خردنامه نظامی

بخش ۵۰ – انجامش اقبال‌نامه

چو گوهر برون آمد از کان کوه

ز گوهرخران گشت گیتی ستوه

میان بسته هر یک به گوهرخری

خریدار گوهر بود گوهری

من آن گوهر آورده از ناف سنگ

به گوهر فروشی ترازو به چنگ

نه از بهر آن کاین چنین گوهری

فروشم به گنجینهٔ کشوری

به قارونی قفل داران گنج

طمع دارم اندازهٔ دست رنج

فروماندن از بهر کم بیش نیست

بلی ماه با مشتری خویش نیست

نیوشنده‌ای باز جویم به هوش

کزو نشکند نام گوهر فروش

کمر خوانی کوه کردن چو دیو

همان چون ددان بر کشیدن غریو

به سیلاب در گنج پرداختن

جواهر به دریا در انداختن

از آن بر که به گوش تاریک مغز

گشادن در داستانهای نغز

سخن را نیوشنده باید نخست

گهر بی خریدار ناید درست

مرا مشتری هست گوهرشناس

همان گوهر افشاندن بی قیاس

ولیکن ز سنگ آزمایان کوه

پی من گرفتند چندین گروه

چو لعل شب افروزم آمه به چنگ

زهر منجنیقی گشادند سنگ

که ما را ده این گوهر شب‌چراغ

وگرنی گرانی برون بر زباغ

بر آشفتم از سختی کارشان

ز بیوزنی بیع بازارشان

که بیاعی در نه سرهنگیست

پسند نوا درهم آهنگیست

زدر درگذر بیع دریاست این

بها کو که بیعی مهیاست این

چو در بیع دریا نشیند کسی

خزینه به دریاش باید بسی

به دریا کند بیع دریا پدید

که دریا به دریا تواند خرید

هر آوازه کان شد به گیتی بلند

از اندازه‌ای بود گیتی پسند

چو بیوزنیی باشد اندازه را

بلندی کجا باشد آوازه را

درین نکته کز گل برد رنگ را

جوابیست پوشیده فرهنگ را

وگرنه من در به تاراج ده

کمر دزد را دانم از تاج ده

نه زانست چندین سخن راندنم

همان آیت فاقه برخواندنم

که با من جهان سختیی می‌کند

ستورم سبک رختیی می‌کند

تهی نیست از ترهٔ خوان من

ز ناتندرستیست افغان من

چو پرگار بنیت نباشد درست

قلم چون نگردد ز پرگار سست

غرابی که با تندرستی بود

همه دانش انجیر بستی بود

بلی گرچه شد سال بر من کهن

نشد رونق تازگیم از سخن

هنوزم کهن سرو دارد نوی

همان نقره خنگم کند خوش روی

هنوزم به پنجاه بیت از قیاس

صد اندر ترازو نهد حق شناس

هنوزم زمانه به نیروی بخت

دهد در به دامان دیبا به تخت

ولی دارم اندیشهٔ سربلند

که بر صید شیران گشایم کمند

چو شیر افکنم صید و خود بگذرم

خورد سینه روباه و من خون خورم

چو سر سینه را گربه از دیگ برد

چه سود ار عجوزه کند سینه خرد

جهانی چنین در غلط باختن

سپهری چنین در کج انداختن

به شصت آمد اندازهٔ سال من

نگشت از خود اندازهٔ حال من

همانم که بودم به ده سالگی

همان دیو با من به دلالگی

گذشته چنان شد با دی به دشت

فرومانده هم زود خواهد گذشت

درازی و کوتاهی سال و ماه

حساب رسن دارد و دلو و چاه

چو دلو آبی از چه نیارد فراز

رسن خواه کوتاه و خواهی دراز

من این گفتم و رفتم و قصه ماند

به بازی نمی‌باید این قصه خواند

نیوشنده به گرغم خود خورد

که او نیز از این کوچگه بگذرد

نگوید که او چون گذشت از جهان

کند چاره خویش با همرهان

یکی روز من نیز در عهد خویش

سخن یاد می‌کردم از عهد پیش

غم رفتگان در دلم جای کرد

دو چشم مرا اشک پیمای کرد

شب آمد یکی زان عریقان آب

چنین گفت با من به هنگام خواب

غم ما بدان شرط خوردن توان

که باشی تو بیرون ازین همرهان

چوبا کاروانی درین تاختن

همی کار خود بایدت ساختن

از آن شب بسیچ سفر ساختم

دل از کار بیهوده پرداختم

که ایمن بود مرد بیدارهش

ز غوغای این باد قندیل کش

به ار در خم می فرو شد خزم

چو می جامه‌ای را به خون می‌رزم

گر از پشت گوران ندارم کباب

ز گور شکم هم ندارم عذاب

وگر نیست پالوده نغز پیش

کنم مغز پالوده را قوت خویش

و گر خشک شد روغنم در ایاغ

به بی روغنی جان کنم چون چراغ

چو از نان طبلی تهی شد تنم

چو طبل از طپانچه خوری نشکنم

گرم بشکند گردش سال و ماه

مرا مومیائی بس اقبال شاه

خدایا تو این عقد یک رشته را

برومند باغ هنر کشته را

به بی‌یاری اندر جهان یار باش

شب و روزش از بد نگهدار باش

به پایان شد این داستان دری

به فیروز فالی و نیک اختری

چو نام شهش فال مسعود باد

وزین داستان شاه محمود باد

دری بود ناسفته من سفتمش

به فرخ‌ترین طالعی گفتمش

از آنجا که بر مقبلان نقش بست

عجب نیست گر مقبل آمد به دست

چو برخواند این نامه را شهریار

خرد یاورش باد و فرهنگ یار

همین داستان باد از او سر بلند

هم او باد ازین داستان بهره‌مند

نظامی بدو عالی آوازه باد

به نظمی چنین نام او تازه باد

بدو باد فرخنده چون نام او

از آغاز او تا به انجام او

سرش سبز باد و دلش شادمان

از او دور چشم بد بدگمان

جهانش مطیع و زمانش به کام

فلک بنده و روزگارش غلام

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۴ – رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

مغنی دلم دور گشت از شکیب

سماعی ده امشب مرا دل فریب

سماعی که چون دل به گوش آورد

ز بیهوشیم باز هوش آورد

سخن سنج این درج گوهرنگار

ز درج این چنین کرد گوهر نثار

که چون شه ز مشرق برون برد رخت

به عرض جنوبی برافراخت تخت

هوای جهان دیده سازنده‌تر

زمانه زمین را نوازنده‌تر

چو قاروره صبح نارنج بوی

ترنجی شد از آب این سبز جوی

از آن کوچگه رخت پرداختند

سوی کوچگاهی دگر تاختند

نمودند منزل شناسان راه

که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه

دهی بیند آراسته چون بهشت

سوادش پر از سبزه و آب و کشت

در او مردمانی همه سرپرست

رها کرده فرمان یزدان زدست

مگر شاهشان در پناه آورد

وزان گمرهی باز راه آورد

چو شب خون خورشید درجام کرد

در آن منزل آن شب شه آرام کرد

چو طاوس خورشید بگشاد بال

زر اندود شد لاجوردی هلال

جهان‌جوی بر بارگی بست رخت

ز فتراک او سربرآورده بخت

خرامند میرفت بر پشت بور

به گور افکنی همچو بهرام گور

پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ

جهان در جهان روشنی چون چراغ

دهی چون بهشتی برافروخته

بهشتی صفت حله بردوخته

چو شه در ده سرپرستان رسید

دهی دید و ده مهتری را ندید

خدائی نه و ده خدایان بسی

نه در کس دهائی نه در ده کسی

خمی هر کس از گل برانگیخته

ز کنجد درو روغنی ریخته

جداگانه در روغن هر خمی

فکنده ز نامردمی مردمی

پس سی چهل روز یا بیشتر

کشیدندی از مرد سرگشته سر

سری بودی از مغز و از پی تهی

فرومانده برتن همه فربهی

نهادندی آن کله خشک پیش

وزو بازجستندی احوال خویش

قضیبی زدندی برآن استخوان

شدندی بر آن کله فریاد خوان

که امشب چه نیک و بد آید پدید

همان روز فردا چه خواهد رسید

صدائی برون آمدی از نهفت

صدائی که مانند باشد بگفت

که فردا چنین باشداز گرم و سرد

چنین نقش دارد جهان در نورد

گرفتندی آن نقش را در خیال

چنین بودشان گردش ماه و سال

چو دانست فرماندهٔ چاره ساز

که تعلیم دیوست از آنگونه راز

بفرمود تا کلها بشکنند

خم روغن از خانها برکنند

بسی حجت انگیخت رایش درست

که تا دورشان کرد از آن رای سست

در آموختشان رسم دین پروری

حساب خدائی و پیغمبری

بر آن قوم صاحب‌دلی برگماشت

که داند دلی چند را پاس داشت

چو شد کار آن کشور آراسته

روا رو شد از راه برخاسته

به فرخ رکابی و خرم دلی

برون راند از آن شاه یک منزلی

ره انجام را زیر زین رام کرد

چو انجم در آن ره کم آرام کرد

رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ

همه راه پرخارو پر خاره سنگ

پدیدار شد تیغ کوهی بلند

که از برشدن بود جان را گزند

پس و پیش آن کوه را دید شاه

ضرورت برو کرد بایست راه

برون برد لشگر بر آن تیغ کوه

ز رنج آمده تیغ داران ستوه

ز تیزی و سختی که آن سنگ بود

سم چارپایان بر آن سنگ سود

چو شه دید کز سنگ پولادسای

خراشیده میشد سم چارپای

بفرمود تا از تن گاو و گور

به چرم اندر آرند سم ستور

نمدها و کرباسهای سطبر

ببندند بر پای پویان هژبر

همه رهگذرها بروبند پاک

ز سنگی که پوینده شد زو هلاک

به فرمان شه راه میروفتند

گریوه به پولاد میکوفتند

از آنان که بودند فراش راه

تنی چند رفتند نزدیک شاه

یکی مشت سنگ آوریدند پیش

که سم ستوران ازینست ریش

به نعل ستوران درش یافتیم

بسختیش از آن نعل برتافتیم

بسی کوفتیمش به پولاد سخت

نشد پاره پولاد شد لخت لخت

برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز

نبرید و شمشیر شد ریز ریز

بهرجوهری ساختندش خراش

به ارزیز برخاست ازوی تراش

چو شه دید کوسنگ را آس کرد

ز برندگی نامش الماس گرد

همی گفت با هر کس از هر دری

که هست این گرانمایه‌تر جوهری

بدان تا پژوهش سگالی کنند

ره خویش از الماس خالی کنند

نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد

که تا راه داند بدان سنگ برد

چو افتاد در لشگر این گفتگوی

میان بست هر یک بدین جستجوی

بسی باز جستند بالا و پست

گرانمایه گوهر کم آمد بدست

کمر به کمر گرد بر گرد کوه

یکی وادیی بود دریا شکوه

فراوان در آن وادی الماس بود

که روشن‌تر از آب در طاس بود

چو دریا که گوهر برآرد زغار

نه دریای ماهی که دریای مار

زماران دروصد هزاران به جوش

که دیدست ماران گوهر فروش

مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج

که بی مار نتوان شدی سوی گنج

همان راه گنجینه دشوار بود

طریق شدن ناپدیدار بود

چو شه دیدکان کان الماس خیز

گذرگاه دارد چو الماس تیز

هم از ترس ماران هم از رنج راه

کسی سوی وادی نرفت از سپاه

نظر کرد هر سو چو نظاره‌ای

بدان تا به دست آورد چاره‌ای

عقاب سیه بر کمرهای سنگ

بسی دید هر یک شکاری به چنگ

چو زانسان عقابان پرنده دید

عقابین اندیشه را سرکشید

بفرمود کارند میشی هزار

نبینند کان فربهست این نزاد

گلو باز برند یک‌باره شان

کنند آنگه از یکدگر پاره‌شان

کجا کان الماس بینند زیر

بر آن کان فشانند یک یک دلیر

به فرمانبری زانکه فرمان بدوست

از آن گوسفندان کشیدند پوست

کجا کان الماس بشناختند

از آن گوشت لختی بینداختند

چو الماس دوسیده شد بر کباب

به جنبش در آمد ز هر سو عقاب

کباب و نمک هر دو برداشتند

در آن غار جز مار نگذاشتند

ببردند و خوردند بالای کوه

پس هر عقابی دوان ده گروه

هر الماس کز گوش افتاده بود

بر شاه برد آنکه آزاده بود

شه الماسها را بهم گرد کرد

بدش آبگون بود و نیکوش زرد

وز آنجا سوی پستی آورد میل

فرود آمد از کوه چون تند سیل

در آن پویه تعجیل میساختند

رهی بی قلاوز همی تاختند

ستوران ز نعل آتش انگیخته

بجای خوی از سینه خون ریخته

چو رفتند یک ماه از آن راه پیش

سم باد پایان شد از پویه ریش

هم آخر به نیروی بخت بلند

سپاه از گله رست و شاه از گزند

برون برد شه رخت از آن سنگلاخ

عمارت‌گهی دید و جایی فراخ

در آن زرعگه کشتزاری شگرف

نوازش گرفته ز باران و برف

ز سبزی و تری و تابندگی

بر او جان و دل را شتابندگی

ز تاراج آن سبزه پی کرده گم

سپنج ستوران بیگانه سم

جوانی در آن کشته چون شیرمست

برهنه سروپای بیلی به دست

ز خوبی و چالاکی پیکرش

سزاوار تاج کیانی سرش

فروزنده بیلش چو زرین کلید

نشان برومندی از وی پدید

گهی بیل برداشت گاهی نهاد

گهی بند می‌بست و گه می‌گشاد

جهاندار خواندش به آزرم و گفت

که خوی تو با خاک چون گشت جفت

جوانی و خوبی و بیدار مغز

ز نغزان نباید بجز کار نغز

نه کار تو شد بیل برداشتن

به ویرانه‌ای دانه‌ای کاشتن

بدین فرخی گوهری تابناک

نه فرخ بود هم ترازوی خاک

بیا تا ترا پادشاهی دهم

ز پیگار خاکت رهائی دهم

به پاسخ کشاورز آهسته رای

چو آورده بد شرط خدمت بجای

چنین گفت کای رایض روزگار

همه توسنان از تو آموزگار

چنان مان بهر پیشه ور پیشه‌ای

که در خلقتش ناید اندیشه‌ای

بجز دانه کاری مرا کار نیست

به من پادشاهی سزاوار نیست

کشاورز را جای باشد درشت

چو نرمی ببیند شود کوژ پشت

تنم در درشتی گرفتست چرم

هلاک درشتان بود جای نرم

تن سخت کو نازنینی کند

چو صمغی بود کانگبینی کند

خوش آمد جهان‌جوی را پاسخش

ثنا گفت بر گفتن فرخش

خبر باز پرسیدش از کردگار

کز اینسان ترا کیست پروردگار

که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟

پناهت کجا کرد بازار تیز؟

کرا می‌پرستی کرا بنده‌ای؟

نظر بر کدامین ره افکنده‌ای؟

جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای

به پیغمبری خلق را رهنمای

در آن کس دل خویش بستم که تو

همان قبله را میپرستم که تو

برآرنده آسمان کبود

نگارنده کوه و صحرا و رود

شب و روز پیش جهان آفرین

نهم چند ره روی خود بر زمین

بدین چشم و ابروی آراسته

کزینسان به من داد ناخواست

بدیگر کرمها که با من نمود

که از هر یکم هست صدگونه سود

سپاسش برم واجب آید سپاس

برآنکس که او باشد ایزدشناس

ترا کامدستی به پیغمبری

پذیرفتم از راه دین پروری

ترا دیده‌ام پیشتر زین به خواب

به تو زنده گشتم چو ماهی به آب

کنون کامدی وین خبر شد عیان

به خدمتگری چون نبندم میان

نگویم جهان چون توئی ناورید

جهان آفرین چون توئی نافرید

جهان را توئی مایهٔ خرمی

ز سد تو دارد جهان محکمی

سکندر بران پاک سیرت جوان

که بودش سر و سایه خسروان

ثنا گفت و برتارکش بوسه داد

همان نام یزدان براو کرد یاد

برآراستش خلعت خسروی

به دین خدا کرد پشتش قوی

در آن مرز و آن مرغزار فراخ

که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ

شبان روزی آسود شه با سپاه

سبکتر شد از خستگیهای راه

چو سالار این هفت خروار کوس

برآورد بانگ از گلوی خروس

دگر باره شه رفتن آغاز کرد

دگر ره بسیچ سفر ساز کرد

چو زان مراحله منزلی چند راند

به منزل دگر بار منزل رساند

فروزنده مرزی چو روشن بهشت

زمینهای وی جمله بی گاو و کشت

درخت و گل و سبزه آب روان

عمارت‌گهی درخور خسروان

جز آتش خلل نی که نا کشته بود

زمینی به آبی درآغشته بود

بپرسید کاین مرز را نام چیست

سر و سرور این برو بوم کیست

کشاورز و گاو آهن و گاوکو

کجا در چنین ده کند گاو هو

یکی از مقیمان آن زرعگاه

چنین گفت بعد از زمین بوس شاه

که اقصای این دل گشاینده مرز

حوالی بسی دارد از بهر ورز

در او هر چه کاری به هنگام خویش

یکی زو هزار آورد بلکه بیش

ولیکن ز بیداد یابد گزند

نگردد کس از دخل او بهره‌مند

اگر داد بودی و داور بسی

ده آباد بودی و در ده کسی

به انصاف و داد آرد این خاک بر

تباهی پذیرد ز بیدادگر

چو از دخل او گردد انصاف کم

بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم

به یک جو که در مالش آرند میل

جو و گندمش را برد باد و سیل

سبک منجنیقست بازوی او

که گردد به یک جو ترازوی او

چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب

ز بیداد بیدادگر شد خراب

درو سدی از عدل بنیاد کرد

همان نامش اسکندر آباد کرد

به آبادیش داد منشور خویش

که هر کس دهد حق مزدور خویش

دهد هرکسی مال خود را زکات

به تاراجشان کس نیارد برات

در او ره نباید برات آوری

هزار آفرین برچنان داوری

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۱۸ – گفتار حکیم هند با اسکندر

مغنی غنا را درآور به جوش

که در باغ بلبل نباید خموش

مگر خاطرم را به جوش آوری

من گنگ را در خروش آوری

همان فیلسوف جهاندیده گفت

که چون دانش آمد ره شاه رفت

دهن مهر کرد ز می خوشگوار

که بنیاد شادی ندید استوار

یکی روز کز صبح زرین نقاب

به نظارگان رخ نمود آفتاب

سکندر به آیین فرهنگ خویش

ملوکانه برشد به اورنگ خویش

درآمد رقیبی که اینک ز راه

فرستاده هندو آمد به شاه

نماید که در حضرت شهریار

پیام آورم باز خواهید بار

بفرمود شه تا شتاب آورند

مغان را سوی آفتاب آورند

به فرمان شه سوی مغ تاختند

رهش باز دادند و بنواختند

درآمد مغ خدمت آموخته

مغانه چو آتش برافروخته

چو تابنده خورشید را دید زود

به رسم مغانش پرستش نمود

به فرمان شاهش رقیبان دست

نشاندند جایی‌که شاید نشست

سخن می‌شد از هر دری دلپسند

ز خاک زمین تا به چرخ بلند

به اندازهٔ هر کس هنر می‌نمود

به گفتار خود قدر خود می‌فزود

چو در هندو آمد نشاط سخن

گل تازه رست از درخت کهن

بسی نکته‌های گره بسته گفت

که آن در ناسفته را کس نسفت

فلک راز لب حقه پرنوش کرد

جهان را ز در حلقه در گوش کرد

ثنای جهاندار گیتی پناه

چنان گفت کافروخت آن بارگاه

چو گشت از ثنا پیر پرداخته

نقاب سخن شد برانداخته

که تاریک پروانه‌ای سوی باغ

روان شد به امید روشن چراغ

مگر کان چراغ آشنائی دهد

من تیره را روشنائی دهد

منم پیشوای همه هندوان

به اندیشه پیر و به قوت جوان

سخنهای سربسته دارم بسی

که نگشاید آن بسته را هر کسی

شنیدم کز این دور آموزگار

سرآمد توئی بر همه روزگار

خرد رشتهٔ در یکتای توست

درفش گره باز کن رای توست

اگر چه خداوند تاجی و تخت

بر دانشت نیز داد است بخت

اگر گفته را از تو یابم جواب

پرستش بگردانم از آفتاب

وگر ناید از شه جوابی به دست

دگرباره بر خر توان رخت بست

ولیکن نخواهم که جز شهریار

رود در سخن هیچکس را شمار

زمن پرسش و پاسخ آید ز تو

جواب سخن فرخ آید ز تو

جهاندار گفتا بهانه مجوی

سخن هر چه پوشیده داری بگوی

جهاندیدهٔ هندو زمین بوسه داد

زبانی چو شمشیر هندی گشاد

چو کرد آفرینی سزاوار شاه

بپرسیدش از کار گیتی پناه

که چون من ز خود رخت بیرون برم؟

سوی آفریننده ره چون برم؟

یکی آفریننده دانم که هست

کجا جویمش چون شوم ره به دست؟

نشانش پدید است و او ناپدید

در بسته را از که جویم کلید

وجودش که صاحب معانی شدست

زمینیست یا آسمانی شد است

در اندیشه یا در نظر جویمش

چو پرسند جایش کجا گویمش

کجا جای دارد ز بالا و زیر

به حجت شود مرد پرسنده سیر

جهاندار پاسخ چنین داد باز

که هم کوتهست این سخن هم دراز

چو از خویشتن روی بر تافتی

به ایزد چنان دان که ره یافتی

طلب کردن جای او رای نیست

که جای آفریننده را جای نیست

نه کس راز او را تواند شمرد

نه اندیشه داند بدو راه برد

بدان چیزها دارد اندیشه راه

که باشد بدو دیده را دستگاه

خدا را نشاید در اندیشه جست

که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست

هر اندیشه‌ای کان بود در ضمیر

خیالی بود آفرینش پذیر

هرانچ او ندارد در اندیشه جای

سوی آفریننده شد رهنمای

به غفلت نشاید شد این راه را

که ابر از تو پنهان کند ماه را

نشان بس بود کرده بر کردگار

چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار

به ایزد شناسی همین شد قیاس

از این نگذرد مرد ایزدشناس

چو هندو جواب سکندر شنید

به شب بازی دیگر آمد پدید

که هرچ از زمین باشد و آسمان

نهایت گهی باشدش بیگمان

خبرده که بیرون از این بارگاه

به چیزی دیگر هست یا نیست راه

اگر هست چون زان کس آگاه نیست

وگر نیست بر نیستی راه نیست

جهاندار گفت از حساب کهن

به آزرم تر سکه زن بر سخن

برون زاسمان و زمین برمتاز

که نائی به سررشتهٔ خویش باز

فلک بر تو زان هفت مندل کشید

که بیرون ز مندل نشاید دوید

از این مندل خون نشاید گذشت

که چرخ ایستادست با تیغ و طشت

حصاریست این بارگاه بلند

در او گشته اندیشها شهر بند

چو اندیشه زاین پرده درنگذرد

پس پرده راز پی چون برد

نجوید دگر پردهٔ راز را

خبرهای انجام و آغاز را

بدین داستانها زند رهنمای

که نادیده را نیست اندیشه جای

گر اندیشی آنرا که نادیده‌ای

چو نیکو ببینی خطا دیده‌ای

بسا کس که من دیده انگاشتم

خیالش در اندیشه بنگاشتم

سرانجام چون دیدمش وقت کار

نه آن بود کز وی گرفتم شمار

جهانی دگر هست پوشیده روی

به آنجا توان کردن این جستجوی

دگر باره گفتش به من گوی راست

که ملک جهان بر دو قسمت چراست

جهانی بدین خوبی آراستن

چه باید جهانی دگر خواستن

چو پیداست کاینجا توانیم زیست

به آنجا سفر کردن از بهر چیست

چو آنجا نشستنگه آمد درست

به اینجا گذشتن چه باید نخست

خردمند شه گفت: ای ساده مرد

چنین دان و از دل فروشوی گرد

که ایزد دو گیتی بدان آفرید

که آنجا بود گنج و اینجا کلید

در اینجا کنی کشت و کارنوی

در آنجا بر کشته را بدروی

در این گردد از حال خود هر چه هست

در آن بر یکی حال باید نشست

دو پرگار برزد جهان آفرین

در این آفرینش دران آفرین

پلست این و بر پل بباید گذشت

به دریا بود سیل را بازگشت

چو چشمه روان گردد از کوهسار

به دریاش باید گرفتن قرار

دگر باره پرسید هندوی پیر

که جان چیست در پیکر جان پذیر

نماید مرا کاتشی تافتست

شراری از او کالبد یافتست

فرو مردن جان و آتش یکیست

در این بد بود گر کسی را شکیست

چو آتش در او گرم دل گشت شاه

به تندی در او کرد لختی نگاه

بدو گفت کاهریمنی سان توست

اگر جانی آتش بود جان توست

نخواندی که جان چون سفر ساز گشت

از آن کس که آمد بدو بازگشت

چو ز آتش بود جنبش جان نخست

به دوزخ توان جای او باز جست

دگر آنکه گفتی به وقت فراغ

فرو مردن جان بود چون چراغ

غلط گفته‌ای جان علوی گرای

نمیرد ولیکن شود باز جای

حکایت ز شخصی که او جان سپرد

چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد

بگویند جان داد و این نیست زرق

ز داده بود تا فرو مرده فرق

ز جان درگذر کان فروغیست پاک

ز نور الهی نه از آب و خاک

دگر گونه هندو سخن کرد ساز

به پرسیدن خوابش آمد نیاز

که بینندهٔ خواب را در خیال

چه نیرو برون آورد پروبال

که منزل به منزل رود کوه و دشت

ببیند جهان در جهان سرگذشت

چو بیننده آنجاست این خفته کیست

و گر نقشبند آن شد این نقش چیست

به پاسخ دگر باره شد شاه تیز

که خواب از خیالی بود خانه خیز

خیال همه خوابها خانگیست

در آن آشنائی نه بیگانگیست

اگر مرده گر زنده بینی به خواب

ز شمع تو می‌خیزد آن نور و تاب

نمایندهٔ اندیشهٔ پاک توست

نمودهٔ تمنای ادراک توست

گرت در دل آید که راز نفهت

چرا گشت پیدا برآنکس که خفت

روان چون برهنه شود در خیال

نپوشد براو صورت هیچ حال

نبینی کسی کو ریاضتگر است

به بیداری آن گنج را رهبر است

همان بیند آن مرد بیدار هوش

که دیگر کس از خواب و خواب از سروش

دگر باره هندو درآمد به گفت

گهر کرد با نوک الماس جفت

که بی چشم بد شاهیی ده مرا

ز چشم بد آگاهیی ده مرا

چه نیروست در جنبش چشم بد

که نیکوی خود را کند چشم زد

از او کارگرتر جهان آزمای

ندیده است بینندهٔ جان گزای

همه چیز را کازمایش رسد

چو دیده پسندد فزایش رسد

جز او را که هرچ او پسند آورد

سر و گردنش زیر بند آورد

به هر حرفتی در که دیدیم ژرف

درستی ندیدیم در هیچ حرف

همین یک کماندار شد کز نخست

بر آماج گه تیر او شد درست

بگو تا چه نیروست نیروی او

سپند از چه برد آفت از خوی او

چه دانم که من چشم بد دیده‌ام

پسندیده یا نا پسندیده‌ام

جهاندار گفتش که صاحب قیاس

چنین آرد از رای معنی شناس

که بر هر چه گردد نظر جایگیر

گذر بر هوائی کند ناگزیر

بر آن چیز کارد همی تاختن

کند با هوا رای دم ساختن

بنه چون درآرد بدان رخنه گاه

هوا نیز باید در آن رخنه راه

هوا گر هوائی بود سودمند

در ارکان آن چیز ناید گزند

مزاج هوا چون بود زهرناک

بیندازد آن چیز را در مغاک

هوائی بد است آنکه بر چشم زد

بد آرد به همراهی چشم بد

ولیکن به نزدیک من در نهفت

جز این علتی هست کان کس نگفت

نه چشم بد است آنچنان کارگر

که نقش روند است پیش نظر

چو بیند عجب کاریی در خیال

به تأدیب چشمش دهد گوشمال

تعجب روانیست در راه او

نباید جز او در نظرگاه او

چو نقش حریفی شگفت آیدش

دغا باختن در گرفت آیدش

گرفتار کن را دهد پیچ پیچ

بدان تا نگردد گرفتار هیچ

کسی را که چشمی رسد ناگهان

دهن دره‌اش اوفتد در دهان

رسانندهٔ چشم را جوش خون

بخاری ز پیشانی آرد برون

به این هر دو معنی شناسند و بس

که این چشم زن بود و آن چشم رس

سپند از پی آن شد افروخته

که آفت به آتش شود سوخته

فسونگر دگرگونه گفتست راز

که چون به اسپند آتش آمد فراز

رسد بر فلک دود مشگین سپند

فلک خود زره باز دارد گزند

دگر باره هندوی رومی پرست

درآورد پولاد هندی به دست

که از نیک و بد مرد اخترسگال

خبر چون دهد چون زند نقش فال

ز نقشی که از کار ناید برون

به نیک و به بد چون شود رهنمون

چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی

که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی

هر آیینه در نقش این گنبد است

اگر نیک نیکست اگر بد بداست

سگالندهٔ فال چون قرعه راند

ز طالع تواند همی نقش خواند

نمودار طالع نماید درست

ز تخمی که خواهد دران زرع رست

خدائی که هست آفرینش پناه

چو بیند نیازی در این عرضه‌گاه

به اندازهٔ آنکه باشد نیاز

نماید به ما بودنیهای راز

فرستد سروشی و با او کلید

کند راز سربسته بر ما پدید

از آن باده هندو چنان مست شد

که یکباره شمشیرش از دست شد

دگر باره پرسید کز چین و زنگ

ورقهای صورت چرا شد دو رنگ

چو یکسان بود رنگ‌ها در لوید

چرا این سیه گشت و آن شد سپید

جهاندار گفت این گرایندهٔ گوی

دو رنگست یکی رنگی از وی مجوی

دو رویست خورشید آیینه وش

یکی روی در چین یکی در حبش

به روئی کند رویها را چو ماه

به روئی دگر رویها در سیاه

چو هندوی دانا به چندین سئوال

زبون شد ز فرهنگ دانش سگال

به تسلیم شه بوسه بر خاک زد

شه از خرمی سر بر افلاک زد

همه زیرکان بر چنان هوش و رای

دمیدند و خواندند نام خدای

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۹ – ستایش ملک عز الدین مسعود بن ارسلان

مغنی ره رامش آور پدید

که غم شد به پایان و شادی رسید

رونده رهی زن که بر رود ساز

چو عمر شه آن راه باشد دراز

گر آن بخردان را ستد روزگار

خرد ماند بر شاه ما یادگار

بقا باد شه را به نیروی بخت

بدو باد سرسبزی تاج و تخت

ملک عزدین آنکه چرخ بلند

بدو داد اورنگ خود را کمند

گشایندهٔ راز هفت اختران

ولایت خداوند هشتم قران

نشیننده بزم کسری و کی

فریدون کمر شاه فیروز پی

لبش حقه نوش‌داروی عهد

فروزندهٔ چرخ فیروزه مهد

ز شیرینی چشمهٔ نوش او

شده گوش او حلقه در گوش او

چو نرمی برآراید از بامداد

نشیند در آن بزم چون کیقباد

در آن انگبین خانه بینی چو نحل

به جوش آمده ذوفنونان فحل

چو هر دو فنونی به فرهنگ و هوش

بسا یکفنان را که مالیده گوش

نشسته به هر گوشه گوهر کشی

برانگیخته آبی از آتشی

ملک پرورانی ملایک سرشت

کلید در باغهای بهشت

وزیری به تدبیر بیش از نظام

به اکفی الکفاتی برآورده نام

چو شه چون ملکشه بود دستگیر

نظام دوم باید او را وزیر

زهر کشوری کرده شخصی گزین

بزرگ آفرینش بزرگ آفرین

چو گل خوردن باده‌شان نوشخند

چو بلبل به مستی همه هوشمند

همه نیم هوشیار و شه نیم مست

همه چرب گفتار و شه چرب دست

که دارد چنان بزمی ازخسروان

جز آن هم ملک هم جهان پهلوان

در آن بزم کاشوب را کار نیست

جز این نامه نغز را بار نیست

بدان تا جهان را تماشا کند

رصد بندی کوه و دریا کند

گهی تاختن در طراز آورد

گهی بر حبش ترکتاز آورد

نشسته جهان‌جوی بر جای خویش

جهان ملک آفاقش آورده پیش

به پیروزی این نامهٔ دل‌نواز

در هفت کشور بر او کرده باز

بدو مجلس شاه خرم شده

تصاویر پرگار عالم شده

خه‌ای وارث بزم کیخسروی

به بازوی تو پشت دولت قوی

نظر کن درین جام گیتی نمای

ببین آنچه خواهی ز گیتی خدای

خیال چنین خلوتی زاده‌ای

دهد مژدهٔ شه به شه‌زاده‌ای

به من برچنان درگشاد این کلید

که دری ز دریائی آید پدید

که تا میل زد صبح بر تخت عاج

چنان در نپیوست بر هیچ تاج

چو مهد آمد اول به تقریر کار

اگر مهدی آید شگفتی مدار

بر آرای بزمی بدین خرمی

کمر بند چون آسمان برزمی

چه بودی که در خلد آن بزمگاه

مرا یک زمان دادی اقبال راه

مگر زان بهی بزم آراسته

زکارم شدی بند برخاسته

چو آن یاوری نیست در دست و پای

که در مهد مینو کنم تکیه جای

فرستادن جان به مینوی پاک

به از زحمت آوردن تیره خاک

دو گوهر برآمد ز دریای من

فروزنده از رویشان رای من

یکی عصمت مریمی یافته

یکی نور عیسی بر او تافته

بخوبی شد این یک چو بدر منیر

چو شمس آن به روشن دلی بی نظیر

به نوبتگه شه دو هندوی بام

یکی مقبل و دیگر اقبال نام

فرستاده‌ام هر دو را نزد شاه

که یاقوت را درج دارد نگاه

عروسی که با مهر مادر بود

به ار پرده دارش برادر بود

بباید چو آید بر شهریار

چنین پردگی را چنان پرده‌دار

چو من نزل خاص تو جان داده‌ام

جگر نیز با جان فرستاده‌ام

چنان باز گردانش از نزد خویش

کز امید من باشد آن رفق بیش

مرا تا بدینجا سرآید سخن

تو دانی دگر هر چه خواهی بکن

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۳ – جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری

سحرگه که سربرگرفتم ز خواب

برافروختم چهره چون آفتاب

سریر سخن برکشیدم بلند

پراکندم از دل بر آتش سپند

به پیرایش نامه خسروی

کهن سرو را باز دادم نوی

ز گنج سخن مهر برداشتم

درو در ناسفته نگذاشتم

سر کلکم از گوهر انداختن

فلک را شکم خواست پرداختن

درآمد خرامان سمن سینه‌ای

به من داد تیغی در آیینه‌ای

که آشفتهٔ خویش چندین مباش

ببین خویشتن خویشتن بین مباش

نظر چون در آیینه انداختم

درو صورت خویش بشناختم

دگرگونه دیدم در آن سبز باغ

که چون پرنیان بود در پرزاغ

ز نرگس تهی یافتم خواب را

ندیدم جوان سرو شاداب را

سمن بر بنفشه کمین کرده بود

گل سرخ را زردی آزرده بود

از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای

فروماندم اندر سخن سست رای

نه پائی که خود را سبکرو کنم

نه دستی که نقش کهن نو کنم

خجل گشتم از روی بیرنگ خویش

نوائی گرفتم به آهنگ خویش

هراسیدم از دولت تیزگام

که بگذارد این نقش را ناتمام

ازین پیش کاید شبیخون خواب

به بنیاد این خانه کردم شتاب

مگر خوابگاهی به دست آورم

که جاوید دروی نشست آورم

پژوهندهٔ دور گردنده حال

چنین گوید از گردش ماه و سال

که چون نامه حکم اسکندری

مسجل شد از وحی پیغمبری

ز دیوان فروشست عنوان گنج

که نامش برآمد به دیوان رنج

بفرمود تا عبره روم و روس

نبشتند برنام اسکندروس

از آن پیش کز تخت خود رخت برد

بدو داد و او را به مادر سپرد

به اندرز بگشاد مهر از زبان

چنین گفت با مادر مهربان

که من رفتم اینک تو از داد ودین

چنان کن که گویند بادا چنین

پدروار با بندگان خدای

چو مادر شدی مهرمادر نمای

به پروردن داد و دین زینهار

نگهدار فرمان پروردگار

به فرمانبری کوش کارد بهی

که فرمانبری به ز فرمان دهی

ضرورت مرا رفتنی شد به راه

سپردم به تو شغل دیهیم و گاه

گرفتم رهی دور فرسنگ پیش

ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟

گرآیم چنان کن که از چشم بد

نه تو خیره باشی نه من چشم زد

وگر زامدن حال بیرون بود

به هش باش تا عاقبت چون بود

چنان کن که فردا دران داوری

نگیرد زبانت به عذر آوری

سخن چون به سر برد برداشت رخت

رها کرد برمادر آن تاج و تخت

بفرمود تا لشگر روم و شام

برو عرضه کردند خود را تمام

از آن لشگر آنچ اختیار آمدش

پسندیده‌تر صد هزار آمدش

گزین کرد هر مردی از کشوری

به مردانگی هریکی لشگری

چهارش هزار اشتر از بهر بار

پس و پیش لشگر کشیده قطار

هزار نخستین ازو بیسراک

به کردن کشی کوه را کرده خاک

هزار دیگر بختی بارکش

همه بارهاشان خورشهای خوش

هزار سوم ناقهٔ ره نورد

به زیر زر و زیور سرخ و زرد

هزار چهارم نجیبان تیز

چو آهو گه تاختن گرم خیز

ز هر پیشه کاید جهان را به کار

گزین کرد صدصد همه پیشه کار

بدین سازمندی جهانگیر شاه

برافراخت رایت زماهی به ماه

ز مقدونیه روی در راه کرد

به اسکندریه گذرگاه کرد

سریر جهانداری آنجا نهاد

بر او روزکی چند بنشست شاد

به آیین کیخسرو تخت گیر

که برد از جهان تخت خود بر سریر

بفرمود میلی برافراختن

بر او روشن آیینه‌ای ساختن

که از روی دریا به یک ماهه راه

نشان باز داد از سپید و سیاه

بدان تا بود دیده بانگاه تخت

بر او دیده بانان بیدار بخت

چو ز آیینه بینند پوشیده راز

به دارنده تخت گویند باز

اگر دشمنی ترکتازی کند

رقیب حرم چاره سازی کند

چو فارغ شد از تختگاهی چنان

نشست از بر بور عالی عنان

نخستین قدم سوی مغرب نهاد

به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد

وز آنجا برون شد به عزم درست

به فرمان ایزد میان بست چست

چو لختی زمین را طرف در نوشت

ز پهلوی وادی درآمد به دشت

ز مقدس تنی چند غم یافته

ز بیداد داور ستم یافته

تظلم کنان سوی راه آمدند

عنانگیر انصاف شاه آمدند

که چون از تو پاکی پذیرفت خاک

بکن خانه پاک را نیز پاک

به مقدس رسان رایت خویش را

برافکن ز گیتی بداندیش را

در آن جای پاکان یک اهریمنست

که با دوستان خدا دشمنست

مطیعان آن خانهٔ ارجمند

نبینند ازو جز گداز و گزند

طریق پرستش رها می‌کند

پرستندگان را جفا میکند

به خون ریختن سربرافراختست

بسی را بناحق سرانداختست

همه در هراسیم از ین دیو زاد

توئی دیو بند از تو خواهیم داد

سکندر چو دید آن چنان زاریی

وزانسان برایشان ستمکاریی

ستمدیده را گشت فریادرس

به فریاد نامد ز فریاد کس

چو از قدسیان این حکایت شنید

عنان سوی بیت‌المقدس کشید

حصار جهان را که سرباز کرد

ز بیت المقدس سرآغاز کرد

سکندر به قدس آمد از مرز روم

بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم

چو بیدادگر دشمن آگاه گشت

که آواز داد آمد از کوه و دشت

کمربست و آمد به پیگار او

نبود آگه از بخت بیدار او

به اول شبیخون که آورد شاه

بران راهزن دیو بر بست راه

چو بیدادگر دید خون ریختش

ز دروازه مقدس آویختش

منادی برانگیخت تا در زمان

ز بیداد او برگشاید زبان

که هر کو بدین خانه بیداد کرد

بدینگونه بخت بدش یاد کرد

چوزو بستد آن خانهٔ پاک را

به عنبر برآمیخت آن خاک را

برآسود ازان جای آسودگان

فروشست ازو گرد آلودگان

جفای ستمکاره زو بازداشت

به طاعتگران جای طاعت گذاشت

ازو کار مقدس چو با ساز گشت

سوی ملک مغرب عنان تاز گشت

برافرنجه آورد از آنجا سپاه

وز افرنجه بر اندلس کرد راه

چو آمد گه دعوی و داوری

به دانش نمائی و دین پروری

کس از دانش و دین او سرنتافت

رهی دید روشن بدان ره شتافت

چو آموخت بر هر کسی دین و داد

به هر بقعه طاعت‌گهی نو نهاد

به رفتن دگر باره لشگر کشید

به عالم گشائی علم برکشید

به تعجیل میراند بر کوه و رود

کجا سبزه‌ای دید آمد فرود

چو از ماندگی گشت پرداخته

دگر باره شد عزم را ساخته

نمود از بیابان به دریا شتافت

درافکند کشتی به دریای آب

سه مه بر سر آب دریا نشست

بیاورد صیدی ز دریا به دست

از آنسو که خورشید میشد نهان

تکاپوی میکرد با همرهان

جزیره بسی دید بی‌آدمی

برون رفت و میشد زمی برزمی

بسی پیش باز آمدش جانور

هم از آدمی هم ز جنس دگر

دروهیچ از ایشان نیامیختند

وزو کوه بر کوه بگریختند

سرانجام چون رفت راهی دراز

نشیب زمین دیگر آمد فراز

بیابانی از ریگ رخشنده زرد

که جز طین اصفر نینگیخت گرد

برآن ریگ بوم ارکسی تاختی

زمین زیرش آتش برانداختی

همانا که بر جای ترکیب خاک

ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک

چو یکمه در ان بادیه تاختند

ازو نیز هم رخت پرداختند

چو پایان آن وادی آمد پدید

سکندر به دریای اعظم رسید

در آن ژرف دریا شگفتی بماند

که یونانیش اوقیانوس خواند

محیط جهان موج هیبت نمود

از آن پیشتر جای رفتن نبود

فرو رفتن آفتاب از جهان

در آن ژرف دریا نبودی نهان

حجابی مغانی بد آن آب را

نپوشیدی از دیدها تاب را

فلک هر شبان روزی از چشم دور

به دریا درافکندی از چشمه نور

به ما در فرو رفتن آفتاب

اشارت به چشمه است و دریای آب

همان چشمه گرم کو راست جای

به دریا حوالت کند رهنمای

چو آبی به یکجا مهیا شود

شود حوضه و در به دریا شود

معیب بود تا بود در مغاک

معلق بود چون بود گرد خاک

در آن بحر کورا محیطست نام

معلق بود آب دریا مدام

چو خورشید پوشد جمال را جهان

پس عطف آن آب گردد نهان

به وقت رحیل آفتاب بلند

ز پرگار آن بحر پوشد پرند

علم چون به زیر آرد از اوج او

توان دیدنش در پس موج او

چو لختی رود در سر آرد حجاب

که آید نورد زمین در حساب

به دانش چنین مینماید قیاس

دگر رهبری هست برره شناس

چو آن چشمه گرم را دید شاه

نشد چشم او گرم در خوابگاه

ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست

همیدون نگهبان این چشمه کیست

چنین گفت دانا که این آب گرم

بسا دیدها را که برد آب شرم

درین پرده بسیار جستند راز

نیامد به کف هیچ سر رشته باز

من این قصه پرسیدم از چند پیر

جوابی ندادست کس دلپذیر

دهد هر کسی شرح آن نور پاک

یکی گرد مرکز یکی زیر خاک

که داند که بیرون ازین جلوه‌گاه

کجا می‌کند جلوه خورشید و ماه

سکندر بران ساحل آرام جست

سوی آب دریا شد آرام سست

چو سیماب دید آب دریا سطبر

گذر بسته بر قطره دزدان ابر

درآبی چنان کشتی آسان نرفت

وگر رفت بی ره شناسان نرفت

شه از ره شناسان بپرسید راز

بسنجیدن کار و ترتیب ساز

که کشتی بدین آب چون افکنم

چگونه بنه زو برون افکنم

ندیدند کار آزمایان صواب

که شاه افکند کشتی آنجا برآب

نمودند شه را که صد رهنمون

ازین آب کشتی نیارد برون

دگر کاندرین آب سیماب فام

نهنگ اژدهائیست قصاصه نام

سیاه و ستمکاره و سهمناک

چو دودی که آید برون از مغاک

سیاست چنان دارد آن جانور

که بیننده چون بیندش یک نظر

دهد جان و دیگر نجنبد ز جای

که باشد براهی چنین رهنمای

بترزین همه آن کزین خانه دور

یکی فرضه بینی چو تابنده نور

بسی سنگ رنگین در آن موجگاه

همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه

فروزنده چون مرقشیشای زر

منی و دومن کمتر و بیشتر

چو بیند درو دیدهٔ آدمی

بخندد ز بس شادی و خرمی

وزان خرمی جان دهد در زمان

همان دیدن و دادن جان همان

ولی هر چه باشد ز مثقال کم

ز خاصیت افتد و گر صد بهم

ز بهتان جان بردنش رهنمای

همی خواندش پهنهٔ جان گزای

چو شد گفته این داستان شهریار

فرستاد و کرد آزمایش به کار

چنان بود کان پیر گوینده گفت

تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت

بفرمود تا بر هیونان مست

به آن سنگ رنگین رسانند دست

همه دیدها باز بندند چست

کنند آنگه آن سنگ را باز جست

وزان سنگ چندانکه آید بدست

برندش به پشت هیونان مست

همه زیر کرباسها کرده بند

لفافه برو باز پیچیده چند

کنند آن هیونان ازان سنگ بار

نمانند خود را در آن سنگسار

به فرمان پذیری رقیبان راه

بجای آوریدند فرمان شاه

شه و لشگر از بیم چندان هلاک

گذشتند چون باد ازان زرد خاک

بفرمود شه تا از آن خاک زرد

شتربان صد اشتر گرانبار کرد

چو آمد به جائی که بود آبگیر

برو بوم آنجا عمارت پذیر

بفرمان او سنگها ریختند

وزان سنگ بنیادی انگیختند

همه هم‌چنان کرده کرباس پیچ

کزیشان یکی باز نگشاد هیچ

به ترکیب آن سنگها بندبند

برآورد بیدر حصاری بلند

برآورد کاخی چو بادام مغز

همه یک به دیگر برآورده نغز

گلی کرد گیرنده زان زرد خاک

برون بنا را براندود پاک

درون را نیندود و خالی گذاشت

که رازی در آن پرده پوشیده داشت

خنیده چنینست از آموزگار

که چون مدتی شد بر آن روزگار

فروریخت کرباس از روی سنگ

پدید آمد آن گوهر هفت رنگ

برون بنا ماند بر جای خویش

کزاندودش گل حرم داشت پیش

درون ماندگان خرقه انداختند

بران خرقه بسیار جان باختند

هران راهرو کامد آنجا فراز

به دیدار آن حصنش آمد نیاز

طلب کرد بر باره چون ره ندید

کمندی برافکند و بالا دوید

چو بر باره شد سنگ را دید زود

چو آهن ربا زود ازو جان ربود

ز سنگی که در یک منش خون بود

چو کوهی بهم برنهی چون بود

شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد

شنید این سخن را و باور نکرد

فرستاد و این قصه را باز جست

براو قصه شد ز آزمایش درست

چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت

ز دریا بسوی بیابان شتافت

چو ششماه دیگر بپیمود راه

ستوه آمد از رنج رفتن سپاه

ازان ره که در پای پیل آمدش

گذرگه سوی رود نیل آمدش

به سرچشمه نیل رغبت نمود

که آن پایه را دیده نادیده بود

شب و روز برطرف آن رود بار

دو اسبه همی راند بر کوه و غار

بدان رسته کان رود را بود میل

همی شد چو آید سوی رود سیل

بسی کوه و دشت از جهان درنوشت

به پایان رسد آخر آن کوه و دشت

پدید آمد از دامن ریگ خشک

بلندی گهی سبز با بوی مشک

کمر در کمر کوهی از خاره سنگ

برآورده چون سبز با بوی مشک

برو راه بربسته پوینده را

گذر گم شده راه جوینده را

کشیده عمود آن شتابنده رود

از آن کوه میناوش آمد فرود

یکی پشته بر راه آن بود تند

که از رفتنش پایها بود کند

کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت

برانداختی جان به چنگال و مشت

زدی قهقهه چون بر او تاختی

از آنسوی خود را در انداختی

بر او گر یکی رفتنی و گر هزار

چو مرغان پریدی در آن مرغزار

فرستاده بر پشته شد چند کس

کز ایشان نیامد یکی باز پس

چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت

تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت

چنان چشم از آن خیل برتافتی

که چشم از خیالش اثر یافتی

سکندر جهاندیدگان را بخواند

درین چاره‌جوئی بسی قصه راند

که نتوان برین کوه تنها شدن

دو همراه باید به یکجا شدن

سکونت نمودن در آن تاختن

بهر ده قدم منزلی ساختن

چو بر پشته رفتن گرفتن قرار

برانداختن آنچه باید به کار

به تدریج دیدن درآن سوی کوه

به یکره ندیدن که آرد شکوه

بکردند ازینسان و سودی نداشت

دگر باره دانا نظر برگماشت

چنین شد درآن داوری رهنمای

که مردی هنرمند و پاکیزه رای

نویسنده باشد جهاندیده مرد

همان خامه و کاغذش درنورد

بود خوب فرزندی آن مرد را

کزو دور دارد غم و درد را

چو میل آورد سوی آن پشته گاه

بود پور هم پشت با او به راه

به بالا شود مرد و فرزند زیر

بود بچه شیر زنجیر شیر

گر او باز پس ناید از اصل و بن

به فرزند خود بازگوید سخن

وگر زانکه دارد زبان بستگی

نویسد مثالی به آهستگی

فرو افکند سوی فرزند خویش

نبرد دل از مهر پیوند خویش

بدست آوریدند مردی شگرف

که مجموعه‌ای بود از آن جمله حرف

سوی کوه شد پیر و با او جوان

چو بچه که با شیر باشد دوان

دگر نیمروز آن جوان دلیر

ز پایان آن پشته آمد به زیر

ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ

بر شاه شد رفته از روی رنگ

به شه داد کاغذ فرو خواند شاه

نبشته چنین بود کز گرد راه

به جان آن چنان آمدم کز هراس

به دوزخ ره خویش کردم قیاس

رهی گوئی از تار یک موی رست

برو هر که آمد ز خود دست شست

درین ره که جز شکل موئی نداشت

فرود آمد هیچ روئی نداشت

چو بر پشته خاره سنگ آمدم

ز بس تنگی ره به تنگ آمدم

ز آنسو که دیدم دلم پاره شد

خرد زان خطرناکی آواره شد

وزینسو ره پشته بی راغ بود

طرف تا طرف باغ در باغ بود

پر از میوه و سبزه و آب و گل

برآورده آواز مرغان دهل

هوا از لطافت درو مشک ریز

زمین از نداوت در او چشمه خیز

تکش با تلاوش در آویخته

چنین رودی از هر دو انگیخته

ازین سو همه زینت و زندگی

از آنسو همه آز و افکندگی

بهشت این و آن هست دوزخ سرشت

به دوزخ نیاید کسی از بهشت

دگر کان بیابان که ما آمدیم

ببین کز کجا تا کجا آمدیم

کرا دل دهد کز چنین جای نغز

نهد پای خود را در آن پای لغز

من اینک شدم شاه بدرود باد

شما شاد باشید و من نیز شاد

شه از راز پنهان چو آگاه گشت

سپه راند از آن کوهپایه به دشت

نگفت آنچه برخواند با هیچ‌کس

که تا هر دلی نارد آنجا هوس

چو دانست کانجا نشستن خطاست

گذرگه طلب کرد بر دست راست

در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ

نمیکرد جز راه رفتن بسیچ

ز راه بیابان برون شد به رنج

چو ریگ بیابان روان کرده گنج

رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش

تف آهش از دیگ بر دیگ بیش

همه راه دشمن ز دام و دده

بهر گوشه‌ای لشگری صف زده

ولیکن چو کردندی آهنگ شاه

ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه

کس از تیرگی ره نبردی برون

مگر رخصت شه شدی رهنمون

کسی کو کشیدی سراز رای او

شدی جای او کندهٔ پای او

برون از میانجی و از ترجمه

بدانست یک یک زبان همه

سخن را به آهنگشان ساز داد

جواب سزاوارشان باز داد

بدینگونه میکرد ره را نورد

زمان زیر گردون زمین زیر گرد

در آن ره نبودش جز این هیچ‌کار

که چون باد بردی ز دلها غبار

دل آشنا را برافروختی

به بیگانگان دین در آموختی

چوزان دشت بگذشت چون دیو باد

قدم در دگر دیو لاخی نهاد

بیابانی از آتشین جوش او

زبانی سخن گفته در گوش او

جز آن زر که باشد خدای آفرید

کس از رستنیها گیاهی ندید

جهان‌جوی از آن کان زر تافته

بخندید چون طفل زر یافته

چو لختی در آن دشت پیمود راه

به باغ ارم یافت آرامگاه

پدید آمد آن باغ زرین درخت

که شداد ازو یافت آن تاج و تخت

درون رفت سالار گیتی نورد

زمین از درختان زر دید زرد

یکایک درختانش از میوه پر

همه میوه بیجاده و لعل و در

ز هر سو درآویخته سیب و نار

همه نار یاقوت و یاقوت نار

ز نارنج زرین و سیمین ترنج

فریب آمده بانظرها بغنج

بهارش جواهر زمین کیمیا

ز بیجاده گل وز زمرد گیا

بساطی کشیده دران سبز باغ

ز گوهر برافروخته چون چراغ

دو تندیس از زر برانگیخته

زهر صورتی قالبی ریخته

چو در چشم پیکرشناس آمدی

اگر زر نبودی هراس آمدی

ز بلورتر حوضه‌ای ساخته

چو یخ پاره‌ای سیم بگداخته

در آن ماهیان کرده از جزع ناب

نماینده‌تر زانکه ماهی در آب

دوخشتی برآورده قصری عظیم

یکی خشت از زر یکی خشت سیم

چو شه شد در آن قصر زرینه خشت

گمان برد کامد به قصر بهشت

چو بسیار برگشت پیرامنش

دریده شد از گنج زر دامنش

رواقی جداگانه دید از عقیق

ز بنیاد تا سر به گوهر غریق

در او گنبدی روشن از زر ناب

درفشنده چون گنبد آفتاب

نیفتاده گردی بر آن زر خشک

بجز سونش عنبر و گرد مشک

در او رفت سالار فرهنگ و هوش

چو در گنبد آسمانها سروش

ستودانی از جزع تابنده دید

کزو بوی کافورتر میدمید

نهاده بر آن فرش مینا سرشت

یکی لوح یاقوت مینا نوشت

نبشته براو کای خداوند زور

که رانی سوی این ستودان ستور

درین دخمه خفتست شداد عاد

کزو رنگ و رونق گرفت این سواد

به آزرم کن سوی ما تاختن

مکن قصد برقع برانداختن

بکن ستر پوشی که پوشیده‌ایم

به رسوائی کس نکوشیده‌ایم

نگهدار ناموس ما در نهفت

که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت

اگر خفته‌ای را درین خوابگاه

برآرند گنبد ز سنگ سیاه

سرانجامش این گنبد تیز گشت

ز دیوار گنبد درآرد به دشت

تنش را نمک سود موران کند

سرش خاک سم ستوران کند

بلی هر کسی از بهر ایوان خویش

ستونی کند بر ستودان خویش

ولیکن چو بینی سرانجام کار

برد بادش از هر سوئی چون غبار

که داند که شداد را پای و دست

به نعل ستور که خواهد شکست

غبار پراکنده را در مغاک

رها کن که هم خاک به جای خاک

از آن تن که بادش پراکنده کرد

نشانی نبینی جز این کوه زرد

تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز

بترس از چنین روز و با ما بساز

مباش ایمن ارزانکه آزاده‌ای

که آخر تو نیز آدمی زاده‌ای

همه گنج این گنجدان آن تست

سرو تاج ماهم به فرمان تست

گشادست پیش تو درهای گنج

سپاه ترا بس شد این پای رنج

ببر گنج کان بر تو باری مباد

ترا باد و بامات کاری مباد

سکندر بر آن لوح ناریخته

چو لوحی شد از شاخی آویخته

وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند

بسا قطرهٔ آب کز دیده راند

چو از چشم گریندهٔ اشک‌بار

بر آن خوابگه کرد لختی نثار

برون رفت وزان گنجدان رخت بست

بدان گنج و گوهر نیالود دست

ز باغی که در بیغ تیغ آمدش

یکی میوه چیدن دریغ آمدش

چو دانست کان فرش زر ساخته

به عمری درازست پرداخته

از آن گنجدان کان همه گنج داشت

نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت

همه راه او خود پر از گنج بود

زر ده دهی سیم ده پنج بود

دگر باره سر در بیابان نهاد

برو بوم خود را همی کرد یاد

چو یک نیمه راه بیابان برید

گروهی دد آدمی سار دید

بیابانیانی سیه‌تر ز قیر

به بیغوله غارها جای گیر

بپرسیدشان کاندرین ساده دشت

چه دارید از افسانها سرگذشت

گذشت از شما کیست از دام و دد

که دارد دراین دشت ماوای خود

چنین باز دادند شه را جواب

که دورست ازین بادیه ابروآب

درین ژرف صحرا که ماوای ماست

خورشهای ما صید صحرای ماست

درین دشت نخجیر بانی کنیم

به رسم ددان زندگانی کنیم

خوریم آنچه زان صید یابیم نرم

کنیم آلت جامه از موی و چرم

نه آتش به کار آید اینجا نه آب

بود آب از ابر آتش از آفتاب

به روز سپید آفتاب بلند

بود آتش ما درین شهر بند

ز شبنم چو گردد هوا نیزتر

دم ما کند زان نسیم آبخور

درین کنج ما را جز این ساز نیست

وزین برتر انجام و آغاز نیست

همان نیز پرسی ز دیگر گروه

که دارند مأوا درین دشت و کوه

درین آتشین دشت بن ناپدید

که پرنده دروی نیارد پرید

بیابانیانند وحشی بسی

که هرگز نگیرند خو با کسی

ببرند چندان به یک‌روز راه

که آن برنخیزد ز ما در دو ماه

ازیشان به ما یک یک آید به دست

بپرسیم ازو چون شود پای بست

که بی آب چون زندگانی کنند

به ما بر چرا سرفشانی کنند

نمایند کاب از بنه زهر ماست

زتری هوائیست کز بهر ماست

نسازیم چون مار با هیچ‌کس

خورشهای ما سوسمارست و بس

ز شغل شما چون نیابیم سود

شما را پرستش چه باید نمود

دگرگونه پرسیمشان در نهفت

چه هنگام خورد و چه هنگام خفت

که چندانکه رفتند بالا و پست

درین بادیه کاب ناید بدست

به پایان این بادیه کس رسید

همان پیکری دیگر از خلق دید

به پاسخ چنین گفته‌اند آن گروه

که بسیار گشتیم در دشت و کوه

دویدیم چون آهوان سال و ماه

به پایان وادی نبردیم راه

بیابانیانی دگر دیده‌ایم

وزیشان خبر نیز پرسیده‌ایم

که بیرون ازین پیکر قیرگون

نشانی دگر می‌دهد رهنمون؟

نشان داده‌اند از بر خویش دور

بدانجا که خورشید را نیست نور

یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید

در او آدمی پیکرانی سپید

نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال

ز پانصد یکی را فزونست سال

وگر نیز پانصد برآید دگر

نبینی کسی را ز پیری اثر

برون از وطن گاه آن دلکشان

به ما کس ندادست دیگر نشان

از آن نیز بیرون درین خاک پست

بسی کوه و صحرای نادیده هست

درونیست روینده را آبخورد

که گرماش گرماست و سرماش سرد

چوزو رستنی برنیاید ز خاک

در آن جانور چون نگردد هلاک

همینست رازی که ما جسته‌ایم

ز دیگر حکایت ورق شسته‌ایم

سکندر به آن خلق صاحب نیاز

ببخشید و بخشودشان برگ و ساز

در آموختشان رسم و آیین خویش

برافروختشان دانش از دین خویش

وزیشان به هنجارهای درست

سوی ربع مسکون نشان بازجست

چو زو کار خود سازور یافتند

به ره بردنش زود بشتافتند

از آن خاک جوشان و باد سموم

نمودند راهش به آباد بوم

سکندر در آن دشت بیگاه و گاه

دواسبه همیراند بیراه و راه

سرانجام کان ره به پایان رسید

دگر باره شد عطف دریا پدید

هم از آب دریا به دریا کنار

تلاوشگهی دید چون چشمه سار

فکندند ماهی برآن چشمه رخت

بر آسوده گشتند از آن رنج سخت

دگر باره کشتی بسی ساختند

ز ساحل به دریا در انداختند

چو دریا بریدند یک ماه بیش

به خشکی رساندند بنگاه خویش

چو از تاب انجم شب تب زده

بپیچید چون مار عقرب زده

زباده جنوبی در آمد نسیم

دل رهروان رست از اندوه و بیم

گرفتند یک ماه آنجا قرار

که هم سایبان بود وهم چشمه سار

به مرهم رسیدند از آن خستگی

زتن رنجشان شد به آهستگی

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۱۷ – احوال سقراط با اسکندر

مغنی بدان ساز تیمار سوز

نشاط مرا یک زمان بر فروز

مگر زان نوای بریشم نواز

بریشم کشم روم را در طراز

چنین گوید آن کاردان فیلسوف

که بر کار آفاق بودش وقوف

که یونان نشینان آن روزگار

سوی زهد بودند آموزگار

ز دنیا نجستندی آسایشی

نیرزیدشان شهوت آلایشی

نکردندی الا ریاضتگری

به بسیار دانی و اندک خوری

کسی که به خود بر توان داشتی

ز طبع آرزوها نهان داشتی

نکردی تمتع نخوردی نبید

کزین هر دو گردد خرد ناپدید

ز گرد آمدن سر درآید به گرد

چو سر بایدت گرد آفت مگرد

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای

که برخاست بنیادشان زین سرای

ز خشگی به دریا کشیدند بار

ز پیوند گشتند پرهیزگار

زنان را ز مردان بپرداختند

جداگانه شان کشتیی ساختند

به مردانگی خون خود ریختند

بمردند و با زن نیامیختند

به گیتی چنین بود بنیادشان

که تخمه به گیتی برافتادشان

یکی روز فرخنده از صبحگاه

ز فرزانگان بزمی آراست شاه

چنان داد فرمان به سالاربار

که با من ندارد کس امروز کار

فرستید و خوانید سقراط را

نگهبان ترکیب و اخلاط را

فرستاده سقراط را بازجست

ز شه یاد کردش که جویای توست

زمانی به درگاه خسرو خرام

برآرای جامه برافروز جام

فریب ورا پیر دانا نخورد

فریبندگی را اجابت نکرد

بدو گفت رو به اسکندر بگوی

که هرچ اندرین ره نیابی مجوی

من آنجائیم وین سخن روشنست

گر اینجا خیالیست آن بی‌منست

مرا گر بدست آرد ایزد پرست

هم از درگه ایزد آیم بدست

جوابی که آن کان فرهنگ سفت

فرستاده شد با فرستنده گفت

شهنشاه را گشت روشن چو روز

که سقراط شمعی است خلوت فروز

نیابد به دیدار آن شمع راه

جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه

سکندر که دارندهٔ تاج بود

به دانش همه ساله محتاج بود

زمانی نبودی که فرزانه‌ای

ز گوهر ندادی بدو دانه‌ای

ز هر دانشی کان ز دانندگان

رساندندی او را رسانندگان

سخنهای سقراط بیدار هوش

پسند آمدی مر زبان را به گوش

بران شد دل دانش اندیش او

که آرند سقراط را پیش او

نمودند کان پیر خلوت پناه

بر آمد شد خلق بربست راه

سر از شغل دنیا چنان تافتست

که در گور گوئی دری یافتست

ز خویشان و یاران جدائی گرفت

به کنجی خراب آشنایی گرفت

جهان گر چه کارش به جان آورد

نه ممکن که سر در جهان آورد

ز خون خوردن جانور خو برید

پلاسی بپوشید و دیبا درید

کفی پست از آنجا که غایت بود

شبان روزی او را کفایت بود

جز ایزد پرستیدنش کار نیست

به نزدیک او خلق را بار نیست

نظامی صفت با خرد خو گرفت

نظامی مگر کاین صفت زو گرفت

به شرحی که دادند از آن دین پناه

گراینده‌تر شد بدو مهر شاه

چنین آمداست آدمی را نهاد

که آرد فرامش کنان را به یاد

کسی کو ز مردم گریزنده‌تر

بدو میل مردم ستیزنده‌تر

چو سقراط مهر خود از خلق شست

همه خلق سقراط را بازجست

بسی خواند شاهش بر خویشتن

نشد شاه انجم بر آن انجمن

چو زاندازه شد خواهش شهریار

دل کاردان در نیامد به کار

ز ناز هنرمند ترکانه‌وش

رمنده نشد دولت نازکش

شه از جمله استواران خویش

یکی محرم خاص را خواند پیش

فرستاد نزدیک دانا فراز

بسی قصه‌ها گفت با او به راز

که نزدیک خود خواندمت بارها

نهان داشتم با تو گفتارها

اجابت نکردی چه بود از قیاس

نوازنده را ناشدن حق شناس

چرائی ز درگاه ما گوشه گیر

بیا یا بگو حجتی دلپذیر

به معذوری خویش حجت نمای

وگر نیست حجت به حاجت به پای

فرستادهٔ پی مبارک ز راه

به سقراط شد داد پیغام شاه

جهان دیدهٔ دانای حاضر جواب

چنین داد پاسخ برای صواب

که گر شه مرا خواند نزدیک خود

خرد چیزها داند از نیک و بد

نماید که رفتن بدو رای نیست

که مهر تو را در دلش جای نیست

چو درنا شدن هست چندین دلیل

به بازی نشد پیش کس جبرئیل

مرا رغبت آنگه پدید آمدی

که پیغام شه با کلید آمدی

چو در نافهٔ مشک آشنائی دهد

بر او بوی خوش بر گوائی دهد

دلی را که بر دوستی رهبر است

برون از زبان حجتی دیگر است

درونی که مهر آشکارا کند

مدارا فزون از مدارا کند

کسانی که نزدیک شه محرمند

به بزم اندرون شاه را همدمند

سوی من نبینند بر آب و سنگ

ستور مرا پای ازینجاست لنگ

چنان می‌نماید که در بزمگاه

به نیکی مرا یاد ناورد شاه

که آن رازداران که خدمتگرند

به دل دوستی سوی من ننگرند

دل شاه را مرد مردم شناس

هم از مردم شاه گیرد قیاس

اگر خاصگان را زبان هست نرم

به امید شه دل توان کرد گرم

وگر نرم ناید ز گوینده گفت

درشتی بود شاه را در نهفت

غنا ساز گنبد چو باشد درست

صدای خوش آرد به اوتار سست

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب

خوش آواز را ناخوش آید جواب

هر آن نیک و بد کاید از در برون

به دارای درگه بود رهنمون

تو خوانی مرا پرده داران راز

به سرهنگی از پرده دارند باز

نگر تا به طوفان ز دریای آب

در این کشمکش چون نمایم شتاب

مثال آنچنان شد که دریای ژرف

نماید که درهاست ما را شگرف

نهنگان دریا گشایند چنگ

که جوید گهر در دهان نهنگ؟

چگونه شوم بردری نور باش

که باشد بر او این همه دور باش

بر شاه اگر صورتم بد کنند

خلاقت نه بر من که بر خود کنند

ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک

که بندد کمر پیش یزدان پاک

در این بندگی خواجه تاشم تو را

گر آیم به تو بنده باشم تو را

ببین ای سکندر به تقویم راست

که این نکته را ارتفاع از کجاست

فرستادهٔ شهریار از برش

بر شاه شد خواند درس از برش

طبق پوش برداشت از خون در

ز در دامن شاه را کرد پر

شه از گوهر افشان آن کان گنج

ز گوهر برآمودن آمد به رنج

پسند آمدش کان سخنهای چست

به دعوی گه حجت آمد درست

چو دانست کوهست خلوت گرای

پیاده به خلوتگهش کرد رای

شد آن گنج را دید در گوشه‌ای

ز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای

ز شغل جهان گشت مشغول خواب

برآسوده از تابش آفتاب

تماشای او در دلش کار کرد

به پایش بجنباند و بیدار کرد

بدو گفت برخیز و با من بساز

که تا از جهانت کنم بی نیاز

بخندید دانا کزین داوری

به ار جز منی را به دست آوری

کسی کو نهد دل به مشتی گیا

نگردد بگرد تو چون آسیا

چو قرص جوین هست جان پرورم

غم گردهٔ گندمین چون خورم

بر آن راهرو نیم جوبار نیست

که او را یکی جو در انبار نیست

مرا کایم از کاهبرگی ستوه

چه باید گرانبار گشتن چو کوه

دگر باره شه گفت کز مال و جاه

تمنا چه داری تو ای نیکخواه

جوابش چنین داد دانای دور

که با چون منی بر مینبار جور

من از تو به همت توانگرترم

که تو بیش خواری من اندک خورم

تو با اینکه داری جهانی چنین

نه‌ای سیر دل هم ز خوانی چنین

مرا این یکی ژندهٔ سالخورد

گرانستی ارنیستی گرم و سرد

تو با این گرانی که دربار توست

طلبکاری من کجا کار توست

دگر باره پرسید از او شهریار

که تو کیستی من کیم در شمار

چنین داد پاسخ سخنگوی پیر

که فرمان دهم من تو فرمان‌پذیر

برآشفت شه زان حدیث درست

نهانی سخن را درون بازجست

خردمند پاسخ چنین داد باز

که بر شه گشایم در بسته باز

مرا بنده‌ای هست نامش هوا

دل من بدان بنده فرمان روا

تو آنی که آن بنده را بنده‌ای

پرستار ما را پرستنده‌ای

شه از رای دانای باریک بین

ز خجلت سرافکنده شد برزمین

بدو گقت خود نور سیمای من

گواهست بر پاکی رای من

ز پاکان چو پاکی جدائی مکن

نمرده زمین آزمائی مکن

دگر ره جوابیش چون سیم داد

که سیماب در گوش نتوان نهاد

چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟

چرا دعوی چارپائی کنی

که هر چارپائی که آرد شتاب

به پای اندر آرد کسی را ز خواب

چو من خفته‌ای را تو بیدار مرد

نبایست از این گونه بیدار کرد

تو کز خواب ما را بر آشفته‌ای

کنی خفته بیدار و خود خفته‌ای

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ

ز شیران بیدار بردار چنگ

شکاری طلب کافتد از تیر تو

هژبری چو من نیست نخجیر تو

دل شه بدان داستانهای گرم

چو موم از پذیرندگی گشت نرم

به خواهش چنان خواست کان هوشمند

ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند

شد آن تلخی از پیر پرهیزگار

به شیرین زبانی درآمد به کار

از آن پند گو سر بلندی دهد

بگفت آنچه او سودمندی دهد

که چون آهن دست پیرای تو

پذیرای صورت شد از رای تو

توانی که روشن کنی سینه را

در او آری آیین آیینه را

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ

که تا جای گیرد در او نقش و رنگ

دل پاک را زنگ پرداز کن

بر او راز روحانیان باز کن

سیه کن روان بداندیش را

بشوی از سیاهی دل خویش را

زبانی است هر کو سیه دل بود

نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود

به سودای رنگی مشو رهنمون

مفرح نگر کز لب آرد برون

سیاهی کنی سوخته شو چو بید

که دندان بدو کرد زنگی سپید

مگر کاینه زنگی از آهنست

که با آن سیاهی دلش روشنست

از آنجا خبر داد کار آزمای

که نوشاب را در سیاهیست جای

برون آی چون نقره ز آلودگی

ز نقره بیاموز پالودگی

دماغی کز آلودگی گشت پاک

بچربد بر این گنبد دودناک

نهانخانهٔ صبحگاهی شود

حرمگاه سر الهی شود

ز تو دور کردن ز روزن نقاب

به روزن درافتادن از آفتاب

چراغی به دریوزه بر کرده گیر

قفائی ز باد هوا خورده گیر

عماری کش نور خورشید باش

ز ترک عماری بر امید باش

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار

طلبکار سلطان مشو زینهار

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه

دری رفته بیند فروشسته راه

چو دانی که آمد به مهمان فرود

به ناخوانده مهمان بر از ما درود

گرآیی براین در دلیری مکن

تمنای بالا و زیری مکن

به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص

که تن را ز دربان نبینی خلاص

به کفش گل آلوده بر تخت شاه

نشاید شدن کفش بفکن به راه

چو همکاسهٔ شاه خواهی نشست

به پیرای ناخن فروشوی دست

کرا زهره گر خود بود شرزه شیر

که بر تخت سلطان خرامد دلیر

که شیری که بر تخت او بخته شد

هم از هیبت تخت او تخته شد

کسی کو درآید به درگاه تو

خورد سیلی ار گم کند راه تو

ببین تا تو را سر به درگاه کیست

دل ترسناکت نظرگاه کیست

گر این درزنی کمترین بنده باش

گر این پای داری سرافکنده باش

وگر تو خود شاهی و شهریار

تو را با سگ پاسبانان چکار

تو گرمی مکن گر من از خوی گرم

نگفتم تو را گفتنیهای نرم

دل تافته کو ز من تفته بود

به جاسوسی آسمان رفته بود

کنون کامد از آسمان بر زمین

ره آوردش آن بود و ره بردش این

چو گفت این سخنهای پرورده پیر

سخن در دل شاه شد جایگیر

برافروخته روی چون آفتاب

سوی بزم خود کرد خسرو شتاب

بفرمود تا مرد کاتب سرشت

به آب زر آن نکته‌ها را نبشت

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۸ – انجامش روزگار نظامی

مغنی ره مش جان بساز

نوازش کنم زان ره دل‌نواز

چنان زن نوا از یکی تا به صد

که در بزم خسرو زدی باربد

نظامی چو این داستان شد تمام

به عزم شدن نیز برداشت گام

نه بس روزگاری برین برگذشت

که تاریخ عمرش ورق در نوشت

فزون بود شش مه ز شصت و سه سال

که بر عزم ره بر دهل زد دوال

چو حال حکیمان پیشینه گفت

حکیمان بخفتند و او نیز خفت

رفیقان خود را به گاه رحیل

گه از ره خبرداد و گاه از دلیل

بخندید و گفتا که آمرزگار

به آمرزشم کرد امیدوار

زما زحمت خویش دارید دور

شما وین‌سرا ما و دارالسرور

درین گفتگو بد که خوابش ربود

تو گفتی که بیداریش خود نبود

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۲ – خردنامه سقراط

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ

برآورد بازیچه روم و زنگ

به سقراط فرمود دانای روم

که مهری ز خاتم درآرد به موم

نویسد خردنامهٔ ارجمند

ز هر نوع دانش ز هر گونه پند

خردمند روی از پذیرش نتافت

به غواصی در به دریا شتافت

چنین راند بر کاغذ سیم سای

سواد سخن را به فرهنگ و رای

که فهرست هر نقش را نقشبند

بنام خدا سربرآرد بلند

جهان آفرین ایزد کارساز

که دارد بدو آفرینش نیاز

پس از نام یزدان گیتی پناه

طراز سخن بست بر نام شاه

که شاها درین چاه تمثال پوش

مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش

ترا کز بسی گوهر آمیختند

نه از بهر بازی برانگیختند

پلنگست در ره نهان گفتمت

دلیری مکن هان وهان گفتمت

به هر جا که باشی ز پیکار و سور

مباش از رفیقی سزاوار دور

چو در بزم شادی نشست آوری

به ار یار خندان به دست آوری

مکن در رخ هیچ غمگین نگاه

که تا بر تو شادی نگردد تباه

چو روز سیاست دهی بار عام

میفکن نظر بر حریفان خام

نباید کزان لهو گستاخ کن

رود با تو گستاخیی در سخن

چو دریا مکن خو به تنها خوری

که تلخست هرچ آن چو دریا خوری

به هر کس بده بهره چون آب جوی

که تا پیش میرت شود هر سبوی

طعامی که در خانه داری به بند

به هفتاد خانه رسد بوی گند

چو از خانه بیرون فرستی به کوی

در و درگهت را کند مشگ‌بوی

بنفشه چو در گل بود ناشکفت

عفونت بود بوی او در نهفت

سر زلف را چون درآرد به گوش

کند خاک را باد عنبر فروش

حریصی مکن کاین سرای تو نیست

وزو جز یکی نان برای تو نیست

به یک قرصه قانع شو از خاک و آب

نئی بهتر آخر تو از آفتاب

خدائیست روی از خورش تافتن

که در گاو و خر شاید این یافتن

کسی کو شکم بنده شد چون ستور

ستوری برون آید از ناف گور

چو آید قیامت ترازو به دست

ز گاوی به خر بایدش بر نشست

زکم خوارگی کم شود رنج مرد

نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد

همیشه لب مرد بسیار خوار

در آروغ بد باشد از ناگوار

چو شیران به اندک خوری خوی گیر

که بد دل بود گاو بسیار شیر

خر کاهلان را که دم میکشند

از آنست کابی به خم میکشند

به قطره ستان آب دریا چو میغ

به هنگام دادن بده بیدریغ

همان مشک سقا که پر میشود

از افشاندن آب پر میشود

چنان خورتر و خشک این خورد گاه

که اندازهٔ طبع داری نگاه

ببخش و بخور بازمان اندکی

که بر جای خویشست ازین هر یکی

چو دادی و خوردی و ماندی بجای

جهان را توئی بهترین کدخدای

زهر طعمه‌ای خوشگواریش بین

حلاوت مبین سازگاریش بین

چو با سرکه سازی مشو شیر خوار

که با شیر سرکه بود ناگوار

مده تن به آسانی و لهو و ناز

سفر بین و اسباب رفتن بساز

به کار اندر آی این چه پژمردگیست

که پایان بیکاری افسردگیست

به دست کسان کان گوهر مکن

اگر زنده‌ای دست و پائی بزن

ترا دست و پای آن پرستشگرند

که تا نگذری از تو در نگذرند

پرستندگان گر چه داری هزار

پرستشگران را میفکن ز کار

چو تو خدمت پای و نیروی دست

حوالت کنی سوی پائین پرست

چو پائین پرستت نماند بجای

نه آنگه بمانی تو بیدست وپای

چو یابی پرستنده‌ای نغز گوی

ازوبیش از آن مهربانی مجوی

پرستار بد مهر شیرین زبان

به از بدخوئی کو بود مهربان

به گفتار خوش مهر شاید نمود

زبان ناخوش و مهربانی چه سود

سخن تا توانی به آزرم گوی

که تا مستمع گردد آزرم جوی

سخن گفتن نرم فرزانگیست

درشتی نمودن زدیوانگیست

سخن را که گوینده بد گو بود

نه نیکو بود گر چه نیکو بود

ز گفتار بد به بود فرمشی

پشیمان نگردد کس از خامشی

ز شغلی کزو شرمساری رسد

به صاحب عمل رنج و خواری رسد

ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش

به امید خود را فریبنده باش

امید خورش بهترست از خورش

به وعده بود زیره را پرورش

نبینی که در گرمی آفتاب

حرامست برزیره جز زیره آب

چو زیره به آب دهن میشکیب

به آب دهم زیره را میفریب

گلی کز نم ابر خوابش برد

چو باران به سیل آید آبش برد

ستمکارگان را مکن یاوری

که پرسند روزیت ازین داوری

به خون ریختن کمتر آور بسیج

در اندیش ازین کندهٔ پای پیچ

چه خواهی ز چندین سرانداختن

بدین گوی تا کی گرو باختن

بسا آب دیده که در میغ تست

بسا خون که در گردن تیغ تست

نترسی که شمشیر گردن زنت

بگیرد به خون کسی گردنت؟

کژاوه چنان ران که تا یکدومیل

نیندازدت ناقه در پای پیل

ببین تا چه خون در جهان ریختی

چه سرها به گردن در آویختی

بسا مملکت را که کردی خراب

چو پرسند چون دادخواهی جواب

بدین راست ناید کزین سبز باغ

گلی چند را سردرآری به داغ

منه دل بر این سبز خنگ شموس

که هست اژدهائی به رخ چون عروس

دلی دارد از مهربانی تهی

چه دل کز تنش نیست نیز آگهی

چو خاک از سکونت کمر بسته باش

شتابان فلک شد تو آهسته باش

تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر

به آهستگی کوش چون شیر نر

عنانکش دوان اسب اندیشه را

که در ره خسکهاست این بیشه را

به کاری که غم را دهی بستگی

شتابندگی کن نه آهستگی

چو با بیگنه رای جنگ آوری

به ار در میانه درنگ آوری

بجز خونی و دزد آلوده دست

ببخشای بر هر گناهی که هست

ز دونان نگهدار پرخاش را

دلیری مده بر خود او باش را

چو شه با رعیت به داور شود

رعیت به شه بر دلاور شود

مشو نرم گفتار با زیر دست

که الماس از ارزیز گیرد شکست

گلیم کسان را مبر سر به زیر

گلیم خود از پشم خود کن چو شیر

کفن حله شد کرم بادامه را

که ابریشم از جان تند جامه را

ز پوشیدگان راز پوشیده دار

وزیشان سخن نانیوشنده دار

میاور به افسوس عمری بسر

که افسوس باشد پرافسوسگر

سخن زین نمط گر چه دارم بسی

نگویم که به زین نگوید کسی

ترا کایت آسمانی بود

ازین بیش گفتن زیانی بود

گرم تیز شد تیغ برمن مگیر

ز تیزی بود تیغ را ناگزیر

به تیغی چنین تیز بازوی شاه

قوی باد هر جا که راند سپاه

چو پرداخت زین درج درخامه را

پذیرفت شاه آن خرد نامه را

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۱۶ – حکایت انگشتری و شبان

مغنی بیا چنگ را ساز کن

به گفتن گلو را خوش آواز کن

مرا از نوازیدن چنگ خویش

نوازشگری کن به آهنگ خویش

چو روز دگر صبح گیتی فروز

به پیروزی آورد شب را به روز

برآمد گل از چشمهٔ آفتاب

فرو برد مه سرچو ماهی درآب

بر اورنگ زر شد شه تاجور

زده بر میان گوهر آگین کمر

نشسته همه زیرکان زیر تخت

فلاطون به بالا برافکنده رخت

شه از نسبتی کو در آن پرده ساخت

عجب ماند کان پرده را چون شناخت

بپرسید از او کای جهان دیده پیر

برآورده مکنون غیب از ضمیر

شمائید بر قفل دانش کلید

ز رای شما دانش آمد پدید

ز دانندگان خوانده‌ای هیچکس؟

که بودش فزون از شما دسترس

خیالی برانگیخت زین کارگاه

که رای شما را بدان نیست راه

فلاطون پس از آفرین تمام

چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام

از آن بیشتر ساخت افسونگری

که یابد دل ما بدان رهبری

گر آن‌ها که پیشینگان ساختند

به نیرنگ و افسون برافراختند

یکی گویم از صد دراین روزگار

نداند کسی راز آموزگار

اگر شاه فرمایدم اندکی

بگویم نه از ده که از صد یکی

اجازت رسید از سر داستان

که دانا فرو گوید آن داستان

جهاندیدهٔ دانای روشن ضمیر

چنین گفت کای شاه دانش پذیر

شنیدم بخاری به گرمی شتافت

به خسف شکوفه زمین را شکافت

برانداخت هامون کلوخ از مغاک

طلسمی پدید آمد از زیر خاک

ز روی و ز مس قالبی ریخته

وزآن صورت اسبی انگیخته

گشاده ز پهلوی اسب بلند

یکی رخنه چون رخنه آبکند

چو خورشید از آن رخنه درتافتی

نظر نقش پوشیده دریافتی

شبانی بر آن ژرف وادی گذشت

مغاکی تهی دید بر ساده دشت

طلسمی درفشنده دروی پدید

شبانه در آن ژرف وادی رسید

ستوری مسین دید در پیکرش

یکی رخنه با کالبد در خورش

در آن رخنه از نور تابنده هور

نگه کرد سر تا سرین ستور

بر او خفته‌ای دید دیرینه سال

نگشته یکی موی مویش ز حال

بدستش در از رنگ انگشتری

نگینی فروزنده چون مشتری

بر او دست خود را سبک تاز کرد

وز انگشتش انگشتری باز کرد

چو انگشتری دید در مشت خویش

نهادش بزودی در انگشت خویش

دگر نقد شاهانه آنجا نیافت

ستودان رها کرد و بیرون شتافت

گله پیش در کرد و می‌رفت شاد

شکیبنده می‌بود تا بامداد

چو از رایت شیر پیکر سپهر

برآورد منجوق تابنده مهر

شبان رفت نزدیک صاحب گله

گله کرد بر کوه و صحرا یله

بدان تانگین را نهد پیش او

بداند بهای کم و بیش او

چو صاحب گله دید کامد شبان

گشاد از سر چرب گوئی زبان

بپرسید از او حال میش و بره

نیشنده دادش جوابی سره

شبانه به هنگام گفت و شنید

زمان تا زمان گشت ازو ناپدید

دگرره پدیدار گشت از نهفت

گله صاحبش برزد آواز و گفت

که هردم چرا گردی از من نهان

دیگر باره پیدا شوی ناگهان

نگر تا چه افسون درآموختی

که بر خود چنین برقعی دوختی

شبانه عجب ماند از آن داوری

در آن کار جست از خرد یاوری

چنان بود کان مرد خاتم پرست

به خانم همی کرد بازی بدست

نگین دان او را چه زود و چه دیر

گه کرد بالا گهی کرد زیر

نگین تا به بالا گرفتی قرار

شبان پیش بیننده بود آشکار

چو سوی کف دست گردان شدی

شبانه زبیننده پنهان شدی

نهاد نگین را چنان بد حساب

که دارنده را داشتی در حجاب

شبان چون از این بازی آگاه گشت

شد این آزمون کرد بر کوه و دشت

درآمد به بازیگری ساختن

چو گردون به انگشتری باختن

کجا رأی پنهان شدن داشتی

نگین را ز کف دور نگذاشتی

چو کردی به پیدا شدن رای خویش

نگین را زدی نقش بر جای خویش

به پیدا و پنهان شدن گرد شهر

ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر

یکی روز برخاست پنهان به راز

نگین را به کف درکشید از فراز

برهنه یکی تیغ هندی به دست

سوی پادشه رفت و پنهان نشست

چو خالی شد از خاصگان انجمن

برو گرد پیدا تن خویشتن

دل پادشا را به خود بیم کرد

بدو پادشاه شغل تسلیم کرد

به زنهار گفتش که کام تو چیست

فرستندهٔ تو بدین جای کیست

شبان گفت پیغمبرم زود باش

به من بگرو از بخت خوشنود باش

چو خواهم نبیند مرا هیچکس

بدین دعوتم معجزآنست و بس

بدو پادشا بگروید از هراس

همان مردم شهر بیش از قیاس

شبان آنچنان گردن افراز گشت

که آن پادشاهی بدو بازگشت

نگین بین که از مهر انگشتری

چگونه رساند به پیغمبری

حکیمان نگر کان نگین ساختند

به حکمت چگونه برانداختند

چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز

که ما درنیابیم ازان پرده راز

بسی کردم اندیشه را رهنمون

نیاوردم این بستگی را برون

ثنا گفت بروی چو شاه این شنید

بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید

همه پاسداران آن آستان

گرفتند عبرت بدین داستان

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۷ – انجامش روزگار سقراط

درآرای مغنی سرم را ز خواب

به ابریشم رود و چنگ و رباب

مگر کاب آن رود چون آب رود

به خشگی کشی تر آرد فرود

چو سقراط را رفتن آمد فراز

دو اسبه به پیش اجل رفت باز

شنیدم که زهری برآمیختند

نهانی دلش در گلو ریختند

تن زهر خوارش چو شد دردمند

به سوی سفر بزمه‌ای زد بلند

چنین گفت چون مدت آمد به سر

نشاید شدن مرگ را چاره‌گر

در آن خواب کافسرده بالین بود

نشست یکایک به پائین بود

چو دیدند کان مرغ علوی خرام

برون رفت خواهد بزودی ز دام

به سقراط گفتند کای هوشمند

چو بیرون رود جان ازین شهر بند

فروماند از جنبش اعضای تو

کجا به بود ساختن جای تو

تبسم کنان گفتشان اوستاد

که بر رفتگان دل نباید نهاد

گرم باز یابید گیرید پای

بهرجا که خواهید سازید جای

درآمد بدو نیز طوفان خواب

فرو برد چون دیگران سر به آب

شدند آگه آن زیرکان در نهفت

که استاد دانا بدیشان چه گفت

0
...

0
خردنامه نظامی نظر دهید...