دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا

بخش ۵۹ – داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب

یک کنیزک یک خری بر خود فکند
از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود
خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت‌سازه را
در نرش کردی پی اندازه را

در ذکر کردی کدو را آن عجوز
تا رود نیم ذکر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود
آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او
مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست
علت او که نتیجه‌ش لاغریست

هیچ علت اندرو ظاهر نشد
هیچ کس از سر او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد
شد تفحص را دمادم مستعد

جد را باید که جان بنده بود
زانک جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اشک
دید خفته زیر خر آن بی کسک

از شکاف در بدید آن حال را
بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی‌گاید کنیزک را چنان
که به عقل و رسم مردان با زنان

در حسد شد گفت چون این ممکنست
پس من اولیتر که خر ملک منست

خر مهذب گشته و آموخته
خوان نهادست و چراغ افروخته

کرد نادیده و در خانه بکوفت
کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می‌گفت این سخن
کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت
راز را از بهر طمع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد
کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم
لب فرو مالید یعنی صایمم

در کف او نرمه جاروبی که من
خانه را می‌روفتم بهر عطن

چونک باع جاروب در را وا گشاد
گفت خاتون زیر لب کای اوستاد

رو ترش کردی و جاروبی به کف
چیست آن خر برگسسته از علف

نیم کاره و خشمگین جنبان ذکر
ز انتظار تو دو چشمش سوی در

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز
داشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر
رو فلان خانه ز من پیغام بر

این چنین گو وین چنین کن وآنچنان
مختصر کردم من افسانهٔ زنان

آنچ مقصودست مغز آن بگیر
چون براهش کرد آن زال ستیر

بود از مستی شهوت شادمان
در فرو بست و همی‌گفت آن زمان

یافتم خلوت زنم از شکر بانگ
رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ

از طرب گشته بزان زن هزار
در شرار شهوت خر بی‌قرار

چه بزان که آن شهوت او را بز گرفت
بز گرفتن گیج را نبود شگفت

میل شهوت کر کند دل را و کور
تا نماید خر چو یوسف نار نور

ای بسا سرمست نار و نارجو
خویشتن را نور مطلق داند او

جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق
با رهش آرد بگرداند ورق

تا بداند که آن خیال ناریه
در طریقت نیست الا عاریه

زشتها را خوب بنماید شره
نیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ
صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

چون خری را یوسف مصری نمود
یوسفی را چون نماید آن جهود

بر تو سرگین را فسونش شهد کرد
شهد را خود چون کند وقت نبرد

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور
یا نکاحی کن گریزان شو ز شر

چون بخوردی می‌کشد سوی حرم
دخل را خرجی بباید لاجرم

پس نکاح آمد چو لاحول و لا
تا که دیوت نفکند اندر بلا

چون حریص خوردنی زن خواه زود
ورنه آمد گربه و دنبه ربود

بار سنگی بر خری که می‌جهد
زود بر نه پیش از آن کو بر نهد

فعل آتش را نمی‌دانی تو برد
گرد آتش با چنین دانش مگرد

علم دیگ و آتش ار نبود ترا
از شرر نه دیگ ماند نه ابا

آب حاضر باید و فرهنگ نیز
تا پزد آب دیگ سالم در ازیز

چون ندانی دانش آهنگری
ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

در فرو بست آن زن و خر را کشید
شادمانه لاجرم کیفر چشید

در میان خانه آوردش کشان
خفت اندر زیر آن نر خر ستان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز
تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت
آتشی از کیر خر در وی فروخت

خر مؤدب گشته در خاتون فشرد
تا بخایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم کیر خر جگر
روده‌ها بگسسته شد از همدگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد
کرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون
مرد او و برد جان ریب المنون

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر
تو شهیدی دیده‌ای از کیر خر

تو عذاب الخزی بشنو از نبی
در چنین ننگی مکن جان را فدی

دانک این نفس بهیمی نر خرست
زیر او بودن از آن ننگین‌ترست

در ره نفس ار بمیری در منی
تو حقیقت دان که مثل آن زنی

نفس ما را صورت خر بدهد او
زانک صورتها کند بر وفق خو

این بود اظهار سر در رستخیز
الله الله از تن چون خر گریز

کافران را بیم کرد ایزد ز نار
کافران گفتند نار اولی ز عار

گفت نی آن نار اصل عارهاست
هم‌چو این ناری که این زن را بکاست

لقمه اندازه نخورد از حرص خود
در گلو بگرفت لقمه مرگ بد

لقمه اندازه خور ای مرد حریص
گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص

حق تعالی داد میزان را زبان
هین ز قرآن سورهٔ رحمن بخوان

هین ز حرص خویش میزان را مهل
آز و حرص آمد ترا خصم مضل

حرص جوید کل بر آید او ز کل
حرص مپرست ای فجل ابن الفجل

آن کنیزک می‌شد و می‌گفت آه
کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی‌استاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن

ای ز من دزدیده علمی ناتمام
ننگ آمد که بپرسی حال دام

هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش
هم نیفتادی رسن در گردنش

دانه کمتر خور مکن چندین رفو
چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا

تا خوری دانه نیفتی تو به دام
این کند علم و قناعت والسلام

نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم
جاهلان محروم مانده در ندم

چون در افتد در گلوشان حبل دام
دانه خوردن گشت بر جمله حرام

مرغ اندر دام دانه کی خورد
دانه چون زهرست در دام ار چرد

مرغ غافل می‌خورد دانه ز دام
هم‌چو اندر دام دنیا این عوام

باز مرغان خبیر هوشمند
کرده‌اند از دانه خود را خشک‌بند

که اندرون دام دانه زهرباست
کور آن مرغی که در فخ دانه خواست

صاحب دام ابلهان را سر برید
وآن ظریفان را به مجلسها کشید

که از آنها گوشت می‌آید به کار
وز ظریفان بانگ و نالهٔ زیر و زار

پس کنیزک آمد از اشکاف در
دید خاتون را به مرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود
گر ترا استاد خود نقشی نمود

ظاهرش دیدی سرش از تو نهان
اوستا ناگشته بگشادی دکان

کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیص
آن کدو را چون ندیدی ای حریص

یا چون مستغرق شدی در عشق خر
آن کدو پنهان بماندت از نظر

ظاهر صنعت بدیدی زوستاد
اوستادی برگرفتی شاد شاد

ای بسا زراق گول بی‌وقوف
از ره مردان ندیده غیر صوف

ای بسا شوخان ز اندک احتراف
از شهان ناموخته جز گفت و لاف

هر یکی در کف عصا که موسی‌ام
می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام

آه از آن روزی که صدق صادقان
باز خواهد از تو سنگ امتحان

آخر از استاد باقی را بپرس
یا حریصان جمله کورانند و خرس

جمله جستی باز ماندی از همه
صید گرگانند این ابله رمه

صورتی بنشینده گشتی ترجمان
بی‌خبر از گفت خود چون طوطیان

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۷ – تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون

نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمان

چرخ گویی شد پی آن صولجان

ضربت فرعون ما را نیست ضیر

لطف حق غالب بود بر قهر غیر

گر بدانی سر ما را ای مضل

می‌رهانیمان ز رنج ای کوردل

هین بیا زین سو ببین کین ارغنون

می‌زند یا لیت قومی یعلمون

داد ما را داد حق فرعونیی

نه چو فرعونیت و ملکت فانیی

سر بر آر و ملک بین زنده و جلیل

ای شده غره به مصر و رود نیل

گر تو ترک این نجس خرقه کنی

نیل را در نیل جان غرقه کنی

هین بدار از مصر ای فرعون دست

در میان مصر جان صد مصر هست

تو انا رب همی‌گویی به عام

غافل از ماهیت این هر دو نام

رب بر مربوب کی لرزان بود

کی انادان بند جسم و جان بود

نک انا ماییم رسته از انا

از انای پر بلای پر عنا

آن انایی بر تو ای سگ شوم بود

در حق ما دولت محتوم بود

گر نبودیت این انایی کینه‌کش

کی زدی بر ما چنین اقبال خوش

شکر آنک از دار فانی می‌رهیم

بر سر این دار پندت می‌دهیم

دار قتل ما براق رحلتست

دار ملک تو غرور و غفلتست

این حیاتی خفیه در نقش ممات

وان مماتی خفیه در قشر حیات

می‌نماید نور نار و نار نور

ورنه دنیا کی بدی دارالغرور

هین مکن تعجیل اول نیست شو

چون غروب آری بر آ از شرق ضو

از انایی ازل دل دنگ شد

این انایی سرد گشت و ننگ شد

زان انای بی‌انا خوش گشت جان

شد جهان او از انایی جهان

از انا چون رست اکنون شد انا

آفرینها بر انای بی عنا

کو گریزان و انایی در پیش

می‌دود چون دید وی را بی ویش

طالب اویی نگردد طالبت

چون بمردی طالبت شد مطلبت

زنده‌ای کی مرده‌شو شوید ترا

طالبی کی مطلبت جوید ترا

اندرین بحث ار خرده ره‌بین بدی

فخر رازی رازدان دین بدی

لیک چون من لمن یذق لم یدر بود

عقل و تخییلات او حیرت فزود

کی شود کشف از تفکر این انا

آن انا مکشوف شد بعد از فنا

می‌فتد این عقلها در افتقاد

در مغا کی حلول و اتحاد

ای ایاز گشته فانی ز اقتراب

هم‌چو اختر در شعاع آفتاب

بلک چون نطفه مبدل تو به تن

نه از حلول و اتحادی مفتتن

عفو کن ای عفو در صندوق تو

سابق لطفی همه مسبوق تو

من کی باشم که بگویم عفو کن

ای تو سلطان و خلاصهٔ امر کن

من کی باشم که بوم من با منت

ای گرفته جمله منها دامنت

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۸ – مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعت‌گری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما

من کی آرم رحم خلم آلود را

ره نمایم حلم علم‌اندود را

صد هزاران صفع را ارزانیم

گر زبون صفعها گردانیم

من چه گویم پیشت اعلامت کنم

یا که وا یادت دهم شرط کرم

آنچ معلوم تو نبود چیست آن

وآنچ یادت نیست کو اندر جهان

ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن

که فراموشی کند بر وی نهان

هیچ کس را تو کسی انگاشتی

هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

چون کسم کردی اگر لابه کنم

مستمع شو لابه‌ام را از کرم

زانک از نقشم چو بیرون برده‌ای

آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای

چون ز رخت من تهی گشت این وطن

تر و خشک خانه نبود آن من

هم دعا از من روان کردی چو آب

هم نباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودی اول آرندهٔ دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

تا زنم من لاف کان شاه جهان

بهر بنده عفو کرد از مجرمان

درد بودم سر به سر من خودپسند

کرد شاهم داروی هر دردمند

دوزخی بودم پر از شور و شری

کرد دست فضل اویم کوثری

هر که را سوزید دوزخ در قود

من برویانم دگر بار از جسد

کار کوثر چیست که هر سوخته

گردد از وی نابت و اندوخته

قطره قطره او منادی کرم

کانچ دوزخ سوخت من باز آورم

هست دوزخ هم‌چو سرمای خزان

هست کوثر چون بهار ای گلستان

هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاک گور

هست کوثر بر مثال نفخ صور

ای ز دوزخ سوخته اجسامتان

سوی کوثر می‌کشد اکرامتان

چون خلقت الخلق کی یربح علی

لطف تو فرمود ای قیوم حی

لالان اربح علیهم جود تست

که شود زو جمله ناقصها درست

عفو کن زین بندگان تن‌پرست

عفو از دریای عفو اولیترست

عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سیل

هم بدان دریای خود تازند خیل

عفوها هر شب ازین دل‌پاره‌ها

چون کبوتر سوی تو آید شها

بازشان وقت سحر پران کنی

تا به شب محبوس این ابدان کنی

پر زنان بار دگر در وقت شام

می‌پرند از عشق آن ایوان و بام

تا که از تن تار وصلت بسکلند

پیش تو آیند کز تو مقبلند

پر زنان آمن ز رجع سرنگون

در هوا که انا الیه راجعون

بانگ می‌آید تعالوا زان کرم

بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم

بس غریبیها کشیدیت از جهان

قدر من دانسته باشید ای مهان

زیر سایهٔ این درختم مست ناز

هین بیندازید پاها را دراز

پایهای پر عنا از راه دین

بر کنار و دست حوران خالدین

حوریان گشته مغمز مهربان

کز سفر باز آمدند این صوفیان

صوفیان صافیان چون نور خور

مدتی افتاده بر خاک و قذر

بی‌اثر پاک از قذر باز آمدند

هم‌چو نور خور سوی قرص بلند

این گروه مجرمان هم ای مجید

جمله سرهاشان به دیواری رسید

بر خطا و جرم خود واقف شدند

گرچه مات کعبتین شه بدند

رو به تو کردند اکنون اه‌کنان

ای که لطفت مجرمان را ره‌کنان

راه ده آلودگان را العجل

در فرات عفو و عین مغتسل

تا که غسل آرند زان جرم دراز

در صف پاکان روند اندر نماز

اندر آن صفها ز اندازه برون

غرقگان نور نحن الصافون

چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

بحر را پیمود هیچ اسکره‌ای

شیر را برداشت هرگز بره‌ای

گر حجابستت برون رو ز احتجاب

تا ببینی پادشاهی عجاب

گرچه بشکستند حامت قوم مست

آنک مست از تو بود عذریش هست

مستی ایشان به اقبال و به مال

نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

ای شهنشه مست تخصیص توند

عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب

آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن

شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن

که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن

تا ابد رست از هش و از حد زدن

خالدین فی فناء سکرهم

من تفانی فی هواکم لم یقم

فضل تو گوید دل ما را که رو

ای شده در دوغ عشق ما گرو

چون مگس در دوغ ما افتاده‌ای

تو نه‌ای مست ای مگس تو باده‌ای

کرگسان مست از تو گردند ای مگس

چونک بر بحر عسل رانی فرس

کوهها چون ذره‌ها سرمست تو

نقطه و پرگار و خط در دست تو

فتنه که لرزند ازو لرزان تست

هر گران‌قیمت گهر ارزان تست

گر خدا دادی مرا پانصد دهان

گفتمی شرح تو ای جان و جهان

یک دهان دارم من آن هم منکسر

در خجالت از تو ای دانای سر

منکسرتر خود نباشم از عدم

کز دهانش آمدستند این امم

صد هزار آثار غیبی منتظر

کز عدم بیرون جهد با لطف و بر

از تقاضای تو می‌گردد سرم

ای ببرده من به پیش آن کرم

رغبت ما از تقاضای توست

جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست

خاک بی‌بادی به بالا بر جهد

کشتی بی‌بحر پا در ره نهد

پیش آب زندگانی کس نمرد

پیش آبت آب حیوانست درد

آب حیوان قبلهٔ جان دوستان

ز آب باشد سبز و خندان بوستان

مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند

دل ز جان و آب جان بر کنده‌اند

آب عشق تو چو ما را دست داد

آب حیوان شد به پیش ما کساد

ز آب حیوان هست هر جان را نوی

لیک آب آب حیوانی توی

هر دمی مرگی و حشری دادیم

تا بدیدم دست برد آن کرم

هم‌چو خفتن گشت این مردن مرا

ز اعتماد بعث کردن ای خدا

هفت دریا هر دم ار گردد سراب

گوش گیری آوریش ای آب آب

عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ

سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ

از صحاف مثنوی این پنجمست

بر بروج چرخ جان چون انجمست

ره نیابد از ستاره هر حواس

جز که کشتیبان استاره‌شناس

جز نظاره نیست قسم دیگران

از سعودش غافلند و از قران

آشنایی گیر شبها تا به روز

با چنین استارهای دیوسوز

هر یکی در دفع دیو بدگمان

هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان

اختر ار با دیو هم‌چون عقربست

مشتری را او ولی الاقربست

قوس اگر از تیر دوزد دیو را

دلو پر آبست زرع و میو را

حوت اگرچه کشتی غی بشکند

دوست را چون ثور کشتی می‌کند

شمس اگر شب را بدرد چون اسد

لعل را زو خلعت اطلس رسد

هر وجودی کز عدم بنمود سر

بر یکی زهرست و بر دیگر شکر

دوست شو وز خوی ناخوش شو بری

تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری

زان نشد فاروق را زهری گزند

که بد آن تریاق فاروقیش قند

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۶۸ – آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماع

آن خلیفه کرد رای اجتماع

سوی آن زن رفت از بهر جماع

ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد

قصد خفت و خیز مهرافزای کرد

چون میان پای آن خاتون نشست

پس قضا آمد ره عیشش ببست

خشت و خشت موش در گوشش رسید

خفت کیرش شهوتش کلی رمید

وهم آن کز مار باشد این صریر

که همی‌جنبد بتندی از حصیر

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۶۹ – خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک

زن بدید آن سستی او از شگفت

آمد اندر قهقهه خنده‌ش گرفت

یادش آمد مردی آن پهلوان

که بکشت او شیر و اندامش چنان

غالب آمد خندهٔ زن شد دراز

جهد می‌کرد و نمی‌شد لب فراز

سخت می‌خندید هم‌چون بنگیان

غالب آمد خنده بر سود و زیان

هرچه اندیشید خنده می‌فزود

هم‌چو بند سیل ناگاهان گشود

گریه و خنده غم و شادی دل

هر یکی را معدنی دان مستقل

هر یکی را مخزنی مفتاح آن

ای برادر در کف فتاح دان

هیچ ساکن می‌نشد آن خنده زو

پس خلیفه طیره گشت و تندخو

زود شمشیر از غلافش بر کشید

گفت سر خنده واگو ای پلید

در دلم زین خنده ظنی اوفتاد

راستی گو عشوه نتوانیم داد

ور خلاف راستی بفریبیم

یا بهانهٔ چرب آری تو به دم

من بدانم در دل من روشنیست

بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست

در دل شاهان تو ماهی دان سطبر

گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر

یک چراغی هست در دل وقت گشت

وقت خشم و حرص آید زیر طشت

آن فراست این زمان یار منست

گر نگویی آنچ حق گفتنست

من بدین شمشیر برم گردنت

سود نبود خود بهانه کردنت

ور بگویی راست آزادت کنم

حق یزدان نشکنم شادت کنم

هفت مصحف آن زمان برهم نهاد

خورد سوگند و چنین تقریر داد

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۰ – فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت

زن چو عاجز شد بگفت احوال را

مردی آن رستم صد زال را

شرح آن گردک که اندر راه بود

یک به یک با آن خلیفه وا نمود

شیر کشتن سوی خیمه آمدن

وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن

باز این سستی این ناموس‌کوش

کو فرو مرد از یکی خش خشت موش

رازها را می‌کند حق آشکار

چون بخواهد رست تخم بد مکار

آب و ابر و آتش و این آفتاب

رازها را می برآرد از تراب

این بهار نو ز بعد برگ‌ریز

هست برهان وجود رستخیز

در بهار آن سرها پیدا شود

هر چه خوردست این زمین رسوا شود

بر دمد آن از دهان و از لبش

تا پدید آید ضمیر و مذهبش

سر بیخ هر درختی و خورش

جملگی پیدا شود آن بر سرش

هر غمی کز وی تو دل آزرده‌ای

از خمار می بود کان خورده‌ای

لیک کی دانی که آن رنج خمار

از کدامین می بر آمد آشکار

این خمار اشکوفهٔ آن دانه است

آن شناسد کاگه و فرزانه است

شاخ و اشکوفه نماند دانه را

نطفه کی ماند تن مردانه را

نیست مانندا هیولا با اثر

دانه کی ماننده آمد با شجر

نطفه از نانست کی باشد چو نان

مردم از نطفه‌ست کی باشد چنان

جنی از نارست کی ماند به نار

از بخارست ابر و نبود چون بخار

از دم جبریل عیسی شد پدید

کی به صورت هم‌چو او بد یا ندید

آدم از خاکست کی ماند به خاک

هیچ انگوری نمی‌ماند به تاک

کی بود دزدی به شکل پای‌دار

کی بود طاعت چو خلد پایدار

هیچ اصلی نیست مانند اثر

پس ندانی اصل رنج و درد سر

لیک بی‌اصلی نباشدت این جزا

بی‌گناهی کی برنجاند خدا

آنچ اصلست و کشندهٔ آن شی است

گر نمی‌ماند بوی هم از وی است

پس بدان رنجت نتیجهٔ زلتیست

آفت این ضربتت از شهوتیست

گر ندانی آن گنه را ز اعتبار

زود زاری کن طلب کن اغتفار

سجده کن صد بار می‌گوی ای خدا

نیست این غم غیر درخورد و سزا

ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم

کی دهی بی‌جرم جان را درد و غم

من معین می‌ندانم جرم را

لیک هم جرمی بباید گرم را

چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار

دایما آن جرم را پوشیده دار

که جزا اظهار جرم من بود

کز سیاست دزدیم ظاهر شود

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۱ – عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

شاه با خود آمد استغفار کرد

یاد جرم و زلت و اصرار کرد

گفت با خود آنچ کردم با کسان

شد جزای آن به جان من رسان

قصد جفت دیگران کردم ز جاه

بر من آمد آن و افتادم به چاه

من در خانهٔ کسی دیگر زدم

او در خانهٔ مرا زد لاجرم

هر که با اهل کسان شد فسق‌جو

اهل خود را دان که قوادست او

زانک مثل آن جزای آن شود

چون جزای سیئه مثلش بود

چون سبب کردی کشیدی سوی خویش

مثل آن را پس تو دیوثی و بیش

غصب کردم از شه موصل کنیز

غصب کردند از من او را زود نیز

او کامین من بد و لالای من

خاینش کرد آن خیانتهای من

نیست وقت کین‌گزاری و انتقام

من به دست خویش کردم کار خام

گر کشم کینه بر آن میر و حرم

آن تعدی هم بیاید بر سرم

هم‌چنانک این یک بیامد در جزا

آزمودم باز نزمایم ورا

درد صاحب موصلم گردن شکست

من نیارم این دگر را نیز خست

داد حق‌مان از مکافات آگهی

گفت ان عدتم به عدنا به

چون فزونی کردن اینجا سود نیست

غیر صبر و مرحمت محمود نیست

ربنا انا ظلمنا سهو رفت

رحمتی کن ای رحیمیهات رفت

عفو کردم تو هم از من عفو کن

از گناه نو ز زلات کهن

گفت اکنون ای کنیزک وا مگو

این سخن را که شنیدم من ز تو

با امیرت جفت خواهم کرد من

الله الله زین حکایت دم مزن

تا نگردد او ز رویم شرمسار

کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار

بارها من امتحانش کرده‌ام

خوب‌تر از تو بدو بسپرده‌ام

در امانت یافتم او را تمام

این قضایی بود هم از کرده‌هام

پس به خود خواند آن امیر خویش را

کشت در خود خشم قهراندیش را

کرد با او یک بهانهٔ دل‌پذیر

که شدستم زین کنیزک من نفیر

زان سبب کز غیرت و رشک کنیز

مادر فرزند دارد صد ازیز

مادر فرزند را بس حقهاست

او نه درخورد چنین جور و جفاست

رشک و غیرت می‌برد خون می‌خورد

زین کنیزک سخت تلخی می‌برد

چون کسی را داد خواهم این کنیز

پس ترا اولیترست این ای عزیز

که تو جانبازی نمودی بهر او

خوش نباشد دادن آن جز به تو

عقد کردش با امیر او را سپرد

کرد خشم و حرص را او خرد و مرد

1+
...

1+
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۲ – بیان آنک نحن قسمنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود

گر بدش سستی نری خران

بود او را مردی پیغامبران

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری

نری خر گو مباش اندر رگش

حق همی خواند الغ بگلربگش

مرده‌ای باشم به من حق بنگرد

به از آن زنده که باشد دور و رد

مغز مردی این شناس و پوست آن

آن برد دوزخ برد این در جنان

حفت الجنه مکاره را رسید

حفت النار از هوا آمد پدید

ای ایاز شیر نر دیوکش

مردی خر کم فزون مردی هش

آنچ چندین صدر ادراکش نکرد

لعب کودک بود پیشت اینت مرد

ای به دیده لذت امر مرا

جان سپرده بهر امرم در وفا

داستان ذوق امر و چاشنیش

بشنو اکنون در بیان معنویش

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۳ – دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه

شاه روزی جانب دیوان شتافت

جمله ارکان را در آن دیوان بیافت

گوهری بیرون کشید او مستنیر

پس نهادش زود در کف وزیر

گفت چونست و چه ارزد این گهر

گفت به ارزد ز صد خروار زر

گفت بشکن گفت چونش بشکنم

نیک‌خواه مخزن و مالت منم

چون روا دارم که مثل این گهر

که نیاید در بها گردد هدر

گفت شاباش و بدادش خلعتی

گوهر از وی بستد آن شاه و فتی

کرد ایثار وزیر آن شاه جود

هر لباس و حله کو پوشیده بود

ساعتیشان کرد مشغول سخن

از قضیه تازه و راز کهن

بعد از آن دادش به دست حاجبی

که چه ارزد این به پیش طالبی

گفت ارزد این به نیمهٔ مملکت

کش نگهدارا خدا از مهلکت

گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ

بس دریغست این شکستن را دریغ

قیمتش بگذار بین تاب و لمع

که شدست این نور روز او را تبع

دست کی جنبد مرا در کسر او

که خزینهٔ شاه را باشم عدو

شاه خلعت داد ادرارش فزود

پس دهان در مدح عقل او گشود

بعد یک ساعت به دست میر داد

در را آن امتحان کن باز داد

او همین گفت و همه میران همین

هر یکی را خلعتی داد او ثمین

جامگیهاشان همی‌افزود شاه

آن خسیسان را ببرد از ره به جاه

این چنین گفتند پنجه شصت امیر

جمله یک یک هم به تقلید وزیر

گرچه تقلدست استون جهان

هست رسوا هر مقلد ز امتحان

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۷۴ – رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلط‌افکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد

ای ایاز اکنون نگویی کین گهر

چند می‌ارزد بدین تاب و هنر

گفت افزون زانچ تانم گفت من

گفت اکنون زود خردش در شکن

سنگها در آستین بودش شتاب

خرد کردش پیش او بود آن صواب

ز اتفاق طالع با دولتش

دست داد آن لحظه نادر حکمتش

یا به خواب این دیده بود آن پر صفا

کرده بود اندر بغل دو سنگ را

هم‌چو یوسف که درون قعر چاه

کشف شد پایان کارش از اله

هر که را فتح و ظفر پیغام داد

پیش او یک شد مراد و بی‌مراد

هر که پایندان وی شد وصل یار

او چه ترسد از شکست و کارزار

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوت اسپ و پیل هستش ترهات

گر برد اسپش هر آنک اسپ‌جوست

اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست

مرد را با اسپ کی خویشی بود

عشق اسپش از پی پیشی بود

بهر صورتها مکش چندین زحیر

بی‌صداع صورتی معنی بگیر

هست زاهد را غم پایان کار

تا چه باشد حال او روز شمار

عارفان ز آغاز گشته هوشمند

از غم و احوال آخر فارغ‌اند

بود عارف را همین خوف و رجا

سابقه‌دانیش خورد آن هر دو را

دید کو سابق زراعت کرد ماش

او همی‌داند چه خواهد بود چاش

عارفست و باز رست از خوف و بیم

های هو را کرد تیغ حق دو نیم

بود او را بیم و اومید از خدا

خوف فانی شد عیان گشت آن رجا

چون شکست او گوهر خاص آن زمان

زان امیران خاست صد بانگ و فغان

کین چه بی‌باکیست والله کافرست

هر که این پر نور گوهر را شکست

وآن جماعت جمله از جهل و عما

در شکسته در امر شاه را

قیمتی گوهر نتیجهٔ مهر و ود

بر چنان خاطر چرا پوشیده شد

0
...

0
دفتر پنجم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...