لیلی و مجنون نظامی

بخش ۳۹ – آگاهی مجنون از وفات مادر

چون شاهسوار چرخ گردان

میدان بستد ز هم نبردان

خورشید ز بیم اهل آفاق

قرابه می‌نهاد بر طاق

صبح از سر شورشی که انگیخت

قرابه شکست و می برون ریخت

مجنون به همان قصیده خوانی

می‌زد دهل جریده‌رانی

می‌راند جریده بر جریده

می‌خواند قصیده بر قصیده

از مادر خود خبر نبودش

کامد اجل از جهان ربودش

یکبار دگر سلیم دلدار

آمد بر آن غریب غمخوار

دادش خورش و لباس پوشید

ماتم زدگانه برخروشید

کان پیرزن بلا رسیده

دور از تو به هم نهاد دیده

رخت از بنگاه این سرا برد

در آرزوی تو چون پدر مرد

مجنون ز رحیل مادر خویش

زد دست دریغ بر سر خویش

نالید چنانکه در سحر چنگ

افتاد چنانکه شیشه در سنگ

می‌کرد ز مادر و پدر یاد

شد بر سر خاکشان به فریاد

بر تربت هر دو زار نالید

در مشهد هر دو روی مالید

گه روی در این و گه در آن سود

دارو پس مرگ کی کند سود

خویشان چو خروش او شنیدند

یک یک ز قبیله می‌دویدند

دیدند ورا بدان نزاری

افتاده به خاک بر به خواری

خونابه ز دیده‌گاه گشادند

در پای فتاده در فتادند

هر دیده ز روی سست خیزی

می‌کرد بر او گلاب ریزی

چون هوش رمیده گشت هشیار

دادند بر او درود بسیار

کردند به باز بردنش جهد

تا با وطنش کنند هم عهد

آهی زد و راه کوه برداشت

رخت خود ازان گروه برداشت

می‌گشت به گرد کوه و هامون

دل پرجگر و جگر پر از خون

مشتی ددکان فتاده از پس

نه یار کس و نه یار او کس

سجاده برون فکند از آن دیر

زیرا که ندید در شرش خیر

زین عمر چو برق پای در راه

می‌کرد چو ابر دست کوتاه

عمری که بناش بر زوالست

یک دم شمر ار هزار سالست

چون عمر نشان مرگ دارد

با عشوه او که برگ دارد

ای غافل از آنکه مردنی هست

واگه نه که جان سپردنی هست

تا کی به خودت غرور باشد

مرگ تو ز برگ دور باشد

خود را مگر از ضعیف رائی

سنجیده نه‌ای که تا کجائی

هر ذره که در مسام ارضی است

او را بر خویش طول و عرضی است

لیکن بر کوه قاف پیکر

همچون الف است هیچ در بر

بنگر تو چه برگ یا چه شاخی

در مزرعه‌ای بدین فراخی

سرتاسر خود ببین که چندی

بر سر فلکی بدین بلندی

بر عمر خود ار بسیچ یابی

خود را ز محیط هیچ یابی

پنداشته‌ای ترا قبولیست

یا در جهت تو عرض و طولیست

این پهن و درازیت بهم هست

در قالب این قواره پست

چون بر گذری ز حد پستی

در خود نه گمان بری که هستی

بر خاک نشین و باد مفروش

ننگی چو ترا به خاک می‌پوش

آن ذوق نشد هنوزت از یاد

کز حاجت خلق باشی آزاد

تا هست به چون خودی نیازت

با سوز بود همیشه سازت

آنگاه رسی به سر بلندی

کایمن شوی از نیازمندی

هان تا سگ نان کس نباشی

یا گریه خوان کس نباشی

چون مشعله دسترنج خود خور

چون شمع همیشه گنج خود خور

تا با تو به سنت نظامی

سلطان جهان کند غلامی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – عتاب کردن مجنون با نوفل

مجنون چو شنید بوی آزرم

کرد از سر کین کمیت را گرم

بانوفل تیغ‌زن برآشفت

کی از تو رسیده جفت با جفت!

احسنت زهی امیدواری

به زین نبود تمام کاری

این بود بلندی کلاهت؟

شمشیر کشیدن سپاهت؟

این بود حساب زورمندیت؟

وین بود فسون دیو بندیت؟

جولان زدن سمندت این بود؟

انداختن کمندت این بود؟

رایت که خلاف رای من کرد

نیکو هنری به جای من کرد

آن دوست که بد سلام دشمن

کردیش کنون تمام دشمن

وان در که بد از وفا پرستی

بر من به هزار قفل بستی

از یاری تو بریدم ای یار

بردی زه کار من زهی کار

بس رشته که بگسلد زیاری

بس قایم کافتد از سواری

بس تیر شبان که در تک افتاد

بر گرگ فکند و بر سگ افتاد

گرچه کرمت بلند نامست

در عهده عهد ناتمامست

نوفل سپر افکنان ز حربش

بنواخت به رفقهای چربش

کز بی‌مددی و بی‌سپاهی

کردم به فریب صلح خواهی

اکنون که به جای خود رسیدم

نز تیغ برنده خو بریدم

لشگر ز قبیله‌ها بخوانم

پولاد به سنگ درنشانم

ننشینم تا به زخم شمشیر

این یاوه ز بام ناورم زیر

وآنگه ز مدینه تا به بغداد

در جمع سپاه کس فرستاد

در جستن کین ز هر دیاری

لشگر طلبید روزگاری

آورد به هم سپاهی انبوه

پس پره کشید کوه تا کوه

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۷ – سپردن فرزند خویش به فرزند شروانشاه

چون گوهر سرخ صبحگاهی

بنمود سپیدی از سیاهی

آن گوهر کان گشاده من

پشت من و پشت زاده من

گوهر به کلاه کان برافشاند

وز گوهر کان شه سخن راند

کاین بیکس را به عقد و پیوند

درکش به پناه آن خداوند

بسپار مرا به عهدش امروز

کو نو قلم است و من نوآموز

تا چون کرمش کمال گیرد

اندرز ترا به فال گیرد

کان تخت نشین که اوج سایست

خرد است ولی بزرگ رایست

سیاره آسمان ملک است

جسم ملک است و جان ملک است

آن یوسف هفت بزم و نه مهد

هم والی عهد و هم ولیعهد

نومجلس و نو نشاط و نومهر

در صدف ملک منوچهر

فخر دو جهان به سر بلندی

مغز ملکان به هوش‌مندی

میراث‌ستان ماه و خورشید

منصوبه گشای بیم و امید

نور بصر بزرگواران

محراب نماز تاجداران

پیرایهٔ تخت و مفخر تاج

کاقبال به روی اوست محتاج

ای از شرف تو شاهزاده

چشم ملک اختسان گشاده

ممزوج دو مملکت به شاهی

چون سیب دو رنگ صبحگاهی

یک تخم به خسروی نشانده

از تخمه کیقباد مانده

در مرکز خط هفت پرگار

یک نقطه نو نشسته بر گار

ایزد به خودت پناه دارد

وز چشم بدت نگاه دارد

دارم به خدا امیدواری

کز غایت ذهن و هوشیاری

آنجات رساند از عنایت

کماده شوی بهر کفایت

هم نامه خسروان بخوانی

هم گفته بخردان بدانی

این گنج نهفته را درین درج

بینی چو مه دو هفته در برج

دانی که چنین عروس مهدی

ناید ز قران هیچ عهدی

گر در پدرش نظر نیاری

تیمار برادرش بداری

از راه نوازش تمامش

رسمی ابدی کنی به نامش

تا حاجتمند کس نباشد

سر پیش و نظر ز پس نباشد

این گفتم و قصه گشت کوتاه

اقبال تو باد و دولت شاه

آن چشم گشاده باد از این نور

وین سرو مباد ازان چمن دور

روی تو به شاه پشت بسته

پشت و دل دشمنان شکسته

زنده به تو شاه جاودانی

چون خضر به آب زندگانی

اجرام سپهر اوج منظر

افروخته باد از این دو پیکر

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۳۸ – دیدن مادر مجنون را

مادر چو ز دور در پسر دید

الماس شکسته در جگر دید

دید آن گل سرخ زرد گشته

وآن آینه زنگ خورد گشته

اندام تنش شکسته شد خرد

زاندیشه او به دست و پا مرد

گه شست به آب دیده رویش

گه کرد به شانه جعد مویش

سر تا قدمش به مهر مالید

بر هر ورمی به درد نالید

می‌برد به هر کناره‌ای دست

گه آبله سود و گه ورم بست

گه شست سر پر از غبارش

گه کند ز پای خسته خارش

چون کرد ز روی مهربانی

با او ز تلطف آنچه دانی

گفت ای پسر این چه ترک تازیست

بازیست چه جای عشق بازیست

تیغ اجل این چنین دو دستی

وانگه تو کنی هنوز مستی

بگذشت پدر شکایت‌آلود

من نیز گذشته گیر هم زود

برخیز و بیا به خانه خویش

برهم مزن آشیانه خویش

گر زانکه وحوش یا طیورند

تا شب همه زآشیانه دورند

چون شب به نشانه خود آید

هر مرغ به خانه خود آید

از خلق نهفته چند باشی

ناسوده نخفته چند باشی

روزی دو که عمر هست بر جای

بر بستر خود دراز کن پای

چندین چه نهی به گرد هر غار

پا بر سر مور یا دم مار

ماری زده گیر بی‌امانت

موری شده گیر میهمانت

جانست نه سنگریزه بنشین

با جان مکن این ستیزه بنشین

جان و دل خود به غم مرنجان

نه سنگ دلی نه آهنین جان

مجنون ز نفیرهای مادر

افروخت چه شعله‌های آذر

گفت ای قدم تو افسر من

رنج صدف تو گوهر من

گر زانکه مرا به عقل ره نیست

دانی که مرا در این گنه نیست

کار من اگر چنین بد افتاد

اینکار مرا نه از خود افتاد

کوشیدن ما کجا کند سود

کاین کار فتاده بودنی بود

عشقی به چنین بلا و زاری

دانی که نباشد اختیاری

تو در پی آنکه مرغ جانم

از قالب این قفس رهانم

در دام کشی مرا دگربار

تا در دو قفس شوم گرفتار

دعوت مکنم به خانه بردن

ترسم ز وبال خانه مردن

در خانه من ز ساز رفته

باز آمده گیر و باز رفته

گفتی که ز خانه ناگزیر است

این نرد نه نرد خانه گیر است

بگذار مرا تو در چنین درد

من درد زدم تو باز پس گرد

این گفت و چو سایه در سر افتاد

در بوسه پای مادر افتاد

زانجا که نداشت پاس رایش

بوسید به عذر خاک پایش

کردش به وداع و شد در آن دشت

مادر بگرست و باز پس گشت

همچون پدرش جهان بسر برد

او نیز در آرزوی او مرد

این عهدشکن که روزگارست

چون برزگران تخم کارست

کارد دو سه تخم را باغاز

چون کشته رسید بدرود باز

افروزد هر شبی چراغی

بر جان نهدش ز دود داغی

چون صبح دمد بر او دمد باد

تا میرد ازو چنانکه زو زاد

گردون که طلسم داغ سازیست

با ما به همان چراغ بازیست

تا در گره فلک بود پای

هرجا که روی گره بود جای

آنگه شود این گره گشاده

گز چار فرس سوی پیاده

چون رشته جان شو از گره پاک

چون رشته تب مشو گره ناک

گر عود کند گره‌نمائی

تو نافه شو از گره‌گشائی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – جنگ کردن نوفل با قبیله لیلی

نوفل ز چنین عتاب دلکش

شد نرم چنانکه موم از آتش

برجست و به عزم راه کوشید

شمشیر کشید و درع پوشید

صد مرد گزین کارزاری

پرنده چو مرغ در سواری

آراسته کرد و رفت پویان

چون شیر سیاه جنگ پویان

چون بر در آن قبیله زد گام

قاصد طلبید و داد پیغام

کاینک من و لشگری چو آتش

حاضر شده‌ایم تند و سرکش

لیلی به من آورید حالی

ورنه من و تیغ لاابالی

تا من بنوازشی که دانم

او را به سزای او رسانم

هم کشته تشنه آب یابد

هم آب رسان ثواب یابد

چون قاصد شد پیام او برد

شد شیشه مهر در میان خرد

دادند جواب کین نه راهست

لیلی نه گلیچه قرص ماهست

کس را سوی ماه دسترس نیست

نه کار تو کار هیچکس نیست

او را چه بری که آفتابست

تو دیو رجیم و او شهابست

شمشیر کشی کشیم در جنگ

قاروره زنی زنیم بر سنگ

قاصد چو شنید کام و ناکام

باز آمد و باز داد پیغام

بار دگرش به خشمناکی

فرمود که پای‌دار خاکی

کای بیخبران ز تیغ تیزم

فارغ ز هیون گرم خیزم

از راه کسی که موج دریاست

خیزید و گرنه فتنه برخاست

پیغام رسان او دگر بار

آورد پیام ناسزاوار

آن خشم چنان در او اثر کرد

کاتش ز دلش زبان بدر کرد

با لشکر خود کشیده شمشیر

افتاد در آن قبیله چون شیر

وایشان بهم آمدند چون کوه

برداشته نعره‌ای به انبوه

بر نوفلیان عنان گشادند

شمشیر به شیر در نهادند

دریای مصاف گشت جوشان

گشتند مبارزان خروشان

شمشیر ز خون جام بر دست

می‌کرد به جرعه خاک را مست

سر پنجه نیزه دلیران

پنجه شکن شتاب شیران

مرغان خدنگ تیز رفتار

برخوردن خون گشاده منقار

پولاده تیغ مغز پالای

سرهان سران فکنده بر پای

غریدن تازیان پرجوش

کر کرده سپهر و ماه را گوش

از صاعقه اجل که می‌جست

پولاد به سنگ در نمی‌رست

زوبین بلا سیاست‌انگیز

سر چون سر موی دیلمان تیز

خورشید درفش ده زبانه

چون صبح دریده ده نشانه

شیران سیاه در دریدن

دیوان سپید در دویدن

هرکس به مصاف در سواری

مجنون به حساب جان سپاری

هرکس فرسی به جنگ میراند

او جمله دعای صلح می‌خواند

هرکس طللی به تیغ می‌کشت

او خویشتن از دریغ می‌کشت

می‌کرد چو حاجیان طوافی

انگیخته صلحی از مصافی

گر شرم نیامدیش چون میغ

بر لشگر خویشتن زدی تیغ

گر طعنه زنش معاف کردی

با موکب خود مصاف کردی

گر خنده دشمنان ندیدی

اول سر دوستان بریدی

گر دست رسش بدی به تقدیر

برهم سپران خود زدی تیر

گر دل نزدیش پای پشتی

پشتی گر خویش را به کشتی

می‌بود در این سپاه جوشان

بر نصرت آن سپاه کوشان

اینجا به طلایه رخش رانده

وآنجا به یزک دعا نشانده

از قوم وی ار سری فتادی

بر دست برنده بوس دادی

وآن کشته که بد ز خیل یارش

می‌شست به چشم سیل بارش

کرده سر نیزه زین طرف راست

سر نیزه فتح از آنطرف خواست

گر لشگر او شدی قوی‌دست

هم تیر بریختی و هم شست

ور جانب یار او شدی چیر

غریدی از آن نشاط چون شیر

پرسید یکی که‌ای جوانمرد

کز دو زنی چو چرخ ناورد

ما از پی تو به جان سپاری

با خصم ترا چراست یاری

گفتا که چو خصم یار باشد

با تیغ مرا چکار باشد

با خصم نبرد خون توان کرد

با یار نبرد چون توان کرد

از معرکه‌ها جراحت آید

اینجا همه بوی راحت آید

آن جانب دست یار دارد

کس جانب یار خوار دارد؟

میل دل مهربانم آنجاست

آنجا که دلست جانم آنجاست

شرطت به پیش یار مردن

زو جان ستدن ز من سپردن

چون جان خود این چنین سپارم

بر جان شما چه رحمت آرم

نوفل به مصاف تیغ در دست

می‌کشت بسان پیل سرمست

می‌برد به هر طریده جانی

افکند به حمله جهانی

هرسو که طواف زد سر افشاند

هرجا که رسید جوی خون راند

وان تیغ زنان که لاف جستند

تا اول شب مصاف جستند

چون طره این کبود چنبر

بر جبهت روز ریخت عنبر

زاین گرجی طره برکشیده

شد روز چو طره سربریده

آن هردو سپه زهم بریدند

بر معرکه خوابگه گزیدند

چون مار سیاه مهره برچید

ضحاک سپیده‌دم بخندید

در دست مبارزان چالاک

شد نیزه بسان مار ضحاک

در گرد قبیله گاه لیلی

چون کوه رسیده بود خیلی

از پیش و پس قبیله یاران

کردند بسیج تیر باران

نوفل که سپاهی آنچنان دید

جز صلح دری زدن زیان دید

انگیخت میانجیی ز خویشان

تا صلح دهد میان ایشان

کاینجا نه حدیث تیغ بازیست

دلالگیی به دل نوازیست

از بهر پری زده جوانی

خواهم ز شما پری نشانی

وز خاصه خویشتن در اینکار

گنجینه فدا کنم به خروار

گر کردن این عمل صوابست

شیرین‌تر از این سخن جوابست

ور زانکه شکر نمی‌فروشید

در دادن سرکه هم مکوشید

چون راست نمی‌کنید کاری

شمشیر زدن چراست باری

چون کرد میانجی این سرآغاز

گشت آن دو سپه زیکدیگر باز

چون خواهش یکدگر شنیدند

از کینه کشی عنان کشیدند

صلح آمد دور باش در چنگ

تا از دو گروه دور شد جنگ

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۶ – خطاب زمین بوس

ای عالم جان و جان عالم

دلخوش کن آدمی و آدم

تاج تو ورای تاج خورشید

تخت تو فزون ز تخت جمشید

آبادی عالم از تمامیت

و آزدی مردم از غلامیت

مولا شده جمله ممالک

توقیع ترا به (صح ذلک)

هم ملک جهان به تو مکرم

هم حکم جهان به تو مسلم

هم خطبه تو طراز اسلام

هم سکه تو خلیفه احرام

گر خطبه تو دمند بر خاک

زر خیزد از او به جای خاشاک

ور سکه تو زنند بر سنگ

کس در نزند به سیم و زر چنگ

راضی شده از بزرگواریت

دولت به یتاق نیزه داریت

میرآخوری تو چرخ را کار

کاه و جو ازان کشد در انبار

آنچه از جو و کاه او نشانست

چو خوشه و کاه کهکشانست

بردی ز هوا لطیف خوئی

وز باد صبا عبیر بوئی

فیض تو که چشمه حیاتست

روزی ده اصل امهاتست

پالوده راوق ربیعی

خاک قدم تو از مطیعی

هرجا که دلیست قاف تا قاف

از بندگی تو می‌زند لاف

چون دست ظفر کلاه بخشی

چون فضل خدا گناه بخشی

باقیست به ملک در سیاست

پیش و پس ملک هست پاست

گر پیش روی چراغ راهی

ور پس باشی جهان پناهی

چون مشعله پیش بین موافق

چون صبح پسین منیر و صادق

دیوان عمل نشان تو داری

حکم عمل جهان تو داری

آنها که در این عمل رئیسند

بر خاک تو عبده نویسند

مستوفی عقل و مشرف رای

در مملکت تو کار فرمای

دولت که نشانه مراد است

در حق تو صاحب اعتقاد است

نصرت که عدو ازو گریزد

از سایه دولت تو خیزد

گوئی علمت که نور دیده است

از دولت و نصرت آفریده است

با هر که به حکم هم نبردی

بندی کمر هزار مردی

بی‌آنکه به خون کنی برش را

در دامنش افکنی سرش را

وآنکس که نظر بدو رسانی

بر تخت سعادتش نشانی

بر فتح نویسی آیتش را

واباد کنی ولایتش را

گرچه نظر تو بر نظامی

فرخنده شد از بلند نامی

او نیز که پاسبان کویست

بر دولت تو خجسته رویست

مرغی که همای نام دارد

چون فرخی تمام دارد

این مرغ که مهر تست مایه‌ش

نشگفت که فرخست سایه‌ش

هر مرغ که مرغ صبحگاهست

ورد نفسش دعای شاهست

با رفعت و قدر نام دارد

بر فتح و ظفر مقام دارد

با رفعت و قدر باد جاهت

با فتح و ظفر سریر و گاهت

عالم همه ساله خرم از تو

معزول مباد عالم از تو

اقبال مطیع و یار بادت

توفیق رفیق کار بادت

چشم همه دوستان گشاده

از دولت شاه و شاهزاده

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۳۷ – آمدن سلیم عامری خال مجنون به دیدن او

صراف سخن به لفظ چون زر

در رشته چنین کشید گوهر

گز نقد کنان حال مجنون

پیری سره بود خال مجنون

صاحب هنری حلال‌زاده

هم خاسته و هم اوفتاده

در نام سلیم عامری بود

در چاره‌گری چو سامری بود

آن بر همه ریش مرهم او

بودی همه ساله در غم او

هر ماه ز جامه و طعامش

بردی همه آلتی تمامش

یک روز نشست بر نجیبی

شد در طلب چنان غریبی

می‌تاخت نجیب دشت بر دشت

دیوانه چو دیو باد می‌گشت

تا یافت ورا به کنج کوهی

آزاد ز بند هر گروهی

بر وحشت خلق راه بسته

وحشی دو سه گرد او نشسته

دادش چو مسافران رنجور

از بیم دادن سلامی از دور

مجنون ز شنیدن سلامش

پرسید نشان و جست نامش

گفتا که منم سلیم عامر

سرکوب زمانه مقامر

خال تو ولی ز روی تو فرد

روی تو به خال نیست در خورد

تو خود همه چهره خال گشتی

یعنی حبشی مثال گشتی

مجنون چو شناخت پیش خواندش

هم زانوی خویشتن نشاندش

جستن خبری ز هر نشانی

وآسود به صحبتش زمانی

چون یافت سلیمش آنچنان عور

بی گور و کفن میان آن گور

آن جامه تن که داشت دربار

آورد و نمود عذر بسیار

کاین جامه حلالیست در پوش

با من به حلال زادگی کوش

گفتا تن من ز جامه دور است

کاین آتش تیزو آن بخور است

پندار در او نظاره کردم

پوشیدم و باز پاره کردم

از بس که سلیم باز کوشید

آن جامه چنانکه بود پوشید

آورد سبک طعام در پیش

حلوا و کلیچه از عدد بیش

چندانکه در او نمود ناله

زان سفره نخورد یک نواله

بود او ز نواله خوردن آزاد

زو میستد و به وحش می‌داد

پرسید سلیم کی جگر سوز

آخر تو چه می‌خوری شب و روز

از طعمه تواند آدمی زیست

گر آدمی طعام تو چیست

گفت ای چو دلم سلیم نامت

توقیع سلامتم سلامت

از بی‌خورشی تنم فسرده است

نیروی خورندگیش مرده است

خو باز بریدم از خورشها

فارغ شده‌ام ز پرورشها

در نای گلوم نان نگنجد

گر زانکه فرو برم برنجد

زینسان که منم بدین نزاری

مستغنیم از طعام خواری

اما نگذارم از خورش دست

گر من نخورم خورنده‌ای هست

خوردی که خورد گوزن یا شیر

ایشان خایند و من شوم سیر

چون دید سلیم کان هنرمند

از نان به گیاه گشته خرسند

بر رغبت آن درشت خواری

کردش به جواب نرم یاری

کز خوردن دانهای ایام

بس مرغ که اوفتاد در دام

آنرا که هوای دانه بیشست

رنج و خطر زمانه بیشست

هر کوچو تو قانع گیاهست

در عالم خویش پادشاهست

روزی ملکی ز نامداران

می‌رفت برسم شهریاران

بر خانه زاهدی گذر داشت

کان زاهد از آن جهان خبر داشت

آمد عجبش که آنچنان مرد

ماوا گه خود خراب چون کرد

پرسید ز خاصگان خود شاه

کاین شخص چه می‌کند در اینراه

خوردش چه و خوابگاه او چیست

اندازه‌اش تا کجا و او کیست

گفتند که زاهدیست مشهور

از خواب جدا و از خورش دور

از خلق جهان گرفته دوری

در ساخته با چنین صبوری

شه چون ورق صلاح او خواند

با حاجب خاص سوی او راند

حاجب سوی زاهد آمد از راه

تا آوردش به خدمت شاه

گفت ای از جهان بریده پیوند

گشته به چنین خراب خرسند

یاری نه چه می‌کنی در این کار

قوتی نه چه می‌خوری در این غار

زاهد قدری گیاه سوده

از مطرح آهوان دروده

برداشت بدو که خوردم اینست

ره توشه و ره نوردم اینست

حاجب ز غرور پادشائی

گفتش که در این بلا چرائی

گر خدمت شاه ما کنی ساز

از خوردن این گیا رهی باز

زاهد گفتا چه جای اینست

این نیست گیا گل انگبینست

گر تو سر این گیا بیابی

از خدمت شاه سر بتابی

شه چو نه سخنی شنید از این دست

شد گرم و زبارگی فروجست

در پای رضای زاهد افتاد

می‌کرد دعا و بوسه می‌داد

خرسند همیشه نازنینست

خرسندی را ولایت اینست

مجنون ز نشاط این فسانه

برجست و نشست شادمانه

دل داد به دوستان زمانی

پرسید ز هر کسی نشانی

وانگاه گرفت گریه در پیش

پرسید ز حال مادر خویش

کان مرغ شکسته بال چونست

کارش چه رسید و حال چونست

با اینکه ازو سیاه رویم

هم هندوک سیاه اویم

رنجور تن است یا تنومند

هستم به جمالش آرزومند

چون دید سلیم کام جگر ریش

دارد سر مهر مادر خویش

بی کان نگذاشت گوهرش را

آورد ز خانه مادرش را

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – رسیدن نوفل به مجنون

لیلی پس پرده عماری

در پرده‌دری ز پرده داری

از پرده نام و ننگ رفته

در پرده نای و چنگ رفته

نقل دهن غزل سرایان

ریحانی مغز عطر سایان

در پرده عاشقان خنیده

زخم دف مطربان چشیده

افتاده چو زلف خویش درتاب

بی‌مونس و بیقرار و بیخواب

مجنون رمیده نیز در دشت

سرگشته چو بخت خویش می‌گشت

بی‌عذر همی دوید عذرا

در موکب وحشیان صحرا

بوری به هزار زور می‌راند

بیتی به هزار درد می‌خواند

بر نجد شدی ز تیر وجدی

شیخانه ولی نه شیخ نجدی

بر زخمه عشق کوفتی پای

وز صدمه آه روفتی جای

هر عاشق کاه وی شنیدی

هر جامه که داشتی دریدی

از نرم‌دلان ملک آن بوم

بود آهنی آب داده چون موم

نوفل نامی که از شجاعت

بود آنطرفش به زیر طاعت

لشگر شکنی به زخم شمشیر

در مهر غزال و در غضب شیر

هم حشمت گیر و هم حشم‌دار

هم دولتمند و هم درم‌دار

روزی ز سر قوی سلاحی

آمد به شکار آن نواحی

در رخنه غارهای دلگیر

می‌گشت به جستجوی نخجیر

دید آبله پای دردمندی

بر هر موئی ز مویه‌بندی

محنت زده غریب و رنجور

دشمن کامی ز دوستان دور

وحشی شده از میان مردم

وحشی دو سه اوفتاده دردم

پرسید ز خوی و از خصالش

گفتند چنانکه بود حالش

کز مهر زنی بدین حزینی

دیوانه شد این چنین که بینی

گردد شب و روز بیت گویان

آن غالیه را زیاد جویان

هر باد که بوی او رساند

صد بیت و غزل بدو بخواند

هر ابر کزان دیار پوید

شعری چو شکر بدو بگوید

آیند مسافران زهر بوم

بینند در این غریب مظلوم

آرند شراب یا طعامی

باشد که بدو دهند جامی

گیرد به هزار جهد یک جام

وان نیز به یاد آن دلارام

در کار همه شمارش اینست

اینست شمار کارش اینست

نوفل چو شنید حال مجنون

گفتا که ز مردمی است اکنون

کاین دل شده را چنانکه دانم

کوشم که به کام دل رسانم

از پشت سمند خیزران دست

ران بازگشاد و بر زمین جست

آنگاه ورا به پیش خود خواند

با خویشتنش به سفره بنشاند

می‌گفت فسانهای گرمش

چندانکه چو موم کرد نرمش

گوینده چو دیدگان جوانمرد

بی‌دوست نواله‌ای نمی‌خورد

هرچه آن نه حدیث دوست بودی

گر خود همه مغز پوست بودی

از هر نمطی که قصه می‌خواند

جز در لیلی سخن نمی‌راند

وان شیفته زره رمیده

زآنها که شنیده آرمیده

خوشدل شد و آرمیده با او

هم خورد و هم آشمید با او

با او به بدیهه خوش درآمد

چون دید حریف خوش برآمد

می‌زد جگرش چو مغز برجوش

می‌خواند قصیدهای چون نوش

بر هر سخنی به خنده خوش

می‌گفت بدیهه‌ای چو آتش

وان چرب‌سخن به خوش جوابی

می‌کرد عمارت خرابی

کز دوری آن چراغ پرنور

هان تا نشوی چو شمع رنجور

کورا به زر و به زور بازو

گردانم با تو هم ترازو

گر مرغ شود هوا بگیرد

هم چنگ منش قفا بگیرد

گر باشد چو شراره در سنگ

از آهنش آورم فرا چنگ

تا همسر تو نگردد آن ماه

از وی نکنم کمند کوتاه

مجنون ز سر امیدواری

می‌کرد به سجده حق گزاری

کاین قصه که عطر سای مغزست

گر رنگ و فریب نیست نغزست

او را به چو من رمیده خوئی

مادر ندهد به هیچ روئی

گل را نتوان به باد دادن

مه زاده به دیو زاد دادن

او را سوی ما کجا طوافست

دیوانه و ماه نو گزافست

شستند بسی به چاره‌سازی

پیراهن ما نشد نمازی

کردند بسی سپید سیمی

از ما نشد این سیه گلیمی

گر دست ترا کرامتی هست

آن دسترسی بود نه زین دست

اندیشه کنم که وقت یاری

در نیمه رهم فروگذاری

ناآمده این شکار در شست

داری زمن وز کار من دست

آن باد که این دهل زبانی

باشد تهی از تهی میانی

گر عهد کنی بدانچه گفتی

مزدت باشد که راه رفتی

ور چشمه این سخن سرابست

بگذار مرا ترا ثوابست

تا پیشه خویش پیش گیرم

خیزم پی کار خویش گیرم

نوفل ز نفیر زاری او

شد تیز عنان به یاری او

بخشود بر آن غریب همسال

هم سال تهی نه بلکه هم حال

میثاق نمود و خورد سوگند

اول به خدائی خداوند

وانگه به رسالت رسولش

کایمان ده عقل شد قبولش

کز راه وفا به گنج و شمشیر

کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر

نه صبر بود نه خورد و خوابم

تا آنچه طلب کنم بیابم

لیکن به توام توقعی هست

کز شیفتگی رها کنی دست

بنشینی و ساکنی پذیری

روزی دو سه دل به دست‌گیری

از تو دل آتشین نهادن

وز من در آهنین گشادن

چون شیفته شربتی چنان دید

در خوردن آن نجات جان دید

آسود و رمیدگی رها کرد

با وعده آن سخن وفا کرد

می‌بود به صبر پای بسته

آبی زده آتشی نشسته

با او به قرار گاه او تاخت

در سایه او قرارگه ساخت

گرمابه زد و لباس پوشید

آرام گرفت و باده نوشید

بر رسم عرب عمامه در بست

با او به شراب و رود بنشست

چندین غزل لطیف پیوند

گفت از جهت جمال دلبند

نوفل به سرش ز مهربانی

می‌کرد چو ابر درفشانی

چون راحت پوشش و خورش یافت

آراسته شد که پرورش یافت

شد چهره زردش ارغوانی

بالای خمیده خیزرانی

وآن غالیه گون خط سیاهش

پرگار کشید کرد ماهش

زان گل که لطافت نفس داد

باد آنچه ربود باز پس داد

شد صبح منیر باز خندان

خورشید نمود باز دندان

زنجیری دشت شد خردمند

از بندی خانه دور شد بند

در باغ گرفت سبزه آرام

دادند بدست سرخ گل جام

مجنون به سکونت و گرانی

شد عاقل مجلس معانی

وان مهتر میهمان نوازش

می‌داشت به صد هزار نازش

بی‌طلعت او طرب نمی‌کرد

می جز به جمال او نمی‌خورد

ماهی دو سه در نشاط کاری

کردند به هم شراب‌خواری

روزی دو بدو نشسته بودند

شادی و نشاط می‌فزودند

مجنون ز شکایت زمانه

بیتی دو سه گفت عاشقانه

کای فارغ از آه دودناکم

بر باد فریب داده خاکم

صد وعده مهر داده بیشی

با نیم وفا نکرده خویشی

پذرفته که پیشت آورم نوش

پذرفته خویش کرده فرموش

آورده مرا به دلفریبی

وا داده بدست ناشکیبی

دادیم زبان به مهر و پیوند

و امروز همی کنی زبان بند

صد زخم زبان شنیدم از تو

یک مرهم دل ندیدم از تو

صبرم شد و عقل رخت بربست

دریاب و گرنه رفتم از دست

دلداری بی‌دلی نمودن

وانگه به خلاف قول بودن

دور اوفتد از بزرگواری

یاران به از این کنند یاری

قولی که در او وفا نه‌بینم

از چون تو کسی روا نه‌بینم

بی‌یار منم ضعیف و رنجور

چون تشنه ز آب زندگی دور

شرطست به تشنه آب دادن

گنجی به ده خراب دادن

گر سلسله مرا کنی ساز

ورنه شده گیر شیفته‌ای باز

گر لیلی را به من رسانی

ورنه نه من و نه زندگانی

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۵ – در مدح شروانشاه اختسان بن منوچهر

سر خیل سپاه تاجداران

سر جمله جمله شهریاران

خاقان جهان ملک معظم

مطلق ملک الملوک عالم

دارنده تخت پادشاهی

دارای سپیدی و سیاهی

صاحب جهت جلال و تمکین

یعنی که جلال دولت و دین

تاج ملکان ابوالمظفر

زیبنده ملک هفت کشور

شروانشه آفتاب سایه

کیخسرو کیقباد پایه

شاه سخن اختسان که نامش

مهریست که مهر شد غلامش

سلطان به ترک چتر گفته

پیدا نه خلیفه نهفته

بهرام نژاد و مشتری چهر

در صدف ملک منوچهر

زین طایفه تا به دور اول

شاهیش به نسل دل مسلسل

نطفه‌اش که رسیده گاه بر گاه

تا آدم هست شاه بر شاه

در ملک جهان که باد تا دیر

کوته قلم و دراز شمشیر

اورنگ نشین ملک بی‌نقل

فرمانده بی‌نقیصه چون عقل

گردنکش هفت چرخ گردان

محراب دعای هفت مردان

رزاق نه کاسمان ارزاق

سردار و سریر دار آفاق

فیاضه چشمه معانی

دانای رموز آسمانی

اسرار دوازده علومش

نرمست چنانکه مهر مومش

این هفت قواره شش انگشت

یک دیده چهار دست و نه پشت

تا بر نکشد ز چنبرش سر

مانده است چو حلقه سر به چنبر

دریای خوشاب نام دارد

زو آب حیات وام دارد

کان از کف او خراب گشته

بحر از کرمش سرای گشته

زین سو ظفرش جهان ستاند

زان سو کرمش جهان فشاند

گیرد به بلا رک روانه

بخشد به جناح تازیانه

کوثر چکد از مشام بختش

دوزخ جهد از دماغ لختش

خورشید ممالک جهانست

شایسته بزم و رزم از آنست

مریخ به تیغ و زهره با جام

بر راست و چپش گرفته آرام

زهره دهدش به جام یاری

مریخ کند سلیح داری

از تیغش کوه لعل خیزد

وز جام چو کوه لعل ریزد

چون بنگری آن دو لعل خونخوار

خونی و مییست لعل کردار

لطفش بگه صبوح ساقی

لطفیست چنانکه باد باقی

زخمش که عدو به دوست مقهور

زخمیست که چشم زخم ازو دور

در لطف چو باد صبح تازد

هرجا که رسد جگر نوازد

در زخم چو صاعقه است قتال

بر هر که فتاد سوخت در حال

لطف از دم صبح جان فشان‌تر

زخم از شب هجر جانستان‌تر

چون سنجق شاهیش بجنبد

پولادین صخره را بسنبد

چون طره پرچمش بلرزد

غوغای زمین جوی نیرزد

در گردش روزگار دیر است

کاتش زبر است و آب زیر است

تا او شده شهسوار ابرش

بگذشت محیط آب از آتش

قیصر به درش جنیبه داری

فغفور گدای کیست باری

خورشید بدان گشاده‌روئی

یک عطسه بزم اوست گوئی

وان بدر که نام او منیر است

در غاشیه داریش حقیر است

گویند که بود تیر آرش

چون نیزه عادیان سنان کش

با تیر و کمان آن جهانگیر

در مجری ناوک افتد آن تیر

گویند که داشت شخص پرویز

شکلی و شمایلی دلاویز

با گرد رکابش ار ستیزد

پرویز به قایمی بریزد

بر هر که رسید تیغ تیزش

بربست اجل ره گریزش

بر هر زرهی که نیزه رانده

یک حلقه در آن زره نمانده

زوبینش به زخم نیم خورده

شخص دو جهان دو نیم کرده

در مهر چو آفتاب ظاهر

در کینه چو روزگارقاهر

چون صبح به مهر بی‌نظیر است

چون مهر به کینه شیر گیر است

بربست به نام خود به شش حرف

گرد کمر زمانه شش طرف

از شش زدن حروف نامش

بر نرد شده ندب تمامش

گر دشمن او چو پشه جو شد

با صرصر قهر او نکو شد

چون موکب آفتاب خیزد

سایه به طلایه خود گریزد

آنجا که سمند او زند سم

شیر از نمط زمین شود گم

تیرش چو برات مرگ راند

کس نامه زندگی نخواند

چون خنجر جزع گون برآرد

لعل از دل سنگ خون برآرد

چون تیغ دو رویه بر گشاید

ده ده سر دشمنان رباید

بر دشمن اگر فراسیابست

تنها زدنش چو آفتابست

لشگر گره کمر نبسته

کو باشد خصم را شکسته

چون لشگر او بدو رسیده

از لشگر خصم کس ندیده

صد رستمش ارچه در رکابست

لشکر شکنیش ازین حسابست

چون بزم نهد به شهر یاری

پیدا شود ابر نو بهاری

چندان که وجوه ساز بیند

بخشد نه چنانکه باز بیند

چندان که به روزی او کند خرج

دوران نکند به سالها درج

بخشیدن گوهرش به کیل است

تحریر غلام خیل خیل است

زان جام که جم به خود نبخشید

روزی نبود که صد نبخشید

سفتی جسد جهان ندارد

کز خلعت او نشان ندارد

یا جودش مشک قیر باشد

چینی نه که چین حقیر باشد

گیرد به جریده حصاری

بخشید به قصیده دیاری

آن فیض که ریزد او به یک جوش

دریاش نیاورد در آغوش

زر با دل او که بس فراخست

گوئی نه زر است سنگلاخست

گر هر شه را خزینه خیزد

شاه اوست گر او خزینه ریزد

با پشه‌ای آن چنان کند جود

کافزون کندش ز پیل محمود

در سایه تخت پیل سایش

پیلان نکشند پیل پایش

دریای فرات شد ولیکن

دریای روان فرات ساکن

آن روز که روز بار باشد

نوروز بزرگوار باشد

نادیه بگویم از جد و بخت

کو چون بود از شکوه بر تخت

چون بدر که سر برآرد از کوه

صف بسته ستاره گردش انبوه

یا چشمه آفتاب روشن

کاید به نظاره گاه گلشن

یا پرتو رحمت الهی

کاید به نزول صبحگاهی

هر چشم که بیند آنچنان نور

چشم بد خلق ازو شود دور

یارب تو مرا کاویس نامم

در عشق محمدی تمامم

زان شه که محمدی جمالست

روزیم کن آنچه در خیالست

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...

بخش ۳۶ – نامه مجنون در پاسخ لیلی

بود اول آن خجسته پرگار

نام ملکی که نیستش یار

دانای نهان و آشکارا

کو داد گهر به سنگ خارا

دارای سپهر و اخترانش

دارنده نعش و دخترانش

بینا کن دل به آشنائی

روز آور شب به روشنائی

سیراب کن بهار خندان

فریادرس نیازمندان

وانگه ز جگر کبابی خویش

گفته سخن خرابی خویش

کاین نامه زمن که بی‌قرارم

نزدیک تو ای قرار کارم

نی نی غلطم ز خون بجوشی

وانگه به کجا به خون فروشی

یعنی ز من کلید در سنگ

نزدیک تو ای خزینه در چنگ

من خاک توام بدین خرابی

تو آب کیی که روشن آیی

من در قدم تو می‌شوم پست

تو در کمر که می‌زنی دست

من درد ستان تو نهانی

تو درد دل که می‌ستانی

من غاشیه تو بسته بر دوش

تو حلقه کی نهاده در گوش

ای کعبه من جمال رویت

محراب من آستان کویت

ای مرهم صد هزار سینه

درد من و می در آبگینه

ای تاج ولی نه بر سر من

تاراج تو لیک در بر من

ای گنج ولی به دست اغیار

زان گنج به دست دوستان مار

ای باغ ارم به بی کلیدی

فردوس فلک به ناپدیدی

ای بند مرا مفتح از تو

سودای مرا مفرح از تو

این چوب که عود بیشه تست

مشکن که هلاک تیشه تست

بنواز مرا مزن که خاکم

افروخته کن که گردناکم

گر بنوازی بهارت آرم

ور زخم زنی غبارت آرم

لطفست به جای خاک در خورد

کز لطف گل آید از جفا گرد

در پای توام به سر فشانی

همسر مکنم به سر گرانی

چون برخیزد طریق آزرم

گردد همه شرمناک بی‌شرم

هستم به غلامی تو مشهور

خصمم کنی ار کنی ز خود دور

من در ره بندگی کشم بار

تو پایه خواجگی نگه‌دار

با تو سپرم میفکنم زیر

چون بفکنیم شوم به شمشیر

بر آلت خویشتن مزن سنگ

با لشگر خویشتن مکن جنگ

چون بر تن خویشتن زنی نیش

اندام درست را کنی ریش

آن کن که به رفق و دلنوازی

آزادان را به بنده سازی

آن به که درم خریده تو

سرمه نبرد ز دیده تو

هر خواجه که این کفایتش نیست

بر بنده خود ولایتش نیست

وان کس که بدین هنر تمامست

نخریده ورا بسی غلامست

هستم چو غلام حلقه در گوش

می‌دار به بندگیم و مفروش

ای در کنف دگر خزیده

جفتی به مراد خود گزیده

نگشاده فقاعی از سلامم

بر تخته یخ نوشته نامم

یک نعل بر ابریشم ندادی

صد نعل در آتشم نهادی

روزم چو شب سیاه کردی

هم زخم زدی هم آه کردی

در دل ستدن ندادیم داد

گر جان ببری کی آریم یاد

زخمی به زبان همی فروشی

من سوختم و تو بر نجوشی

نه هر که زبان دراز دارد

زخم از تن خویش باز دارد

سوسن از سر زبان درازی

شد در سر تیغ و تیغ بازی

یاری که بود مرا خریدار

هم بر رخ او بود پدیدار

آنچه از تو مرا در این مقامست

بنمای مرا که تا کدامست

این است که عهد من شکستی؟

در عهده دیگری نشستی

با من به زبان فریب سازی

با او به مراد عشق بازی

گر عاشقی آه صادقت کو

با من نفس موافقت کو

در عشق تو چون موافقی نیست

این سلطنتست عاشقی نیست

تو فارغ از آنکه بی دلی هست

و اندوه ترا معاملی هست

من دیده به روی تو گشاده

سر بر سر کوی تو نهاده

بر قرعه چار حد کویت

فالی زنم از برای رویت

آسوده کسی که در تو بیند

نه آنکه بروز من نشیند

خرم نه مرا توانگری را

کو دارد چون تو گوهری را

باغ ارچه ز بلبلان پرآبست

انجیر نواله غرابست

آب از دل باغبان خورد نار

باشد که خورد چو نقل بیمار

دیریست که تا جهان چنین است

محتاج تو گنج در زمین است

کی می‌بینم که لعل گلرنگ؟

بیرون جهد از شکنجه سنگ

وآنماه کز اوست دیده را نور

گردد ز دهان اژدها دور

زنبور پریده شهد مانده

خازن شده ماه و مهد مانده

بگشاده خزینه وز حصارش

افتاده به در خزینه دارش

ز آیینه غبار زنگ برده

گنجینه به جای و مار مرده

دز بانوی من ز دز گشاده

دزبان وی از دز اوفتاده

گر من شدم از چراغ تو دور

پروانه تو مباد بی‌نور

گر کشت مرام غم ملامت

باد ابن‌سلام را سلامت

ای نیک و بد مزاجم از تو

دردم ز تو و علاجم از تو

هرچند حصارت آهنین است

لؤلؤی ترت صدف نشین است

وز حلقه زلف پر شکنجت

در دامن اژدهاست گنجت

دانی که ز دوستاری خویش

باشد دل دوستان بداندیش

بر من ز تو صد هوس نشیند

گر بر تو یکی مگس نشیند

زان عاشق کورتر کسی نیست

کورا مگسی چو کرکسی نیست

چون مورچه بی‌قرار از آنم

تا آن مگس از شکر برانم

این آن مثل است کان جوانمرد

بی‌مایه حساب سود می‌کرد

اندوه گل نچیده می‌داشت

پاس در ناخریده می‌داشت

بگذشت ز عشقت ای سمنبر

کار از لب خشک و دیده تر

شوریده‌ترم از آنچه دیدی

مجنون‌تر از آنکه می‌شنیدی

با تو خودی من از میان رفت

و این راه به بی‌خودی توان رفت

عشقی که دل اینچنین نورزد

در مذهب عشق جو نیرزد

چون عشق تو روی می‌نماید

گر روی تو غایت است شاید

عشق تو رقیب راز من باد

زخم تو جگر نواز من باد

با زخم من ارچه مرهمی نیست

چون تو به سلامتی غمی نیست

...

لیلی و مجنون نظامی نظر دهید...