لیلی و مجنون نظامی

بخش ۳۲ – آگاهی مجنون از مرگ پدر

روزی ز قضا به وقت شبگیر

می‌رفت شکاریی به نخجیر

بر نجد نشسته بود مجنون

چون بر سر تاج در مکنون

صیاد چو دید بر گذر شیر

بگشاد در او زبان چو شمشیر

پرسید ورا چو سوکواران

کای دور از اهل بیت و یاران

فارغ که ز پیش تو پسی هست

یا جز لیلی ترا کسی هست

نز مادر و نز پدر بیادت

بی‌شرم کسی که شرم بادت

چون تو خلفی به خاک بهتر

کز ناخلفی براوری سر

گیرم ز پدر به زندگانی

دوری طلبیدی از جوانی

چون مرد پدر ترا بقا باد

آخر کم ازآنکه آریش یاد

آیی به زیارتش زمانی

واری ز ترحمش نشانی

در پوزش تربتش پناهی

عذری ز روان او بخواهی

مجنون ز نوای آن کج آهنگ

نالید و خمید راست چون چنگ

خود را ز دریغ بر زمین زد

بسیار طپانچه بر جبین زد

ز آرام و قرا گشت خالی

تاگور پدر دوید حالی

چون شوشه تربت پدر دید

الماس شکسته در جگر دید

بر تربتش اوفتاد بی‌هوش

بگرفتش چون جگر در آغوش

از دوستی روان پاکش

تر کرد به آب دیده خاکش

گه خاک ورا گرفت در بر

گه کرد ز درد خاک بر سر

زندانی روز را شب آمد

بیمار شبانه را تب آمد

او خود همه ساله درستم بود

کز گام نخست اسیر غم بود

آنکس که اسیر بیم گردد

چون باشد چون یتیم گردد

نومید شده ز دستگیری

با ذل یتیمی و اسیری

غلطید بران زمین زمانی

می‌جست ز هم نشین نشانی

چون غم خور خویش را نمی‌یافت

از غم خوردن عنان نمی‌تافت

چندان ز مژه سرشک خون ریخت

کاندام زمین به خون برآمیخت

گفت ای پدر ای پدر کجائی

کافسر به پسر نمی‌نمائی

ای غم خور من کجات جویم

تیمار غم تو با که گویم

تو بی پسری صلاح دیدی

زان روی به خاک درکشیدی

من بی‌پدری ندیده بودم

تلخست کنون که آزمودم

سر کوفت دوریم مکن بیش

من خود خجلم ز کرده خویش

فریاد برآید از نهادم

کاید ز نصیحت تو یادم

تو رایض من بکش خرامی

من توسن تو به بد لگامی

تو گوش مرا چو حلقه زر

من دور ز تو چو حلقه بر در

من کرده درشتی و تو نرمی

از من همه سردی از تو گرمی

تو در غم جان من به صد درد

من گرد جهان گرفته ناورد

تو بستر من ز گرد رفته

من رفته به ترک خواب گفته

تو بزم نشاط من نهاده

من بر سر سنگی اوفتاده

تو گفته دعا و اثر نکرده

من کشته درخت و بر نخورده

جان دوستی ترا به مردم

یاد آرم و جان برآرم از غم

بر جامه ز دیده نیل پاشم

تا کور و کبود هر دو باشم

آه ای پدر آه از آنچه کردم

یک درد نه با هزار دردم

آزردمت ای پدر نه بر جای

وای ار به حلم نمی‌کنی وای

آزار تو راه ما مگیراد

ما را به گناه ما مگیراد

ای نور ده ستاره من

خوشنودی تست چاره من

ترسم کندم خدای مأخوذ

گر تو نشوی ز بنده خوشنود

گفتی جگر منی به تقدیر

وانگاه بدین جگر زنی تیر

گر من جگر توام منابم

چون بی نمکان مکن کبابم

زینسان جگرت به خون گشائی

تو در جگر زمین چرائی

خون جگرم خوری بدین روز

خوانی جگرم زهی جگر سوز

با من جگرت جگر خور افتاد

کاتش به چنین جگر در افتاد

گر در حق تو شدم گنه کار

گشتم به گناه خود گرفتار

گر پند به گوش در نکردم

از زخم تو گوشمال خوردم

زینگونه دریغ و آه می‌کرد

روزی به شبی سیاه می‌کرد

تا شب علم سیاه ننمود

ناله‌اش ز دهل زدن نیاسود

چون هاتف صبح دم برآورد

وز کوه شفق علم برآورد

اکسیری صبح کیمیاگر

کرد از دم خویش خاک را زر

آن خاک روان ز روی آن خاک

بر پشته نجد رفت غمناک

می‌کرد همان سرشک باری

اما به طریق سوکواری

می‌زد نفسی به شور بختی

می‌زیست به صد هزار سختی

می‌برد ز بهر دلفروزی

روزی به شبی شبی به روزی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۱۶ – بردن پدر مجنون را به خانه کعبه

چون رایت عشق آن جهانگیر

شد چون مه لیلی آسمان گیر

هرروز خمیده نام تر گشت

در شیفتگی تمامتر گشت

هر شیفتگی کز آن نورداست

زنجیر بر صداع مرد است

برداشته دل ز کار او بخت

درمانده پدر به کار او سخت

می‌کرد نیایش از سر سوز

تازان شب تیره بردمد روز

حاجت گاهی نرفته نگذاشت

الا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او

هر یک شده چاره‌ساز با او

بیچارگی ورا چو دیدند

در چاره‌گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر

کز کعبه گشاده گردد این در

حاجت گه جمله جهان اوست

محراب زمین و آسمان اوست

پذرفت که موسم حج آید

ترتیب کند چنانکه باید

چون موسم حج رسید برخاست

اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد

بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه سینه پرجوش

چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

گوهر به میان زر برآمیخت

چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

شد در رهش از بسی خزانه

آن خانه گنج گنج خانه

آندم که جمال کعبه دریافت

دریافتن مراد بشتافت

بگرفت به رفق دست فرزند

در سایه کعبه داشت یکچند

گفت ای پسر این نه جای بازیست

بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه کعبه کن دست

کز حلقه غم بدو توان رست

گو یارب از این گزاف کاری

توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور

زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم

و آزاد کن از بلای عشقم

مجنون چو حدیث عشق بشنید

اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست

در حلقه زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر

کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق جان فروشم

بی‌حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدائی

کاینست طریق آشنائی

من قوت ز عشق می‌پذیرم

گر میرد عشق من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم

جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی

سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدائی خدائیت

وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم

کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور

واین سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم

عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن

لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی

هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم

یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی

گوش ادبم مباد خالی

بی‌باده او مباد جامم

بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش

گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم

هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد

چندانکه بود یکی به صد باد

می‌داشت پدر به سوی او گوش

کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد

دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان

گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست

چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم

کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند

کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت

نفرین خود و دعای او گفت

چون گشت به عالم این سخن فاش

افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی

شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند

در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان

در خانه غم نشست مویان

شخصی دو زخیل آن جمیله

گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت

بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده

جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حله ما ز راه افسوس

گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز

هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند

ما را و ترا به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید

صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست

کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش

تا باز رهد مه از وبالش

چون آگه گشت شحنه زین حال

دزد آبله پای ز شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش

گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت

این قصه بحی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب

گفت آفت نارسیده دریاب

کان شحنه جانستان خونریز

آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد

آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است

دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی

برجست بشفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد

تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی

آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو بطلب شتافتندش

جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش

یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی

می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه او

از گم شدن نشانه او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته

چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش

هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی

خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد

روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج

رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار گرسنه را کلیچ است

باسیری نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم

گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است

در هیضه‌خوری به جای زهر است

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر

می‌خورد نوالهای چون زهر

می‌داد ز راه بینوائی

کالای کساد را روائی

نه نه غم او نه آنچنان بود

کز غایت او غمی توان بود

کان غم که بدو برات می‌داد

از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد

بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله بنی‌سعد

بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره سرابی

افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ

معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس

بی‌فافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر

در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشانداشت

کامیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم

جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید

شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن زهر شماری

جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت

بگذشت و ورا به جای بگذاشت

زآنجا به دیار او گذر کرد

زو اهل قبیله را خبر کرد

کاینک به فلان خرابی تنگ

می‌پیچد همچو مار بر سنگ

دیوانه و دردمند و رنجور

چون دیو ز چشم آدمی دور

از خوردن زخم سفته جانش

پیدا شده مغزن استخوانش

بیچاره پدر چو زو خبر یافت

روی از وطن و قبیله برتافت

می‌گشت چو دیو گرد هر غار

دیوانه خویش در طلب کار

دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ

افتاده و سر نهاده بر سنگ

با خود غزلی همی سگالید

گه نوجه نمود و گاه نالید

خوناب جگر ز دیده ریزان

چون بخت خود اوفتان و خیزان

از باده بیخودی چنان مست

کاگه نه که در جهان کسی هست

چون دید پدر سلام دادش

پس دلخوشیی تمام دادش

مجنون چو صلابت پدر دید

در پای پدر چو سایه غلتید

کی تاج سرو سریر جانم

عذرم بپذیر ناتوانم

می‌بین و مپرس حالتم را

میکن به قضا حوالتم را

چون خواهم چون که در چنین روز

چشم تو ببیندم بدین روز

از آمدن تو روسیاهم

عذرت به کدام روی خواهم

دانی که حساب کار چونست

سررشته ز دست ما برونست

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۳۱ – وداع کردن پدر مجنون را

چون دید پدر که دردمند است

در عالم عشق شهر بند است

برداشت ازو امید بهبود

کان رشته تب پر از گره بود

گفت ای جگر و جگرخور من

هم غل من و هم افسر من

نومیدی تو سماع کردم

خود را و ترا وداع کردم

افتاد پدر ز کار بگری

بگری به سزا و زار بگری

در گردنم آر دست و برخیز

آبی ز سرشک بر رخم ریز

تا غسل سفر کنم بدان آب

در مهد سفر خوشم برد خواب

این بازپسین دم رحیل است

در دیده به جای سرمه میل است

در بر گیرم نه جای ناز است

تا توشه کنم که ره دراز است

زین عالم رخت بر نهادم

در عالم دیگر اوفتادم

هم دور نیم ز عالم تو

می‌میرم و می‌خورم غم تو

با اینکه چو دیده نازنینی

بدرود که دیگرم نبینی

بدرود که رخت راه بستم

در کشتی رفتگان نشستم

بدرود که بار بر نهادم

در قبض قیامت اوفتادم

بدرود که خویشی از میان رفت

ما دیر شدیم و کاروان رفت

بدرود که عزم کوچ کردم

رفتم نه چنان که باز گردم

چون از سر این درود بگذشت

بدرودش کرد و باز پس گشت

آمد به سرای خویش رنجور

نزدیک بدانکه جان شود دور

روزی دو ز روی ناتوانی

می‌کرد به غصه زندگانی

ناگه اجل از کمین برون تاخت

ناساخته کار کار او ساخت

مرغ فلکی برون شد از دام

در مقعد صدق یافت آرام

عرشی به طناب عرش زد دست

خاکی به نشیب خاک پیوست

آسوده کسیست کو در این دیر

ناسوده بود چو ماه در سیر

در خانه غم بقا نگیرد

چون برق بزاید و بمیرد

در منزل عالم سپنجی

آسوده مباش تا نرنجی

آنکس که در این دهش مقامست

آسوده دلی بر او حرامست

آن مرد کزین حصار جان برد

آن مرد در این نه این در آن مرد

دیویست جهان فرشته صورت

در بند هلاک تو ضرورت

در کاسش نیست جز جگر چیز

وز پهلوی تست آن جگر نیز

سرو تو در این چمن دریغ است

کابش نمک و گیاش تیغ است

تا چند غم زمانه خوردن

تازیدن و تازیانه خوردن

عالم خوش خور که عالم اینست

تو در غم عالمی غم اینست

آن مار بود نه مرد چالاک

کو گنج رها کند خورد خاک

خوشخور که گل جهانفروزی

چون مار مباش خاک روزی

عمر است غرض به عمر در پیچ

چون عمر نماند گو ممان هیچ

سیم ارچه صلاح خوب و زشتی است

لنگر شکن هزار کشتی است

چون چه مستان مدار در چنگ

بستان و بده چو آسیا سنگ

چون بستانی بیایدت داد

کز داد و ستد جهان شد آباد

چون بارت نیست باج نبود

بر ویرانی خراج نبود

زانان که جنیبه با تو راندند

بنگر به جریده تا که ماندند

رفتند کیان و دین پرستان

ماندند جهان به زیر دستان

این قوم کیان و آن کیانند

بر جای کیان نگر کیانند

هم پایه آن سران نگردی

الا به طریق نیک مردی

نیکی کن و از بدی بیندیش

نیک آید نیک را فرا پیش

بد با تو نکرد هر که بد کرد

کان بد به یقین به جای خود کرد

نیکی بکن و به چه در انداز

کز چه به تو روی برکند باز

هر نیک و بدی که در نوائیست

در گنبد عالمش صدائیست

با کوه کسی که راز گوید

کوه آنچه شنید باز گوید

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۱۵ – زاری کردن مجنون در عشق لیلی

مجنون چو شنید پند خویشان

از تلخی پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را

کاین مرده چه می‌کند کفن را

آن کز دو جهان برون زند تخت

در پیرهنی کجا کشد رخت

چون وامق از آرزوی عذرا

گه کوه گرفت و گاه صحرا

ترکانه ز خانه رخت بربست

در کوچگه رحیل بنشست

دراعه درید و درع می‌دوخت

زنجیر برید و بند می‌سوخت

می‌گشت ز دور چون غریبان

دامن بدریده تا گریبان

بر کشتن خویش گشته والی

لاحول ازو به هر حوالی

دیوانه صفت شده به هر کوی

لیلی لیلی زنان به هر سوی

احرام دریده سر گشاده

در کوی ملامت او فتاده

با نیک و بدی که بود در ساخت

نیک از بد و بد ز نیک نشناخت

می‌خواند نشید مهربانی

بر شوق ستاره یمانی

هر بیت که آمد از زبانش

بر یاد گرفت این و آتش

حیران شده هر کسی در آن پی

می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست

یا بر حرفش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده

می‌بود نه زنده و نه مرده

بر سنگ فتاده خوار چون گل

سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته

در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده

یا مرغ ز جفت باز مانده

در دل همه داغ دردناکی

بر چهره غبارهای خاکی

چون مانده شد از عذاب و اندوه

سجاده برون فکند از انبوه

بنشست و به هایهای بگریست

کاوخ چکنم دوای من چیست

آواره ز خان و مان چنانم

کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیر خود پناهی

نه بر سر کوی دوست راهی

قرابه نام و شیشه ننگ

افتاد و شکست بر سر سنگ

شد طبل بشارتم دریده

من طبل رحیل برکشیده

ترکی که شکار لنگ اویم

آماجگه خدنگ اویم

یاری که ز جان مطیعم او را

در دادن جان شفیعم او را

گر مستم خواند یار مستم

ور شیفته گفت نیز هستم

چون شیفتگی و مستیم هست

در شیفته دل مجوی و در مست

آشفته چنان نیم به تقدیر

کاسوده شوم به هیچ زنجیر

ویران نه چنان شد است کارم

کابادی خویش چشم دارم

ای کاش که بر من اوفتادی

خاکی که مرا به باد دادی

یا صاعقه‌ای درآمدی سخت

هم خانه بسوختی و هم رخت

کس نیست که آتشی در آرد

دود از من و جان من برآرد

اندازد در دم نهنگم

تا باز رهد جهان ز ننگم

از ناخلفی که در زمانم

دیوانه خلق و دیو خانم

خویشان مرا ز خوی من خار

یاران مرا ز نام من عار

خونریز من خراب خسته

هست از دیت و قصاص رسته

ای هم نفسان مجلس ورود

بدرود شوید جمله بدرود

کان شیشه می که بود در دست

افتاده شد آبگینه بشکست

گر در رهم آبگینه شد خورد

سیل آمد و آبگینه را برد

تا هر که به من رسید رایش

نازارد از آبگینه پایش

ای بی‌خبران ز درد و آهم

خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید

با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم

با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم

من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر

ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست

زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم

جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر

در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن

من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت

این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است

او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم

زین چه که فرو شدم برآرم

یا دست بگیر از این فسوسم

یا پای بدار تا ببوسم

بی کار نمی‌توان نشستن

در کنج خطاست دست بستن

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی

(ارحم ترحم) مگر نخواندی

آسوده که رنج بر ندارد

از رنجوران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان

خردک شکند به کاسه در نان

آن راست خبر از آتش گرم

کو دست درو زند بی‌آزرم

ای هم من و هم تو آدمیزاد

من خار خسک تو شاخ شمشاد

زرنیخ چو زر کجا عزیز است

زان یک من ازین به یک پشیز است

ای راحت جان من کجائی

در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست

جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش

یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار

در گردن من خطای اینکار

این کم زده را که نام کم نیست

آزرم تو هست هیچ غم نیست

صفرای تو گر مشام سوز است

لطفت ز پی کدام روز است

گر خشم تو آتشی زند تیز

آبی ز سرشک من بر او ریز

ای ماه نوم ستاره تو

من شیفته نظاره تو

به گر به توام نمی‌نوازند

کاشفته و ماه نو نسازند

از سایه نشان تو نه پرسم

کز سایه خویشتن می‌بترسم

من کار ترا به سایه دیده

تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم این چه شور است

این بازی نیست دست زور است

از حاصل تو که نام دارم

بی‌حاصلی تمام دارم

بر وصل تو گرچه نیست دستم

غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب

کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید

انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دولام خم‌پذیر است

دستم چو دو یا شکنج گیر است

نام تو مرا چو نام دارد

کو نیز دویا دولام دارد

عشق تو ز دل نهادنی نیست

وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز

با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک

نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش

بردند به سوی خانه بازش

عشقی که نه عشق جاودانیست

بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد

تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست

کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست

از معرفت تمام عشقست

تا زنده به عشق بارکش بود

چون گل به نسیم عشق خوش بود

واکنون که گلش رحیل یابست

این قطره که ماند ازو گلابست

من نیز بدان گلاب خوشبوی

خوش می‌کنم آب خود درین جوی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۴۶ – ختم کتاب به نام شروانشاه

شاها ملکا جهان پناها

یک شاه نه بل هزار شاها

جمشید یکم به تخت‌گیری

خورشید دوم به بی‌نظیری

شروانشه کیقباد پیکر

خاقان کبیر ابوالمظفر

نی شروانشاه بل جهانشاه

کیخسرو ثانی اختسان شاه

ای ختم قران پادشاهی

بی‌خاتم تو مباد شاهی

روزی که به طالع مبارک

بیرون بری از سپهر تارک

مشغول شوی به شادمانی

وین نامه نغز را بخوانی

از پیکر این عروس فکری

گه گنج بری و گاه بکری

آن باد که در پسند کوشی

ز احسنت خودش پرند پوشی

در کردن این چنین تفضل

از تو کرم وز من تو کل

گرچه دل پاک و بخت فیروز

هستند تو را نصیحت آموز

زین ناصح نصرت آلهی

بشنو دو سه حرف صبحگاهی

بر کام جهان جهان بپرداز

کان به که تومانی از جهان باز

ملکی که سزای رایت تست

خود در حرم ولایت تست

داد و دهشت کران ندارد

گر بیش کنی زیان ندارد

کاریکه صلاح دولت تست

در جستن آن مکن عنان سست

از هرچه شکوه تو به رنج است

پردازش اگرچه کان و گنج است

موئی مپسند ناروائی

در رونق کار پادشائی

دشمن که به عذر شد زبانش

ایمن مشو وز در برانش

قادر شو و بردبار می‌باش

می می‌خور و هوشیار می‌باش

بازوی تو گرچه هست کاری

از عون خدای خواه یاری

رای تو اگرچه هست هشیار

رای دیگران ز دست مگذار

با هیچ دو دل مشو سوی حرب

تا سکه درست خیزد از ضرب

از صحبت آن کسی بپرهیز

کو باشد گاه نرم و گه تیز

هرجا که قدم نهی فراپیش

باز آمدن قدم بیندیش

تا کار به نه قدم برآید

گر ده نکنی به خرج شاید

مفرست پیام داد جویان

الا به زبان راست گویان

در قول چنان کن استواری

کایمن شود از تو زینهاری

کس را به خود از رخ گشوده

گستاخ مکن نیازموده

بر عهد کس اعتماد منمای

تا در دل خود نیابیش جای

مشمار عدوی خرد را خرد

خار از ره خود چنین توان برد

در گوش کسی میفکن آن راز

کازرده شوی ز گفتنش باز

آنرا که زنی ز بیخ بر کن

وآنرا که تو برکشی میفکن

از هرچه طلب کنی شب و روز

بیش از همه نیکنامی اندوز

بر کشتن آنکه با زبونیست

تعجیل مکن اگرچه خونیست

بر دوری کام خویش منگر

کاقبال تواش درآرد از در

زاینجمله فسانها که گویم

با تو به سخن بهانه جویم

گرنه دل تو جهان خداوند

محتاج نشد به جنس این پند

زانجا که تراست رهنمائی

ناید ز تو جز صواب رائی

درع تو به زیر چرخ گردان

بس باد دعای نیک مردان

حرز تو به وقت شادکامی

بس باشد همت نظامی

یارب ز جمال این جهاندار

آشوب و گزند را نهاندار

هر در که زند تو سازکارش

هرجا که رود تو باش یارش

بادا همه اولیاش منصور

و اعداش چنانکه هست مقهور

این نامه که نامدار وی باد

بر دولت وی خجسته پی باد

هم فاتحه‌ایش هست مسعود

هم عاقبتیش باد محمود

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۳۰ – رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

دهقان فصیح پارسی زاد

از حال عرب چنین کند یاد

کان پیر پسر به باد داده

یعقوب ز یوسف اوفتاده

چون مجنون را رمیده دل دید

ز آرامش او امید ببرید

آهی به شکنجه درج می‌کرد

عمری به امید خرج می‌کرد

ناسود ز چاره باز جستن

زنگی ختنی نشد بشستن

بسیار دوید و مال پرداخت

اقبال بر او نظر نینداخت

زان درد رسیده گشت نومید

کامید بهی نداشت جاوید

در گوشه نشست و ساخت توشه

تا کی رسدش چهار گوشه

پیری و ضعیفی و زبونی

کردش به رحیل رهنمونی

تنگ آمد از این سراچه تنگ

شد نای گلوش چون دم چنگ

ترسید کاجل به سر درآید

بیگانه کسی ز در درآید

بگرفت عصا چو ناتوانان

برداشت تنی دو از جوانان

شد باز به جستجوی فرزند

بر هر چه کند خدای خرسند

برگشت به گرد کوه و صحرا

در ریگ سیاه و دشت خضرا

می‌زد به امید دست و پائی

از وی اثری ندید جائی

تا عاقبتش یکی نشان داد

کانک به فلان عقوبت آباد

جائی و چه جای از این مغاکی

ماننده گور هولناکی

چون ابر سیاه زشت و ناخوش

چون نفت سپید کان آتش

ره پیش گرفت پیر مظلوم

یک روزه دوید تا بدان بوم

دیدش نه چنانکه دیده می‌خواست

کان دید دلش ز جای برخاست

بی شخص رونده دید جانی

در پوست کشیده استخوانی

آواره‌ای از جهان هستی

متواری راه بت‌پرستی

جونی به خیال باز بسته

موئی ز دهان مرگ رسته

بر روی زمین ز سگ دوان‌تر

وز زیر زمینیان نهان‌تر

دیگ جسدش زجوش رفته

افتاده ز پای و هوش رفته

ماننده مارپیچ بر پیچ

پیچیده سر از کلاه و سر پیچ

از چرم ددان به دست واری

بر ناف کشیده چون ازاری

آهسته فراز رفت و بنشست

مالید به رفق بر سرش دست

خون جگر از جگر برانگیخت

هم بر جگر از جگر همی ریخت

مجنون چو گشاد دیده را باز

شخصی بر خویش دید دمساز

در روی پدر نظاره می‌کرد

نشناخت و ز او کناره می‌کرد

آن کو خود راکند فراموش

یاد دگران کجا کند گوش

گفتا چه کسی ز من چه خواهی

ای من رهی تو از چه راهی

گفتا پدر توام بدین روز

جویان تو با دل جگرسوز

مجنون چو شناختش که او کیست

در وی اوفتاد و بگریست

از هر دو سرشک دیده بگشاد

این بوسه بدان و آن بدین داد

کردند ز روی بی‌قراری

بر خود به هزار نوحه زاری

چون چشم پدر ز گریه پرداخت

سر تا قدمش نظر برانداخت

دیدش چو برهنگان محشر

هم پای برهنه مانده هم سر

از عیبه گشاد کوتی نغز

پوشید در او ز پای تا مغز

در هیکل او کشید جامه

از غایت کفش تا عمامه

از هر مثلی که یاد بودش

پندی پدرانه می‌نمودش

کای جان پدر نه جای خوابست

کایام دو اسبه در شتابست

زین ره که گیاش تیغ تیز است

بگریز که مصلحت گریز است

در زخم چنین نشانه گاهی

سالیت نشسته گیر و ماهی

تیری زده چرخ بی‌مدارا

خون ریخته از تو آشکارا

روزی دو سه پی فشرده گیرت

افتاده ز پای و مرده گیرت

در مرداری ز گرگ تا شیر

کرده دد و دام را شکم سیر

بهتر سگ شهر خویش بودن

تا ذل غریبی آزمودن

چندانکه دوید پی دویدی

جائی نرسیدی و رسیدی

رنجیده شدن نه رای دارد

با رنج کشی که پای دارد؟

آن رودکده که جای آبست

از سیل نگر که چون خرابست

وان کوه که سیل ازان گریزد

در زلزله بین که چون بریزد

زینسان که تو زخم رنج بینی

فرسوده شوی گر آهنینی

از توسنی تو پر شد ایام

روزی دو سه رام شو بیارام

سر رفت و هنوز بد لکامی

دل سوخته شد هنوز خامی

ساکن شو از این جمازه راندن

با یاوگیان فرس دواندن

گه مشرف دیو خانه بودن

گه دیوچه زمانه بودن

صابر شو و پایدار و بشکیب

خود را به دمی دروغ بفریب

خوش باش به عشوه گرچه بادست

بس عاقل کو به عشوه شادست

گر عشوه بود دروغ و گر راست

آخر نفسی تواند آراست

به گر نفسیت خوش برآید

تا خود نفس دگر چه زاید

هر خوشدلیی که آن نه حالیست

از تکیه اعتماد خالیست

بس گندم کان ذخیره کردند

زان جو که زدند جو نخوردند

امروز که روز عمر برجاست

می‌باید کرد کار خود راست

فردا که اجل عنان بگیرد

عذر تو جهان کجا پذیرد

شربت نه ز خاص خویشت آرند

هم پرده توبه پیشت آرند

آن پوشد زن که رشته باشد

مرد آن درود که کشته باشد

امروز بخور جهد می‌سوز

تا بوی خوشیت باشد آنروز

پیشینه عیار مرگ می سنج

تا مرگ رسد نباشدت رنج

از پنجه مرگ جان کسی برد

کو پیش ز مرگ خویشتن مرد

هر سر که به وقت خویش پیشست

سیلی زده قفای خویشست

وآن لب که در آن سفر بخندد

از پخته خویش توشه بندد

میدان تو بی کسست بنشین

شوریده سری بس است بنشین

آرام دلی است هردمی را

پایانی هست هر غمی را

سگ را وطن و تو را وطن نیست

تو آدمیی در این سخن نیست

گر آدمیی چو آدمی باش

ور دیو چو دیو در زمی باش

غولی که بسیچ در زمی کرد

خود را به تکلیف آدمی کرد

تو آدمیی بدین شریفی

با غول چرا کنی حریفی

روزی دو که با تو همعنانم

خالی مشو از رکاب جانم

جنس تو منم حریف من باش

تسکین دل ضعیف من باش

امشب چو عنان ز من بتابی

فردا که طلب کنی نیابی

گر بر تو از این سخن گرانیست

این هم ز قضای آسمانیست

نزدیک رسید کار می‌ساز

با گردش روزگار می‌ساز

خوش زی تو که من ورق نوشتم

می‌خور تو که من خراب گشتم

من می‌گذرم تو در امان باش

غم کشت مرا تو شادمان باش

افتاد بر آفتاب گردم

نزدیک شد آفتاب زردم

روزم به شب آمد ای سحرهان

جانم به لب آمد ای پسرهان

ای جان پدر بیا و بشتاب

تا جان پدر نرفته دریاب

زان پیش که من درآیم از پای

در خانه خویش گرم کن جای

آواز رحیل دادم اینک

در کوچگه اوفتادم اینک

ترسم که به کوچ رانده باشم

آیی تو و من نمانده باشم

سر بر سر خاک من به مالی

نالی ز فراق و سخت نالی

گر خود نفست چو دود باشد

زان دود مرا چه سود باشد

ور تاب غمت جهان بسوزد

کی چهره بخت من فروزد

چون پند پدر شنود فرزند

می‌خواست که دل نهد بر آن پند

روزی دو به چابکی شکیبد

پا در کشد و پدر فریبد

چون توبه عشق مس سگالید

عشق آمد و گوش توبه مالید

گفت ای نفس تو جان فزایم

اندیشه تو گره گشایم

مولای نصیحت تو هوشم

در حلقه بندگیت گوشم

پند تو چراغ جان فروزیست

نشنیدن من ز تنگ روزیست

فرمان تو کردنی است دانم

کوشم که کنم نمی‌توانم

بر من ز خرد چه سکه بندی

بر سکه کار من چه خندی

در خاطر من که عشق ورزد

عالم همه حبه‌ای نیرزد

بختم نه چنان به باد داد است

کز هیچ شنیده‌ایم یاد است

هر یاد که بود رفت بر باد

جز فرمشیم نماند بر یاد

امروز مگو چه خورده‌ای دوش

کان خود سخنی بود فراموش

گر زآنچه رود در این زمانم

پرسی که چه می‌کنی ندانم

دانم پدری تو من غلامت

واگاه نیم که چیست نامت

تنها نه پدر ز یاد من رفت

خود یاد من از نهاد من رفت

در خودم غلطم که من چه نامم

معشوقم و عاشقم کدامم

چون برق دلم ز گرمی افروخت

دلگرمی من وجود من سوخت

چون من به کریچه و گیائی

قانع شده‌ام ز هر ابائی

پندارم کاسیای دوران

پرداخته گشت از آب و از نان

در وحشت خویش گشته‌ام گم

وحشی نزید میان مردم

با وحش کسی که انس گیرد

هم عادت وحشیان پذیرد

چون خربزه مگس گزیده

به گر شوم از شکم بریده

ترسم که ز من برآید این گرد

در جمله بوستان رسد درد

به کابله را ز طفل پوشند

تا خون بجوش را نخوشند

مایل به خرابی است رایم

آن به که خراب گشت جایم

کم گیر ز مزرعت گیاهی

گو در عدم افت خاک راهی

یک حرف مگیر از آنچه خواندی

پندار که نطفه‌ای نراندی

گوری بکن و بر او بنه دست

پندار که مرد عاشقی مست

زانکس نتوان صلاح درخواست

کز وی قلم صلاح برخاست

گفتی که ره رحیل پیشست

وین گم شده در رحیل خویشست

تا رحلت تو خزان من بود

آن تو ندانم آن من بود

بر مرگ تو زنده اشک ریزد

من مرده ز مرده‌ای چه خیزد

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۱۴ – رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی

چون راه دیار دوست بستند

بر جوی بریده پل شکستند

مجنون ز مشقت جدائی

کردی همه شب غزل‌سرائی

هردم ز دیار خویش پویان

بر نجد شدی سرود گویان

یاری دو سه از پس اوفتاده

چون او همه عور و سرگشاده

سودا زده زمانه گشته

در رسوائی فسانه گشته

خویشان همه در شکایت او

غمگین پدر از حکایت او

پندش دادند و پند نشیند

گفتند فسانه چند نشیند

پند ار چه هزار سودمند است

چون عشق آمد چه جای پند است

مسکین پدرش بمانده در بند

رنجور دل از برای فرزند

در پرده آن خیال بازی

بیچاره شده ز چاره‌سازی

پرسید ز محرمان خانه

گفتند یکایک این فسانه

کو دل به فلان عروس دادست

کز پرده چنین به در فتادست

چون قصه شنید قصد آن کرد

کز چهره گل فشاند آن گرد

آن در که جهان بدو فروزد

بر تاج مراد خود بدوزد

وآن زینت قوم را به صد زین

خواهد ز برای قره‌العین

پیران قبیله نیز یک سر

بستند برآن مراد محضر

کان در نسفته را درآن سفت

با گوهر طاق خود کند جفت

یکرویه شد آن گروه را رای

کاهنگ سفر کنند از آنجای

از راه نکاح اگر توانند

آن شیفته را به مه رسانند

چون سید عامری چنان دید

از گریه گذشت و باز خندید

با انجمنی بزرگ برخاست

کرد از همه روی برگ ره راست

آراسته با چنان گروهی

می‌رفت به بهترین شکوهی

چون اهل قبیله دل آرام

آگاه شدند خاص تا عام

رفتند برون به میزبانی

ار راه وفا و مهربانی

در منزل مهر پی فشردند

وآن نزل که بود پیش بردند

با سید عامری به یک بار

گفتند چه حاجت است پیش‌آر

مقصود بگو که پاس داریم

در دادن آن سپاس داریم

گفتا که مرادم آشنائیست

آنهم ز پی دو روشنائیست

وانگه پدر عروس را گفت

کاراسته باد جفت با جفت

خواهم به طریق مهر و پیوند

فرزند ترا ز بهر فرزند

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است

بر چشمه تو نظر نهاده است

هر چشمه که آب لطف دارد

چون تشنه خورد به جان گوارد

زینسان که من این مراد جویم

خجلت نبرم برآنچه گویم

معروف‌ترین این زمانه

دانی که منم درین میانه

هم حشمت و هم خزینه دارم

هم آلت مهر و کینه دارم

من در خرم و تو در فروشی

بفروش متاع اگر به هوشی

چندان که بها کنی پدیدار

هستم به زیادتی خریدار

هر نقد که آن بود بهائی

بفروش چو آمدش روائی

چون گفته شد این حدیث فرخ

دادش پدر عروس پاسخ

کاین گفته نه برقرار خویش است

میگو تو فلک به کار خویش است

گرچه سخن آبدار بینم

با آتش تیزکی نشینم

گردوستپی درین شمار است

دشمن کامیش صدهزار است

فرزند تو گر چه هست بدرام

فرخ نبود چو هست خودکام

دیوانگیی همی نماید

دیوانه حریف ما نشاید

اول به دعا عنایتی کن

وانگه ز وفا حکایتی کن

تا او نشود درست گوهر

این قصه نگفتنی است دیگر

گوهر به خلل خرید نتوان

در رشته خلل کشید نتوان

دانی که عرب چه عیب جویند

این کار کنم مرا چه گویند

با من بکن این سخن فراموش

ختم است برین و گشت خاموش

چون عامریان سخن شنیدند

جز باز شدن دری ندیدند

نومید شده ز پیش رفتند

آزرده به جای خویش رفتند

هر یک چو غریب غم رسیده

از راه زبان ستم رسیده

مشغول بدانکه گنج بازند

وان شیفته را علاج سازند

وانگه به نصیحتش نشاندند

بر آتش خار می‌فشاندند

کاینجا به از آن عروس دلبر

هستند بتان روح پرور

یاقوت لبان در بناگوش

هم غالیه پاش و هم قصب پوش

هر یک به قیاس چون نگاری

آراسته‌تر ز نو بهاری

در پیش صد آشنا که هستی

بیگانه چرا همی پرستی

بگذار کزین خجسته نامان

خواهیم ترا بتی خرامان

یاری که دل ترا نوازد

چون شکر و شیر با تو سازد

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۴۵ – وفات مجنون بر روضه لیلی

انگشت کش سخن سرایان

این قصه چنین برد به پایان

کان سوخته خرمن زمانه

شد خرمنی از سرشک دانه

دستاس فلک شکست خردش

چون خرد شکست باز بردش

زانحال که بود زارتر گشت

بی‌زورتر و نزارتر گشت

جانی ز قدم رسیده تا لب

روزی به ستم رسیده تا شب

نالنده ز روی دردناکی

آمد سوی آن عروس خاکی

در حلقه آن حظیره افتاد

کشتیش در آب تیره افتاد

غلطید چو مور خسته کرده

پیچید چو مار زخم خورده

بیتی دو سه زارزار برخواند

اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

برداشت بسوی آسمان دست

انگشت گشاد و دیده بربست

کای خالق هرچه آفرید است

سوگند به هرچه برگزیداست

کز محنت خویش وارهانم

در حضرت یار خود رسانم

آزاد کنم ز سخت جانی

واباد کنم به سخت رانی

این گفت و نهاد بر زمین سر

وان تربت را گرفت در بر

چون تربت دوست در برآورد

ای دوست بگفت و جان برآورد

او نیز گذشت از این گذرگاه

وان کیست که نگذرد بر اینراه

راهیست عدم که هر چه هستند

از آفت قطع او نرستند

ریشی نه که غورگاه غم نیست

خاریده ناخن ستم نیست

ای چون خر آسیا کهن لنگ

کهتاب نو روی کهربا رنگ

دوری کن از این خراس گردان

کو دور شد از خلاص مردان

در خانه سیل ریز منشین

سیل آمد، سیل، خیز، منشین

تا پل نشکست بر تو گردون

زین پل به جهان جمازه بیرون

در خاک مپیچ کو غباریست

با طبع مساز کو شراریست

بر تارک قدر خویش نه پای

تا بر سر آسمان کنی جای

دایم به تو بر جهان نماند

آنرا مپرست کان نماند

مجنون ز جهان چو رخت بر بست

از سرزنش جهانیان رست

بر مهد عروس خوابنیده

خوابش بربود و بست دیده

ناسود درین سرای پر دود

چون خفت مع‌الغرامه آسود

افتاده بماند هم بر آن حال

یک ماه و شنیده‌ام که یک سال

وان یاوگیان رایگان گرد

پیرامن او گرفته ناورد

او خفته چو شاه در عماری

وایشان همه در یتاق داری

بر گرد حظیره خانه گردند

زان گور گه آشیانه گردند

از بیم درندگان چپ و راست

آمد شد خلق جمله برخاست

نظارگیی که دیدی از دور

شوریدن آن ددان چو زنبور

پنداشتی آن غریب خسته

آنجاست به رسم خود نشسته

وان تیغ زنان به قهرمانی

بر شاه کنند پاسبانی

آگاه نه زانکه شاه مرد است

بادش کمر و کلاه برداست

وان جیفه خون به خرج کرده

دری به غبار درج کرده

از زلزلهای دور افلاک

شد ریخته و فشانده بر خاک

در هیئت او ز هر نشانی

نامانده به جا جز استخوانی

زان گرگ سگان استخوانخوار

کسرا نه به استخوان او کار

چندان که ددان بدند بر جای

ننهاد در آن حرم کسی پای

مردم ز حفاظ با نصیب است

این مردمی از ددان غریب است

شد سال گذشته وان دد و دام

آواره شدند کام و ناکام

دوران چو طلسم گنج بربود

وان قفل خزینه بند فرسود

گستاخ روان آن گذرگاه

کردند درون آن حرم راه

دیدند فتاده مهربانی

مغزی شده مانده استخوانی

چون محرم دیده ساختندش

از راه وفا شناختندش

آوازه روانه شد به هر بوم

شد در عرب این فسانه معلوم

خویشان و گزیدگان و پاکان

جمع آمده جمله دردناکان

رفتند و در او نظاره کردند

تن خسته و جامه پاره کردند

وان کالبد گهر فشانده

همچون صدف سپید مانده

گرد صدفش چو در زدودند

بازش چو صدف عبیر سودند

او خود چو غبار مشگوش داشت

از نافه عشق بوی خوش داشت

در گریه شدند سوکواران

کردند بر او سرشک باران

شستند به آب دیده پاکش

دادند ز خاک هم به خاکش

پهلوگه دخمه را گشادند

در پهلوی لیلیش نهادند

خفتند به ناز تا قیامت

برخاست ز راهشان ملامت

بودند در این جهان به یک عهد

خفتند در آن جهان به یک مهد

کردند چنانکه داشت راهی

بر تربت هردو روضه گاهی

آن روضه که رشک بوستان بود

حاجتگه جمله دوستان بود

هرکه آمدی از غریب و رنجور

در حال شدی ز رنج و غم دور

زان روضه کسی جدا نگشتی

تا حاجت او روا نگشتی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۲۹ – آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

فرزانه سخن سرای بغداد

از سر سخن چنین خبر داد

کان شیفته رسن بریده

دیوانه ماه نو ندیده

مجنون جگر کباب گشته

دهقان ده خراب گشته

می‌گشت به هر بسیچ گاهی

مونس نه به جز دریغ و آهی

بوئی که ز سوی یارش آمد

خوشبوی‌تر از بهارش آمد

زان بوی خوش دماغ پرور

اعضاش گرفته رنگ عنبر

آن عنبرتر ز بهر سودا

می‌کرد مفرحی مهیا

بر خاک فتاده چون ذلیلان

در زیر درختی از مغیلان

زانروی که روی کار نشناخت

خار از گل و گل ز خار نشناخت

ناگه سیهی شتر سواری

بگذشت بر او چو گرزه ماری

چون دید در آن اسیر بی‌رخت

بگرفت زمام ناقه را سخت

غرید به شکل نره دیوی

برداشت چو غافلان غریوی

کی بی‌خبر از حساب هستی

مشغول به کار بت‌پرستی

به گرز بتان عنان بتابی

کز هیچ بتی وفا نیابی

این کار که هست نیست با نور

وان یار که نیست هست ازین دور

بیکار کسی تو با چنین کار

بی‌یار بهی تو از چنین یار

آن دوست که دل بدو سپردی

بر دشمنیش گمان نبردی

شد دشمن تو ز بی‌وفائی

خود باز برید از آشنائی

چون خرمن خود به باد دادت

بد عهد شد و نکرد یادت

دادند به شوهری جوانش

کردند عروس در زمانش

و او خدمت شوی را بسیچید

پیچید در اوی و سر نه‌پیچید

باشد همه روزه گوش در گوش

با شوهر خویشتن هم آغوش

کارش همه بوسه و کنار است

تو در غم کارش این چه کار است

چون او ز تو دور شد به فرسنگ

تو نیز بزن قرابه بر سنگ

چون ناوردت به سالها یاد

زو یاد مکن چه کارت افتاد

زن گر نه یکی هزار باشد

در عهد کم استوار باشد

چون نقش وفا و عهد بستند

بر نام زنان قلم شکستند

زن دوست بود ولی زمانی

تا جز تو نیافت مهربانی

چون در بر دیگری نشیند

خواهد که دگر ترا نه‌بیند

زن میل ز مرد بیش دارد

لیکن سوی کام خویش دارد

زن راست نبازد آنچه بازد

جز زرق نسازد آنچه سازد

بسیار جفای زن کشیدند

وز هیچ زنی وفا ندیدند

مردی که کند زن آزمائی

زن بهتر از او به بی‌وفائی

زن چیست نشانه گاه نیرنگ

در ظاهر صلح و در نهان جنگ

در دشمنی آفت جهانست

چون دوست شود هلاک جانست

گوئی که بکن نمی‌نیوشد

گوئی که مکن دو مرده کوشد

چون غم خوری او نشاط گیرد

چون شاد شوی ز غم بمیرد

این کار زنان راست باز است

افسون زنان بد دراز است

مجنون ز گزاف آن سیه کوش

برزد ز دل آتشی جگر جوش

از درد دلش که در برافتاد

از پای چو مرغ در سر افتاد

چندان سر خود بکوفت بر سنگ

کز خون همه کوه گشت گلرنگ

افتاد میان سنگ خاره

جان پاره و جامه‌پاره پاره

آن دیو که آن فسون بر او خواند

از گفته خویشتن خجل ماند

چندان نگذشت از آن بلندی

کان دل شده یافت هوشمندی

آمد به هزار عذر در پیش

کای من خجل از حکایت خویش

گفتم سخنی دروغ و بد رفت

عفوم کن کانچه رفت خود رفت

گر با تو یکی مزاح کردم

بر عذر تو جان مباح کردم

آن پرده‌نشین روی بسته

هست از قبل تو دلشکسته

شویش که ورا حریف و جفتست

سر با سر او شبی نخفت‌ست

گرچه دگری نکاح بستش

ار عهد تو دور نیست دستش

جز نام تو بر زبان نیارد

غیر تو کس از جهان ندارد

یکدم نبود که آن پریزاد

صد بار نیاورد ترا یاد

سالیست که شد عروس و بیشست

با مهر تو و به مهر خویشست

گر بی تو هزار سال باشد

بر خوردن از او محال باشد

مجنون که در آن دروغگوئی

دید آینه‌ای بدان دوروئی

اندک‌تر از آنچه بود غم خورد

کم مایه از آنچه کرد کم کرد

می‌بود چو مراغ پر شکسته

زان ضربه که خورد سرشکسته

از جزع پر آب لعل می‌سفت

بر عهد شکسته بیت می‌گفت

سامان و سری نداشت کارش

کز وی خبری نداشت یارش

مشاطه این عروس نو عهد

در جلوه چنان کشیدش از مهد

کان مهدنشین عروس جماش

رشگ قلم هزار نقاش

چون گشت به شوی پای بسته

بود از پی دوست دل شکسته

غمخواره او غمی دگر یافت

کز کردن شوی او خبر یافت

گشته خرد فرشته فامش

مجنون‌تر از آنکه بود نامش

افتاده چو مرغ پر فشانده

بیش از نفسی در او نمانده

در جستن آب زندگانی

برجست به حالتی که دانی

شد سوی دیار آن پریروی

باریک شده ز مویه چون موی

با او به زبان باد می‌گفت

کی جفت نشاط گشته با جفت

کو آن دو به دو بهم نشستن

عهدی به هزار عهده بستن

کو آن به وصال امید دادن

سر بر خط خاضعی نهادن

دعوی کردن به دوستاری

دادن به وفا امیدواری

و امروز به ترک عهد گفتن

رخ بی گنهی ز من نهفتن

گیرم دلت از سر وفا شد

آن دعوی دوستی کجا شد

من با تو به کار جان فروشی

کار تو همه زبان فروشی

من مهر ترا به جان خریده

تو مهر کسی دگر گزیده

کس عهد کسی چنین گذارد؟

کو را نفسی به یاد نارد؟

با یار نو آنچنان شدی شاد

کز یار قدیم ناوری یاد

گر با دگری شدی هم‌آغوش

ما را به زبان مکن فراموش

شد در سر باغ تو جوانیم

آوخ همه رنج باغبانیم

این فاخته رنج برد در باغ

چون میوه رسید می‌خورد زاغ

خرمای تو گرچه سازگار است

با هر که به جز منست خار است

با آه چو من سموم داغی

کس بر نخورد ز چون تو باغی

چون سرو روانی ای سمنبر

از سرو نخورده هیچکس بر

برداشتی اولم به یاری

بگذاشتی آخرم به خواری

آن روز که دل به تو سپردم

هرگز به تو این گمان نبردم

بفریفتیم به عهد و سوگند

کان تو شوم به مهر و پیوند

سوگند نگر چه راست خوردی!

پیوند نگر چه راست کردی!

کردی دل خود به دیگری گرم

وز دیده من نیامدت شرم

تنها نه من و توئیم در دور

کازرم یکی کنیم با جور

دیگر متعرفان بکارند

کایشان بد و نیکها شمارند

بینند که تا غم تو خوردم

با من تو و با تو من چه کردم

گیرم که مرا دو دیده بستند

آخر دگران نظاره هستند

چون عهده عهد باز جویند

جز عهد شکن ترا چه گویند

فرخ نبود شکستن عهد

اندیشه کن از شکستن مهد

گل تا نشکست عهد گلزار

نشکست زمانه در دلش خار

می تا نشکست روی اوباش

در نام شکستگی نشد فاش

شب تا نشکست ماه را جام

با روی سیه نشد سرانجام

در تو به چه دل امید بندم

وز تو به چه روی باز خندم

کان وعده که پی در او فشردی

عمرم شد و هم به سر نبردی

تو آن نکنی که من شوم شاد

وانکس نه منم که نارمت یاد

با اینهمه رنج کز تو سنجم

رنجیده شوم گر از تو رنجم

غم در دل من چنان نشاندی

کازرم در آن میان نماندی

آن روی نه کاشنات خوانم

وان دل نه که بی‌وفات دانم

عاجز شده‌ام ز خوی خامت

تا خود چه توان نهاد نامت

با اینهمه جورها که رانی

هم قوت جسم و قوت جانی

بیداد تو گر چه عمر کاهست

زیبائی چهره عذر خواهست

آنرا که چنان جمال باشد

خون همه کس حلال باشد

روزی تو و من چراغ دل ریش

به زان نبود که می‌رمت پیش

مه گر شکرین بود تو ماهی

شه گر به دو رخ بود تو شاهی

گل در قصبی و لاله در خز

شیرین ورزین چو شیره رز

گر آتش بیندت بدان نور

آبش به دهان درآید از دور

باغ ارچه گل و گلاله دارست

از عکس رخت نواله خوارست

اطلس که قبای لعل شاهیست

با قرمزی رخ تو کاهیست

ز ابروی تو هر خمی خیالیست

هر یک شب عید را هلالیست

گر عود نه صندل سپید است

با سرخ گل تو سرخ بید است

سلطان رخت به چتر مشگین

هم ملک حبش گرفت و هم چین

از خوبی چهره چنین یار

دشوار توان برید دشوار

تدبیر دگر جز این ندانم

کین جان به سر تو برفشانم

آزرم وفای تو گزینم

در جور و جفای تو نبینم

هم با تو شکیب را دهم ساز

تا عمر کجا عنان کشد باز

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۱۳ – در صفت عشق مجنون

سلطان سریر صبح خیزان

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز

گو آنکه به باد داده تست

بر خاک ره اوفتاده تست

از باد صبا دم تو جوید

با خاک زمین غم تو گوید

بادی بفرستش از دیارت

خاکیش بده به یادگارت

هر کو نه چو باد بر تو لرزد

نه باد که خاک هم نیرزد

وانکس که نه جان به تو سپارد

آن به که ز غصه جان برآرد

گر آتش عشق تو نبودی

سیلاب غمت مرا ربودی

ور آب دو دیده نیستی یار

دل سوختی آتش غمت زار

خورشید که او جهان فروزست

از آه پرآتشم بسوزست

ای شمع نهان خانه جان

پروانه خویش را مرنجان

جادو چشم تو بست خوابم

تا گشت چنین جگر کبابم

ای درد و غم تو راحت دل

هم مرهم و هم جراحت دل

قند است لب تو گر توانی

از وی قدری به من رسانی

کاشفته گی مرا درین بند

معجون مفرح آمد آن قند

هم چشم بدی رسید ناگاه

کز چشم تو اوفتادم ای ماه

بس میوه آبدار چالاک

کز چشم بد اوفتاد بر خاک

انگشت کش زمانه‌اش کشت

زخمیست کشنده زخم انگشت

از چشم رسیدگی که هستم

شد چون تو رسیده‌ای ز دستم

نیلی که کشند گرد رخسار

هست از پی زخم چشم اغیار

خورشید که نیلگون حروفست

هم چشم رسیده کسوفست

هر گنج که برقعی نپوشد

در بردن آن جهان بکوشد

روزی که هوای پرنیان پوش

خلخال فلک نهاد بر گوش

سیماب ستارها در آن صرف

شد ز آتش آفتاب شنگرف

مجنون رمیده دل چو سیماب

با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به دیار یار پویان

لبیک زنان و بیت گویان

می‌شد سوی یار دل رمیده

پیراهن صابری دریده

می‌گشت به گرد خرمن دل

می‌دوخت دریده دامن دل

می‌رفت نوان چو مردم مست

می‌زد به سر و به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت

بر خرگه یار مست بگذشت

بر رسم عرب نشسته آنماه

بر بسته ز در شکنج خرگاه

آن دید درین و حسرتی خورد

وین دید در آن و نوحه‌ای کرد

لیلی چو ستاره در عماری

مجنون چو فلک به پرده‌داری

لیلی کله بند باز کرده

مجنون گله‌ها دراز کرده

لیلی ز خروش چنگ در بر

مجنون چو رباب دست بر سر

لیلی نه که صبح گیتی افروز

مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی بگذار باغ در باغ

مجنون غلطم که داغ بر داغ

لیلی چو قمر به روشنی چست

مجنون چو قصب برابرش سست

لیلی به درخت گل نشاندن

مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟ پری فشی بود

مجنون چه حکایت؟ آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده

مجنون چمن خزان رسیده

لیلی دم صبح پیش می‌برد

مجنون چو چراغ پیش می‌مرد

لیلی به کرشمه زلف بر دوش

مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی به صبوح جان نوازی

مجنون به سماع خرقه بازی

لیلی ز درون پرند می‌دوخت

مجنون ز برون سپند می‌سوخت

لیلی چو گل شکفته می‌رست

مجنون به گلاب دیده می‌شست

لیلی سر زلف شانه می‌کرد

مجنون در اشک دانه می‌کرد

لیلی می مشگبوی در دست

مجنون نه ز می ز بوی می مست

قانع شده این از آن به بوئی

وآن راضی از این به جستجوئی

از بیم تجسس رقیبان

سازنده ز دور چون غریبان

تا چرخ بدین بهانه برخاست

کان یک نظر از میانه برخاست

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...