خسرو و شیرین نظامی

بخش ۱۲۱ – تأسف بر مرگ شمس‌الدین محمد جهان پهلوان

چه می‌گفتم سخن محمل کجا راند

کجا می‌رفتم و رختم کجا ماند

به سلطانی چو شه نوبت فرو کوفت

غبار فتنه از گیتی فرو روفت

شکوهش پنج نوبت بر فلک برد

نفاذش کرد هفت اقلیم را خرد

خروش طبل وی گفتی دو میل است

که می‌دانست کان طبل رحیل است

نفیر کوس گفتی تا دو ماهست

که را در دل که شه در کوچگاهست

بران اورنگش آرام اندکی بود

چو برقش زادن و مردن یکی بود

بری ناخورده از باغ جوانی

چو ذوالقرنین از آب زندگانی

شهادت یافت از زخم بداندیش

که باداش آن جهان پاداش ازین بیش

سه پایه بر فلک زد زین خرابی

گذشت از پایه خاکی و آبی

گر آن دریا شد این درها بجایند

که بر ما بیش از آن درها گشایند

گر او را سوی گوهر گرم شد پای

نسب‌داران گوهر باد بر جای

گر او را فیض رحمت گشت ساقی

جهان بر وارثانش باد باقی

گر او را خاک داد از تخته‌بندی

مباد این تخت گیران را گزندی

گر او بی‌تاج شد تاجش رضاباد

سر این تاج‌داران را بقا باد

خصوص آن وارث اعمار شاهان

نظرگاه دعای نیک خواهان

موید نصره‌الدین کافرینش

ز نام او پذیرد نور بینش

پناه خسروان اعظم اتابک

فریدون‌وار بر علم مبارک

ابوبکر محمد کز سر داد

ابوبکر و محمد را کند شاد

به شاهی تاج بخش تاج‌داران

به دولت یادگار شهریاران

به دانائیش هفت اختر شکرخند

بمولائیش نه گردون کمربند

ستاره پایه تخت بلندش

فلک را بوسه گه سم سمندش

سریرش باد در کشور گشائی

وثیقت نامه کشور خدائی

جهان را تا ابد شاه جهان باد

بر آنچ امید دارد کامران باد

سعادت یار او در کامرانی

مساعد با سعادت زندگانی

سخن را بر سعادت ختم کردم

ورق کاینجا رساندم در نوردم

خدایا هر چه رفت از سهوکاری

بیامرز از کرم کامرزگاری

روانش باد جفت شادکامی

که گوید باد رحمت بر نظامی

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۲۰ – طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

چو داد اندیشه جادو دماغم

ز چشم افسای این لعبت فراغم

ز هر عقلی مبارک بادم آمد

طریق العقل واحد یادم آمد

شکایت گونه‌ای می‌کردم از بخت

که در بازو کمانی داشتم سخت

بسی تیر از کمان افکنده بودم

نشد بر هیچ کاغذ کازمودم

شکایت چون برانگیزد خروشی

نماند بی‌بها گوهر فروشی

چنین مهدی که ماهش در نقابست

ز مه بگذر سخن در آفتابست

خریدندش به چندان دلپسندی

رساندندش به چرخ از سربلندی

پذیرفتند چندان ملک و مالم

که باور کردنش آمد محالم

بسی چینی نورد نابریده

بجز مشک از هوا گردی ندیده

همان ختلی خرام خسروانی

سر افسار زر و طوق کیانی

به شریفم حدیث از گنج می‌رفت

غلام از ده کنیز از پنج می‌رفت

پذیرشها نگر در کار چون ماند

ستورم چون سقط شد بار چون ماند

پذیرنده چگونه رخت برداشت

زمین کشته را ندروده بگذاشت

بدین افسوس می خوردم دریغی

ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی

که ناگه پیکی آمد نامه در دست

به تعجیلم درودی داد و بنشست

که سی روزه سفر کن کاینک از راه

به سی فرسنگی آمد موکب شاه

ترا خواهد که بیند روزکی چند

کلید خویش را مگذار در بند

مثالم داد کاین توقیع شاهست

همه شحنه همه تعویذ را هست

مثال شاه را بر سر نهادم

سه جا بوسیدم و سر بر گشادم

فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ

کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ

به عزم خدمت شه جستم از جای

در آوردم به پشت بارگی پای

برون راندم سوی صحرا شتابان

گرفته رقص در کوه و بیابان

ز گوران تک ربودم در دویدن

گرو بردم ز مرغان در پریدن

ز رقص ره نمی‌شد طبع سیرم

ز من رقاص‌تر مرکب بزیرم

همه ره سجده می‌بردم قلم‌وار

به تارک راه می‌رفتم چو پرگار

به هر منزل کزان ره می‌بردم

دعای دولت شه می‌شنیدم

بهر چشمه که آبی تازه خوردم

بشکر شه دعائی تازه کردم

نسیم دولت از هر کوه ورودی

ز لطف شاه می‌دادم درودی

ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام

زمین در زیر من چون عنبر خام

چو بر خود رنج ره کوتاه کردم

زمین بوس بساط شاه کردم

درون شد قاصد و شه را خبر کرد

که چشمه بر لب دریا گذر کرد

برون آمد ز درگه حاجب خاص

ز دریا داد گوهرها به غواص

مرا در بزمگاه شاه بردند

عطارد را به برج ماه بردند

نشسته شاه چون تابنده خورشید

به تاج کیقباد و تخت جمشید

زمین بوسش فلک را تشنه کرده

مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده

شکوه تاجش از فر جهانگیر

فکنده قیروان را جامه در قیر

طرف‌داران ز سقسین تا سمرقند

به نوبتگاه درگاهش کمربند

درش بر حمل کشورها گشاده

همه در حمل بر حمل ایستاده

به دریا ماند موج نیل رنگش

که در دل بود هم در هم نهنگش

سر تاج قزلشاه از سر تخت

نهاده تاج دولت بر سر بخت

بهشتی بزمش از بزم بهشتی

ز حوضکهای می پر کرده کشتی

کف رادش به هر کس داده بهری

گهی شهری و گاهی حمل شهری

ز تیغ تنگ چشمان حصاری

قدر خان را در آن در تنگباری

خروش ارغنون و ناله چنگ

رسانیده به چرخ زهره آهنگ

به ریشم زن نواها بر کشیده

بریشم پوش پیراهن دریده

نواها مختلف در پرده‌سازی

نوازش متفق در جان نوازی

غزلهای نظامی را غزالان

زده بر زخمهای چنگ نالان

گرفته ساقیان می بر کف دست

شهنشه خورده می بدخواه شه مست

چو دادندش خبر کامد نظامی

فزودش شادیی بر شادکامی

شکوه زهد من بر من نگهداشت

نه زان پشمی که زاهد در کله داشت

بفرمود از میان می بر گرفتن

مدارای مرا پی بر گرفتن

به خدمت ساقیان را داشت در بند

به سجده مطربان را کرد خرسند

اشارت کرد کاین یک روز تا شام

نظامی را شویم از رود و از جام

نوای نظم او خوشتر ز رود است

سراسر قولهای او سرود است

چو خضر آمد ز باده سر بتابیم

که آب زندگی با خضر یابیم

پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت

درای ای طاق با هر دانشی جفت

درون رفتم تنی لرزنده چون بید

چو ذره کو گراید سوی خورشید

سر خود همچنان بر گردن خویش

سرافکنده فکنده هر دو در پیش

بدان تا بوسم او را چون زمین پای

چو دیدم آسمان برخاست از جای

گرفتم در کنار از دل نوازی

به موری چون سلیمان کرد بازی

من از تمکین او جوشی گرفتم

دو عالم را در آغوشی گرفتم

چو بر پای ایستادم گفت بنشین

به سوگندم نشاند این منزلت بین

قیام خدمتش را نقش بستم

چو گفت اقبال او بنشین نشستم

سخن گفتم چو دولت وقت می‌دید

سخنهائی که دولت می‌پسندید

از آن بذله که رضوانش پسندد

زبانی گر به گوش آرد بخندد

نصیحتها که شاهان را بشاید

وصیتها کز او درها گشاید

بسی پالودهای زعفرانی

به شکر خندشان دادم نهانی

گهی چون ابرشان گریه گشادم

گهی چو گل نشاط خنده دادم

چنان گفتم که شاه احسنت می‌گفت

خرد بیدار می‌شد جهل می‌خفت

سماعم ساقیان را کرده مدهوش

مغنی را شه دستان فراموش

در آمد راوی و بر خواند چون در

ثنائی کان بساز از گنج شد پر

حدیثم را چو خسرو گوش می‌کرد

ز شیرینی دهن پر نوش می‌کرد

حکایت چون به شیرینی در آمد

حدیث خسرو و شیرین بر آمد

شهنشه دست بر دوشم نهاده

ز تحسین حلقه در گوشم نهاده

شکر ریزان همی کرد از عنایت

حدیث خسرو و شیرین حکایت

که گوهربند بنیادی نهادی

در آن صنعت سخن را داد دادی

گزارشهای بی‌اندازه کردی

بدان تاریخ ما را تازه کردی

نه گل دارد بدین تری هوائی

نه بلبل زین نوآئین تر نوائی

گشاده خواندن او بیت بر بیت

رگ مفاوج را چون روغن زیت

ز طلق اندودگی کامد حریرش

هم آتش دایه شد هم ز مهریرش

چه حلوا کرده‌ای در جوش این جیش

که هر کو می‌خورد می‌گوید العیش

در آن پالوده پالوده چون شیر

ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر

عروسی را بدان شیرین سواری

که بودش برقع شیرین عماری

چو بر دندان ما کردی حلالش

چه دندان مزد شد با زلف و خالش

ترا هم بر من و هم بر برادر

معاشی فرض شد چون شیر مادر

برادر کو شهنشاه جهان بود

جهان را هم ملک هم پهلوان بود

بدان نامه که بردی سالها رنج

چه دادت دست مزد از گوهر و گنج

شنیدم قرعه‌ای زد بر خلاصت

دو پاره ده نوشت از ملک خاصت

چه گوئی آن دهت دادند یا نه

مثال ده فرستادند یانه

چو دانستم که خواهد فیض دریا

که گردد کار بازرگان مهیا

همان خاک خراب آباد گردد

به بند افتاده‌ای آزاد گردد

دعای تازه‌ای خواندم چو بختش

به گوهر بر گرفتم پای تختش

چو بر خواندم دعای دولت شاه

ز بازیهای چرخش کردم آگاه

که من یاقوت این تاج مکلل

نه از بهر بها بر بستم اول

دری دیدم به کیوان بر کشیده

به بی‌مثلی جهان مثلش ندیده

برو نقشی نوشتم تا بماند

دهد بر من در ودی آنکه خواند

مرا مقصود ازین شیرین فسانه

دعای خسروان آمد بهانه

چو شکر خسرو آمد بر زبانم

فسون شکر و شیرین چه خوانم

بلی شاه سعید از خاص خویشم

پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم

چو بحر عمر او کشتی روان کرد

مرا نه جمله عالم را زیان کرد

ولی چون هست شاهی چون تو بر جای

همان شهزادگان کشور آرای

از آن پذرفتهای رغبت‌انگیز

دگرباره شود بازار من تیز

پذیرفت آن دعا و حمد را شاه

به اخلاصی که بود از دل بدو راه

چو خو با حمد و با اخلاص من کرد

ده حدونیان را خص من کرد

به مملوکی خطی دادم مسلسل

به توقیع قزلشاهی مسجل

که شد بخشیده این ده بر تمامی

ز ما برزاد برزاد نظامی

به ملک طلق دادم بی‌غرامت

به طلقی ملک او شد تا قیامت

کسی کاین راستی را نیست باور

منش خصم و خدایش باد داور

اگر طعنی زند بر وی خسیسی

بجز وحشت مباد او را انیسی

به لعنت باد تا باشد زمانه

تبارش تیر لعنت را نشانه

چو کار افتاده‌ای را کار شد راست

در گنجینه بگشاد و براراست

درونم را به تأیید الهی

برونم را به خلعت‌های شاهی

چو از تشریف خود منشوریم داد

به طاعت گاه خود دستوریم داد

شدم نزدیک شه با بخت مسعود

وزو باز آمدم با تخت محمود

چنان رفتم که سوی کعبه حجاج

چنان باز آمدم کاحمد ز معراج

شنیدم حاسدی زانها که دانی

که دزد کیسه بر باشد نهانی

به یوسف صورتی گرگی همی زاد

به لوزینه درون الماس می‌داد

که‌ای گیتی نگشته حق شناست

ز بهر چیست چندینی سپاست

عروسی کاسمان بوسید پایش

دهی ویرانه باشد رو نمایش؟

دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ

که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ

ندارد دخل و خرجش کیسه‌پرداز

سوادش نیم کار ملک ابخاز

چنین دادم جواب حاسد خویش

که نعمت خواره را کفران میندیش

چرا می‌باید ای سالوک نقاب

در آن ویرانه افتادن چو مهتاب

بحمد من نگر حمدونیان چیست

که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست

اگر بینی در آن ده کار و کشتی

مرا در هر سخن بینی بهشتی

گر او دارد ز دانه خوشه پر

من آرم خوشه خوشه دانه در

گر او را ز ابر فیض آب فراتست

مرا در فیض لب آب حیاتست

گر او را بیشه‌ای با استواریست

مرا صد بیشه از عود قماریست

سپاس من نه از وجه منالست

بدان وجهست کاین وجهی حلالست

و گر دارد خرابی سوی او راه

خراب آباد کن بس دولت شاه

ز خرواری صدف یک دانه در به

زلال اندک از طوفان پر به

نه این ده شاه عالم رای آن داشت

که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت

ولی چون ملک خرسندیم را دید

ولایت در خور خواهنده بخشید

چو من خرسندم و بخشنده خشنود

تو نقد بوالفضولی خرج کن زود

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۱۹ – اندرز و ختم کتاب

نظامی هان و هان تا زنده باشی

چنان خواهم چنان کافکنده باشی

نه بینی در که دریاپرور آمد

از افتادن چگونه بر سر آمد

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی

چو خوشه سر مکش کز پا درایی

مدارا کن که خوی چرخ تند است

به همت رو که پای عمر کند است

هوا مسموم شد با گرد می ساز

دوا معدوم شد با درد می ساز

طبیب روزگار افسون فروش است

چو زراقان ازان ده رنگ پوش است

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست

گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

علاج‌الرأس او انجیدن گوش

دم‌الاخوین او خون سیاوش

بدین مرهم جراحت بست نتوان

بدین دارو ز علت رست نتوان

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد

ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

بگیر آیین خرسندی ز انجیر

که هم طفلست و هم پستان و هم شیر

بر این رقعه که شطرنج زیانست

کمینه بازیش بین‌الرخانست

دریغ آن شد که در نقش خطرناک

مقابل می‌شود رخ با رخ خاک

درین خیمه چه گردی بند بر پای

گلو را زین طنابی چند بگشای

برون کش پای ازین پاچیله تنگ

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

قدم درنه که چون رفتی رسیدی

همان پندار کاین ده را ندیدی

اگر عیشی است صد تیمار با اوست

و گر برگ گلی صد خار با اوست

به تلخی و به ترشی شد جوانی

به صفرا و به سودا زندگانی

به وقت زندگی رنجور حالیم

که با گرگان وحشی در جوالیم

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست

سری داریم و آن سرهم شکسته

به حسرت بر سر زانو نشسته

سری کو هیبت جلاد بیند

صواب آن شد که بر زانو نشیند

ولایت بین که ما را کوچگاهست

ولایت نیست این زندان و چاهست

ز گرمائی چو آتش تاب گیریم

جگر درتری بر فاب گیریم

چو موئی برف ریزد پر بریزیم

همه در موی دام و دد گریزیم

بدین پا تا کجا شاید رسیدن

بدین پر تا کجا شاید پریدن

ستم کاری کنیم آنگه بهر کار

زهی مشتی ضعیفان ستمکار

کسی کو بر پر موری ستم کرد

هم از ماری قفای آن ستم خورد

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جان موری مرغکی راه

هنوز از صید منقارش نپرداخت

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدلست و شاید

که هرچ آن از تو بیند وا نماید

منادی شد جهان را هر که بد کرد

نه با جان کسی با جان خود کرد

مگر نشنیدی از فراش این راه

که هر کو چاه کند افتاد در چاه

سرای آفرینش سرسری نیست

زمین و آسمان بی‌داوری نیست

هران سنگی که دریائی و کانیست

در او دری و یاقوتی نهانیست

چو عیسی هر که درد توتیائی

ز هر بیخی کند دارو گیائی

چو ما را چشم عبرت بین تباهست

کجا دانیم کاین گل یا گیاهست

گرفتم خود که عطار وجودی

تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی

و گر خود علم جالینوس دانی

چو مرگ آمد به جالینوس مانی

چو عاجز وار باید عاقبت مرد

چه افلاطون یونانی چه آن کرد

همان به کاین نصیحت یاد گیریم

که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

ز محنت رست هر کو چشم دربست

بدین تدبیر طوطی از قفس رست

اگر با این کهن گرگ خشن پوست

به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

لبادت را چنان بر گاو بندد

که چشمی گرید و چشمیت خندد

چه پنداری کز اینسان هفتخوانی

بود موقوف خونی و استخوانی

بدین قاروره تا چند آبریزی

بدین غربال تا کی خاک بیزی

نخواهد ماند آخر جاودانه

در این نه مطبخ این یک چارخانه

چو وقت آید که وقت آید به آخر

نهانیها کنند از پرده ظاهر

نه بینی گرد ازین دوران که بینی

جز آن قالب که در قلبش نشینی

ازین جا توشه بر کانجا علف نیست

در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست

درین مشکین صدفهای نهانی

بسا درها که بینی ارمغانی

نو آیین پرده‌ای بینی دلاویز

نوای او نوازشهای نو خیز

کهن کاران سخن پاکیزه گفتند

سخن بگذار مروارید سفتند

سخنهای کهن زالی مطراست

و گر زال زر است انگار عنقاست

درنگ روزگار و گونه گرد

کند رخسار مروارید را زرد

نگویم زر پیشین نو نیرزد

چو دقیانوس گفتی جو نیرزد

گذشت از پانصد و هفتاد شش سال

نزد بر خط خوبان کس چنین خال

چو دانستم که دارد هر دیاری

ز مهر من عروسی در کناری

طلسم خویش را از هم گسستم

بهر بیتی نشانی باز بستم

بدان تا هر که دارد دیدنم دوست

ببیند مغز جانم را در این پوست

اگر من جان محجوبم تن اینست

و گر یوسف شدم پیراهن اینست

عروسی را که فروش گل نپوشد

اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد

همه پوشیده‌ای با ماست ظاهر

چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر

نظامی نیز کاین منظومه خوانی

حضورش در سخن یابی عیانی

نهان کی باشد از تو جلوه‌سازی

که در هر بیت گوید با تو رازی

پس از صد سال اگر گوئی کجا او

زهر بیتی ندا خیزد که‌ها او

چو کرم قز شدم از کرده خویش

به ریشم بخشم ار برگی کنم ریش

حرامم باد اگر آبی خورم خام

حلالی بر نیارم پخته از کام

نخسبم شب که گنجی بر نسنجم

دری بی‌قفل دارد کان کنجم

زمین اصلیم در بردن رنج

که از یک جو پدید آرم بسی گنج

ز دانه گر خورم مشتی به آغاز

دهم وقت درودن خرمنی باز

بران خاکی هزاران آفرین بیش

که مشتی جو خورد گنجی کند پیش

کسی کو بر نظامی می‌برد رشک

نفس بی‌آه بیند دیده بی‌اشک

بیا گو شب ببین کان کندنم را

نه کان کندن ببین جان کندنم را

بهر در کز دهن خواهم برآورد

زنم پهلو به پهلو چند ناورد

به صد گرمی بسوزانم دماغی

به دست آرم به شب‌ها شب چراغی

فرستم تا ترازو دار شاهان

جوی چندم فرستد عذرخواهان

خدایا حرف گیران در کمینند

حصاری ده که حرفم را نه بینند

سخن بی‌حرف نیک و بد نباشد

همه کس نیک خواهد خود نباشد

ولی آن کز معانی با نصیبست

بداند کاین سخن طرزی غریبست

اگر شیری غریبان را میفکن

غریبان را سگان باشند دشمن

بسا منکر که آمد تیغ در مشت

مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت

بسا گویا که با من گشت خاموش

درازیش از زبان آمد سوی گوش

چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست

خری با چارپا آمد فرادست

چه باک از طعنه خاکی و آبی

چو دارم درع زرین آفتابی

گر از من کوکبی شمعی برافروخت

کس از من آفتابی در نیاموخت

که گر در راه خود یک ذره دیدم

به صد دستش علم بالا کشیدم

و گر سنگی دهن در کاس من زد

دری شد چون که در الماس من زد

تحمل بین که بینم هندوی خویش

چو ترکانش جنیبت می‌کشم پیش

گه آن بی‌پرده را موزون کنم ساز

گه این گنجشک راگویم زهی باز

ز هر زاغی بجز چشمی نجویم

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

به گوشی جام تلخیها کنم نوش

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

نگهدارم به چندین اوستادی

چراغی را درین طوفان بادی

ز هر کشور که برخیزد چراغی

دهندش روغنی از هر ایاغی

ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور

ز باد سردش افشانند کافور

بشکر زهر می باید چشیدن

پس هر نکته دشنامی شنیدن

من ازدامن چو دریا ریخته در

گریبانم ز سنگ طعنه‌ها پر

کلوخ انداخته چون خشت در آب

کلوخ اندازیی ناکرده دریاب

دهان خلق شیرین از زبانم

چو زهر قاتل از تلخی دهانم

چو گاوی در خراس افکنده پویان

همه ره دانه ریز و دانه جویان

چو برقی کو نماید خنده خوش

غریق آب و می‌سوزد در آتش

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی

که از ماران نباشد گنج خالی

چو طاوس بهشت آید پدیدار

بجای حلقه دربانی کند مار

بدین طاوس ماران مهره باشند

که طاوسان و ماران خواجه تاشند

نگاری اکدشست این نقش دمساز

پدر هندو و مادر ترک طناز

مسی پوشیده زیر کیمیائی

غلط گفتم که گنجی و اژدهائی

دری در ژرف دریائی نهاده

چراغی بر چلیپائی نهاده

تو در بردار و دریا را رها کن

چراغ از قبله ترسا جدا کن

مبین کاتشگهی را رهنمونست

عبارت بین که طلق اندود خونست

عروسی بکر بین با تخت و با تاج

سرو بن بسته در توحید و معراج

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۱۴ – نتیجه افسانه خسرو و شیرین

تو کز عبرت بدین افسانه مانی

چه پنداری مگر افسانه خوانی

درین افسانه شرطست اشک راندن

گلابی تلخ بر شیرین فشاندن

بحکم آنکه آن کم زندگانی

چو گل بر باد شد روز جوانی

سبک رو چون بت قبچاق من بود

گمان افتاد خود کافاق من بود

همایون پیکری نغز و خردمند

فرستاده به من دارای در بند

پرندش درع و از درع آهنین‌تر

قباش از پیرهن تنگ آستین‌تر

سران را گوش بر مالش نهاده

مرا در همسری بالش نهاده

چو ترکان گشته سوی کوچ محتاج

به ترکی داده رختم را به تارج

اگر شد ترکم از خرگه نهانی

خدایا ترک زادم را تو دانی

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۹۸ – در بقای جان

دگر باره شه بیدار بختش

سئوالی زیرکانه کرد سختش

که گر جان را جهان چون کالبد خورد

چرا با ما کند در خواب ناورد

و گر جان ماند و از قالب جدا شد

بگو تا جان چندین کس کجا شد

جوابش داد کاین محکم سئوالست

ولی جان بی جسد دیدن محالست

نه از جان بی جسد پرسید شاید

نه بی‌پرگار جنبش دید شاید

چو از پرگار تن بیکار گردد

فلک را جنبش پرگار گردد

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۸۲ – سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

چو بر زد باربد زین سان نوائی

نکیسا کرد از آن خوشتر ادائی

شکفته چون گل نوروز و نو رنگ

به نوروز این غزل در ساخت با چنگ

زهی چشمم به دیدار تو روشن

سر کویت مرا خوشتر ز گلشن

خیالت پیشوای خواب و خوردم

غبارت توتیای چشم دردم

به تو خوشدل دماغ مشک بیزم

ز تو روشن چراغ صبح خیزم

مرا چشمی و چشمم را چراغی

چراغ چشم و چشم افروز باغی

فروغ از چهر تو مهر فلک را

نمک از کان لعل تو نمک را

جمالت اختران را نور داده

بخوبی عالمت منشور داده

چه می‌خوردی که رویت چون بهارست

از آن می خور که آنت سازگارست

جمالت چون جوانی جان نوازد

کسی جان با جوانی در نبازد؟

تو نیز ار آینه بر دست داری

ز عشق خود دل خود مست داری

مبین در آینه چین ای بت چین

که باشد خویشتن بین خویشتن بین

کسی آن آینه بر کف چه گیرد

که هر دم نقش دیگر کس پذیرد

ترا آیینه چشم چون منی بس

که ننماید به جز تو صورت کس

بدان داور که او دارای دهرست

که بی‌تو عمر شیرینم چو زهرست

تو با تریاک و من با زهر جان سوز

ترا آن روز وانگه من بدین روز

به ترک بی‌دلی گفتن دلت داد؟

زهی رحمت که رحمت بر دلت باد

گمان بودم که چون سستی پذیرم

در آن سختی تو باشی دستگیرم

کنون کافتادم از سستی و مستی

گرفتی دست لیکن پای بستی

بس است این یار خود را زار کشتن

جوانمردی نباشد یار کشتن

زنی هر ساعتم بر سینه خاری

مزن چون میزنی بنواز باری

حدیث بی‌زبانی بر زبان آر

میان در بسته‌ای را در میان آر

ز بی‌رختی کشیدم بر درت رخت

که سختی روی مردم را کند سخت

وگرنه من کیم کز حصن فولاد

چراغی را برون آرم بدین باد

ترا گر دست بالا می‌پرستم

به حکم زیر دستی زیر دستم

مشو در خون چون من زیر دستی

چه نقصان کعبه را از بت‌پرستی

چه داریم از جمال خویش مهجور

رها کن تا ترا می‌بینم از دور

جوانی را به یادت می‌گذارم

بدین امید روزی می‌شمارم

خوشا وقتی که آیی در برم تنگ

می نابم دهی بر ناله چنگ

بناز نیم شب زلفت بگیرم

چو شمع صبحدم پیشت بمیرم

شبی کز لعل میگونت شوم مست

بخسبم تا قیامت بر یکی دست

من وزین پس زمین بوس وثاقت

ندارم بیش از این برگ فراقت

بتو دادن عنان کار سازی

تو دانی گر کشی ور می‌نوازی

به پیشت کشته و افکنده باشم

از آن بهتر که بی تو زنده باشم

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۶۶ – تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

ملک دانسته بود از رای پر نور

که غم پرداز شیرین است شاپور

به خدمت خواند و کردش خاص درگاه

ز تنهائی مگر تنگ آید آن ماه

چو تنها ماند ماه سرو بالا

فشاند از نرگسان لولوی لالا

به تنگ آمد شبی از تنگ حالی

که بود آن شب بر او مانند سالی

شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر

گران جنبش چو زاغی کوه بر پر

شبی دم سرد چون دلهای بی‌سوز

برات آورده از شبهای بی‌روز

کشیده در عقابین سیاهی

پر و منقار مرغ صبح گاهی

دهل زن را زده بر دستها مار

کواکب را شده در پایها خار

فتاده پاسبان را چوبک از دست

جرس جنبان خراب و پاسبان مست

سیاست بر زمین دامن نهاده

زمانه تیغ را گردن نهاده

زناشوئی به هم خورشید و مه را

رحم بسته به زادن صبح گه را

گرفته آسمان را شب در آغوش

شده خورشید را مشرق فراموش

جنوبی طالعان را بیضه در آب

شمالی پیکران را دیده در خواب

زمین در سر کشیده چتر شاهی

فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی

سواد شب که برد از دیدها نور

بذات‌النعش را کرده ز هم دور

ز تاریکی جهان را بند بر پای

فلک چون قطب حیران مانده بر جای

جهان از آفرینش بی‌خبر بود

مگر کان شب جهان جای دگر بود

سر افکنده فلک دریا صفت پیش

ز دامن در فشانده بر سر خویش

به در دزدی ستاره کرده تدبیر

فرو افتاده ناگه در خم قیر

بمانده در خم خاکستر آلود

از آتش خانه دوران پر دود

مجره بر فلک چون کاه بر راه

فلک در زیر او چون آب در کاه

ثریا چون کفی جو بد به تقدیر

که گرداند به کف هندو زنی پیر

نه موبد را زبان زند خوانی

نه مرغان رانشاط پر فشانی

بریده بال نسرین پرنده

چو واقع بود طایر پر فکنده

به هر گام از برای نور پاشی

ستاده زنگیی با دور باشی

چراغ بیوه‌زن را نور مرده

خروس پیره‌زن را غول برده

شنیدم گر به شب دیوی زند راه

خروس خانه بردارد علی الله

چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر

خروسی را نبود آواز تکبیر

دل شیرین در آن شب خیره مانده

چراغش چون دل شب تیره مانده

ز بیماری دل شیرین چنان تنگ

که می‌کرد از ملالت با جهان جنگ

خوش است این داستان در شان بیمار

که شب باشد هلاک جان بیمار

بود بیمای شب جان سپاری

ز بیماری بتر بیمار داری

زبان بگشاد و می‌گفت ای زمانه

شب است این یا بلائی جاودانه

چه جای شب؟ سیه ماری است گوئی

چو زنگی آدمی خواری است گوئی

از آن گریان شدم کین زنگی تار

چو زنگی خود نمی‌خندد یکی بار

چه افتاد ای سپهر لاجوردی

که امشب چون دگر شبها نگردی

مگر دود دل من راه بستت

نفیر من خسک در پا شکستت

نه زین ظلمت همی یابم امانی

نه از نور سحر بینم نشانی

مرا بنگر چه غمگین داری ای شب

ندارم دین اگر دین داری ای شب

شبا امشب جوانمردی بیاموز

مرا یا زود کش یا زود شو روز

چرا بر جای ماندی چون سیه میغ

بر آتش می‌روی یا بر سر تیغ

دهل زن را گرفتم دست بستند

نه آخر پای پروین را شکستند

من آن شمعم که در شب زنده داری

همه شب می‌کنم چون شمع زاری

چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش

که باشد شمع وقت سوختن خوش

گره بین بر سرم چرخ کهن را

به باید خواند و خندید این سخن را

بخوان ای مرغ اگر داری زبانی

بخند ای صبح اگر داری دهانی

اگر کافر نه‌ای ای مرغ شب گیر

چرا بر ناوری آواز تکبیر

و گر آتش نه‌ای صبح روشن

چرا نایی برون بی‌سنگ و آهن

در این غم بد دل پروانه وارش

که شمع صبح روشن کرد کارش

نکو ملکی است ملک صبحگاهی

در آن کشور بیابی هر چه خواهی

کسی کو بر حصار گنج ره یافت

گشایش در کلید صبح گه یافت

غرض‌ها را حصار آنجا گشایند

کلید آنجاست کار آنجا گشایند

در آن ساعت که باشد نشو جانها

گل تسبیح روید بر زبانها

زبان هر که او باشد برومند

شود گویا به تسبیح خداوند

اگر مرغ زبان تسبیح خوان است

چه تسبیح آرد آن کو بی زبانست

در آن حضرت که آن تسبیح خوانند

زبان بی‌زبانان نیز دانند

چو شیرین کیمیای صبح دریافت

از آن سیماب کاری روی بر تافت

شکیبائیش مرغان را پر افشاند

خروس الصبر مفتاح‌الفرج خواند

شبستان را به روی خویشتن رفت

به زاری با خدای خویشتن گفت

خداوندا شبم را روز گردان

چو روزم بر جهان پیروز گردان

شبی دارم سیاه از صبح نومید

درین شب رو سپیدم کن چو خورشید

غمی دارم هلاک شیر مردان

برین غم چون نشاطم چیر گردان

ندارم طاقت این کوره تنگ

خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ

توئی یاری رس فریاد هر کس

به فریاد من فریاد خوان رس

ندارم طاقت تیمار چندین

اغثنی یا غیاث المستغیثین

به آب دیده طفلان محروم

بسوز سینه پیران مظلوم

به بالین غریبان بر سر راه

به تسلیم اسیران در بن چاه

به داور داور فریاد خواهان

به یارب یارب صاحب گناهان

بدان حجت که دل را بنده دارد

بدان آیت که جان را زنده دارد

به دامن پاکی دین پرورانت

به صاحب سری پیغمبرانت

به محتاجان در بر خلق بسته

به مجروحان خون بر خون نشسته

به دور افتادگان از خان و مان‌ها

به واپس ماندگان از کاروانها

به وردی کز نوآموزی بر آید

به آهی کز سر سوزی بر آید

به ریحان نثار اشک‌ریزان

به قرآن و چراغ صبح خیزان

به نوری کز خلایق در حجاب است

به انعامی که بیرون از حساب است

به تصدیقی که دارد راهب دیر

به توفیقی که بخشد واهب خیر

به مقبولان خلوت برگزیده

به معصومان آلایش ندیده

به هر طاعت که نزدیکت صواب است

به هر دعوت که پیشت مستجاب است

به آن آه پسین کز عرش پیشست

بدان نام مهین کز شرح بیشست

که رحمی بر دل پر خونم‌آور

وزین غرقاب غم بیرونم آور

اگر هر موی من گردد زبانی

شود هر یک ترا تسبیح خوانی

هنوز از بی‌زبانی خفته باشم

ز صد شکرت یکی ناگفته باشم

تو آن هستی که با تو کیستی نیست

توئی هست آن دگر جز نیستی نیست

توئی در پرده وحدت نهانی

فلک را داده بر در قهرمانی

خداوندیت را انجام و آغاز

نداند اول و آخر کسی باز

به درگاه تو در امید و در بیم

نشاید راه بردن جز به تسلیم

فلک بر بستی و دوران گشادی

جهان و جان و روزی هر سه دادی

اگر روزی دهی ور جان ستانی

تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی

به توفیق توام زین گونه بر پای

برین توفیق توفیقی برافزای

چو حکمی راند خواهی یا قضائی

به تسلیم آفرین در من رضائی

اگر چه هر قضائی کان تو رانی

مسلم شد به مرگ و زندگانی

من رنجور بی‌طاقت عیارم

مده رنجی که من طاقت ندارم

ز من ناید به واجب هیچ کاری

گر از من ناید آید از تو باری

به انعام خودم دلخوش کن این بار

که انعام تو بر من هست بسیار

ز تو چون پوشم این راز نهانی

و گر پوشم تو خود پوشیده دانی

چو خواهش کرد بسیار از دل پاک

چو آب چشم خود غلتید بر خاک

فراخی دادش ایزد در دل تنگ

کلیدش را بر آورد آهن از سنگ

جوان شد گلبن دولت دیگر بار

ز تلخی رست شیرین شکر بار

نیایش در دل خسرو اثر کرد

دلش را چون فلک زیر و زبر کرد

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۱۳ – جان دادن شیرین در دخمه خسرو

چو صبح از خواب نوشین سر برآورد

هلاک جان شیرین بر سر آورد

سیاهی از حبش کافور می‌برد

شد اندر نیمه ره کافوردان خرد

ز قلعه زنگیی در ماه می‌دید

چو مه در قلعه شد زنگی بخندید

بفرمودش به رسم شهریاری

کیانی مهدی از عود قماری

گرفته مهد را در تخته زر

بر آموده به مروارید و گوهر

به آئین ملوک پارسی عهد

بخوابانید خسرو را در آن مهد

نهاد آن مهد را بر دوش شاهان

به مشهد برد وقت صبح گاهان

جهانداران شده یکسر پیاده

بگرداگرد آن مهد ایستاده

قلم ز انگشت رفته باربد را

بریده چون قلم انگشت خود را

بزرگ امید خرد امید گشته

بلرزانی چو برگ بید گشته

به آواز ضغیف افغان برآورد

که ما را مرگ شاه از جان برآورد

پناه و پشت شاهان عجم کو

سپهسالار و شمشیر و علم کو

کجا کان خسرو دنییش خوانند

گهی پرویز و گه کسریش خوانند

چو در راه رحیل آمد روارو

چه جمشید و چه کسری و چه خسرو

گشاده سر کنیزان و غلامان

چو سروی در میان شیرین خرامان

نهاده گوهرآگین حلقه در گوش

فکنده حلقه‌های زلف بر دوش

کشیده سرمه‌ها در نرگس مست

عروسانه نگار افکنده بر دست

پرندی زرد چون خورشید بر سر

حریری سرخ چون ناهید در بر

پس مهد ملک سرمست میشد

کسی کان فتنه دید از دست میشد

گشاده پای در میدان عهدش

گرفته رقص در پایان مهدش

گمان افتاد هر کس را که شیرین

ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین

همان شیرویه را نیز این گمان بود

که شیرین را بر او دل مهربان بود

همه ره پای کوبان میشد آن ماه

بدینسان تا به گنبد خانه شاه

پس او در غلامان و کنیزان

ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

چو مهد شاه در گنبد نهادند

بزرگان روی در روی ایستادند

میان دربست شیرین پیش موبد

به فراشی درون آمد به گنبد

در گنبد به روی خلق در بست

سوی مهد ملک شد دشنه در دست

جگرگاه ملک را مهر برداشت

ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت

بدان آیین که دید آن زخم را ریش

همانجا دشنه‌ای زد بر تن خویش

به خون گرم شست آن خوابگه را

جراحت تازه کرد اندام شه را

پس آورد آنگهی شه را در آغوش

لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش

به نیروی بلند آواز برداشت

چنان کان قوم از آوازش خبر داشت

که جان با جان و تن و با تن به پیوست

تن از دوری و جان از داوری رست

به بزم خسرو آن شمع جهانتاب

مبارک باد شیرین را شکر خواب

به آمرزش رساد آن آشنائی

که چون اینجا رسد گوید دعائی

کالهی تازه دار این خاکدان را

بیامرز این دو یار مهربان را

زهی شیرین و شیرین مردن او

زهی جان دادن و جان بردن او

چنین واجب کند در عشق مردن

به جانان جان چنین باید سپردن

نه هر کو زن بود نامرد باشد

زن آن مرد است کو بی‌درد باشد

بسا رعنا زنا کو شیر مرد است

بسا دیبا که شیرش در نورد است

غباری بر دمید از راه بیداد

شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد

بر آمد ابری از دریای اندوه

فرو بارید سیلی کوه تا کوه

ز روی دشت بادی تند برخاست

هوا را کرد با خاک زمین راست

بزرگان چون شدند آگه ازین راز

برآوردند حالی یکسر آواز

که احسنت ای زمان وای زمین زه

عروسان را به دامادان چنین ده

چو باشد مطرب زنگی و روسی

نشاید کرد ازین بهتر عروسی

دو صاحب تاج را هم تخت کردند

در گنبد بر ایشان سخت کردند

وز آنجا باز پس گشتند غمناک

نوشتند این مثل بر لوح آن خاک

که جز شیرین که در خاک درشتست

کسی از بهر کس خود را نکشت است

منه دل بر جهان کین سرد ناکس

وفا داری نخواهد کرد با کس

چه بخشد مرد را این سفله ایام

که یک یک باز نستاند سرانجام

به صد نوبت دهد جانی به آغاز

به یک نوبت ستاند عاقبت باز

چو بر پائی طلسمی پیچ پیچی

چو افتادی شکستی هیچ هیچی

درین چنبر که محکم شهر بندیست

نشان ده گردنی کو بی کمندیست

نه با چنبر توان پرواز کردن

نه بتوان بند چنبر باز کردن

درین چنبر گشایش چون نمائیم

چو نگشادست کس ما چون گشائیم

همان به کاندرین خاک خطرناک

ز جور خاک بنشینیم بر خاک

بگرییم از برای خویش یکبار

که بر ما کم کسی گرید چو ما زار

شنیدستم که افلاطون شب و روز

به گریه داشتی چشم جهانسوز

بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست

بگفتا چشم کس بیهوده نگریست

از آن گریم که جسم و جان دمساز

بهم خو کرده‌اند از دیرگه باز

جدا خواهند گشت از آشنائی

همی گریم بدان روز جدائی

رهی خواهی شدن کان ره درازست

به بی‌برگی مشو بی‌برگ و سازست

بپای جان توانی شد بر افلاک

رها کن شهر بند خاک بر خاک

مگو بر بام گردون چون توان رفت

توان رفت ارز خود بیرون توان رفت

بپرس از عقل دوراندیش گستاخ

که چون شاید شدن بر بام این کاخ

چنان کز عقل فتوی میستانی

علم برکش بر این کاخ کیانی

خرد شیخ الشیوخ رای تو بس

ازو پرس آنچه می‌پرسی نه از کس

سخن کز قول آن پیر کهن نیست

بر پیران وبال است آن سخن نیست

خرد پای و طبیعت بند پایست

نفس یک یک چو سوهان بند سایست

بدین زرین حصار آن شد برومند

که از خود برگرفت این آهنین بند

چو این خصمان که از یارت برارند

بر آن کارند کز کارت برآرند

ازین خرمن مخور یک دانه گاورس

برو میلرز و بر خود نیز میترس

چو عیسی خر برون برزین تنی چند

بمان در پای گاوان خرمنی چند

ازین نه گاوپشت آدمیخوار

بنه بر پشت گاوافکن زمین‌وار

اگر زهره شوی چون بازکاوی

درین خر پشته هم بر پشت گاوی

بسا تشنه که بر پندار بهبود

فریب شوره‌ای کردش نمک سود

بسا حاجی که خود را از اشتر انداخت

که تلخک را ز ترشک باز نشناخت

حصار چرخ چون زندان سرائیست

کمر در بسته گردش اژدهائیست

چگونه تلخ نبود عیش آن مرد

که دم با اژدهائی بایدش کرد

چو بهمن زین شبستان رخت بر بند

حریفی کردنت با اژدها چند

گرت خود نیست سودی زین جدائی

نه آخر ز اژدها یابی رهائی

چه داری دوست آنکش وقت مردن

به دشمن تر کسی باید سپردن

به حرمت شو کزین دیر مسیلی

شود عیسی به حرمت خر به سیلی

سلامت بایدت کس را میازار

که بد را در عوض تیز است بازار

از آن جنبش که در نشونبات است

درختان را و مرغان را حیات است

درخت افکن بود کم زندگانی

به درویشی کشد نخجیر بانی

علم بفکن که عالم تنگ نایست

عنان درکش که مرکب لنگ پایست

نفس بردار ازین نای گلوتنگ

گره بگشای ازین پای کهن لنگ

به ملکی در چه باید ساختن جای

که غل بر گردنست و بند بر پای

ازین هستی که یابد نیستی زود

بباید شد بهست و نیست خشنود

ز مال و ملک و فرزند و زن و زور

همه هستند همراه تو تا گور

روند این همرهان غمناک با تو

نیاید هیچ کس در خاک با تو

رفیقانت همه بدساز گردند

ز تو هر یک به راهی باز گردند

به مرگ و زندگی در خواب و مستی

توئی با خویشتن هر جا که هستی

ازین مشتی خیال کاروان زن

عنان بستان علم بر آسمان زن

خلاف آن شد که در هر کارگاهی

مخالف دید خواهی بارگاهی

نفس کو بر سپهر آهنگ دارد

ز لب تا ناف میدان تنگ دارد

بده گر عاقلی پرواز خود را

که کشتند از تو به صد بار صد را

زمین کز خون ما باکی ندارد

به بادش ده که جز خاکی ندارد

دلا منشین که یاران برنشستند

بنه بر بند کایشان رخت بستند

درین کشتی چو نتوان دیر ماندن

بباید رخت بر دریا فشاندن

درین دریا سر از غم بر میاور

فرو خور غوطه و دم بر میاور

بدین خوبی جمالی کادمی راست

اگر بر آسمان باشد ز می‌راست

بفرساید زمین و بشکند سنگ

نماند کس درین پیغوله تنگ

پی غولان درین پیغوله بگذار

فرشته شو قدم زین فرش بردار

جوانمردان که در دل جنگ بستند

به جان و دل ز جان آهنگ رستند

ز جان کندن کسی جان برد خواهد

که پیش از دادن جان مرد خواهد

نمانی گر بماند خو بگیری

بمیران خویشتن را تا نمیری

بسا پیکر که گفتی آهنین است

به صد زاری کنون زیرزمین است

گر اندام زمین را باز جوئی

همه خاک زمین بودند گوئی

کجا جمشید و افریدون و ضحاک

همه در خاک رفتند ای خوشا خاک

جگرها بین که در خوناب خاک است

ندانم کاین چه دریای هلاک است

که دیدی کامد اینجا کوس پیلش

که برنامد ز پی بانگ رحیلش

اگر در خاک شد خاکی ستم نیست

سرانجام وجود الا عدم نیست

جهان بین تا چه آسان می‌کند مست

فلک بین تا چه خرم می‌زند دست

نظامی بس کن این گفتار خاموش

چه گوئی با جهانی پنبه در گوش

شکایتهای عالم چند گوئی

بپوش این گریه را در خنده‌روئی

چه پیش آرد زمان کان در نگردد

چه افرازد زمین کان برنگردد

درختی را که بینی تازه بیخش

کند روزی ز خشکی چار میخش

بهاری را کند گیتی فروزی

به بادش بر دهد ناگاه روزی

دهد بستاند و عاری ندارد

بجز داد و ستد کاری ندارد

جنایتهای این نه شیشه تنگ

همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ

مگر در پای دور گرم کینه

شکسته گردد این سبز آبگینه

بده دنیی مکن کز بهر هیچت

دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت

ز خود بگذر که با این چار پیوند

نشاید رست ازین هفت آهنین بند

گل و سنگ است این ویرانه منزل

درو ما را دو دست و پای در گل

درین سنگ و درین گل مرد فرهنگ

نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۹۷ – گذشتن از جهان

دگر ره گفت کای دریای دربار

چو در صافی و چون دریا عجب کار

عجب دارم زیارانی که خفتند

که خواب دیده را با کس نگفتند

همه گفتند چون ما در زمین آی

نگوید کس چنین رفتم چنین آی

جوابش داد دانای نهانی

که نقد این جهانست آن جهانی

نگنجد آن ترنم اندرین ساز

مخالف باشد ار برداری آواز

نفس در آتش آری دم بگیرد

و گر آتش در آب آری بمیرد

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۸۱ – سرود گفتن باربد از زبان خسرو

نکیسا چون زد این افسانه بر چنگ

ستای باربد برداشت آهنگ

عراقی وار بانگ از چرخ بگذاشت

به آهنگ عراق این بانگ برداشت

نسیم دوست می‌یابد دماغم

خیال گنج می‌بیند چراغم

کدامین آب خوش داد چنین جوی

کدامین باد را باشد چنین بوی

مگر وقت شدن طاوس خورشید

پرافشان کرد بر گلزار جمشید

مگر سروی ز طارم سر برآورد

که ما را سربلندی بر سر آورد

مگر ماه آمد از روزن در افتاد

که شب را روشنی در منظر افتاد

مگر باد بهشت اینجا گذر کرد

که چندین خرمی در ما اثر کرد

مگر باز سپید آمد فرا دست

که گلزار شب از زاغ سیه رست

مگر با ماست آب زندگانی

که ما را زنده دل دارد نهانی

مگر اقبال شمعی نو برافروخت

که چون پروانه غم را بال و پر سوخت

مگر شیرین ز لعل افشاند نوشی

که از هر گوشه‌ای خیزد خروشی

بگو ای دولت آن رشک پری را

که باز آور به ما نیک اختری را

ترا بسیار خصلت جز نکوئیست

بگویم راست مردی راستگوئیست

منم جو کشته و گندم دروده

ترا جو داده و گندم نموده

مبین کز توسنی خشمی نمودم

تواضع بین که چون رام تو بودم

نبرد دزد هندو را کسی دست

که با دزدی جوانمردیش هم هست

ندارم نیم دل در پادشاهی

ولیکن درد دل چندان که خواهی

لگدکوب غمت زان گشت روحم

که بخت بد لگد زد بر فتوحم

دلم خون گرید از غم چون نگرید

کدامین ظالم از غم خون نگرید

تنم ترسد ز هجران چون نترسد

کدامین عاقل از مجنون نترسد

چو بی‌زلف تو بیدل بود دستم

دل خود را به زلفت باز بستم

به خلوت با لبت دارم شماری

وز اینم کردنی‌تر نیست کاری

گرم خواهی به خلوت بار دادن

به جای گل چه باید خار دادن

از آن حقه که جز مرهم نیاید

بده زانکو به دادن کم نیاید

چه باشد کز چنان آب حیاتی

به غارت برده‌ای بخشی زکاتی

...

خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...