هفت پیکر نظامی

بخش ۲۵ – صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

روزی از صبح فتح نورانی

آسمان بر گشاده پیشانی

فرخ و روشن و جهان افروز

خنک آن روز یاد باد آن روز

شه به خوبی چو روی دلبندان

مجلسی ساخت با خردمندان

روز خانه نه روز بستان بود

کاولین روزی از زمستان بود

شمع و قندیل باغها مرده

رخت و بنگاه باغبان برده

بانگ دزدیده بلبلان را زاغ

بانگ دزدی در آوریده به باغ

زاغ جز هندوی نسب نبود

دزدی از هندوان عجب نبود

زاغ مانده به باغ بی‌بلبل

خار مانده به یادگار از گل

داده نقاش باد شبگیری

آب را حلقهای زنجیری

تاب سرما که برد از آتش تاب

آب را تیغ و تیغ را کرد آب

دمه پیکان آبدار به دست

چشم را سفت و چشمه را می‌بست

شیر در جوش چون پنیر شده

خون در اندام زمهریر شده

کوه قاقم زمین حواصل پوش

چرخ سنجاب درکشیده به دوش

بر بهائم ددان کمین کرده

پوست کنده به پوستین کرده

رستنی در کشیده سر به زمین

نامیه گشته اعتکاف نشین

کیمیا کاری جهان دو رنگ

لعل آتش نهفته در دل سنگ

گل ز حکمت به کوزه‌ای پوده

گل حکمت به سر بر اندوه

زیبقیهای آبگینه آب

تخته بر تخته گشته نقره ناب

در چنین فصل تاب‌خانه شاه

داشته طبع چار فصل نگاه

ار بسی بویهای عطرآمیز

معتدل گشته باد برف انگیز

میوه‌ها و شرابهای چو نوش

مغز را خواب داده دل را هوش

آتش انگیخته ز صندل و عود

دود گردش چو هندوان به سجود

آتشی زو نشاط را پشتی

کان گوگرد سرخ زردشتی

خونی از جوش منعقد گشته

پرنیانی به خون در آغشته

فندقی رنگ داده عنابش

گشته شنگرف سوده سیمایش

سرخ سیبی دل از میان کنده

به دلش ناردانه آکنده

کهربائی ز قیر کرده خضاب

آفتابی ز مشک بسته نقاب

ظلمتی کشته از نواله نور

لاله‌ای رسته از کلاله حور

ترکی از اصل رومیان نسبش

قره‌العین هندوان لقبش

مشعل یونس و چراغ کلیم

بزم عیسی و باغ ابراهیم

شوشهای ز کال مشگین رنگ

گرد آتش چو گرد آینه زنگ

آن سیه رنگ و این عقیق صفات

کان یاقوت بود در ظلمات

گوهرش داده دیدها را قوت

زرد و سرخ و کبود چون یاقوت

نو عروسی شراره زیور او

عنبرینه ز کال در بر او

حجله و بزمه‌ای به زر کاری

حجله عودی و بزمه گلناری

گرد آن بزمه پرند زده

کبک و دراج دست بند زده

بر سر آتش از سر خاصی

فاخته پر فشان به رقاصی

زردی شعله در بخار گیاه

گنج زر بود زیر مار سیاه

دوزخی و بهشتیش مشهور

دوزخ از گرمی و بهشت از نور

دوزخ اهل کاروان کنشت

روضه راه رهروان بهشت

زند زردشت نغمه ساز بر او

مغ چو پروانه خرقه‌باز بر او

آب افسرده را گشاده مسام

ای دریغا چرا شد آتش نام

خانه سرسبزتر ز سایه سرو

باده گلرنگ‌تر از خون تذرو

ریخته آسمان فاخته گون

از هوا فاخته ز فاخته خون

باده در جام آبگینه گهر

راست چون آب خشک و آتش تر

گور چشمان شراب می‌خوردند

ران گوران کباب می‌کردند

شاه بهرام گور با یاران

باده می‌خورد چون جهان داران

می و نقل و سماع و یاری چند

میگساری و غمگساری چند

راح گلگون چو گلشکر خنده

پخته گشته در آتش زنده

مغزها در سماع گرم شده

دل ز گرمی چو موم نرم شده

زیرکان راه عیش می‌رفتند

نکته‌های لطیف می‌گفتند

هر گرانمایه‌ای ز مایه خویش

گفت حرفی به قدر پایه خویش

چون سخن در سخن مسلسل گشت

بر زبان سخنوری بگذشت

کین درج کاسمان شه دارد

وین دقیقه که او نگه دارد

هیچکس را ز خسروان جهان

کس ندیداست آشکار و نهان

هست ما را ز فر تارک او

همه چیز از پی مبارک او

ایمنی هست و تندرستی هست

تنگی دشمن و فراخی دست

تندرستی و ایمنی و کفاف

این سه مایه‌ست و آن دیگر همه لاف

تن چو پوشیده گشت و حوصله پر

در جهان گونه لعل باش و نه در

ما که مثل تو پادشا داریم

همه داریم چون ترا داریم

کاشکی چاره‌ای در آن بودی

که ز ما چشم بدنهان بودی

گردش اختر و پیام سپهر

هم بدین فرخی نمودی چهر

طالع خوشدلی زره نشدی

عیش بر خوشدلان تبه نشدی

تا همه ساله شاه بودی شاد

خرمن عیش را نبردی باد

شادمان جان شاه می‌باید

جان ما گر فدا شود شاید

چون سخن گو سخن به پایان برد

هر کسی دل بدان سخن بسپرد

دور کرد آن دم از در آن دمه را

دلپسند آمد آن سخن همه را

در میان بود مردی آزاده

مهتر آئین و محتشم زاده

شیده نامی به روشنی چون شید

نقش پیرای هر سیاه و سپید

اوستادی به شغل رسامی

در مساحت مهندسی نامی

از طبیعی و هندسی و نجوم

همه در دست او چو مهره موم

خرده کاری به کار بنائی

نقشبندی به صورت آرائی

کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد

جان زمانی ستد دل از فرهاد

کرده شاگردی خرد به درست

بوده سمنارش اوستاد نخست

در خورنق ز نغز کاریها

داده با اوستاد یاریها

چون در آن بزم شاه را خوش دید

در زبان آب و در دل آتش دید

زد زمین بوس و گشت شاه‌پرست

چون زمین بوسه داد باز نشست

گفت اگر باشدم ز شه دستور

چشم بد دارم از دیارش دور

کاسمان سنجم و ستاره‌شناس

آگه از کار اختران به قیاس

در نگارندگی و گلکاری

وحی صنعت مراست پنداری

نسبتی گیرم از سپهر بلند

که نیارد به روی شاه گزند

تا بود در نشاط خانه خاک

ز اختران فلک ندارد باک

جای در حرزگاه جان دارد

بر زمین حکم آسمان دارد

وان چنانست کز گزارش کار

هفت پیکر کنم چو هفت حصار

رنگ هر گنبدی جداگانه

خوشتر از رنگ صد صنم خانه

شاه را هفت نازنین صنمست

هریکی را ز کشوری علمست

هست هر کشوری به رکن و اساس

در شمار ستاره‌ای به قیاس

هفته را بی‌صداع گفت و شنید

روزهای ستاره هست پدید

در چنان روزهای بزم افروز

عیش سازد به گنبدی هر روز

جامه همرنگ خانه در پوشد

با دلارام خانه می‌نوشد

گر برین گفته شاه کار کند

خویشتن را بزرگوار کند

تا بود عمر بر نشانه کار

باشد از عمر خویش برخوردار

شاه گفتا گرفتم این کردم

خانه زرین در آهنین کردم

عاقبت چون همی بباید مرد

اینهمه رنجها چه باید برد

وانچه گفتی که گنبد آرایم

خانه را همچنان به پیرایم

اینهمه خانه‌های گام و هواست

خانه خانه آفرین به کجاست؟

در همه گرچه آفرین گویم

آفریننده را کجا جویم

باز گفت این سخن خطا گفتم

جای جای آفرین چرا گفتم

آنکه در جا نشایدش دیدن

همه جایش توان پرستیدن

این سخن گفت شاه و گشت خموش

زان هوس در دماغش آمد جوش

زانکه در کارنامه سمنار

دید در شرح هفت پیکر کار

کان پری پیکران هفت اقلیم

داشت در درج خود چو در یتیم

در گرفت این سخن به شاه جهان

کاگهی داشت از حساب نهان

در جواب سخن نکرد شتاب

روزکی چند را نداد جواب

چون برین گفته رفت روزی چند

شبده را خواند شاه شیدا بند

آنچه پذرفته بود ازو درخواست

کرد کارش چنانکه باید راست

گنجی آماده کرد و برگ سپرد

تا برد رنج اگر تواند برد

روزی از بهر شغل رسامی

بهره‌مند از بقای بهرامی

مرد اخترشناس طالع بین

کرد بر طالعی خجسته گزین

شیده بر طالعی خجسته نهاد

کرد گنبد سرای را بنیاد

تا دو سال آنچنان بهشتی ساخت

که کسش از بهشت وا نشناخت

چون چنان هفت گنبد گهری

کرد گنبدگری چنان هنری

هریکی را به طبع و طالع خویش

شرط اول نگاهداشت به پیش

چون شه آمد بدید هفت سپهر

به یکی جای دست داده به مهر

دید کافسانه شد به جمله دیار

آنچنان نعمان نمود با سمنار

ناپسند آمد اهل بینش را

کشتن آن صنع آفرینش را

تا شود شاد شیده از بهرام

شهر بابک به شیده داد تمام

گفت نعمان اگر خطائی کرد

کان عقوبت بر آشنائی کرد

عدل من عذر خواه آن ستمست

آن نه از بخل و این نه از کرمست

کار عالم چنین تواند بود

زو یکی را زیان یکی را سود

یاری از تشنگی کباب شود

یار دیگر غریق آب شود

همه در کار خویش حیرانند

چاره جز خامشی نمی‌دانند

چونکه بهرام کیقباد کلاه

تاج کیخسروی رساند به ماه

بیستونی ز ناف ملک انگیخت

کانچه فرهاد کرد ازو بگریخت

در چنان بیستون هفت ستون

هتف گنبد کشید بر گردون

شد در آن باره فلک پیوند

باره‌ای دید بر سپهر بلند

هفت گنبد درون آن باره

کرده بر طبع هفت سیاره

رنگ هر گنبدی ستاره‌شناس

بر مزاج ستاره کرده قیاس

گنبدی کو ز قسم کیوان بود

در سیاهی چو مشک پنهان بود

وانکه بودش ز مشتری مایه

صندلی داشت رنگ و پیرایه

وانکه مریخ بست پرگارش

گوهر سرخ بود در کارش

وانکه از آفتاب داشتش خبر

زرد بود از چه؟ از حمایل زر

وانکه از زیب زهره یافت امید

بود رویش چو روی زهره سپید

وانکه بود از عطاردش روزی

بود پیروزه‌گون ز پیروزی

وانکه مه کرده سوی برجش راه

داشت سرسبزیی ز طلعت شاه

برکشیده بر این صفت پیکر

هفت گنبد به طبع هفت اختر

هفت کشور تمام در عهدش

دختر هفت شاه در مهدش

کرده هر دختری به رنگ و به رای

گنبدی را ز هفت گنبد جای

وز نمودار خانه تا بفریش

کرده همرنگ روی گنبد خویش

روز تا روز شاه فرخ بخت

در سرای دگر نهادی رخت

شنبه آنجا که قسم شنبه بود

وآن دگرها چنان کز آن به بود

چون به نیروی رأی فرزانه

مجلس آراستی به هر خانه

هرکجا جام باده نوشیدی

جامه همرنگ خانه پوشیدی

بانوی خانه پیش بنشستی

جلوه برداشتی ز هر دستی

تا دل شاه را چگونه برد

شاه حلوای او چگونه خورد

گفتی افسانهای مهرانگیز

که کند گرم شهوتان را تیز

گرچه زینگونه برکشید حصار

جان نبرد از اجل به آخر کار

ای نظامی ز گلشنی بگریز

که گلش خار گشت و خارش تیز

با چنین ملک ازین دو روزه مقام

عاقبت بین چگونه شد بهرام

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۹ – صفت سمنار و ساختن قصر خورنق

رفت منذر به اتفاق پدر

بر چنین جستجوی بست کمر

جست جائی فراخ و ساز بلند

ایمن از گرمی و گداز و گزند

کانچنان دز در آن دیار نبود

وآنچه بد جز همان به کار نبود

اوستادان کار می‌جستند

جای آن کارگاه می‌شستند

هرکه بر شغل آن غرض برخاست

آن نمودار ازو نیامد راست

تا به نعمان خبر رسید درست

کانچنان پیشه‌ور که در خور تست

هست نام‌آوری ز کشور روم

زیرکی کو ز سنگ سازد موم

چابکی چرب دست و شیرین کار

سام دستی و نام او سمنار

دستبردش همه جهان دیده

به همه دیده‌ای پسندیده

کرده چندین بنا به مصر و به شام

هر یکی در نهاد خویش تمام

رومیان هندوان پیشه او

چینیان ریزه‌چین تیشه او

گرچه بناست وین سخن فاشست

او ستاد هزار نقاشست

هست بیرون ازین به رأی و قیاس

رصدانگیز و ارتفاع‌شناس

نظرش بر فلک تنیده لعاب

از دم عنکبوت اصطرلاب

چون بلیناس روم صاحب رای

هم رصد بند و هم طلسم گشای

آگه از روی بستگان سپهر

از شبیخون ماه و کینه مهر

ساز این شغل ازو توانی یافت

کاین چنین کسوت او تواند بافت

طاقی از گل چنان برآراید

کز ستاره چراغ برباید

چون که نعمان بدین طلبکاری

گرم دل شد ز نار سمناری

کس فرستاد و خواند زان بومش

هم برومی فریفت از رومش

چونکه سمنار سوی نعمان رفت

رغبت کار شد یکی در هفت

آنچه مقصود بود از او درخواست

وانگهی کرد کار او را راست

آلتی کان رواق را شایست

ساختند آنچنان که می‌بایست

پنجه کارگر شد آهن سنج

بر بنا کرد کار سالی پنج

تا هم آخر به دست زرین چنگ

کرد سیمین رواقی ازگل و سنگ

کوشکی برج برکشیده به ماه

قبله گاه همه سپید و سیاه

کارگاهی به زیب و زرکاری

رنگ ناری و نقش سمناری

فلکی پای گرد کرده به ناز

نه فلک را به گرد او پرواز

قطبی از پیکر جنوب و شمال

تنگلوشای صدهزار خیال

مانده را دیدنش مقابل خواب

تشنه را نقش او برابر آب

آفتاب ار بر او فکندی نور

دیده را در عصابه بستی حور

چون بهشتش درون پر آسایش

چون سپهرش برون پر آرایش

صقلش از مالش سریشم و شیر

گشته آیینه‌وار عکس پذیر

در شبانروزی از شتاب و درنگ

چون عروسان برآمدی به سه رنگ

یافتی از سه رنگ ناوردی

ازرقی و سپیدی و زردی

صبحدم ز آسمان ازرق پوش

چون هوا بستی ازرقی بر دوش

کافتاب آمدی برون زنورد

چهره چون آفتاب کردی زرد

چون زدی ابر کله بر خورشید

از لطافت شدی چو ابر سفید

با هوا در نقاب یک رنگی

گاه رومی نمود و گه زنگی

چونکه سمنار از آن عمل پرداخت

خوبتر زانکه خواستند به ساخت

ز آسمان برگذشت رونق او

خور به رونق شد از خورنق او

داد نعمان به نعمتیش نوید

که به یک نیمه زان نداشت امید

از شتر بارهای پر زر خشک

وز گرانمایه‌های گوهر و مشک

بیشتر زانکه در شمار آید

تا دگر وقت‌ها به کار آید

چوب اگر بازداری از آتش

خام ماند کباب سختی کش

دست بخشنده کافت درمست

حاجب الباب درگه کرمست

مرد بنا که آن نوازش دید

وعده‌های امیدوار شنید

گفت اگر زان چه وعده دادم شاه

پیش از این شغل بودمی آگاه

نقش این کارگاه چینی کار

بهترک بستمی در این پرگار

بیشتر بردمی در اینجا رنج

تا به من شاه بیش دادی گنج

کردمی کوشکی که تا بودی

روزش از روز رونق افزودی

گفت نعمان چو بیش یابی چیز

به از این ساختن توانی نیز؟

گفت اگر بایدت به وقت بسیچ

آن کنم کین برش نباشد هیچ

این سه رنگ است آن بود صد رنگ

آن زیاقوت باشد این از سنگ

این به یک گنبدی نماید چهر

آن بود هفت گنبدی چو سپهر

روی نعمان ازین سخن بفروخت

خرمن مهر و مردمی را سوخت

پادشاه آتشی‌ست کز نورش

ایمن آن شد که دید از دورش

واتش او گلی است گوهربار

در برابر گل است و در بر خار

پادشه همچو تاک انگورست

در نپیچد دران کز او دورست

وانکه پیچد در او به صد یاری

بیخ و بارش کند به صد خواری

گفت اگر مانمش به زور و به زر

به ازینی کند به جای دگر

نام و صیت مرا تباه کند

نامه خویش را سیاه کند

کارداران خویش را فرمود

تا برند از دز افکنندش زود

کارگر بین که خاک خونخوارش

چون فکند از نشانه کارش

کرد قصری به چند سال بلند

به زمانیش ازو زمانه فکند

آتش انگیخت خود به دود افتاد

دیر بر بام رفت و زود افتاد

بی‌خبر بود از اوفتادن خویش

کان بنا برکشید صد گز بیش

گر ز گور خودش خبر بودی

یک به دست از سه گز نیفزودی

تخت پایه چنان توان بر برد

که چو افتی ازو نگردی خرد

نام نعمان بدان بنای بلند

از بلندی به مه رساند کمند

خاک جادوی مطلقش می‌خواند

خلق رب‌الخورنقش می‌خواند

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – خواستن بهرام دختر شاهان هفت اقلیم را

شه به ناز و نشاط شد مشغول

کز ده و گیر گشته بود ملول

کار هریک چنانکه بود به ساخت

پس به تدبیر کار خود پرداخت

به فراغت به کام دل بنشست

دشمنان زیر پای و می در دست

یادش آمد حدیث آن استاد

کان صفت کرده بود پیشین یاد

وان سراچه که هفت پیکر بود

بلکه ار تنگ هفت کشور بود

مهر آن دختران حور سرشت

در دلش تخم مهربانی کشت

کورش آنگه ز هفت جوش نشست

کامد آن هفت کیمیاش به دست

اولین دختر از نژاد کیان

بود لیکن پدر شده ز میان

خواستش با هزار خواسته بیش

گوهری یافت هم ز گوهر خویش

پس به خاقان روانه کرد برید

برخی از مهر و برخی از تهدید

دخترش خواست با خزانه و تاج

بر سر هردو هفت ساله خراج

داد خاقان خراج و دختر و چیز

حمل دینار و گنج گوهر نیز

وانگهی ترکتاز کرد به روم

در فکند آتشی دران بر و بوم

قیصر از بیم بر نزد نفسی

دخترش داد و عذر خواست بسی

کس فرستاد سوی مغرب شاه

با زر مغربی و افسر و گاه

دخت او نیز در کنار آورد

زیرکی بین که چو به کار آورد

چون سهی سرو برد ازان بستان

رفت از آنجا به ملک هندستان

دختر رای را به عقل و به رای

خواست و آورد کام خویش به جای

قاصدش رفت و خواست از خوارزم

دختر خوب روی در خور بزم

همچنان نامه کرد بر سقلاب

خواست زیبا رخی چو قطره آب

چون ز کشور خدای هفت اقلیم

هفت لعبت ستد چو در یتیم

از جهان دل به شادمانی داد

داد عیش خوش و جوانی داد

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – عتاب کردن بهرام با سران لشگر

روزی از طالع مبارک بخت

رفت بهرم‌گور بر سر تخت

هرکجا شاه و شهریاری بود

تاج بخشی و تاجداری بود

همه در زیر تخت پایه شاه

صف کشیدند چون ستاره و ماه

شه زبان برگشاد چون شمشیر

گفت کای میر و مهتران دلیر

لشگر از بهر صلح باید و جنگ

کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ

از شما کیست کو به هیچ نبرد

مردیی کان ز مردم آید کرد

من که از دهر بر گزیدمتان

در کدامین مصاف دیدمتان

کامد از هیچکس چنان کاری

کاید از پر دلی و عیاری

از سر تیغتان به وقت گزند

بر کدامین مخالف آمد بند

یا که دیدم که پای پیش نهاد

دشمنی بست و کشوری بگشاد

این زند لاف کایرجی گهرم

وان به دعوی که آرشی هنرم

این ز گیو آن ز رستم آرد نام

این نه کنیت هژبر و آن ضرغام

کس ندیدم که کارزاری کرد

چون گه کار بود کاری کرد

خوشتر آن شد که هرکسی به نهفت

گوید افسوس شاه ما که بخفت

می‌خورد وز کسی نیارد یاد

از چنین شه کسی نباشد شاد

گرچه من می‌خورم چنان نخورم

که ز مستی غم جهان نخورم

گر خورم حوضه می از کف حور

تیغم از جوی خون نباشد دور

برق‌وارم به وقت بارش میغ

به یکی دست می به دیگر تیغ

می‌خورم کار مجلس آرایم

تیغ را نیز کار فرمایم

خواب خرگوش من نهفته بود

خصم را بیند ارچه خفته بود

خنده و مستیم به تأویلست

خنده شیر و مستی پیلست

شیر در وقت خنده خون ریزد

کیست کز پیل مست نگریزد

ابلهان مست و بی‌خبر باشند

هوشیاران می دگر باشند

آنکه در عقل پستیش نبود

می‌خورد لیک مستیش نبود

بر سر باده چونکه رای آرم

تاج قیصر به زیر پای آرم

چون منش را به باده تیز کنم

بر سر خصم جرعه‌ریز کنم

دوستان را چو در می‌آویزم

گنج قارون ز آستین ریزم

دشمنان را گهی که بیخ زنم

به کبابی جگر به سیخ زنم

نیک‌خواهان من چه پندارند

کاختران سپهر بیکارند

من اگر چند خفته باشم و مست

بخت بیدار من به کاری هست

به چنین خوابها که من مستم

خواب خاقان نگر که چون بستم

به یکی پی غلط که افشردم

رخت هندو نگر که چون بردم

سگ بود کو ز ناتوانی خویش

خوش نخسبد به پاسبانی خویش

اژدها گرچه خسبد اندر غار

شیر نر بر درش نیابد بار

شه چو این داستان خوش بر گفت

روی آزادگان چو گل بشکفت

همه سر بر زمین نهادندش

پاسخی عاجزانه دادندش

کانچه شه گفت با کمربندان

هست پیرایه خردمندان

همه راحرز جان و تن کردیم

حلقه گوش خویشتن کردیم

تاج بر فرق شه خدای نهاد

کوشش خلق باد باشد باد

سرورانی که سروری کردند

با تو بسیار همسری کردند

هیچکس با تو تاجور نشدند

همه در سر شدند و سر نشدند

آنچه ما بنده دیده‌ایم ز شاه

کس ندیدست از سپید و سیاه

دیو را بست و اژدها را سوخت

پیل را کشت و کرگدن را دوخت

شیر بگذار و گور نخچیرست

دام و دد خود نشانه تیرست

به جز او کیست کو به وقت شکار

گردن گور درکشد به کنار

گاه سازد هدف ز خال پلنگ

گاه دندان کند ز کام نهنگ

گه در ابروی هند چین فکند

گه به هندی سپاه چین شکند

گه ز فغفور باج بستاند

گه ز قیصر خراج بستاند

گرچه شیر افکنان بسی بودند

کز دهن مغز شیر پالودند

شیر مرد اوست کو به سیصد مرد

قهر سیصد هزار دشمن کرد

قصه خسروان پیشینه

هست پیدا ز مهر و از کینه

گر برآورد هر کسی نامی

بود با لشگری به ایامی

در مصافی چنین به چندان مرد

آنچه او کرد کس نیارد کرد

چون ز شاهان شمار برگیرند

زو یکی با هزار برگیرند

هریکی را یکی نشان باشد

او به تنها همه جهان باشد

لخت بر هر سری که سخت کند

چون در طارمش دو لخت کند

تیرش ار سوی سنگ خاره شود

سنگ چون ریگ پاره‌پاره شود

نوش بخشد به مهره مار سنان

مار گیرد به اژدهای عنان

هر تنی کو خلاف او سازد

شمع‌وارش زمانه بگدازد

سر که بر تیغ او برون آید

زان سر البته بوی خون آید

مستی او نشان هشیاریست

خواب او خواب نیست بیداریست

وان زمانی که می‌پرست شود

او خورد می عدوش مست شود

اوست از جمله خلق داناتر

بر همه نیک و بد تواناتر

کاردان اوست در زمانه و بس

نیست محتاج کاردانی کس

تا زمین زیر چرخ دارد پای

بر فلک باد حکم او را جای

هم زمین در پناه سایه او

هم فلک زیر تخت پایه او

کاردانان چو این سخن گفتند

پیش یاقوت کهربا سفتند

شاه نعمان از آن میان برخاست

بزم شه را به آفرین آراست

گفت هرجا که تخت شاه رسد

گرچه ماهی بود به ماه رسد

آدمی کیست تا به تارک شاه

راست یا کج کند حساب کلاه

افسر ایزد نهاد بر سر تو

سبز باد از سر تو افسر تو

ما که مولای بارگاه توایم

سرور از سایه کلاه توایم

از تو داریم هرچه ما را هست

بر تر و خشک ما تو داری دست

از عرب تا عجم به مولائی

سر فشانیم اگر بفرمائی

مدتی هست کز هنرمندی

بر در شه کنم کمربندی

چون شدم سر بزرگ درگاهش

یافتم راه توشه از راهش

کر مثالم دهد به معذوری

تا به خانه شوم به دستوری

لختی از رنج ره برآسایم

چون رسد حکم شاه باز آیم

گر نه تا زنده‌ام به خدمت شاه

سر نگردانم از پرستش گاه

شاه فرمود تا ز گوهر و گنج

دست خازن شود جواهرسنج

آورد تحفهای سلطانی

مصری و مغربی و عمانی

حمل‌داران در آمدند به کار

حمل بر حمل ساختند نثار

زر به خروار و مشک نافه به گیل

وز غلام و کنیز چندین خیل

مرتفع جامه‌های قیمت مند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

تازی اسبان پارسی پرورد

همه دریا گذار و کوه نورد

تیغ هندی و ذرع داودی

کشتی جود راند بر جودی

لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس

داندش در فروش و لعل شناس

گوهر آموده تاجی از سر خویش

با قبائی ز دخل ششتر بیش

داد تا زان دهش رخش رخشید

وز یمن تا عدن به او بخشید

با چنین نعمتی ز درگه شاه

رفت نعمان چو زهره از بر ماه

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۳۸ – در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

چون فروزنده شد به عکس و عیار

نقد این گنجه خیز رومی کار

نام شاهنشهی برو بستم

کاب گیرد ز نقش او دستم

شاه رومی قبای چینی تاج

جزیتش داده چین و روم خراج

یافته از ره اصول و فروع

بخت ایشوع و رای بختیشوع

بر زمین بوسش آسمان بر پای

و آفرینش ز جاه او بر جای

در نظامی که آسمان دارد

اجری مملکت دو نان دارد

زان مروت که بوی مشک دهد

لؤلؤتر چو خاک خشک دهد

از زمین تا اثیر درد و کفست

صافی او شد که مایه شرفست

در ذهب دادنش به سائل خویش

زر مصری ز ریگ مکی بیش

تیغش آن کرده در صلابت سنگ

کاتش تیز با تراش خدنگ

بید برگش به نوک موی شکاف

نافه کوه را فکنده ز ناف

درعش از دست صبح نیزه گشای

نیزش از درع ماه حلقه ربای

شش جهت بر قبای او زرهی

هفت چرخ از کمند او گرهی

ای نظامی امیدوار به تو

نظم دوران روزگار به تو

زمی از قدرت آسمان داند

و آسمانت هم آسمان خواند

دور و نزدیگ چون در آب سپهر

تیز و آهسته چون در آینه مهر

قائم عهد عالمی به درست

قائم نامده فکندهٔ تست

با همه چون ملک بر آمده‌ای

وز همه چون فلک سر آمده‌ای

این چنین نامه بر تو شاید بست

کز تو جای بلند نامی هست

چونکه شد لعل بسته بر تاجش

بر تو بستم ز بیم تاراجش

گر به سمع تو دلپسند شود

چون سریر تو سربلند شود

خار کان انگبین بر او رانند

زیرکانش ترانگبین خوانند

میوه‌ای دادمت ز باغ ضمیر

چرب و شیرین چو انگبین در شیر

ذوق انجیر داده دانهٔ او

مغز بادام در میانهٔ او

پیش بیرونیان برونش نغز

وز درونش درونیان را مغز

حقه‌ای بسته پر ز در دارد

وز عبارت کلید پر دارد

در دران رشته سر گرای بود

که کلیدش گره گشای بود

هر چه در نظم او ز نیک و بدست

همه رمز و اشارت خردست

هر یک افسانه‌ای جداگانه

خانهٔ گنج شد نه افسانه

آنچه کوتاه جامه شد جسدش

کردم از نظم خود دراز قدش

وآنچه بودش درازی از حد بیش

کوتهی دادمش به صنعت خویش

کردم این تحفه را گزارش نغز

اینت چرب استخوان شیرین مغز

تا دراری به حسن او نظری

جلوه‌ای دادمش به هر هنری

لطف بسیار دخل اندک خرج

کرده در هر دقیقه درجی درج

دست ناکرده دلستانی چند

بکر چون روی غنچه زیر پرند

مصرعی زر و مصرعی از در

تهی از دعوی و ز معنی پر

تا بدانند کز ضمیر شگرف

هر چه خواهم دراورم به دو حرف

وانچه بر هفت کنج خانهٔ راز

بستم آرایشی فراخ و دراز

غرض آن شد که چشم از آرایش

در فراخی پذیرد آسایش

آنچه بینی که بر بساط فراخ

کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ

تنگ چشمان معنیم هستند

که رخ از چشم تنگ بربستند

هر عروسی چو گنج سر بسته

زیر زلفش کلید زر بسته

هر که این کان گشاد زر باید

بلکه در یابد آن که دریابد

من که نقاش نیشکر قلمم

رطب افشان نخل این حرمم

نی کلکم ز کشتزار هنر

به عطارد رساند سنبل تر

سنبله کرد سنبلم را خاص

گرچه القاص لایحب القاص

چون من از قلعه قناعت خویش

شاه را گنج زر کشیدم پیش

در ادا کردن زر جایز

وامدار منست روئین دز

وامداری نه کز تهی شکمی

دز روئین بود ز بی در می

کاهن تیز آن گریوهٔ سنگ

لعل و الماس ریخت صد فرسنگ

لعل بر دست دوستان به قیاس

وز پی پای دشمنان الماس

آن نه دز کعبه مسلمانیست

مقدس رهروان روحانیست

میخ زرین و مرکز زمی است

نام رویین دزش ز محکمی است

یافت دریافت نارسیده او

زهره را هم زره دریده او

جبل الرحمه زان حریم دریست

بو قبیس از کلاه او کمریست

ابدی باد خط این پرگار

زان بلند آفتاب نقطه قرار

در دزی چون حصار پیوندند

نامه‌ای بر کبوتری بندند

تا برد نامه را کبوتر شاد

بر آنکس که او رسد فریاد

من که در شهر بند کشور خویش

بسته دارم گریز گه پس و پیش

نامه در مرغ نامه بربستم

کو رساند به شاه من رستم

ای فلک بر در تو حلقه به گوش

هم خطا پوش و هم خطائی پوش

چون مرا دولت تو یاری کرد

طبع بین تا چه سحرکاری کرد

از پس پانصد و نود سه بران

گفتم این نامه را چو ناموران

روز بر چارده ز ماه صیام

چار ساعت ز روز رفته تمام

باد بر تو مبارک این پیوند

تا نشینی بر این سریر بلند

نوشی آب حیات ازین ابیات

زنده مانی چو خضر از آب حیات

ای که در ملک جاودان بادی

ملک با عمر و عمر با شادی

گر نرنجی ز راه معذوری

گویمت نکته‌ای به دستوری

بزمهای تو گرچه رنگینست

آنچه بزم مخلد است اینست

هر چه هست از حساب گوهر و گنج

راحت اینست و آن دگر همه رنج

آن اگر صد کشد به پانصد سال

دیر زی تو که هم رسد به زوال

وین خزینه که خاص درگاهست

ابدالدهر با تو همراهست

این سخن را که شد خرد پرورد

بر دعای تو ختم خواهی کرد

دولتی باش هر کجا باشی

در رکابت فلک به فراشی

دولتت را که بر زیارت باد

خاتم کار بر سعادت باد

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – لشکر کشیدن خاقان چین به جنگ بهرام‌گور

چون برآمد ز ماه تا ماهی

نام بهرام در شهنشاهی

دل قوی شد بزرگواران را

زنده شد نام نامداران را

زرد گوشان به گوشه‌ها مردند

سر به آب سیه فرو بردند

بود پیری بزرگ نرسی نام

هم لقب با برادر بهرام

هم قوی رأی و هم تمام اندیش

کارها را شناخته پس و پیش

نسلش از نسل شاه دارا بود

وین نه پنهان که آشکارا بود

شاه ازو یک زمان نبودی دور

شاه را هم رفیق و هم مستور

سه پسر داشت اوی و هر پسری

بسر خویش عالم هنری

آنکه مه بود ازان سه فرزندش

نام کرده پدر زراوندش

شه عیارش یکی به صد کرده

موبد موبدان خود کرده

غایت اندیش بود و راه‌شناس

پارسائیش را نبود قیاس

وان دگر مشرف ممالک بود

باج خواه همه مسالک بود

کرده شاه از درستی قلمش

نافذالامر جمله عجمش

وآن سه دیگر به شغل شهر و سپاه

نایب خاصتر به حضرت شاه

شه برایشان عمل رها کرده

عاملان با عمل وفاکرده

او همه شب به باده بزم افروز

عاملانش به کار خود همه روز

آسیاوار گرد خود می‌تاخت

هرچه اندوخت باز می‌انداخت

گرد عالم شد این حکایت فاش

تیز شد تیشه‌ها ز بهر تراش

گفت هرکس که مست شد بهرام

دین به دینار داد و تیغ به جام

با حریفان به می در افتاده است

حاصلش باد و خوردنش باده است

هرکسی را بران طمع برخاست

که شود کار ملک بر وی راست

خان خانان روانه گشت ز چین

تا شود خانه گیر شاه زمین

در رکابش چو اژدهای دمان

بود سیصدهزار سخت کمان

ستد از نایبان شاه به قهر

جمله ملک ماوراء النهر

زاب جیحون گذشت و آمد تیز

در خراسان فکند رستاخیز

شه چو زان ترکتاز یافت خبر

اعتمادی ندید بر لشگر

همه را دید دست پرور ناز

دست از آیین جنگ داشته باز

وانک بودند سروران سپاه

یکدلیشان نبود در حق شاه

هریکی در نهفتهای نورد

پیشرو کرده سوی خاقان مرد

طبع با شاه خویش بد کرده

چاره ملک و مال خود کرده

گفته ما بنده نیکخواه توایم

قصد ره کن که خاک راه توایم

شاه عالم توئی به ما به خرام

پاشاهی نیاید از بهرام

تیغ اگر بایدت در او آریم

ورنه بندش کنیم و بسپاریم

منهیی زانکه نامه داند خواند

این سخن را به سمع شاه رساند

شاه از ایرانیان طمع برداشت

مملکت را به نایبان بگذاشت

خویشتن رفت و روی پنهان کرد

با چنان حربه حرب نتوان کرد

در جهان گرم شد که شاه جهان

روی کرد از سپاه و ملک نهان

مرد خاقان نبود و لشگر او

به هزیمت گریخت از بر او

چون به خاقان رسید پیک درود

که شه آمد ز تخت خویش فرود

از کلاه و کمر تو داری بخت

پای درنه نه تاج‌مان و نه تخت

خان خانان چو گوش کرد پیام

کز جهان ناپدید شد بهرام

داشت از تیغ و تیغ بازی دست

فارغانه به رود و باده نشست

غم دشمن نخورد و می می‌خورد

کارهای نکردنی می‌کرد

آنچه از خصم خویش نپسندید

کرد تا خصم او بر او خندید

شاه بهرام روز و شب به شکار

قاصدانش روانه بر سر کار

از سپهدار چین خبر می‌جست

تا خبر داد قاصدش به درست

کو ز شاه ایمن است و فارغ بال

شاه را سخت فرخ آمد فال

زانهمه لشگرش به گاه بسیچ

بود سیصد سوار و دیگر هیچ

هریکی دیده و آزموده به جنگ

بر زمین اژدها در آب نهنگ

همه یکدل چو نار صد دانه

گرچه صد دانه از یکی خانه

شاه با خصم حقه سازی کرد

مهره پنهان و مهره بازی کرد

آتشی خواست خصم دودش داد

خواب خرگوش داد و زودش داد

تیر خوش کرد بر نشانه او

کاگهی داشت از فسانه او

بر سرش ناگهان شبیخون برد

گرد بالای هفت گردون برد

در شبی تیره کز سیه‌کاری

کرد با چشمها سیه‌ماری

شبی از پیش برگرفته چراغ

کوه و صحرا سیه‌تر از پر زاغ

گفتیی صدهزار زنگی مست

سو به سو می‌دوید تیغ به دست

مردم از بیم زنگیی که دوید

چشم بگشاد اگرچه هیچ ندید

چرخ روشن دل سیاه حریر

چون خم زر سرش گرفته به قیر

در شبی عنبرین بدین خامی

کرد بهرام جنگ بهرامی

در دلیران چین گشاد عنان

جمله بر گه به تیغ و گه بسنان

تیر بر هر کجا زدی حالی

تیر گشتی ز تیر خور خالی

از خدنگش که خاره را می‌سفت

چشم پرهیز دشمنان می‌خفت

زخم دیدند و تیر پیدا نی

تیر پیدا و زخمی آنجا نی

همه گفتند کاین چه تدبیر است

تیر بی‌زخم و زخم بی‌تیر است

تا چنان شد که کس به یک فرسنگ

گرد میدان او نیامد تنگ

او چو ابری به هر طرف می‌گشت

دشت ازو کوه و کوه ازو شده دشت

کشت چندان از آن سپاه به تیر

که زمین نرم شد ز خون چو خمیر

بر تن هرکه رفت پیکانش

رخت برداشت از تنش جانش

صبح چون تیغ آفتاب کشید

طشت خون آمد از سپهر پدید

تیغ بی‌خون و طشت چون باشد؟

هرکجا تیغ و طشت خون باشد

از بسی خون که خون خدایش مرد

جوی خون رفت و گوی سر می‌برد

وز بسی تن که تیغ پی می‌کرد

زهره صفرا و زهره قی می‌کرد

تیر مار جهنده در پیکار

بد بود چون جهنده باشد مار

شاه بهرام در میان مصاف

نوک تیرش چو موی موی شکاف

تیغ اگر بر زدی به فرق سوار

تا کمر گه شکافتی چو خیار

ور به تحریف تیغ دادی بیم

مرد را کردی از کمر به دو نیم

تیغ از اینسان و تیر از انسان بود

شاید از خصم ازو هراسان بود

ترک از این ترکتاز ناگه او

وآنچنان زخم سخت بر ره او

همه را در بهانه گاه گریز

تیغها کند گشت و تکها تیز

آهن شه چو سخت جوشی کرد

لشگر ترک سست کوشی کرد

شه نمودار فتح را به شناخت

تیغ می‌راند و تیر می‌انداخت

درهم افکندشان به صدمه تیغ

گفتی او باد بود و ایشان میغ

لشگر خویش را به پیروزی

گفت هان روزگار و هان روزی

باز کوشید تا سری بزنیم

قلبگه را ز جایگه بکنیم

حمله بردند جمله پشتاپشت

شیر در زیر و اژدها در مشت

لشگری بیشتر ز ریگ و ز خاک

گشت از صدمهای خویش هلاک

میمنه رفت و میسره بگریخت

قلب در ساقه مقدمه ریخت

شاه را در ظفر قوی شد دست

قلب و دارای قلب را بشکست

سختی پنجه سیه شیران

کوفته مغز نرم شمشیران

تیر چون مار بیوراسب شده

زو سوار افتاده اسب شده

لشگر ترک را ز دشنه تیز

تا به جیحون رسید گرد گریز

شاه چندان گرفت گوهر و گنج

که دبیر آمد از شمار برنج

گشت با فتح ازان ولایت باز

با رعیت شده رعایت ساز

بر سر تخت شد به پیروزی

بر جهان تازه کرد نوروزی

هرکسی پیش او زمین می‌رفت

در خور فتح آفرین می‌گفت

پهلوی خوان پارسی فرهنگ

پهلوی خواند بر نوازش چنگ

شاعران عرب چو در خوشاب

شعر خواندند بر نشید رباب

شاه فرهنگ دان شعر شناس

بیش از آن دادشان که بود قیاس

کرد از آن گنج و آن غنیمت پر

وقف آتشکده هزار شتر

در به دامن فشاند و زر به کلاه

بر سر موبدان آتشگاه

داد چندان زر از خزانه خویش

که به گیتی نماند کس درویش

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۳۷ – فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار

لعل پیوند این علاقه در

کز گهر کرد گوش گیتی پر

گفت چون هفت گنبد از می و جام

آن صدا باز داد با بهرام

عقل در گنبد دماغ سرش

داد از ین گنبد روان خبرش

کز صنم خانه‌های گنبد خاک

دور شو کز تو دور باد هلاک

گنبد مغز شاه جوش گرفت

کز فسون و فسانه گوش گرفت

دید کین گنبد بساط نورد

از همه گنبدی برآرد گرد

هفت گنبد بر آسمان بگذاشت

اوره گنبد دیگر برداشت

گنبدی کز فنا نگردد پست

تا قیامت برو بخفتد مست

هفت موبد بخواند موبد زاد

هفت گنبد به هفت موبد داد

در زد آتش به هر یکی ناگاه

معنی آن شد که کردش آتشگاه

سرو بن چون به شصت رسید

یاسمن بر سر بنفشه دمید

از سر صدق شد خدای پرست

داشت از خویشتن پرستی دست

روزی از تخت و تاج کرد کنار

رفت با ویژگان خود به شکار

در چنان صید و صید ساختنش

بود بر صید خویش تاختنش

لشگر از هر سوئی پراکندند

هر یکی گور و آهو افکندند

میل هر یک به گور صحرائی

او طلبکار گور تنهائی

گور جست از برای مسکن خویش

آهو افکند لیک از تن خویش

گور و آهو مجوی ازین گل شور

کاهوش آهوست و گورش گور

عاقبت گوری از کناره دشت

آمد و سوی گورخان بگذشت

شاه دانست کان فرشته پناه

سوی مینوش می‌نماید راه

کرد بر گور مرکب انگیزی

داد یکران تند را تیزی

از پی صید می‌نمود شتاب

در بیابان و جایهای خراب

پر گرفته نوند چار پرش

وز وشاقان یکی دو بر اثرش

بود غاری در آن خرابستان

خوشتر از چاه یخ به تابستان

رخنهٔ ژرف داشت چون ماهی

هیچکس را نه بر درش راهی

گور در غار شد روان و دلیر

شاه دنبال او گرفته چو شیر

اسب در غار ژرف راند سوار

گنج کیخسروی رساند به غار

شاه را غار پرده‌دار شده

و او هم آغوش یار غار شده

وان وشاقان به پاسداری شاه

بر در غار کرده منزلگاه

نه ره آن‌که در خزند به غار

نه سرباز پس شدن به شکار

دیده بر راه مانده با دم سرد

تاز لشگر کجا برآید گرد

چون زمانی بران کشید دراز

لشگر از هر سوئی رسید فراز

شاه جستند و غار می‌دیدند

مهره در مغز مار می‌دیدند

آن وشاقان ز حال شاه جهان

باز گفتند آنچه بود نهان

که چو شه بر شکار کرد آهنگ

راند مرکب بدین کریچهٔ تنگ

کس بدین داوری نشد یاور

وین سخن را نداشت کس باور

همه گفتند کاین خیال بدست

قول نابالغان بی‌خرد است

خسرو پیلتن به نام خدای

کی در این تنگنای گیرد جای

و آگهی نه که پیل آن بستان

دید خوابی و شد به هندوستان

بند بر پیلتن زمانه نهاد

پیل بند زمانه را که گشاد

بر نشان دادن خلیفهٔ تخت

می‌زدند آن وشاقگان را سخت

ز آه آن طفلگان دردآلود

گردی از غار بردمید چو دود

بانگی آمد که شاه در غارست

باز گردید شاه را کارست

خاصگانی که اهل کار شدند

شاه جویان درون غار شدند

غار بن بسته بود و کس نه پدید

عنکبوتیان بسی مگس نه پدید

صدره از آب دیده شستندش

بلکه صد باره باز جستندش

چون ندیدند شاه را در غار

بر در غار صف زدند چو مار

دیدها را به آب تر کردند

مادر شاه را خبر کردند

مادر آمد چو سوخته جگری

وز میان گم شده چنان پسری

جست شه را نه چون کسان دگر

کو به جان جست و دیگران به نظر

گل طلب کرد و خار در بریافت

تا پسر بیش جست کمتر یافت

زر فرو ریخت پشته پشته چو کوه

تا کنند آن زمین گروه گروه

چاه کند و به کنج راه نیافت

یوسف خویش را به چاه نیافت

زان زمینها که رخنه کرد عجوز

مانده آن خاک رخنه رخنه هنوز

آن شناسندگان که دانندش

غار بهرام گور خوانندش

تا چهل روز خاک می‌کندند

در جهان گورکن چنین چندند

شد زمین کنده تا دهانه آب

کسی آن گنج را ندید به خواب

آنکه او را بر آسمان رختست

در زمین باز جستنش سخت

در زمین جرم و استخوان باشد

و آسمانی بر آسمان باشد

هر جسد را که زیر گردونست

مادری خاک و مادری خونست

مادر خون بپرورد در ناز

مادر خاک ازو ستاند باز

گرچه بهرام را دو مادر بود

مادر خاک ازو ستاند باز

کانچنانش ستد که باز نداد

ساز چاره به چاره ساز نداد

مادر خون ز جور مادر خاک

کرد خود را به درد و رنج هلاک

چون تبش برزد از دماغش جوش

آمد آواز هاتفیش به گوش

کی به غفلت چو دام و دد پویان

شیر مرغان غیب را جویان

به تو یزدان ودیعتی بسپرد

چونکه وقت آمد آن ودیعت برد

بر وداع ودیعت دگران

خویشتن را مکش چو بی‌خبران

باز پس گرد و کارخویش بساز

دست کوتاه کن ز رنج دراز

چون ز هاتف چنین شنید پیام

مهر برداشت مادر از بهرام

رفت و آن دل که داشت دربندش

کرد مشغول کار فرزندش

تاج و تختش به وارثان بسپرد

هر که زو وارثی بماند نمرد

ای ز بهرام گور داده خبر

گور بهرام جوی ازین بگذر

نه که بهرام گور باما نیست

گور بهرام نیز پیدا نیست

آن چه بینی که وقتی از سر زور

نام داغی نهاد بر تن گور

داغ گورش مبین به اول بار

گور داغش نگر به آخر کار

گر چه پای هزار گور شکست

آخر از پایمال گور نرست

خانه خاکدان دو در دارد

تا یکی را برد یکی آرد

ای سه گز خاک و پهنی تو گزی

چار خم در دکان رنگرزی

هر نواله که معده تو پزد

خلطی آن را به رنگ خود برزد

از سرو پای تا به گردن و گوش

هست ازین چار خلط عاریه پوش

بر چنین رنگهی عاریه ساز

چه نهی دل که داد باید باز

غایبانی که روی بسته شدند

از چنین رنگ و بوی رسته شدند

تا قیامت قیام ننماید

کس رخ بسته باز نگشاید

ره ره خوف و شب شب خطرست

شحنه خفتست و دزد بر گذرست

خاکساران به خاک سیر شوند

زیر دستان به دست زیر شود

چون تو باری ز دست بالایی

زیر هر دست خون چه پالائی

آسمان زیر دست خواهی خیز

پای بالا نه از زمین بگریز

میرو و هیچگونه باز مبین

تا نیفتی از آسمان به زمین

انجم آسمان حمایل تست

چیستند آنهمه وسایل تست

تنگی جمله را مجال توئی

تنگلوشای این خیال توئی

هر یک از تو گرفته تمثالی

تو چه‌گیری ز هر یکی فالی

آنچه آنهاکند توئی آن نور

وانچه اینها خرد توئی زان دور

جز یکی خط که نقطه پرور تست

آن دگر حرفها ز دفتر تست

آفرین را توئی فرشته پاس

و آفریننده را دلیل شناس

نیک مردی ببین که بد نشوی

با ددانی نگر که دد نشوی

آنچه داری حساب نیک و بدست

و آنچه خواهی ولایت خردست

یا دری زن که قحط نان نبود

یا چنان شو که کس چنان نبود

دیده کو در حجاب نور افتد

ز آسمان و فرشته دور افتد

چاشنی گیر آسمان زمیست

میزبان فرشته آدمیست

روی ازین چار سوی غم برتاب

چند ازین خاک و باد و آتش و آب

حجره‌ای با چهار دود آهنگ

بر دل و دیده چون نباشد تنگ

دو دری شد چون کوی طراران

چار بندی چو بند عیاران

پیش ازان کت برون کنند ز ده

رخت بر گاو و بار بر خر نه

ره به جان رو که کالبد کندست

بار کم کن که بارکی تندست

مرده‌ای را که حال بد باشد

میل جان سوی کالبد باشد

وانکه داند که اصل جانش چیست

جان او بی جسد تواند زیست

تانپنداری ای بهانه بسیچ

کاین جهان و آن جهان و دیگرهیچ

طول و عرض وجود بسیارست

وانچه در غور ماست این غارست

هست چند آفریده زینها دور

کاگهی نیستشان ز ظلمت و نور

آفرینش بسی است نیست شکی

و آفریننده هست لیک یکی

نقش این هفت لوح چار سرشت

ز ابتدا جز یکی قلم ننبشت

گر نه هفت ار چهار صد باشد

زیر یک داد و یک ستد باشد

اولین نقطه و آخرین پرگار

از یکی و یکی نگردد کار

در دویها مبین و در وصلش

در یکی بین و در یکی اصلش

هر دوی اول از یکی شد راست

هم یکی ماند چون دوی برخاست

هر که آید درین سپنج سرای

بایدش باز رفتن از سرپای

در وی آهسته رو که تیز هشست

دیر گیر است لیک زود کشست

گر چه در داوری زبونکش نیست

از حسابش کسی فرامش نیست

گر کنی صد هزار باز چست

نخوری بیش از آنکه روزی توست

حوضه‌ای دارد آسمان یخ بند

چند ازین یخ فقع گشائی چند

در هوائی کزان فسرده شوی

پیش از آن زنده شو که مرده شوی

آنکه چون چرخگرد عالم گشت

عاقبت جمله را گذاشت و گذشت

عالم هیچکس به هیچش کشت

چرخ پیچان به چرخ پیچش گشت

از غرضهای این جهانی خویش

باز برخور به زندگانی خویش

تا چو شمشیر و تیر جان آهنج

هرچ ازانت برد نداری رنج

از جهان پیش ازانکه در گذری

جان ببر تا ز مرگ جان ببری

خانه را خوار کن خورش را خرد

از جهان جان چنین توانی برد

در دو چیز است رستگاری مرد

آنکه بسیار داد و اندک خورد

هر که در مهتری گذارد گام

زین دو نام آوری برارد نام

هیچ بسیار خوار پایه ندید

هیج کم ده به پایگه نرسید

دره محتسب که داغ نهست

از پی دوغ کم دهان دهست

در چنین ده کسی دها دارد

که بهی را به از بها دارد

در جهان خاص و عام هر دو بسیست

نه که خاص این جهان ز بهر کسیست

چه توان دل در آن عمل بستن

کو به عزل تو باشد آبستن

هر عمارت که زیر افلاکست

خاک بر سر کنش که خود خاکست

بگذر از دام اوی و دیر مباش

منبرت دار شد دلیر مباش

زنده رفتن به دار بر هوسست

زنده بر دار یک مسیح بست

گر زمینی رسد به چرخ برین

هم زمینش فرو کشد به زمین

گر کسی بر فلک رساند تاج

هفت کشور کشد به زیر خراج

بینیش ناگهان شبی مرده

سر فرو برده درد سر برده

خاک بی خسف لاابالی نیست

گنج دانش ز مار خالی نیست

رطبی کو که نیستش خاری

یا کجا نوش مهره بی ماری

حکم هر نیک و بد که در دهرست

زهر در نوش و نوش در زهرست

که خورد؟ نوش پاره‌ای در پیش

کز پی آن نخورد باید نیش

نیش و نوش جهان که پیش و پسست

دردم و در دم یکی مگسست

نبود در حجاب ظلمت و نور

مهره خر ز مهر عیسی دور

کیست کو بر زمین فرازد تخت

کاخرش هم زمین نگیرد سخت

یارب آن ده که آرد آسانی

ناورد عاقبت پشیمانی

بر نظامی در کرم بگشای

در پناه تو سازش جای

اولش داده‌ای نکو نامی

آخرش ده نکو سرانجامی

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

شاه بهرام روزی از سر تخت

برد سوی شکار صحرا رخت

پیشتر زانکه رفت و صید انداخت

صید بین تا چگونه صیدش ساخت

چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ

داشت آن منظر بلند آهنگ

دید نزهتگهی گران پایه

سبزه در سبزه سایه در سایه

باز پرسید کاین دیار کراست

ده خداوند این دیار کجاست

بود سرهنگ خاص پیش رکاب

چون ز خسرو چنین شنید خطاب

بر زمین بوسه داد و برد نماز

گفت کای شهریار بنده نواز

بنده دارد دهی که داده تست

لطفش از جرعه‌ریز باده تست

شاه اگر جای آن پسند کند

بنده پست را بلند کند

بی‌تکلف چنانکه عادت اوست

سنت رأی با سعادت اوست

سر درآرد بدین دریچه تنگ

سربلند جهان شود سرهنگ

دارم از داده عنایت شاه

کوشکی برکشید سر تا ماه

باغ در باغ گرد بر گردش

خلد مولی و روضه شاگردش

گر خورد شاه باده بر سر او

خاک بوسد ستاره بر در او

گرد شه خانه را عبیر دهد

مگسم شهد و گاو شیر دهد

شاه چون دید کو ز یک رنگی

پیش برد آن سخن به سرهنگی

گفت فرمان تراست کار بساز

تا ز نخچیر گه من آیم باز

داد سرهنگ بوسه بر سر خاک

رفت و زنگار کرد از آینه پاک

منظر از فرش چون بهشت آراست

کرد هر زینتی که باید راست

چون شهنشه ز صیدگاه رسید

باز چترش به اوج ماه رسید

میزبان از نوردهای گزین

کسوت رومی و طرایف چین

فرش بر فرش چند جامه نغز

کز فروغش گشاده شد دل و مغز

زیر ختلی خرام شاه افکند

بر سر آن نثار گوهر چند

شاه بر شد به شصت پایه رواق

دید طاقی به سر بلندی طاق

طرح کرده رخش خورنق را

فرش افکنده چرخ ازرق را

میزبان آمد آنچه باید کرد

از گلاب و بخور و شربت و خورد

چون شه از خوردهای خوش پرداخت

می روان کرد و بزم شادی ساخت

شاه چون خورد ساغری دو سه می

از گل جبهتش برآمد خوی

گفت کای میزبان زرین کاخ

جایگاهت خوش است و برگ فراخ

لیکن این شصت پایه کاخ بلند

کاسمان بر سرش رود به کمند

از پس شصت سال کز تو گذشت

چون توانی به زیر پای نوشت

میزبان گفت شاه باقی باد

کوثرش باده حور ساقی باد

این ز من نیست طرفه من مردم

از چنین پایه مانده کی گردم

طرفه آن شد که دختریست چو ماه

نرم و نازک چو خز و قاقم شاه

نره گاوی چو کوه بر گردن

آرد آینجا گه علف خوردن

شصت پایه چنان برد یکدست

که نسازد به هیچ پایه نشست

گاوی آنگه چه گاو چون پیلی

نکشد پیه خویش را میلی

به خدا گر در این سپاه کسی

از زمین برگرایدش نفسی

زنی آنگه به شصت پایه حصار

بر برد چون عجب نباشد کار

چونکه سرهنگ این حکایت گفت

شه سرانگشت خود به دندان سفت

گفت از اینگونه کار چون باشد

نبود ور بود فسون باشد

باورم ناید این سخن به درست

تا نبینم به چشم خویش نخست

وآنگه از مرد میزبان درخواست

تا کند دعوی سخن را راست

میزبان کاین شنید رفت به زیر

کرد با گاو کش حکایت شیر

سیمتن وقت را شناخته بود

پیش از آن کار خویش ساخته بود

زیور و زیب چینیان بربست

داد گل را خمار نرگس مست

ماه را مشک راند بر تقویم

غمزه را داد جادوئی تعلیم

چشم را سرمه فریب کشید

ناز را بر سر عتیب کشید

سرو را رنگ ارغوانی داد

لاله را قد خیزرانی داد

در بر آمود سرو سیمین را

بست بر ماه عقد پروین را

درج یاقوت را به در یتیم

کرد چون سیب عاشقان به دو نیم

تاج عنبر نهاد بر سر دوش

طوق غبغب کشید تا بن گوش

زنگی زلف و خال هندو رنگ

هردو بر یک طرف ستاده به جنگ

شه که تختش بود ز تخته عاج

ناگزیرش بود ز تخت وز تاج

شبه خال بر عقیق لبش

مهر زنگی نهاده بر رطبش

فرقش از دانهای در خوشاب

بسته گرد مه از ستاره نقاب

گوهر گوش گوهر آویزش

کرده بازار عاشقان تیزش

ماه را در نقاب کافوری

بسته چون در سمن گل سوری

چونکه ماه دو هفته از سر ناز

کرد هر هفت از آنچه باید ساز

پیش آن گاو رفت چون مه بدر

ماه در برج گاو یابد قدر

سر فرو برد و گاو را برداشت

گاو بین تا چگونه گوهر داشت

پایه بر پایه بر دوید به بام

رفت تا تخت پایه بهرام

گاو بر گردن ایستاد به پای

شیر چون گاو دید جست ز جای

در عجب ماند کاین چه شاید بود

سود او بود و در نیافت چه سود

مه ز گردن نهاد گاو به زیر

به کرشمه چنان نمود به شیر

کانچه من پیش تو به تنهائی

پیشکش کردم از توانائی

در جهان کیست کو به زور و به رای

از رواقش برد به زیر سرای

شاه گفت این نه زورمندی تست

بلکه تعلیم کرده‌ای ز نخست

اندک اندک به سالهای دراز

کرده بر طریق ادمان ساز

تا کنونش ز راه بی‌رنجی

در ترازوی خویشتن سنجی

سجده بردش نگار سیم اندام

با دعائی به شرط خویش تمام

گفت بر شه غرامتی‌ست عظیم

گاو تعلیم و گور بی‌تعلیم؟

من که گاوی برآورم بر بام

جز به تعلیم بر نیارم نام

چه سبب چون زنی تو گوری خرد

نام تعلیم کس نیارد برد

شاه تشنیع ترک خود بشناخت

هندوی کرد و پیش او در تاخت

برقع از ماه باز کرد و چو دید

ز اشک بر مه فشاند مروارید

در کنارش گرفت و عذر انگیخت

وآن گل از نرگس آب گل می‌ریخت

از بدو نیک خانه خالی کرد

با پریرخ سخن سگالی کرد

گفت اگر خانه گشت زندانت

عذر خواهم هزار چندانت

آتش گر زدم ز خود رائی

من از آن سوختم تو بر جائی

چون ز فتنه گران تهی شد جای

پیش خود فتنه را نشاند از پای

فتنه بنشست و برگشاد زبان

گفت کای شهریار فتنه نشان

ای مرا کشته در جدائی خویش

زنده کرده به آشنائی خویش

غمت از من نماند هیچ به جای

کوه را غم در آورد از پای

خواست رفتن از مهربانی من

در سر مهر زندگانی من

شه چو بر گوش گور در نخجیر

آن سم سخت را بدوخت به تیر

نه زمین کز گشادن شستش

آسمان بوسه داد بر دستش

من که بودم در آن پسند صبور

چشم بد را ز شاه کردم دور

هرچه را چشم در پسند آرد

چشم زخمی در او گزند ارد

غبنم آمد که اژدهای سپهر

تهمت کینه بر نهاد به مهر

شاه را آن سخن چنان بگرفت

کز دلش در میان جان بگرفت

گفت حقا که راست گوئی راست

بر وفای تو چند چیز گواست

مهرهائی چنان به اول بار

عذرهائی چنین به آخر کار

ای هزار آفرین بر آن گهری

کارد ز طبع این چنین هنری

این گهر پاره گشته بود به سنگ

گر نبودی حفاظ آن سرهنگ

خواند سرهنگ را و خوشدل کرد

دست در گردنش حمایل کرد

تحفهای بزرگوارش داد

بر یکی در عوض هزارش داد

از پس چند چیزهای لطیف

ری بدو داد با دگر تشریف

شد سوی شهر شادی انگیزان

کرد در بزم خود شکرریزان

موبدان را به شرط پیش آورد

ماه را در نکاح خویش آورد

بود با او به لهو و عشرت و ناز

تا برین رفت روزگار دراز

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۳۶ – کشتن بهرام وزیر ظالم را

چون زمین از گلیم گرد آلود

سایه گل بر آفتاب اندود

شه درین خشت خانهٔ خاکی

خشت نمناک شد ز غمناکی

راه می‌جست بر مصالح کار

تا ز گل چون برد درشتی خار

درجفای جهان نظاره کنان

مصلحت را به عدل چاره کنان

چون ز کار وزیرش آمد یاد

دست از اندیشه بر شقیقه نهاد

تا سحر گه نخفت ازان خجلی

دیده برهم نزد ز تنگ دلی

چون درین کوزه سفال سرشت

چشمه آفتاب ریحان کشت

شه چو باران رسیده ریحانی

کرد بر تشنگان گل افشانی

داد فرمان که تخت بار زنند

بر در بارگاه دار زنند

عام را بار داد و خود بنشست

خاصگاه ایستاده تیغ بدست

سربلندان ملک را بنشاند

عدل را ناقه بر بلندی راند

جمع کرد از خلایق انبوهی

برکشید از نظارگاه کوهی

آن جفا پیشه را که بود وزیر

پای تا سر کشیده در زنجیر

زنده بردار کرد و باک نبرد

تا چو دزدان به شرمساری مرد

گفت هر ک آن‌چنان سرافرازد

روزگارش چنین سراندازد

از خیانتگریست بدنامی

وز بدی هست بد سرانجامی

ظالمی کانچنان نماید شور

عادلانش چنین کنند به گور

تا نگوئی که عدل بی یار است

آسمان و زمین بدین کار است

هر که میخ و کدینه پیش نهاد

کنده بر دست و پای خویش نهاد

پس از این داوری نمای بزرگ

یاد کرد از سگ و شبانه و گرگ

و آن شبان را بخواند و شاهی داد

نیک بختی و نیک خواهی داد

سختی از کار مملکت برداشت

برکسی زوردست کس نگذاشت

تا نه بس دیر از چنان تدبیر

آهنش زر شد و پلاس حریر

لشگر و گنج شد بر او انبوه

این ز دریا گذشت و آن از کوه

چون به خاقان رسیده شد خبرش

باز پس شد نداد درد سرش

کس فرستاد و عذر خواست بسی

بر نزد بی رضای او نفسی

گفت کان کشتنی که شاهش کشت

آفتی بود فتنه را هم پشت

سوی ما نامه کرد و ما را خواند

فصلهائی به دلفریبی راند

تا بدان عشوه‌های طبع فریب

ازمن ساده طبع برد شکیب

گفت کان پر ز راست و ره خالی

کاین بخوانی شتاب کن حالی

شه ز مستی بدان نپردازد

کابی از دست بر رخ اندازد

من کمر بسته‌ام به دمسازی

از تو تیغ و ز من سراندازی

چون خبرهای شاه بشنیدم

کارها بر خلاف آن دیدم

شه به هنگام آشتی و نبرد

کارهائی کند که شاید کرد

من همان سفته گوش حلقه کشم

با خود از چین و با تو از حبشم

دخترم خود کنیز خانه تست

تاج من خاک آستانه تست

وانچه آن خائن خرابی خواه

به شکایت نبشته بود ز شاه

همه طومارها بهم در پیخت

داد تا پیک پیش خسرو ریخت

شه چو برخواند نامهای وزیر

تیز شد چون قلم به دست دبیر

بر هلاکش سپاسداری کرد

کار ازان پس به استواری کرد

پیکر عدل چون به دیدهٔ شاه

عبرت انگیخت از سپید و سیاه

شاه کرد از جمال منظر او

هفت پیکر فدای پیکر او

بیخ دیگر خیالها برکند

دل درو بست و شد بدو خرسند

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۰ – داستان بهرام با کنیزک خویش

شاه روزی شکار کرد پسند

در بیابان پست و کوه بلند

اشقر گور سم به صحرا تاخت

شور می‌کرد و گور می‌انداخت

مشتری را ز قوس باشد جای

قوس او گشت مشتری پیمای

از سواران پره بسته به دشت

رمه گور سوی شاه گذشت

شاه در مطرح ایستاده چو شیر

اشقرش رقص برگرفته به زیر

دستش از زه نثار در می‌کرد

شست خالی و تیر پر می‌کرد

بر زمین ز آهن بلارک تیر

گاهی آتش فکند و گه نخجیر

چون بود ران گور و باده ناب

آتشی باید از برای کباب

یاسج شه که خون گوران ریخت

مگر آتش ز بهر آن انگیخت

گرمی ناچخش به زخم درشت

پخته می‌کرد هرکرا می‌کشت

وانچه زو درگذشت هم نگذاشت

یا پیش کرد یا پیش برداشت

داشت به خود کنیزکی چون ماه

چست و چابک به همرکابی شاه

فتنه نامی هزار فتنه در او

فتنه شاه و شاه فتنه بر او

تازه‌روئی چو نو بهار بهشت

کش خرامی چو باد بر سر کشت

انگبینی به روغن آلوده

چرب و شیرین چو صحن پالوده

با همه نیکوئی سرود سرای

رود سازی به رقص چابک پای

ناله چون بر نوای رود آورد

مرغ را از هوا فرود آورد

بیشتر در شکار و باده و رود

شاه از او خواستی سماع و سرود

ساز او چنگ و ساز خسرو تیر

این زدی چنگ و آن زدی نخچیر

گور برخاست از بیابان چند

شاه بر گور گرم کرد سمند

چون درآمد به گور تیز آهنگ

تند شیری کمان گرفته به چنگ

تیر در نیم گرد شست نهاد

پس کمان درکشید و شست گشاد

بر کفل گاه گور شد تیرش

بوسه بر خاک داد نخچیرش

در یکی لحظه زان شکار شگفت

چند را کشت و چند را بگرفت

وان کنیزک ز ناز و عیاری

در ثنا کرد خویشتن‌داری

شاه یک ساعت ایستاد صبور

تا یکی گور شد روانه ز دور

گفت کای تنگ چشم تاتاری

صید ما را به چشم می ناری ؟

صید ما کز صفت برون آید

در چنان چشم تنگ چون آید

گوری آمد بگو که چون تازم

وز سرش تاسمش چه اندازم

نوش لب زان منش که خوی بود

زن بد و زن گزافه گوی بود

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

شاه چون دید پیچ پیچی او

چاره‌گر شد ز بد بسیچی او

خواست اول کمان گروهه چو باد

مهره‌ای در کمان گروهه نهاد

صید را مهره درفکند به گوش

آمد از تاب مهره مغز به جوش

سم سوی گوش برد صید زبون

تا ز گوش آرد آن علاقه برون

تیر شه برق شد جهان افروخت

گوش و سم را به یکدیگر بردوخت

گفت شه باکنیزک چینی

دستبردم چگونه می بینی

گفت پر کرده شهریار این کار

کار پر کرده کی بود دشوار

هرچه تعلیم کرده باشد مرد

گرچه دشوار شد بشاید کرد

رفتن تیر شاه برسم گور

هست از ادمان نه از زیادت زور

شاه را این شنیده سخت آمد

تبر تیز بر درخت آمد

دل بدان ماه بی‌مدارا کرد

کینه خویش آشکارا کرد

پادشاهان که کینه کش باشند

خون کنند آن زمان که خوش باشند

با چه آهو که اسب زین نکنند

چه سگی را که پوستین نکنند

گفت اگر مانمش ستیزه‌گرست

ور کشم این حساب ازان بترست

زن کشی کار شیر مردان نیست

که زن از جنس هم نبردان نیست

بود سرهنگی از نژاد بزرگ

تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

خواند شاهش به نزد خویش فراز

گفت رو کار این کنیز بساز

فتنه بارگاه دولت ماست

فتنه کشتن ز روی عقل رواست

برد سرهنگ داد پیشه ز پیش

آن پری چهره را به خانه خویش

خواست تا کار او بپردازد

شمع‌وار از تنش سر اندازد

آب در دیده گفتش آن دلبند

کاینچنین ناپسند را مپسند

مکن ار نیستی تو دشمن خویش

خون من بیگنه به گردن خویش

مونس خاص شهریار منم

مز کنیزانش اختیار منم

تا بدان حد که در شراب و شکار

جز منش کس نبود مونس و یار

گر ز گستاخیی که بود مرا

دیو بازیچه‌ای نمود مرا

شه ز گرمی سیاستم فرمود

در هلاکم مکوش زودا زود

روزکی چند صبر کن به شکیب

شاه را گو به کشتمش به فریب

گر بدان گفته شاه باشد شاد

بکشم خون من حلالت باد

ور شود تنگدل ز کشتن من

ایمنی باشدت به جان و به تن

تو ز پرسش رهی و من ز هلاک

زاد سروی نیوفتد بر خاک

روزی آید اگرچه هیچکسم

کانچه کردی به خدمتت برسم

این سخن گفت و عقد باز گشاد

پیش او هفت پاره لعل نهاد

هر یکی زان خراج اقلیمی

دخل عمان ز نرخ او نیمی

مرد سرهنگ از آن نمونش راست

از سر خون آن صنم برخاست

گفت زنهار سر ز کار مبر

با کسی نام شهریار مبر

گو من این خانه را پرستارم

کار میکن که من بدین کارم

من خود آن چارها که باید ساخت

سازم ار خواهدت زمانه نواخت

بر چنین عهد رفتشان سوگند

این ز بیداد رست و آن ز گزند

بعد یک هفته چون رسید به شاه

شاه از او باز جست قصه ماه

گفت مه را به اژدها دادم

کشتم از اشک خونبها دادم

آب در چشم شهریار آمد

دل سرهنگ با قرار آمد

بود سرهنگ را دهی معمور

جایگاهی ز چشم مردم دور

کوشکی راست برکشیده به اوج

از محیط سپهر یافته موج

شصت پایه رواق منظر او

کرده جای نشست بر سر او

بود بر وی همیشه جای کنیز

به عزیزان دهند جای عزیز

ماده گاوی دران دو روز بزاد

زاد گوساله‌ای لطیف نهاد

آن پری چهره جهان افروز

برگرفتی به گردنش همه روز

پای در زیر او بیفشردی

پایه پایه به کوشک بر بردی

مهر گوساله کش بود به بهار

ماه گوساله کش که دید؟ بیار

همه روز آن غزال سیم اندام

برد گوساله را ز خانه به بام

روز تا روز از این قرار نگشت

کارگر بود چون ز کار نگشت

تا به جائی رسید گوساله

که یکی گاو گشت شش ساله

همچنانه آن بت گلندامش

بردی از زیر خانه بر بامش

هیچ رنجش نیامدی زان بار

زآنکه خو کرده بود با آن کار

هرچه در گاو گوشت می‌افزود

قوت او زیاده‌تر می‌بود

روزی آن تنگ چشم با دل تنگ

بود تنها نشسته با سرهنگ

چار گوهر ز گوش گوهر کش

برگشاد آن نگار حورافش

گفت کاین نقدها ببر بفروش

چون بها بستدی به یار خموش

گوسفندان خر و بخور و گلاب

وآنچه باید ز نقل و شمع و شراب

مجلسی راست کن چو روضه حور

از شراب و کباب و نقل و بخور

شه چو آید بدین طرف به شکار

از رکابش چو فتح دست مدار

دل درانداز و جان پذیری کن

یک زمانش لگام‌گیری کن

شاه بهرام خوی خوش دارد

طبع آزاد ناز کش دارد

چون ببیند نیازمندی تو

سر در آرد به سربلندی تو

بر چنین منظری ستاره سریر

گاه شهدش دهیم و گاهی شیر

گر چنین کار سودمند شود

کار ما هردو زو بلند شود

مرد سرهنگ لعل ماند به جای

کانچنانش هزار داد خدای

رفت و از گنجهای پنهانی

یک به یک ساخت برگ مهمانی

خوردهای ملوک‌وار سره

مرغ و ماهی و گوسپند و بره

راح و ریحان که مجلس آراید

نوش و نقلی که بزم را شاید

همه اسباب کار ساخت تمام

تا کی آید به صیدگه بهرام

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...