دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة

احمد آخر زمان را انتقال
در ربیع اول آید بی جدال

چون خبر یابد دلش زین وقت نقل
عاشق آن وقت گردد او به عقل

چون صفر آید شود شاد از صفر
که پس این ماه می‌سازم سفر

هر شبی تا روز زین شوق هدی
ای رفیق راه اعلی می‌زدی

گفت هر کس که مرا مژده دهد
چون صفر پای از جهان بیرون نهد

که صفر بگذشت و شد ماه ربیع
مژده‌ور باشم مر او را و شفیع

گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت
گفت که جنت ترا ای شیر زفت

دیگری آمد که بگذشت آن صفر
گفت عکاشه ببرد از مژده بر

پس رجال از نقل عالم شادمان
وز بقااش شادمان این کودکان

چونک آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نیامد آب شور

هم‌چنین موسی کرامت می‌شمرد
که نگردد صاف اقبال تو درد

گفت احسنت و نکو گفت ولیک
تا کنم من مشورت با یار نیک

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۰۹ – در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست

هر کجا خدا دوزخ کند

اوج را بر مرغ دام و فخ کند

هم ز دندانت برآید دردها

تا بگویی دوزخست و اژدها

یا کند آب دهانت را عسل

که بگویی که بهشتست و حلل

از بن دندان برویاند شکر

تا بدانی قوت حکم قدر

پس به دندان بی‌گناهان را مگز

فکر کن از ضربت نامحترز

نیل را بر قبطیان حق خون کند

سبطیان را از بلا محصون کند

تا بدانی پیش حق تمییز هست

در میان هوشیار راه و مست

نیل تمییز از خدا آموختست

که گشاد آن را و این را سخت بست

لطف او عاقل کند مر نیل را

قهر او ابله کند قابیل را

در جمادات از کرم عقل آفرید

عقل از عاقل به قهر خود برید

در جماد از لطف عقلی شد پدید

وز نکال از عاقلان دانش رمید

عقل چون باران به امر آنجا بریخت

عقل این سو خشم حق دید و گریخت

ابر و خورشید و مه و نجم بلند

جمله بر ترتیب آیند و روند

هر یکی ناید مگر در وقت خویش

که نه پس ماند ز هنگام و نه پیش

چون نکردی فهم این را ز انبیا

دانش آوردند در سنگ و عصا

تا جمادات دگر را بی لباس

چون عصا و سنگ داری از قیاس

طاعت سنگ و عصا ظاهر شود

وز جمادات دگر مخبر شود

که ز یزدان آگهیم و طایعیم

ما همه نی اتفاقی ضایعیم

هم‌چو آب نیل دانی وقت غرق

کو میان هر دو امت کرد فرق

چون زمین دانیش دانا وقت خسف

در حق قارون که قهرش کرد و نسف

چون قمر که امر بشنید و شتافت

پس دو نیمه گشت بر چرخ و شکافت

چون درخت و سنگ کاندر هر مقام

مصطفی را کرده ظاهرالسلام

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۵ – قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

هم‌چو پوران عزیز اندر گذر

آمده پرسان ز احوال پدر

گشته ایشان پیر و باباشان جوان

پس پدرشان پیش آمد ناگهان

پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذر

از عزیر ما عجب داری خبر

که کسی‌مان گفت که امروز آن سند

بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد

گفت آری بعد من خواهد رسید

آن یکی خوش شد چو این مژده شنید

بانگ می‌زد کای مبشر باش شاد

وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد

که چه جای مژده است ای خیره‌سر

که در افتادیم در کان شکر

وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقد

ز انک چشم وهم شد محجوب فقد

کافران را درد و مؤمن را بشیر

لیک نقد حال در چشم بصیر

زانک عاشق در دم نقدست مست

لاجرم از کفر و ایمان برترست

کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست

کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست

کفر قشر خشک رو بر تافته

باز ایمان قشر لذت یافته

قشرهای خشک را جا آتش است

قشر پیوسته به مغز جان خوش است

مغز خود از مرتبهٔ خوش برترست

برترست از خوش که لذت گسترست

این سخن پایان ندارد باز گرد

تا برآرد موسیم از بحر گرد

درخور عقل عوام این گفته شد

از سخن باقی آن بنهفته شد

زر عقلت ریزه است ای متهم

بر قراضه مهر سکه چون نهم

عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طم و رم

جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق

جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه

پس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه

ور ز مثقالی شوی افزون تو خام

از تو سازد شه یکی زرینه جام

پس برو هم نام و هم القاب شاه

باشد و هم صورتش ای وصل خواه

تا که معشوقت بود هم نان هم آب

هم چراغ و شاهد و نقل شراب

جمع کن خود را جماعت رحمتست

تا توانم با تو گفتن آنچ هست

زانک گفتن از برای باوریست

جان شرک از باوری حق بریست

جان قسمت گشته بر حشو فلک

در میان شصت سودا مشترک

پس خموشی به دهد او را ثبوت

پس جواب احمقان آمد سکوت

این همی‌دانم ولی مستی تن

می‌گشاید بی‌مراد من دهن

آنچنان که از عطسه و از خامیاز

این دهان گردد بناخواه تو باز

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۰ – جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید

دی یکی می‌گفت عالم حادثست

فانیست این چرخ و حقش وارثست

فلسفیی گفت چون دانی حدوث

حادثی ابر چون داند غیوث

ذره‌ای خود نیستی از انقلاب

تو چه می‌دانی حدوث آفتاب

کرمکی کاندر حدث باشد دفین

کی بداند آخر و بدو زمین

این به تقلید از پدر بشنیده‌ای

از حماقت اندرین پیچیده‌ای

چیست برهان بر حدوث این بگو

ورنه خامش کن فزون گویی مجو

گفت دیدم اندرین بحث عمیق

بحث می‌کردند روزی دو فریق

در جدال و در خصام و در ستوه

گشت هنگامه بر آن دو کس گروه

من به سوی جمع هنگامه شدم

اطلاع از حال ایشان بستدم

آن یکی می‌گفت گردون فانیست

بی‌گمانی این بنا را بانیست

وان دگر گفت این قدیم و بی کیست

نیستش بانی و یا بانی ویست

گفت منکر گشته‌ای خلاق را

روز و شب آرنده و رزاق را

گفت بی برهان نخواهم من شنید

آنچ گولی آن به تقلیدی گزید

هین بیاور حجت و برهان که من

نشنوم بی حجت این را در زمن

گفت حجت در درون جانمست

در درون جان نهان برهانمست

تو نمی‌بینی هلال از ضعف چشم

من همی بینم مکن بر من تو خشم

گفت و گو بسیار گشت و خلق گیج

در سر و پایان این چرخ پسیج

گفت یارا در درونم حجتیست

بر حدوث آسمانم آیتیست

من یقین دارم نشانش آن بود

مر یقین‌دان را که در آتش رود

در زبان می‌ناید آن حجت بدان

هم‌چو حال سر عشق عاشقان

نیست پیدا سر گفت و گوی من

جز که زردی و نزاری روی من

اشک و خون بر رخ روانه می‌دود

حجت حسن و جمالش می‌شود

گفت من اینها ندانم حجتی

که بود در پیش عامه آیتی

گفت چون قلبی و نقدی دم زنند

که تو قلبی من تکویم ارجمند

هست آتش امتحان آخرین

کاندر آتش در فتند این دو قرین

عام و خاص از حالشان عالم شوند

از گمان و شک سوی ایقان روند

آب و آتش آمد ای جان امتحان

نقد و قلبی را که آن باشد نهان

تا من و تو هر دو در آتش رویم

حجت باقی حیرانان شویم

تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم

که من و تو این کره را آیتیم

هم‌چنان کردند و در آتش شدند

هر دو خود را بر تف آتش زدند

از خدا گوینده مرد مدعی

رست و سوزید اندر آتش آن دعی

از مؤذن بشنو این اعلام را

کوری افزون‌روان خام را

که نسوزیدست این نام از اجل

کش مسمی صدر بودست و اجل

صد هزاران زین رهان اندر قران

بر دریده پرده‌های منکران

چون گرو بستند غالب شد صواب

در دوام و معجزات و در جواب

فهم کردم کانک دم زد از سبق

وز حدوث چرخ پیروزست و حق

حجت منکر هماره زردرو

یک نشان بر صدق آن انکار کو

یک مناره در ثنای منکران

کو درین عالم که تا باشد نشان

منبری کو که بر آنجا مخبری

یاد آرد روزگار منکری

روی دینار و درم از نامشان

تا قیامت می‌دهد زین حق نشان

سکهٔ شاهان همی گردد دگر

سکهٔ احمد ببین تا مستقر

بر رخ نقره و یا روی زری

وا نما بر سکه نام منکری

خود مگیر این معجز چون آفتاب

صد زبان بین نام او ام‌الکتاب

زهره نی کس را که یک حرفی از آن

یا بدزدد یا فزاید در بیان

یار غالب شو که تا غالب شوی

یار مغلوبان مشو هین ای غوی

حجت منکر همین آمد که من

غیر این ظاهر نمی‌بینم وطن

هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست

آن ز حکمتهای پنهان مخبریست

فایدهٔ هر ظاهری خود باطنیست

هم‌چو نفع اندر دواها کامنست

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۶ – تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة

هم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار

توبه آرم روز من هفتاد بار

لیک آن مستی شود توبه‌شکن

منسی است این مستی تن جامه کن

حکمت اظهار تاریخ دراز

مستیی انداخت در دانای راز

راز پنهان با چنین طبل و علم

آب جوشان گشته از جف القلم

رحمت بی‌حد روانه هر زمان

خفته‌اید از درک آن ای مردمان

جامهٔ خفته خورد از جوی آب

خفته اندر خواب جویای سراب

می‌رود آنجا که بوی آب هست

زین تفکر راه را بر خویش بست

زانک آنجا گفت زینجا دور شد

بر خیالی از حقی مهجور شد

دوربینانند و بس خفته‌روان

رحمتی آریدشان ای ره‌روان

من ندیدم تشنگی خواب آورد

خواب آرد تشنگی بی‌خرد

خود خرد آنست کو از حق چرید

نه خرد کان را عطارد آورید

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۱ – تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را

هیچ نقاشی نگارد زین نقش

بی امید نفع بهر عین نقش

بلک بهر میهمانان و کهان

که به فرجه وارهند از اندهان

شادی بچگان و یاد دوستان

دوستان رفته را از نقش آن

هیچ کوزه‌گر کند کوزه شتاب

بهر عین کوزه نه بر بوی آب

هیچ کاسه گر کند کاسه تمام

بهر عین کاسه نه بهر طعام

هیچ خطاطی نویسد خط به فن

بهر عین خط نه بهر خواندن

نقش ظاهر بهر نقش غایبست

وان برای غایب دیگر ببست

تا سوم چارم دهم بر می‌شمر

این فواید را به مقدار نظر

هم‌چو بازیهای شطرنج ای پسر

فایدهٔ هر لعب در تالی نگر

این نهادند بهر آن لعب نهان

وان برای آن و آن بهر فلان

هم‌چنین دیده جهات اندر جهات

در پی هم تا رسی در برد و مات

اول از بهر دوم باشد چنان

که شدن بر پایه‌های نردبان

و آن دوم بهر سوم می‌دان تمام

تا رسی تو پایه پایه تا به بام

شهوت خوردن ز بهر آن منی

آن منی از بهر نسل و روشنی

کندبینش می‌نبیند غیر این

عقل او بی‌سیر چون نبت زمین

نبت را چه خوانده چه ناخوانده

هست پای او به گل در مانده

گر سرش جنبد پیر باد رو

تو به سر جنبانیش غره مشو

آن سرش گوید سمعنا ای صبا

پای او گوید عصینا خلنا

چون ندارد سیر می‌راند چون عام

بر توکل می‌نهد چون کور گام

بر توکل تا چه آید در نبرد

چون توکل کردن اصحاب نرد

وآن نظرهایی که آن افسرده نیست

جز رونده و جز درندهٔ پرده نیست

آنچ در ده سال خواهد آمدن

این زمان بیند به چشم خویشتن

هم‌چنین هر کس به اندازهٔ نظر

غیب و مستقبل ببیند خیر وشر

چونک سد پیش و سد پس نماند

شد گذاره چشم و لوح غیب خواند

چون نظر پس کرد تا بدو وجود

ماجرا و آغاز هستی رو نمود

بحث املاک زمین با کبریا

در خلیفه کردن بابای ما

چون نظر در پیش افکند او بدید

آنچ خواهد بود تا محشر پدید

پس ز پس می‌بیند او تا اصل اصل

پیش می‌بیند عیان تا روز فصل

هر کسی اندازهٔ روشن‌دلی

غیب را بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش کرد او بیش دید

بیشتر آمد برو صورت پدید

گر تو گویی کان صفا فضل خداست

نیز این توفیق صیقل زان عطاست

قدر همت باشد آن جهد و دعا

لیس للانسان الا ما سعی

واهب همت خداوندست و بس

همت شاهی ندارد هیچ خس

نیست تخصیص خدا کس را به کار

مانع طوع و مراد و اختیار

لیک چون رنجی دهد بدبخت را

او گریزاند به کفران رخت را

نیکبختی را چو حق رنجی دهد

رخت را نزدیکتر وا می‌نهد

بددلان از بیم جان در کارزار

کرده اسباب هزیمت اختیار

پردلان در جنگ هم از بیم جان

حمله کرده سوی صف دشمنان

رستمان را ترس و غم وا پیش برد

هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد

چون محک آمد بلا و بیم جان

زان پدید آید شجاع از هر جبان

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۷ – بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

پیش‌بینی این خرد تا گور بود

وآن صاحب دل به نفخ صور بود

این خرد از گور و خاکی نگذرد

وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد

زین قدم وین عقل رو بیزار شو

چشم غیبی جوی و برخوردار شو

هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیب

سخرهٔ استاد و شاگردان کتاب

زین نظر وین عقل ناید جز دوار

پس نظر بگذار و بگزین انتظار

از سخن‌گویی مجویید ارتفاع

منتظر را به ز گفتن استماع

منصب تعلیم نوع شهوتست

هر خیال شهوتی در ره بتست

گر بفضلش پی ببردی هر فضول

کی فرستادی خدا چندین رسول

عقل جزوی هم‌چو برقست و درخش

در درخشی کی توان شد سوی وخش

نیست نور برق بهر رهبری

بلک امریست ابر را که می‌گری

برق عقل ما برای گریه است

تا بگرید نیستی در شوق هست

عقل کودک گفت بر کتاب تن

لیک نتواند به خود آموختن

عقل رنجور آردش سوی طبیب

لیک نبود در دوا عقلش مصیب

نک شیاطین سوی گردون می‌شدند

گوش بر اسرار بالا می‌زدند

می‌ربودند اندکی زان رازها

تا شهب می‌راندشان زود از سما

که روید آنجا رسولی آمدست

هر چه می‌خواهید زو آید به دست

گر همی‌جویید در بی‌بها

ادخلوا الابیات من ابوابها

می‌زن آن حلقهٔ در و بر باب بیست

از سوی بام فلکتان راه نیست

نیست حاجتتان بدین راه دراز

خاکیی را داده‌ایم اسرار راز

پیش او آیید اگر خاین نیید

نیشکر گردید ازو گرچه نیید

سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل

نیست کم از سم اسپ جبرئیل

سبزه گردی تازه گردی در نوی

گر توخاک اسپ جبریلی شوی

سبزهٔ جان‌بخش که آن را سامری

کرد در گوساله تا شد گوهری

جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او

آنچنان بانگی که شد فتنهٔ عدو

گر امین آیید سوی اهل راز

وا رهید از سر کله مانند باز

سر کلاه چشم‌بند گوش‌بند

که ازو بازست مسکین و نژند

زان کله مر چشم بازان را سدست

که همه میلش سوی جنس خودست

چون برید از جنس با شه گشت یار

بر گشاید چشم او را بازدار

راند دیوان را حق از مرصاد خویش

عقل جزوی را ز استبداد خویش

که سری کم کن نه‌ای تو مستبد

بلک شاگرد دلی و مستعد

رو بر دل رو که تو جزو دلی

هین که بندهٔ پادشاه عادلی

بندگی او به از سلطانیست

که انا خیر دم شیطانیست

فرق بین و برگزین تو ای حبیس

بندگی آدم از کبر بلیس

گفت آنک هست خورشید ره او

حرف طوبی هر که ذلت نفسه

سایهٔ طوبی ببین وخوش بخسپ

سر بنه در سایه بی‌سرکش بخسپ

ظل ذلت نفسه خوش مضجعیست

مستعد آن صفا و مهجعیست

گر ازین سایه روی سوی منی

زود طاغی گردی و ره گم کنی

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۲ – وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم

گفت موسی را به وحی دل خدا

کای گزیده دوست می‌دارم ترا

گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم

موجب آن تا من آن افزون کنم

گفت چون طفلی به پیش والده

وقت قهرش دست هم در وی زده

خود نداند که جز او دیار هست

هم ازو مخمور هم از اوست مست

مادرش گر سیلیی بر وی زند

هم به مادر آید و بر وی تند

از کسی یاری نخواهد غیر او

اوست جمله شر او و خیر او

خاطر تو هم ز ما در خیر و شر

التفاتش نیست جاهای دگر

غیر من پیشت چون سنگست و کلوخ

گر صبی و گر جوان و گر شیوخ

هم‌چنانک ایاک نعبد در حنین

در بلا از غیر تو لانستعین

هست این ایاک نعبد حصر را

در لغت و آن از پی نفی ریا

هست ایاک نستعین هم بهر حصر

حصر کرده استعانت را و قصر

که عبادت مر ترا آریم و بس

طمع یاری هم ز تو داریم و بس

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۸ – بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

پس برو خاموش باش از انقیاد

زیر ظل امر شیخ و اوستاد

ورنه گر چه مستعد و قابلی

مسخ گردی تو ز لاف کاملی

هم ز استعداد وا مانی اگر

سر کشی ز استاد راز و با خبر

صبر کن در موزه دوزی تو هنوز

ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز

کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلم

جمله نودوزان شدندی هم به علم

بس بکوشی و بخر از کلال

هم تو گویی خویش کالعقل عقال

هم‌چو آن مرد مفلسف روز مرگ

عقل را می‌دید بس بی‌بال و برگ

بی‌غرض می‌کرد آن دم اعتراف

کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف

از غروری سر کشیدیم از رجال

آشنا کردیم در بحر خیال

آشنا هیچست اندر بحر روح

نیست اینجا چاره جز کشتی نوح

این چنین فرمود این شاه رسل

که منم کشتی درین دریای کل

یا کسی کو در بصیرتهای من

شد خلیفهٔ راستی بر جای من

کشتی نوحیم در دریا که تا

رو نگردانی ز کشتی ای فتی

هم‌چو کنعان سوی هر کوهی مرو

از نبی لا عاصم الیوم شنو

می‌نماید پست این کشتی ز بند

می‌نماید کوه فکرت بس بلند

پست منگر هان و هان این پست را

بنگر آن فضل حق پیوست را

در علو کوه فکرت کم نگر

که یکی موجش کند زیر و زبر

گر تو کنعانی نداری باورم

گر دو صد چندین نصیحت پرورم

گوش کنعان کی پذیرد این کلام

که برو مهر خدایست و ختام

کی گذارد موعظه بر مهر حق

کی بگرداند حدث حکم سبق

لیک می‌گویم حدیث خوش‌پیی

بر امید آنک تو کنعان نه‌ای

آخر این اقرار خواهی کرد هین

هم ز اول روز آخر را ببین

می‌توانی دید آخر را مکن

چشم آخربینت را کور کهن

هر که آخربین بود مسعودوار

نبودش هر دم ز ره رفتن عثار

گر نخواهی هر دمی این خفت‌خیز

کن ز خاک پایی مردی چشم تیز

کحل دیده ساز خاک پاش را

تا بیندازی سر اوباش را

که ازین شاگردی و زین افتقار

سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار

سرمه کن تو خاک هر بگزیده را

هم بسوزد هم بسازد دیده را

چشم اشتر زان بود بس نوربار

کو خورد از بهر نور چشم خار

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۳ – خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

پادشاهی بر ندیمی خشم کرد

خواست تا از وی برآرد دود و گرد

کرد شه شمشیر بیرون از غلاف

تا زند بر وی جزای آن خلاف

هیچ کس را زهره نه تا دم زند

یا شفیعی بر شفاعت بر تند

جز عمادالملک نامی در خواص

در شفاعت مصطفی‌وارانه خاص

بر جهید و زود در سجده فتاد

در زمان شه تیغ قهر از کف نهاد

گفت اگر دیوست من بخشیدمش

ور بلیسی کرد من پوشیدمش

چونک آمد پای تو اندر میان

راضیم گر کرد مجرم صد زیان

صد هزاران خشم را توانم شکست

که ترا آن فضل و آن مقدار هست

لابه‌ات را هیچ نتوانم شکست

زآنک لابهٔ تو یقین لابهٔ منست

گر زمین و آسمان بر هم زدی

ز انتقام این مرد بیرون نامدی

ور شدی ذره به ذره لابه‌گر

او نبردی این زمان از تیغ سر

بر تو می‌ننهیم منت ای کریم

لیک شرح عزت تست ای ندیم

این نکردی تو که من کردم یقین

ایی صفاتت در صفات ما دفین

تو درین مستعملی نی عاملی

زانک محمول منی نی حاملی

ما رمیت اذ رمیت گشته‌ای

خویشتن در موج چون کف هشته‌ای

لا شدی پهلوی الا خانه‌گیر

این عجب که هم اسیری هم امیر

آنچ دادی تو ندای شاه داد

اوست بس الله اعلم بالرشاد

وآن ندیم رسته از زخم و بلا

زین شفیع آزرد و برگشت از ولا

دوستی ببرید زان مخلص تمام

رو به حایط کرد تا نارد سلام

زین شفیع خویشتن بیگانه شد

زین تعجب خلق در افسانه شد

که نه مجنونست یاری چون برید

از کسی که جان او را وا خرید

وا خریدش آن دم از گردن زدن

خاک نعل پاش بایستی شدن

بازگونه رفت و بیزاری گرفت

با چنین دلدار کین‌داری گرفت

پس ملامت کرد او را مصلحی

کیین جفا چون می‌کنی با ناصحی

جان تو بخرید آن دلدار خاص

آن دم از گردن زدن کردت خلاص

گر بدی کردی نبایستی رمید

خاصه نیکی کرد آن یار حمید

گفت بهر شاه مبذولست جان

او چرا آید شفیع اندر میان

لی مع‌الله وقت بود آن دم مرا

لا یسع فیه نبی مجتبی

من نخواهم رحمتی جز زخم شاه

من نخواهم غیر آن شه را پناه

غیر شه را بهر آن لا کرده‌ام

که به سوی شه تولا کرده‌ام

گر ببرد او به قهر خود سرم

شاه بخشد شصت جان دیگرم

کار من سربازی و بی‌خویشی است

کار شاهنشاه من سربخشی است

فخر آن سر که کف شاهش برد

ننگ آن سر کو به غیری سر برد

شب که شاه از قهر در قیرش کشید

ننگ دارد از هزاران روز عید

خود طواف آنک او شه‌بین بود

فوق قهر و لطف و کفر و دین بود

زان نیامد یک عبارت در جهان

که نهانست و نهانست و نهان

زانک این اسما و الفاظ حمید

از گلابهٔ آدمی آمد پدید

علم الاسما بد آدم را امام

لیک نه اندر لباس عین و لام

چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه

گشت آن اسمای جانی روسیاه

که نقاب حرف و دم در خود کشید

تا شود بر آب و گل معنی پدید

گرچه از یک وجه منطق کاشف است

لیک از ده وجه پرده و مکنف است

...

دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...