دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة

احمد آخر زمان را انتقال
در ربیع اول آید بی جدال

چون خبر یابد دلش زین وقت نقل
عاشق آن وقت گردد او به عقل

چون صفر آید شود شاد از صفر
که پس این ماه می‌سازم سفر

هر شبی تا روز زین شوق هدی
ای رفیق راه اعلی می‌زدی

گفت هر کس که مرا مژده دهد
چون صفر پای از جهان بیرون نهد

که صفر بگذشت و شد ماه ربیع
مژده‌ور باشم مر او را و شفیع

گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت
گفت که جنت ترا ای شیر زفت

دیگری آمد که بگذشت آن صفر
گفت عکاشه ببرد از مژده بر

پس رجال از نقل عالم شادمان
وز بقااش شادمان این کودکان

چونک آب خوش ندید آن مرغ کور
پیش او کوثر نیامد آب شور

هم‌چنین موسی کرامت می‌شمرد
که نگردد صاف اقبال تو درد

گفت احسنت و نکو گفت ولیک
تا کنم من مشورت با یار نیک

+2
...

+2
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۳ – خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

پادشاهی بر ندیمی خشم کرد

خواست تا از وی برآرد دود و گرد

کرد شه شمشیر بیرون از غلاف

تا زند بر وی جزای آن خلاف

هیچ کس را زهره نه تا دم زند

یا شفیعی بر شفاعت بر تند

جز عمادالملک نامی در خواص

در شفاعت مصطفی‌وارانه خاص

بر جهید و زود در سجده فتاد

در زمان شه تیغ قهر از کف نهاد

گفت اگر دیوست من بخشیدمش

ور بلیسی کرد من پوشیدمش

چونک آمد پای تو اندر میان

راضیم گر کرد مجرم صد زیان

صد هزاران خشم را توانم شکست

که ترا آن فضل و آن مقدار هست

لابه‌ات را هیچ نتوانم شکست

زآنک لابهٔ تو یقین لابهٔ منست

گر زمین و آسمان بر هم زدی

ز انتقام این مرد بیرون نامدی

ور شدی ذره به ذره لابه‌گر

او نبردی این زمان از تیغ سر

بر تو می‌ننهیم منت ای کریم

لیک شرح عزت تست ای ندیم

این نکردی تو که من کردم یقین

ایی صفاتت در صفات ما دفین

تو درین مستعملی نی عاملی

زانک محمول منی نی حاملی

ما رمیت اذ رمیت گشته‌ای

خویشتن در موج چون کف هشته‌ای

لا شدی پهلوی الا خانه‌گیر

این عجب که هم اسیری هم امیر

آنچ دادی تو ندای شاه داد

اوست بس الله اعلم بالرشاد

وآن ندیم رسته از زخم و بلا

زین شفیع آزرد و برگشت از ولا

دوستی ببرید زان مخلص تمام

رو به حایط کرد تا نارد سلام

زین شفیع خویشتن بیگانه شد

زین تعجب خلق در افسانه شد

که نه مجنونست یاری چون برید

از کسی که جان او را وا خرید

وا خریدش آن دم از گردن زدن

خاک نعل پاش بایستی شدن

بازگونه رفت و بیزاری گرفت

با چنین دلدار کین‌داری گرفت

پس ملامت کرد او را مصلحی

کیین جفا چون می‌کنی با ناصحی

جان تو بخرید آن دلدار خاص

آن دم از گردن زدن کردت خلاص

گر بدی کردی نبایستی رمید

خاصه نیکی کرد آن یار حمید

گفت بهر شاه مبذولست جان

او چرا آید شفیع اندر میان

لی مع‌الله وقت بود آن دم مرا

لا یسع فیه نبی مجتبی

من نخواهم رحمتی جز زخم شاه

من نخواهم غیر آن شه را پناه

غیر شه را بهر آن لا کرده‌ام

که به سوی شه تولا کرده‌ام

گر ببرد او به قهر خود سرم

شاه بخشد شصت جان دیگرم

کار من سربازی و بی‌خویشی است

کار شاهنشاه من سربخشی است

فخر آن سر که کف شاهش برد

ننگ آن سر کو به غیری سر برد

شب که شاه از قهر در قیرش کشید

ننگ دارد از هزاران روز عید

خود طواف آنک او شه‌بین بود

فوق قهر و لطف و کفر و دین بود

زان نیامد یک عبارت در جهان

که نهانست و نهانست و نهان

زانک این اسما و الفاظ حمید

از گلابهٔ آدمی آمد پدید

علم الاسما بد آدم را امام

لیک نه اندر لباس عین و لام

چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه

گشت آن اسمای جانی روسیاه

که نقاب حرف و دم در خود کشید

تا شود بر آب و گل معنی پدید

گرچه از یک وجه منطق کاشف است

لیک از ده وجه پرده و مکنف است

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۲۹ – قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را

اشتری را دید روزی استری

چونک با او جمع شد در آخری

گفت من بسیار می‌افتم برو

در گریوه و راه و در بازار و کو

خاصه از بالای که تا زیر کوه

در سر آیم هر زمانی از شکوه

کم همی‌افتی تو در رو بهر چیست

یا مگر خود جان پاکت دولتیست

در سر آیم هر دم و زانو زنم

پوز و زانو زان خطا پر خون کنم

کژ شود پالان و رختم بر سرم

وز مکاری هر زمان زخمی خورم

هم‌چو کم عقلی که از عقل تباه

بشکند توبه بهر دم در گناه

مسخرهٔ ابلیس گردد در زمن

از ضعیفی رای آن توبه‌شکن

در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ

که بود بارش گران و راه سنگ

می‌خورد از غیب بر سر زخم او

از شکست توبه آن ادبارخو

باز توبه می‌کند با رای سست

دیو یک تف کرد و توبه‌ش را سکست

ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان

که به خواری بنگرد در واصلان

ای شتر که تو مثال مؤمنی

کم فتی در رو و کم بینی زنی

تو چه داری که چنین بی‌آفتی

بی‌عثاری و کم اندر رو فتی

گفت گر چه هر سعادت از خداست

در میان ما و تو بس فرقهاست

سر بلندم من دو چشم من بلند

بینش عالی امانست از گزند

از سر که من ببینم پای کوه

هر گو و هموار را من توه توه

هم‌چنانک دید آن صدر اجل

پیش کار خویش تا روز اجل

آنچ خواهد بود بعد بیست سال

داند اندر حال آن نیکو خصال

حال خود تنها ندید آن متقی

بلک حال مغربی و مشرقی

نور در چشم و دلش سازد سکن

بهر چه سازد پی حب الوطن

هم‌چو یوسف کو بدید اول به خواب

که سجودش کرد ماه و آفتاب

از پس ده سال بلک بیشتر

آنچ یوسف دید بد بر کرد سر

نیست آن ینظر به نور الله گزاف

نور ربانی بود گردون شکاف

نیست اندر چشم تو آن نور رو

هستی اندر حس حیوانی گرو

تو ز ضعف چشم بینی پیش پا

تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا

پیشوا چشمست دست و پای را

کو ببیند جای را ناجای را

دیگر آنک چشم من روشن‌ترست

دیگر آنک خلقت من اطهرست

زانک هستم من ز اولاد حلال

نه ز اولاد زنا و اهل ضلال

تو ز اولاد زنایی بی‌گمان

تیر کژ پرد چو بد باشد کمان

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۴ – گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا

من خلیل وقتم و او جبرئیل

من نخواهم در بلا او را دلیل

او ادب ناموخت از جبریل راد

که بپرسید از خلیل حق مراد

که مرادت هست تا یاری کنم

ورنه بگریزم سبکباری کنم

گفت ابراهیم نی رو از میان

واسطه زحمت بود بعد العیان

بهر این دنیاست مرسل رابطه

مؤمنان را زانک هست او واسطه

هر دل ار سامع بدی وحی نهان

حرف و صوتی کی بدی اندر جهان

گرچه او محو حقست و بی‌سرست

لیک کار من از آن نازکترست

کردهٔ او کردهٔ شاهست لیک

پیش ضعفم بد نماینده‌ست نیک

آنچ عین لطف باشد بر عوام

قهر شد بر نازنینان کرام

بس بلا و رنج می‌باید کشید

عامه را تا فرق را توانند دید

کین حروف واسطه ای یار غار

پیش واصل خار باشد خار خار

بس بلا و رنج بایست و وقوف

تا رهد آن روح صافی از حروف

لیک بعضی زین صدا کرتر شدند

باز بعضی صافی و برتر شدند

هم‌چو آب نیل آمد این بلا

سعد را آبست و خون بر اشقیا

هر که پایان‌بین‌تر او مسعودتر

جدتر او کارد که افزون دید بر

زانک داند کین جهان کاشتن

هست بهر محشر و برداشتن

هیچ عقدی بهر عین خود نبود

بلک از بهر مقام ربح و سود

هیچ نبود منکری گر بنگری

منکری‌اش بهر عین منکری

بل برای قهر خصم اندر حسد

یا فزونی جستن و اظهار خود

وآن فزونی هم پی طمع دگر

بی‌معانی چاشنی ندهد صور

زان همی‌پرسی چرا این می‌کنی

که صور زیتست و معنی روشنی

ورنه این گفتن چرا از بهر چیست

چونک صورت بهر عین صورتیست

این چرا گفتن سال از فایده‌ست

جز برای این چرا گفتن بدست

از چه رو فایدهٔ جویی ای امین

چون بود فایده این خود همین

پس نقوش آسمان و اهل زمین

نیست حکمت کان بود بهر همین

گر حکیمی نیست این ترتیب چیست

ور حکیمی هست چون فعلش تهیست

کس نسازد نقش گرمابه و خضاب

جز پی قصد صواب و ناصواب

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۰ – تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه

گفت استر راست گفتی ای شتر

این بگفت و چشم کرد از اشک پر

ساعتی بگریست و در پایش فتاد

گفت ای بگزیدهٔ رب العباد

چه زیان دارد گر از فرخندگی

در پذیری تو مرا دربندگی

گفت چون اقرار کردی پیش من

رو که رستی تو ز آفات زمن

دادی انصاف و رهیدی از بلا

تو عدو بودی شدی ز اهل ولا

خوی بد در ذات تو اصلی نبود

کز بد اصلی نیاید جز جحود

آن بد عاریتی باشد که او

آرد اقرار و شود او توبه‌جو

هم‌چو آدم زلتش عاریه بود

لاجرم اندر زمان توبه نمود

چونک اصلی بود جرم آن بلیس

ره نبودش جانب توبهٔ نفیس

رو که رستی از خود و از خوی بد

واز زبانهٔ نار و از دندان دد

رو که اکنون دست در دولت زدی

در فکندی خود به بخت سرمدی

ادخلی تو فی عبادی یافتی

ادخلی فی جنتی در بافتی

در عبادش راه کردی خویش را

رفتی اندر خلد از راه خفا

اهدنا گفتی صراط مستقیم

دست تو بگرفت و بردت تا نعیم

نار بودی نور گشتی ای عزیز

غوره بودی گشتی انگور و مویز

اختری بودی شدی تو آفتاب

شاد باشد الله اعلم بالصواب

ای ضیاء الحق حسام‌الدین بگیر

شهد خویش اندر فکن در حوض شیر

تا رهد آن شیر از تغییر طعم

یابد از بحر مزه تکثیر طعم

متصل گردد بدان بحر الست

چونک شد دریا ز هر تغییر رست

منفذی یابد در آن بحر عسل

آفتی را نبود اندر وی عمل

غره‌ای کن شیروار ای شیر حق

تا رود آن غره بر هفتم طبق

چه خبر جان ملول سیر را

کی شناسد موش غرهٔ شیر را

برنویس احولا خود با آب زر

بهر هر دریادلی نیکوگهر

آب نیلست این حدیث جان‌فزا

یا ربش در چشم قبطی خون نما

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۵ – مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن

گفت موسی ای خداوند حساب

نقش کردی باز چون کردی خراب

نر و ماده نقش کردی جان‌فزا

وانگهان ویران کنی این را چرا

گفت حق دانم که این پرسش ترا

نیست از انکار و غفلت وز هوا

ورنه تادیب و عتابت کردمی

بهر این پرسش ترا آزردمی

لیک می‌خواهی که در افعال ما

باز جویی حکمت و سر بقا

تا از آن واقف کنی مر عام را

پخته گردانی بدین هر خام را

قاصدا سایل شدی در کاشفی

بر عوام ار چه که تو زان واقفی

زآنک نیم علم آمد این سؤال

هر برونی را نباشد آن مجال

هم سؤال از علم خیزد هم جواب

هم‌چنانک خار و گل از خاک و آب

هم ضلال از علم خیزد هم هدی

هم‌چنانک تلخ و شیرین از ندا

ز آشنایی خیزد این بغض و ولا

وز غذای خویش بود سقم و قوی

مستفید اعجمی شد آن کلیم

تا عجمیان را کند زین سر علیم

ما هم از وی اعجمی سازیم خویش

پاسخش آریم چون بیگانه پیش

خرفروشان خصم یکدیگر شدند

تا کلید قفل آن عقد آمدند

پس بفرمودش خدا ای ذولباب

چون بپرسیدی بیا بشنو جواب

موسیا تخمی بکار اندر زمین

تا تو خود هم وا دهی انصاف این

چونک موسی کشت و شد کشتش تمام

خوشه‌هااش یافت خوبی و نظام

داس بگرفت و مر آن را می‌برید

پس ندا از غیب در گوشش رسید

که چرا کشتی کنی و پروری

چون کمالی یافت آن را می‌بری

گفت یا رب زان کنم ویران و پست

که درینجا دانه هست و کاه هست

دانه لایق نیست درانبار کاه

کاه در انبار گندم هم تباه

نیست حکمت این دو را آمیختن

فرق واجب می‌کند در بیختن

گفت این دانش تو از کی یافتی

که به دانش بیدری بر ساختی

گفت تمییزم تو دادی ای خدا

گفت پس تمییز چون نبود مرا

در خلایق روحهای پاک هست

روحهای تیرهٔ گلناک هست

این صدفها نیست در یک مرتبه

در یکی درست و در دیگر شبه

واجبست اظهار این نیک و تباه

هم‌چنانک اظهار گندمها ز کاه

بهر اظهارست این خلق جهان

تا نماند گنج حکمتها نهان

کنت کنزا کنت مخفیا شنو

جوهر خود گم مکن اظهار شو

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۱ – لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

من شنیدم که در آمد قبطیی

از عطش اندر وثاق سبطیی

گفت هستم یار و خویشاوند تو

گشته‌ام امروز حاجتمند تو

زانک موسی جادوی کرد و فسون

تا که آب نیل ما را کرد خون

سبطیان زو آب صافی می‌خورند

پیش قبطی خون شد آب از چشم‌بند

قبط اینک می‌مرند از تشنگی

از پی ادبار خود یا بدرگی

بهر خود یک طاس را پر آب کن

تا خورد از آبت این یار کهن

چون برای خود کنی آن طاس پر

خون نباشد آب باشد پاک و حر

من طفیل تو بنوشم آب هم

که طفیلی در تبع به جهد ز غم

گفت ای جان و جهان خدمت کنم

پاس دارم ای دو چشم روشنم

بر مراد تو روم شادی کنم

بندهٔ تو باشم آزادی کنم

طاس را از نیل او پر آب کرد

بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد

طاس را کژ کرد سوی آب‌خواه

که بخور تو هم شد آن خون سیاه

باز ازین سو کرد کژ خون آب شد

قبطی اندر خشم و اندر تاب شد

ساعتی بنشست تا خشمش برفت

بعد از آن گفتش کای صمصام زفت

ای برادر این گره را چاره چیست

گفت این را او خورد کو متقیست

متقی آنست کو بیزار شد

از ره فرعون و موسی‌وار شد

قوم موسی شو بخور این آب را

صلح کن با مه ببین مهتاب را

صدهزاران ظلمتست از خشم تو

بر عبادالله اندر چشم تو

خشم بنشان چشم بگشا شاد شو

عبرت از یاران بگیر استاد شو

کی طفیل من شوی در اغتراف

چون ترا کفریست هم‌چون کوه قاف

کوه در سوراخ سوزن کی رود

جز مگر که آن رشتهٔ یکتا شود

کوه را که کن به استغفار و خوش

جام مغفوران بگیر و خوش بکش

تو بدین تزویر چون نوشی از آن

چون حرامش کرد حق بر کافران

خالق تزویر تزویر ترا

کی خرد ای مفتری مفترا

آل موسی شو که حیلت سود نیست

حیله‌ات باد تهی پیمودنیست

زهره دارد آب کز امر صمد

گردد او با کافران آبی کند

یا تو پنداری که تو نان می‌خوری

زهر مار و کاهش جان می‌خوری

نان کجا اصلاح آن جانی کند

کو دل از فرمان جانان بر کند

یا تو پنداری که حرف مثنوی

چون بخوانی رایگانش بشنوی

یا کلام حکمت و سر نهان

اندر آید زغبه در گوش و دهان

اندر آید لیک چون افسانه‌ها

پوست بنماید نه مغز دانه‌ها

در سر و رو در کشیده چادری

رو نهان کرده ز چشمت دلبری

شاه‌نامه یا کلیله پیش تو

هم‌چنان باشد که قرآن از عتو

فرق آنگه باشد از حق و مجاز

که کند کحل عنایت چشم باز

ورنه پشک و مشک پیش اخشمی

هر دو یکسانست چون نبود شمی

خویشتن مشغول کردن از ملال

باشدش قصد از کلام ذوالجلال

کاتش وسواس را و غصه را

زان سخن بنشاند و سازد دوا

بهر این مقدار آتش شاندن

آب پاک و بول یکسان شدن به فن

آتش وسواس را این بول و آب

هر دو بنشانند هم‌چون وقت خواب

لیک گر واقف شوی زین آب پاک

که کلام ایزدست و روحناک

نیست گردد وسوسه کلی ز جان

دل بیابد ره به سوی گلستان

زانک در باغی و در جویی پرد

هر که از سر صحف بویی برد

یا تو پنداری که روی اولیا

آنچنان که هست می‌بینیم ما

در تعجب مانده پیغامبر از آن

چون نمی‌بینند رویم مؤمنان

چون نمی‌بینند نور روم خلق

که سبق بردست بر خورشید شرق

ور همی‌بینند این حیرت چراست

تا که وحی آمد که آن رو در خفاست

سوی تو ماهست و سوی خلق ابر

تا نبیند رایگان روی تو گبر

سوی تو دانه‌ست و سوی خلق دام

تا ننوشد زین شراب خاص عام

گفت یزدان که تراهم ینظرون

نقش حمامند هم لا یبصرون

می‌نماید صورت ای صورت‌پرست

که آن دو چشم مردهٔ او ناظرست

پیش چشم نقش می‌آری ادب

کو چرا پاسم نمی‌دارد عجب

از چه پس بی‌پاسخست این نقش نیک

که نمی‌گوید سلامم را علیک

می‌نجنباند سر و سبلت ز جود

پاس آنک کردمش من صد سجود

حق اگر چه سر نجنباند برون

پاس آن ذوقی دهد در اندرون

که دو صد جنبیدن سر ارزد آن

سر چنین جنباند آخر عقل و جان

عقل را خدمت کنی در اجتهاد

پاس عقل آنست که افزاید رشاد

حق نجنباند به ظاهر سر ترا

لیک سازد بر سران سرور ترا

مر ترا چیزی دهد یزدان نهان

که سجود تو کنند اهل جهان

آنچنان که داد سنگی را هنر

تا عزیز خلق شد یعنی که زر

قطرهٔ آبی بیابد لطف حق

گوهری گردد برد از زر سبق

جسم خاکست و چو حق تابیش داد

در جهان‌گیری چو مه شد اوستاد

هین طلسمست این و نقش مرده است

احمقان را چشمش از ره برده است

می‌نماید او که چشمی می‌زند

ابلهان سازیده‌اند او را سند

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۶ – بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست

جوهر صدقت خفی شد در دروغ

هم‌چو طعم روغن اندر طعم دوغ

آن دروغت این تن فانی بود

راستت آن جان ربانی بود

سالها این دوغ تن پیدا و فاش

روغن جان اندرو فانی و لاش

تا فرستد حق رسولی بنده‌ای

دوغ را در خمره جنباننده‌ای

تا بجنباند به هنجار و به فن

تا بدانم من که پنهان بود من

یا کلام بنده‌ای کان جزو اوست

در رود در گوش او کو وحی جوست

اذن مؤمن وحی ما را واعیست

آنچنان گوشی قرین داعیست

هم‌چنانک گوش طفل از گفت مام

پر شود ناطق شود او درکلام

ور نباشد طفل را گوش رشد

گفت مادر نشنود گنگی شود

دایما هر کر اصلی گنگ بود

ناطق آنکس شد که از مادر شنود

دانک گوش کر و گنگ از آفتیست

که پذیرای دم و تعلیم نیست

آنک بی‌تعلیم بد ناطق خداست

که صفات او ز علتها جداست

یا چو آدم کرده تلقینش خدا

بی‌حجاب مادر و دایه و ازا

یا مسیحی که به تعلیم ودود

در ولادت ناطق آمد در وجود

از برای دفع تهمت در ولاد

که نزادست از زنا و از فساد

جنبشی بایست اندر اجتهاد

تا که دوغ آن روغن از دل باز داد

روغن اندر دوغ باشد چون عدم

دوغ در هستی برآورده علم

آنک هستت می‌نماید هست پوست

وآنک فانی می‌نماید اصل اوست

دوغ روغن ناگرفتست و کهن

تا بنگزینی بنه خرجش مکن

هین بگردانش به دانش دست دست

تا نماید آنچ پنهان کرده است

زآنک این فانی دلیل باقیست

لابهٔ مستان دلیل ساقیست

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۳۲ – در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین

گفت قبطی تو دعایی کن که من

از سیاهی دل ندارم آن دهن

که بود که قفل این دل وا شود

زشت را در بزم خوبان جا شود

مسخی از تو صاحب خوبی شود

یا بلیسی باز کروبی شود

یا بفر دست مریم بوی مشک

یابد و تری و میوه شاخ خشک

سبطی آن دم در سجود افتاد و گفت

کای خدای عالم جهر و نهفت

جز تو پیش کی بر آرد بنده دست

هم دعا و هم اجابت از توست

هم ز اول تو دهی میل دعا

تو دهی آخر دعاها را جزا

اول و آخر توی ما در میان

هیچ هیچی که نیاید در بیان

این چنین می‌گفت تا افتاد طشت

از سر بام و دلش بیهوش گشت

باز آمد او به هوش اندر دعا

لیس للانسان الا ما سعی

در دعا بود او که ناگه نعره‌ای

از دل قبطی بجست و غره‌ای

که هلا بشتاب و ایمان عرضه کن

تا ببرم زود زنار کهن

آتشی در جان من انداختند

مر بلیسی را به جان بنواختند

دوستی تو و از تو ناشکفت

حمدلله عاقبت دستم گرفت

کیمیایی بود صحبتهای تو

کم مباد از خانهٔ دل پای تو

تو یکی شاخی بدی از نخل خلد

چون گرفتم او مرا تا خلد برد

سیل بود آنک تنم را در ربود

برد سیلم تا لب دریای جود

من به بوی آب رفتم سوی سیل

بحر دیدم در گرفتم کیل کیل

طاس آوردش که اکنون آب‌گیر

گفت رو شد آبها پیشم حقیر

شربتی خوردم ز الله اشتری

تا به محشر تشنگی ناید مرا

آنک جوی و چشمه‌ها را آب داد

چشمه‌ای در اندرون من گشاد

این جگر که بود گرم و آب‌خوار

گشت پیش همت او آب خوار

کاف کافی آمد او بهر عباد

صدق وعدهٔ کهیعص

کافیم بدهم ترا من جمله خیر

بی‌سبب بی‌واسطهٔ یاری غیر

کافیم بی‌نان ترا سیری دهم

بی‌سپاه و لشکرت میری دهم

بی‌بهارت نرگس و نسرین دهم

بی‌کتاب و اوستا تلقین دهم

کافیم بی داروت درمان کنم

گور را و چاه را میدان کنم

موسیی را دل دهم با یک عصا

تا زند بر عالمی شمشیرها

دست موسی را دهم یک نور و تاب

که طپانچه می‌زند بر آفتاب

چوب را ماری کنم من هفت سر

که نزاید ماده مار او را ز نر

خون نیامیزم در آب نیل من

خود کنم خون عین آبش را به فن

شادیت را غم کنم چون آب نیل

که نیابی سوی شادیها سبیل

باز چون تجدید ایمان بر تنی

باز از فرعون بیزاری کنی

موسی رحمت ببینی آمده

نیل خون بینی ازو آبی شده

چون سر رشته نگه داری درون

نیل ذوق تو نگردد هیچ خون

من گمان بردم که ایمان آورم

تا ازین طوفان خون آبی خورم

من چه دانستم که تبدیلی کند

در نهاد من مرا نیلی کند

سوی چشم خود یکی نیلم روان

برقرارم پیش چشم دیگران

هم‌چنانک این جهان پیش نبی

غرق تسبیحست و پیش ما غبی

پیش چشمش این جهان پر عشق و داد

پیش چشم دیگران مرده و جماد

پست و بالا پیش چشمش تیزرو

از کلوخ و خشت او نکته شنو

با عوام این جمله بسته و مرده‌ای

زین عجب‌تر من ندیدم پرده‌ای

گورها یکسان به پیش چشم ما

روضه و حفره به چشم اولیا

عامه گفتندی که پیغامبر ترش

از چه گشتست و شدست او ذوق‌کش

خاص گفتندی که سوی چشمتان

می‌نماید او ترش ای امتان

یک زمان درچشم ما آیید تا

خنده‌ها بینید اندر هل اتی

از سر امرود بن بنماید آن

منعکس صورت بزیر آ ای جوان

آن درخت هستی است امرودبن

تا بر آنجایی نماید نو کهن

تا بر آنجایی ببینی خارزار

پر ز کزدمهای خشم و پر ز مار

چون فرود آیی ببینی رایگان

یک جهان پر گل‌رخان و دایگان

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...

بخش ۱۱۷ – مثال دیگر هم درین معنی

هست بازیهای آن شیر علم

مخبری از بادهای مکتتم

گر نبودی جنبش آن بادها

شیر مرده کی بجستی در هوا

زان شناسی باد را گر آن صباست

یا دبورست این بیان آن خفاست

این بدن مانند آن شیر علم

فکر می‌جنباند او را دم به دم

فکر کان از مشرق آید آن صباست

وآنک از مغرب دبور با وباست

مشرق این باد فکرت دیگرست

مغرب این باد فکرت زان سرست

مه جمادست و بود شرقش جماد

جان جان جان بود شرق فؤاد

شرق خورشیدی که شد باطن‌فروز

قشر و عکس آن بود خورشید روز

زآنک چون مرده بود تن بی‌لهب

پیش او نه روز بنماید نه شب

ور نباشد آن چو این باشد تمام

بی‌شب و بی روز دارد انتظام

هم‌چنانک چشم می‌بیند به خواب

بی‌مه و خورشید ماه و آفتاب

نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان

زین برادر آن برادر را بدان

ور بگویندت که هست آن فرع این

مشنو آن را ای مقلد بی‌یقین

می‌بیند خواب جانت وصف حال

که به بیداری نبینی بیست سال

در پی تعبیر آن تو عمرها

می‌دوی سوی شهان با دها

که بگو آن خواب را تعبیر چیست

فرع گفتن این چنین سر را سگیست

خواب عامست این و خود خواب خواص

باشد اصل اجتبا و اختصاص

پیل باید تا چو خسپد او ستان

خواب بیند خطهٔ هندوستان

خر نبیند هیچ هندستان به خواب

خر ز هندستان نکردست اغتراب

جان هم‌چون پیل باید نیک زفت

تا به خواب او هند داند رفت تفت

ذکر هندستان کند پیل از طلب

پس مصور گردد آن ذکرش به شب

اذکروا الله کار هر اوباش نیست

ارجعی بر پای هر قلاش نیست

لیک تو آیس مشو هم پیل باش

ور نه پیلی در پی تبدیل باش

کیمیاسازان گردون را ببین

بشنو از میناگران هر دم طنین

نقش‌بندانند در جو فلک

کارسازانند بهر لی و لک

گر نبینی خلق مشکین جیب را

بنگر ای شب‌کور این آسیب را

هر دم آسیبست بر ادراک تو

نبت نو نو رسته بین از خاک تو

زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب

بسط هندستان دل را بی‌حجاب

لاجرم زنجیرها را بر درید

مملکت بر هم زد و شد ناپدید

آن نشان دید هندستان بود

که جهد از خواب و دیوانه شود

می‌فشاند خاک بر تدبیرها

می‌دراند حلقهٔ زنجیرها

آنچنان که گفت پیغامبر ز نور

که نشانش آن بود اندر صدور

که تجافی آرد از دار الغرور

هم انابت آرد از دار السرور

بهر شرح این حدیث مصطفی

داستانی بشنو ای یار صفا

0
...

0
دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا نظر دهید...