خسرو و شیرین نظامی

بخش ۱۲۱ – تأسف بر مرگ شمس‌الدین محمد جهان پهلوان

چه می‌گفتم سخن محمل کجا راند

کجا می‌رفتم و رختم کجا ماند

به سلطانی چو شه نوبت فرو کوفت

غبار فتنه از گیتی فرو روفت

شکوهش پنج نوبت بر فلک برد

نفاذش کرد هفت اقلیم را خرد

خروش طبل وی گفتی دو میل است

که می‌دانست کان طبل رحیل است

نفیر کوس گفتی تا دو ماهست

که را در دل که شه در کوچگاهست

بران اورنگش آرام اندکی بود

چو برقش زادن و مردن یکی بود

بری ناخورده از باغ جوانی

چو ذوالقرنین از آب زندگانی

شهادت یافت از زخم بداندیش

که باداش آن جهان پاداش ازین بیش

سه پایه بر فلک زد زین خرابی

گذشت از پایه خاکی و آبی

گر آن دریا شد این درها بجایند

که بر ما بیش از آن درها گشایند

گر او را سوی گوهر گرم شد پای

نسب‌داران گوهر باد بر جای

گر او را فیض رحمت گشت ساقی

جهان بر وارثانش باد باقی

گر او را خاک داد از تخته‌بندی

مباد این تخت گیران را گزندی

گر او بی‌تاج شد تاجش رضاباد

سر این تاج‌داران را بقا باد

خصوص آن وارث اعمار شاهان

نظرگاه دعای نیک خواهان

موید نصره‌الدین کافرینش

ز نام او پذیرد نور بینش

پناه خسروان اعظم اتابک

فریدون‌وار بر علم مبارک

ابوبکر محمد کز سر داد

ابوبکر و محمد را کند شاد

به شاهی تاج بخش تاج‌داران

به دولت یادگار شهریاران

به دانائیش هفت اختر شکرخند

بمولائیش نه گردون کمربند

ستاره پایه تخت بلندش

فلک را بوسه گه سم سمندش

سریرش باد در کشور گشائی

وثیقت نامه کشور خدائی

جهان را تا ابد شاه جهان باد

بر آنچ امید دارد کامران باد

سعادت یار او در کامرانی

مساعد با سعادت زندگانی

سخن را بر سعادت ختم کردم

ورق کاینجا رساندم در نوردم

خدایا هر چه رفت از سهوکاری

بیامرز از کرم کامرزگاری

روانش باد جفت شادکامی

که گوید باد رحمت بر نظامی

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۲۰ – طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

چو داد اندیشه جادو دماغم

ز چشم افسای این لعبت فراغم

ز هر عقلی مبارک بادم آمد

طریق العقل واحد یادم آمد

شکایت گونه‌ای می‌کردم از بخت

که در بازو کمانی داشتم سخت

بسی تیر از کمان افکنده بودم

نشد بر هیچ کاغذ کازمودم

شکایت چون برانگیزد خروشی

نماند بی‌بها گوهر فروشی

چنین مهدی که ماهش در نقابست

ز مه بگذر سخن در آفتابست

خریدندش به چندان دلپسندی

رساندندش به چرخ از سربلندی

پذیرفتند چندان ملک و مالم

که باور کردنش آمد محالم

بسی چینی نورد نابریده

بجز مشک از هوا گردی ندیده

همان ختلی خرام خسروانی

سر افسار زر و طوق کیانی

به شریفم حدیث از گنج می‌رفت

غلام از ده کنیز از پنج می‌رفت

پذیرشها نگر در کار چون ماند

ستورم چون سقط شد بار چون ماند

پذیرنده چگونه رخت برداشت

زمین کشته را ندروده بگذاشت

بدین افسوس می خوردم دریغی

ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی

که ناگه پیکی آمد نامه در دست

به تعجیلم درودی داد و بنشست

که سی روزه سفر کن کاینک از راه

به سی فرسنگی آمد موکب شاه

ترا خواهد که بیند روزکی چند

کلید خویش را مگذار در بند

مثالم داد کاین توقیع شاهست

همه شحنه همه تعویذ را هست

مثال شاه را بر سر نهادم

سه جا بوسیدم و سر بر گشادم

فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ

کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ

به عزم خدمت شه جستم از جای

در آوردم به پشت بارگی پای

برون راندم سوی صحرا شتابان

گرفته رقص در کوه و بیابان

ز گوران تک ربودم در دویدن

گرو بردم ز مرغان در پریدن

ز رقص ره نمی‌شد طبع سیرم

ز من رقاص‌تر مرکب بزیرم

همه ره سجده می‌بردم قلم‌وار

به تارک راه می‌رفتم چو پرگار

به هر منزل کزان ره می‌بردم

دعای دولت شه می‌شنیدم

بهر چشمه که آبی تازه خوردم

بشکر شه دعائی تازه کردم

نسیم دولت از هر کوه ورودی

ز لطف شاه می‌دادم درودی

ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام

زمین در زیر من چون عنبر خام

چو بر خود رنج ره کوتاه کردم

زمین بوس بساط شاه کردم

درون شد قاصد و شه را خبر کرد

که چشمه بر لب دریا گذر کرد

برون آمد ز درگه حاجب خاص

ز دریا داد گوهرها به غواص

مرا در بزمگاه شاه بردند

عطارد را به برج ماه بردند

نشسته شاه چون تابنده خورشید

به تاج کیقباد و تخت جمشید

زمین بوسش فلک را تشنه کرده

مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده

شکوه تاجش از فر جهانگیر

فکنده قیروان را جامه در قیر

طرف‌داران ز سقسین تا سمرقند

به نوبتگاه درگاهش کمربند

درش بر حمل کشورها گشاده

همه در حمل بر حمل ایستاده

به دریا ماند موج نیل رنگش

که در دل بود هم در هم نهنگش

سر تاج قزلشاه از سر تخت

نهاده تاج دولت بر سر بخت

بهشتی بزمش از بزم بهشتی

ز حوضکهای می پر کرده کشتی

کف رادش به هر کس داده بهری

گهی شهری و گاهی حمل شهری

ز تیغ تنگ چشمان حصاری

قدر خان را در آن در تنگباری

خروش ارغنون و ناله چنگ

رسانیده به چرخ زهره آهنگ

به ریشم زن نواها بر کشیده

بریشم پوش پیراهن دریده

نواها مختلف در پرده‌سازی

نوازش متفق در جان نوازی

غزلهای نظامی را غزالان

زده بر زخمهای چنگ نالان

گرفته ساقیان می بر کف دست

شهنشه خورده می بدخواه شه مست

چو دادندش خبر کامد نظامی

فزودش شادیی بر شادکامی

شکوه زهد من بر من نگهداشت

نه زان پشمی که زاهد در کله داشت

بفرمود از میان می بر گرفتن

مدارای مرا پی بر گرفتن

به خدمت ساقیان را داشت در بند

به سجده مطربان را کرد خرسند

اشارت کرد کاین یک روز تا شام

نظامی را شویم از رود و از جام

نوای نظم او خوشتر ز رود است

سراسر قولهای او سرود است

چو خضر آمد ز باده سر بتابیم

که آب زندگی با خضر یابیم

پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت

درای ای طاق با هر دانشی جفت

درون رفتم تنی لرزنده چون بید

چو ذره کو گراید سوی خورشید

سر خود همچنان بر گردن خویش

سرافکنده فکنده هر دو در پیش

بدان تا بوسم او را چون زمین پای

چو دیدم آسمان برخاست از جای

گرفتم در کنار از دل نوازی

به موری چون سلیمان کرد بازی

من از تمکین او جوشی گرفتم

دو عالم را در آغوشی گرفتم

چو بر پای ایستادم گفت بنشین

به سوگندم نشاند این منزلت بین

قیام خدمتش را نقش بستم

چو گفت اقبال او بنشین نشستم

سخن گفتم چو دولت وقت می‌دید

سخنهائی که دولت می‌پسندید

از آن بذله که رضوانش پسندد

زبانی گر به گوش آرد بخندد

نصیحتها که شاهان را بشاید

وصیتها کز او درها گشاید

بسی پالودهای زعفرانی

به شکر خندشان دادم نهانی

گهی چون ابرشان گریه گشادم

گهی چو گل نشاط خنده دادم

چنان گفتم که شاه احسنت می‌گفت

خرد بیدار می‌شد جهل می‌خفت

سماعم ساقیان را کرده مدهوش

مغنی را شه دستان فراموش

در آمد راوی و بر خواند چون در

ثنائی کان بساز از گنج شد پر

حدیثم را چو خسرو گوش می‌کرد

ز شیرینی دهن پر نوش می‌کرد

حکایت چون به شیرینی در آمد

حدیث خسرو و شیرین بر آمد

شهنشه دست بر دوشم نهاده

ز تحسین حلقه در گوشم نهاده

شکر ریزان همی کرد از عنایت

حدیث خسرو و شیرین حکایت

که گوهربند بنیادی نهادی

در آن صنعت سخن را داد دادی

گزارشهای بی‌اندازه کردی

بدان تاریخ ما را تازه کردی

نه گل دارد بدین تری هوائی

نه بلبل زین نوآئین تر نوائی

گشاده خواندن او بیت بر بیت

رگ مفاوج را چون روغن زیت

ز طلق اندودگی کامد حریرش

هم آتش دایه شد هم ز مهریرش

چه حلوا کرده‌ای در جوش این جیش

که هر کو می‌خورد می‌گوید العیش

در آن پالوده پالوده چون شیر

ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر

عروسی را بدان شیرین سواری

که بودش برقع شیرین عماری

چو بر دندان ما کردی حلالش

چه دندان مزد شد با زلف و خالش

ترا هم بر من و هم بر برادر

معاشی فرض شد چون شیر مادر

برادر کو شهنشاه جهان بود

جهان را هم ملک هم پهلوان بود

بدان نامه که بردی سالها رنج

چه دادت دست مزد از گوهر و گنج

شنیدم قرعه‌ای زد بر خلاصت

دو پاره ده نوشت از ملک خاصت

چه گوئی آن دهت دادند یا نه

مثال ده فرستادند یانه

چو دانستم که خواهد فیض دریا

که گردد کار بازرگان مهیا

همان خاک خراب آباد گردد

به بند افتاده‌ای آزاد گردد

دعای تازه‌ای خواندم چو بختش

به گوهر بر گرفتم پای تختش

چو بر خواندم دعای دولت شاه

ز بازیهای چرخش کردم آگاه

که من یاقوت این تاج مکلل

نه از بهر بها بر بستم اول

دری دیدم به کیوان بر کشیده

به بی‌مثلی جهان مثلش ندیده

برو نقشی نوشتم تا بماند

دهد بر من در ودی آنکه خواند

مرا مقصود ازین شیرین فسانه

دعای خسروان آمد بهانه

چو شکر خسرو آمد بر زبانم

فسون شکر و شیرین چه خوانم

بلی شاه سعید از خاص خویشم

پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم

چو بحر عمر او کشتی روان کرد

مرا نه جمله عالم را زیان کرد

ولی چون هست شاهی چون تو بر جای

همان شهزادگان کشور آرای

از آن پذرفتهای رغبت‌انگیز

دگرباره شود بازار من تیز

پذیرفت آن دعا و حمد را شاه

به اخلاصی که بود از دل بدو راه

چو خو با حمد و با اخلاص من کرد

ده حدونیان را خص من کرد

به مملوکی خطی دادم مسلسل

به توقیع قزلشاهی مسجل

که شد بخشیده این ده بر تمامی

ز ما برزاد برزاد نظامی

به ملک طلق دادم بی‌غرامت

به طلقی ملک او شد تا قیامت

کسی کاین راستی را نیست باور

منش خصم و خدایش باد داور

اگر طعنی زند بر وی خسیسی

بجز وحشت مباد او را انیسی

به لعنت باد تا باشد زمانه

تبارش تیر لعنت را نشانه

چو کار افتاده‌ای را کار شد راست

در گنجینه بگشاد و براراست

درونم را به تأیید الهی

برونم را به خلعت‌های شاهی

چو از تشریف خود منشوریم داد

به طاعت گاه خود دستوریم داد

شدم نزدیک شه با بخت مسعود

وزو باز آمدم با تخت محمود

چنان رفتم که سوی کعبه حجاج

چنان باز آمدم کاحمد ز معراج

شنیدم حاسدی زانها که دانی

که دزد کیسه بر باشد نهانی

به یوسف صورتی گرگی همی زاد

به لوزینه درون الماس می‌داد

که‌ای گیتی نگشته حق شناست

ز بهر چیست چندینی سپاست

عروسی کاسمان بوسید پایش

دهی ویرانه باشد رو نمایش؟

دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ

که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ

ندارد دخل و خرجش کیسه‌پرداز

سوادش نیم کار ملک ابخاز

چنین دادم جواب حاسد خویش

که نعمت خواره را کفران میندیش

چرا می‌باید ای سالوک نقاب

در آن ویرانه افتادن چو مهتاب

بحمد من نگر حمدونیان چیست

که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست

اگر بینی در آن ده کار و کشتی

مرا در هر سخن بینی بهشتی

گر او دارد ز دانه خوشه پر

من آرم خوشه خوشه دانه در

گر او را ز ابر فیض آب فراتست

مرا در فیض لب آب حیاتست

گر او را بیشه‌ای با استواریست

مرا صد بیشه از عود قماریست

سپاس من نه از وجه منالست

بدان وجهست کاین وجهی حلالست

و گر دارد خرابی سوی او راه

خراب آباد کن بس دولت شاه

ز خرواری صدف یک دانه در به

زلال اندک از طوفان پر به

نه این ده شاه عالم رای آن داشت

که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت

ولی چون ملک خرسندیم را دید

ولایت در خور خواهنده بخشید

چو من خرسندم و بخشنده خشنود

تو نقد بوالفضولی خرج کن زود

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۱۹ – اندرز و ختم کتاب

نظامی هان و هان تا زنده باشی

چنان خواهم چنان کافکنده باشی

نه بینی در که دریاپرور آمد

از افتادن چگونه بر سر آمد

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی

چو خوشه سر مکش کز پا درایی

مدارا کن که خوی چرخ تند است

به همت رو که پای عمر کند است

هوا مسموم شد با گرد می ساز

دوا معدوم شد با درد می ساز

طبیب روزگار افسون فروش است

چو زراقان ازان ده رنگ پوش است

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست

گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

علاج‌الرأس او انجیدن گوش

دم‌الاخوین او خون سیاوش

بدین مرهم جراحت بست نتوان

بدین دارو ز علت رست نتوان

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد

ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

بگیر آیین خرسندی ز انجیر

که هم طفلست و هم پستان و هم شیر

بر این رقعه که شطرنج زیانست

کمینه بازیش بین‌الرخانست

دریغ آن شد که در نقش خطرناک

مقابل می‌شود رخ با رخ خاک

درین خیمه چه گردی بند بر پای

گلو را زین طنابی چند بگشای

برون کش پای ازین پاچیله تنگ

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

قدم درنه که چون رفتی رسیدی

همان پندار کاین ده را ندیدی

اگر عیشی است صد تیمار با اوست

و گر برگ گلی صد خار با اوست

به تلخی و به ترشی شد جوانی

به صفرا و به سودا زندگانی

به وقت زندگی رنجور حالیم

که با گرگان وحشی در جوالیم

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست

سری داریم و آن سرهم شکسته

به حسرت بر سر زانو نشسته

سری کو هیبت جلاد بیند

صواب آن شد که بر زانو نشیند

ولایت بین که ما را کوچگاهست

ولایت نیست این زندان و چاهست

ز گرمائی چو آتش تاب گیریم

جگر درتری بر فاب گیریم

چو موئی برف ریزد پر بریزیم

همه در موی دام و دد گریزیم

بدین پا تا کجا شاید رسیدن

بدین پر تا کجا شاید پریدن

ستم کاری کنیم آنگه بهر کار

زهی مشتی ضعیفان ستمکار

کسی کو بر پر موری ستم کرد

هم از ماری قفای آن ستم خورد

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

که زد بر جان موری مرغکی راه

هنوز از صید منقارش نپرداخت

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

که واجب شد طبیعت را مکافات

سپهر آیینه عدلست و شاید

که هرچ آن از تو بیند وا نماید

منادی شد جهان را هر که بد کرد

نه با جان کسی با جان خود کرد

مگر نشنیدی از فراش این راه

که هر کو چاه کند افتاد در چاه

سرای آفرینش سرسری نیست

زمین و آسمان بی‌داوری نیست

هران سنگی که دریائی و کانیست

در او دری و یاقوتی نهانیست

چو عیسی هر که درد توتیائی

ز هر بیخی کند دارو گیائی

چو ما را چشم عبرت بین تباهست

کجا دانیم کاین گل یا گیاهست

گرفتم خود که عطار وجودی

تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی

و گر خود علم جالینوس دانی

چو مرگ آمد به جالینوس مانی

چو عاجز وار باید عاقبت مرد

چه افلاطون یونانی چه آن کرد

همان به کاین نصیحت یاد گیریم

که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

ز محنت رست هر کو چشم دربست

بدین تدبیر طوطی از قفس رست

اگر با این کهن گرگ خشن پوست

به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

لبادت را چنان بر گاو بندد

که چشمی گرید و چشمیت خندد

چه پنداری کز اینسان هفتخوانی

بود موقوف خونی و استخوانی

بدین قاروره تا چند آبریزی

بدین غربال تا کی خاک بیزی

نخواهد ماند آخر جاودانه

در این نه مطبخ این یک چارخانه

چو وقت آید که وقت آید به آخر

نهانیها کنند از پرده ظاهر

نه بینی گرد ازین دوران که بینی

جز آن قالب که در قلبش نشینی

ازین جا توشه بر کانجا علف نیست

در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست

درین مشکین صدفهای نهانی

بسا درها که بینی ارمغانی

نو آیین پرده‌ای بینی دلاویز

نوای او نوازشهای نو خیز

کهن کاران سخن پاکیزه گفتند

سخن بگذار مروارید سفتند

سخنهای کهن زالی مطراست

و گر زال زر است انگار عنقاست

درنگ روزگار و گونه گرد

کند رخسار مروارید را زرد

نگویم زر پیشین نو نیرزد

چو دقیانوس گفتی جو نیرزد

گذشت از پانصد و هفتاد شش سال

نزد بر خط خوبان کس چنین خال

چو دانستم که دارد هر دیاری

ز مهر من عروسی در کناری

طلسم خویش را از هم گسستم

بهر بیتی نشانی باز بستم

بدان تا هر که دارد دیدنم دوست

ببیند مغز جانم را در این پوست

اگر من جان محجوبم تن اینست

و گر یوسف شدم پیراهن اینست

عروسی را که فروش گل نپوشد

اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد

همه پوشیده‌ای با ماست ظاهر

چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر

نظامی نیز کاین منظومه خوانی

حضورش در سخن یابی عیانی

نهان کی باشد از تو جلوه‌سازی

که در هر بیت گوید با تو رازی

پس از صد سال اگر گوئی کجا او

زهر بیتی ندا خیزد که‌ها او

چو کرم قز شدم از کرده خویش

به ریشم بخشم ار برگی کنم ریش

حرامم باد اگر آبی خورم خام

حلالی بر نیارم پخته از کام

نخسبم شب که گنجی بر نسنجم

دری بی‌قفل دارد کان کنجم

زمین اصلیم در بردن رنج

که از یک جو پدید آرم بسی گنج

ز دانه گر خورم مشتی به آغاز

دهم وقت درودن خرمنی باز

بران خاکی هزاران آفرین بیش

که مشتی جو خورد گنجی کند پیش

کسی کو بر نظامی می‌برد رشک

نفس بی‌آه بیند دیده بی‌اشک

بیا گو شب ببین کان کندنم را

نه کان کندن ببین جان کندنم را

بهر در کز دهن خواهم برآورد

زنم پهلو به پهلو چند ناورد

به صد گرمی بسوزانم دماغی

به دست آرم به شب‌ها شب چراغی

فرستم تا ترازو دار شاهان

جوی چندم فرستد عذرخواهان

خدایا حرف گیران در کمینند

حصاری ده که حرفم را نه بینند

سخن بی‌حرف نیک و بد نباشد

همه کس نیک خواهد خود نباشد

ولی آن کز معانی با نصیبست

بداند کاین سخن طرزی غریبست

اگر شیری غریبان را میفکن

غریبان را سگان باشند دشمن

بسا منکر که آمد تیغ در مشت

مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت

بسا گویا که با من گشت خاموش

درازیش از زبان آمد سوی گوش

چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست

خری با چارپا آمد فرادست

چه باک از طعنه خاکی و آبی

چو دارم درع زرین آفتابی

گر از من کوکبی شمعی برافروخت

کس از من آفتابی در نیاموخت

که گر در راه خود یک ذره دیدم

به صد دستش علم بالا کشیدم

و گر سنگی دهن در کاس من زد

دری شد چون که در الماس من زد

تحمل بین که بینم هندوی خویش

چو ترکانش جنیبت می‌کشم پیش

گه آن بی‌پرده را موزون کنم ساز

گه این گنجشک راگویم زهی باز

ز هر زاغی بجز چشمی نجویم

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

به گوشی جام تلخیها کنم نوش

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

نگهدارم به چندین اوستادی

چراغی را درین طوفان بادی

ز هر کشور که برخیزد چراغی

دهندش روغنی از هر ایاغی

ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور

ز باد سردش افشانند کافور

بشکر زهر می باید چشیدن

پس هر نکته دشنامی شنیدن

من ازدامن چو دریا ریخته در

گریبانم ز سنگ طعنه‌ها پر

کلوخ انداخته چون خشت در آب

کلوخ اندازیی ناکرده دریاب

دهان خلق شیرین از زبانم

چو زهر قاتل از تلخی دهانم

چو گاوی در خراس افکنده پویان

همه ره دانه ریز و دانه جویان

چو برقی کو نماید خنده خوش

غریق آب و می‌سوزد در آتش

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی

که از ماران نباشد گنج خالی

چو طاوس بهشت آید پدیدار

بجای حلقه دربانی کند مار

بدین طاوس ماران مهره باشند

که طاوسان و ماران خواجه تاشند

نگاری اکدشست این نقش دمساز

پدر هندو و مادر ترک طناز

مسی پوشیده زیر کیمیائی

غلط گفتم که گنجی و اژدهائی

دری در ژرف دریائی نهاده

چراغی بر چلیپائی نهاده

تو در بردار و دریا را رها کن

چراغ از قبله ترسا جدا کن

مبین کاتشگهی را رهنمونست

عبارت بین که طلق اندود خونست

عروسی بکر بین با تخت و با تاج

سرو بن بسته در توحید و معراج

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۱۰۵ – تمثیل موبد دوم

دوم موبد به قصری کرد مانند

که بر گردون کشد گیتی خداوند

از او شخصی فرو افتد گران سنگ

ز بیم جان زند در کنگره چنگ

ز ماندن دست و بازو ریش گردد

وز افتادن مضرت بیش گردد

شکنجه گرچه پنجه‌اش را کند سست

کند سر پنجه را در کنگره چست

هم آخر کار کو بی‌تاب گردد

هم او هم کنگره پرتاب گردد

1+
...

1+
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۸۹ – آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

به پیروزی چو بر پیروزه گون تخت

عروس صبح را پیروز شد بخت

جهان رست از مرقع پاره کردن

عروس عالم از زر یاره کردن

شه از بهر عروس آرایشی ساخت

که خور از شرم آن آرایش انداخت

هزار اشتر سیه چشم و جوان سال

سراسر سرخ موی و زرد خلخال

هزار اسب مرصع گوش تا دم

همه زرین ستام و آهنین سم

هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ

که دوران بود با رفتارشان لنگ

هزاران لعبتان نار پستان

به رخ هر یک چراغ بت‌پرستان

هزاران ماهرویان قصب‌پوش

همه در در کلاه و حلقه در گوش

ز صندوق و خزینه چند خروار

همه آکنده از لولوی شهوار

ز مفرشها که پردیبا و زر بود

ز صد بگذر که پانصد بیشتر بود

همه پر زر و دیباهای چینی

کز آنسان در جهان اکنون نه بینی

چو طاوسان زرین ده عماری

به هر طاوس در کبکی بهاری

یکی مهدی به زر ترکیب کرده

ز بهر خاص او ترتیب کرده

ز حد بیستون تا طاق گرا

جنیبتها روان با طوق و هرا

زمین را عرض نیزه تنگ داده

هوا را موج بیرق رنگ داده

همه ره موکب خوبان چون شهد

عماری در عماری مهد در مهد

شکرریزان عروسان بر سر راه

قصبهای شکرگون بسته بر ماه

پریچهره بتان شوخ دلبند

ز خال و لب سرشته مشک با قند

بگرد فرق هر سرو بلندی

عراقی‌وار بسته فرق‌بندی

به پشت زین بر اسبان روانه

ز گیسو کرده مشگین تازیانه

به گیسو در نهاده لولو زر

زده بر لولو زر لولو تر

بدین رونق بدین آیین بدین نور

چنین آرایشی زو چشم بد دور

یکایک در نشاط و ناز رفتند

به استقبال شیرین باز رفتند

بجای فندق افشان بود بر سر

درافشان هر دری چون فندق تر

بجای پره گل نافه مشک

مرصع لولوتر با زر خشک

همه ره گنج ریز و گوهرانداز

بیاوردند شیرین را به صد ناز

چو آمد مهد شیرین در مداین

غنی شد دامن خاک از خزائن

به هر گامی که شد چون نوبهاری

شهنشه ریخت در پایش نثاری

چنان کز بس درم‌ریزان شاهی

درم روید هنوز از پشت ماهی

فرود آمد به دولت گاه جمشید

چو در برج حمل تابنده خورشید

ملک فرمود خواندن موبدان را

همان کار آگهان و بخردان را

ز شیرین قصه‌ای بر انجمن راند

که هر کس جان شیرین به روی افشاند

که شیرین شد مرا هم جفت و هم یار

بهر مهرش که بنوازم سزاوار

ز من پاکست با این مهربانی

که داند کرد ازینسان زندگانی

گر او را جفت سازم جای آن هست

بدو گردن فرازم رای آن هست

می آن بهتر که با گل جام گیرد

که هر مرغی به جفت آرام گیرد

چو بر گردن نباشد گاو را جفت

به گاوآهن که داند خاک را سفت

همه گرد از جبینها برگفتند

بر آن شغل آفرینها برگرفتند

گرفت آنگاه خسرو دست شیرین

بر خود خواند موبد را که بنشین

سخن را نقش بر آیین او بست

به رسم موبدان کاوین او بست

چو مهدش را به مجلس خاصگی داد

درون پرده خاصش فرستاد

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۷۳ – پاسخ دادن شیرین به خسرو

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش

ز شکر کرد شه را حلقه در گوش

گشاد از درج گوهر قفل یاقوت

رطب را قند داد و قند را قوت

مثالی داد مه را در سواری

براتی مشک و در پرده‌داری

ستون سرو را رفتن در آموخت

چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت

به خدمت بوسه زد بر گوشه بام

که باشد خشت پخته عنبر خام

چو نوبت داشت در خدمت نمودن

برون زد نوبتی در دل ربودن

نخستین گفت کای دارای عالم

بر آورده علم بالای عالم

ز چین تا روم در توقیع نامت

قدر خان بنده و قصر غلامت

نه تنها خاک تو خاقان چین است

چنینت چند خاکی بر زمین است

هران پالوده‌ای کو خود بود زرد

به چربی یا به شیرینی توان خورد

من آن پالوده روغن گذارم

که جز نامی ز شیرینی ندارم

بلی تا گشتم از عالم پدیدار

ترا بودم به جان و دل خریدار

نه پی در جستجوی کس فشردم

نه جز روی تو کس را سجده بردم

ندیدم در تو بوی مهربانی

بجز گردن کشی و دل گرانی

حساب آرزوی خویش کردن

به روی دیگران در پیش کردن

نه عشق این شهوتی باشد هوائی

کجا عشق و تو ای فارغ کجائی

مرا پیلی سزد کو را کنم بند

تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند

به مهمانی غزالی چون شود شیر

ز گنجکشی عقابی کی شود سیر

تو گر سروی و من پیش تو خاشاک

نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک

سپند و عود بر مجمر یکی دان

بخور و دود و خاکستر یکی دان

کبابی باید این خان را نمک سود

مگس در پای پیلان کی کند سود

زبانت آتشی خوش میفروزد

خوش آن باشد که دیگت را نسوزد

چو سیلی کامدی در حوض ماهی

مراد خویشتن را برد خواهی

ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز

بر این در خواه بنشین خواه برخیز

کمند افکندنت بر قلعه ماه

چه باید چون نیابی بر فلک راه

به شب بازی فلک را در نگیری

به افسون ماه را در بر نگیری

در ناسفته را گر سفت باید

سخن در گوش دریا گفت باید

بر باغ ارم پوشیده شاخست

غلط گفتم در روزی فراخست

من آبم نام آب زندگانی

تو آتش نام آن آتش جوانی

نخواهم آب و آتش در هم افتد

کز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد

به ار تا زنده باشم گرد آنکس

نگردم کز من او را بس بود بس

برو هم با شکر میکن شکاری

ترا با شهد شیرین نیست کاری

شکر بوسی لب کس را نشاید

مگر دندان که او خردش بخاید

به شیرین بوسه را بازار تیز است

که شیرینی لبش را خانه خیز است

به شیرین از شکر چندین مزن لاف

که از قصاب دور افتد قصب باف

دو باشد منجنیق از روی فرهنگ

یکی ابریشم اندازد یکی سنگ

به شکر نشکند شیرینی کس

لب شیرین بود شکر شکن بس

ترا گر ناگواری بود از این بیش

ز شکر ساختی گلشکر خویش

شکر خواهی و شیرین نیز خواهی

شکار ماه کن یا صید ماهی

هوای قصر شیرینت تمامست

سر کوی شکر دانی کدامست

من از خون جگر باریدن خویش

نپردازم بسر خاریدن خویش

نیاید شه پرستی دیگر از من

پرستاری طلب چابک‌تر از من

بیاد من که باد این یاد بدرود

نوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود

به تندی چند گوئی با اسیران

تو میگو تا نویسندت دبیران

ز غم خوردن دلی آزاد داری

به دم دادن سری پرباد داری

چه باید با تو خون خوردن به ساغر

به دم فربه شدن چون میش لاغر

ز تو گر کار من بد گشت بگذار

خدائی هست کو نیکو کند کار

نشینم هم در این ویرانه وادی

بر انگیزم منادی بر منادی

که با شیرین چه بازی کرد پرویز

عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز

بس آن یک ره که در دام اوفتادم

هم از نرخ و هم از نام اوفتادم

چو شد در نامها نامم شکسته

در بی‌نام و ننگان باد بسته

ز در بستن رقیبم رسته باشد

خزینه به که او در بسته باشد

ز قند من سمرها در جهانست

در قصرم سمرقندی از آنست

اگر بردر گشادن نیستم دست

توانم بر تو از گیسو رسن بست

گرم باید چو می در جامت آرم

به زلف چون رسن بر بامت آرم

ولی باد از رسن پایت ربود است

رسن بازی نمی‌دانی چه سود است

همان به کانچه من دیدم بداغت

نسوزم روغن خود در چراغت

ز جوش خون دل چون باز گفتم

شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم

بگفت این و چو سرو از جای برخاست

جبین را کج گرفت و فرق را راست

پرند افشاند و از طرف پرندش

جهان پر شد ز قالبهای قندش

بدان آیین که خوبان را بود دست

ز نخدان می‌گشاد و زلف می‌بست

جمال خویش را در خز و خارا

به پوشیدن همی کرد آشکارا

گهی می‌کرد نسرین را قصب پوش

گهی می‌زد شقایق بر بناگوش

گهی بر فرق بند آشفته می‌بود

گره می‌بست و بر مه مشک میسود

به زیور راست کردن دیر میشد

که پایش بر سر شمشیر میشد

ز نیکو کردن زنجیر خلخال

نه نیکو کرد بر زنجیریان حال

ز گیسو گه کمر می‌کرد و گه تاج

بدان تاج و کمر شه گشته محتاج

شقایق بستنش بر گردن ماه

کمند انداخته بر گردن شاه

در آن حلواپزی کرد آتشی نرم

که حلوا را بسوزد آتش گرم

چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی

بکرد آن خوبروی از خوبروئی

به شوخی پشت بر شه کرد حالی

ز خورشید آسمان را کرد خالی

در آن پیچش که زلفش تاب می‌داد

سرینش ساق را سیماب می‌داد

به گیسوی رسن‌وار از پس پشت

چو افعی هر که را می‌دید می‌کشت

بلورین گردنش در طوق سازی

بدان مشگین رسن می‌کرد بازی

دلی کز عشق آن گردن همی مرد

رسن در گردنش با خود همی برد

به رعنائی گذشت از گوشه بام

ز شاه آرام شد چون شد دلارام

بسی دادش به جان خویش سوگند

که تا باز آمد آن رعنای دلبند

نشست و لولو از نرگس همی ریخت

بدان آب از جهان آتش برانگیخت

بهر دستان که دل شاید ربودن

نمود آنچ از فسون باید نمودن

عملهائی که عاشق را کند سست

عجب چست آید از معشوقه چست

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۵۷ – مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجائی

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست

بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب

بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری

بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود

بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار

بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست

بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست

بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس

بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید

بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش

بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

به زر دیدم که با او بر نیایم

چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد

فکند الماس را بر سنگ بنیاد

که ما را هست کوهی بر گذرگاه

که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید

چنانک آمد شد ما را بشاید

بدین تدبیر کس را دسترس نیست

که کار تست و کار هیچ کس نیست

به حق حرمت شیرین دلبند

کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت در آری

چو حاجتمندم این حاجت برآری

جوابش داد مرد آهنین چنگ

که بردارم ز راه خسرو این سنگ

به شرط آنکه خدمت کرده باشم

چنین شرطی به جای آورده باشم

دل خسرو رضای من بجوید

به ترک شکر شیرین بگوید

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد

که حلقش خواست آزردن به پولاد

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست

که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

اگر خاکست چون شاید بریدن

و گر برد کجا شاید کشیدن

به گرمی گفت کاری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان دربند و زور دست بگشای

برون شو دست برد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل

نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا

به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش

روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد

کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت

بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ

چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

پس آنگه از سنان تیشه تیز

گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

بر آن صورت شنیدی کز جوانی

جوانمردی چه کرد از مهربانی

وزان دنبه که آمد پیه پرورد

چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست

به دنیه شیر مردی زان تله رست

چو پیه از دنیه زانسان دید بازی

تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی

مکن کین میش دندان پیر دارد

به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد

چو برنج طالعت نمد ذنب دار

ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

1+
...

1+
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۸۸ – بیرون آمدن شیرین از خرگاه

حکایت بر گرفته شاه و شاپور

جهان دیدند یکسر نور در نور

پری پیکر برون آمد ز خرگاه

چنان کز زیر ابر آید برون ماه

چو عیاران سرمست از سر مهر

به پای شه در افتاد آن پری چهر

چو شه معشوق را مولای خود دید

سر مه را به زیر پای خود دید

ز شادی ساختنش بر فرق خود جای

که شه را تاج بر سر به که در پای

در آن خدمت که یارش ساز می‌کرد

مکافاتش یکی ده باز می‌کرد

چو کار از پای بوسی برتر آمد

تقاضای دهن بوسی بر آمد

از آن آتش که بر خاطر گذر کرد

ترش روئی به شیرین در اثر کرد

ملک حیران شده کان روی گلرنگ

چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ

نهان در گوش خسرو گفت شاپور

که گر مه شد گرفته هست معذور

برای آنکه خود را تا به امروز

بنام نیک پرورد آن دل‌افروز

کنون ترسد که مطلق دستی شاه

نهد خال خجالت بر رخ ماه

چو شه دانست کان تخم برومند

بدو سر در نیارد جز به پیوند

بسی سوگند خورد و عهدها بست

که بی کاوین نیارد سوی او دست

بزرگان جهان را جمع سازد

به کاوین کردنش گردن فرازد

ولی باید که می در جام ریزد

که از دست این زمان آن برنخیزد

یک امشب شادمان با هم نشینیم

به روی یکدیگر عالم به بینیم

چو عهد شاه را بشنید شیرین

به خنده برگشاد از ماه پروین

لبش با در به غواصی در آمد

سر زلفش به رقاصی بر آمد

خروش زیور زر تاب داده

دماغ مطربان را خواب داده

لبش از می قدح بر دست کرده

به جرعه ساقیان را مست کرده

ز شادی چون تواند ماند باقی

که مه مطرب بود خورشید ساقی

دل از مستی چنان مخمور مانده

کز اسباب غرضها دور مانده

دماغ از چاشنیهای دگر نوش

ز لذت کرده شهوت را فراموش

بخور عطر و آنگه روی زیبا

دل از شادی کجا باشد شکیبا

فرو مانده ز بازیهای دلکش

در آب و آتش اندر آب و آتش

کششهائی بدان رغبت که باید

چو مغناطیس کاهن را رباید

ولیکن بود صحبت زینهاری

نکردند از وفا زنهار خواری

چو آمد در کف خسرو دل دوست

برون آمد ز شادی چون گل از پوست

دل خود را چو شمع از دیده پالود

پرند ماه را پروین بر آمود

به مژگان دیده را در ماه می‌دوخت

مگر بر مجمر مه عود می‌سوخت

گهی میسود نرگس بر پرندش

گهی می‌بست سنبل بر کمندش

گهی بر نار سیمینش زدی دست

گهی لرزید چون سیماب پیوست

گهی مرغول جعدش باز کردی

ز شب بر ماه مشک‌انداز کردی

که از فرق سرش معجر گشادی

غلامانه کلاهش بر نهادی

که از گیسوش بستی بر میان بند

که از لعلش نهادی در دهان قند

گهی سودی عقیقش را به انگشت

گه آوردی زنخ چون سیب در مشت

گهی دستینه از دستش ربودی

به بازو بندیش بازو نمودی

گهی خلخالهاش از پای کندی

بجای طوق در گردن فکندی

گه آوردی فروزان شمع در پیش

درو دیدی و در حال دل خویش

گهی گفتی تنم را جان توئی تو

گهی گفت این منم من آن توئی تو؟

دلش در بند آن پاکیزه دلبند

به شاهد بازی آن شب گشت خرسند

نشاط هر دو در شهوت پرستی

به شیر مست ماند از شیر مستی

صدف می‌داشت درج خویش را پاس

که تا بر در نیفتد نوک الماس

ز بانک بوسهای خوشتر از نوش

زمانه ارغنون کرده فراموش

دهل‌زن چون دهل را ساز می‌کرد

هنوز این لابه و آن ناز می‌کرد

بدینسان هفته‌ای دمساز بودند

گهی با عذر و گه با ناز بودند

به روز آهنگ عشرت داشتندی

دمی بیخوشدلی نگذاشتندی

به شب نرد قناعت باختندی

به بوسه کعبتین انداختندی

شب هفتم که کار از دست می‌شد

غرض دیوانه شهوت مست می‌شد

ملک فرمود تا هم در شب آن ماه

به برج خویشتن روشن کند راه

سپاهی چون کواکب در رکابش

که از پری خدا داند حسابش

نشیند تا به صد تمکینش آرند

چو مه در محمل زرینش آرند

چنان کاید به برج خویشتن ماه

به قصر خویشتن آمد ز خرگاه

چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ

ز نقد سیم شد دست جهان تنگ

فلک بر کرد زرین بادبانی

نماند از سیم کشتیها نشانی

شهنشه کوچ کرد از منزل خویش

گرفته راه دارالملک در پیش

به شهر آمد طرب را کار فرمود

برآسود و ز می خوردن نیاسود

به فیض ابروی سیما درخشی

جهان را تازه کرد از تاج بخشی

درآمد مرد را بخشنده دارد

زمین تا در نیارد بر نیارد

نه ریزد ابر بی توفیر دریا

نه بی‌باران شود دریا مهیا

نه بر مرد تهی رو هست باجی

نه از ویرانه کس خواهد خراجی

شبی فرمود تا اختر شناسان

کنند اندیشه دشوار و آسان

بجویند از شب تاریک تارک

به روشن خاطری روزی مبارک

که شاید مهد آن ماه دلفروز

به برج آفتاب آوردن آن روز

رصدبندان بر او مشکل گشادند

طرب را طالعی میمون نهادند

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...

بخش ۷۲ – پاسخ خسرو شیرین را

ملک بار دگر گفت از دل افروز

به گفتن گفتن از ما می‌رود روز

مکن با من حساب خوبروئی

که صد ره خوبتر زانی که گوئی

فروغ چشمی ای دوری ز تو دور

چراغ صبحی ای نور علی نور

به دریا مانی از گوهر فشانی

ولی آب تو آب زندگانی

تو در آیینه دیدی صورت خویش

به چشم من دری صدبار ازان بیش

ترا گر بر زبان گویم دلارام

دهانم پر شکر گردد بدین نام

گرت خورشید خوانم نیز هستی

که مه را بر فلک رونق شکستی

دل شکر دران تاریخ شد تنگ

که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ

سهی سرو آن زمان شد در چمن سست

که سیمین نار تو بر نارون رست

رطب و استخوان آن شب شکستند

که خرمای لبت را نخل بستند

ارم را سکه رویت کلید است

وصالت چون ارم زان ناپدید است

قمر در نیکوی دل داده توست

شکر مولای مولا زاده توست

گلت چون با شکر هم خواب گردد

طبرزد را دهان پر آب گردد

به هر مجلس که شهدت خوان درارد

به صورتهای مومین جان در آرد

صدف چون بر گشاید کامراکام

کند در وام از آن دندان در فام

گر از یک موی خود نیمی فروشی

بخرم گر به اقلیمی فروشی

بدین خوبی که رویت رشک ما هست

مبین در خود که خودبینی گناهست

مبادا چشم کس بر خوبی خویش

که زخم چشم خوبی را کند ریش

مریز آخر چو بر من پادشاهی

بدین سان خون من در بی گناهی

اگر شاهی نشان گوهرت کو

و گر شیرینی آخر شکرت کو

رها کن جنگ و راه صلح بگشای

نفاق‌آمیز عذری چند بنمای

نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم

و گر گفتم یکی را صد هزارم

اگر چه رسم خوبان تند خوئیست

نکوئی نیز هم رسم نکوئیست

خداوندان اگر تندی نمایند

به رحمت نیز هم لختی گرایند

مکن بیداد با یار قدیمی

که گر تندی نگارا هم رحیمی

چو باد از آتشم تا کی گریزی

نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی

ز تو با آنکه استحقاق دارم

سر از طوق نوازش طاق دارم

همه دانندگان را هست معلول

که باشد مستحق پیوسته محروم

مرا تا دل بود دلبر تو باشی

ز جان بگذر که جان‌پرور تو باشی

گر از بند تو خود جویم جدائی

ز بند دل کجا یابم رهائی

بس این اسب جفا بر من دواندن

گهم در خاک و گه در خون نشاندن

به شیرینی صلا در شهر دادن

به تلخی پاسخی چون زهر دادن

مرا سهل است کین بار آزمودم

مبارک باد بسیار آزمودم

بسا رخنه که اصل محکمی‌هاست

بسا انده که در وی خرمی‌هاست

جفا کردن نه بس فرخنده فالیست

مکن کامشب شبی آخر نه سالیست

دلم خوش کن که غمخوار آمدستم

ترا خواهم بدین کار آمدستم

چو شمع از پای ننشینم بدین کار

که چون من هست شیرین جوی بسیار

همانا شمع از آن با آب دیده است

که او نیز از لب شیرین بریده‌است

گره بر دل چرا دارد نی قند

مگر کو نیز شیرین راست در بند

چرا نخل رطب بر دل خورد خار

مگر کو هم به شیرین شد گرفتار

همیدون شیر اگر شیرین نبودی

به طفلی خلق را تسکین نبودی

به شیرینی روند این یک دو مسکین

تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟

0
...

0
خسرو و شیرین نظامی نظر دهید...