شرف نامه نظامی

بخش ۵۶ – پیروزی یافتن اسکندر بر روسیان

بیا ساقی آن رنگ داده عبیر

که رنگش ز خون داد دهقان پیر

بده تا مگر درآید به چنگ

دهد رنگ و آبش مرا آب و رنگ

سپاه سحر چون علم برکشید

جهان حرف شب را قلم درکشید

دماغ زمین از تف آفتاب

به سرسام سودا درآمد ز خواب

برآورد مرغ سحرگه غریو

چو سرسامی از نور و صرعی ز دیو

شه از خواب سربرزد آشوبناک

دل پاک را کرد از اندیشه پاک

به طاعتگه آمد نیایش نمود

زبان را به شکر آزمایش نمود

ز یاری ده خود دران داوری

گهی یارگی خواست گه یاوری

چو لختی بغلطید بر روی خاک

کمر بست و زد دامن درع چاک

نهادند اورنگ بر پشت پیل

کشیدند شمشیر گردش دو میل

سپه را به آیین پیشینه روز

برآراست سالار گیتی فروز

بر آن پهن صحرای دریا شکوه

حصاری زد از موج لشگر چو کوه

چپ و راست پیرامن آن حصار

ز پولاد بستند ره بر غبار

ز دیگر طرف روسی سرفراز

برآراست لشگر به آیین و ساز

جرسهای روسی خروشان شده

دماغ از تف خشم جوشان شده

ز عکس سرتیغ و برق سنان

سر از راه میرفت و دست از عنان

ترنگ کمان رفته در مغز کوه

فشافش کنان تیر بر هر گروه

ز پولاد بر لخت گردن شکن

برون ریخته مغزها از دهن

ز بیداد کوپال پیل افکنان

فلک جامه در خم نیل افکنان

نهیب بلارک به پرهای مور

ز بال عقابان تهی کرده زور

سر نیزه از طاسک سرنگون

به پرچم فرو ریخته طاس خون

سم باد پایان ز خون چون عقیق

شده تا نمد زین به خون در غریق

سنان در سنان کوکب افروخته

سپر در سپر کوکبه دوخته

ز بس خشت آهن که شد بر هلاک

لحد بسته بر کشتگان خشت خاک

سر افشانی تیغ گردن گذار

برآورده از جوی خون لاله زار

چو سوزن سنان سینه را دوخته

ز مقراضه مقراضی آموخته

ز هر قبضهٔ خنجری در شتاب

برآورده چون اژدها سر ز خواب

ز بس کشتگان گرد به گرد راه

چو بازار محشر شده حربگاه

نماینده روسی به هر سو ستیز

برآورده از رومیان رستخیز

برآمیخته لشگر روم و روس

به سرخی سپیدی چو روی عروس

سکندر دران حرب چون شیر مست

یکی حربهٔ پهلوانی به دست

چگونه بود پیل پولاد پوش

ز شیر ژیان چون برآید خروش

بدان پیل و آن شیر می‌ماند شاه

که بر پیل و بر شیر بر بست راه

به هر تیغداری که او باز خورد

سرش را به تیغی ز تن باز کرد

سیه پوش چترش چو عباسیان

زده سنگ بر طاس بر طاسیان

به نیروی بازوی و زخم رکاب

چپ و راست افکند سر بی‌حساب

هم او پای بر جای و هم لشگرش

که تا کی برآید ز کوه اخترش

سطرلاب فرزانه درآفتاب

بهد طالع گرفتن چو مه در شتاب

چو طالع به پیروزی آمد پدید

جهان کرد شمشیر شه را کلید

به شه گفت برزن که یاری تراست

درین دستبرد استواری تراست

بجنبید خسرو چو دریای نیل

سر دشمن افکند در پای پیل

سوی روسی آورد یک ترکتاز

چو تند اژدهائی دهن کرده باز

برآورد پیروزی شاه دست

به قنطال روسی درآمد شکست

چو بشکست بشکستنی خردشان

به یک حمله از جای خود بردشان

هزیمت در افتاد بدخواه را

جهان داد شاهی جهان‌شاه را

شه پیل پیکر به خم کمند

درآورد قنطال را زیر بند

ز روسی بسی خون و خون ریختند

گرفتند و کشتند و آویختند

ز بس روسیان سرانداخته

بقم کشتی کیش پرداخته

ز شیران برطاس و روسی دیار

گرفتار شد تیغزن ده هزار

دگر کشته شد زیر شمشیر و تیر

ز کشتن بود فتنه را ناگزیر

قدر مایه رستند بی برگ و ساز

گریزان سوی روس رفتند باز

نه چندان غنیمت به خسرو رسید

که اندازه‌ای آید آنرا پدید

ز سیم و زر و قندز و لعل و در

شتر با شتر خانه‌ها گشت پر

چو بر دشمنان شاه شد کامگار

شد از فرخی کار او چون نگار

فرود آمد از خنگ ختلی خرام

که دید آنچه مقصود بودش تمام

به شکر خدا روی بر خاک سود

که فتح از خدا آمد او خاک بود

چو کرد آفرین داور خویش را

همان گنجها داد درویش را

جهان را ز دشمن تهی دید جای

به آرامش و رامش آورد رای

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۰ – رفتن اسکندر به هندوستان

بیا ساقی آن زر بگداخته

که گوگرد سرخست ازو ساخته

به من ده که تا زو دوائی کنم

مس خویش را کیمیائی کنم

فرس خوشترک ران که صحرا خوشست

عنان درمکش بارگی دلکشست

به نیکوترین نام از این جای زشت

بباید شدن سوی باغ بهشت

نباید نهادن بر این خاک دل

کزو گنج قارون فرو شد به گل

ره رستگاری در افکندگیست

که خورشید جمع از پراکندگیست

همی تا بود را پر نیشتر

درو سود بازارگان بیشتر

چو ایمن شود ره ز خونخوارگان

درو کم بود سود بازارگان

در آن گنج‌خانه که زر یافتند

ره از اژدها پر خطر یافتند

همان چرب کو مرد شیرین گزار

چنین چربی انگیخت از مغز کار

که چون شه به غزنین درآمد ز بلخ

به یکسو شد از آب دریای تلخ

ز بس سرکه بر آستان آمدش

تمنای هندوستان آمدش

درین شغل با زیرکان رای زد

که دولت مرا بوسه بر پای زد

همه ملک ایران مرا شد تمام

به هندوستان داد خواهم لکام

چو من سر سوی کید هندو نهم

ازو کینه و کید یکسو نهم

گر آید به خدمت چو دیگر کسان

نباشم بر او جز عنایت رسان

وگر با من او در سر آرد ستیز

من و گردن کید و شمشیر تیز

ز پهلو به پهلو بگردانمش

نشیند بجائی که بنشانمش

چو مرکب سوی راه دور آورم

سرتیغ بر فرق فور آورم

چو از فور فوران ربایم کلاه

سوی خان خانان گرایم سپاه

وز آنجا شوم سوی چاچ و طراز

زمین را نوردم به یک ترکتاز

دلیران لشکر بزرگان بزم

پذیرا شدندش بدان رای و عزم

به روزی که نیک اختری یار بود

نمودار دولت پدیدار بود

سکندر برافراخت سریر سپهر

روان کرد مرکب چو رخشنده مهر

ز غزنین درآمد به هندوستان

ره از موکبش گشت چون بوستان

بر آن شد که در مغز تاب آورد

سوی کید هندو شتاب آورد

به تاراج ملکش درآید چو میغ

دهد ملک او را به تاراج تیغ

دگر ره به فرمان فرزانگان

نکرد آنچه آید ز دیوانگان

جریده یکی قاصد تیزگام

فرستاد و دادش به هندو پیام

که گر جنگ رائی برون کش سپاه

که اینک رسیدم چو ابر سیاه

وگر بر پرستش میان بسته‌ای

چنان دان که از تیغ من رسته‌ئی

سرنرگس آنگه درآید ز خواب

که ریزد بر او ابر بارنده آب

گل آنگه عماری درآرد به باغ

که خورشید را گرم گردد دماغ

بجوشم بجوشد جهان از شکوه

بجنبم بجنبد همه دشت و کوه

بجائی نخسبد عقاب دلیر

که آبی توان بستن او را به زیر

گر آنجا ز سر موئی انگیختست

بدین جا سر از موئی آویختست

وگر هست کوه شما تیغ دار

کند تیغ من کوه را غارغار

گر از بهر گنج آرم آنجا فریش

به مغرب زر مغربی هست بیش

گرم هست بر خوبرویان شتاب

به خوارزم روشنترست آفتاب

جواهر نجویم در این مرز و بوم

کزین مایه بسیار دارم به روم

به هند آمدن تیغ هندی به دست

کباب ترم باید از پیل مست

مخور عبرهٔ هند بی‌یاد من

که هندوتر از توست پولاد من

چوسر بایدت سر متاب از خراج

وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج

فرستاده آمد به درگاه کید

سخن در هم افکند چون دام صید

فرو گفت با او سخنهای تیز

گدازان‌تر از آتش رستخیز

چو کید آنچنان آتش تیز دید

ازو رستگاری به پرهیز دید

که خوابی در آن داوری دیده بود

ز تعبیر آن خواب ترسیده بود

دگر کز جهانگیری شهریار

خبر داشت کورا سپهرست یار

گه کینه با شاه دارا چه کرد

ز حد حبش تا بخارا چه کرد

نه رای آمدش روی از او تافتن

ز فرمان سوی فتنه بشتافتن

بدانست کو را دران تاب تیز

چگونه ز خود باز دارد ستیز

به خواهش نمودن زبان بر گشاد

بسی آفرین شاه را کرد یاد

که چون در جهان اوست هشیارتر

جهانداری او را سزاوارتر

همش پایهٔ تخت بر ماه باد

هم آزرم را سوی او راه باد

نبودست جز مهر او کار من

سبب چیست کاید به پیکار من

اگر گنج خواهد فدا سازمش

گر افسر هم از سر بیندازمش

وگر میل دارد به جان خوشم

به دندان گرفته به خدمت کشم

وگر بنده‌ای را فرستد ز راه

سپارم بدو گنج و تخت و کلاه

ز مولائی و چاکری نگذرم

سکندر خداوند و من چاکرم

گر او نازش آرد من آرم نیاز

مگر گردد از بنده خشنود باز

وگر باژگونه بود داوری

که شه میل دارد به کین آوری

ز پرخاش او پیش گیرم رحیل

نیندازم این دبه در پای پیل

چو من سر بگردانم از رزم او

شود باطل از خون من عزم او

اگر رای دارد که کم گیردم

بپایم چه درد شکم گیردم

گر آرد سپه پای من لنگ نیست

دگر سو گریزم جهان تنگ نیست

بلی گر کند عهد با من نخست

به شرطی که آن عهد باشد درست

که نارد به من غدر و غارتگری

وزین در به یکسو نهد داوری

دهم چار چیزش که بی پنجمند

به نوباوگی برتر از انجمند

یکی دختر خود فرستم به شاه

چه دختر که تابنده خورشید و ماه

دویم نوش جامی ز یاقوت ناب

کزو کم نگردد بخوردن شراب

سوم فیلسوفی نهانی گشای

که باشد به راز فلک رهنمای

چهارم پزشگی خردمند و چست

که نالندگان را کند تندرست

بدین تحفه شه را شوم حق شناس

اگر شه پذیرد پذیرم سپاس

فرستاده پذیرفت کین هر چهار

اگر تحفه سازی بر شهریار

در این کشورت شاه نامی کند

به پیوند خویشت گرامی کند

ز نام آوران برکشد نام تو

نتابد سر از جستن کام تو

چو هندو ملک دیدگان پاک مغز

ندارد بدین کار در پای لغز

ز پیران هندو یکی نامدار

فرستاد با قاصد شهریار

بدین شرط پیمانی انگیخته

سخن چرب و شیرین برآمیخته

فرستادگان بازگشتند شاد

همان قاصد پیر هندو نژاد

سوی درگه شهریار آمدند

در آن باغ چون گل به بار آمدند

چو هندو سراپردهٔ شاه دید

مه خیمه بر خیمهٔ ماه دید

درآمد زمین را به تارک برفت

پیامی که آورد با شاه گفت

چو پیشینه پیغامها گفته شد

سخن راند از آنها که پذیرفته شد

صفت کرد از آن چار پیکر به شاه

که کس را نبود آنچنان دستگاه

دل شه در آن آرزو جوش یافت

طلب کرد چشم آنچه در گوش یافت

به عزمی که آن تحفه آرد به چنگ

نبود از شتابش زمانی درنگ

پس آنگاه با هندوی نرم گوی

به سوگند و پیمان شد آزرم جوی

بلیناس را با دگر مهتران

فرستاد و سربسته گنجی گران

یکی نامهٔ کالماس را موم کرد

همه هند را هندوی روم کرد

نبشت از سکندر به کید دلیر

ز تند اژدهائی به غرنده شیر

فریبندگیها درو بی شمار

که آید نویسندگان را به کار

بسی شرط بر عذر آزرم او

برانگیخته با دل گرم او

چو نامه نویس این وثیقت نوشت

مثالی به کافور و عنبر سرشت

بلیناس با کاردانان روم

سوی کید رفتند از آن مرز و بوم

چو دانای رومی در آن ترکتاز

به لشگرگه هندو آمد فراز

دل کید هندو پر از نور یافت

ز کیدی که هندو کند دور یافت

پرستش نمودش به آیین شاه

که صاحب کمر بود و صاحب کلاه

ببوسید بر نامه و پیش برد

کلید خزانه به هندو سپرد

فرو خواند نامهٔ دبیر دلیر

که از هیبت افتاد گردون به زیر

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

سرنامه نام جهاندار پاک

برازنده رستنیها ز خاک

بلندی ده آسمان بلند

گشایندهٔ دیدهٔ هوشمند

جهان آفرین وز جهان بی نیاز

به هنگام بیچارگی چاره‌ساز

زمین را به مردم برآراست چهر

کمر بست گردش ز گردان سپهر

نیام زمین را به شمشیر آب

برافروخت چون چشمهٔ آفتاب

خداوند بی نسبت بندگی

نه پیری در او نه پراکندگی

یکی گونه ماننده هر یکیست

همه هستی از ملک او اندکیست

قوی حجت از هر چه‌گیری شمار

بری حاجت از هر چه آید به کار

مرا و تو را مایه باید نخست

که تا زو بسازیم چیزی درست

هر آنچ آفرید او به اسباب نیست

به دریافتن عقل را تاب نیست

خرد دانش‌آموز تعلیم اوست

دل از داغداران تسلیم اوست

پر از حکمت و حکم او شد جهان

به حکم آشکارا به حکمت نهان

فرشته پران را برین ساده دشت

ازو آمدن هم بدو بازگشت

دل و دیده را روشنائی ازوست

مرا و ترا پادشائی ازوست

ز فرمان او نیست کس را گزیر

خدای اوست ما بنده فرمان پذیر

مرا گر کند در جهان تاجدار

عجب نیست از بخشش کردگار

تو نیز ای جهاندار پیروز بخت

نه کز مادر آورده‌ای تاج و تخت

خدا دادت این چیره‌دستی که هست

مشو بر خدا دادگان چیره دست

سپاس خدا کن که بر ناسپاس

نگوید ثنا مرد مردم شناس

مبادا به هشیاری و بیهشی

کسی را ز فرمان او فرمشی

مرا گر خدوند یاری دهد

عجب نیست گر شهریاری دهد

توانم که گردن فرازی کنم

به شمشیر با شیر بازی کنم

به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت

بدین اژدها ماه خواهم گرفت

نخواندی ز تاریخ جمشید شاه

که آن اژدها چون فرو برد ماه

فریدون بدان اژدها باره مرد

هم از قوت اژدهائی چه کرد

به دارندهٔ آسمان و زمین

کزو مایه دارد همان و همین

خدائی کزو هر که آگاه نیست

خرد را بدان بی خرد راه نیست

به راه نیاگان پیشین ما

که بودند پیغمبر دین ما

بصحف براهیم ایزد شناس

کزان دین کنم پیش یزدان سپاس

که گر دست یابم بر ایرانیان

برم دین زردشت را از میان

نه آتش گذارم نه آتشکده

شود آتش از دستم آتش زده

چنین رسم پاکیزه و راه راست

ره ما و رسم نیاکان ماست

برین مشک خاشاک نتوان فشاند

که بوی خوش مشک پنهان نماند

کسی راست خرما ز نخل بلند

که بر نخل خرما رساند کمند

به بستان گلی راست گردن فراز

که بوئی و رنگی دهد دلنواز

ز گوران سرافراز گوری بود

که با فحلیش دست زوری بود

ز شیران همان شیر خونریزتر

که دندان و چنگش بود تیزتر

دو شیر گرسنه است و یکران گور

کباب آن کسی راست کو راست زور

دو پیلند خرطوم درهم کشان

ز بردن یکی بود خواهد نشان

تو مردی و من مرد وقت نبرد

به مردی پدید آید از مرد مرد

من آنگه عنان باز پیچم ز راه

که یا سر نهم یا ستانم کلاه

چه پنداشتی در جهان نیست کس

جهاندار تنها تو باشی و بس

به هر زیر برگی شتابنده‌ایست

به هر منزلی راه یابنده ایست

به ماری چو من مهره بازی مکن

نبرد آر و نیرنگ سازی مکن

ز ملک من اقطاع من میدهی

برات سهیل از یمن میدهی

پنیراب دادن نشاید به میش

که یابد درو قطرهٔ خون خویش

مزن بیش از این لاف گردنکشی

که خاکی به گوهر نه از آتشی

بیارام و تندی رها کن ز دست

که الماس از ارزیز باید شکست

همان شیشه می‌که داری به چنگ

نگهدار و مستیز با خاره سنگ

جهانی چنین پرز نفط سپید

ز طوفان آتش نگهدار بید

به آسودگی عیش خوش میگذار

جهانجوی را با جزیت چه کار

یکی داد باغی به بی توشه‌ای

ندادش ز باغ آن دگر خوشه‌ای

زبونتر ز من صیدی آور به زیر

که چربی نخیزد ز پهلوی شیر

به شاخی چه باید درآویختن

که نتوان ازو میوه‌ای ریختن

تمنای شه آنگه آید به دست

که در روی دریا توان پول بست

چه باید غروری برآراستن

نه بر جای خویش آرزو خواستن

چو بهمن جوانی بران داردت

که تند اژدهائی بیو باردت

زند دیو راهت چو اسفندیار

که با رستم آیی سوی کارزار

چو با دیو دارد سلیمان نشست

کند یاوه انگشتری را ز دست

بترس از غلط کاری روزگار

که چون ما بسی را غلط کرد کار

حسابی که با خود برانداختی

چنان نیست بازی غلط باختی

عنان باز کش زین تمنای خام

که سیمرغ را کس نیارد به دام

ز زنگی نه‌ای آدمی خوارتر

نه از بربری مردم آزارتر

ببین تا به هنگام کین گستری

چه خون راندم از زنگی و بربری

مدارا کن از کین کشی باز گرد

که مردم نیازارد آزاد مرد

نه من بستم اول بدین کین کمر

تو افکندی از سله مارسر

به خونریز من لشگری ساختی

شبیخون کنان سوی من تاختی

بدان تا به‌هم‌بر زنی جای من

ستانی ز من ملک آبای من

مرا نیز بایست برخاستن

کمر بستن و لشگر آراستن

سپه راندن از ژرف دریا برون

گشادن به شمشیر دریای خون

تو گر هوشیاری نه من بی‌خودم

همان هوشیارم همان بخردم

گر افکند بر کار تو بخت نور

من از بختیاری نیم نیز دور

جهان گر تو را داد کاری بدست

مرا نیز دستی در این کار هست

تو را تاج یاور مرا تیغ یار

کنم تیغزن گر توئی تاجدار

مزن تکیه بر مسند و تخت خویش

که هر تخت را تخته‌ای هست پیش

مبین گنبد کوه را سنگ بست

مگو سنگ را کی درآید شکست

چو آرد زمین لرزه ناگه نبرد

برآرد به آسانی از کوه گرد

چو دوران ملکی به پایان رسد

بدو دست جوینده آسان رسد

جهان چون نباشد به جان آمده

منی و توئی در میان آمده

جز این از منت هیچ واخواست نیست

که در یک ترازو دو من را ست نیست

به هم سنگی خود مرا بر مسنج

که از اژدها بهمن آمد به رنج

گرم سنگ و آبی نهی در جواب

چو کوه افکنم سنگ خود را در آب

زره پوشم ار تیغ بازی کنی

کمر بندم ار صلح سازی کنی

به هر چه آن نمائی تو از گرم و سرد

پذیرنده‌ام ز آشتی و نبرد

بیا تا چه داری ز شمشیر و جام

که دارم درین هر دو دستی تمام

جهاندار چون نامه را کرد گوش

دماغش ز گرمی درآمد به جوش

فرستاد و بر جنگ تعجیل جست

سکندر نیامد در آن کار سست

در آورد لشگر به بیگار تنگ

بر آراسته یک به یک ساز جنگ

چو دارا خبر یافت کان اژدها

نخواهد پی شیر کردن رها

بجنبید جنبیدنی با شکوه

چو از زلزله کالبدهای کوه

رسیدند لشگر به لشگر فراز

زمانه در کینه بگشاد باز

زمین جزیره که او موصل است

خوش آرامگاهست و خوش منزلست

مصاف دو خسرو در آن مرز بود

کز آشوبشان کوه در لرز بود

هنوز ار بجویند آن خسروان

توان یافتن در زمین استخوان

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۵ – جنگ هفتم اسکندر با روسیان

سپیده چو سر برزد از باختر

سپاهی به خاور فرو برد سر

سپه را برآراست خاور خدیو

در اندیشه زان مردم آهنج دیو

سوی میمنه رومی و بربری

چو یاجوج در سد اسکندری

سوی میسره تنگ چشمان چین

شده تنگ از انبوه ایشان زمین

شه روم در قلب چون تند شیر

چو کوهی روان خنگ ختلی به زیر

دگر سوالانی و پرطاس روس

برآشفته چون توسنان شموس

تبیره همواز شد با درای

چو صور قیامت دمیدند نای

ز خاریدن کوس خارا شکاف

پر افکند سیمرغ در کوه قاف

ز فریاد خرمهره و گاو دم

علی الله برآمد ز رویینه خم

سپاه از دو سو مانده در داوری

که دولت کرا می‌کند یاوری

همان اهرمن روی دژخیم رنگ

درآمد چو پیلان جنگی به جنگ

تنی چند را پی سپر کرد باز

نشد پیش او هیچکس رزم ساز

زره پوشی از ساقهٔ قلب شاه

درآمد چو شیری به آوردگاه

ز تیغ آتشی برکشیده چو آب

کزو خیره شد چشمهٔ آفتاب

شه از قلب دانست کان شیرمرد

همانست کان جنگ پیشینه کرد

شد اندیشناک از پی کار او

که با اژدها دید پیگار او

دریغ آمدش کانچنان گردنی

شکسته شود پیش اهریمنی

سوار هنرمند چابک رکاب

که بر آتش انگشت زد بی حساب

فرشته صفت گرد آن دیو چهر

همی گشت چون گرد گیتی سپهر

نخستین نبردی که تدبیر کرد

بر آن تیره دل بارش تیر کرد

چو دژخیم را نامد از تیر باک

زننده شد از تیر خود خشمناک

یکی خشت پولاد الماس رنگ

برآورد و زد بر دلاور نهنگ

که آن خشت اگر برزدی بر هیون

تمام از دگرگوشه جستی برون

ز سختی که تن را به هم برفشرد

بران خاره شد خست پولاد خرد

دگر خشتی انداخت پولاد تر

بر آن کشتنی هم نشد کارگر

سوم همچنین خشت بر وی شکست

نشاید به خشت آب را باز بست

چو دانست کان دیو آهن سرشت

نیندیشد از حربه و تیر و خشت

نهنگ جهانسوز را برکشید

سوی اژدهای دمنده دوید

زدش بر کتفگاه و بردش ز جای

چنان کان ستمگر درامد ز پای

دگر باره برخاست از زیر گرد

به سختی درآویخت با هم نبرد

ز سوزندگی راه بختش گرفت

بدان آهن چفته سختش گرفت

ز زینش درآورد چون تند شیر

ز تارک بیفتاد ترکش به زیر

بهاری پدید آمد از زیر ترک

بسی نغز و نازکتر از لاله برگ

سرش خواست کندن که نرم آمدش

چو روئی چنان دید شرم آمدش

دو گیسو کشان دید در دامنش

رسن کرده گیسوش در گردنش

چو هندوی دزدش ز گنجینه برد

ز رومی ربودش به روسی سپرد

چو گشت آن فرشته گرفتار دیو

ز دیوان روسی برآمد غریو

دگر ره به نخجیر کردن شتافت

کز اول گرانمایه نخجیر یافت

از آن طیرگی شاه لشکر شکن

بپیچید چون مار بر خویشتن

بفرمود تازنده پیلی سیاه

به خشم آورند اندران حبربگاه

بزد پیلبانان بانگ بر زنده پیل

بر آن اهرمن راند چون رود نیل

بسی حربه‌ها زد بران پیل پای

بسی نیز قاروره جان گزای

نه قاروره بر کوه شد کارگر

نمی‌کرد حربه ز دریا گذر

چو دید اژدها پیل سرمست را

گشاد اندر آن خیرگی دست را

بدانست کان پیل جنگ آزمای

به خرطوم سختش درآرد ز پای

چنان سخت بگرفت خرطوم او

که زندان او شد بر و بوم او

خروشید و خرطومش از جای کند

بیفتاد چون کوه پیل بلند

شه از هول آن بازی سهمناک

بترسید کافتد سپه در هلاک

در آن خشمناکی به فرزانه گفت

که دولت ز من روی خواهد نفهت

مرا نیز دریافت ادبار بخت

وگرنه چرا جستم این کار سخت

بد آسمانی چو آید فراز

سرنازنینان بپیچد ز ناز

تک و تاب شاهان بود اندکی

تب شیر در سال باشد یکی

مرا نیست آسایش از تاختن

بخواهم درین عمر پرداختن

دلش داد فرزانه کای شهریار

شکیبائی آور درین کارزار

همانا که پیروزی آری بدست

چو تدبیر داری و شمشیر هست

اگر چاره در سنگ خارا شود

به تدبیر و تیغ آشکارا شود

چو یاری کند با تو بخت بلند

چنین فتنه را صد درآری به بند

اگر چه یکی موی از اندام شاه

به من بر گرامیتر از صد سپاه

ولیکن در اختر چنانست راز

که چون شاه عالم شود رزمساز

به اقبال شاه و به نیروی بخت

درآید به خاک این تنومند سخت

جز آن نیست کاین پیکر سخت چرم

ندارد پی سست و اندام نرم

یکی تن شد ار زانکه روئین تنست

توان کندن از جایش ار زاهنست

نباید بر او زخم راندن به تیغ

کز آهن نگردد پراکنده میغ

سرش را مگر در کمند آوری

به خم کمندش به بند آوری

گرش می‌نشاید به شمشیر کشت

که دارد پی سخت و چرم درشت

چو در زیر زنجیرش آری اسیر

برو خواه شمشیر زن خواه تیر

شه از مژدهٔ مرد اختر شناس

خدا را پذیرفت بر خود سپاس

چو پیروزی خویش دید از خدای

بدان خنگ ختلی درآورد پای

که او را شه چینیان داده بود

ز سبز آخور چینیان زاده بود

کمندی و تیغی گرانمایه خواست

عنان کرد سوی بداندیش راست

درآمد بدان دیو دریا شکوه

چو ابری سیه کو درآید به کوه

نجنبید بر جای خویش آن نهنگ

که اقبال شاهش فرو بست چنگ

کمند عدو بند را شهریار

درانداخت چون چنبر روزگار

به گردن درافتاد بدخواه را

زمین بوسه داد آسمان شاه را

چو بر گردن دشمن آمد کمند

شتابنده شد خسرو دیو بند

به خم کمندش سر اندر کشید

کشان همچنان سوی لشگر کشید

بغلتید آن شیر نخجیر سوز

چو آهو بره زیر چنگال یوز

چو آن گور وحشی در آن دستبرد

از افتادن و خاستن گشت خرد

ز لشگرگه شاه فیروزمند

غریوی برآمد به چرخ بلند

تبیره چنان شد در آن خرمی

که آمد به رقص آسمان بر زمی

چو شه دید کان پیکر دیو رنگ

به اقبال طالع درآمد به چنگ

نشاندش به روز دگر دشمنان

سپردش به زندان اهریمنان

دل روسیان از چنان زور دست

بر آن دشمن دشمن افکن شکست

شه روس شد چون گدازنده موم

به شادی درآمد شهنشاه روم

تماشای رامشگران ساز کرد

در خرمی بر جهان باز کرد

نیوشنده شد نالهٔ چنگ را

به کف برنهاد آب گلرنگ را

ز پیروزی بخت می‌کرد یاد

نبید گوارنده می‌خورد شاد

چو شب قفل پیروزه برزد به گنج

ترازوی کافور شد مشک سنج

همان مشگبو باده می‌خورد شاه

همان پرده می‌داشت مطرب نگاه

گهی سفته لعلی به پیمانه خورد

گهی گوش بر لعل ناسفته کرد

بهر می که می‌خورد می‌ریخت رنج

به خواهنده می‌داد دیبا و گنج

درآمد به افسانهای دراز

ز هر سرگذشتی پژوهنده باز

ازان تیغزن مرد چابک سوار

سخن راند با انجمن شهریار

که امروزش این بیوفا هم نبرد

ندانم که خون ریخت یا بند کرد

اگر ماند در بند آن رهزنان

برون آوریمش به زخم سنان

وگر رفت از آن رفته در نگذریم

چنان به که بر یاد او می‌خوریم

چو شد مغزش از خوردن باده گرم

به زندانیان بر دلش گشت نرم

بفرمود کان بندی بی زبان

بیاید به رامشگه مرزبان

به فرمان شاه آن گرفتار بند

به رامشگه آمد چو کوه بلند

همه تن شکسته ز نیروی شاه

فرو پژمریده دران بزمگاه

به زاری بنالید از آن خستگی

شفیعی نه بیش از زبان بستگی

چو مرد زبان بسته نالید زار

ببخشود بر وی دل شهریار

ازان زور دیده تن زورمند

بفرمود تا برگرفتند بند

رها کردش آن شاه آزاد مرد

بر آزاد مردی زیان کس نکرد

نشاندش به آزرم و دادش طعام

نوازش گری کرد با او تمام

میی چند با گوهرش یار کرد

به می گوهرش را پدیدار کرد

چو مستی درامد بران شوربخت

بغلطید چون سایه در پای تخت

ز توسن دلی گرچه با کس نساخت

نوازندهٔ خویشتن را شناخت

از آنجا سراسیمه بیرون دوید

چنان شد که کس گرد او را ندید

شگفتی فرو ماند خسرو دران

نشان سخن باز جست از سران

که این بندی از باده چون شاد گشت

چرا شد ز ما دور کازاد گشت

بزرگان دولت در آن جستجوی

فتادند ازان کار در گفتگوی

یکی گفت صحرائیست این شگفت

چو بندش گرفتند صحرا گرفت

دگر گفت چون می‌در او کرد کار

سوی خانهٔ خویش بربست بار

شه از هر چه رفت آشکار و نهفت

سخن گوش می‌کرد و چیزی نگفت

در آن مانده کاین پردهٔ نیلگون

چه شب بازی از پرده آرد برون

چو لختی گذشت آمد آن پیل مست

کمرگاه زیبا عروسی به دست

به آزرم در پیش خسرو نهاد

به رسم پرستش زمین بوسه داد

چو آورد ازینگونه صیدی ز راه

دگر باره بیرون شد از بزمگاه

عجب ماند خسرو که آن کار دید

نه در مار در مهرهٔ مار دید

ز شرم شه آن لعبت نازنین

چو لعبت به سر درکشید آستین

چو شه دید در خرگه آن ماه را

ز مردم تهی کرد خرگاه را

در آن ترک خرگاهی آورد دست

شکنج نقابش ز رخ برشکست

چو دید آفتی دید از اندیشه دور

نه آفت یکی آفتابی ز نور

پری پیکری شوخ و مست آمده

پریوار در شب به دست آمده

بهشتی رخی دوزخش تافته

ز مالک به رضوان گذر یافته

چو سروی به سرسبزی آراسته

وزو سرخ گل عاریت خواسته

به هر ناوک غمزه کانداختی

شکاری ز روحانیان ساختی

لبی و چه لب شور بازارها

درو قند و شکر به خروارها

سمن را تماشا در آغوش او

تماشاگه گل بناگوش او

چو خسرو در آن روی چون ماه دید

صنم خانه‌ای در نظر گاه دید

شکاری کنیزی شکر خنده یافت

که خود را به آزادیش بنده یافت

کنیزی که صاحب غلامش بود

ببین تا چه دلها به دامش بود

بدانست کان ترک چینی حصار

ز خاقان چین شد بر او یادگار

ز مردانگیها کز او دیده بود

به میدان رزمش پسندیده بود

عجب ماند کز پرده بیرون فتاد

عجب‌تر که بازش به کف چون فتاد

بپرسید کاحوال خود بازگوی

دلم را بدین داستان باز جوی

پرستندهٔ خوب صاحب نواز

پرستش کنان برد شه را نماز

دعا کرد بر تاجدار جهان

که تاجت مبادا ز گیتی نهان

توئی آن جهانگیر کشور گشای

که از داد و دین آفریدت خدای

شکوهت ز روز آشکارا ترست

ز دولت دلت با مدارا ترست

رهائی به تو روز امید را

فروغ از تو تابنده خورشید را

دگر پادشاهان لشگر شکن

یکی تاجور شد یکی تیغزن

تو آن آفتابی در این روزگار

که هم تیغ‌گیری و هم تاجدار

چو در بزم باشی جهان خسروی

چو رزم آزمائی جهان پهلوی

ندارد چو من خاکی آن دسترس

که با آب حیوان برارد نفس

که را زهره کاینجا کند ناله نرم

که گر زهره باشد گدازد ز شرم

سفالی که ماراست ناسفتنیست

چو گوئی بگو اندکی گفتنیست

من آن سفته گوشم که خاقان چین

ز ناسفتگان کرده بودم گزین

به درگاه شاهم فرستاد و گفت

که درهاست این درج را در نهفت

مگر کان سخن را گران دید شاه

که کرد از سر خشم بر من نگاه

مرا از پس پرده خاموش کرد

به یکباره یادم فراموش کرد

من از دوری شه به تنگ آمدم

ز تنگ آمدن سوی جنگ آمدم

نمودم به آوردگاه نخست

به اقبال شه آن هنرهای چست

دویم ره که بانگی بر ادهم زدم

یکی لشگر از روس برهم زدم

سوم روز چون بخت یاری نکرد

گرفتار دشمن شدم در نبرد

نه دشمن نهنگی به کین تاخته

ز خشم خدا صورتی ساخته

نکشت آن نهنگ ستمگر مرا

ببرد آنچنان سوی لشگر مرا

سپردم بروسان بیدادگر

که این گنج را بسته دارید سر

دگر ره سوی جنگ پرواز کرد

به پیل افکنی جنگ را ساز کرد

چو اقبال شاهنشه پیلتن

چو پیلی فکندش بر آن انجمن

ز پیروزی شه در آوردگاه

سرم بر فلک شد ز نیروی شاه

چو دیدم که دام تو دد می‌کشد

کمندت بلا را به خود می‌کشد

به نوعی ز پیچش نگشتم رها

که ناکشته دیدم هنوز اژدها

به نوعی دلم گشت پیروزمند

کزان گونه دیوی درامد به بند

همه روس را دل پر از درد شد

گل سرخشان خیری زرد شد

چو غول شب آیین بد ساز کرد

به ره بردن مردم آغاز کرد

رسن بسته چون غول بر دست و پای

مرا در یکی خانه کردند جای

به من بر شده لشگری دیدبان

همه خارج آهنگ و ناخوش زبان

چو از شب یکی نیمه کمتر گذشت

به گوش آمدم‌های و هوئی ز دشت

بر آمد یکی ابر ظلمات رنگ

بران سنگساران ببارید سنگ

رقیبان که شب پاس می‌داشتند

ز بیمش همه جای بگذاشتند

بجز سرندیدم که از کله کند

همی کند و بر دیگری می‌فکند

زبس کلهٔ سر که برکنده بود

یکی کوه از آن کله آکنده بود

درآمد چو مرغم ز جا برگرفت

همه بندم از دست و پا برگرفت

به پایین گه تخت شاهم تخت

ز پایان ماهی به ماهم رساند

به زندان بدم تا به اکنون چو گنج

به شادی کنون کرد خواهم سپنج

زن آن به که زیور کشد پای او

نه زان دان که زندان بود جای او

چنانم نماید دل کامیاب

که می‌بینم این کام دل را به خواب

پریچهره چون حال خود باز گفت

ز شادی رخ شاه چون گل شکفت

ببوسید برحلقهٔ نوش او

سخن گفت چون حلقه در گوش او

که‌ای تازه گلبرگ نادیده گرد

به مهر خدا پیکری در نورد

به مهر توأم بیشتر گشت عزم

که دیبای بزمی و زیبای رزم

به پرخاشگه جانستان دیدمت

قوی دست و چابک عنان دیدمت

به رامشگه نیز بینم شگرف

حریفی نداری درین هردو حرف

حریفت منم خیز و بنواز رود

دلم تازه گردان به بانگ سرود

پریچهره برداشت بنواخت چنگ

کمانی خدنگی و تیری خدنگ

نوائی زد از نغمه‌های نوی

نو آیین سرودی در او پهلوی

که شاها خدیوا جهان داورا

خردمند خوبا خرد یاورا

سرسبزت از سرزنش دور باد

دل روشنت چشمهٔ نور باد

جوان بخت بادی و پیروز رای

توانا و دانا و کشور گشای

کمربسته جانت به آسودگی

قبای تنت دور از آلودگی

به هر جا که روی آری از نیک و بد

پناهت خدا باد و پشتت خرد

چنان باد کاختر به کامت شود

همه ملک عالم به نامت شود

سرآغاز کرد آنگهی راز خویش

بزد سوز خویش اندران ساز خویش

که نوشین درختی برآمد به باغ

برافروخت مانند روشن چراغ

گلی بود در بوستان ناشکفت

همان نرگسی در چمن نیم خفت

می‌لعل در جام ناخورده بود

نسفته دری دست ناکرده بود

به امید آن کاید از صید شاه

سوی گل نشاط آرد از صیدگاه

گل سرخ چیند بهار سپید

گهی لاله بیند گهی مشک بید

مگر شه ندارد فراغت به باغ

که نارد نظر سوی روشن چراغ

وگر نی بهاری بدین خرمی

چرا رایگان اوفتد بر زمی

ز باد خزان هستم اندیشناک

که ریزد بهاری چنین را به خاک

شهنشه که آواز دلبر شنید

ز دل ناله بی‌دلان برکشید

خوش آوازی نالهٔ چنگ او

خبر دادش از روی گلرنگ او

که روئی چنین نغز گوئی چنین

حرامت مباد آرزوئی چنین

دل شه چو زان نکته آگاه گشت

ازان آرزو آرزو خواه گشت

دگر ره توقف پسندیده داشت

که تاراج بدخواه در دیده داشت

ز ساقی به می دادنی دل نهاد

که ره توشه از بهر منزل نهاد

یکی جام زرین پر از باده کرد

به یاد رخ آن پریزاده خورد

دگر ره یکی جام یاقوت نوش

بدان نوش لب داد و گفتا بنوش

ستد ماه و بوسید و بر لب نهاد

به بوسه ستد جام و با بوسه داد

شهنشه به یک دست ساغر کشان

به دست دگر زلف دلبر کشان

گهی بوسه دادی لب جام را

گهی لب گزیدی دلارام را

بر آن رسم کایین او دلکشست

می تلخ با نقل شیرین خوشست

چو نوشین می‌اندر دهن ریختند

به خوش‌خواب نوشین در آویختند

در آن آرزوگاه با دور باش

نکردند جز بوسه چیزی تراش

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۹ – رفتن اسکندر به ری و خراسان

بیا ساقی آن جام زرین بیار

که ماند از فریدون و جم یادگار

می‌ناب ده عاشق ناب را

به مستی توان کردن این خواب را

دلا چند از این بازی انگیختن

بهر دست رنگی برآمیختن

درخت هوا رسته شد بر درت

بپیچان سرش تا نپیچد سرت

می‌ناب ناخورده مستی مکن

اگر می‌خوری بت‌پرستی مکن

چو بی زعفران گشته‌ای خنده ناک

مخور زعفران تا نگردی هلاک

چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی

هراسان شو از روز بیچارگی

ازین آتشین خانه سخت جوش

کسی جان برد کو بود سخت کوش

ز سختی به سختی توان رخت برد

به گوگرد و نفط آتش کس نمرد

گزارندهٔ تختهٔ سالخورد

چنان درکشد نقش را لاجورد

که چون خسرو از تخت کیخسروی

سوی لشگر آمد به چابک روی

نشسته یکی روز بالای تخت

به اندیشهٔ کوچ می‌بست رخت

شتابنده پیکی درآمد چو باد

به آیین پیکان زمین بوسه داد

به شاه جهان راز پوشیده گفت

خبر دادش از آشکار و نهفت

که بر آستان بوسی بارگاه

ز تخت سطخرآمدم نزد شاه

نژاده ملک نایب شهریار

سخن را چنین می‌نماید عیار

که تا شاه برحل و عقدی که داشت

نیابت کن خویشتن را گماشت

چنان داشتم ملک را پیش و پس

که آزارشی نامد از کس به کس

به شرطی که در عهد شاه داشتم

پذیرفته‌ها را نگه داشتم

بحمدالله از هیچ بالا و پست

نیامد درین ملک موئی شکست

ولیکن چو گردنده آمد سپهر

بگردد جهان از سر کین و مهر

زمانه به نیک و بد آبستنست

ستاره گهی دوست گه دشمنست

نکشته درختی برآمد زاری

کند دعوی از تخم کاوس کی

گزاینده عفریتی آشوبناک

شتابنده چون اژدها بر هلاک

شبانان که آهو پرستی کنند

ز تیرش همه چوب دستی کنند

همان بیل زن مرد آلت شناس

کند بیلکش را به بیلی قیاس

برآورده گردن چو اهریمنی

فکنده به هر شهر در شیونی

سرو تاجی از دعوی انگیختست

به ناموس رنگی برآمیختست

پراکنده‌ای چند را گرد کرد

که از آب دریا برآرند گرد

ز پیروزی خود دلاور شدست

همانا که تنها به داور شود

سرو سیم آن بنده در سر شود

که با خواجهٔ خود به داور شود

خراسانیانش عنان می‌کشند

به پیگار شه در میان می‌کشند

ز حد نشابور تا خاک بلخ

کنندش به صفرای ما کام تلخ

به سر خیلی فتنه بربست موی

سوی تاجگاه تو آورد روی

چنین فتنه‌ای را که شد گرم کین

اگر خرده بینی بخردی مبین

ز خردان بسی فتنه آید بزرگ

که در پای پیکان بود کعب گرگ

گر این فتنه ماند چنین دیرباز

کند دست بر شغل شاهی دراز

شه ار ماه او درنیارد به میغ

سرتخت خواهد گرفتن به تیغ

چو باز از نشیمن گشاید دوال

شکسته شود کبک را پر و بال

مرا لشگری نیست چندان به زور

کزو چشم بد را توان کرد کور

سران سپه در ولایت کمند

به درگاه شاهنشه عالمند

همی هر چه روز آید آن دیو زاد

قوی دست گردد که دستش مباد

بجز صرصر باد پایان شاه

کس این گرد را برندارد ز راه

چو اندر سخن پیک چستی نمود

به نامه سخن را درستی نمود

به نیک و بد از رازهای نهفت

همان بود در نامه کارنده گفت

شه شیر دل خسرو پیلتن

در آن داوری گفت با خویشتن

مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر

به تخت من آنجا دگر کس دلیر

بدان داستان ماند این تاج و تخت

که از هندوئی هندوئی برد رخت

صواب آنچنان شد که آرم شتاب

که آزرم دشمن بود ناصواب

مگر موکب شاه بود آسمان

که ناسود بر جای خود یک زمان

جهان کاروان شاه سالار بود

در آن کاروان بار بسیار بود

ز هر گوشه‌ای بار می‌اوفتاد

همان کار در کار می‌اوفتاد

در آن کارها یاور او بود و بس

پناهنده را گشت فریاد رس

چو طالع جهانگردی آرد به پیش

نشاید زدن کنده بر پای خویش

برون رفت از آن کوچگه شهریار

سواحل سواحل به دریا کنار

سپاهش ز مه برده رایت برون

ستونی برآورده تا بیستون

به صید افکنی می‌نبشتند راه

که هم صید خوش بود و هم صیدگاه

ز بار گران خوشه خم گشته بود

تک و تاب نخجیر کم گشته بود

ز بس رود خیزان لب رودبار

نشانده ز رخسار گیتی غبار

ز برق آمده ابر نیسان به جوش

برآورده تندر به تندی خروش

رگ رستنی در زمین گشته سخت

به رقص آمده برگهای درخت

ز گلبام شبابهٔ زند باف

دریده صبا شعر گل تا به ناف

خرامنده بر رخش بیجاده نعل

گل لعل در زیر گلنار لعل

دو نوباوه هم تود و هم برگ تود

ز حلوا و ابریشم آورده سود

زمین چون زر و آب چون لاجورد

چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد

نوای چکاوک به از بانگ رود

برآورده با دشتبانان سرود

گره بر کمر برزده ساق جو

رسیده به دهقان درود درو

شکم کرده آهوی صحرا بزرگ

برو تیزتر گشته دندان گرگ

پی گور چون زهرهٔ گاو سست

گوزن از بیابان ره کوه جست

ز نوزادان آهوان سره

جهان در جهان یکسر آهو بره

جهاندار با صید و با رود و جام

همی کرد منزل به منزل خرام

چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو

به خلخال یک هفته شد بر گرو

ز پرگار آن حلقه بر کرد سر

که خوانندش امروز خلخال زر

به گیلان درآمد به کردار ابر

بدانسان که در بیشه آید هژبر

هر آتشگهی کامد آنجا بدست

چو یخ سرد کردش بر آتش پرست

چو بشکست بر هیربد پشت را

برانداخت آیین زردشت را

ز گیلان برون شد در آمد به ری

به افکندن دشمن افکند پی

بر آتش پرستان سیاست نمود

برآورد ازان دوده یکباره دود

چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ

به سوراخ در شد چو روباه لنگ

به آوارگی در خراسان گریخت

وزان قایم ری به قایم بریخت

چو دانست خسرو که دژخیم او

گریزان شد از فر دیهیم او

گراز گریزنده را پی گرفت

شبیخون زد و راه بر وی گرفت

چنان تیز رو شد که دریافتش

به زخمی سر از ملک برتافتش

چو بدخواه را در گل آکنده کرد

پراکندگان را پراکنده کرد

همانجا که بدخواه را کشته بود

به نزدیک صحرا یکی پشته بود

به شکرانهٔ دولت تندرست

بر آن پشته بنیادی افکند چست

به هرای گنجش چو بد رام کرد

به پهلو زبانش هری نام کرد

چو گنجینهٔ آن بنا برکشید

به شهر نشابور لشگر کشید

دو بهر جهان را در آن شهر یافت

هواخواه خود را یکی بهر یافت

دگر بهر از او طبل دارا زدند

دم دوستیش آشکارا زدند

ز دارا ملک رایتی داشتند

ملک زیر آن رایت انگاشتند

چنان رایتی را به ناموس شاه

برانگیختندی به ناموسگاه

سکندر بسی پای در کین فشرد

ز کس مهر دارا نشایست برد

همان دید چاره در آن داوری

که یاران خود را کند یاوری

ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای

کند رایتی دیگر آنجا به پای

از آن رایت آن بود مقصود شاه

که رایت ز رایت بود کینه خواه

چو دانست کان شهر دارا پرست

به جهد سکندر نیاید به دست

خصومت گهی ساخت تا نفخ صور

که از سازگاری شد آن شهر دور

خصومتگران گشته در خاک پست

هنوز آن خصومت در آن خاک هست

چو زد لشگر کبک را بر تذرو

ز ملک نشابور شد سوی مرو

بکشت آتش هیربد خانه را

وز آتش پراکند پروانه را

به بلخ آمد و آتش زرد هشت

به طوفان شمشیر چون آب کشت

بهاری دلفروز در بلخ بود

کزو تازه گل را دهن تلخ بود

پری پیکرانی درو چون نگار

صنم‌خانه‌هائی چو خرم بهار

درو بیش از اندازه دینار و گنج

نهاده بهر گوشه بی دسترنج

زده موبدش نعل زرین بر اسب

شده نام آن خانه آذر گشسب

چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت

مغان را ز جام مغان مست یافت

بهشت صنم‌خانه بی حور کرد

ز دوزخ پرستنده را دور کرد

بپرداخت آن گنج دیرینه را

وزو داد مرهم بسی سینه را

به گرد خراسان برآمد تمام

به هر شهری آورد لختی مقام

به مغز خراسان درافکند جوش

خراسانیان را بمالید گوش

بهر ناحیت کرد موکب روان

که یاریگرش بود بخت جوان

خراسان و کرمان و غزنین و غور

بپیمود هر یک به سم ستور

به هر شهر کامد به شادی فراز

در شهر کردند بر شاه باز

جهان گشتنش گرچه با رنج بود

همه راه او گنج بر گنج بود

به هر منزلی کو گرفتی قرار

گران سنگ بودی ز گنجینه بار

زمین را به گنجی بینباشتی

گذشتی و در خاک بگذاشتنی

زری کادمی را کند بیمناک

چه در صلب آتش چه در ناف خاک

خلایق که زر در زمین می‌نهند

بر او قفل و بند آهنین می‌نهند

چو باد آمد و خاکشان را ربود

بر او بر زدن قفل آهن چه سود

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – نامه دارا به اسکندر

به نامه بزرگ ایزد داد بخش

که ما را ز هر دانش او داد بخش

خداوند روزی ده دستگیر

پناهنده را از درش ناگزیر

فروزندهٔ کوکب تابناک

به مردم کن مردم از تیره خاک

توانا و دانا به هر بودنی

گنه بخش بسیار بخشودنی

از او هر زمان روح را مایه‌ای

خرد را دگرگونه پیرایه‌ای

یکی را چنان تنگی آرد به پیش

که نانی نبیند در انبان خویش

یکی را بدست افکند کوه گنج

نسنجیده‌هائی دهد کوه سنج

نه آن کس گنه کرد کان رنج یافت

نه سعیی نمود آنکه آن گنج یافت

کند هر چه خواهد بر او حکم نیست

که جان دادن و کشتن او را یکیست

نشاید سر از حکم او تافتن

جز او حاکمی کی توان یافتن

درود خدا باد بر بنده‌ای

که افکنده شد با هر افکنده‌ای

چه سودست کاین قوم حق ناشناس

کنند آفرین را به نفرین قیاس

به جائی که بدخواه خونی بود

تواضع نمودن زبونی بود

نکو داستانی زد آن شیر مست

که با زیردستان مشو زیردست

تو ای طفل ناپخته خام رای

مزن پنجه در شیر جنگ آزمای

به هم پنجه‌ای با منت یار کو

سپاهت کجا و سپهدار کو

چو کژدم توئی مارخوئی کنی

که با اژدها جنگجوئی کنی

اگر کردی این خوی ماران رها

وگر نی من و تیغ چون اژدها

چنانت دهم مالش از تیغ تیز

که یا مرگ خواهی ز من یا گریز

به رخشنده آذر باستا و زند

به خورشید روشن به چرخ بلند

یه یزدان که اهریمنش دشمنست

به زردشت کو خصم اهریمنست

که از روم و رومی نمانم نشان

شوم به سر هر دو آتش فشان

گرفتم همه آهن آری ز روم

در آتشگه ما چه آهن چه موم

ز رومی چه برخیزد و لشگرش

به پای ستوران برم کشورش

گر آری به خروارها درع و ترگ

کجا با شدت برگ یک بید برگ

مگر تیر ترکان یغمای من

نخوردی که تندی به غوغای من

سری کو که سر بخش دارا کنی

به ار پیش دارا مدارا کنی

کمان بشکنی پر بریزی ز تیر

زره در نوردی بپوشی حریر

وگرنه چنانت دهم گوش پیچ

که دانی که هیچی و کمتر ز هیچ

حذر کن ز خشم جگر جوش من

مباش ایمن از خواب خرگوش من

به خرگوش خفته مبین زینهار

که چندان که خسبد دود وقت کار

توانم که من با تو ای خام خوی

کنم پختگی گردم آزرم جوی

ولیک آن مثل راست باشد که شاه

به ار وقت خواری درافتد به چاه

بده جزیت از ما ببر کینه را

قلم در مکش رسم دیرینه را

نشاید همه ساله گرگینه دوخت

خر و رشته یکبار باید فروخت

مزن رخنه در خاندان کهن

تو در رخنه باشی دلیری مکن

بجائی میاور که جنبم ز جای

ندارد پر پشه با پیل پای

به ملک خدا داده خرسند باش

مکن ز اهنین چنگ شیران تراش

کلاغی تک کبک در گوش کرد

تک خویشتن را فراموش کرد

بساز انجمن کانجم آمد فراز

فرشته در آسمان کرد باز

ندانم که دیهیم کیخسروی

ز فرق که خواهد گرفتن بوی

زمانه که را کارسازی کند

ستاره به جان که بازی کند

ز خاکی که بر آسمان افکنی

سرو چشم خود در زیان افکنی

منم سر دگر سروران پای و دست

سر خویشتن را چه باید شکست

طپانچه بر اعضای خود میزنی

تبر خیره بر پای خود میزنی

غرور جوانی بران داردت

که گردن به شمشیر من خاردت

خلافم نه تنها تو را کرد پست

بسا گردنان را که گردن شکست

مرا زیبد از خسروان عجم

سرتخت کاووس واکلیل جم

به سختی کشی سخت چون آهنم

که از پشت شاهان روئین تنم

باران کجا ترسد آن گرگ پیر

که گرگینه پوشد به جای حریر

ز دارنده نتوان ستد بخت را

نشاید خرید افسر و تخت را

گر اسفندیار از جهان رخت برد

نسب نامه من به بهمن سپرد

وگر بهمن از پادشاهی گذشت

جهان پادشاهی به من بازگشت

به جز من که دارد گه کارزار

دل بهمن و زور اسفندیار

به من میرسد بازوی بهمنی

که اسفندیارم به روئین تنی

نژاده منم دیگران زیردست

نژاد کیان را که یارد شکست

در اندازهٔ من غلط بوده‌ای

به بازوی بهمن نپیموده‌ای

خداوند ملکم به پیوند خویش

مشو عاصی اندر خداوند خویش

پشیمان کنون شو که چون کار بود

ندارد پشیمانی آنگاه سود

جوانی مکن گرچه هستی دلیر

منه پای گستاخ در کام شیر

درشتی رها کن به نرمی گرای

ز جایم مبر تا بمانی به جای

به تندی به غارت برم کشورت

به خواهش دهم کشور دیگرت

من از ساکنی هستم آن کوه سنگ

که در جنبش آهسته دارم درنگ

مجنبان مرا تا نجنبد زمین

همین گفتمت باز گویم همین

چو خواننده نامهٔ شهریار

بپرداخت از نامهٔ چون نگار

سکندر بفرمود کارد شتاب

سزای نوشته نویسد جواب

دبیر قلمزن قلم برگرفت

همه نامه در گنج گوهر گرفت

جوابی نبشت آنچنان دلپسند

که بوسید دستش سپهر بلند

چو سر بسته شد نامه دلنواز

رساننده را داد تا برد باز

دبیر آمد و نامه را سر گشاد

ز هر نکته صد گنج را درگشاد

فرو خواند نامه ز سر تا به بن

برآموده چون در سخن در سخن

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۴ – جنگ ششم اسکندر با روسیان

چنین تا یکی روز کاین چرخ پیر

برآورد گوهر ز دریای قیر

دگر باره میدان شد آراسته

ز بیغولها نعره برخاسته

ز لشگرگه روس بانگ جرس

به عیوق بر می‌شد از پیش و پس

کشیدند صف قلب داران روس

وزان قلب آراسته چون عروس

کهن پوستینی درآمد به چنگ

چو از ژرف دریا برآید نهنگ

پیاده به کردار یکپاره کوه

ز پانصد سوارش فزونتر شکوه

درشتی که چون پنجه را گرم کرد

به افشردن الماس را نرم کرد

چو عفریتی از بهر خون آمده

ز دهلیز دوزخ برون آمده

یکی سلسله بسته بر پای او

دراز و قوی هم به بالای او

چو شیران وحشی در آن سلسله

جهان کرده پر شور و پر مشغله

ز هر سو که جستی یک آماجگاه

زمین گشتی از زورمندیش چاه

سلاحش نه جز آهنی سر به خم

کز او کوه را در کشیدی به هم

ز هر سو بدان آهن مرد کش

به مردم کشی دست می‌کرد خوش

ز سختی که بد خلقت خام او

سفن بسته کیمخت اندام او

چو آوردی آهنگ بر کارزار

نکردی براو تیغ پولاد کار

درآمد چنان اژدها باره‌ای

فرشته کشی آدمی خواره‌ای

کسی را که دیدی گرفتی چو مور

به کندی سرش را به یک دست زور

گرایش نکردی به کار دگر

گهی پای کندی ز تن گاه سر

ز لشگرگه شه به نیروی دست

بسی خلق را پای و پهلو شکست

جریده سواری توانا و چست

به کار مصاف اندر آمد درست

درآمد که گردن فرازی کند

بدان آتش تیز بازی کند

چو دیدش ز دور آن نهنگ دمان

گرفتن همان بود و کشتن همان

دگر نامداری درآمد دلیر

هم آوردش آن شیر جنگی به زیر

بدینگونه از زخمهای درشت

تنی پنجه از نامداران بکشت

ز بس دل که آن شیر درنده خست

دل شیر مردان لشگر شکست

شگفتی فرو ماند صاحب خرد

که نه آدمی بود و نه دام و دد

شب تیره چون بانگ برزد به روز

سرافکنده شد مهر گیتی فروز

شه از حیرت کار آن اهرمن

سخن راند پوشیده با انجمن

که این آدمی کش چه پتیاره بود

که از جنگ او خلق بیچاره بود

سلاحی نه در قبضهٔ دست او

همه با سلاحان شده پست او

بر آنم که او آدمی زاد نیست

وگر هست ازین بوم آباد نیست

ز ویرانه جائیست وحشی نهاد

به صورت چو مردم نه مردم نژاد

شناسنده‌ای کان زمین را شناخت

به تمکین پاسخ علم بر فراخت

که چون داد فرمان شه دادگر

نمایم بدو حال آن جانور

یکی کوه نزدیک تاریکیست

که راهش چو موئی ز باریکیست

درو آدمی پیکرانی چنین

به ترکیب خاکی به زور آهنین

نداند کسی اصل ایشان درست

که چون بودشان زاد و بوم از نخست

همه سرخ رویند و پیروزه چشم

ز شیران نترسند هنگام خشم

چنان زورمندند و افشرده گام

که یک تن بود لشگری را تمام

اگر ماده گر نر بود در ستیز

برانگیزد از عالمی رستخیز

بهر داوری کاوفتد راستند

جز این مذهبی را نیاراستند

ندید است کس مرده ز ایشان یکی

مگر زنده و آن زنده نیز اندکی

بود هر یکی را قدر مایهٔ میش

کزان میش برسازد اسباب خویش

به نیروی پشم است بازارشان

متاعی جز این نیست در بارشان

ندارند گنجینه‌ای هیچکس

سمور سیه را شناسند و بس

سموری که باشد به خلقت سیاه

نخیزد ز جایی جز آن جایگاه

ز پیشانی هریک از مردو زن

سرونیست بر رسته چون کرگدن

اگر با سرونشان نباشد سرشت

چه ایشان به صورت چه روسان زشت

کسی را که آید تمنای خواب

شود بر درختی چو پران عقاب

سرون در فشارد به شاخ بلند

چو دیوی بخسبد دران دیو بند

چو بینی به شاخی برانگیخته

یکی اژدها بینی آویخته

بخسبد شبانروزی از بیخودی

که خواب است بنیاد نابخردی

چو روسی شبانان بر او بگذرند

دران دیو آویخته بنگرند

به آهستگی سوی آن اهرمن

بیایند و پنهان کنند انجمن

رسنها ببارند وبندش کنند

زنجیر آهن کمندش کنند

برو چون مسلسل شود بند سخت

کشندش به پنجاه مرد از درخت

چو آن بندی آگاه گردد ز کار

خروشد خروشیدنی رعدوار

گر آن بند را بر تواند شکست

کشد هر یکی را به یک مشت دست

وگر سخت باشد در آن بستگی

به روی آورندش به آهستگی

برو بند و زنجیر محکم کنند

وز او آب و نانی فراهم کنند

برندش به هر کوی و هر خانه‌ای

گشاید از آن دامشان دانه‌ای

وگر جنگی افتد به ناچارشان

بدان زنده پیلست پیگارشان

کشندش به زنجیر چون اژدها

نیارند کردن ز بندش رها

چو گردد چنان آتشی جنگجوی

نماند ز جای در کسی رنگ و بوی

جهاندار در کار آن پای لغز

ازان داستان ماند شوریده مغز

به صاحب خبر گفت کاندیشه نیست

همه چوبهٔ تیری ز یک بیشه نیست

گر اقبال من کارسازی کند

سرش بر سر نیزه بازی کند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۸ – رفتن اسکندر به غار کیخسرو

بیا ساقی آن جام کیخسروی

که نورش دهد دیدگان را نوی

لبالب کن از باده خوشگوار

بنه پیش کیخسرو روزگار

شها شهریارا جهان داورا

فلک پایگه مشتری پیکرا

کجا بزم کیخسرو و رخت او

سکندر که شد بر سر تخت او

چو آن کوکب از برج خود شد روان

توئی کوکبه دار آن خسروان

جهانداریت هست و فرماندهی

بدان جان اگر در جهان دل نهی

جهان گرچه در سکهٔ نام تست

زمین گر چه فرخ به آرام تست

منه دل برین دل‌فریبان به مهر

که با مهربانان نسازد سپهر

جهان بین که با مهربانان خویش

ز نامهربانی چه آورد پیش

به تختی که نیرنگ سازی نمود

بدان تخت گیران چه بازی نمود

به جامی که یک مست را شاد کرد

بر آن بام داران چه بیداد کرد

چو کیخسرو هفت کشور توئی

ولایت ستان سکندر توئی

در آیینه و جام آن هر دو شاه

چنان به که به بینی از هر دو راه

به هر شغل کامروز رای آوری

رهاورد فردا بجای آوری

توئی تاج بخشی کز آن تاجدار

سریر پدر را شدی یادگار

تو شادی کن ار شاد خواران شدند

تو با تاجی ار تاجداران شدند

درین باغ رنگین چو پر تذرو

نه گل در چمن ماند خواهد نه سرو

اگر شد سهی سرو شاه اخستان

تو سرسبز بادی دراین گلستان

گر او داشت از نعمتم بهره‌مند

رساند از زمینم به چرخ بلند

تو زان بهتر و برترم داشتی

در باغ را بسته نگذاشتی

فلک تا بود نقش بند زمی

مبنداد بر تو در خرمی

مرا از کریمان صاحب زمان

توئی مانده باقی که باقی بمان

چه میگفتم و در چه پرداختم

کجا بودم اشهب کجا تاختم

چو اسکندر آن تخت و آن جام دید

سریری نه در خورد آرام دید

سریری که جز آسمانی بود

به زندان کن زندگانی بود

بلیناس فرزانه را پیش خواند

به نزدیک جام جهان بین نشاند

نظر خواست از وی در آیین جام

که تا راز او باز جوید تمام

چو دانا نظر کرد در جام ژرف

رقمهای او خواند حرفا به حرف

بدان جام از آنجا که پیوند بود

مسلسل کشیده خطی چند بود

تماشای آن خط بسی ساختند

حسابی نهان بود بشناختند

به شاه و به فرزانهٔ اوستاد

عددهای خط را گرفتند یاد

سرانجام چون شاه ازان مرز و بوم

گراینده شد سوی اقلیم روم

سطرلاب دوری که فرزانه ساخت

برآیین آن جام شاهانه ساخت

چو شاه جهان ره بدان جام یافت

در آن تختگه لختی آرام یافت

به فرزانه گفتا که بر تخت شاه

نخواهم که سازد کس آرامگاه

طلسمی بر آن تخت فرزانه بست

که هر کو بر آن تخت سازد نشست

اگر بیش گیرد زمانی درنگ

براندازدش تخت یاقوت رنگ

شنیدم که آن جنبش دیرپای

هنوز اندران تخت مانده بجای

چو شه رسم کیخسروی تازه کرد

چو کیخسرو آهنگ دروازه کرد

برون آمد از دیدن تخت و جام

سوی غار کیخسرو آورد گام

نگهبان دز رنج بسیار برد

که تا شاه را سوی آن غار برد

چو شه شد به نزدیک آن غار تنگ

درآمد پی باد پایان به سنگ

کزان ره روش بود برداشته

به خار و به خارا برانباشته

نمایندهٔ غار با شاه گفت

که کیخسرو اینک در این غار خفت

رهی دارد از صاعقه سوخته

ز پیچش کمر در کمر دوخته

به غارت مبر گنج غاری چنین

براندیش لختی ز کاری چنین

به چنگ و به دندان رهش رفته گیر

چو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر

سبب جستن پردگیهای راز

کند کار جویندگان را دراز

ازین غار باید عنان تافتن

به غار اژدها را توان یافتن

سکندر ز گفتار او روی تافت

پیاده سوی غار خسرو شتافت

دوان رهبر از پیش و فرزانه پس

غلامی دو با او دگر هیچکس

به تدریج از آن رهگذرهای سخت

به دهلیز غار اندر آورد رخت

چو گنجینهٔ غارش آمد به دست

هراسنده شد مرد یزدان پرست

شکافی کهن دید در ناف سنگ

رهی سوی آن رخنه تاریک و تنگ

به سختی در آن غار شد شهریار

نشانی مگر یابد از یار غار

چو لختی شد آن آتش آمد پدید

که شد سوخته هر که آنجا رسید

به فرزانه گفت این شرار از کجاست

در این غار تنگ این بخار از کجاست

نگه کرد فرزانه در غار تنگ

که آتش چه می‌تابد از خاره سنگ

فروزنده چاهی درو دید ژرف

که می‌تافت زان چاه نوری شگرف

از آن روشنائی کس آگه نبود

که جوینده را سوی آن ره نبود

بدان روشنی ره بسی باز جست

بر او راه روشن نمی‌شد درست

رسن در میان بست مرد دلیر

فرو شد در آن چاه رخشنده زیر

نشان جست ازان آتش تابناک

که چون می‌دمد روشنی زان مغاک

پراکنده نی آتشی گرد بود

چو دید اندر او کان گوگرد بود

خبر داد تا برکشندش ز چاه

برآمد دعا گفت بر جان شاه

که باید به زودی نمودن شتاب

ازین چاه کاتش برآید نه آب

درو کان گوگرد افروختست

به گوگرد از آن کیمیا را نهفت

خبر داشت آنکو درین غار خفت

برون رفت و عطری بر آتش فشاند

درودی شهنشه بر آن غار خواند

برون رفت و عطری بر آتش فشاند

چو بیرون غار آمد و راه جست

نشد هیچ هنجار بر وی درست

شنیدم که ابری ز دریای ژرف

برآمد به اوج و فرو ریخت برف

از آن برف سر در جهان داشته

دره تا گریوه شد انباشته

سکندر در آن برف سرگشته ماند

چو برف از مژه قطره‌ها می‌فشاند

مقیمان آن دز خبر یافتند

سوی رخنهٔ غار بشتافتند

به چوب و لگد راه را کوفتند

به نیرنگها برف را روفتند

به چاره‌گری شاه از آن کنج غار

برون آمد و رفت بر کوهسار

چو این سبز طاوس جلوه نمای

سپید استخوانی ربود از همای

همایون کن تاج و گاه سریر

فرود آمد از تاجگاه سریر

سوی نوبتگاه خود بازگشت

بلند اخترش باز دمساز گشت

برآسوده از آن تفتن و تافتن

هراس دز و رنج ره یافتن

تنی کانهمه مالش و تاب یافت

به مالشگر آسایش و خواب یافت

فرو خفت کاسایش آمد پدید

شد آسوده تا صبح صادق دمید

چو صبح دوم سر بر افلاک زد

شفق شیشهٔ باده بر خاک زد

بیاراست این برکهٔ لاجورد

سفال زمین را به ریحان زرد

بفرمود شب بزمی آراستن

می و مجلس و نقل در خواستن

سریری ملک را سوی بزم خواند

به نیکوترین جایگاهی نشاند

می لعل بگرفت با او به دست

چنین تا شدند از می آنروز مست

به بخشش درآمد کف مرزبان

در گنج بگشاد بر میزبان

غنی کردش از دادن طوق و تاج

همش تاج زر داد و هم تخت عاج

مکلل به گوهر قبائی پرند

چو پروین به گوهر کشی ارجمند

ز پیروزه جامی ترنجی نمای

که یک نیمه نارنج را بود جای

یکی نصفی لعل مدهون به زر

به از نار دانه چو یک نارتر

ز لعل و زمرد یکی تخته نرد

بساطی ز یاقوت و زر سرخ و زرد

ز بلور تابنده خوانی فراخ

چو نسرین‌تر بر سرسبز شاخ

تکاور ده اسب مرصع فسار

همه زیر هرای گوهر نگار

صد اشتر قوی پشت و مالیده ران

عرق کرده در زیر بار گران

ز سر بسته‌هائی که در بار بود

جواهر به من زر به خروار بود

قباهای خاص از پی هر کسی

قبا با دلیهای زرکش بسی

ز بس تحفه و خلعت خواسته

سریر سریری شد آراسته

بدان دستگه دست شه بوسه داد

به نوبتگه خویشتن رفت شاد

شهنشه بزد کوس و لشگر براند

سر رایت خود به گردون رساند

از آن کوهپایه درآمد به دشت

سوی ژرف دریا زمین در نوشت

در آن دشت یک هفته نججیر کرد

پس هفته‌ای کوچ تدبیر کرد

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – رای زدن دارا با بزرگان ایران

بیا ساقی آن آتش توبه سوز

به آتشگه مغز من برفروز

به مجلس فروزی دلم خوش بود

که چون شمع بر فرقم آتش بود

خردمند را خوبی از داد اوست

پناه خدا ایمن آباد اوست

کسی کو بدین ملک خرسند نیست

به نزدیک دانا خردمند نیست

خرد نیک همسایه شد آن بدست

که همسایهٔ کوی نابخردست

چو در کوی نابخردان دم زنی

به ار داستان خرد کم زنی

دراین ده کسی خانه آباد کرد

که گردن ز دهقانی آزاد کرد

تو نیز ار نهی بار گردن ز دوش

ز گردن زنان برنیاری خروش

چو دریا به سرمایهٔ خویش باش

هم از بود خود سود خود برتراش

به مهمانی خویش تا روز مرگ

درختی شو از خویشتن ساز برگ

چو پیله ز برگ کسان خورد گاز

همه تن شد انگشت و قی کرد باز

گزارنده‌تر پیری از موبدان

گزارش چنین کرد با بخردان

که چون شاه روم آمد آراسته

همش تیغ در دست و هم خواسته

خبر گرم شد در همه مرز و بوم

که آمد برون اژدهائی ز روم

به پرخاش دارا سر افراخته

همه آلت داوری ساخته

جهان را بدین مژده نوروز بود

که بیداد دارا جهانسوز بود

ازو بوم و کشور به یکبارگی

ستوه آمدند از ستمکارگی

ز دارا پرستی منش خاسته

به مهر سکندر بیاراسته

چو دارای دریا دل آگاه گشت

که موج سکندر ز دریا گذشت

ز پیران روشن‌دل رای زن

برآراست پنهان یکی انجمن

ز هر کاردانی برای درست

در آن داوری چاره‌ای باز جست

که بدخواه را چون درآرد شکست

بد چرخ را چون کند باز بست

چه افسون درآموزد از رهنمون

که آید ز کار سکندر برون

چو در جنگ پیروزیش دیده بود

ز پیروز جنگیش ترسیده بود

نکردش در آن کار کس چاره‌ای

نخوردش غمی هیچ غمخواره‌ای

چو دانسته بودند کو سرکشست

به سوزندگی گرم چون آتشست

سخنهای کس درنیارد به گوش

در آن کار بودند یکسر خموش

به تخمه در از زنگه شاوران

سری بود نامی ز نام آوران

فریبرز نامی که از فر و برز

تن جوشنش بود و بازوی گرز

به بیعت در آن انجمن گاه بود

ز احوال پیشینه آگاه بود

ثنا گفت بر گاه و بر بزم شاه

که آباد باد از تو این بزمگاه

مبادا تهی عالم از نام تو

همان جنبش دور از آرام تو

گذشته نیای من از عهد پیش

چنین گفت با من در اندرز خویش

که چون کرد کیخسرو آهنگ غار

خبر داد از آن جام گوهر نگار

که در طالع زود ماتانه دیر

فرود آید اختر ز بالا به زیر

برون آید از روم گردنکشی

زند در هر آتشکده آتشی

همه ملک ایران بدست آورد

به تخت کیان برنشست آورد

جهان گیرد و هم نماند به جای

سرانجام روزی درآید ز پای

مبادا که این مرد رومی نژاد

در آن قالب افتد که هرگز مباد

به ار شاه بر یخ زند نام او

نیارد در این کشور آرام او

نباید کزو دولت آید به رنج

که مفلس به جان کوشد از بهر گنج

فریبی فرستد که طاعت کند

به یک روم تنها قناعت کند

فریب خوش از خشم ناخوش بهست

برافشاندن آب از آتش بهست

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

نگهدار وزن ترازوی خویش

برآتش میاور که کین آورد

سکاهن بر آهن کمین آورد

اگر سهم شیری بیفتد ز شیر

حرون استری مغزش آرد به ریز

به ناموس شاید جهان داشتن

و زان جاست رایت برافراشتن

برون آرش از دعوی همسری

کزین پایه دارا کند سروری

هر آن جو که با زر بود هم عیار

به نرخ زر آرندش اندر شمار

بسا شیر درندهٔ سهمناک

که از نوک خاری درآید به خاک

چو با کژدمی گرم کینی کنی

مبین خردش ار خرده بینی کنی

بیندیش از آن پشهٔ نیش دار

که نمرود را گفت سر پیش دار

جهان آن کسی راست کاندر نبرد

پی مرد بگذاشت بر هیچ مرد

گرسنه چو با سیر خاید کباب

به فربه‌ترین زخمی آرد شتاب

نه بیگانه گر هست فرزند وزن

چو هم جامه گردد شود جامه کن

چو شد جامه بر قد فرزند راست

نباید دگر مهر فرزند خواست

چو بالا برآرد گیاه بلند

سهی سرو را باشد از وی گزند

ز پند برزگان نباید گذشت

سخن را ورق در نباید نوشت

که چون آزموده شود روزگار

به یاد آیدت پند آموزگار

سگالش گری کو نصیحت شنید

در چاره را در کف آرد کلید

شه ار پند آن پیر پالوده مغز

هراسان شد از کار آن پای لغز

ولیکن نکشت آتش گرم را

به سر کوچکی داشت آزرم را

شد از گفتهٔ رایزن خشمناک

بپیچید چون مار بر روی خاک

گره برزد ابروی پیوسته را

گشاد از گره چشم در بسته را

درو دید چون اژدها در گوزن

به چشمی که دور افتد از سنگ وزن

که در من چه نرم آهنی دیده‌ای

که پولاد او را پسندیده‌ای

نمائی به من مردی اهل روم

ره کوه آتش برآری به موم

عقابان به بازی و کبکان به چنگ

سر بازبازان درآرد به ننگ

چه بندم کمر در مصاف کسی

که دارم کمر بسته چون او بسی

دلیری کند با من آن نادلیر

چو گور گرازنده با شرزه شیر

سرش لیکن آنگه در آید ز خواب

که شیر از تنش خورده باشد کباب

بود خایهٔ مرغ سخت و گران

نه با پتک و خایسک آهنگران

که دانست کین کودک خردسال

شود با بزرگان چنین بدسگال

به اول قدح دردی آرد به پیش

گذارد شکوه من و شرم خویش

بخود ننگ را رهنمونی کنم

که پیش زبونان زبونی کنم

اگر خود شود غرقه در زهر مار

نخواهد نهنگ از وزغ زینهار

ز رومی کجا خیزد آن دست زور

که کشتی برون راند از آب شور

بشوراند اورنگ خورشید را

تمنا کند جای جمشید را

به تاراج ایران برآرد علم

برد تخت کیخسرو و جام جم

شکوه کیان بیش باید نهاد

قدم در خور خویش باید نهاد

سگ کیست روباه نا زورمند

که شیر ژیان را رساند گزند

ز شیران بود روبهان را نوا

نخندد زمین تا نگرید هوا

تهی دست کو مایه داری کند

چو لنگی است کو راهواری کند

تو خود نیک دانی که با این شکوه

ز یک طفل رومی نیایم ستوه

به دست غلامان مستش دهم

به چوب شبانان شکستش دهم

هزبری که از سگ زبونی کند

خر پیر با او حرونی کند

عقابی که از پشه گیرد گریز

گر افتادنش هست گو بر مخیز

پلنگی که ترسد ز روباه پیر

بشوراد مغزش به سرسام تیر

ببینی که فردا من پیل زور

سرش چون سپارم به سم ستور

که باشد زبونی خراجی سری

که همسر بود نابلند افسری

نشیننده بر بزمگاه کیان

منم تاج بر سر کمر بر میان

که را یارگی کز سر گفتگوی

ز من جای آبا کند جستجوی

کلاه کیان هم کیان را سزد

درین خز تن رومیان کی خزد

من از تخمهٔ بهمن و پشت کی

چرا ترسم از رومی سست پی

ز روئین دز و درع اسفندیار

بر اورنگ زرین منم یادگار

اگر باز گردد به پیشینه راه

بر او روز روشن نگردد سیاه

وگر کشتی آرد به دریای من

سری بیند افکنده در پای من

چو دریا به تلخی جوابش دهم

ز خاکش ستانم به آبش دهم

از آن ابر عاصی چنان ریزم آب

که نارد دگر دست بر آفتاب

ستیزنده چون روستائی بود

شکستش به از مومیائی بود

خر از زین زر به که پالان کشد

که تا رخت خر بنده آسان کشد

من آن صید را کرده‌ام سربلند

منش باز در گردن آرم کمند

تو ای مغز پوسیده سالخورد

ز گستاخی خسروان باز گرد

نه چابک شد این چابکی ساختن

کمندی به کوهی در انداختن

چراغی به صحرا برافروختن

فلک را جهانداری آموختن

مکش جز به اندازه خویش پای

که هر گوهری را پدیدست جای

قبا کو نه در خورد بالا بود

هم انگاره دزدیده کالا بود

تو را فترت پیری از جای برد

کهن گشتگیت از سر رای برد

چو پیر کهن گردد آزرده پشت

ز نیزه عصا به که گیرد به مشت

ز پیری دگرگون شود رای نغز

فراموش کاری درآید به مغز

ز پیران دو چیزست با زیب و ساز

یکی در ستودان یکی در نماز

جهان بر جوانان جنگ آزمای

رها کن فروکش تو پیرانه پای

تن ناتوان کی سواری کند

سلیح شکسته چه یاری کند

سپه به که برنا بود زان که پیر

میانجی کند چون رسد تیغ و تیر

به هنگام خود گفت باید سخن

که بی‌وقت بر ناورد ناربن

خروسی که بیگه نوا بر کشید

سرش را پگه باز باید برید

زبان بند کن تا سر آری بسر

زبان خشگ به تا گلوگاه‌تر

سر بی‌زبان کو به خون تر بود

بهست از زبانی که بی سر بود

زبان را نگهدار در کام خویش

نفس بر مزن جز به هنگام خویش

زبان به که او کام‌داری کند

چو کامش رسد کامگاری کند

زبان ترازو که شد راست نام

از آن شد که بیرون نیاید ز کام

چو از کام خود گامی آید برون

به هر سو که جنبد شود سرنگون

بسا گفتنیها که باشد نهفت

به دیگر زبان بایدش باز گفت

به گفتن کسی کو شود سخت کوش

نیوشنده را درنیاید به گوش

سخن به که با صاحب تاج و تخت

بگویند سخته نگویند سخت

چو زین‌گونه تندی بسی کرد شاه

پشیمان شد آن پیر و شد عذرخواه

خطرهاست در کار شاهان بسی

که با شاه خویشی ندارد کسی

چو از کینه‌ای بر فروزند چهر

به فرزند خود بر نیارند مهر

همانا که پیوند شاه آتشست

به آتش در از دور دیدن خوشست

نصیحت موافق بود شاه را

گر از کبر خالی کند راه را

نصیحت گری با خداوند زور

بود تخمی افکنده در خاک شور

چو آگاه گشت آن نصیحت گزار

که از پند او گرم شد شهریار

سخن را دگرگونه بنیاد کرد

به شیرین زبان شاه را یاد کرد

که دارای دور آشکارا توئی

مخالف چه دارد چو دارا توئی

که باشد سکندر که آرد سپاه

ز دارای دولت ستاند کلاه

ترا این کلاه آسمان دوختست

ستاره چراغ تو افروختست

کلوخی که با کوه سازد نبرد

به سنگی توان زو برآورد کرد

درخت کدو تانه بس روزگار

کند دعوی همسری با چنار

چو گردد ز دولابهٔ نال سیر

رسن بسته در گردن آید به زیر

کدوئی است او گردن افراخته

ز ساق گیائی رسن ساخته

رسن زود پوسد چو باشد گیاه

دگر باره دلوش درافتد به چاه

چو خورشید مشعل درآرد به باغ

به پروانگی پیش میرد چراغ

به هنگام سر پنجه روباه لنگ

چگونه نهد پای پیش پلنگ

گره ز ابروی خویش بر گوشه نه

که بر گوشه بهتر کمان را گره

به آهستگی کار عالم برار

که در کار گرمی نیاید به کار

چراغ ار به گرمی نیفروختی

نه خود را نه پروانه را سوختی

خمیر آمده و آتش اندر تنور

نباشد زنان تا دهن راه دور

شکیب آورد بندها را کلید

شکیبنده را کس پشیمان ندید

نه نیکوست شطرنج بد باختن

فرس در تک و پیل در تاختن

بسا رود کز زخم خوردن شکست

که تا زخمه رودی آمد بدست

تو شاهی قیاس تو افزون کنم

حساب تو با دیگران چون کنم

به تعظیم دارا جهان‌دیده مرد

بسی گونه زین داستان یاد کرد

جهاندار دارای جوشیده مغز

نشد نرم دل زان سخنهای نغز

در آن تندی و آتش افروختن

کز او خواست مغز سخن سوختن

طلب کرد کاید ز دیوان دبیر

به کار آورد مشک را با حریر

دبیر نویسنده آمد چو باد

نوشت آنچه دارا بدو کرد یاد

روان کرد کلک شبه رنگ را

ببرد آب مانی و ارژنگ را

یکی نامهٔ نغز پیکر نوشت

به نغزی به کردار باغ بهشت

سخنهائی از تیغ پولادتر

زبان از سخن سخت بنیادتر

چو شد نامه نغز پرداخته

بر او مهر شاهانه شد ساخته

رسانندهٔ نامهٔ خسروان

ز دارا به اسکندر آمد روان

بدو داد نامه چو سر باز کرد

دبیر آمد و خواندن آغاز کرد

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۵۳ – جنگ پنجم اسکندر باروسیان

دگر روز کین طاق پیروزه رنگ

برآورد یاقوت رخشان ز سنگ

الانی سواری چو غرنده شیر

برآمد سیاه اژدهائی به زیر

یکی گرز هفتاد مردی بدست

که البرز را مغز درهم شکست

مبارز طلب کرد و می‌کشت مرد

ز گردان گیتی برآورد گرد

ز رومی و ایرانی و خاوری

بسی را فکند اندران داوری

همان روسی افکن سوار دلیر

برون آمد از پره چون نره شیر

کمان را زهی برزد از چرم خام

بشست اندر آورد یک تیر تام

به نیروی دست کمان گیر او

بیفتاد الانی به یک تیر او

چو ماسورهٔ هندباری به رنگ

میان آکنیده به تیر خدنگ

دگر ره یکی روسی گربه چشم

چو شیران به ابرو درآورده خشم

سلاح آزمائی درآموخته

بسی درع را پاره بردوخته

درآمد به شمشیر بازی چو برق

ز سر تا قدم زیر پولاد غرق

پذیره شده شورش جنگ را

لحیفی برافکنده شبرنگ را

اگر چه دلی داشت چون خاره سنگ

نبود آزموده خطرهای جنگ

به تنهائی آن پیشه ورزیده بود

ز شمشیر دشمن نلرزیده بود

چو آن اژدها دم برانداختش

شکاری زبون دید بشناختش

سلاحی بر او دید بیش از نبرد

جل و جامه‌ای بهتر از اسب و مرد

به یک ضربتش جان ز تن درکشید

به جل برقعش برقع اندر کشید

دگر روسیی بست بر کین کمر

همان رفت با او که با آن دگر

دلیر دگر جنگ را ساز کرد

به تیری دگر جان ازو باز کرد

بهر تیر کز شست او شد روان

به پهلو درآمد یکی پهلوان

به ده چوبهٔ تیر آن سوار بهی

زده پهلوان کرد میدان تهی

دگر باره پنهان ز بینندگان

بیامد بجای نشینندگان

چنین چند روز آن نبرده سوار

به پوشیدگی حرب کرد آشکار

نبد هیچکس را دگر یارگی

که با او برون افکند بارگی

به جایی رسیدند کر بیم تیغ

پراکندگیشان درآمد چو میغ

شکیبی به ناموس می‌ساختند

خیالی به نیرنگ می‌باختند

...

شرف نامه نظامی نظر دهید...