شرف نامه نظامی

بخش ۵۳ – جنگ پنجم اسکندر باروسیان

دگر روز کین طاق پیروزه رنگ

برآورد یاقوت رخشان ز سنگ

الانی سواری چو غرنده شیر

برآمد سیاه اژدهائی به زیر

یکی گرز هفتاد مردی بدست

که البرز را مغز درهم شکست

مبارز طلب کرد و می‌کشت مرد

ز گردان گیتی برآورد گرد

ز رومی و ایرانی و خاوری

بسی را فکند اندران داوری

همان روسی افکن سوار دلیر

برون آمد از پره چون نره شیر

کمان را زهی برزد از چرم خام

بشست اندر آورد یک تیر تام

به نیروی دست کمان گیر او

بیفتاد الانی به یک تیر او

چو ماسورهٔ هندباری به رنگ

میان آکنیده به تیر خدنگ

دگر ره یکی روسی گربه چشم

چو شیران به ابرو درآورده خشم

سلاح آزمائی درآموخته

بسی درع را پاره بردوخته

درآمد به شمشیر بازی چو برق

ز سر تا قدم زیر پولاد غرق

پذیره شده شورش جنگ را

لحیفی برافکنده شبرنگ را

اگر چه دلی داشت چون خاره سنگ

نبود آزموده خطرهای جنگ

به تنهائی آن پیشه ورزیده بود

ز شمشیر دشمن نلرزیده بود

چو آن اژدها دم برانداختش

شکاری زبون دید بشناختش

سلاحی بر او دید بیش از نبرد

جل و جامه‌ای بهتر از اسب و مرد

به یک ضربتش جان ز تن درکشید

به جل برقعش برقع اندر کشید

دگر روسیی بست بر کین کمر

همان رفت با او که با آن دگر

دلیر دگر جنگ را ساز کرد

به تیری دگر جان ازو باز کرد

بهر تیر کز شست او شد روان

به پهلو درآمد یکی پهلوان

به ده چوبهٔ تیر آن سوار بهی

زده پهلوان کرد میدان تهی

دگر باره پنهان ز بینندگان

بیامد بجای نشینندگان

چنین چند روز آن نبرده سوار

به پوشیدگی حرب کرد آشکار

نبد هیچکس را دگر یارگی

که با او برون افکند بارگی

به جایی رسیدند کر بیم تیغ

پراکندگیشان درآمد چو میغ

شکیبی به ناموس می‌ساختند

خیالی به نیرنگ می‌باختند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۷ – رفتن اسکندر به دز سریر

بیا ساقی از می‌دلم تازه کن

در این ره صبوری به اندازه کن

چراغ دلم یافت بی روغنی

به می‌ده چراغ مرا روشنی

چو روز سپید از شب زاغ رنگ

برآمد چو کافور از اقصای زنگ

فروزنده روزی چو فردوس پاک

برآورده سرگنج قارون ز خاک

هوا صافی از دود و گیتی ز گرد

فک روی خود شسته چون لاجورد

به عزلت کمر بسته باد خزان

نسیم بهاری ز هر سو وزان

همه کوه گلشن همه دشت باغ

جهان چشم روشن به زرین چراغ

زمانه به کردار باغ بهشت

زمین را گل و سبزه مینو سرشت

به فیروز رائی شه نیک‌بخت

به تخت رونده برآمد ز تخت

سر تاج بر زد به سفت سپهر

برافراخت رایت برافروخت چهر

زمین خسته کرد از خرام ستور

گران کوه را در سرافکند شور

سپه راند از آنجابه تخت سریر

که تا بیند آن تخت را تخت‌گیر

سریری خبر یافت کان تاجدار

برآن تختگه کرد خواهد گذار

ز فرهنگ فرومانده آگاه بود

که فیروز و فرخ جهانشاه بود

ز تخم کیان هیچکس را نکشت

همه راستان را قوی کرد پشت

سران را رسانید تارک به تاج

بسی خرجها داد ونستد خراج

ز شادی دو منزل برابر دوید

به فرسنگها فرش دیبا کشید

ز نزلی که بودش بدان دسترس

به حدی که حدش ندانست کس

ز هر موینه کان چو گل تازه بود

گرانمایه‌ها بیش از اندازه بود

سمور سیه روبه سرخ تیغ

همان قاقم و قندز بی دریغ

وشق نیفه‌هائی چو برگ بهار

بنفشه برو ریخته صد هزار

غلامان گردن برافراخته

یکایک همه رزم را ساخته

وشاقان موکب رو زود خیز

به دیدار تازه به رفتار تیز

چو نزلی چنین خوب و آراسته

روان کرد و با او بسی خاسته

به استاد گاران درگه سپرد

که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد

درآمد به درگاه شاه جهان

دو تا کرد قامت چو کارآگهان

جهانشاه برخاست نامیش کرد

به شرط نشاندن گرامیش کرد

چو دادش ز دولت درودی تمام

بپرسیدش از قصه تخت و جام

که جام جهان بین و تخت کیان

چگونست بی فر فرخ بیان

سریری ملک پاسخش داد باز

که ای ختم شاهان گردن فراز

کیومرث از خیل تو چاکری

فریدون ز ملک تو فرمانبری

ستاره کمان ترا تیر باد

کمندت سپهر جهانگیر باد

کلیدی که کیخسرو از جام دید

در آیینهٔ دست تست آن کلید

جز این نیست فرقی که ناموس و نام

تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام

چو رفتند شاهان بیدار تخت

ترا باد جاوید دیهیم و تخت

به تخت تو آفاق را باد نور

مباد از سرت سایه تاج دور

چه مقصود بد؟ شاه آفاق را

که نو کرد نقش این کهن طاق را

پی بارگی سوی این مرز راند

بر و بوم ما را به گردون رساند

جهان خسروش گفت کای نامدار

ز کیخسروان تخت را یادگار

چو شد تخت من تخت کاوس کی

همان خوردم از جام جمشید می

بدین جام و این تخت آراسته

دلی دارم از جای برخاسته

دگر نیز بینم که چون خفت شاه

در آن غار چون ساخت آرامگاه

پژوهنده راز کیخسروم

تو اینجا نشین تا من آنجا روم

بگریم بر آن تخت بدرام او

زنم بوسه‌ای بر لب جام او

ببینم که آن تخت خسرو پناه

چه زاری کند با من از مرگ شاه

وز آنجام نا جانور بشنوم

درودی کزین جانور بر شوم

شد آیینه جان من زنگ خورد

ز دایم بدان زنگ از آیینه گرد

بدان دیده دل را هراسان کنم

به خود بر همه کاری آسان کنم

سریری ز گفتار صاحب سریر

بدان داستان گشت فرمان پذیر

فرستاد پنهان به دزدار خویش

که پیش آورد برگ از اندازه بیش

کمر بندد و چرب دستی کند

به صد مهر مهمان پرستی کند

اشارت کند تا رقیبان تخت

بسازند با شاه پیروز بخت

به گنجینه تخت بارش دهند

چو خواهد می‌خوشگوارش دهند

فشانند بر تخت کیخسروش

فشانند بر سر نثار نوش

در آن جام فیروزه ریزند می

به فیروزی آرند نزدیک وی

بهرچ آن خوش آید به دندان او

نتابند گردن ز فرمان او

چو با استواران بپرداخت راز

به شه گفت کاهنگ رفتن بساز

من اینجا نشینم به فرمان شاه

چو شاه از ره آید کنم عزم راه

شهنشه پذیرا شد آن خانه را

به همخانگی برد فرزانه را

تنی چار پنج از غلامان خاص

چو زری که آید برون از خلاص

سوی تخت خانه زمین در نبشت

به بالا شدن ز آسمان برگذشت

برآمد بر آنسان که ناسود هیچ

بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ

دزی دید با آسمان هم نورد

نبرده کسی نام او در نبرد

عروسان دز شربت آمیختند

در آن شربت از لب شکر ریختند

نهادند شاهان خوان زرش

همان خوردنیها که بد درخورش

پریچهرگان سرائی چو ماه

همه صف کشیدند بر گرد شاه

فرو مانده حیران در آن فر و زیب

که سیمای دولت بود دل فریب

چو شه زان خورش خورد و شربت چشد

سوی تخت کیخسروی سر کشید

سرافکنده و برکشیده کلاه

درآمد به پائین آن تختگاه

ز دیوار و در گفتی آمد خروش

که کیخسرو خفته آمد به هوش

چنان بود فرمان فرمان‌گزار

که بر تخت بنشیند آن تاجدار

سر تاجداران برآمد به تخت

چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت

نگهبان آن تخت زرین ستون

ز کان سخن ریخت گوهر برون

که پیروزی شاه بر تخت شاه

نماید به پیروزی بخت راه

همان گوهری جام یاقوت سنج

کلیدیست بر قفل بسیار گنج

بدین تخت و این جام دولت پرست

بسا جام و تختا که آری بدست

رقیبی دگر گفت کای شهریار

ندیده چو تو شاه چندین دیار

چو بر تخت کیخسروی تاختی

سر از تخت گردون برافراختی

دگر نغز گوئی زبان برگشاد

که تا چند کیخسرو و کیقباد

چو زین تخت بازوی شه شد قوی

کند کیقبادی و کیخسروی

همه فال خسرو در آن پیش تخت

به پیروز بختی برآورد تخت

شه آن تخت را چون به خود ساز داد

به کیخسرو مرده جان باز داد

بر آن تخت بنشست یکدم نه دیر

ببوسید بر تخت و آمد به زیر

ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند

که گنجور خانه در آن خیره ماند

بفرمود تا کرسی زر نهند

همان جام فرخ برابر نهند

چو کرسی نهاندند و خسرو نشست

به جام جهان بین کشیدند دست

چو ساقی چنان دید پیغام را

ز باده برافروخت آن جام را

بر خسرو آورد با رای و هوش

که بر یاد کیخسرو این می بنوش

بخور کاختر فرخت یار باد

بدین جام دستت سزاوار باد

چو شه جام را دید بر پای خاست

بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست

بر آن جام عقدی ز بازوی خویش

برافشاند و بنشست و بنهاد پیش

در آن تخت بی تاجور بنگریست

بر آن جام می بی باده لختی گریست

گه از بی شرابی گه از بی شهی

مثل زد بر آن جام و تخت تهی

که بی تاجور تخت زرین مباد

چو می نیست جام جهان بین مباد

به می روشنائی بود جام را

بلندی به شه تخت بد رام را

چو شه رفت گو تخت بشکن تمام

چو می ریخت گو بر زمین افت جام

شهی را بدین تخت باشد نیاز

که بر تخت مینو نخسبد به ناز

کسی کو به مینو کشد رخت را

به زندان شمارد چین تخت را

بسا مرغ را کز چمن گم کنند

قفس عاج و دام از بریشم کنند

چو از شاخ بستان کند طوق و تاج

نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج

از آنیم در جستن تاج و ترگ

که فارغ دلیم از شبیخون مرگ

بهار چمن شاخ از آن برکشید

که شمشیر باد خزان را ندید

کفل گرد کردند گوران دشت

مگر شیر ازین گور گه در گذشت

گوزنان به بازی برآشفته‌اند

هزبران هایل مگر خفته‌اند

همان نافهٔ آهوان مشک بست

مگر چنگ و دندان یوزان شکست

بدین غافلی میگذاریم روز

که در ما زنند آتش رخت سوز

چه سازیم تختی چنین خیره خیر

که بر وی شود دیگری جای گیر

کنیم از پی دیگری جام گرم

که ما را ز جایی چنین باد شرم

چه سود این چنین تخت کردن به پای

که تخته ست ما را نه تختست جای

نه تخت زرست اینکه او جای ماست

کز آهن یکی کنده بر پای ماست

چو بر تخت جاوید نتوان نشست

ز تن پیشتر تخت باید شکست

چو در جام کیخسرو آبی نماند

بجای آبگینش نباید فشاند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – شتافتن اسکندر به جنگ دارا

بیا ساقی آن راوق روح بخش

به کام دلم درفشان چون درخش

من او را خورم دل‌فروزی بود

مرا او خورد خاک روزی بود

چه نیکو متاعیست کار آگهی

کزین قد عالم مبادا تهی

ز عالم کسی سر برآرد بلند

که در کار عالم بود هوشمند

به بازی نپیماید این راه را

نگهدارد از دزد بنگاه را

نیندازد آن آلت از بار خویش

کزو روزی آسان کند کار خویش

میفکن کول گر چه خوار آیدت

که هنگام سرما به کار آیدت

کسی بر گریوه ز سرما بمرد

که از کاهلی جامه با خود نبرد

گزارندهٔ شرح شاهنشهی

چنین داد پرسنده را آگهی

که دارا چو لشگر به ارمن کشید

تو گفتی که آمد قیامت پدید

نبود آگه اسکندر از کار او

که آرد قیامت به پیکار او

رسیدند زنهاریان خیل خیل

که طوفان به دریا درآورد سیل

شبیخون دارا درآمد ز راه

ز پولاد پوشان زمین شد سیاه

پژوهنده‌ای گفت بدخواه مست

شب و روز غافل شد آنجاکه هست

بر او شاه اگر یک شبیخون کند

ز ملکش همانا که بیرون کند

سکندر بخندید و دادش جواب

که پنهان نگیرد جهان آفتاب

ملک را به وقت عنان تافتن

به دزدی نشاید ظفر یافتن

پژوهنده دیگر آغاز کرد

که دارانه چندان سپه ساز کرد

که آن را شمردن توان درقیاس

کسانیکه هستند لشگر شناس

سکندر بدو گفت یک تیغ تیز

کند پیه صد گاو را ریزریز

سپه را جوابی چنان ارجمند

بلند آمد از شهریار بلند

خبر گرم‌تر شد همی هر زمان

که آمد به روم اژدهائی دمان

سکندر چو دانست کان تیغ میغ

به تندر برآرد همی برق تیغ

فرستاد تا لشگر از هر دیار

روانه شود بر در شهریار

ز مصر و ز افرنجه و روم و روس

شد آراسته لشگری چون عروس

چو انبوه شد لشگر بیکران

عدد خواست از نام نام‌آوران

خبر داد عارض که سیصد هزار

برآمد دلیران مفرد سوار

چو شد ساخته کار لشگر تمام

یکی انجمن ساخت بیرود و جام

نشستند بیدار مغزان روم

به مهر ملک نرم کردند موم

شه از کار دارا و پیگار او

سخن راند و پیچید در کار او

چنین گفت کاین نامور شهریار

کمر بست بر جستن کارزار

چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگ

که آمد به آویختن کار تنگ

اگر برنیاریم تیغ از نیام

به مردی ز ما برنیارند نام

وگر تاج بستانم از تاجور

به بیداد خود بسته باشم کمر

کیان را کی از ملک بیرون کنم

من این رهزنی با کیان چون کنم

بترسم که اختر بدین طیرگی

بداندیش ما را دهد چیرگی

چه تدبیر باشد در این رسم و راه

کزو کار بر ما نگردد تباه

به اندیشه خوب و رای صواب

پدید آورید این سخن را جواب

جهان‌دیده پیران بیدار هوش

چو گفتار گوینده کردند گوش

به پاسخ گشادند یکسر زبان

دعا تازه کردند بر مرزبان

که سرسبز باد این همایون درخت

که شاخش بلند است و نیروش سخت

به تاج و به تختش جهان تازه باد

سر خصم او تاج دروازه باد

همه رای او هست چون او درست

درستی چه باید ز ما باز جست

ولیکن ز فرمان او نگذریم

به جز راه فرمان او نسپریم

چنان در دل آید جهان دیده را

همان زیرکان پسندیده را

که چون کینه ور شد دل کینه خواه

همه خار وحشت برآمد ز راه

تو نیز آتش کینه را برفروز

که فرخ بود آتش کینه سوز

توسرو نوی خصم بید کهن

کجا سر کشد بید با سرو بن

کهن باغ را وقت نو کردنست

نوان در حساب درو کردنست

به دیبای این دولت تازه عهد

عروس جهان را برآرای مهد

بداندیش تو هست بیدادگر

بپیچد رعیت ز بیداد سر

چه باید هراسیدنت زان کسی

که دارد هم از خانه دشمن بسی

قلم درکش آیین بیداد را

کفایت کن از خلق فریاد را

ز خصم تو چون مملکت گشت سیر

به خصم افکنی پای در نه دلیر

تنوری چنین گرم در بند نان

ره انجام را گرم‌تر کن عنان

کجا شاه را پای ما را سر است

دلی کو کز این داوری بر در است

تمنای شه را که بر هم زند

که را زهره باشد که این دم زند

بر این ختم شد رخصت رهنمون

که شه پیش دستی نیارد به خون

نگهدارد آزرم تخت کیان

به خونریزی اول نبندد میان

سکندر چو در حکم آن داوری

ز لشگر کشان یافت آن یاوری

به دستوری رخصت راستان

به لشگر کشی گشت هم‌داستان

یکی روز کز گردش روزگار

بدست آمدش طالعی اختیار

بفالی همایون بترتیب راه

بفرمود کز جای جنبد سپاه

عنان تاب شد شاه پیروز جنگ

میان بسته بر کین بدخواه تنگ

ز شمشیر پولاد چون شیر مست

به کشور گشائی کلیدی بدست

سپاهی چو زنبور با نیشتر

ز غوعای زنبور هم بیشتر

نشان جسته بود از درفش بلند

که ماند از فریدون فیرزومند

به وقتی که آن وقت سازنده بود

فلک دوستان را نوازنده بود

بسی برتر از کاویانی درفش

به منجوق برزد پرندی به نقش

صنوبر ستونی به پنجه ارش

به پیراستن یافته پرورش

برو اژدها پیکری از حریر

که بیننده را زو برآمد نفیر

زده بر سر از جعد پرچم کلاه

چو بر کله کوه ابر سیاه

به فرسنگها بود پیدا ز دور

عقابی سیه پر و بالش ز نور

شد آن اژدها با چنان لشگری

به سر بر چنان اژدها پیکری

جهان کرد از آشوب خود دردناک

ز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک

از این گربه گون خاک تا چندچند

به شیری توان کردنش گرگ بند

جهان یک نواله ست پیچیده سر

در او گاه حلوا بود گه جگر

فلک در بلندی زمین در مغاک

یکی طشت خون شد یکی طشت خاک

نبشته برین هر دو آلوده طشت

چو خون سیاوش بسی سرگذشت

زمین گر بضاعت برون آورد

همه خاک در زیر خون آورد

نیفتد درین طشت فریاد کس

که بر بسته شد راه فریادرس

چو فریاد را در گلو بست راه

گلو بسته به مرد فریاد خواه

به ار پرده خود حصاری کنی

به خاموشی خویش یاری کنی

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۲ – جنگ چهارم اسکندر با روسیان

چو خورشید برزد سر از سبز میل

فرو شست گردون قبا را ز نیل

دگر باره شیران نمودند شور

ز گوران همه دشت کردند گور

به غلغل درآمد جرس با درای

بجوشید خون از دم کرنای

ز فریاد شیپور و آواز کوس

پدید آمد از سرخ گل سندروس

همان جودره سوی میدان شتافت

که در خود یکی ذره سستی نیافت

دگر باره هندی چو شیر سیاه

درافکند ختلی به ناوردگاه

یکی چابکی کرد با جودره

نمی‌رفت بر کار زخمی سره

هم آخر در ابرو یکی چین فکند

سر جودره بر سر زین فکند

برآورد از افکندنش کام خویش

سپردش به نعل ره انجام خویش

دلیرانه می‌گشت و می‌خواست مرد

تهی کرد جای از بسی هم نبرد

یکی نامور بود طرطوس نام

به مردی درآورده در روس نام

چو سرخ اژدهائی به پیچندگی

همه بر هلاکش بسیچندگی

سوی هندی آمد چو سیلی به جوش

که از کوه در پستی آرد خروش

در آن داوریهای بیگانگی

نمودند بسیار مردانگی

سرانجام روسی یکی حمله کرد

کزان عود هندی برآورد گرد

بپرداخت از خونش اندام را

چو می‌ریخت بر سنگ زد جام را

ز سر ترگ برداشت گفتا منم

هژبری کزین گونه شیر افکنم

مرا مادر من که طرطوس خواند

به روسی زبان رستم روس خواند

کسی کو زند بر من ابرو گره

کفن به که پوشد به جای زره

ز میدان نخواهم شدن باز جای

مگر لشگری را درارم ز پای

شه از کشتن هندی و زخم روس

بپیچید بر خود چو زلف عروس

بران بود کارد عنان سوی جنگ

دگر باره در عزمش آمد درنگ

چپ و راست می‌دید تا از سپاه

که خواهد شد از کینه ور کینه خواه

روان کرد مرکب شتابنده‌ای

ز پولاد چین برق تابنده‌ای

همایون سواری چو غرنده شیر

توانا و چابک عنان و دلیر

چنان غرق در آهن اندام او

که بی‌دانه جز بر نفس کام او

به جولان زدن سرفرازی کنان

به شمشیر چون برق بازی کنان

از آن چابکیها که می‌کرد چست

برابر شده دست بدخواه سست

بران روسی افکند مرکب چو باد

به تیغ آزمائی بغل برگشاد

چنان زد که از تیغ گردن زنش

سر دشمن افتاد در دامنش

از آن شیر دل‌تر سواری دگر

درآمد به پرخاش چون شیر نر

به زخمی دگر هم سرافکنده شد

چنین تا سری چند برکنده شد

فزون از چهل روسی کوه پشت

به آسانی آن شیر جنگی بکشت

بهر سو که می‌راند شبرنگ را

ز خون لعل کرد آهنش سنگ را

به هر حمله کانگیخت از هر دری

فرو ریخت از روسیان لشگری

چو بر خون شتابنده شد نیش او

نیامد کس از بیم در پیش او

یکی حمله نیک را ساز داد

عنان را به چابک عنان باز داد

در آن حمله کان کوه آهسته کرد

صد افکند و صد کشت و صد خسته کرد

شه از شیر مردیش حیران شده

بران دست و تیغ آفرین خوان شده

بدین گونه می‌کرد پیگارها

همی ریخت آتش در آن خارها

فلک تا نشد بر سرش مشگسای

نیامد ز آوردگه باز جای

چو در برقع کوه رفت آفتاب

سر روز روشن درآمد به خواب

شب تیره چون اژدهای سیاه

ز ماهی برآورد سر سوی ماه

سیه کرد بر شیروان راه را

فرو برد چون اژدها ماه را

سوار شبیخون بر از تاختن

برآسود و آمد به شب ساختن

به تاریکی شب چنان شد نهان

که نشناختن هیچکس در جهان

شه از مردی آن سوار دلیر

گمان برد کان شیر دل بود شیر

در اندیشه می‌گفت کان شهریار

که امروز کرد آنچنان کارزار

دریغا اگر روی او دیدمی

صدش گنج سربسته بخشیدمی

قوی بازوئی کرد و خلقی بکشت

چو بازوی خویشم قوی کرد پشت

نبود آدمی بود شیر عرین

که بادا بران شیر مرد آفرین

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۶ – گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد

جوانی دهد عمر باز آورد

به من ده که این هر دو گم کرده‌ام

قناعت به خوناب خم کرده‌ام

کسی کو در نیک‌نامی زند

در این حلقه لاف غلامی زند

به نیکی چنان پرورد نام خویش

کزو نیک یابد سرانجام خویش

به دراعهٔ در گریزد تنش

که آن درع باشد نه پیراهنش

به از نام نیکو دگر نام نیست

بد آنکس که نیکو سرانجام نیست

چو می‌خواهی ای مرد نیکی پسند

که نامی برآری به نیکی بلند

یکی جامه در نیک‌نامی بپوش

به نیکی دگر جامه‌ها میفروش

نبینی که باشد ز مشگین حریر

فروشندهٔ مشک را ناگزیر

گزارنده این نو آیین خیال

دم از نیک‌نامان زدی ماه و سال

سکندر که آن نیکنامی نمود

بران نام نیکو بسی کرد سود

همه سوی نیکان نظر داشتی

بدان را بر خویش نگذاشتی

ز کشور خدایان و شهزادگان

نظر پیش کردی به افتادگان

کجا زاهدی خلوتی یافتی

به خولت گهش زود بشتافتی

بهر جا که رزمی برآراستی

از ایشان به همت مدد خواستی

همانا کزان بود پیروز جنگ

که پیروزه را فرق کردی ز سنگ

سپاهی که با او به جنگ آمدند

از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند

نمودند کای داور روزگار

به تعلیم تو دولت آموزگار

ترا فتح و فیروزی از لشگرست

تو زاهد نوازی سحن دیگرست

به شمشیر باید جهان را گشاد

تو از نیک‌مردان چه آری به یاد

چو همت سلاحست در دستبرد

بگو تا کنیم آنچه داریم خرد

ازین پس که بر هم نبردان زنیم

در همت نیک‌مردان زنیم

جهاندار ازین داوریهای سخت

نگهداشت پاسخ به نیروی بخت

سخن بر بدیهه نیاید صواب

به وقت خودش داد باید جواب

چو لشگر سوی کوه البرز راند

بهر ناحیت نایبی را نشاند

به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت

ز شروان چو شیران همی برد رخت

در آن تاختن کارزورمند بود

رهش بر گذرگاه دربند بود

نبود آنگه آن شهر آراسته

دزی بود در وی بسی خواسته

در آن دز تنی چند ره داشتند

که کس را در آن راه نگذاشتند

چو شه را سراپرده آنجا زدند

رقیبان دز خیمه بالا زدند

در دز ببستند بر روی شاه

نکردند در تیغ و لشکر نگاه

به نوبتگه شاه نشتافتند

سر از خدمت بارگه تافتند

اگر خواندشان داور دور گیر

به رفتن نگشتند فرمان پذیر

وگر دفتر داوری در نوشت

ندادند راهش بر کوه و دشت

همان چاره دید آن خردمند شاه

که بردارد آن بند از بندگاه

به لشکر بفرمود تا صد هزار

درآیند پیرامن آن حصار

به خرسنگ غضبان خرابش کنند

به سیلاب خون غرق آبش کنند

چهل روز لشگر شغب ساختند

کزان دز کلوخی نینداختند

ز پرتاب او ناوک افکند بال

کمندی نه کانجا رساند دوال

عروسک زنانی چو دیوان شموس

خجل گشته زان قلعه چون عروس

نه عراده بر گرد اوره شناس

نه از گردش منجنیقش هراس

چو عاجز شدند اندر آن تاختن

وزان جوز بر گنبد انداختن

شه کاردان مجلسی نو نهاد

سران را طلب کرد و ابرو گشاد

چه گوئید گفتا درین بند کوه

که آورد از اندیشه ما را ستوه

ولایت گشایان گردن فراز

نشستند و بردند شه را نماز

که ما بندگان تا کمر بسته‌ایم

بدین روز یک روز ننشسته‌ایم

چهل روز باشد که بیخورد و خواب

ستیزیم با ابرو با آفتاب

تو دانی که بر تارک مهر و میغ

نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ

چو دیوان بسی چاره‌ها ساختیم

از این دیو خانه نپرداختیم

همان به که گردیم ازین راه تنگ

گریوه نوردیم و سائیم سنگ

شهنشه چو دانست کان سروران

فرو مانده بودند و عاجز در آن

چو در سرمه زد چشم خورشید میل

فرو رفت گوهر به دریای نیل

شه از گنج گوهر به دریا کنار

یکی مجلس آراست چون نوبهار

بپرسید چون حلقه گشت انجمن

از آن سرفرازان لشگر شکن

که از گوشه‌داران در این گوشه کیست

که بر ماتم آرزوها گریست

یکی گفت کای شاه دانش پرست

پرستشگری در فلان غار هست

به کس روی ننماید از هیچ راه

کند بی نیازی به مشتی گیاه

شهنشاه برخاست هم در زمان

عنان ناب گشت از بر همدمان

ز خاصان تنی چند همراه کرد

نشان جست و آمد بر نیک‌مرد

ره از شب چو روز بداندیش بود

و شاقی و شمعی روان پیش بود

چو نزدیک غار آمد از راه دور

به غار اندر افتاد از آن شمع نور

پرستنده چون پرتو نور دید

ز تاریکی غار بیرون دوید

فرشته وشی دید چون آفتاب

برآورده اقبال را سر ز خواب

جهاندیده نزد جهاندار تاخت

به نور جهانداری او را شناخت

بدو گفت شخصی بهی پیکری

گمانم چنانست کاسکندری

شه از مهربانی بدو داد دست

درون رفت و پیشش به زانو نشست

بپرسید از او کاشنای تو کیست

ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست

چه دانستی ای زاهد هوشیار

که اسکندرم من درین تنگ غار

دعا کرد زاهد که دلشاد باش

ز بند ستمگاری آزاد باش

به اقبال باد اخترت خاسته

به نیروی اقبالت آراسته

اگر زانکه بشناختم شاه را

شناسد به شب هر کسی ماه را

نه آیینه تنها تو داری بدست

مرا در دل آیینه‌ای نیز هست

به صد سال کو را ریاضت زدود

یکی صورت آخر تواند نمود

دگر آنچه پرسد خداوند رای

که چونست زاهد در این تنگ جای

به نیروی تو شادم و تندرست

تنومندتر ز آنچه بودم نخست

ز مهر و زکین با کسم یاد نیست

کس از بندگان چون من آزاد نیست

جهان را ندیدم وفا داریی

نخواهد کس از بی وفا یاریی

چو برسختم اندیشهٔ کار خویش

همین گوشه دیدم سزاوار خویش

بریدم ز هر آشنائی شمار

بس است آشنای من آموزگار

به بسیار خواری نیارم بسیچ

که پری دهد ناف را پیچ پیچ

گیا پوشم و قوت من هم گیا

کنم سنگ را زر بدین کیمیا

بود سالها کز سر آیندگان

ندیدم کسی جز تو ز آیندگان

سبب چیست کامشب درین کنج غار

به نیک اختری رنجه شد شهریار

در غار من وانگهی چون توئی

یکی پاس شه را کم از هندوئی

جهاندار گفت ای جهاندیده پیر

از این آمدن داشتم ناگزیز

خدای آهنی را بدو نیم کرد

به ما هر دو آن تسلیم کرد

کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت

کلید آن تو تیغ بر من گذاشت

چو من زاهن تیغ گیتی فروز

کنم یاری عدل در نیم روز

تو در نیمه شب نیز اگر یاوری

کلیدی بجنبان در این داوری

مگر کز کلید تو و تیغ من

گشاده شود کار این انجمن

حصاری است بر سفت این تیغ کوه

درو رهزنانند چندین گروه

همه روز و شب کاروانها زنند

ز بد گوهری راه جانها زنند

در آن جستجویم که بگشایمش

به داد و به دانش بیارایمش

تو نیز ار به همت کنی یاریی

در این ره کند بخت بیداریی

ز هزن شود راه پرداخته

شور توشهٔ رهروان ساخته

چو آگاه شد مرد ایزد شناس

که دزدان بر آن قلعه دارند پاس

یکی منجنیق از نفس برگشاد

که بر قلعهٔ آسمان در گشاد

چنان زد در آن کوههٔ منجنیق

که شد کوه در وی چو دریا غریق

به شه گفت برخیز و شو باز جای

که آن کوهپایه درآمد ز پای

چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش

مقیمان مجلس دویدند پیش

دگر باره مجلس بیاراستند

به رامش نشستند و می خواستند

کس آمد که دژبان این کوهسار

ستاد است بر در به امید بار

بفرمود شه تا درآرند زود

درآمد بر شاه و خدمت نمود

چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش

کلید در دز بینداخت پیش

خبر کرد کامشب ز نیروی شاه

خرابی درآمد بیدین قلعه گاه

دو برج رزین زین دز سنگ بست

ز برج ملک دور درهم شکست

ز خشم خدا منجنیقی رسید

دز افتاد و ناگاه درهم درید

گرش منجنیق تو کردی خراب

به ذره کجا ریختی آفتاب

خرابیش دانم نه زین لشگرست

که این منجنیق از دزی دیگرست

چو حکم دز آسمانی تراست

تو دانی و دز حکمرانی تراست

نگه کرد شه سوی لشکر کشان

کزین به دعا را چه باشد نشان

چهل روز باشد که مردان کار

به شمشیر کوشند با این حصار

به چندین سر تیغ الماس رنگ

نسفتند جو سنگی از خاره سنگ

به آهی که برداشت بی توشه‌ای

فرو ریخت از منظرش گوشه‌ای

شما را چه رو مینماید درین

که بی نیک‌مردان مبادا زمین

بزرگان لشکر به عذرآوری

پشیمان شدند از چنان داوری

زمین بوسه دادند در بزم شاه

که خالی مباد از تو تخت و کلاه

قوی باد در ملک بازوی تو

بقا باد نقد ترازوی تو

چنین حرفها را تو دانی شناخت

که یزدان ترا سایه خویش ساخت

چو ما نیز از این پرده آگه شدیم

براه آمدیم ارچه از ره شدیم

فرستاد شه تا به دز تاختند

از آن رهزنان دز بپرداختند

بجای دز اقطاعها داد شان

سوی دادهٔ خود فرستادشان

در آن سنگ بسته دز اوج سای

عمارتگری کرد بسیار جای

خرابیش را یکسر آباد کرد

دز ظلم را خانهٔ داد کرد

نواحی نشینان آن کوهسار

تظلم نمودند هنگام بار

که ازبیم قفچاق وحشی سرشت

درین مرز تخمی نیاریم کشت

چو هر گه کزین سو شتاب آورند

برینش درین کشت و آب آورند

ازین روی ما را زیانها رسد

ز نان تنگی آفت به جانها رسد

گر آرد ملک هیچ بخشایشی

رساند بدین کشور آسایشی

درین پاسگه رخنهائی که هست

عمارت کند تا شود سنگ بست

مگر زافت آن بیابانیان

به راحت رسد کار خزرانیان

بفرمود شه تاگذرگاه کوه

ببندند خزرانیان هم‌گروه

ز پولاد و ارزیر و از خاره سنگ

برآرند سدی در آن راه تنگ

ز خارا تراشان احکام کار

که بر کوه دانند بستن حصار

فرستاد خلقی به انبوه را

گذر داد بر بستن آن کوه را

چو زابادی رخنه پرداختند

به عزم شدن رایت افراختند

شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس

خدنگ اندران بیشه‌ها آبنوس

ملک بارگه سوی صحرا کشید

عنان راه را داد و منزل برید

چو سیاره چرخ شبدیز راند

بهر برج کامد سعادت رساند

چو زلف شب از حلقه عنبری

سمن ریخت بر طاق نیلوفری

شه و لشگر از رنج ره سودگی

رسیدند لختی به آسودگی

تنی چند را از رقیبان راه

ز بهر شب افسانه بنشاند شاه

از ایشان خبرهای آن کوه و دشت

بپرسید و آگه شد از سرگذشت

پس آنگاه از هر نشیب و فراز

به گوش ملک برگشادند راز

نمودند کاینجا حصاریست خوب

که دور است ازو تند باد جنوب

یکی سنگ مینای مینو سرشت

به زیبائی و خرمی چون بهشت

سریر سرافراز شد نام او

درو تخت کیخسرو و جام او

چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت

نهاد اندران تاجگه جام و تخت

همان گور خانه ز غاری گزید

کز آتش در آن غار نتوان خزید

هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه

ملک زاده‌ای هست بر جمله شاه

پرستش کند جای آن شاه را

نگهدارد آن جام وآن گاه را

جهان مرزبان شاه گیتی نورد

برافروخت کاین داستان گوش کرد

کجا بستدی فرخ آیین دزی

چه از زورمندی چه از عاجزی

اگر آشکارا بدی گر نهان

بر آن دز شدی تاجدار جهان

بدیدی دز از دز فرود آمدی

به دزبان بر از وی درود آمدی

بنا دیده دیدن هوسناک بود

بهر جا که شد چست و چالاک بود

چو آن شب صفتهای آن دز شنید

به دز دیدنش رغبت آمد پدید

مگر کز کهن جام کیخسروی

دهد مجلس مملکت را نوی

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۰ – خراج خواستن دارا از اسکندر

بیا ساقی آن جام آیینه فام

به من ده که بر دست به جای جام

چو زان جام کیخسرو آیین شوم

بدان جام روشن جهان بین شوم

بیا تا ز بیداد شوئیم دست

که بی داد نتوان ز بیداد رست

چه بندیم دل در جهان سال و ماه

که هم دیو خانست و هم غول راه

جهان وام خویش از تو یکسر برد

به جرعه فرستد به ساغر بود

چو باران که یک یک مهیا شود

شود سیل و آنگه به دریا شود

بیا تا خوریم آنچه داریم شاد

درم بر درم چند باید نهاد

نهنگی به ما برگذر کرده گیر

همه گنج ناخورده را خورده گیر

از آن گنج کاورد قارون به دست

سرانجام در خاک بین چون نشست

وزان خشت زرین شداد عاد

چه آمد به جز مردن نامراد

درین باغ رنگین درختی نرست

که ماند از قفای تبرزن درست

گزارش کن زیور تاج و تخت

چنین گفت کان شاه فیروز بخت

یکی روز فارغ دل و شاد بهر

بر آسوده بود از هوسهای دهر

می‌ناب در جام شاهنشهی

گهی پر همی کرد و گاهی تهی

حکیمان هشیار دل پیش او

خردمند مونس خرد خویش او

به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ

سخن شد بسی در نمطهای تنگ

به هر جرعه می‌که شه می‌فشاند

مهندس درختی در او می‌نشاند

درخشان شده می‌چو روشن درخش

قدح شکر افشان و می‌نوش بخش

دماغ نیوشنده را سرگران

ز نوش می‌و رود رامشگران

سرشک قدح نالهٔ ارغنون

روان کرده از رودها رود خون

زهی زخم کز زخمهٔ چون شکر

شود رود خشکی بدو رود تر

در آن بزم آراسته چون بهشت

گل افشان‌تر از ماه اردیبهشت

سکندر جهانجوی فرخ سریر

نشسته چو بر چرخ بدر منیر

ز دارا درآمد فرستاده‌ای

سخنگوی و روشن‌دل آزاده‌ای

چو خسرو پرستان پرستش نمود

هم او را و هم شاه خود را ستود

چو کرد آفرین بر جهان پهلوان

شنیده سخن کرد با او روان

ز دارا درود آوریدش نخست

نداده خراج کهن باز جست

که چون بود کز گوهر و طوق و تاج

ز درگاه ما واگرفتی خراج

زبونی چه دیدی تو در کار ما

که بردی سر از خط پرگار ما

همان رسم دیرینه را کاربند

مکن سرکشی تا نیابی گزند

سکندر ز گرمی چنان برفروخت

که از آتش دل زبانش بسوخت

کمان گوشهٔ ابرویش خم گرفت

ز تندیش گوینده را دم گرفت

چنان دید در قاصد راه سنج

که از جوش دل مغزش آمد به رنج

زبان چون ز گرمی بر آشفته شد

سخن‌های ناگفتنی گفته شد

فرو گفت لختی سخنهای سخت

چو گوید خداوند شمشیر و تخت

که را در خرد رای باشد بلند

نگوید سخن‌های ناسودمند

زبان گر به گرمی صبوری کند

ز دوری کن خویش دوری کند

سخن گر چه با او زهازه بود

نگفتن هم از گفتنش به بود

چو خوش گفت فرزانهٔ پیش بین

زبان گوشتین است و تیغ آهنین

نباشد به خود بر کسی مرزبان

که گوید هر آنچ آیدش بر زبان

گزارنده پیر کیانی سرشت

گزارش چنین کرد از آن سرنبشت

که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج

ز یونان شدی پیش دارا خراج

در آن گوهرین گنج بن ناپدید

بدی خایهٔ زر خدای آفرید

منقش یکی خسروانی بساط

که بیننده را تازه کردی نشاط

چوقاصد زبان تیغ پولاد کرد

خراج کهن گشته را یاد کرد

برو بانگ زد شهریار دلیر

که نتوان ستد غارت از تندشیر

زمانه دگرگونه آیین نهاد

شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد

سپهر آن بساط کهن در نوشت

بساطی دگر ملک را تازه گشت

همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ

گهی صلح سازد جهان گاه جنگ

به گردن کشی بر می‌آور نفس

به شمشیر با من سخن گوی بس

تو را آن کفایت که شمشیر من

نیارد سر تخت تو زیر من

چو من با رکابی که برداشتم

عنان جهان بر تو بگذاشتم

تو با آنکه داری چنان توشه‌ای

رها کن مرا در چنین گوشه‌ای

بر آنم میاور که عزم آورم

به هم پنجه‌ای با تو رزم آورم

به یک سو نهم مهر و آزرم را

به جوش آورم کینهٔ گرم را

مگر شه نداند که در روز جنگ

چه سرها بریدم در اقصای زنگ

به یک تاختن تا کجا تاختم

چه گردنکشان را سرانداختم

کسی کارمغانی دهد طوق و تاج

چو زنهاریان چون فرستد خراج

ز من مصر باید نه زر خواستن

سخن چون زر مصری آراستن

ببین پایگاه مرا تا کجاست

بدان پایه باید ز من مایه خواست

مینگیز فتنه میفروز کین

خرابی میاور در ایران زمین

تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج

مکن ناسپاسی در آن مال وگنج

مشوران به خودکامی ایام را

قلم درکش اندیشهٔ خام را

ز من آنچه بر نایدت در مخواه

چنان باش با من که با شاه شاه

فرستاده کاین داستان گوش کرد

سخنهای خود را فراموش کرد

سوی شاه شد داغ بر دل کشان

شتابنده چون برق آتش فشان

فرو گفت پیغامهای درشت

کزو سروبن را دو تا گشت پشت

چو دارا جواب سکندر شنید

یکی دور باش از جگر بر کشید

که بی سکه‌ای را چه یارا بود

که هم سکهٔ نام دارا بود

به تندی بسی داستان یاد کرد

گزان شد نیوشنده را روی زرد

بخندید و گفت اندر آن زهر خند

که افسوس بر کار چرخ بلند

فلک بین چه ظلم آشکارا کند

که اسکندر آهنگ دارا کند

سکندر نه گر خود بود کوه قاف

که باشد که من باشمش هم مصاف

چنان پشه‌ای را به جنگ عقاب

که از قطره‌دان پیش دریای آب

سبک قاصدی را به درگاه او

فرستاد و شد چشم بر راه او

یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد

قفیزی پر از کنجد ناشمرد

در آموختنش راز آن پیشکش

بدان تعبیه شد دل شاه خوش

سوی روم شد قاصد تیزگام

ز دارا پذیرفته با خود پیام

زره چون در آمد بر شاه روم

فروزنده شد همچو آتش ز موم

سرافکنده در پایه بندگی

نمودش نشان پرستندگی

نخستین گره کز سخن باز کرد

سخن را به چربی سرآغاز کرد

که فرمان دهان حاکم جان شدند

فرستادگان بنده فرمان شدند

چه فرمایدم شاه فیروز رای

که فرمان فرمانده آرم به جای؟

سکندر بدانست کان عذر خواه

پیامی درشت آرد از نزد شاه

به بی غاره گفتا بیاور پیام

پیام‌آور از بند بگشاد کام

متاعی که در سله خویش داشت

بیاورد و یک یک فرا پیش داشت

چو آورده پیش سکندر نهاد

به پیغام دارا زبان برگشاد

ز چوگان و گوی اندر آمد نخست

که طفلی تو بازی به این کن درست

وگر آرزوی نبرد آیدت

ز بیهودگی دل به درد آیدت

همان کنجد ناشمرده فشاند

کزین بیش خواهم سپه بر تو راند

سکندر جهان داور هوشمند

درین فالها دید فتحی بلند

مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش

به چوگان کشیدش توان پیش خویش

مگر شاه از آن داد چوگان به من

که تا زو کشم ملک بر خویشتن

همان گوی را مرد هیئت شناس

به شکل زمین می نهد در قیاس

چو گوی زمین شاه ما را سپرد

بدین گوی خواهم ازو گوی برد

چو زین گونه کرد آن گزارشگری

به کنجد در آمد در داوری

فرو ریخت کنجد به صحن سرای

طلب کرد مرغان کنجد ربای

به یک لحظه مرغان در او تاختند

زمین را ز کنجد بپرداختند

جوابیست گفتا درین رهنمون

چو روغن که از کنجد آید برون

اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه

مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه

پس آنگه قفیزی سپندان خرد

به پاداش کنجد به قاصد سپرد

که شه گر کشد لشگری زان قیاس

سپاه مرا هم بدینسان شناس

چو قاصد جوابی چنین دید سخت

به پشت خر خویش بربست رخت

به دارا رساند از سکندر جواب

جوابی گلوگیر چون زهر ناب

برآشفت از آن طیرگی شاه را

که حجت قوی بود بدخواه را

جهاندار دارا دران داوری

طلب کرد از ایرانیان یاوری

ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور

زمین آهنین شد ز نعل ستور

سپاهی بهم کرد چون کوه قاف

همه سنگ فرسای و آهن شکاف

چو عارض شمار سپه برگرفت

فرو ماند عقل از شمردن شگفت

ز جنگی سواران چابک رکاب

به نهصد هزار اندر آمد حساب

جهانجوی چون دید کز لشگرش

همی موج دریا زند کشورش

سپاهی چو آتش سوی روم راند

کجا او شد آن بوم را بوم خواند

به ارمن درآمد چو دریای تند

صبا را شد از گرد او پای کند

زمین در زمین تا به اقصای روم

بجوشید دریا بلرزید بوم

علف در زمین گشت چون گنج گم

ز نعل ستوران پیگانه سم

پی شاه اگر آفتابی کند

به هر جا که تابد خرابی کند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۱ – جنگ سوم اسکندر با روسیان

دگر روز کاین ترک سلطان شکوه

ز دریای چین کوهه برزد به کوه

گراینده شد هر دو لشگر به خون

علم بر کشیدند چون بیستون

درآمد ز دریا به غریدن ابر

ز هر بیشه‌ای سر برون زد هژبر

نفیر نهنگان درآمد به اوج

ز هر گوشه می‌رفت خون موج موج

ز رومی یکی پیل کوپال گیر

برآهخته شمشیر و بر بسته تیر

به جنگ آزمائی برون خواست مرد

برون شد دلیری به خفتان زرد

فرو هشت کوپال رومی ز دست

سر و پای روسی به هم در شکست

دگر خواست با او همان رفت نیز

بجز مغز کوبی ندانست چیز

الانی سواری فرنجه به نام

هنرها نموده به شمشیر وجام

درآمد برآورده لختی به دوش

که از دیدنش مغزرا رفت هوش

هم این لخت خود را به کین برگشاد

هم آن نیز بر دوش لختی نهاد

دولختی دری شد به هم لخت شان

در آن در شد آویزش سختشان

چو دانست الانی که در راه او

فرو ماند بی بخت بدخواه او

برآورد لختی و زد بر سرش

سرش را فرو ریخت بر پیکرش

چو فرق سر خصم در خون کشید

ازان سرکشی سر به گردون کشید

ز گردان ارمن یکی تند سیر

به کشتن قوی دل به مردی دلیر

ز شیران سبق برده شروه به نام

به هنگام جنگ آزمائی تمام

نهنگی دو تیغی برافراخته

به تیغ از نهنگان سر انداخته

به رزم الانی روان کرد رخش

برافروخت از تیغ رخشان درخش

فرنجه چو دید آنچنان دست زور

سپر بر کتف دوخت چون پر مور

چنان زد بر او شروه شمشیر تیز

که کرد از قفس مرغ جانش گریز

از ایسو کمر بسته گردنکشی

برون زد جنیبت چو تند آتشی

بکوشید و مردانگیها نمود

به شیری کجا کرد با شروه سود

چو خصمی قوی دید گردن گشاد

به یک ضربت او نیز گردن نهاد

جرم نامی از کوه یکران چو کوه

درآمد کزو عالم آمد ستوه

بکی ترگ روی آهنین بر سرش

که پیکار می‌ریخت از پیکرش

قبائی زره بر تنش تابدار

چو سیماب روشن چو سیم آبدار

به شروه درآمد چو شیر دمان

ز دنیا ندادش زمانی امان

چنان راند شمشیر بر شیر مرد

کزان شیر شرزه برآورد گرد

چو افتاد دشمن در آن پای لغز

به سم سمندش بسنبید مغز

بسی گردنان را زگردن کشان

زد از سرد مهری به یخ بر نشان

دوالی چو دید آنچنان گردنی

نه گردن همانا که گردن زنی

بسیچید و پیرایهٔ جنگ خواست

بسیچ شدن کرد بر جنگ راست

به تارک درآورد روی آهنین

یکی ترک سفته ز پولاد چین

حمایل یکی تیغ زهر آبدار

کمندی چو زلف بتان تابدار

فرس را برافکند برگستوان

به زین اندر آمد چو کوهی روان

سوی دشمن آمد چنان تازه روی

که طفل از دبستان درآید به کوی

جرم چون در آن فر زیبنده دید

دل از جنگ شیران شکیبنده دید

ولیکن نبودش در بازگشت

بناچار با مرگ دمساز گشت

به گرد دوالی درآمد دلیر

دوالک همی باخت با جنگ شیر

دوالی ز پیچیدن بدسگال

بپیچید بر خویشتن چون دوال

بسی حرف در بازی اندوختند

ز رحمت یکی حرف ناموختند

دوالی کمر بسته چون شیر نر

زدش ضربتی بر دوال کمر

گذارنده شد تیغ بی هیچ رنج

دو نیمه شد آن کوه پولاد سنج

برادر یکی داشت چون پیل مست

به کین برادر میان را ببست

ز زخم دوالی دوالی چشید

بنه سوی رخت برادر کشید

بدین گونه آن کوه پولاد پشت

بسی مرد لشگر شکن را بکشت

یکی روس بدنام او جودره

که شیر نرش بود آهوبره

درشت و تنومند و زور آزمای

به تنها عدو بند و لشگر گشای

ز گردن بسی خون درآویخته

بسی خون گردنکشان ریخته

گره بر دوال کمر سخت کرد

به جنگ دوالی روان رخت کرد

گشادند بر یکدیگر تیغ تیز

که ره بسته شد پای را در گریز

بسی ضربشان رفت بر یکدیگر

ز کار آگهیشان نشد کارگر

برآورد روسی گذارنده تیغ

بر آن کوه پولاد زد بی دریغ

ز پولاد ترگ اندر آمد به فرق

به دریای خون شد تن خسته غرق

از آن سستی اندام زخم آزمای

عنان دزدیی کرد و شد باز جای

به زیر آمد ازاسب و سرباز بست

دل شاه ازان سر شکستن شکست

به فرزانه فرمود تا هم ز راه

کند نوش دارو بران زخم گاه

نوازش کند تا به آهستگی

دوالی برآساید از خستگی

چو شب در سر آورد کحلی پرند

سر مه در آمد به مشگین کمند

دو رویه سپه پاس برداشتند

مگس گرد خرگاه نگذاشتند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۵ – رفتن اسکندر به کوه البرز

باید ساقی آن شیر شنگرف گون

که عکسش درآرد به سیماب خون

به من ده که سیماب خون گشته‌ام

به سیماب خون ناخنی رشته‌ام

برآنم من ای همت صبح خیز

که موج سخن را کنم ریز ریز

به زرین سخن گوهر آرم به چنگ

سر زیر دستان درآرم به سنگ

زر آن زور و زهره کی آرد به دست

که دارای دین را کند زیردست

زر از بهر مقصود زیور بود

چو بندش کنی بندی از زر بود

توانگر که باشد زرش زیر خاک

ز دزدان بود روز وشب ترسناک

تهی دست کاندیشهٔ زر کند

تمنای گنجش توانگر کند

چو از زر تمنای زر بیشتر

توانگرتر آنکس که درویش تر

جهان آن جهان شد که درویش راست

که هم خویشتن را و هم خویش راست

شب و روز خوش میخورد بی‌هراس

نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس

فراوان خزینه فراوان غمست

کمست انده آن را که دنیا کمست

گزارنده عقد گوهر کشان

خبر داد از آن گوهر زر فشان

که چون کرد سالار جمشید هوش

میی چند بر یاد نوشابه نوش

به ریحان و ریحانی دل‌فروز

بسر برد با خسروان چند روز

یکی روز بنشست بر عزم کار

بساطی برآراست چون نوبهار

حصاری چنان ز انجمن برکشید

که انجم در آن برج شد ناپدید

گرانمایگان سپه را بخواند

گرامی کنان هر یکی را نشاند

شدند انجمن کاردانان دهر

ز فرهنگ شه برگرفتند بهر

شه از قصهٔ آرزوهای خویش

سخنها ز هر دستی آورد پیش

که دوشم چنان در دل آمد هوس

که جز با شما برنیارم نفس

به نیروی رای شما مهتران

جهان را نبینم کران تا کران

سوی روم ازین پیش بودم بسیچ

عنان مرا داد از آن چرخ پیچ

بر آنم که تا جملهٔ مرز و بوم

نگردم نگردد سرم سوی روم

در آباد و ویران نشست آورم

همه ملک عالم به دست آورم

کنم دست پیچی به سنجابیان

زنم سکه بر سیم سقلابیان

به هر بوم و هر کشوری گر زمیست

ببینم که خوشدل کدام آدمیست

از آن خوشدلی بهره یابم مگر

که آهن بر آهن شود کارگر

نخستین خرامش در این کوچگاه

به البرز خواهم برون برد راه

وزان کوچ فرخ درآیم به دشت

ز صحرا به دریا کنم بازگشت

تماشای دریای خزران کنم

ز جرعه بر او گوهر افشان کنم

چو موکب درآرم به دریا کنار

کنم هفته‌ای مرغ و ماهی شکار

ببینم که تا عزم چون آیدم

زمانه کجا رهنمون آیدم

چه گوئید هر یک بر این داستان

که دولت نپیچد سر از راستان

زمین بوسه دادند یکسر سپاه

که تدبیر ما هست تدبیر شاه

کجا او نهد پای ما سر نهیم

ز فرمان او بر سر افسر نهیم

اگر آب و آتش کند جای ما

نگردد ز فرمان او رای ما

گر اندازد از کوه ما را به خاک

بیفتیم و در دل نداریم باک

ز شاه جهان راه برداشتن

ز ما خدمت شاه بگذاشتن

شه آسوده دل شد ز گفتارشان

نوازشگری کرد بسیارشان

بسیچید ره را به آهستگی

گشاد از خزینه در بستگی

غنی کرد گردنکشان را ز گنج

ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج

جهاندار چون دید کز گنج و زر

غنیمت کشان را گران گشت سر

در آن پیش بینی خرد پیشه کرد

که لختی ز چشم بد اندیشه کرد

ز بس گنج و گوهر که دربار داشت

بهر جا که شد راه دشوار داشت

به کوه و به صحرا و سختی و رنج

سپاهش به گردون کشیدند گنج

چو در خاطر آمد جهانجوی را

که در چنبر آرد گلین گوی را

زمین را شود میل و منزل شناس

به تری و خشگی رساند قیاس

بداند زمین را که پست و بلند

درازاش چند است و پهناش چند

ز هر داد و بیدادی آگه شود

به راه آرد آن را که از ره شود

فرو شوید از دور بیداد را

رهاند ز خون خلق آزاد را

بهر بیم‌گاهی حصاری کند

ز بهر سرانجام کاری کند

ز دوری در آن ره شد اندیشناک

که دارد ره دور درد و هلاک

نباید که ضایع شود رنج او

شود روزی دشمنان گنج او

سپاه از غنیمت گرانبار دید

بترسید چون گنج بسیار دید

یکی آنکه سیران نکوشند سخت

که ترسند از ایشان ستانند رخت

دگر آنکه ناسیری آید به جنگ

دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ

ز فرزانگان الهی پناه

صد و سیزده بود با او براه

همه انجمن ساز و انجم شناس

به تدبیر هر شغل صاحب قیاس

از آن جمله در حضرت شهریار

بلیناس فرزانه بود اختیار

بهر کار ازو چاره درخواستی

کزو کردن چاره برخاستی

ز دشواری را ه وگنجی چنان

سخن راند با کارسنجی چنان

جوابش چنان آمد از پیش بین

که شه گنج پنهان کند در زمین

سپه نیز با شاه فرمان کنند

به ویرانها گنج پنهان کنند

ز بهر گواهی بهر گنجدان

طلسمی کند هریک از خود نشان

بدان تا چو آیند از راه دور

ز هر تیره چاهی برآرند نور

گواهی که بر گنج خویش آورند

نمودار پیشینه پیش آورند

شه این رای را عالم آرای دید

سپه را ملامت در این رای دید

به زیر زمین گنج را جای کرد

طلسمی بر آن گنج بر پای کرد

بفرمود تا هر کرا گنج بود

نهان کرد کز بردنش رنج بود

پراکنده هر یک در آن کوه و دشت

به گل گنج پوشید و خود بازگشت

جدا هر یکی برسر مال خویش

برانگیخت شکلی ز تمثال خویش

چنان بود شب بازی روزگار

که شه را دگرگون شد آموزگار

ز هنجار دیگر درآمد به روم

فرو ماند گنج اندران مرز و بوم

همان لشگرش را ز بس برگ و ساز

بدان گنج پنهان نیامد نیاز

ز بس گنح پیدا که دریافتند

سوی گنج پوشیده نشتافتند

چو در خانه روم کردند جای

ز شغل جهان در کشیدند پای

یکی دیگر سنگین برافراختند

به جمهور طاعتگهش ساختند

همه نسخت گنج‌نامه که بود

به دارنده دیر دادند زود

که تا هرکه اوباشد ایزد پرست

از آن نامه‌ها گنجی آرد به دست

هنوز اندران دیر دیرینه سال

بسی گنجنامه است از آن گنج و مال

کسانی که از راه خدمتگری

کنند آن صنم‌خانه را چاکری

از آن گنج‌نامه دهندش یکی

اگر بیش باشد وگر اندکی

بیایند و آن گنجدان بشکنند

وزان گنج پارنج خود برکنند

مگر داد دولت مرا پای رنج

که پایم فرو رفت ازینسان به گنج

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۱۹ – آیینه ساختن اسکندر

بیا ساقی که لعل پالوده را

بیاور بشوی این غم آلوده را

فروزنده لعلی که ریحان باغ

ز قندیل او برفروزد چراغ

چو فرخ بود روزی از بامداد

همه مرد را نیکی آید به یاد

به خوبی نهد رسم بنیادها

ز دولت به نیکی کند یادها

سر از کوی نیک اختری برزند

به نیک اختری فال اختر زند

به هنگام سختی مشو ناامید

کز ابر سیه بارد آب سپید

در چاره‌سازی به خود در مبند

که بسیار تلخی بود سودمند

نفس به کز امید یاری دهد

که ایزد خود امیدواری دهد

گره در میاور بر ابروی خویش

در آیینه فتح بین روی خویش

گزارنده نقش دیبای روم

کند نقش دیباچه را مشک بوم

که چون شد سکندر جهان را کلید

ز شمشیرش آیینه آمد پدید

عروس جهان را که شد جلوه‌ساز

بدان روشن آیینه آمد نیاز

نبود آینه پیش از او ساخته

به تدبیر او گشت پرداخته

نخستین عمل کاینه ساختند

زرو نقره در قالب انداختند

چو افروختندش غرض برنخاست

در و پیکر خود ندیدند راست

رسید آزمایش به هر گوهری

نمودند هر یک دگر پیکری

سرانجام کاهن درآمد به کار

پذیرنده شد گوهرش را نگار

چو پرداخت رسام آهنگرش

به صیقل فروزنده شد پیکرش

همه پیکری را بدان سان که هست

درو دید رسام گوهر پرست

به هر شکل می‌ساختندش نخست

نمی‌آمد از وی خیالی درست

به پهنی شدی چهره را پهن ساز

درازیش کردی جبین را دراز

مربع مخالف نمودی خیال

مسدس نشان دور دادی ز حال

چو شکل مدور شد انگیخته

تفاوت نشد با وی آمیخته

به عینه ز هر سو که برداشتند

نمایش یکی بود بگذاشتند

بدین هندسه ز آهن تیره مغز

برافروخت شاه این نمودار نغز

تو نیز ار در آن آینه بنگری

به دست آری آیین اسکندری

چو آن گرد روی آهن سخت پشت

به نرمی درآمد ز خوی درشت

سکندر درو دید پیش از گروه

ز گوهر به گوهر درآمد شکوه

چو از دیدن روی خود گشت شاد

یکی بوسه بر پشت آیینه داد

عروسی که این سنت آرد به جای

دهد بوسه آیینه را رو نمای

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۰ – جنگ دوم اسکندر با روسیان

دگر روز کاین ساقی صبح خیز

زمی کرد بر خاک یاقوت ریز

دو لشگر چو دریای آتش دمان

گشادند باز از کمینها کمان

دگر باره در کارزار آمدند

به شیر افکنی در شکار آمدند

درای جگر تاب و فریاد زنگ

ز سر مغز می‌برد و از روی رنگ

همان کوس روئین و گرگینه چرم

نه دل بلکه پولاد را کرد نرم

زمین را ز شورش بر افتاد بیخ

فکند آسمان نعل و خورشید میخ

برون رفت از ایلاقیان سرکشی

سواری شتابنده چون آتشی

ز سر تا قدم زیر آهن نهان

به سختی و آهن دلی چون جهان

مبارز طلب کرد چون پیل مست

کسی کامد از پای پیلان نرست

دلیران از و بد دلی یافتند

سر از پنجه شیر برتافتند

پس از ساعتی تند شیری سیاه

برون آمد از پرهٔ قلب گاه

بر اسبی بخاری به بالای پیل

خروشان و جوشانتر از رود نیل

به ایلاقی اهرمن روی گفت

که آمد برون آفتاب از نهفت

منم جام بر دست چون ساقیان

نه از باده از خون ایلاقیان

نگفت این و بر مرکب افشرد ران

برافراخت بازو به گرز گران

ز کوپال آن پیل جنگ آزمای

درآمد سر پیل پیکر ز پای

شد ایلاقی از گرز پولاد پست

ز طوفان خونش زمین گشت مست

سواری سرافرازتر زان گروه

بران کوهکن راند مانند کوه

به زخمی دگر با زمین پست شد

چنین چند گردنکش از دست شد

سرانجام کار آن سر انداختن

غروریش داد از سر افراختن

ز پولاد در عان الماس تیغ

بسی کشت و هم کشته شد ای دریغ

ز پیشین گهان تا نمازی دگر

به میدان نشد رزمسازی دگر

دگر باره خون در جگر جوش زد

قضا را قدر بر بناگوش زد

ز روسی سواری درآمد چوپیل

رخی چون به قم چشمهائی چو نیل

برون خواست از رومیان هم نبرد

همی کرد مردمی همی کشت مرد

بدین گونه خیلی به خون در کشید

تنی چند را جان ز تن برکشید

ز بس کشتن مرد جنگ آزمای

نیامد کسیرا سوی جنگ رای

چو روسی به رومی چنان دست یافت

ز کوپال خود پیل را پست یافت

همی گشت پولاد هندی به مشت

تنی چند رومی و چینی بکشت

چو بالای نیزه درازی گرفت

دران معرکه نیزه بازی گرفت

ز پهلوی لشگرگه شهریار

برون راند مرکب یکی شهسوار

نه اسبی عقابی برانگیخته

نه تیغی نهنگی درآویخته

حریر تنش در کژاکند زرد

کلاهی ز پولاد چون لاجورد

به میدان درآمد چو عفریت مست

یکی حربهٔ چار پهلو به دست

طریدی برآورد و با روس گفت

که خواهی همین لحظه در خاک خفت

زریوند مازندرانی منم

که بازی بود جنگ اهریمنم

چو روسی درو دید و در پیکرش

ز صفرا به گشتن درآمد سرش

شد آگه که در گشت ناورد او

نباشد چو او مرد و هم مرد او

عنان سوی لشگرگه خویش داد

هزیمت همی رفت چون تندباد

رها کرد حربهٔ سوار دلیر

پس پشت آن پشت بر کرده شیر

گریزنده را حربه خارید پشت

برون شد ز سینه سنان چار مشت

ز تیزی که شد مرکب بادپای

رساند آن تن سفته را باز جای

چو دیدند کان اژدهای نبرد

صلیبی کند صلب مردان مرد

بر او خویش و بیگانه بشتافتند

صلیبی شده کشته‌ای یافتند

عنانها فرو بسته شد پیش و پس

ز پرطاس روسی نجنبید کس

چو لشگر شد از صبر کردن ستوه

برون رفت روسی چو یکباره کوه

ز خویشان قنطال کوپال نام

گو پیلتن کرد بر وی خرام

دو شمشیر زن درهم آویختند

ز هر سوی شمشیری انگیختند

سرانجام کوشش زریوند گرد

به یک زخم جان ستیزنده برد

چنین تاز روسان گردن گرای

درآورد هفتاد تن را ز پای

برآشفت قنطال از آن شیر تند

که پای سپه دید ازان کار کند

بپوشید جوشن برافراخت ترگ

چو سروی که تیغش بود بار و برگ

درآمد به زین چون یکی اژدها

سر بارگی کرد بر وی رها

زریوند چون دید کامد هژبر

بغرید مانند غرنده ابر

کشیدند بر یکدگر تیغ تیز

ز گرمی شده چون فلک گرم خیز

دو پره چو پرگار مرکز نورد

یکی دیر جنبش یکی زود گرد

بسی گرد برگرد تاختند

بسی زخم چون آتش انداختند

نمی‌شد یکی بر یکی کامگار

ز پیشین درآمد به شب کارزار

هم آخر یکی تیغ زد شاه روس

بر آن مرد آراستهٔ چون عروس

درآوردش از زین زر سوی خاک

برآورد از آن شیر شرزه هلاک

کشنده چو بر خصم خود کام یافت

به شادی سوی لشگر خود شتافت

جهاندار ازان کار شد تنگدل

که سالار گیلی درآمد به گل

بفرمود بر ساختن کار او

به شرطی که باشد سزاوار او

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...