دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة

احمد آخر زمان را انتقال
در ربیع اول آید بی جدال

چون خبر یابد دلش زین وقت نقل
عاشق آن وقت گردد او به عقل

چون صفر آید شود شاد از صفر
که پس این ماه می‌سازم سفر

هر شبی تا روز زین شوق هدی
ای رفیق راه اعلی می‌زدی

گفت هر کس که مرا مژده دهد
چون صفر پای از جهان بیرون نهد

که صفر بگذشت و شد ماه ربیع
مژده‌ور باشم مر او را و شفیع

گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت
گفت که جنت ترا ای شیر زفت

دیگری آمد که بگذشت آن صفر
گفت عکاشه ببرد از مژده بر

پس رجال از نقل عالم شادمان
وز بقااش شادمان این کودکان

چونک آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نیامد آب شور

هم‌چنین موسی کرامت می‌شمرد
که نگردد صاف اقبال تو درد

گفت احسنت و نکو گفت ولیک
تا کنم من مشورت با یار نیک

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۱ – مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

او شنیده بود از دور این خبر

که اسیر پیرزن گشت آن پسر

کان عجوزه بود اندر جادوی

بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی

دست بر بالای دستست ای فتی

در فن و در زور تا ذات خدا

منتهای دستها دست خداست

بحر بی‌شک منتهای سیلهاست

هم ازو گیرند مایه ابرها

هم بدو باشد نهایت سیل را

گفت شاهش کین پسر از دست رفت

گفت اینک آمدم درمان زفت

نیست همتا زال را زین ساحران

جز من داهی رسیده زان کران

چون کف موسی به امر کردگار

نک برآرم من ز سحر او دمار

که مرا این علم آمد زان طرف

نه ز شاگردی سحر مستخف

آمدم تا بر گشایم سحر او

تا نماند شاه‌زاده زردرو

سوی گورستان برو وقت سحور

پهلوی دیوار هست اسپید گور

سوی قبله باز کاو آنجای را

تا ببینی قدرت و صنع خدا

بس درازست این حکایت تو ملول

زبده را گویم رها کردم فضول

آن گره‌های گران را بر گشاد

پس ز محنت پور شه را راه داد

آن پسر با خویش آمد شد دوان

سوی تخت شاه با صد امتحان

سجده کرد و بر زمین می‌زد ذقن

در بغل کرده پسر تیغ و کفن

شاه آیین بست و اهل شهر شاد

وآن عروس ناامید بی‌مراد

عالم از سر زنده گشت و پر فروز

ای عجب آن روز روز امروز روز

یک عروسی کرد شاه او را چنان

که جلاب قند بد پیش سگان

جادوی کمپیر از غصه بمرد

روی و خوی زشت فا مالک سپرد

شاه‌زاده در تعجب مانده بود

کز من او عقل و نظر چون در ربود

نو عروسی دید هم‌چون ماه حسن

که همی زد بر ملیحان راه حسن

گشت بیهوش و برو اندر فتاد

تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد

سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت

تا که خلق از غشی او پر جوش گشت

از گلاب و از علاج آمد به خود

اندک اندک فهم گشتش نیک و بد

بعد سالی گفت شاهش در سخن

کای پسر یاد آر از آن یار کهن

یاد آور زان ضجیع و زان فراش

تا بدین حد بی‌وفا و مر مباش

گفت رو من یافتم دار السرور

وا رهیدم از چه دار الغرور

هم‌چنان باشد چومؤمنراه یافت

سوی نور حق ز ظلمت روی تافت

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۷ – رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف

دید او را کز زمرد بود صاف

گرد عالم حلقه گشته او محیط

ماند حیران اندر آن خلق بسیط

گفت تو کوهی دگرها چیستند

که به پیش عظم تو بازیستند

گفت رگهای من‌اند آن کوهها

مثل من نبوند در حسن و بها

من به هر شهری رگی دارم نهان

بر عروقم بسته اطراف جهان

حق چو خواهد زلزلهٔ شهری مرا

گوید او من بر جهانم عرق را

پس بجنبانم من آن رگ را بقهر

که بدان رگ متصل گشتست شهر

چون بگوید بس شود ساکن رگم

ساکنم وز روی فعل اندر تگم

هم‌چو مرهم ساکن و بس کارکن

چون خرد ساکن وزو جنبان سخن

نزد آنکس که نداند عقلش این

زلزله هست از بخارات زمین

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۲ – در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

ای برادر دانک شه‌زاده توی

در جهان کهنه زاده از نوی

کابلی جادو این دنیاست کو

کرد مردان را اسیر رنگ و بو

چون در افکندت دریغ آلوده روذ

دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ

تا رهی زین جادوی و زین قلق

استعاذت خواه از رب الفلق

زان نبی دنیات را سحاره خواند

کو به افسون خلق را در چه نشاند

هین فسون گرم دارد گنده پیر

کرده شاهان را دم گرمش اسیر

در درون سینه نفاثات اوست

عقده‌های سحر را اثبات اوست

ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست

حل سحر او به پای عامه نیست

ور گشادی عقد او را عقلها

انبیا را کی فرستادی خدا

هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا

رازدان یفعل الله ما یشا

هم‌چو ماهی بسته است او به شست

شاه زاده ماند سالی و تو شصت

شصت سال از شست او در محنتی

نه خوشی نه بر طریق سنتی

فاسقی بدبخت نه دنیات خوب

نه رهیده از وبال و از ذنوب

نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد

پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد

تا نفخت فیه من روحی ترا

وا رهاند زین و گوید برتر آ

جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر

نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر

رحمت او سابقست از قهر او

سابقی خواهی برو سابق بجو

تا رسی اندر نفوس زوجت

کای شه مسحور اینک مخرجت

با وجود زال ناید انحلال

در شبیکه و در بر آن پر دلال

نه بگفتست آن سراج امتان

این جهان و آن جهان را ضرتان

پس وصال این فراق آن بود

صحت این تن سقام جان بود

سخت می‌آید فراق این ممر

پس فراق آن مقر دان سخت‌تر

چون فراق نقش سخت آید ترا

تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

ای که صبرت نیست از دنیای دون

چونت صبرست از خدا ای دوست چون

چونک صبرت نیست زین آب سیاه

چون صبوری داری از چشمهٔ اله

چونک بی این شرب کم داری سکون

چون ز ابراری جدا وز یشربون

گر ببینی یک نفس حسن ودود

اندر آتش افکنی جان و وجود

جیفه بینی بعد از آن این شرب را

چون ببینی کر و فر قرب را

هم‌چو شه‌زاده رسی در یار خویش

پس برون آری ز پا تو خار خویش

جهد کن در بی‌خودی خود را بیاب

زودتر والله اعلم بالصواب

هر زمانی هین مشو با خویش جفت

هر زمان چون خر در آب و گل میفت

از قصور چشم باشد آن عثار

که نبیند شیب و بالا کور وار

بوی پیراهان یوسف کن سند

زانک بویش چشم روشن می‌کند

صورت پنهان و آن نور جبین

کرده چشم انبیا را دوربین

نور آن رخسار برهاند ز نار

هین مشو قانع به نور مستعار

چشم را این نور حالی‌بین کند

جسم و عقل و روح را گرگین کند

صورتش نورست و در تحقیق نار

گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار

دم به دم در رو فتد هر جا رود

دیده و جانی که حالی‌بین بود

دور بیند دوربین بی‌هنر

هم‌چنانک دور دیدن خواب در

خفته باشی بر لب جو خشک‌لب

می‌دوی سوی سراب اندر طلب

دور می‌بینی سراب و می‌دوی

عاشق آن بینش خود می‌شوی

می‌زنی در خواب با یاران تو لاف

که منم بینادل و پرده‌شکاف

نک بدان سو آب دیدم هین شتاب

تا رویم آنجا و آن باشد سراب

هر قدم زین آب تازی دورتر

دو دوان سوی سراب با غرر

عین آن عزمت حجاب این شده

که به تو پیوسته است و آمده

بس کسا عزمی به جایی می‌کند

از مقامی کان غرض در وی بود

دید و لاف خفته می‌ناید به کار

جز خیالی نیست دست از وی بدار

خوابناکی لیک هم بر راه خسپ

الله الله بر ره الله خسپ

تا بود که سالکی بر تو زند

از خیالات نعاست بر کند

خفته را گر فکر گردد هم‌چو موی

او از آن دقت نیابد راه کوی

فکر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست

هم خطا اندر خطا اندر خطاست

موج بر وی می‌زند بی‌احتراز

خفته پویان در بیابان دراز

خفته می‌بیند عطشهای شدید

آب اقرب منه من حبل الورید

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۸ – موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره

مورکی بر کاغذی دید او قلم

گفت با مور دگر این راز هم

که عجایب نقشها آن کلک کرد

هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد

گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌ور

وین قلم در فعل فرعست و اثر

گفت آن مور سوم کز بازوست

که اصبع لاغر ز زورش نقش بست

هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی

مهتر موران فطن بود اندکی

گفت کز صورت مبینید این هنر

که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجنبد نقشها

بی‌خبر بود او که آن عقل و فاد

بی ز تقلیب خدا باشد جماد

یک زمان از وی عنایت بر کند

عقل زیرک ابلهیها می‌کند

چونش گویا یافت ذوالقرنین گفت

چونک کوه قاف در نطق سفت

کای سخن‌گوی خبیر رازدان

از صفات حق بکن با من بیان

گفت رو کان وصف از آن هایل‌ترست

که بیان بر وی تواند برد دست

یا قلم را زهره باشد که به سر

بر نویسد بر صحایف زان خبر

گفت کمتر داستانی باز گو

از عجبهای حق ای حبر نکو

گفت اینک دشت سیصدساله راه

کوههای برف پر کردست شاه

کوه بر که بی‌شمار و بی‌عدد

می‌رسد در هر زمان برفش مدد

کوه برفی می‌زند بر دیگری

می‌رساند برف سردی تا ثری

کوه برفی می‌زند بر کوه برف

دم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف

گر نبودی این چنین وادی شها

تف دوزخ محو کردی مر مرا

غافلان را کوههای برف دان

تا نسوزد پرده‌های عاقلان

گر نبودی عکس جهل برف‌باف

سوختی از نار شوق آن کوه قاف

آتش از قهر خدا خود ذره‌ایست

بهر تهدید لئیمان دره‌ایست

با چنین قهری که زفت و فایق است

برد لطفش بین که بر وی سابق است

سبق بی‌چون و چگونهٔ معنوی

سابق و مسبوق دیدی بی‌دوی

گر ندیدی آن بود از فهم پست

که عقول خلق زان کان یک جوست

عیب بر خود نه نه بر آیات دین

کی رسد بر چرخ دین مرغ گلین

مرغ را جولانگه عالی هواست

زانک نشو او ز شهوت وز هواست

پس تو حیران باش بی‌لا و بلی

تا ز رحمت پیشت آید محملی

چون ز فهم این عجایب کودنی

گر بلی گویی تکلف می‌کنی

ور بگویی نی زند نی گردنت

قهر بر بندد بدان نی روزنت

پس همین حیران و واله باش و بس

تا درآید نصر حق از پیش و پس

چونک حیران گشتی و گیج و فنا

با زبان حال گفتی اهدنا

زفت زفتست و چو لرزان می‌شوی

می‌شود آن زفت نرم و مستوی

زانک شکل زفت بهر منکرست

چونک عاجز آمدی لطف و برست

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۰۷ – نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون

گفت موسی لطف بنمودیم وجود

خود خداوندیت را روزی نبود

آن خداوندی که نبود راستین

مر ورا نه دست دان نه آستین

آن خداوندی که دزدیده بود

بی دل و بی جان و بی دیده بود

آن خداوندی که دادندت عوام

باز بستانند از تو هم‌چو وام

ده خداوندی عاریت به حق

تا خداوندیت بخشد متفق

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۳ – حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط

بود او خندان و گریان جمله رهط

پس بگفتندش چه جای خنده است

قحط بیخ مؤمنان بر کنده است

رحمت از ما چشم خود بر دوختست

ز آفتاب تیز صحرا سوختست

کشت و باغ و رز سیه استاده است

در زمین نم نیست نه بالا نه پست

خل می‌میرند زین قحط و عذاب

ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب

بر مسلمانان نمی‌آری تو رحم

مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم

رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ست

گر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست

گفت در چشم شما قحطست این

پیش چشمم چون بهشتست این زمین

من همی‌بینم بهر دشت و مکان

خوشه‌ها انبه رسیده تا میان

خوشه‌ها در موج از باد صبا

پر بیابان سبزتر از گندنا

ز آزمون من دست بر وی می‌زنم

دست و چشم خویش را چون بر کنم

یار فرعون تنید ای قوم دون

زان نماید مر شما را نیل خون

یار موسی خرد گردید زود

تا نماند خون بینید آب رود

با پدر از تو جفایی می‌رود

آن پدر در چشم تو سگ می‌شود

آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست

که چنان حرمت نظر را سگ نماست

گرگ می‌دیدند یوسف را به چشم

چونک اخوان را حسودی بود و خشم

با پدر چون صلح کردی خشم رفت

آن سگی شد گشت بابا یار تفت

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۹ – نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش

مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل

که چنانک صورت تست ای خلیل

مر مرا بنما تو محسوس آشکار

تا ببینم مر ترا نظاره‌وار

گفت نتوانی و طاقت نبودت

حس ضعیفست و تنک سخت آیدت

گفت بنما تا ببیند این جسد

تا چد حد حس نازکست و بی‌مدد

آدمی را هست حس تن سقیم

لیک در باطن یکی خلقی عظیم

بر مثال سنگ و آهن این تنه

لیک هست او در صفت آتش‌زنه

سنگ وآهن مولد ایجاد نار

زاد آتش بر دو والد قهربار

باز آتش دستکار وصف تن

هست قاهر بر تن او و شعله‌زن

باز در تن شعله ابراهیم‌وار

که ازو مقهور گردد برج نار

لاجرم گفت آن رسول ذو فنون

رمز نحن الاخرون السابقون

ظاهر این دو بسندانی زبون

در صفت از کان آهنها فزون

پس به صورت آدمی فرع جهان

وز صفت اصل جهان این را بدان

ظاهرش را پشه‌ای آرد به چرخ

باطنش باشد محیط هفت چرخ

چونک کرد الحاح بنمود اندکی

هیبتی که که شود زومند کی

شهپری بگرفته شرق و غرب را

از مهابت گشت بیهش مصطفی

چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید

جبرئیل آمد در آغوشش کشید

آن مهابت قسمت بیگانگان

وین تجمش دوستان را رایگان

هست شاهان را زمان بر نشست

هول سرهنگان و صارمها به دست

دور باش و نیزه و شمشیرها

که بلرزند از مهابت شیرها

بانگ چاوشان و آن چوگانها

که شود سست از نهیبش جانها

این برای خاص وعام ره‌گذر

که کندشان از شهنشاهی خبر

از برای عام باشد این شکوه

تا کلاه کبر ننهند آن گروه

تا من و ماهای ایشان بشکند

نفس خودبین فتنه و شر کم کند

شهر از آن آمن شود کان شهریار

دارد اندر قهر زخم و گیر و دار

پس بمیرد آن هوسها در نفوس

هیبت شه مانع آید زان نحوس

باز چون آید به سوی بزم خاص

کی بود آنجا مهابت یا قصاص

حلم در حلمست و رحمتها به جوش

نشنوی از غیر چنگ و ناخروش

طبل و کوس هول باشد وقت جنگ

وقت عشرت با خواص آواز چنگ

هست دیوان محاسب عام را

وان پری رویان حریف جام را

آن زره وآن خود مر چالیش‌راست

وین حریر و رود مر تعریش‌راست

این سخن پایان ندارد ای جواد

ختم کن والله اعلم بالرشاد

اندر احمد آن حسی کو غاربست

خفته این دم زیر خاک یثربست

وآن عظیم الخلق او کان صفدرست

بی‌تغیر مقعد صدق اندرست

جای تغییرات اوصاف تنست

روح باقی آفتابی روشنست

بی ز تغییری که لا شرقیة

بی ز تبدیلی که لا غربیة

آفتاب از ذره کی مدهوش شد

شمع از پروانه کی بیهوش شد

جسم احمد را تعلق بد بدآن

این تغیر آن تن باشد بدان

هم‌چو رنجوری و هم‌چون خواب و درد

جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد

روبهش گر یک دمی آشفته بود

شیر جان مانا که آن دم خفته بود

خفته بود آن شیر کز خوابست پاک

اینت شیر نرمسار سهمناک

خفته سازد شیر خود را آنچنان

که تمامش مرده دانند این سگان

ورنه در عالم کرا زهره بدی

که ربودی از ضعیفی تربدی

کف احمد زان نظر مخدوش گشت

بحر او از مهر کف پرجوش گشت

مه همه کفست معطی نورپاش

ماه را گر کف نباشد گو مباش

احمد ار بگشاید آن پر جلیل

تا ابد بیهوش ماند جبرئیل

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش

وز مقام جبرئیل و از حدش

گفت او را هین بپر اندر پیم

گفت رو رو من حریف تو نیم

باز گفت او را بیا ای پرده‌سوز

من باوج خود نرفتستم هنوز

گفت بیرون زین حد ای خوش‌فر من

گر زنم پری بسوزد پر من

حیرت اندر حیرت آمد این قصص

بیهشی خاصگان اندر اخص

بیهشیها جمله اینجا بازیست

چند جان داری که جان پردازیست

جبرئیلا گر شریفی و عزیز

تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز

شمع چون دعوت کند وقت فروز

جان پروانه نپرهیزد ز سوز

این حدیث منقلب را گور کن

شیر را برعکس صید گور کن

بند کن مشک سخن‌شاشیت را

وا مکن انبان قلماشیت را

آنک بر نگذشت اجزاش از زمین

پیش او معکوس و قلماشیست این

لا تخالفهم حبیبی دارهم

یا غریبا نازلا فی دارهم

اعط ما شائوا وراموا وارضهم

یا ظعینا ساکنا فی‌ارضهم

تا رسیدن در شه و در ناز خوش

رازیا با مرغزی می‌ساز خویش

موسیا در پیش فرعون زمن

نرم باید گفت قولا لینا

آب اگر در روغن جوشان کنی

دیگدان و دیگ را ویران کنی

نرم گو لیکن مگو غیر صواب

وسوسه مفروش در لین الخطاب

وقت عصر آمد سخن کوتاه کن

ای که عصرت عصر را آگاه کن

گو تو مر گل‌خواره را که قند به

نرمی فاسد مکن طینش مده

نطق جان را روضهٔ جانیستی

گر ز حرف و صوت مستغنیستی

این سر خر در میان قندزار

ای بسا کس را که بنهادست خار

ظن ببرد از دور کان آنست و بس

چون قج مغلوب وا می‌رفت پس

صورت حرف آن سر خر دان یقین

در رز معنی و فردوس برین

ای ضیاء الحق حسام الدین در آر

این سر خر را در آن بطیخ‌زار

تا سر خر چون بمرد از مسلخه

نشو دیگر بخشدش آن مطبخه

هین ز ما صورت‌گری و جان ز تو

نه غلط هم این خود و هم آن ز تو

بر فلک محمودی ای خورشید فاش

بر زمین هم تا ابد محمود باش

تا زمینی با سمایی بلند

یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند

تفرقه برخیزد و شرک و دوی

وحدتست اندر وجود معنوی

چون شناسد جان من جان ترا

یاد آرند اتحاد ماجری

موسی و هارون شوند اندر زمین

مختلط خوش هم‌چو شیر و انگبین

چون شناسد اندک و منکر شود

منکری‌اش پردهٔ ساتر شود

پس شناسایی بگردانید رو

خشم کرد آن مه ز ناشکری او

زین سبب جان نبی را جان بد

ناشناسا گشت و پشت پای زد

این همه خواندی فرو خوان لم یکن

تا بدانی لج این گبر کهن

پیش از آنک نقش احمد فر نمود

نعت او هر گبر را تعویذ بود

کین چنین کس هست تا آید پدید

از خیال روش دلشان می‌طپید

سجده می‌کردند کای رب بشر

در عیان آریش هر چه زودتر

تا به نام احمد از یستفتحون

یاغیانشان می‌شدندی سرنگون

هر کجا حرب مهولی آمدی

غوثشان کراری احمد بدی

هر کجا بیماری مزمن بدی

یاد اوشان داروی شافی شدی

نقش او می‌گشت اندر راهشان

در دل و در گوش و در افواهشان

نقش او را کی بیابد هر شعال

بلک فرع نقش او یعنی خیال

نقش او بر روی دیوار ار فتد

از دل دیوار خون دل چکد

آنچنان فرخ بود نقشش برو

که رهد در حال دیوار از دو رو

گشته با یک‌رویی اهل صفا

آن دورویی عیب مر دیوار را

این همه تعظیم و تفخیم و وداد

چون بدیدندش به صورت برد باد

قلب آتش دید و در دم شد سیاه

قلب را در قلب کی بودست راه

قلب می‌زد لاف اشواق محک

تا مریدان را دراندازد به شک

افتد اندر دام مکرش ناکسی

این گمان سر بر زند از هر خسی

کین اگر نه نقد پاکیزه بدی

کی به سنگ امتحان راغب شدی

او محک می‌خواهد اما آنچنان

که نگردد قلبی او زان عیان

آن محک که او نهان دارد صفت

نی محک باشد نه نور معرفت

آینه کو عیب رو دارد نهان

از برای خاطر هر قلتبان

آینه نبود منافق باشد او

این چنین آیینه تا توانی مجو

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۰۸ – منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

آن امیران عرب گرد آمدند

نزد پیغامبر منازع می‌شدند

که تو میری هر یک از ما هم امیر

بخش کن این ملک و بخش خود بگیر

هر یکی در بخش خود انصاف‌جو

تو ز بخش ما دو دست خود بشو

گفت میری مر مرا حق داده است

سروری و امر مطلق داده است

کین قران احمدست و دور او

هین بگیرید امر او را اتقوا

قوم گفتندش که ما هم زان قضا

حاکمیم و داد امیریمان خدا

گفت لیکن مر مرا حق ملک داد

مر شما را عاریه از بهر زاد

میری من تا قیامت باقیست

میری عاریتی خواهد شکست

قوم گفتند ای امیر افزون مگو

چیست حجت بر فزون‌جویی تو

در زمان ابری برآمد ز امر مر

سیل آمد گشت آن اطراف پر

رو به شهر آورد سیل بس مهیب

اهل شهر افغان‌کنان جمله رعیب

گفت پیغامبر که وقت امتحان

آمد اکنون تا گمارد گردد عیان

هر امیری نیزهٔ خود در فکند

تا شود در امتحان آن سیل‌بند

پس قضیب انداخت در وی مصطفی

آن قضیب معجز فرمان روا

نیزه‌ها را هم‌چو خاشاکی ربود

آب تیز سیل پرجوش عنود

نیزه‌ها گم گشت جمله و آن قضیب

بر سر آب ایستاده چون رقیب

ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت

روبگردانید و آن سیلاب رفت

چون بدیدند از وی آن امر عظیم

پس مقر گشتند آن میران ز بیم

جز سه کس که حقد ایشان چیره بود

ساحرش گفتند و کاهی از جحود

ملک بر بسته چنان باشد ضعیف

ملک بر رسته چنین باشد شریف

نیزه‌ها را گر ندیدی با قضیب

نامشان بین نام او بین این نجیب

نامشان را سیل تیز مرگ برد

نام او و دولت تیزش نمرد

پنج نوبت می‌زنندش بر دوام

هم‌چنین هر روز تا روز قیام

گر ترا عقلست کردم لطفها

ور خری آورده‌ام خر را عصا

آنچنان زین آخرت بیرون کنم

کز عصا گوش و سرت پر خون کنم

اندرین آخر خران و مردمان

می‌نیابند از جفای تو امان

نک عصا آورده‌ام بهر ادب

هر خری را کو نباشد مستحب

اژدهایی می‌شود در قهر تو

که اژدهایی گشته‌ای در فعل و خو

اژدهای کوهیی تو بی‌امان

لیک بنگر اژدهای آسمان

این عصا از دوزخ آمد چاشنی

که هلا بگریز اندر روشنی

ورنه در مانی تو در دندان من

مخلصت نبود ز در بندان من

این عصایی بود این دم اژدهاست

تا نگویی دوزخ یزدان کجاست

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۴ – بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان

کل عالم صورت عقل کلست

کوست بابای هر آنک اهل قل است

چون کسی با عقل کل کفران فزود

صورت کل پیش او هم سگ نمود

صلح کن با این پدر عاقی بهل

تا که فرش زر نماید آب و گل

پس قیامت نقد حال تو بود

پیش تو چرخ و زمین مبدل شود

من که صلحم دایما با این پدر

این جهان چون جنتستم در نظر

هر زمان نو صورتی و نو جمال

تا ز نو دیدن فرو میرد ملال

من همی‌بینم جهان را پر نعیم

آبها از چشمه‌ها جوشان مقیم

بانگ آبش می‌رسد در گوش من

مست می‌گردد ضمیر و هوش من

شاخه‌ها رقصان شده چون تایبان

برگها کف‌زن مثال مطربان

برق آیینه‌ست لامع از نمد

گر نماید آینه تا چون بود

از هزاران می‌نگویم من یکی

ز آنک آکندست هر گوش از شکی

پیش وهم این گفت مژده دادنست

عقل گوید مژده چه نقد منست

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...