعقوبان هم او روشن کند

هین بگو احوال آن خسته‌جگر

کز بخاری دور ماندیم ای پسر

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۱۲ – ملاقات آن عاشق با صدر جهان

آن بخاری نیز خود بر شمع زد

گشته بود از عشقش آسان آن کبد

آه سوزانش سوی گردون شده

در دل صدر جهان مهر آمده

گفته با خود در سحرگه کای احد

حال آن آوارهٔ ما چون بود

او گناهی کرد و ما دیدیم لیک

رحمت ما را نمی‌دانست نیک

خاطر مجرم ز ما ترسان شود

لیک صد اومید در ترسش بود

من بترسانم وقیح یاوه را

آنک ترسد من چه ترسانم ورا

بهر دیگ سرد آذر می‌رود

نه بدان کز جوش از سر می‌رود

آمنان را من بترسانم به علم

خایفان را ترس بردارم به حلم

پاره‌دوزم پاره در موضع نهم

هر کسی را شربت اندر خور دهم

هست سر مرد چون بیخ درخت

زان بروید برگهاش از چوب سخت

درخور آن بیخ رسته برگها

در درخت و در نفوس و در نهی

برفلک پرهاست ز اشجار وفا

اصلها ثابت و فرعه فی السما

چون برست از عشق پر بر آسمان

چون نروید در دل صدر جهان

موج می‌زد در دلش عفو گنه

که ز هر دل تا دل آمد روزنه

که ز دل تا دل یقین روزن بود

نه جدا و دور چون دو تن بود

متصل نبود سفال دو چراغ

نورشان ممزوج باشد در مساغ

هیچ عاشق خود نباشد وصل‌جو

که نه معشوقش بود جویای او

لیک عشق عاشقان تن زه کند

عشق معشوقان خوش و فربه کند

چون درین دل برق مهر دوست جست

اندر آن دل دوستی می‌دان که هست

در دل تو مهر حق چون شد دوتو

هست حق را بی گمانی مهر تو

هیچ بانگ کف زدن ناید بدر

از یکی دست تو بی دستی دگر

تشنه می‌نالد که ای آب گوار

آب هم نالد که کو آن آب‌خوار

جذب آبست این عطش در جان ما

ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر

کرد ما را عاشقان همدگر

جمله اجزای جهان زان حکم پیش

جفت جفت و عاشقان جفت خویش

هست هر جزوی ز عالم جفت‌خواه

راست همچون کهربا و برگ کاه

آسمان گوید زمین را مرحبا

با توم چون آهن و آهن‌ربا

آسمان مرد و زمین زن در خرد

هرچه آن انداخت این می‌پرورد

چون نماند گرمیش بفرستد او

چون نماند تری و نم بدهد او

برج خاکی خاک ارضی را مدد

برج آبی تریش اندر دمد

برج بادی ابر سوی او برد

تا بخارات وخم را بر کشد

برج آتش گرمی خورشید ازو

همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو

هست سرگردان فلک اندر زمن

همچو مردان گرد مکسب بهر زن

وین زمین کدبانویها می‌کند

بر ولادات و رضاعش می‌تند

پس زمین و چرخ را دان هوشمند

چونک کار هوشمندان می‌کنند

گر نه از هم این دو دلبر می‌مزند

پس چرا چون جفت در هم می‌خزند

بی زمین کی گل بروید و ارغوان

پس چه زاید ز آب و تاب آسمان

بهر آن میلست در ماده به نر

تا بود تکمیل کار همدگر

میل اندر مرد و زن حق زان نهاد

تا بقا یابد جهان زین اتحاد

میل هر جزوی به جزوی هم نهد

ز اتحاد هر دو تولیدی زهد

شب چنین با روز اندر اعتناق

مختلف در صورت اما اتفاق

روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند

لیک هر دو یک حقیقت می‌تنند

هر یکی خواهان دگر را همچو خویش

از پی تکمیل فعل و کار خویش

زانک بی شب دخل نبود طبع را

پس چه اندر خرج آرد روزها

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۲۸ – یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی و من یعمل مثقال ذرة خیرا یره

کان جوان در جست و جو بد هفت سال

از خیال وصل گشته چون خیال

سایهٔ حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود

گفت پیغامبر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک

جمله دانند این اگر تو نگروی

هر چه می‌کاریش روزی بدروی

سنگ بر آهن زدی آتش نجست

این نباشد ور بباشد نادرست

آنک روزی نیستش بخت و نجات

ننگرد عقلش مگر در نادرات

کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت

و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت

بلعم باعور و ابلیس لعین

سود نامدشان عبادتها و دین

صد هزاران انبیا و ره‌روان

ناید اندر خاطر آن بدگمان

این دو را گیرد که تاریکی دهد

در دلش ادبار جز این کی نهد

بس کسا که نان خورد دلشاد او

مرگ او گردد بگیرد در گلو

پس تو ای ادبار رو هم نان مخور

تا نیفتی همچو او در شور و شر

صد هزاران خلق نانها می‌خورند

زور می‌یابند و جان می‌پرورند

تو بدان نادر کجا افتاده‌ای

گر نه محرومی و ابله زاده‌ای

این جهان پر آفتاب و نور ماه

او بهشته سر فرو برده به چاه

که اگر حقست پس کو روشنی

سر ز چه بردار و بنگر ای دنی

جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت

تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت

چه رها کن رو به ایوان و کروم

کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم

هین مگو کاینک فلانی کشت کرد

در فلان سالی ملخ کشتش بخورد

پس چرا کارم که اینجا خوف هست

من چرا افشانم این گندم ز دست

و آنک او نگذاشت کشت و کار را

پر کند کوری تو انبار را

چون دری می‌کوفت او از سلوتی

عاقبت در یافت روزی خلوتی

جست از بیم عسس شب او به باغ

یار خود را یافت چون شمع و چراغ

گفت سازندهٔ سبب را آن نفس

ای خدا تو رحمتی کن بر عسس

ناشناسا تو سببها کرده‌ای

از در دوزخ بهشتم برده‌ای

بهر آن کردی سبب این کار را

تا ندارم خوار من یک خار را

در شکست پای بخشد حق پری

هم ز قعر چاه بگشاید دری

تو مبین که بر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

گر تو خواهی باقی این گفت و گو

ای اخی در دفتر چارم بجو

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۱۳ – جذب هر عنصری جنس خود را کی در ترکیب آدمی محتبس شده است به غیر جنس

خاک گوید خاک تن را باز گرد

ترک جان کن سوی ما آ همچو گرد

جنس مایی پیش ما اولیتری

به که زان تن وا رهی و زان تری

گوید آری لیک من پابسته‌ام

گرچه همچون تو ز هجران خسته‌ام

تری تن را بجویند آبها

کای تری باز آ ز غربت سوی ما

گرمی تن را همی‌خواند اثیر

که ز ناری راه اصل خویش گیر

هست هفتاد و دو علت در بدن

از کششهای عناصر بی رسن

علت آید تا بدن را بسکلد

تا عناصر همدگر را وا هلد

چار مرغ‌اند این عناصر بسته‌پا

مرگ و رنجوری و علت پاگشا

پایشان از همدگر چون باز کرد

مرغ هر عنصر یقین پرواز کرد

جذبهٔ این اصلها و فرعها

هر دمی رنجی نهد در جسم ما

تا که این ترکیبها را بر درد

مرغ هر جزوی به اصل خود پرد

حکمت حق مانع آید زین عجل

جمعشان دارد بصحت تا اجل

گوید ای اجزا اجل مشهود نیست

پر زدن پیش از اجلتان سود نیست

چونک هر جزوی بجوید ارتفاق

چون بود جان غریب اندر فراق

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۲۱۴ – منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهٔ پای باز روح‌اند

گوید ای اجزای پست فرشیم

غربت من تلختر من عرشیم

میل تن در سبزه و آب روان

زان بود که اصل او آمد از آن

میل جان اندر حیات و در حی است

زانک جان لامکان اصل وی است

میل جان در حکمتست و در علوم

میل تن در باغ و راغست و کروم

میل جان اندر ترقی و شرف

میل تن در کسب و اسباب علف

میل و عشق آن شرف هم سوی جان

زین یحب را و یحبون را بدان

حاصل آنک هر که او طالب بود

جان مطلوبش درو راغب بود

گر بگویم شرح این بی حد شود

مثنوی هشتاد تا کاغذ شود

آدمی حیوان نباتی و جماد

هر مرادی عاشق هر بی‌مراد

بی‌مرادان بر مرادی می‌تنند

و آن مرادان جذب ایشان می‌کنند

لیک میل عاشقان لاغر کند

میل معشوقان خوش و خوش‌فر کند

عشق معشوقان دو رخ افروخته

عشق عاشق جان او را سوخته

کهربا عاشق به شکل بی‌نیاز

کاه می‌کوشد در آن راه دراز

این رها کن عشق آن تشنه‌دهان

تافت اندر سینهٔ صدر جهان

دود آن عشق و غم آتش‌کده

رفته در مخدوم او مشفق شده

لیکش از ناموس و بوش و آب رو

شرم می‌آمد که وا جوید ازو

رحمتش مشتاق آن مسکین شده

سلطنت زین لطف مانع آمده

عقل حیران کین عجب او را کشید

یا کشش زان سو بدینجانب رسید

ترک جلدی کن کزین ناواقفی

لب ببند الله اعلم بالخفی

این سخن را بعد ازین مدفون کنم

آن کشنده می‌کشد من چون کنم

کیست آن کت می‌کشد ای معتنی

آنک می‌نگذاردت کین دم زنی

صد عزیمت می‌کنی بهر سفر

می‌کشاند مر ترا جای دگر

زان بگرداند به هر سو آن لگام

تا خبر یابد ز فارس اسپ خام

اسپ زیرکسار زان نیکو پیست

کو همی‌داند که فارس بر ویست

او دلت را بر دو صد سودا ببست

بی‌مرادت کرد پس دل را شکست

چون شکست او بال آن رای نخست

چون نشد هستی بال‌اشکن درست

چون قضایش حبل تدبیرت سکست

چون نشد بر تو قضای آن درست

0
...

0
دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...