شرف نامه نظامی

بخش ۶۳ – در ستایش اتابک نصرةالدین

بیا ساقی آن جام روشن چو ماه

به من ده به یاد زمین بوس شاه

که تا مهد بر پشت پروین کشم

به یاد شه آن جام زرین کشم

ولایت ستان شاه گینی پناه

فریدون کمر بلکه خاقان کلاه

ملک نصرةالدین که از داد او

خورد هر کسی باده بر یاد او

چو در دانش ودین سرافراز گشت

همه دانش و دین بدو بازگشت

سپهریست کاختر برو تافتست

محیطی که تاج از گهر یافتست

چو دریای ثالث نمط شویخاک

ز ثالث ثلاثه جهان شسته پاک

چو سیارهٔ مشتری سر بلند

نظرهای او یک به یک سودمند

به تربیع و تثلیث گوهرفشان

مربع نشین و مثلث نشان

ز سرسبزی او جهان شاد خوار

جهان را ز چندین ملک یادگار

ستاره که بر چرخ ساید سرش

زده سکه عبده بر درش

جهان را به نیروی شاهنشهی

ز فرهنگ پر کرده و ز غم تهی

به بزم آفتابیست افروخته

به رزم اژدهائی جهان سوخته

ز روشن روانی که دارد چو آب

به دو چشم روشن شد است آفتاب

چو شمشیرش آهنگ خون آرد

ز سنگ آب و آتش برون آرد

چو تیر از کمان کمین افکند

سر آسمان بر زمین افکند

فرنگ فلسطین و رهبان روم

پذیرای فرمان مهرش چو موم

چو دیدم که بر تخت فیروزمند

به سرسبزی بخت شد سربلند

نثاری نبودم سزاوار او

که ریزم بر اورنگ شهوار او

هم از آب حیوان اسکندری

زلالی چنین ساختم گوهری

چو از ساختن باز پرداختم

به درگاه او پیشکش ساختم

سپردم نگین چنین گوهری

ز اسکندری هم به اسکندری

بقا باد شه را به نیروی بخت

بدو یاد سرسبزی تاج و تخت

چنین بلبلی در گلستان او

مبارک نفس باد بر جان او

زهی تاجداری که تاج سپهر

سریر تو را سر برآرد به مهر

توئی در جهان شاه بیدار بخت

تو را دید دولت سزاوار تخت

ندارد ز گیتی کس این دستگاه

که نزلی فرستد سزاوار شاه

ازین گوزه گل گر آبی چکید

در آن ژرف دریا کی آید پدید

نم چشمه کز سنگ خارا رسد

چو اندک بود کی به دریا رسد

نظامی که خود را غلام تو کرد

سخن را گزارش به نام تو کرد

همان پیش تخت تو مهمان کشید

که آن مور پیش سلیمان کشید

مبین رنگ طاوس و پرواز او

که چون گربه زشت امد آواز او

بدان بلبل خرد بین کز نوا

فرود آورد مرغ را از هوا

من آن بلبلم کز ارم تاختم

به باغ تو آرامگه ساختم

نوائی سرایم در ایام تو

که ماند درو سالها نام تو

به نام تو زان کردم این نامه را

که زرین کند نقش تو خامه را

زر پیلوار از تو مقصود نیست

که پیل تو چون پیل محمود نیست

ببخشی تو بی‌آنکه خواهد کسی

خزینه فراوان و خلعت بسی

گر این نامه را من به زر گفتمی

به عمری کجا گوهری سفتمی

همانا که عشقم براین کار داشت

چو من کم زنان عشق بسیار داشت

مرا داد توفیق گفتن خدای

ترا باد تأیید و فرهنگ و رای

از آن بیشتر کاوری در ضمیر

ولایت ستان باش و آفاق گیر

زمان تا زمان از سپهر بلند

به فتح دگر باش فیروزمند

جهان پیش خورد جوانیت باد

فزون از همه زندگانیت باد

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۷ – رسیدن اسکندر به دشت قفچاق

بیا ساقی آن باده بر دست گیر

که از خوردنش نیست کس را گزیر

نه باده جگر گوشهٔ آفتاب

که هم آتش آمد به گوهر هم آب

دو پروانه بینم در این طرفگاه

یکی رو سپیدست و دیگر سیاه

نگردند پروانه شمع کس

که پروانه ما نخوانند بس

فروغ از چراغی ده این خانه را

که سازد کباب این دو پروانه را

گزارشکن فرش این سبز باغ

چنین برفروزد چراغ از چراغ

که چون یافت اسکندر فیلقوس

خبرهای ناخوش ز تاراج روس

نخفت آن شب از عزم کین ساختن

ز هر گونه با خود برانداختن

که جنبش در این کار چون آورم

کز این عهد خود را برون آورم

دگر روز کین بور بیجاده رنگ

ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ

سکندر بران خنگ ختلی نشست

که چون باد برخاست چون برق جست

ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند

وز آنجا سوی دشت خوارزم راند

سپاهی چو دریا پس پشت او

حساب بیابان در انگشت او

بیابان خوارزم را در نوشت

ز جیحون در آمد به بابل گذشت

بدان تا کند عالم از روس پاک

قرارش نمی‌بود در آب و خاک

در آن تاختن دیده بی خواب کرد

گذر بر بیابان سقلاب کرد

بیابان همه خیل قفچاق دید

در او لعبتان سمن ساق دید

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

فروزان‌تر از ماه و از آفتاب

همه تنگ چشمان مردم فریب

فرشته ز دیدارشان ناشکیب

نقابی نه بر صفحهٔ رویشان

نه باک از بردار نه از شویشان

سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب

چو دیدند روئی چنان بی نقاب

ز تاب جوانی به جوش آمدند

در آن داوری سخت کوش آمدند

کس از بیم شه ترکتازی نکرد

بدان لعبتان دست یازی نکرد

چو شه دید خوبان آن راه را

نه خوب آمد آن قاعدت شاه را

پری پیکران دید چون سیم ناب

سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب

ز محتاجی لشگر اندیشه کرد

که زن زن بود بی گمان مرد مرد

یکی روز همت بدان کار داد

بزرگان قفچاق را بار داد

پس از آنک شاهانه بنواختشان

به تشریف خود سر برافراختشان

به پیران قفچاق پوشیده گفت

که زن روی پوشیده به در نهفت

زنی کو نماند به بیگانه روی

ندارد شکوه خود و شرم شوی

اگر زن خود از سنگ و آهن بود

چو زن نام دارد نه هم زن بود

چو آن دشتبانان شوریده راه

شنیدند یک یک سخنهای شاه

سر از حکم آن داوری تافتند

که آیین خود را چنان یافتند

به تسلیم گفتند ما بنده‌ایم

به میثاق خسرو شتابنده‌ایم

ولی روی بستن ز میثاق نیست

که این خصلت آیین قفچاق نیست

گر آیین تو روی بربستن است

در آیین ما چشم در بستن است

چو در روی بیگانه نادیده به

جنایت نه بر روی بر دیده به

وگر شاه را ناید از ما درشت

چرا بایدش دید در روی و پشت

عروسان ما را بسست این حصار

که با حجلهٔ کس ندارند کار

به برقع مکن روی این خلق ریش

تو شو برقع انداز بر چشم خویش

کسی کو کند دیده را در نقاب

نه در ماه بیند نه در آفتاب

جهاندار اگر زانکه فرمان دهد

ز ما هر که خواهد بر او جان دهد

بلی شاه را جمله فرمان بریم

ولیکن ز آیین خود نگذریم

چو بشنید شاه آن زبان آوری

زبون شد زبانش در آن داوری

حقیقت شد او را که با آن گروه

نصیحت نمودن ندارد شکوه

به فرزانه آن قصه را گفت باز

وز او چاره‌ای خواست آن چاره ساز

که این خوبرویان زنجیر موی

دریغست کز کس نپوشند روی

وبالست از این چشم بیگانه را

چو از دیدن شمع پروانه را

چه سازیم تا نرم خوئی کنند

ز بیگانه پوشیده روئی کنند

چنین داد پاسخ فراست شناس

که فرمان شه را پذیرم سپاس

طلسمی برانگیزم از ناف دشت

که افسانه سازند ازان سرگذشت

هر آن زن که در روی او بنگرد

بجز روی پوشیده زو نگذرد

به شرطی که شاه آرد آنجا نشست

وزو هر چه در خواهم آرد به دست

شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست

به زور و به زر یک به یک کرد راست

جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری

درآمد به تدبیر صنعت گری

نو آیین عروسی در آن جلوه‌گاه

برآراست از خاره سنگی سیاه

برو چادری از رخام سفید

چو برگ سمن بر سر مشک بید

هرانزن که دیدی در آزرم اوی

شدی روی پوشیده از شرم اوی

درآورده از شرم چادر به روی

نهان کرده رخسار و پوشیده موی

از آن روز خفچاق رخساره بست

که صورتگر آن نقش برخاره بست

نگارنده را گفت شه کاین نگار

در این سنگ‌دل قوم چون کرد کار

که فرمان ما را ندارند گوش

در این سنگ بینند و یابند هوش

خبر داد دانای بیدار بخت

که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

ببر گرچه سیمند سنگین دلند

به سنگین دلان زین سبب مایلند

بدین سنگ چون بگذرد رختشان

از او نرم گردد دل سختشان

که روئی بدین سختی از خاره سنگ

چو خود را همی پوشد از نام و ننگ

روا باشد ار ما بپوشیم روی

ز بیداد بیگانه و شرم شوی

دگر نسبتی کاسمانیست آن

نگویم که رمزی نهانیست آن

به پامردی این طلسم بلند

بران رویها بسته شد روی بند

هنوز آن طلسم برانگیخته

در آن دشت ماندست ناریخته

یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر

چو باشد گیا بر لب آبگیر

ز پرهای تیر عقاب افکنش

عقابان فزونند پیرامنش

همه خیل قفچاق کانجا رسند

دو تا پیش آن نقش یکتا رسند

زره گر پیاده رسد گر سوار

پرستش کنندش پرستنده‌وار

سواری که راند فرس پیش او

نهد تیری از جعبه در کیش او

شبانی که آنجا رساند گله

کند پیش او گوسفندی یله

عقابان درآیند از اوج بلند

نمانند یک موی از آن گوسفند

ز بیم عقابان پولاد چنگ

نگردد کسی گرد آن خاره سنگ

صنم بین که آن نقش پرداز کرد

که گاهی گره بست و گه باز کرد

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۱ – فرستادن اسکندر روشنک را به روم

بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ

به من ده که پایم درآمد به سنگ

مگر چاره سازم در این سنگریز

چو بیجاده از سنگ یابم گریز

فلک ناقه را زان سبک رو کند

که هر روز و شب بازیی نو کند

کند هر زمان صلح و جنگی دگر

خیالی نماید به رنگی دگر

همه بودنیها که بود از نخست

نه اینست اگر بازجوئی درست

هم از پرورشهای پروردگار

دگرگونه شد صورت هر نگار

سرشغل ما گر درآید به خواب

مپندار کین خانه گردد خراب

بسا کس که از روی عالم گمست

همانا که عالم همان عالمست

چه سازیم چون سازگاران شدند

رفیقان گذشتند و یاران شدند

به هنگام خود توشهٔ ره بساز

که یاران ز یاران نمانند باز

سرانجام اگر چه بد بد رود

خر لنگ وا آخور خود رود

گزارش چنین کرد گویای دور

که اورنگ شاهان نشد جای جور

سکندر که او ملک عالم گرفت

پی جستن کام خود کم گرفت

صلاح جهان جست از آن داوری

جهان زین سبب دادش آن یاوری

جهان بایدت شغل آن شاه کن

همان کن که او کرد و کوتاه کن

چو بر ملک آفاق شد کامگار

همی گشت بر کام او روزگار

حبش تا خراسان و چین تا به غور

به فرمان او گشت بی دست زور

بهر کشوری قاصدان تاختند

همه سکه بر نام او ساختند

جهاندار اگر چه دل شیر داشت

جهان جمله در زیر شمشیر داشت

نبود اعتمادش بر آن مرز وبوم

که هست ایمن آباد رومی به روم

شبی کاسمان طالعی داد چست

کزان طالع آید ضمیری درست

فرستاد و دستور خود را بخواند

سخنهای پوشیده با او براند

که چون ملک ایرانم آمد به دست

نخواهم به یک جا شدن پای بست

به گردندگی چون فلک مایلم

جز آفاق گردی نخواهد دلم

ببینم که در گرد آفاق چیست

تواناتر از من در آفاق کیست

چنان بینم از رای روشن صواب

که چون من کنم گرد گیتی شتاب

زر و زیور خود فرستم به روم

که هست استواری دران مرز و بوم

نباید که ما را شود کار سست

سبو ناید از آب دایم درست

بداندیش گیرد سر تخت ما

به تاراج دشمن شود رخت ما

جهان را چنین درد سرها بسیست

و زینگونه در ره خطرها بسیست

تو نیز ار به یونان شوی باز جای

پسندیده باشد به فرهنگ و رای

همان ملک را داری از فتنه دور

که مه نایب مهر باشد به نور

همان روشنک را که بانوی ماست

بری تا شود کار آن ملک راست

برایی که دستور باشد خرد

نگهداری اندازهٔ نیک و بد

نیابت بجای آری از دین و داد

نیاری ز من جز به نیکی به یاد

ترا از بزرگان پسندیده‌ام

به چشم بزرگیت از آن دیده‌ام

وزیر از هنرمندی رای خویش

چنین گفت با کارفرمای خویش

که فرمانروا باد شاه جهان

به فرمان او رای کار آگهان

زمان تا زمان قدر او بیش باد

غرض با تمنای او خویش باد

حسابی که فرمود رای بلند

کس از پیش بینی نبیند گزند

به فرخنده شغلی که فرمود شاه

کمربندم و سرنپیچم ز راه

ولی شاه باید که در کار خویش

پژوهش نماید به مقدار خویش

چو پایان رفتن فراز آیدش

سوی بازگشتن نیاز آیدش

به فرماندهی سر ندارد گران

جهان را سپارد به فرمانبران

نشاید به یک تن جهان داشتن

همه عالم آن خود انگاشتن

جهان قسمت ملک دارد بسی

وز او هست هر قسمتی با کسی

چو قسم خدا را کنی رام خویش

بر آن قسمت افتاده دان نام خویش

طرفدار چون شد به فرمان تو

طرف بر طرف هست ملک آن تو

چو ملک تو شد خانه دشمنان

بدو باز مگذار یکسر عنان

در این بوم بیگانه کم کن نشست

مکن خویشتن را بدو پای بست

تو نتوانی این ملک را داشتن

نه بر وارثان نیز بگذاشتن

که بر ملک این خانه دعوی بسی است

همان حجت ملک با هر کسی است

در این مرز و بوم از پی سروری

ز رومی مده هیچکس را سری

زمین عجم گور گاه کیست

در و پای بیگانه وحشی پیست

در این سالها کایمنی از گزند

برار از جهان نام شاهی بلند

چو آیی سوی کشور خویش باز

مکن کار کوتاه بر خود دراز

ملکزادگان را برافروز چهر

که تا بر تو فیروز گردد سپهر

به هر کشوری پادشائی فرست

طلبکار جائی به جائی فرست

طرفها به شاهان گرفتار کن

به هر سو یکی را طرفدار کن

که ترسم دگر باره ایرانیان

ببندند بر خون دارا میان

درآرند لشگر به یونان و روم

خرابی درآید در آن مرز و بوم

چو هر یک جداگانه شاهی کنند

ز یکدیگران کینه خواهی کنند

ز مشغولی ملک خود هر کسی

ندارد سوی ما فراغت بسی

چو دشمن درآرد به تاراج دست

بدین چاره شاید بدو راه بست

دگر کین مینگیز در هیچ بوم

سر کینه خواهان مکش روی روم

به خونریزی شهریاران مکوش

که تا فتنه را خون نیاید به جوش

مپندار کز خون گردنکشان

چو خون سیاوش نماند نشان

مکش تیغ بر خون کس بی دریغ

ترا نیز خونست و با چرخ تیغ

چه خوش داستانی زد آن هوشمند

که بر ناگزاینده ناید گزند

کم آزار شو کز همه داغ و درد

کم آزار یابد کم آزار مرد

کم خود نخواهی کم کس مگیر

ممیران کسیرا و هرگز ممیر

چو دستور ازین گونه بنمود راه

سخن کارگر شد پذیرفت شاه

چو گردون سر طشت سیمین گشاد

غراب سیه خایه زرین نهاد

مگر موبد پیر در باستان

بدین طشت و خایه زد آن داستان

جهاندار فرمود کاید وزیر

برفتن نشست از بر بارگیر

کتب خانه پارسی هر چه بود

اشارت چنان شد که آرند زود

سخنهای سربسته از هر دری

ز هر حکمتی ساخته دفتری

به یونان فرستاد با ترجمان

نبشت از زبانی به دیگر زبان

چو دستور آمد به دستور شاه

که گیرد دو اسبه سوی روم راه

برد روشنک را برآراسته

همان دفتر و گوهر و خواسته

به فرمان شه جای بگذاشتند

به یونان زمین راه برداشتند

ز شاه جهان روشنک بار داشت

صدف در شکم در شهوار داشت

چو موکب درآمد به یونان زمین

گرانبار شد گوهر نازنین

چو نه ماهه شد کان گوهر گشاد

جهان بر گهر گوهری نو نهاد

نهادند نامش پس از مهد بوس

به فرمان اسکندر اسکندروس

ارسطو که دستور درگاه بود

به یونان زمین نایب شاه بود

ملک زاده را در خرام و خورش

همی داد چون جان خود پرورش

نگارین رخش را به ناز و به نوش

نوآیین دلش را به فرهنگ و هوش

برآورده گیر این چنین صد نگار

فرو برده خاکش سرانجام کار

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۶۲ – باز آمدن اسکندر به روم

بیا ساقی آن باده بردار زود

که بی باده شادی نشاید نمود

به یک جرعه زان باده یاریم ده

ز چنگ اجل رستگاریم ده

مژه تا به‌هم بر زنی روزگار

به صد نیک و بد باشد آموزگار

سری را کند بر زمین پای بند

سری را برآرد به چرخ بلند

درآرد ز منظر یکی را به چاه

برآرد ز ماهی یکی را به ماه

کند هر زمان چند بازی بسیچ

سرانجام بازیش هیچست هیچ

از این توسنی به که باشیم رام

که سیلی خورد مرکب بد لگام

چو تازی فرس بدلگامی کند

خر مصریان را گرامی کند

جهان در جهان خلق بسیار دید

رمید از همه با کسی نارمید

جهان آن کسی راست کاندر جهان

شود آگه از کار کارآگهان

گزارش چنین شد درین کارآگاه

که چون زد در آن غار شه بارگاه

بسی گنج در کار آن غار کرد

وزان غار شهری چو بلغار کرد

ز بلغار فرخ درآمد به روس

براراست آن مرز را چون عروس

وز آنجا درآمد به دریای روم

برون برد کشتی به آباد بوم

بزرگان روم آگهی یافتند

سوی رایت شاه بشتافتند

به شکرانه جان را کشیدند پیش

چو دیدند روی خداوند خویش

همه خاک روم از ره آورد شاه

برافروخت چون شب به رخشنده ماه

چو یاقوت شد روی هر جوهری

ز یاقوت ظلمات اسکندری

در آرایش آمد همه روی شهر

زمین یافت از گنج پوشیده بهر

بهشتی ز هر قصری انگیختند

زر و سیم را بر زمین ریختند

شکستند قفل در گنج را

جهان قفل بر زد در رنج را

به برج خود آمد فروزنده ماه

بسر بر چو خورشید چینی کلاه

شه از روم شد با زمین خویش بود

به روم آمد از آسمان بیش بود

چو آبی که ابرش به بالا برد

به باز آمدن در به دریا برد

نشست از بر تخت یونان به ناز

برآسود ازان رنج و راه دراز

ز دل دامن هفت کشور گذاشت

به هر کشوری نایبی برگماشت

ملوک طوایف به فرمان او

کمر بسته بر عهد و پیمان او

به تشریف او سرفراز آمدند

سوی کشور خویش باز آمدند

جداگانه هرکس به کبر و کشی

برآورده گردن به گردن کشی

کسی گردن خود کسی را نداد

به خود هر کسی گردنی برگشاد

به یاد سکندر گرفتند جام

جز او هیچکس را نبردند نام

چو شه باز بر تخت یونان رسید

بدو داد گنج سعادت کلید

ز دانش بسی مایها ساز کرد

در حکمت ایزدی باز کرد

چو فرمان رسیدش به پیغمبری

نپیچید گردن ز فرمانبری

دگر باره زاد سفر برگرفت

حساب جهان گشتن از سر گرفت

دو نوبت جهان را جهاندار گشت

یکی شهر و کشور یکی کوه و دشت

بدین نوبت آن بود کاباد بوم

همه یک به یک دید و آمد به روم

دگر نوبت آن شد که بی‌راه و راه

روان کرد رایت چو خورشید و ماه

چو زین بزمگه باز پرداختم

شکر ریز بزمی دگر ساختم

سخنهای بزمی درین نیم درج

بسی کردم از بکر اندیشه خرج

گر آن در که یک یک در او بسته‌ام

بهر مطلعی باز پیوسته‌ام

به یک جای در رشته آرند باز

پر از در شود رشتهٔ عقد ساز

جداگانه فهرست هر پیکری

ز قانون حکمت بود دفتری

همان ساقیان و گزارشگران

که بر هم نشاندم کران تا کران

نشیننده هر یک ز روی قیاس

چو بر گنج گوهر نگهبان پاس

که داند چنین نقشی انگیختن

بدین دلبری رنگی آمیختن

چنان بستم ابریشم ساز او

که از زهره خوشتر شد آواز او

به جائی که ناراستی یافتم

بر او زیور راستی بافتم

سخن کان نه بر راستی ره برد

بود خوار اگر پایه بر مه برد

کجا پیش پیرای پیر کهن

غلط رانده بود از درستی سخن

غلط گفته را تازه کردم طراز

بدین عذر وا گفتم آن گفته باز

چو شد نیمه‌ای ز این بنا مهره بست

مرا نیمهٔ عالم آمد به دست

دگر نیمه را گر بود روزگار

چنان گویم از طبع آموزگار

که خواننده را سر برآرد ز خواب

به رقص آورد ماهیان را در آب

زمانه گرم داد خواهد امان

چنین آمد اندیشه را در گمان

که در باغ این نقش رومی نورد

گل سرخ رویانم از خاک زرد

کنم گنجی از سفته طبع پر

چو فیروزه فیروز و دری چو در

ز هر باغی آرم گلی نغز بوی

ز هر گل گلابی درآرم به جوی

گر اقبال شه باشدم دستگیر

سخن زود گردد گزارش پذیر

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۶ – بازگشتن اسکندر از چین

بیا ساقی امشب به می‌کن شتاب

که با درد سر واجب آمد گلاب

میی کاب در روی کار آورد

نه آن می که در سر خمار آورد

جهان گرد را در جهان تاختن

خوش آید سفر در سفر ساختن

به هر کشوری دیدن آرایشی

به هر منزلی کردن آسایشی

ز پوشیدگیها خبر داشتن

ز نادیدها بهره برداشتن

ولیکن چو بینی سرانجام کار

به شهر خودست آدمی شهریار

فرو ماندن شهر خود با خسان

به از شهریاری به شهر کسان

سکندر بدان کامگاری که بود

همه میل بر شهر خود می‌نمود

اگر چه ولایت ز حد بیش داشت

هم اندیشهٔ خانهٔ خویش داشت

شبی رای آن زد که فردا ز جای

چو باد آورد پای بر باد پای

هوای وطن در دل آسان کند

نشاط هوای خراسان کند

زمین عجم زیر پای آورد

سوی ملک اصطخر رای آورد

جهان را برافروزد از رنگ خویش

بلندی درارد به اورنگ خویش

بران ملک نوش آفرین بگذرد

بد و نیک آن مملک بنگرد

نماید که ترتیبها نو کنند

بسیچ زمین بوس خسرو کنند

کند تازه نانبارهٔ هر کسی

در آن باده سازد نوازش بسی

به خواهندگان ارمغانی دهد

جهان را ز نو زندگانی دهد

در این پرده می‌رفتش اندیشه‌ای

ندارند شاهان جز این پیشه‌ای

دوالی که سالار ابخاز بود

به نیروی شه گردن افراز بود

دوال کمر بسته بر حکم شاه

بسی گرد آفاق پیمود راه

درآمد بر شاه نیکی سگال

بنالید مانند کوس از دوال

که فریاد شاها ز بیداد روس

که از مهد ابخاز بستد عروس

کس آمد کز آن ملک آراسته

خلالی نماند از همه خواسته

ستیزنده روسی ز آلان و ارگ

شبیخون درآورد همچون تگرگ

به دربند آن ناحیت راه یافت

به فراطها سوی دریا شتافت

خروجی نه بروجه اندازه کرد

در آن بقعه کین کهن تازه کرد

به تاراج برد آن بر و بوم را

که ره بسته باد آن پی شوم را

جز از کشتگانی که نتوان شمرد

خرابی بسی کرد و بسیار برد

در انبار آکنده خوردی نماند

همان در خزینه نوردی نماند

ز گنجینهٔ ما تهی کرد رخت

در از درج بربود و دیبا ز تخت

همان ملک بردع بر انداختند

یکی شهر پر گنج پرداختند

به تاراج بردند نوشابه را

شکستند بر سنگ قرابه را

ز چندان عروسان که دیدی به پای

نماندند یک نازنین را بجای

همه شهر و کشور بهم بر زدند

ده و دوده را آتش اندر زدند

اگر من در آن داوری بودمی

از این به به کشتن بر آسودمی

من اینجا به خدمت شده سربلند

زن و بچه آنجابه زندان و بند

اگر داد نستاند از خصم شاه

خدا باد یاری ده داد خواه

ببینی که روسی در این روز چند

به روم و به ارمن رساند گزند

چو زینگونه بر گنج ره یافتند

شتابند از آنسان که بشتافتند

ستانند کشور گشایند شهر

که خامان خلقند و دونان دهر

همه رهزنانند چون گرگ و شیر

به خوان نادلیرند و بر خون دلیر

ز روسی نجوید کسی مردمی

که جز گوهری نیستش زادمی

اگر بر خری بار گوهر بود

به گوهر چه بینی همان خر بود

چو ره یافتند آن حریفان به گنج

بسی بومها را رسانند رنج

به بیداد کردن بر آرند یال

ز بازارگانان ستانند مال

خلل چون دران مرز و بوم آورند

طمع در خراسان و روم آورند

بشورید شاهنشه از گفت او

ز بیداد بر خانه و جفت او

پریشان شد از بهر نوشابه نیز

که بر شاه بود آن ولایت عزیز

فرو برد سر طیره و خشم ساز

وزان طیرگی سر برآورد باز

به فریاد خوان گشت فرمان تراست

مرا در دلست آنچه در جان تراست

ازین گفته به باشد ار بگذری

تو گفتی و باقی ز من بنگری

ببینی که چون سر به راه آورم

چه سرها ز چنبر به چاه آورم

چه دلهای مردان برارم ز هوش

چه خونهای شیران در آرم به جوش

برآرم سگان را ز شور افکنی

که با شیر بازیست گور افکنی

نه بر طاس مانم نه روسی بجای

سر هر دو را بسپرم زیر پای

اگر روس مصر است نیلش کنم

سراسیمه در پای پیلش کنم

برافرازم از کوهش اورنگ را

در آتش نشانم همه سنگ را

نه در غار کوه اژدهائی هلم

نه از بهر دارو گیاهی هلم

گر این کین نخواهم ز شیران روس

سگم سگ نه اسکندر فیلقوس

وگر گرگ برطاس را نشکرم

ز بر طاسی روس رو به ترم

گر از گردش چرخ باشد زمان

بخواهیم کین خود از بدگمان

همه برده را باز جای آوریم

ستاننده را زیر پای آوریم

نمانیم نوشابه را زیر بند

چو وقت آید از نی برآریم قند

گر آن سیم در سنگ شد جایگیر

برون آوریمش چو موی از خمیر

به چاره گشاده شود کار سخت

به مدت شکوفد بهار از درخت

به سختی در از چاره دل وام گیر

که گردد زمان تا زمان چرخ پیر

در این ره چو برداشتم برگ و زاد

صبوری کنم تا برآید مراد

ز کوه گران تا به دریای ژرف

به آهستگی کار گردد شگرف

مرا سوی ملک عجم بود رای

که سازم در آن جای یک چند جای

چو زین داستانم رسید آگهی

به ار تخت من باشد از من تهی

به جنبش گراینده شد رخت من

سر زین من بس بود تخت من

نخسبم نیاسایم از هیچ راه

مگر کینه بستانم از کینه خواه

دوالی چو دید آن پذیرفتگی

برآسود از آن خشم و آشفتگی

به لب خاک را عنبر آلود کرد

زمین را به چهره زراندود کرد

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۳۰ – به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

بیا ساقی آن شب‌چراغ مغان

بیاور ز من برمیاور فغان

چراغی کزو چشمها روشنست

چراغ دلم را ازو روغنست

بگو ای سخن کیمیای تو چیست

عیار ترا کیمیا ساز کیست

که چندین نگار از تو برساختند

هنوز از تو حرفی نپرداختند

اگر خانه خیزی قرارت کجاست

ور از در درائی دیارت کجاست

ز ما سر براری و با ما نئی

نمائی به ما نقش و پیدا نی

عمل خانه دل به فرمان تست

زبان خود علمدار دیوان تست

ندانم چه مرغی بدین نیکوی

ز ما یادگاری که ماند توی

سخن بین چه عالیست بالای او

کسادی مبیناد کالای او

متاع گرانمایه کاسد مباد

وگر باد بر کام حاسد مباد

بیارای سخنگوی چابک سرای

بساط سخن را یکایک بجای

سخن ران ازان نامور خفتگان

فسونی فرو دم به آشفتگان

گزارندهٔ سرگذشت نخست

به اندیشهٔ نغز و رای درست

چنین داد مژده که چون شهریار

به ملک سپاهان برآراست کار

ز پیروزی چرخ پیروزه رنگ

نبودش بسی در صفاهان درنگ

به اصطخر شد تاج بر سر نهاد

به جای کیومرث و کیقباد

شد آراسته ملک ایران بدو

قوی گشت پشت دلیران بدو

بزرگان بدو تهنیت ساختند

بدان سر بزرگی سر افراختند

نثاری که باشد سزاوار تخت

فشاندند بر شاه پیروز بخت

ز سرچشمه نیل تا رود گنگ

ز شوراب چین تا به تلخ آب زنگ

رسولان رسیدند با ساو و باج

همایون کنان شاه را تخت و تاج

چو شه پای بر تخت زرین نهاد

ز گنج سخن حصن روئین گشاد

که باد آفریننده‌ای را سپاس

که کرد آفرین گوی را حق شناس

سر چون منی را ز بالین خاک

به انجم رسانید چون نور پاک

به ایرانم آورد از اقصای روم

به فرمان من سنگ را کرد موم

بجائی رسانید کار مرا

که محمل کشد چرخ بار مرا

پذیرفتم از داور آسمان

که ناسایم از داوری یک زمان

ستمدیده را داد بخشی کنم

شب تیرگان را درخشی کنم

خرد بر وفا رهنمای منست

صلاح جهان در وفای منست

ره راستی گیرم امروز پیش

که آگاهم از روز فردای خویش

بپرهیزم از روز عذر آوری

بپرهیزگاری کنم داوری

ز پیشانی پیل تا پای مور

نیاید ز من بر کسی دست زور

ندارم طمع بر زر و سیم کس

وگر چند یابم بر آن دسترس

ز خلق ار چه آزار بینم بسی

نخواهم که آزارد از من کسی

ده و دوده را برگرفتم خراج

نه ساو از ولایت ستانم نه باج

اگر گنجی آرم ز دنیا به دست

مهیا کنم قسمت هر که هست

دهم هر کسی را ز دولت کلید

کنم پایهٔ کار هر کس پدید

هنرمند را سر برآرم بلند

کشم پای دیوانه را زیر بند

بپیچم سر از رایگان خوارگان

مگر بیزبانان و بیچارگان

چو دارد تنومند کار آگهی

نخواهم که باشد ز کاری تهی

چو بینم کسی را که او رنج برد

که با خرج او دخل او هست خرد

در آن خرجش امیدواری دهم

ز گنحینه خویش یاری دهم

به دین و به دانش کنم کارها

دهم داد را روز بازارها

ندارم ز کس ترس در هیچ کار

مگر زان کسی کاو بود ترسگار

در آس افکنم هر کرا سود نیست

ببخشایم آن را که بخشودنیست

جهان از سخا دارم آراسته

سخن را مدد بخشم از خواسته

ستم را ز خود دور دارم بهش

ستمکش نوازم ستمگاره کش

بجای یکی بد یکی بد کنم

به پاداش نیکی یکی صد کنم

عقوبت کنم خلق را بر گناه

نوازش کنم چون شود عذرخواه

چو گردن کشد خصم گردن زنم

چو در دشمنی تن زند تن زنم

بنا کردن نیکی از من بود

بدی را بدایت ز دشمن بود

من آن خاک بیزم به غربال رای

که بستانم و باز ریزم بجای

چو دولاب کو شربت تر دهد

از ین سرستاند بدان سر دهد

بهرچ از سر تیغم آید فراز

سر تازیانه‌ام کند ترکتاز

سر تیغم آرد جهان را به چنگ

سرتازیانه دهد بید رنگ

از آن آمدم بر سر این سریر

که افتادگان را شوم دستگیر

یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب

به یک دست آتش به یک دست آب

به سنگی رسم سخت بگدازمش

به کشتی رسم تشنه بنوازمش

به خود نامدم سوی ایران ز روم

خدایم فرستاد از آن مرز و بوم

بدان تا حق از باطل آرم پدید

ز من بند هر قفل یابد کلید

سر حق شناسان برارم ز خاک

به باطل پرستان درارم هلاک

ز دنیا برم رنگ ناداشتی

دهم باد را با چراغ آشتی

فرشته کنم دیو هر خانه را

برآرایم از گنج ویرانه را

کجا عدل من سر برارد چو سرو

ز بیداد شاهین نترسید تذر و

شبانی کند گرگ بر گوسفند

همان شیر بر گور نارد گزند

بدان را ز نیکی کنم ناصبور

ز نیکان بدی را کنم نیز دور

کسی را من سر برافراختم

به پای کسش در نینداختم

وگر همسری را دریدم جگر

ندادم به درندگان دگر

نکشتم نهانی کسی را به زهر

مگر کاشکارا به شمشیر قهر

نه در کس جهانسوزی آموختم

نه بی حجتی خرمنی سوختم

نخواهم که آرم به کس بر شکست

وگر بشکنم مومیائیم هست

گر از من به چشمی رسد چشم درد

توانم درو توتیا نیز کرد

خدایم در این کار یاری دهاد

ز چشم بدان رستگاری دهاد

چو این داستان گفت شه یک به یک

نیوشنده را دست شد بر فلک

در آن انجمن بود بسیار کس

به شاه آزمائی گشاده نفس

از آن بوالفضولان بسیار گوی

وزان بوالحکیمان دیوانه خوی

پژوهنده‌ای بود حجت نمای

در آن انجمن گشت شاه آزمای

که شاها مرا یک درم درخورست

اگر بخشی از کشوری بهترست

جهاندار گفت از خداوند گاه

به اندازه قدر او گنج خواه

پژوهنده گفتا چو از یک درم

خجالت برد شه که چیزیست کم

به ار ملک عالم ببخشد به من

به انجم رساند سرم ز انجمن

دگر باره شه گفت کای بدسگال

به اندازه خود نکردی سؤال

دو حاجت نمودی نه بر جای خویش

یکی کم ز من دیگری از تو بیش

به اندازه باشد سخن گسترید

گزافه سخن را نباید شنید

سخن کان به ابرو درآرد گره

اگر آفرینست ناگفته به

دگر پرسشی کرد مرد دلیر

که بالا چرائی تو و خلق زیر

چو گوئی که یک رویه هستیم بار

چرا زیر و بالا درآری به کار

ملک گفت سرور منم زین گروه

چو سر زیر باشد نباشد شکوه

سر رستنی زیر زیبا بود

سر آدمی به که بالا بود

به ار شاه را جای باشد بلند

که تا دیده‌ها زو شود بهره‌مند

دگر زیرکی گفت کای شهریار

خردمند را با رعونت چکار

ترا زیور ایزدی در دلست

به زیور چه پوشی تنی کز گلست

ملک گفت کارایش خسروی

دهد چشم بینندگان را نوی

من ار شخص خود را چو گلشن کنم

شما را به خود چشم روشن کنم

نبینی که چون بشکفد نوبهار

بدو چشم روشن شود روزگار

از آن نکته‌ها مردم تیزهوش

پر از لعل و پیروزه کردند گوش

دعا تازه کردند بر جان او

به جان باز بستند پیمان او

از آن بردباری کز او یافتند

به فرمان او پاک بشتافتند

به آیین جمشید هر روز شاه

شدی بر سر گاه هر صبحگاه

نوازش همی کرد با بندگان

نگه داشت آیین فرخندگان

فرستاد نامه به هر کشوری

به هر مرزبانی و هر مهتری

گرائیدشان دل به افسون خویش

امان دادشان از شبیخون خویش

جهانرا به فرمان خود رام کرد

در آن رام کردن کم آرام کرد

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۶۱ – بیرون آمدن اسکندر از ظلمات

بیا ساقی آن می‌که او دلکشست

به من ده که می در جوانی خوشست

مگر چون بدان می دهان تر کنم

بدو بخت خود را جوان‌تر کنم

چو بیداری بخت شد رهنمون

ز تاریکی آمد سکندر برون

چنان رهبری کردش آن مادیان

که نامد چپ و راستی در میان

بر آن خط که روز نخستین گذشت

چو پرگار بود آخرش بازگشت

چو اقبال شد شاه را کارساز

به روشن جهان ره برون برد باز

سوی لشگر آمد عنان تافته

مرادی طلب کرده نایافته

نیفتاد از ان تاب در تافتن

که روزی به قسمت توان یافتن

نرنجید اگر ره به حیوان نبرد

که در راه حیوان چو حیوان نمرد

چو اندوهی آمد مشو ناسپاس

ز محکم‌تر اندوهی اندر هراس

برهنه ز صحرا به صحرا شدن

به از غرقه در آب دریا شدن

برنجد سر از درد سرهای سخت

نه زانسان که از زخم شمشیر و لخت

بسی کار کز کار مشکل‌تر است

تن آسان کسی کو قوی دل‌تر است

چو دیدند لشگر ره آورد خویش

نهادند سنگ ره آورد پیش

همه سنگها سرخ یاقوت بود

کزو دیده را روشنی قوت بود

یکی را ز کم گوهری دل به درد

یکی را ز بی گوهری باد سرد

پشیمان شد آنکس که باقی گذاشت

پشمیان‌تر آنکس که خود برنداشت

چو آسود روزی دو شاه از شتاب

ستد داد دیرینه از خورد و خواب

به یاد آمدش حال آن سنگ خرد

که پنهان بدو آن فرشته سپرد

ترازو طلب کرد و کردش عیار

ز بسیار سنگین فزون بود بار

ز مثقال بیش آمد از من گذشت

بسی سنگ پرداخت از کوه و دشت

به صد مرد گپانی افراختند

درو سنگ و هم‌سنگش انداختند

فزون آمد از وزن صد پاره کوه

ز بر سختنش هر کس آمد ستوه

شنیدم که خضر آمد از دورو گفت

که این سنگ را خاک سازید جفت

کفی خاک با او چو کردند یار

به هم سنگیش راست آمد عیار

شه آگاه شد زان نمودار نغز

که خاکست و خاکش کند سیر مغز

یکی روز با خاصگان سپاه

چو مینو یکی مجلس آراست شاه

کمر بر کلاه فریدون کشید

سر تخت بر تاج گردون کشید

غلامان زرین کمر گرد تخت

چو سیمین ستون گرد زرین درخت

همه تاجداران روی زمین

در آن پایه چون سایه زانو نشین

ز هر شیوه‌ای کان بود دلپذیر

سخن می‌شد از گردش چرخ پیر

ز تاریکی و آب حیوان بسی

سخن در سخن می‌شد از هر کسی

که گر زیر تاریکی آن آب هست

شتابنده را چون نیاید بدست

وگر نیست آن آب در تیره خاک

چرا نامش از نامها نیست پاک

درین باره میشد سخنهای نغز

کزو روشنائی درآید به مغز

ز پیران آن مرز بیگانه بوم

چنین گفت پیری به دارای روم

که شاه جهانگیر آفاق گرد

که چون آسمان شد ولایت نورد

گر از بهر آن جوید آب حیات

که از پنجهٔ مرگ یابد نجات

در این بوم شهریست آباد و بس

که هرگز نمیرد در او هیچکس

کشیده در آن شهر کوهی بلند

شده مردم شهر ازو شهر بند

بهر مدتی بانگی آید ز کوه

که آید نیوشنده را زان شکوه

بخواند ز مردم یکی را به نام

که خیز ای فلان سوی بالا خرام

نیوشنده زان بانگ فرمان پذیر

نگردد یکی لحظه آرام گیر

ز پستی کند سوی بالا شتاب

بپرسندگان زو نیاید جواب

پس کوه خارا شود ناپدید

کس این بند را می‌نداند کلید

گر از مرگ خواهد تن شه امان

بدان شهر باید شدن بی‌گمان

شه از گفت آن مرد دانش بسیچ

فرو ماند بر جای خود پیچ پیچ

به کار آزمائی دلش تیز شد

در آن عزم رایش سبک خیز شد

بفرمود کز زیرکان سپاه

تنی چند را سر درآید به راه

در آن منزل آرامگاه آورند

سخن را درستی به شاه آورند

به اندرزشان گفت از آواز کوه

نباید که جنبد کسی زین گروه

اگر نام پیدا کند یا نشان

بران گفته گردند دامن فشان

مگر چون شود راه پاسخ دراز

برون آید از زیر آن پرده راز

نصیحت پذیران به اندرز شاه

سوی شهر پوشیده جستند راه

در آن شهر با فرخی تاختند

به جایی‌خوش آرامگه ساختند

خبرهای شهر آشکار و نهفت

چنان بود کان پیر پیشینه گفت

به هر وقتی آوازی از کوهسار

رسیدی به نام یکی زان دیار

نیوشنده چون نام خود یافتی

به رغبت سوی کوه بشتافتی

چنان در دویدن شدی ناصبور

کزان ره نگشتی به شمشیر دور

رقیبان شه چارها ساختند

نواهای آن پرده نشناختند

چو گردون گردنده لختی بگشت

فلک منزلی چند راه در نوشت

ز پیکان شه گردش روزگار

یکی را به رفتن شد آموزگار

از آن راز جویان پنهان پژوه

یکی را به خود خواند هاتف ز کوه

به تک خاست آنکس که بشنید نام

سوی هاتف کوه شد شادکام

گرفتند یاران زمامش به چنگ

که در پویه بنمای لختی درنگ

نباید که پوینده شیدا شود

مگر راز این پرده پیدا شود

شتابنده را زان نمی‌داشت سود

فغان می‌زد و طیرگی می‌نمود

نمی‌گفت چیزی که آید به کار

به رفتن شده چون فلک بی‌قرار

رهانید خود را به صد زرق و زور

شد آواره ز ایشان چو پرنده مور

بماندند یاران ازو در شگفت

وزو هر کسی عبرتی برگرفت

که زیرکتر ما در این ترکتاز

نگر چون شد از ما و نگشاد راز

براین نیز چون مدتی در گذشت

بتابید خورشید بر کوه و دشت

به یاری دگر نیز نوبت رسید

شد او نیز در نوبتی ناپدید

قدر مایه مردم که ماندند باز

نخواندند یک حرف ازان لوح راز

هراسنده گشتند از آن داوری

که کس را نکرد آسمان یاوری

ز بی‌راهی خود به راه آمدند

وز آن شهر نزدیک شاه آمدند

نمودند حالت که از ما بسی

سوی کوه شد باز نامد کسی

نه هنگام رفتن درنگی نمود

نه امید باز آمدن نیز بود

ندانیم کاواز آن پرده چیست

نوازنده ساز آن پرده کیست

چو ما راه آن پره نشناختیم

از آن پرده اینک برون تاختیم

ز ما چند کس کرد بر کوه ساز

نیامد یکی بانگ از آن کوه باز

چو دیدیم کایشان گرفتند کوه

گرفتیم دشت آمدیم این گروه

چنین است خود گنبد تیز گشت

گهی کوه گیرند ازو گاه دشت

سکندر چو راز رقیبان شنید

رهی دید باز آمدش ناپدید

بدان راهش آنگه نیاز آمدی

کزو یک تن رفته باز آمدی

ز حیرت در آن کار سرگشته ماند

که عنوان آن نامه را کس نخواند

خبر داشت کان رفتن ناگهان

کسی راست کو را سر آید جهان

مثل زد که هر کس که او زاد مرد

ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد

چو با گور گیران ندارند زور

به پای خود آیند گوران به گور

گه تیر خوردن عقاب دلیر

به پر خود آید ز بالا به زیر

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۴۵ – مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را

بیا ساقی آزاد کن گردنم

سرشک قدح ریز در دامنم

سرشگی که از صرف پالودگی

فرو شوید از دامن آلودگی

مکن ترکی ای ترک چینی نگار

بیا ساعتی چین در ابرو میار

دلم را به دلداریی شاد کن

ز بند غم امروزم آزاد کن

اگر دخل خاقان چین آن توست

مکن خرج را رود، باران توست

بخور چیزی از مال و چیزی بده

ز بهر کسان نیز چیزی بنه

مخور جمله ترسم که دیر ایستی

به پیرایه سر بد بود نیستی

در خرج بر خود چنان در مبند

که گردی ز ناخوردگی دردمند

چنان نیز یکسر مپرداز گنج

گه آیی ز بیهوده خواری به رنج

به اندازه‌ای کن بر انداز خویش

که باشد میانه نه اندک نه بیش

چو رشته ز سوزن قوی‌تر کنی

بسا چشم سوزن که در سر کنی

سخن را گزارشگر نقشبند

چنین نقش بر زد به چینی پرند

کز آوازهٔ شه جهان گشت پر

که چین را در آمود دامن به در

شب و روز خاقان در آن کرد صرف

که شه را دهد پایمردی شگرف

ملوکانه مهمانیی سازدش

جهان در سم مرکب اندازدش

کند پیشکشهای شاهانه پیش

به اندازهٔ پایهٔ کار خویش

یکی روز کرد از جهان اختیار

فروزنده چون طالع شهریار

برآراست بزمی چو روشن بهشت

که دندان شیران بر آن شیره هشت

چنان از می و میوهٔ خوشگوار

برآراست مهمانیی شاهوار

که هیچ آرزوئی به عالم نبود

که یک یک بران خوان فراهم نبود

گذشت از خورشهای چینی سرشت

که رضوان ندید آنچنان در بهشت

ز شکر بسی پخته حلوای نغز

به بادام شیرینش آکنده مغز

طرائف به زانسان که دنیا پرست

یکی آورد زان به عمری به دست

جواهر نه چندان که جوهر شناس

کند نیم آن را به سالی قیاس

چو شد خانهٔ گنج پرداخته

بدانگونه مهمانیی ساخته

شه ترک با شهرگان دیار

به خواهشگری شد بر شهریار

زمین داد بوسه به آیین پیش

فزود از زمین بوس او قدر خویش

نیایش کنان گفت اگر بخت شاه

کند بر سر تخت این بنده راه

سرش را به افسر گرامی کند

بدین سر بزرگیش نامی کند

پذیرفت شه خواهش گرم او

به رفتن نگه داشت آزرم او

شه و لشگر شه به یکبارگی

بران خوان شدند از سر بارگی

زمین از سر گنج بگشاد بند

روا رو برآمد به چرخ بلند

سکندر چو بر خوان خاقان رسید

پی خضر بر آب حیوان رسید

یکی تخت زر دید چون آفتاب

درو چشمهٔ در چو دریای آب

به شادی بران تخت زرین نشست

ز کافور و عنبر ترنجی بدست

جهانجوی فغفور بر دست راست

به خدمت کمر بست و بر پای خاست

نوازش کنانش ملک پیش خواند

ملک وار بر کرسی زر نشاند

دگر تاجداران به فرمان شاه

به زانو نشستند در پیشگاه

بفرمود خاقان که آرند خورد

ز خوانهای زرین شود خاک زرد

فرو ریخت شاهانه برگی فراخ

چو برگ رز از برگ ریزان شاخ

دران آرزوگاه فرخار دیس

نکرد آرزو با معامل مکیس

بهشتی صفت هر چه درخواستند

بران مائده خوان برآراستند

چو خوردند هرگونه‌ای خوردها

نمودند بر باده ناوردها

نشاط می‌قرمزی ساختند

بساطی هم از قرمز انداختند

نشسته به رامش ز هر کشوری

غریب اوستادی و رامشگری

نوا ساز خنیاگران شگرف

به قانون او زان برآورده حرف

بریشم نوازان سغدی سرود

به گردون برآورده آواز رود

سرایندگان ره پهلوی

ز بس نغمه داده نوا را نوی

همان پای کوبان کشمیر زاد

معلق زن از رقص چون دیو باد

ز یونانیان ارغنون زن بسی

که بردند هوش از دل هر کسی

کمر بسته رومی و چینی به هم

برآورده از روم و از چین علم

در گنج بگشاد چیپال چین

بپرداخت از گنج قارون زمین

نخست از جواهر درآمد به کار

ز دراعه و درع گوهر نگار

ز بلور تابنده چون آفتاب

یکی دست مجلس بتری چو آب

ز دیبای چینی به خروارها

هم از مشک چین با وی انبارها

طبقهای کافور با بوی مشک

ز کافورتر بیشتر عود خشک

کمانهای چاچی و چینی پرند

گرانمایه شمشیرها نیز چند

تکاور سمندان ختلی خرام

همه تازه پیکر همه تیزگام

یکی کاروان جمله شاهین و باز

به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز

چهل پیل با تخت و بر گستوان

بلند و قوی مغز و سخت استخوان

غلامان لشگر شکن خیل خیل

کنیزان که در مرده آرند میل

چو نزلی چنین پیش مهمان کشید

جز این پیشکشها فراوان کشید

پس از ساعتی گنج نو باز کرد

از آن خوبتر تحفه‌ای ساز کرد

خرامنده ختلی کش و دم سیاه

تکاورتر از باد در صبحگاه

رونده یکی تخت شاهنشهی

نشینندش از پویه بی‌آگهی

سبق برده از آهوان در شتاب

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

به صحرا ز مرغان سبک خیز تر

به دریا دراز ماهیان تیزتر

به چابک روی پیکرش دیو زاد

به گردندگی کنیتش دیو باد

به انگیزش از آسمان کم نبود

صبا مرد میدان او هم نبود

چنان رفت و آمد به آوردگاه

که واماند ازو وهم در نیمراه

فرس را رخ افکنده در وقت شور

فکنده فرس پیل را وقت زور

چو وهم از همه سوی مطلق خرام

چو اندیشه در تیز رفتن تمام

سمندی نگویم سمندر فشی

سمندر فشی نه سکندر کشی

شکاری یکی مرغ شوریده سر

ز خواب شب فتنه شوریده‌تر

چو دوران درآمد شدن تیز بال

شدن چون جنوب آمدن چون شمال

عقابین پولاد در جنگ او

عقابان سیه جامه ز آهنگ او

بسی خنده گرو کرده در گردنش

عقابین چنگ عقاب افکنش

جگر سای سیمرغ در تاختن

شکارش همه کرگدن ساختن

غضنباک و خونریز و گستاخ چشم

خدای آفریدش ز بیداد و خشم

طغان شاه مرغان و طغرل به نام

به سلطانی اندر چو طغرل تمام

کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی

گل اندام و شکر لب و مشگبوی

بتی چون بهشتی برآراسته

فریبی به صد آرزو خواسته

خرامنده ماهی چو سرو بلند

مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

برو غبغبی کاب ازو می‌چکید

بر آتش بر آب معلق که دید

رخش بر بنفشه گل انداخته

بنفشه نگهبان گل ساخته

سهی سرو محتاج بالای او

شکر بنده و شهد مولای او

کمر بستهٔ زلف او مشک ناب

که زلفش کمر بست بر آفتاب

سخنگوی شهدی شکر باره‌ای

به شهد و شکر بر ستمگاره‌ای

بلورین تن و قاقمی پشت او

به شکل دم قاقم انگشت او

ز سیمین زنخ گوئی انگیخته

بر او طوقی از غبغب آویخته

بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی

ز مه طوق برده ز خورشید گوی

ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر

به تیر و کمان کرده صد دل اسیر

چو می‌خوردی از لطف اندام وی

ز حلقش پدید آمدی رنگ می

هزار آفرین بر چنان دایه‌ای

که پرورد از انسان گرانمایه‌ای

نزد بر کس از تنگ چشمی نظر

ز چشمش دهانش بسی تنگ تر

تو گفتی که خود نیست او را دهان

همان نام او (نیست اندر جهان)

رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند

به تعریف آن تحفه شد سربلند

که این مرغ و این بارگی وین کنیز

عزیزند و بر شاه بادا عزیز

نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست

نه مرغی چنین آید آسان به دست

به گفتن چه حاجت که هنگام کار

هنرهای خود را کنند آشکار

کنیزی بدین چهره هم خوار نیست

که در خوب‌روئی کسش یار نیست

سه خصلت در او مادر آورد هست

که آنرا چهارم نیاید به دست

یکی خوبروئی و زیبندگی

که هست آیتی در فریبندگی

دویم زورمندی که وقت نبرد

نپیچد عنان را ز مردان مرد

سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود

که از زهره خوشتر سراید سرود

چو آواز خود بر کشد زیر و زار

بخسبد بر آواز او مرغ و مار

جهانجوی را زان دل آرام چست

خوش آوازی و خوبی آمد درست

حدیث دلیری و مردانگی

نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی

سمن نازک و خار محکم بود

که مردانگی در زنان کم بود

زن ار سمیتن نی که روئین تنست

ز مردی چه لافد که زن هم زنست

اگر ماهی از سنگ خارا بود

شکار نهنگان دریا بود

ز کاغذ نشاید سپر ساختن

پس آنکه به آب اندر انداختن

گران داشت آن نکته را شهریار

زنان را به مردی ندید استوار

بپذرفتنش حلقه در گوش کرد

چو پذرفت نامش فراموش کرد

چو آن پیشکشها پذیرفت شاه

شد از خوان خاقان سوی خوابگاه

سحرگه که طاوس مشرق خرام

برون زد سر از طاق فیروزه فام

دگر باره شه باده بر کف نهاد

برامش در بارگه برگشاد

بسر برد روزی دو در رود و می

دگر پاره شد مرکبش تیز پی

سوی بازگشتن بسی چید کار

بگردنگی گشت چون روزگار

پری چهره ترکی که خاقان چین

به شه داد تا داردش نازنین

از آنجا که شه را نیامد پسند

چو سایه پس پرده شد شهر بند

برافروخت آن ماه چون آفتاب

فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب

به زندان سرای کنیزان شاه

همی بود چون سایه در زیر چاه

یکی روز کاین چرخ چوگان پرست

ز شب بازی آورد گوئی به دست

سکندر که از خسروان گوی برد

عنان را به چوگانی خود سپرد

در آمد به طیارهٔ کوهکن

فرس پیل بالا و شه پیلتن

علم بر کشیدند گردنکشان

پدید آمد از روز محشر نشان

ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود

بیابان به نخجیر بر تنگ بود

ز صحرای چین تا به دریای چند

زمین در زمین بود زیر پرند

سیه چون در آمد به عرض شمار

گزیده در او بود پانصد هزار

پس و پیش ترکان طاوس رنگ

چپ و راست شیران پولاد چنگ

به قلب اندرون شاه دریا شکوه

سپه گرد بر گرد دریا چو کوه

بجز پیل زوران آهن کلاه

چهل پیل جنگی پس و پشت شاه

هزار و چهل سنجق پهلوی

روان در پی رایت خسروی

کمرهای زرین غلامان خاص

چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص

و شاقان جوشنده چون آب سیل

ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل

ندیمان شایسته بر گرد شاه

که آسان از ایشان شود رنج راه

خرامان شده خسرو خسروان

طرفدار چین در رکابش روان

شهنشه چو بنوشت لختی زمین

اشارت چنین شد به خاقان چین

که گردد سوی خانهٔ خویش باز

به اقلیم ترکان کند ترکتاز

جهانجوی را ترک بدرود کرد

به آب مژه روی را رود کرد

عنان تافته شاه گیتی نورد

ز صحرا به جیجون رسانید گرد

چو آمد به نزدیک آن ژرف رود

بفرمود تا لشگر آید فرود

بر آن فرضه جایی دل‌افروز دید

نشستن بر آن جای فیروز دید

طناب سراپردهٔ خسروی

کشیدند و شد میخ مرکز قوی

ز بس نوبتیهای گوهر نگار

چو باغ ارم گشت جیحون کنار

چو شه کشور ماورالنهر دید

جهانی نگویم که یک شهر دید

از آن مال کز چین به چنگ آمدش

بسی داد کانجا درنگ آمدش

بناهای ویرانه آباد کرد

بسی شهر نو نیز بنیاد کرد

سمرقند را کادمی شاد ازوست

شنیده چنین شد که بنیاد ازوست

خبر گرم شد در خراسان و روم

که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم

بهر شهری از شادی فتح شاه

بشارت زنان بر گرفتند راه

به شکرانه رایت برافراختند

به هر خانه‌ای خرمی ساختند

فرستاد هر کس بسی مال و گنج

به درگاه شاه از پی پای رنج

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۲۹ – خواستاری اسکندر روشنک را

بیا ساقی آن آب جوی بهشت

درافکن بدانجام آتش سرشت

از آن آب و آتش مپیچان سرم

به من ده کز آن آب و آتش ترم

چه فرخ کسی کو بهنگام دی

نهد پیش خود آتش و مرغ ومی

بتی نار پستان بدست آورد

که در نار بستان شکست آورد

از آن نار بن تا به وقت بهار

گهی نار جوید گهی آب نار

برون آرد آنگه سر از کنج کاخ

که آرد برون سر شکوفه ز شاخ

جهان تازه گردد چو خرم بهشت

شود خوب صحرا و بیغوله زشت

بگیرد سرزلف آن دلستان

ز خانه خرامد سوی گلستان

گل آگین کند چشمه قند را

به شادی گزارد دمی چند را

گزارشگر دفتر خسروان

چنین کرد مهد گزارش روان

که چون در سپاهان کمر بست شاه

رسانید بر چرخ گردان کلاه

برآسود روزی دو در لهو و ناز

ز مشکوی دارا خبر جست باز

در هفت گنجینه را باز کرد

برسم کیان خلعتی ساز کرد

ز مصری و رومی و چینی پرند

برآراست پیرایهٔ ارجمند

لباس گرانمایهٔ خسروی

که دل را نوا داد و تن را نوی

قصبهای زربفت و خزهای نرم

که پوشندگان را کند مهد گرم

ز گوهر بسی عقد آراسته

برآموده با آن بسی خواسته

بسی نامه مهر ناکرده باز

ز نیفه بسی جامهٔ دل‌نواز

فرستاد یکسر به مشکوی شاه

به سرخی بدل کرد رنگ سیاه

به مرجان ز پیروزه بنشاند گرد

طلای زر افکند بر لاجورد

به سنگ سیه بر زر سرخ سود

مگر بر محک زر همی آزمود

شبستان دارا ز ماتم بشست

بجای بنفشه گل سرخ رست

چو آراست آن باغ بدرام را

برافروخت روی دلارام را

شکیبائی آورد روزی سه چار

که تا بشکفد غنچهٔ نوبهار

عروسان به زیور کشی خو کنند

سر و فرق را نغز و نیکو کنند

تمنای دل در دماغ آورند

نظر سوی روشن چراغ آورند

چو دانست کز سوک چیزی نماند

رعونت به عذر آستین برفشاند

به دستور شیرین زبان گفت خیز

زبان و قدم هر دو بگشای تیز

به مشکوی دارا شو از ما بگوی

که اینجا بدان گشتم آرام جوی

که تا روی مهروی دارا نزاد

ببینم که دیدنش فرخنده باد

حصاری کشم در شبستان او

برآرم سر زیر دستان او

یکی مهد زرین برآموده در

همه پیکر از لعل و پیروزه پر

ببر تا نشیند در او نازنین

خرامان شود آسمان بر زمین

دگر باد پایان با زین زر

ز بهر پرستندگانش ببر

چو دستور دانا چنین دید رای

کمر بست و آورد فرمان بجای

ره خانه خاص دارا گرفت

همه خانه را در مدارا گرفت

در آمد به مشگوی مشگین سرشت

چو آب روان کاید اندر بهشت

بهشتی پر از حور زیبنده دید

فریبنده شد چون فریبنده دید

بدان سیب چهران مردم فریب

همی کرد بازی چو مردم به سیب

نخستین حدیثی که آمد فرود

ز شه داد پوشیدگان را درود

که مشگوی شه را ز شه نور باد

دوئی از میان شما دور باد

اگر چرخ گردان خطائی نمود

بدین خانه دست آزمائی نمود

شه از جمله آن زیانها که رفت

گناهی ندارد در آنها که رفت

امیدم چنان شد سرانجام کار

که نومید از او گردد امیدوار

به اقبال این خانه رای آورد

خداوندی خود بجای آورد

به فرمان دارا و فرهنگ خویش

نهد شغل پیوند را پای پیش

جهان پادشا را چنین است کام

به عصمت سرائی چنین نیک‌نام

که روشن شود روی چون عاج او

شود روشنک درة التاج او

به روشن رخش چشم روشن کند

بدان سرخ گل خانه گلشن کند

ز دارا چنین در پذیرفت عهد

به مه بردن اینک فرستاد مهد

جهاندار کاینجا عنان باز کرد

تمنای این شغل را ساز کرد

زبان کسان بست ازین گفتگوی

به پای خود آمد بدین جستجوی

پریروی را سوی مهد آورید

به ترتیب این کار جهد آورید

چنین گفت با رای زن ترجمان

که در سایه شاه دایم بمان

کس خانه هم خانه زادی شود

به یاد آمده هم به یادی شود

به آب زر این نکته باید نوشت

شتربان درود آنچه خر بنده کشت

کمر گوشه مهد او تاج ماست

زمین بوس آن مهد معراج ماست

اگر برده گیرد سرافکنده‌ایم

وگر جفت سازد همان بنده‌ایم

ز فرمان او سر نباید کشید

کجا رای او هست زرین کلید

اگر سر درآرد بدین شغل شاه

سر روشنک را رساند به ماه

به کابین خسرو رضا داده‌ایم

که از تخمه خسروان زاده‌ایم

به روزی که فرمان دهد شهریار

که پیوند را باشد آن اختیار

به درگاه خسرو خرامش کنیم

به آئین پرستیش رامش کنیم

چو دستور فرزانه پاسخ شنید

سوی شاه شد باز گفت آنچه دید

رخ شه برافروخت از خرمی

که صید جواب خوشست آدمی

جوابی که در گوش گرد آورد

نیوشنده را دل به درد آورد

به روزی که طالع برومند بود

نظرها سزاوار پیوند بود

جهان‌جوی بر رسم آبای خویش

پریزاده را کرد همتای خویش

به رسم کیان نیز پیمان گرفت

وفا در دل و مهر در جان گرفت

در آن بیعت از بهر تمکین او

به ملک عجم بست کابین او

بفرمود تا کاردانان دهر

در آرایش آرند بازار و شهر

به منسوج خوارزم و دیبای روم

مطرز کنند آن همه مرز وبوم

سپاهان بدانسان که میخواستند

به دیبا و گوهر بیاراستند

کشیدند بر طرهٔ کوی و بام

شقایق نمطهای بیجاده فام

علم‌ها به گردون برافراختند

جهان را نوآرایشی ساختند

پر از کله شد کوی و بازارها

دگرگونه شد سکهٔ کارها

نشاندند مطرب بهر برزنی

اغانی سرائی و بربط زنی

شکر ریز آن عود افروخته

عدو را چو عود و شکر سوخته

ز خیزان طرف تا لب زنده رود

زمین زنده گشت از نوای سرود

ز بس رود خیزان که از می رسید

لب رامشان رود را می‌گزید

گلاب سپاهان و مشک طراز

سر شیشه و نافه کردند باز

شفق سرخ گل بسته بر سور شاه

طبق پر شکر کرده خورشید و ماه

سپهر از شکر کوشکی ساخته

ز گل گنبدی دیگر افراخته

همه بوم و کشور ز شادی بجوش

مغنی برآورده هر سو خروش

چو شب جلوه کرد از پرند سیاه

رخ و زلف آراست از مشک و ماه

صدف بود گفتی مگر ماه چرخ

درو غالیه سوده عطار کرخ

ز بهر شه آن ماه مشگین کمند

ز چشم و دهان ساخت بادام و قند

فرستاد هر دو به مشکوی شاه

که در خورد مشکو بود مشک و ماه

دگر روز چون آفتاب بلند

عروسانه سر برکشید از پرند

دل شاه روم از پی آن عروس

به شورش در افتاد چون زنگ روس

یکی مجلس آراست از رود و می

که مینو ز شرمش برآورد خوی

به می لهو می‌کرد با مهتران

سر و ساغرش هر دو از می گران

ببخشید چندان در آن روز گنج

که آمد زمین از کشیدن به رنج

چو شب عقد خورشید درهم شکست

عقیقی در آمد شفق را به دست

به پیروزهٔ بوسحاقیش داد

سخن بین که با بوسحاقان فتاد

ملک یافت بر کام دل دسترس

به مشکوی مشگین فرستاد کس

که تا روشنک را چو روشن چراغ

بیارند با باغ پیرای باغ

چنین گفت با روشنک مادرش

ز روشن روان شاه اسکندرش

که یاقوت یکتای اسکندری

چو همتای در شد به هم گوهری

بدین عقد دولت پناهی کنیم

همان میری و پادشاهی کنیم

نباید سر از حکم او تافتن

که نتوان ازو بهتری یافتن

کمر کن سر زلف بر بند کیش

که فرخ بود بر تو فرخندگیش

جز او هر که او با تو سر می‌زند

چو زلف تو سر بر کمر میزند

به گوش تو گر حلقهٔ زر بود

چو بی او بود حلقهٔ دربود

مدارای او کن که دارای ماست

چو دارا دلش بر مدارای ماست

پذیرفت ازو دختر دل‌نواز

پذیرفتی سخت با شرم و ناز

پریزاده را از پی بزم شاه

نشاندند در مهد زرین چو ماه

به خلوتگه خسروش تاختند

ز نظارگان پرده پرداختند

پس آن که شد پیشکشهای نغز

که بینندگان را برافروخت مغز

سبک مادر مهربان دستبرد

گرامی صدف را به دریا سپرد

که از تخم شاهان و گردنکشان

همین یک سهی سرو مانده نشان

نگویم گرامی‌ترین گوهری

سپردم به نامی‌ترین شوهری

پدر کشته‌ای بی پدر مانده‌ای

یتیمی ولایت برافشانده‌ای

سپردم به زنهار اسکندری

تو دانی و فردا و آن داوری

پذیرفت شاهنشه از مادرش

نهاد افسر همسری بر سرش

به سوسن سپردند شمشاد را

چمن جای شد سرو آزاد را

شه از لعل آن گوهر شاهوار

به گوهر خریدن درآمد به کار

پریچهره‌ای دید کز دلبری

پرستنده شد پیکرش را پری

خرامنده سروی رطب بار او

شکر چاشنی گیر گفتار او

فریبنده چشمی جفاجوی و تیز

دوا بخش بیمار و بیمار خیز

ارش کوته و زلف وگردن دراز

لبی چون شکر خال با او به راز

زنخ ساده و غبغب آویخته

گلابی ز هر چشمی انگیخته

به خوناب پرورده‌ای چون جگر

سر از دیده بر کرده‌ای چون بصر

بهر شور کز لب برانگیختی

نمک بر دل خسته‌ای ریختی

به هر خنده کز لب شکر ریز کرد

شکر خنده‌ای را منش تیز کرد

رخی چون گل و آب گل ریخته

میان لاغر و سینه انگیخته

شکن گیر گیسویش از مشگ ناب

زده سایه بر چشمهٔ آفتاب

سکندر که آن چشمه و سایه دید

برآسوده شد چون به منزل رسید

به چشم وفا سازگار آمدش

دلش برد چون در کنار آمدش

به کام دلش تنگ در بر گرفت

وز آن کام دل کام دل برگرفت

شده روشن از روشنک جان او

ز فردوس روشنتر ایوان او

جهان بانوش خواند پیوسته شاه

بر او داشت آیین حشمت نگاه

که بیدار و با شرم و آهسته بود

ز ناگفتنیها زبان بسته بود

کلید همه پادشاهی که داشت

بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت

یکی ساعت از دیدن روی او

شکیبا نشد تا نشد سوی او

به شادی در آن کشور چون بهشت

برآسود با آن بهشتی سرشت

چو صبح از رخ روز برقع گشاد

ختن بر حبش داغ جزیت نهاد

خروس صراحی درآمد به جوش

خروش از سر خم همی گفت نوش

ز حلق خروسان طاوس دم

فرو ریخت در طاسها خون خم

می‌و مجلس شه بر آواز چنگ

به رخسار گیتی در آورد رنگ

شه هفت کشور به رسم کیان

یکی هفت چشمه کمر بر میان

برآمد چو خورشید بالای تخت

فلک در غلامی کمر کرده سخت

بر آراسته بزمی از نای و نوش

به لطفی که بیننده را برد هوش

نشاندند شایستگان را ز پای

بقدر هنر هر یکی جست جای

شکر ریخت مطرب به رامشگری

کمر بست ساقی به جان پروری

ز تری که میرفت رود و رباب

هوس را همی برد چون رود آب

سکندر سخا را سرآغاز کرد

در گنج اسکندری باز کرد

ز بس گنج دادن به ایران سپاه

ز دامن گهر موج زد بر کلاه

جهان را به پیرایه‌های نوی

برآراست از خلعت خسروی

همانا که بود آفتاب بلند

همه عالم از نور او بهره‌مند

بلند آفتابی که شد گنج بخش

بدادن نگردد تهی چون درخش

جهاندار بخشنده باید نه خس

خصال جهان‌داری اینست و بس

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...

بخش ۶۰ – رفتن اسکندر به ظلمات

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ

بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

بدان آب روشن نظر کن مرا

وزین زندگی زنده‌تر کن مرا

درین فصل فرخ ز نو تا کهن

ز تاریخ دهقان سرایم سخن

گزارنده دهقان چنین درنوشت

که اول شب ازماه اردی بهشت

سکندر به تاریکی آورد رای

که خاطر ز تاریکی آید بجای

نبینی کزین قفل زرین کلید

به تاریکی آرند جوهر پدید

کسی کاب حیوان کند جای خویش

سزد گر حجابی برآرد ز پیش

نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر

ز نیلی حجابی ندارد گزیر

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد

عنایت به ترک مهمات کرد

عنان کرد سوی سیاهی رها

نهان شد چو مه در دم اژدها

چنان داد فرمان در آن راه نو

که خضر پیمبر بود پیشرو

شتابنده خنگی که در زیر داشت

بدو داد کو زهره شیر داشت

بدان تا بدان ترکتازی کند

سوی آب‌خور چاره سازی کند

یکی گوهرش داد کاندر مغاک

به آب آزمودن شدی تابناک

بدو گفت کاین راه را پیش و پس

تویی پیش‌رو نیست پیش از تو کس

جریده به هرسو عنان تاز کن

به هشیار مغزی نظر باز کن

کجا آب حیوان برآرد فروغ

که رخشنده گوهر نگوید دروغ

بخور چون تو خوردی به نیک اختری

نشان ده مرا تا ز من برخوری

به فرمان او خضر خضرا خرام

به آهنگ پیشینه برداشت گام

ز هنجار لشگر به یک سو فتاد

نظرها به همت ز هر سو گشاد

چو بسیار جست آب را در نهفت

نمی شد لب تشنه با آب جفت

فروزنده گوهر ز دستش بتافت

فرو دید خضر آنچه می جست یافت

پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ

چو سیمی که پالاید از ناف سنگ

نه چشمه که آن زین سخن دور بود

وگر بود هم چشمهٔ نور بود

ستاره چگونه بود صبحگاه

چنان بود اگر صبح باشد پگاه

به شب ماه ناکاسته چون بود

چنان بود اگر مه به افزون بود

ز جنبش نبد یک دم آرام گیر

چو سیماب بردست مفلوج پیر

ندانم که از پاکی پیکرش

چو مانندگی سازم از جوهرش

نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب

هم آتش توان خواند یعنی هم آب

چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت

بدو چشم او روشنایی گرفت

فرود آمد و جامه برکند چست

سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست

وزو خورد چندانکه بر کار شد

حیات ابد را سزاوار شد

همان خنگ را شست و سیراب کرد

می ناب در نقرهٔ ناب کرد

نشست از بر خنگ صحرا نورد

همی داشت دیده بدان آب خورد

که تا چون شه آید به فرخنگی

بگوید که هان چشمهٔ زندگی

چو در چشمه یک چشم زد بنگرید

شد آن چشمه از چشم او ناپدید

بدانست خضر از سر آگهی

که اسکندر از چشمه ماند تهی

ز محرومی او نه از خشم او

نهان گشت چون چشمه از چشم او

در این داستان رومیان کهن

به نوعی دگر گفته‌اند این سخن

که الیاس با خضر همراه بود

در آن چشمه کو بر گذرگاه بود

چوبا یکدگر هم درود آمدند

بدان آب چشمه فرود آمدند

گشادند سفره بران چشمه سار

که چشمه کند خورد را خوشگوار

بران نان کو بویاتر از مشک بود

نمک یافته ماهیی خشک بود

ز دست یکی زان دو فرخ همال

درافتاد ماهی در آب زلال

بسیچنده در آب پیروزه رنگ

بسیچید تا ماهی آرد به چنگ

چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود

پژوهنده را فال فرخنده بود

بدانست کان چشمهٔ جان فرای

به آب حیات آمدش رهنمای

بخورد آب حیوان به فرخندگی

بقای ابد یافت در زندگی

همان یار خود را خبردار کرد

که او نیز خورد آب ازان آب خورد

شگفتی نشد کاب حیوان گهر

کند ماهی مرده را جانور

شگفتی در آن ماهی مرده بود

که بر چشمهٔ زندگی ره نمود

ز ماهی و آن آب گوهر فشان

دگر داد تاریخ تازی نشان

که بود آب حیوان دگر جایگاه

مجوسی و رومی غلط کرد راه

گر آبیست روشن در این تیره خاک

غلط کردن آبخوردش چه باک

چو الیاس و خضر آب‌خور یافتند

از آن تشنگان روی برتافتند

ز شادابی کام آن سرگذشت

یکی شد به دریا یکی شد به دشت

ز یک چشمه رویا شده دانه شان

دو چشمه شده آسیا خانه شان

سکندر به امید آب حیات

همی کرد در رنج و سختی ثبات

سر خویش را سبزی از چشمه جست

که سیراب‌تر سبزی از چشمه رست

چهل روز در جستن چشمه راند

بر او سایه نفکند و در سایه ماند

مگر کرمیی در دل تنگ داشت

که بر چشمه و سایه آهنگ داشت

ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور

ولی کم بود چشمه از سایه دور

اگر چشمه با سایه بودی صواب

کجا سایه با چشمهٔ آفتاب

چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار

چرا زیرسایه شدآن چشمه سار

بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد

کزان هست شوریده زین هست سرد

فرو ماند خسرو در آن سایگاه

چو سایه شده روز بر وی سیاه

به امید آن کاب حیوان خورد

که هر کس که بینی غم جان خورد

از آن ره که او عمر پرداز گشت

چو نومید شد عاقبت بازگشت

در آن غم که تدبیر چون آورد

کز آن سایه خود را برون آورد

سروشی در آن راهش آمد به پیش

بمالید بر دست او دست خویش

جهان گفت یکسر گرفتی تمام

نئی سیر مغز از هوسهای خام

بدو داد سنگی کم از یک پشیز

که این سنگرا دار با خود عزیز

در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست

که همسنگ این سنگی آری بدست

همانا کز آشوب چندین هوس

به هم سنگ او سیر گردی و بس

ستد سنگ ازو شهریار جهان

سپارندهٔ سنگ از او شد نهان

شتابنده می شد در آن تیرگی

خطر در دل و در نظر خیرگی

یکی هاتف از گوشه آواز داد

که روزی به هر کس خطی باز داد

سکندر که جست آب حیوان ندید

نجسته به خضر آب حیوان رسید

سکندر به تاریکی آرد شتاب

ره روشنی خضر یابد بر اب

به حلوا پزی صد کس آتش کند

به حلوا دهان را یکی خوش کند

دگر هاتفی گفت کای اهل روم

فروزنده ریگیست این ریگ بوم

پشیمان شود هر که بردارش

پشیمان‌تر آنکس که بگذاردش

ازان هر کس افکند در رخت خویش

به اندازهٔ طالع و بخت خویش

شگفتی بسی دید شه در نهفت

که نتوان ازان ده یکی باز گفت

حدیث سرافیل و آوای صور

نگفتم که ده میشد از راه دور

چو گوینده دیگر آن کان گشاد

اساسی دگر باره نتوان نهاد

چو با چشمه شه آشنائی نیافت

سوی چشمهٔ روشنایی شتافت

سپه نیز بر حکم فرمان شاه

به باز آمدن برگرفتند راه

همان پویه در راه نوشد که بود

همان مادیان پیشرو شد که بود

چهل روز دیگر چو رفت از شمار

پدید آمد آن تیرگی را کنار

برون آمد از زیر ابر آفتاب

ز بی آبی اندام خسرو در آب

دوید از پس آنچه روزی نبود

چو روزی نباشد دویدن چه سود

به دنبال روزی چه باید دوید

تو بنشین که خود روزی آید پدید

یکی تخم کارد یکی بدرود

همایون کسی کاین سخن بشنود

نشاید همه کشتن از بهر خویش

که روزی خورانند از اندازه بیش

ز باغی که پیشینگان کاشتند

پس آیندگان میوه برداشتند

چو کشته شد از بهر ما چند چیز

ز بهر کسان ما بکاریم نیز

چو در کشت و کار جهان بنگریم

همه ده کشاورز یکدیگریم

0
...

0
شرف نامه نظامی نظر دهید...