هفت پیکر نظامی

بخش ۲۷ – نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

روز یکشنبه آن چراغ جهان

زیر زر شد چو آفتاب نهان

جام زر بر گرفت چون جمشید

تاج زر برنهاد چون خورشید

بست چون زرد گل به رعنائی

کهربا بر نگین صفرائی

زر فشانان به زرد گنبد شد

تا یکی خوشدلیش در صد شد

خرمی را در او نهاد بنا

به نشاط می و نوای غنا

چون شب آمد نه شب که حجله ناز

پرده عاشقان خلوت ساز

شه بدان شمع شکر افشان گفت

تا کند لعل بر طبرزد جفت

خواست تا سازد از غنا سازی

در چنان گنبدی خوش آوازی

چون ز فرمان شه گزیر نبود

عذر یا ناز دل پذیر نبود

گفت رومی عروس چینی ناز

کی خداوند روم و چین و طراز

تو شدی زنده‌دار جان ملوک

عز نصره خدایگان ملوک

هرکه جز بندگیت رای کند

سر خود را سبیل پای کند

چون دعا را گزارشی سره کرد

دم خود را بخور مجمره کرد

گفت شهری ز شهرهای عراق

داشت شاهی ز شهریاران طاق

آفتابی به عالم افروزی

خوب چون نوبهار نوروزی

از هنر هرچه در شمار آید

وان هنرمند را به کار آید

داشت با آن همه هنرمندی

دل نهاد از جهان به خرسندی

خوانده بود از حساب طالع خویش

تا نه بیند بلا و درد سری

همچنان مدتی به تنهائی

ساخت با یک تنی و یکتائی

چاره آن شد که چار و ناچارش

مهربانی بود سزاوارش

چندگونه کنیز خوب خرید

خدمت کس سزای خویش ندید

هریکی تا به هفته کم و بیش

پای بیرون نهادی از حد خویش

سر برافراختی به خاتونی

خواستی گنجهای قارونی

بود در خانه کوژپشتی پیر

زنی از ابلهان ابله گیر

هر کنیزی که شه خریدی زود

پیره‌زن در گزاف دیدی سود

خواندی آن نو خریده را از ناز

بانوی روم و نازنین طراز

چون کنیز آن غرور دیدی پیش

باز ماندی ز رسم خدمت خویش

ای بسا بوالفضول کز یاران

آورد کبر در پرستاران

منجنیقی بود به زیور و زیب

خانه ویران کن عیال فریب

شاه چندان که جهد بیش نمود

یک کنیزک به جای خویش نبود

هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوخت

چونکه بد مهر دید باز فروخت

شاه بس کز کنیزکان شد دور

به کنیزک فروش شد مشهور

از برون هر کسی حسابی ساخت

کس درون حساب را نشناخت

شه ز بس جستجوی تافته شد

بی‌مرادی که باز یافته شد

نه ز بی‌طالعی به زن بشتافت

نه کنیزی چنانکه باید یافت

دست از آلوده دامنان می‌شست

پاک دامن جمیله‌ای می‌شست

تا یکی روز مرد برده فروش

برده خر شاه را رساند به گوش

کامد است از بهار خانه چین

خواجه‌ای با هزار حورالعین

دست ناکرده چندگونه کنیز

خلخی دارد و ختائی نیز

هریکی از چهره عالم افروزی

مهر سازی و مهربان سوزی

در میانه کنیزکی چو پری

برده نور از ستاره سحری

سفته گوشی چو در ناسفته

در فروشش بها به جان گفته

لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند

تلخ پاسخ ولیک شیرین خند

چون شکر ریز خنده بگشاید

خاک تا سالها شکر خاید

گرچه خوانش نواله شکرست

خلق را زو نواله جگرست

من که این شغل را پذیره شدم

زان رخ و زلف و خال خیره شدم

گر تو نیز آن جمال و دلبندی

بنگری فارغم که بپسندی

شاه فرمود کاورد نخاس

بردگان را به شاه برده‌شناس

رفت و آورد و شاه در همه دید

با فروشنده کرد گفت و شنید

گرچه هریک به چهره ماهی بود

آنکه نخاس گفت شاهی بود

زانچه گوینده داده بود خبر

خوبتر بود در پسند نظر

با فروشنده گفت شاه بگوی

کاین کنیزک چگونه دارد خوی

گر بدو رغبتی کند رایم

هرچه خواهی بها بیفزایم

خواجه چین گشاده کرد زبان

گفت کین نوشبخش نوش لبان

جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست

کارزو خواه را ندارد دوست

هرچه باید ز دلبری و جمال

همه دارد چنانکه بینی حال

هرکه از من خرد به صد نازش

بامدادان به من دهد بازش

کاورد وقت آرزو خواهی

آرزو خواه را به جان کاهی

وانکه با او مکاس بیش کند

زود قصد هلاک خویش کند

بد پسند آمدست خوی کنیز

تو شنیدم که بد پسندی نیز

او چنین و تو آنچنان بگذار

سازگاری کجا بود در کار

از من او را خریده گیر به ناز

داده گیرم چو دیگرانش باز

به که از بیع او بداری دست

بینی آن دیگران که لایق هست

هرکه طبعت بدو شود خشنود

بی‌بها در حرم فرستش زود

شاه در هرکه دید ازان پریان

نامدش رغبتی چو مشتریان

جز پریچهره آن کنیز نخست

در دلش هیچ نقش مهر نرست

ماند حیران در آنکه چون سازد

نرد با خام دست چون بازد

نه دلش می‌شد از کنیزک سیر

نه ز عیبش همی‌خرید دلیر

عاقبت عشق سر گرائی کرد

خاک در چشم کدخدائی کرد

سیم در پای سیم ساق کشید

گنبد سیم را به سیم خرید

در یک آرزو به خود در بست

کشت ماری وز اژدهائی رست

وان پری رو به زیر پرده شاه

خدمت اهل پرده داشت نگاه

بود چون غنچه مهربان در پوست

آشکارا ستیز و پنهان دوست

جز در خفت و خیز کان دربست

هیچ خدمت رها نکرد از دست

خانه‌داری و اعتماد سرای

یک‌یک آورد مشفقانه به جای

گرچه شاهش چو سرو بالا داد

او چو سایه به زیر پای افتاد

آمد آن پیره‌زن به دم دادن

خامه خام را به خم دادن

بانگ بر زد بر آن عجوزه خام

کز کنیزیش نگذراند نام

شاه از آن احتراز کو می‌ساخت

غور دیگر کنیزکان بشناخت

پیرزن را ز خانه بیرون کرد

به افسونگر نگر چه فسون کرد

تا چنان شد به چشم شاه عزیز

که شد از دوستی غلام کنیز

گرچه زان ترک دید عیاری

همچنان کرد خویشتن‌داری

تا شبی فرصت آنچنان افتاد

کاتشی در دو مهربان افتاد

پای شه در کنار آن دلبند

در خزیده میان خز و پرند

قلعه آن در آب کرده حصار

وآتش منجنیق این بر کار

شاه چون گرم گشت از آتش تیز

گفت با آن گل گلاب انگیز

کاری رطب دانه رسیده من

دیده جان و جان دیده من

سرو با قامتت گیاه فشی

طشت مه با تو آفتابه کشی

از تو یک نکته می‌کنم درخواست

کانچه پرسم مرا بگوئی راست

گر بود پاسخ تو راست عیار

راست گردد مرا چو قد تو کار

وانگه از بهر این دل‌انگیزی

کرد بر تازه گل شکرریزی

گفت وقتی چو زهره در تسدیس

با سلیمان نشسته بد بلقیس

بودشان از جهان یکی فرزند

دست و پایش گشاده از پیوند

گفت بلقیس کای رسول خدای

من و تو تندرست سر تا پای

چیست فرزند ما چنین رنجور

دست و پائی ز تندرستی دور

درد او را دوا شناختنیست

چون‌شناسی علاج ساختنیست

جبرئیلت چو آورد پیغام

این حکایت بدو بگوی تمام

تا چو از حضرت تو گردد باز

لوح محفوظ را بجوید راز

چاره‌ای کو علاج را شاید

به تو آن چاره ساز بنماید

مگر این طفل رستگار شود

به سلامت امیدوار شود

شد سلیمان بدان سخن خوشنود

روزکی چند منتظر می‌بود

چونکه جبریل گشت هم نفسش

باز گفت آنچه بود در هوسش

رفت و آورد جبرئیل درود

از که؟ از کردگار چرخ کبود

گفت کاین را دوا دو چیز آمد

وان دو اندر جهان عزیز آمد

آنکه چون پیش تو نشیند جفت

هردو را راستی بباید گفت

آنچنان دان کزان حکایت راست

رنج این طفل بر تواند خاست

خواند بلقیس را سلیمان زود

گفته جبرئیل باز نمود

گشت بلقیس ازین سخن شادان

کز خلف خانه می‌شد آبادان

گفت برگوی تا چه خواهی راست

تا بگویم چنانکه عهد خداست

باز پرسیدش آن چراغ وجود

کی جمال تو دیده را مقصود

هرگز اندر جهان ز روی هوس

جز به من رغبت تو بود به کس؟

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور

زانکه روشنتری ز چشمه نور

جز جوانی و خوبیت کاین هست

بر همه پایگه تو داری دست

خوی خوش روی خوش نوازش خوش

بزم تو روضه و تو رضوان فش

ملک تو جمله آشکار و نهان

مهر پیغمبریت حرز جهان

با همه خوبی و جوانی تو

پادشاهی و کامرانی تو

چون ببینم یکی جوان منظور

از تمنای بد نباشم دور

طفل بی‌دست چون شنید این راز

دستها سوی او کشید دراز

گفت ماما درست شد دستم

چون گل از دست دیگران رستم

چون پری دید در پری‌زاده

دید دستی به راستی داده

گفت کای پیشوای دیو و پری

چون هنر خوب و چون خرد هنری

بر سر طفل نکته‌ای بگشای

تا ز من دست و از تو یابد پای

یک سخن پرسم ارنداری رنج

کز جهان با چنین خزینه و گنج

هیچ بر طبع ره زند هوست

که تمنا بود به مال کست

گفت پیغمبر خدای پرست

کانچه کس را نبود ما را هست

ملک و مال خزینه شاهی

همه دارم ز ماه تا ماهی

با چنین نعمتی فراخ و تمام

هرکه آید به نزد من به سلام

سوی دستش کنم نهفته نگاه

تا چه آرد مرا به تحفه زراه

طفل کاین قصه گفته آمد راست

پای بگشاد و از زمین برخاست

گفت بابا روانه شد پایم

کرد رای تو عالم آرایم

راست گفتن چو در حریم خدای

آفت از دست برد و رنج از پای

به که ما نیز راستی سازیم

تیر بر صید راست اندازیم

بازگو ای ز مهربانان فرد

کز چه معنی شدست مهر تو سرد

من گرفتم که می‌خورم جگری

در تو از دور می‌کنم نظری

تو بدین خوبی و پری‌چهری

خو چرا کرده‌ای به بد مهری

سرو نازنده پیش چشمه آب

به هنر از راسنتی ندید جواب

گفت در نسل ناستوده ما

هست یک خصلت آزموده ما

کز زنان هر که دل به مرد سپرد

چون زه زادن رسید زاد و بمرد

مرد چون هر زنی که از ما زاد

دل چگونه به مرگ شاید داد

در سر کام جان نشاید کرد

زهر در انگبین نشاید خورد

بر من این جان از آن عزیزترست

که سپارم بدانچه زو خطرست

من که جان دوستم نه جانان دوست

با تو از عیبه برگشادم پوست

چون ز خوان اوفتاد سرپوشم

خواه بگذار و خواه بفروشم

لیک من چون ضمیر ننهفتم

با تو احوال خویشتن گفتم

چشم دارم که شهریار جهان

نکند نیز حال خویش نهان

کز کنیزان آفتاب جمال

زود سیری چرا کند همه سال

ندهد دل به هیچ دلخواهی

نبرد با کسی به سر ماهی

هرکه را چون چراغ بنوازد

باز چون شمع سر بیندازد

بر کشد بر فلک به نعمت و ناز

بفکند در زمین به خواری باز

شاه گفت از برای آنکه کسی

با من از مهر بر نزد نفسی

همه در بند کار خود بودند

نیک پیش آمدند و بد بودند

دل چو با راحت آشنا کردند

رنج خدمت گری رها کردند

هر کسی را به قدر خود قدمیست

نان میده نه قوت هر شکمیست

شکمی باید آهنین چون سنگ

کاسیاش از خورش نیاید تنگ

زن چو مرد گشاده رو بیند

هم بدو هم به خود فرو بیند

بر زن ایمن مباش زن کاهست

بردش باد هر کجا راهست

زن چو زر دید چون ترازوی زر

به جوی با جوی در آرد سر

نار کز نار دانه گردد پر

پخته لعل و نپخته باشد در

زن چو انگور و طفل بی گنهست

خام سرسبز و پخته روسیهست

مادگان در کده کدو نامند

خامشان پخته پخته‌شان خامند

عصمت زن جمال شوی بود

شب چو مه یافت ماهروی بود

از پرستندگان من در کس

جز خود آراستن ندیدم و بس

در تو دیدم به شرط خدمت خویش

که زمان تا زمان نمودی بیش

لاجرم گرچه از تو بی کامم

بی تو یک چشم زد نیارامم

شاه از این چند نکته‌های شگفت

کرد بر کار و هیچ در نگرفت

شوخ چشم از سر بهانه نرفت

تیر بر چشمه نشانه نرفت

همچنان زیر بار دلتنگی

می‌برید آن گریوه سنگی

کرد با تشنگی برابر آب

او صبوری و روزگار شتاب

پیرزن کان بت همایونش

کرده بود از سرای بیرونش

آگهی یافت از صبوری شاه

که بدان آرزو نیابد راه

عاجزش کرده نو رسیده زنی

از تنی اوفتاده تهمتنی

گفت وقتست اگر به چاره‌گری

رقص دیوان برآورم به پری

رخنه در مهد آفتاب کنم

قلعه ماه را خراب کنم

تا دگر زخم هیچ تیر زنی

نرسد بر کمان پیرزنی

با شه افسونگرانه خلوت خواست

رفت و کرد آن فسون که باید راست

در مکافات آن جهان افروز

خواند بر شه فسون پیرآموز

گفت اگر بایدت که کره خام

زیر زین تو زود گردد رام

کره رام کرده را دو سه‌بار

پیش او زین کن و به رفق بحار

رایضانی که کره رام کنند

توسنان را چنین لگام کنند

شاه را این فریب چست آمد

خشت این قالبش درست آمد

شوخ و رعنا خرید نوش لبی

مهره بازی کنی و بوالعجبی

برده پرور ریاضتش داده

او خود از اصل نرم سم زاده

باشه از چابکی و دمسازی

صد معلق زدی به هر بازی

شاه با او تکلفی در ساخت

به تکلف گرفته‌ای می‌باخت

وقت بازی در آن فکندی شست

وقت حاجت بدین کشیدی دست

ناز با آن نمود و با این خفت

جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

رغبت آمد زرشک آن خفتن

در ناسفته را به در سفتن

گرچه از راه رشک داده شاه

گرد غیرت نشست بر رخ ماه

از ره و رسم بندگی نگذشت

یک سر موی از آنچه بود نگشت

در گمان آمدش که این چه فنست

اصل طوفان تنور پیرزنست

ساکنی پیشه کرد و صبر نمود

صبر در عاشقی ندارد سود

تا شبی خلوت آن همایون چهر

فرصتی یافت با شه از سر مهر

گفت کایخسرو فرشته نهاد

داور مملکت به دین و به داد

چون شدی راستگوی و راست‌نظر

بامن از راه راستی مگذر

گرچه هر روز کان گشاید کام

اولش صبح باشد آخر شام

تو که روز ترا زوال مباد

شب تو جز شب وصال مباد

صبح‌وارم چو دادی اول نوش

از چه گشتی چو شام سرکه فروش

گیرم از من نخورده گشتی سیر

به چه انداختیم در دم شیر

داشتی تا ز غصه جان نبرم

اژدهائی برابر نظرم

کشتنم را چه در خورد ماری

گر کشی هم به تیغ خود باری

به چنین ره که رهنمون بودت

وین چنین بازیی که فرمودت

خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام

تا نپرم که تیز پر شده‌ام

به خدا و به جان تو سوگند

که ازین قفل اگر گشائی بند

قفل گنج گهر بیندازم

با به افتاد شاه در سازم

شاه از آنجا که بود دربندش

چون که دید اعتماد سوگندش

حال از آن ماه مهربان ننهفت

گفتنی و نگفتنی همه گفت

کارزوی تو بر فروخت مرا

آتشی درفکند و سوخت مرا

سخت شد دردم از شکیبائی

وز تنم دور شد توانائی

تا همان پیرزن دوا بشناخت

پیرزن وارم از دوا بنواخت

به دروغم مزوری فرمود

داشت ناخورده آن مزور سود

آتش انگیختن به گرمی تو

سختیی بد برای نرمی تو

نشود آب جز به آتش گرم

جز به آتش نگردد آهن نرم

گر نه ز آنجا که با تو رای منست

درد تو بهترین دوای منست

آتش از تو بود در دل من

پیرزن در میانه دودافکن

چون شدی شمع‌وار با من راست

دود دودافکن از میان برخاست

کافتاب من از حمل شد شاد

کی ز بردالعجوزم آید یاد

چند ازین داستان طبع نواز

گفت و آن نازنین شنید به ناز

چون چنان دید ترک توسن خوی

راه دادش به سرو سوسن بوی

بلبلی بر سریر غنچه نشست

غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

طوطیی دید پر شکر خوانی

بی‌مگس کرد شکر افشانی

ماهیی را در آبگیر افکند

رطبی در میان شیر افکند

بود شیرین و چربیی عجبش

کرد شیرین حوالت رطبش

شه چو آن نقش راپرند گشاد

قفل زرین ز درج قند گشاد

دید گنجینه‌ای به زر درخورد

کردش از زیب‌های زرین زرد

زردیست آنکه شادمانی ازوست

ذوق حلوای زعفرانی ازوست

آن چه بینی که زعفران زردست

خنده بین زانکه زعفران خوردست

نور شمع از نقاب زردی تافت

گاو موسی بها به زردی یافت

زر که زردست مایه طربست

طین اصفر عزیز ازین سببست

شه چو این داستان شنید تمام

در کنارش گرفت و خفت به کام

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۱۱ – شکار کردن بهرام و داغ کردن گوران

چون سهیل جمال بهرامی

از ادیم یمن ستد خامی

روی منذر از آن نشاط و نعیم

یافت آنچ از سهیل یافت ادیم

گشت نعمان و منذر از هنرش

این به شفقت برادر آن پدرش

پدری و برادری بگذار

آن رهی وین غلام در همه کار

این رقیبش به دانش آموزی

وان رفیقش به مجلس افروزی

این به علم استواریش داده

وان نشاط سواریش داده

تا چنان شد بزرگی بهرام

کز زمینش برآسمان شد نام

کارش الا می و شکار نبود

با دگر کارهاش کار نبود

مرده گور بود در نخچیر

مرده را کی بود ز گور گزیر

هر کجا تیرش از کمان بشتافت

گور چشمی ز چشم گوری یافت

اشقری باد پای بودش چست

به تک آسوده و به گام درست

پر برآورده پای از اندامش

دست پرکن شکسته از گامش

ره‌نوردی که چون نبشتی راه

گوی بردی ز مهر و قرصه ز ماه

کرده با جنبش فلک خویشی

باد را داده منزلی پیشی

پیچ صد مار داده بود دمش

گور صد گور کنده بودسمش

شه برو تاختی به وقت شکار

با دگر مرکبش نبودی کار

اشقر گور سم چو زین کردی

گور برگردش آفرین کردی

باز ماندی به تک ستوران را

سفتی از سم سرین گوران را

وقت وقتی که از ملالت کار

زین برو کردی آن هژیر سوار

گشتی از نعل او شکارستان

نقش بر نقش چون نگارستان

بیشتر زانکه سنگ دارد وزن

پشته‌ها ریختی ز گور و گوزن

روی صحرا به زیر سم ستور

گور گشتی ز بس گریوه گور

شه بر آن اشقر گریوه نورد

کز شتابش ندید گردون گرد

چون کمند شکار بگرفتی

گور زنده هزار بگرفتی

بیشتر گور کاورید به بند

یا به بازو فکند یا به کمند

گور اگر صد گرفت پشتاپشت

کمتر از چار ساله هیچ نکشت

خون آن گور کرده بود حرام

که نبودش چهار سال تمام

نام خود داغ کرد بر رانش

داد سرهنگی بیابانش

هرکه زان گور داغدار یکی

زنده بگرفتی از هزار یکی

چون که داغ ملک بر او دیدی

گرد آزار او نگردیدی

بوسه بر داغگاه او دادی

بندیی را ز بند بگشادی

ما که با داغ نام سلطانیم

ختلی آن به که خوش ترک رانیم

آنچنان گورخان به کوه و به راغ

گور که داغ دید رست ز داغ

در چنین گورخانه موری نیست

که برو داغ دست زوری نیست

روزی اندر شکارگاه یمن

با دلیران آن دیار و دمن

شه که بهرام گور شد نامش

گوی برد از سپهر و بهرامش

می‌زد از نزهت شکار نفس

منذرش پیش بود و نعمان پس

هر یکی در شکوه پیکر او

مانده حیران از پای تا سر او

گردی از دور ناگهان برخاست

کاسمان با زمین یکی شد راست

اشقر انگیخت شهریار جوان

سوی آن گرد شد چو باد روان

دید شیری کشیده پنجه زور

در نشسته به پشت و گردن گور

تا ز بالا در آردش به زمین

شه کمان برگرفت و کرد کمین

تیری از جعبه سفته پیکان جست

در زه آورد و درکشید درست

سفته بر سفت شیر و گور نشست

سفت و از هردو سفت بیرون جست

تا بسوفار در زمین شد غرق

پیش تیری چنان چه درع و چه درق

شیر و گور اوفتاد و گشت هلاک

تیر تا پر نشست در دل خاک

شاه کان تیر برگشاد ز شست

ایستاد و کمان گرفت به دست

چون عرب زخمی آنچنان دیدند

در عجم شاهیش پسندیدند

هرکه دیده بر آن شکار زدی

بوسه بر دست شهریار زدی

بعد از آن شیر زور خواندندش

شاه بهرام گور خواندندش

چون رسیدند سوی شهر فراز

قصه شیر و گور گشت دراز

گفت منذر به کار فرمایان

تا به پرگار صورت آرایان

در خورنق نگاشتند به زر

صورت گور زیر و شیر زبر

شه زده تیر و جسته ز اندو شکار

در زمین غرق گشته تا سوفار

چون نگارنده این رقم بنگاشت

هرکه آن دید جانور پنداشت

گفت بر دست شهریار جهان

آفرینهای کردگار جهان

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۶ – نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

چونکه بهرام شد نشاط پرست

دیده در نقش هفت پیکر بست

روز شنبه ز دیر شماسی

خیمه زد در سواد عباسی

سوی گنبد سرای غالیه فام

پیش بانوی هند شد به سلام

تا شب آنجا نشاط و بازی کرد

عود سازی و عطرسازی کرد

چون برافشاند شب به سنت شاه

بر حریر سپید مشک سیاه

شاه ازان نوبهار کشمیری

خواست بوئی چو باد شبگیری

تا ز درج گهر گشاید قند

گویدش مادگانه لفظی چند

زان فسانه که لب پر آب کند

مست را آرزوی خواب کند

آهوی ترک چشم هندو زاد

نافه مشک را گره بگشاد

گفت از اول که پنج نوبت شاه

باد بالای چار بالش ماه

تا جهان ممکنست جانش باد

همه سرها بر آستانش باد

هرچه خواهد که آورد در چنگ

دولتش را در آن مباد درنگ

چون دعا ختم کرد برد سجود

برگشاد از شکر گوارش عود

گفت و از شرم در زمین می‌دید

آنچه زان کس نگفت و کس نشنید

که شنیدم به خردی از خویشان

خرده‌کاران و چابک‌اندیشان

که ز کدبانوان قصر بهشت

بود زاهد زنی لطیف سرشت

آمدی در سرای ما هر ماه

سر به سر کسوتش حریر سیاه

بازجستند کز چه ترس و چه بیم

در سوادی تو ای سبیکه سیم

به که ما را به قصه یار شوی

وین سیه را سپید کار شوی

بازگوئی ز نیک خواهی خویش

معنی آیت سیاهی خویش

زن چو از راستی ندید گزیر

گفت کاحوال این سیاه حریر

چونکه ناگفته باز نگذارید

گویم ارزان که باورم دارید

من کنیز فلان ملک بودم

که ازو گرچه مرد خوشنودم

ملکی بود کامگار و بزرگ

ایمنی داده میش را با گرگ

رنجها دیده باز کوشیده

وز تظلم سیاه پوشیده

فلک از طالع خروشانش

خوانده شاه سیاه پوشانش

داشت اول ز جنس پیرایه

سرخ و زردی عجب گرانمایه

چون گل باغ بود مهمان دوست

خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست

میهمانخانه‌ای مهیا داشت

کزثری روی در ثریا داشت

خوان نهاده بساط گسترده

خادمانی به لطف پرورده

هرکه آمد لگام گیر شدند

به خودش میهمان پذیر شدند

چون به ترتیب خوان نهادندش

در خور پایه نزل دادندش

شاه پرسید ازو حکایت خویش

هم ز غربت هم از ولایت خویش

آن مسافر هران شگفت که دید

شاه را قصه کرد و شاه شنید

همه عمرش بران قرار گذشت

تا نشد عمرش از قرار نگشت

مدتی گشت ناپدید از ما

سر چو سیمرغ درکشید از ما

چون بر این قصه برگذشت بسی

زو چو عنقانشان نداد کسی

ناگهان روزی از عنایت بخت

آمد آن تاجدار بر سر تخت

از قبا و کلاه و پیرهنش

پای تا سر سیاه بود تنش

تا جهان داشت تیزهوشی کرد

بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد

در سیاهی چو آب حیوان زیست

کس نگفتش که این سیاهی چیست

شبی از مشفقی و دلداری

کردم آن قبله را پرستاری

بر کنارم نهاد پای به مهر

گله می‌کرد از اختران سپهر

کاسمان بین چه ترکتازی کرد

با چو من خسروی چه بازی کرد

از سواد ارم برید مرا

در سواد قلم کشید مرا

کس نپرسید کان سواد کجاست

بر سر سیمت این سواد چراست

پاسخ شاه را سگالیدم

روی در پای شاه مالیدم

گفتم ای دستگیر غم‌خواران

بهترین همه جهانداران

بر زمین یاریی کرا باشد

کاسمان را به تیشه بتراشد

باز پرسیدن حدیث نهفت

هم تو دانی و هم توانی گفت

صاحب من مرا چو محرم یافت

لعل را سفت و نافه را بشکافت

گفت چون من در این جهانداری

خو گرفتم به میهمانداری

از بد و نیک هرکرا دیدم

سرگذشتی که داشت پرسیدم

روزی آمد غریبی از سر راه

کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

نزل او چون به شرط فرمودم

خواندم و حشمتش بیفزودم

گفتم ای من نخوانده نامه تو

سیه از بهر چیست جامه تو

گفت بگذار از این سخن بگذر

که ز سیمرغ کس نداد خبر

گفتمش بازگو بهانه مگیر

خبرم ده ز قیروان و ز قیر

گفت باید که داریم معذور

کارزوئیست این ز گفتن دور

زین سیاهی خبر ندارد کس

مگر آن کاین سیاه دارد و بس

کردمش لابهای پنهانی

من عراقی و او خراسانی

با وی از هیچ لابه در نگرفت

پرده از روی کار بر نگرفت

چون زحد رفت خواستاری من

شرمش آمد ز بیقراری من

گفت شهریست در ولایت چین

شهری آراسته چو خلد برین

نام آن شهر شهر مدهوشان

تعزیت خانه سیه پوشان

مردمانی همه به صورت ماه

همه چون ماه در پرند سیاه

هرکرا زان شهر باده‌نوش کند

آن سوادش سیاه‌پوش کند

آنچه در سر نبشت آن سلبست

گرچه ناخوانده قصه‌ای عجبست

گر به خون گردنم بخواهی سفت

بیشتر زین سخن نخواهم گفت

این سخن گفت و رخت بر خر بست

آرزوی مرا در اندر بست

چون بران داستان غنود سرم

داستان گوی دور شد ز برم

قصه گو رفت و قصه ناپیدا

بیم آن بد که من شوم شیدا

چند ازین قصه جستجو کردم

بیدق از هر سوئی فرو کردم

بیش از آن کرده بود فرزین بند

که بر آن قلعه بر شوم به کمند

دادم اندیشه را به صبر فریب

تا شکیبد دلم نداد شکیب

چند پرسیدم آشکار و نهفت

این خبر کس چنانکه بود نگفت

عاقبت مملکت رها کردم

خویشی از خانه پادشا کردم

بردم از جامه و جواهر و گنج

آنچه ز اندیشه باز دارد رنج

نام آن شهر باز پرسیدم

رفتم وآنچه خواستم دیدم

شهری آراسته چو باغ ارم

هریک از مشک برکشیده علم

پیکر هریکی سپید چو شیر

همه در جامه سیاه چو قیر

در سرائی فرو نهادم رخت

بر نهادم ز جامه تخت به تخت

جستم احوال شهر تا یک سال

کس خبر وا نداد ازآن احوال

چون نظر ساختم ز هر بابی

دیدم آزاده مرد قصابی

خوب روی و لطیف و آهسته

از بد هر کسی زبان بسته

از نکوئی و نیک رائی او

راه جستم به آشنائی او

چون بهم صحبتش پیوستم

به کله داریش کمر بستم

دادمش نقدهای رو تازه

چیزهائی برون ز اندازه

روز تا روز قدرش افزودم

آهنی را به زر بر اندودم

کردمش صید خویش موی به موی

گه به دنیا و گه به دیبا روی

مرد قصاب از آن زرافشانی

صید من شد چو گاو قربانی

آنچنان کردمش به دادن گنج

کامد از بار آن خزانه به رنج

برد روزی مرا به خانه خویش

کرد برگی ز رسم و عادت بیش

اولم خوان نهاد و خورد آورد

خدمتی خوب در نورد آورد

هرچه بایست بود بر خوانش

به جز از آرزوی مهمانش

چون ز هرگونه خوردها خوردیم

سخن از هر دری فرو کردیم

میزبان چون ز کار خوان پرداخت

بیش از اندازه پیشکشها ساخت

وانچه من دادمش به هم پیوست

پیشم آورد و عذر خواه نشست

گفت چندین نورد گوهر و گنج

بر نسنجیده هیچ گوهر سنج

من که قانع شدم به اندک سود

این همه دادنم ز بهر چه بود

چیست پاداش این خداوندی

حکم کن تا کنم کمربندی

جان یکی دارم ار هزار بود

هم در این کفه کم عیار بود

گفتم ای خواجه این غلامی چیست

پخته‌تر پیشم آی خامی چیست

در ترازوی مرد با فرهنگ

این محقر چه وزن دارد و سنگ

به غلامان دست پروردم

به کرشمه اشارتی کردم

تا دویدند و از خزانه خاص

آوریدند نقدهای خلاص

زان گرانمایه نقدهای درست

بیش از آن دادمش که بود نخست

مرد کاگه نبد ز نازش من

در خجالت شد از نوازش من

گفت من خود ز وامداری تو

نرسیدم به حق گزاری تو

دادیم نعمتی دگرباره

جای شرمست چون کنم چاره

داده‌ای تو نه زان نهادم پیش

تا رجوع افتدت به داده خوش

زان نهادم که این چنین گنجی

نبود بی جزا و پارنجی

چون تو بر گنج گنج افزودی

من خجل گشتم ار تو خشنودی

حاجتی گر به بنده هست بیار

ور نه اینها که داده‌ای بر دار

چون قوی دل شدم به یاری او

گشتم آگه ز دوستداری او

باز گفتم بدو حکایت خویش

قصه شاهی و ولایت خویش

کز چه معنی بدین طرف راندم

دست بر پادشاهی افشاندم

تا بدانم که هر که زین شهرند

چه سبب کز نشاط بی‌بهرند

بی‌مصیبت به غم چرا کوشند

جامهای سیه چرا پوشند

مرد قصاب کاین سخن بشنید

گوسپندی شد و ز گرگ رمید

ساعتی ماند چون رمیده دلان

دیده بر هم نهاده چون خجلان

گفت پرسیدی آنچه نیست صواب

دهمت آنچنانکه هست جواب

شب چو عنبر فشاند بر کافور

گشت مردم ز راه مردم دور

گفت وقتست کانچه می‌خواهی

بینی و یابی از وی آگاهی

خیز ا بر تو راز بگشایم

صورت نانموده بنمایم

این سخن گفت و شد ز خانه برون

شد مرا سوی راه راهنمون

او همی شد من غریب از پس

وز خلایق نبود با ما کس

چون پری زاد می برید مرا

سوی ویرانه‌ای کشید مرا

چون در آن منزل خراب شدیم

چون پری هردو در نقاب شدیم

سبدی بود در رسن بسته

رفت و آورد پیشم آهسته

بسته کرده رسن در آن پرگار

اژدهائی به گرد سله مار

گفت یک دم درین سبد بنشین

جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین

تا بدانی که هرکه خاموشست

از چه معنی چنین سیه پوشست

آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت

ننماید مگر که این سبدت

چون دمی دیدم از خلل خالی

در نشستم در آن سبد حالی

چون تنم در سبد نوا بگرفت

سبدم مرغ شد هوا بگرفت

به طلسمی که بود چنبر ساز

برکشیدم به چرخ چنبر باز

آن رسن کش به لیمیا سازی

من بیچاره در رسن بازی

شمع وارم رسن به گردن چست

رسنم سخت بود و گردن سست

چون اسیری ز بخت خود مهجور

رسن از گردنم نمی‌شد دور

من شدم بر خره به گردن خرد

خر بختم شد و رسن را برد

گرچه بود از رسن به تاب تنم

رشته جان نشد جز آن رسنم

بود میلی برآوریده به ماه

که ز بر دیدنش فتاد کلاه

چون رسید آن سبد به میل بلند

رسنم را گره رسید به بند

کار سازم شد و مرا بگذاشت

کرم افغان بسی و سود نداشت

زیر و بالا چو در جهان دیدم

خویشتن را بر آسمان دیدم

آسمان بر سرم فسون خوانده

من معلق چو آسمان مانده

زان سیاست که جان رسید به ناف

دیده در کار ماند زهره شکاف

سوی بالا دلم ندید دلیر

زهره آن کرا که بیند زیر

دیده بر هم نهادم از سر بیم

کرده خود را به عاجزی تسلیم

در پشیمانی از فسانه خویش

آرزومند خویش و خانه خویش

هیچ سودم نه زان پشیمانی

جز خدا ترسی و خدا خوانی

چون بر آمد بر این زمانی چند

بر سر آن کشیده میل بلند

مرغی آمد نشست چون کوهی

کامدم زو به دل در اندوهی

از بزرگی که بود سرتاپای

میل گفتی در اوفتاده ز جای

پر و بالی چو شاخهای درخت

پایها بر مثال پایه تخت

چون ستونی کشیده منقاری

بیستونی و در میان غاری

هردم آهنگ خارشی می‌کرد

خویشتن را گزارشی می‌کرد

هر پری را که گرد می‌انگیخت

نافه مشک بر زمین می‌ریخت

هر بن بال را که می‌خارید

صدفی ریخت پر ز مروارید

او شده بر سرین من در خواب

من در او مانده چون غریق در آن

گفتم ار پای مرغ را گیرم

زیر پای آورد چو نخجیرم

ور کنم صبر جای پر خطر است

کافتم زیر و محنتم زبر است

بی‌وفائی ز ناجوان مردی

کرد با من دمی بدین سردی

چه غرض بودش از شکنجه من

کاین چنین خرد کرد پنجه من

مگر اسباب من ز راهش برد

به هلاکم بدین سبب بسپرد

به که در پای مرغ پیچم دست

زین خطر گه بدین توانم رست

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید

مرغ و هر وحشیی که بود رمید

دل آن مرغ نیز تاب گرفت

بال برهم زد و شتاب گرفت

دست بردم به اعتماد خدای

و آن قوی پای را گرفتم پای

مرغ پا گرد کرد و بال گشاد

خاکیی را بر اوج برد چو باد

ز اول صبح تا به نیمه روز

من سفر ساز و او مسافر سوز

چون به گرمی رسید تابش مهر

بر سر ما روانه گشت سپهر

مرغ با سایه هم نشستی کرد

اندک اندک نشاط پستی کرد

تا بدانجای کز چنان جائی

تا زمین بود نیزه بالائی

بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر

لخلخه کرده از گلاب و عبیر

من بر آن مرغ صد دعا کردم

پایش از دست خود رهاکردم

اوفتادم چو برق با دل گرم

بر گلی نازک و گیاهی نرم

ساعتی نیک ماندم افتاده

دل به اندیشه‌های بد داده

چون از آن ماندگی برآسودم

شکر کردم که بهترک بودم

باز کردم نظر به عادت خویش

دیدم آن جایگاه را پس و پیش

روضه‌ای دیدم آسمان زمیش

نارسیده غبار آدمیش

صدهزاران گل شکفته درو

سبزه بیدار و آب خفته درو

هر گلی گونه گونه از رنگی

بوی هر گلی رسیده فرسنگی

زلف سنبل به حلقه‌های کمند

کرده جعد قرنفلش را بند

لب گل را به گاز برده سمن

ارغوان را زبان بریده چمن

گرد کافور و خاک عنبر بود

ریگ زر سنگلاخ گوهر بود

چشمه‌هائی روان بسان گلاب

در میانش عقیق و در خوشاب

چشمه‌ای کاین حصار پیروزه

کرده زو آب و رنگ دریوزه

ماهیان در میان چشمه آب

چون درمهای سیم در سیماب

کوهی از گرد او زمرد رنگ

بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

همه یاقوت سرخ بد سنگش

سرخ گشته خدنگش از رنگش

صندل و عود هر سوئی بر پای

باد ازو عود سوز و صندل سای

حور سر در سرشتش آورده

سر گزیت از بهشتش آورده

ارم آرام دل نهادش نام

خوانده مینوش چرخ مینو فام

من که دریافتم چنین جائی

شاد گشتم چو گنج پیمائی

از نکوئی در او عجب ماندم

بر وی الحمدللهی خواندم

گردبر گشتم از نشیب و فراز

دیدم آن روضه‌های دیده نواز

میوه‌های لذیذ می‌خوردم

شکر نعمت پدید می‌کردم

عاقبت رخت بستم از شادی

زیر سروی چو سرو آزادی

تا شب آنجایگه قرارم بود

نشدم گر هزار کارم بود

اندکی خوردم اندکی خفتم

در همه حال شکر می‌گفتم

چون شب آرایشی دگرگون ساخت

کحلی اندوخت قرمزی انداخت

بر سر کوه مهر تافته تافت

زهره صبح چون شکوفه شکافت

بادی آمد ز ره فشاند غبار

بادی آسوده‌تر ز باد بهار

ابری آمد چو ابر نیسانی

کرد بر سبزها در افشانی

راه چون رفته گشت و نم زده شد

همه راه از بتان چو بتکده شد

دیدم از دور صدهزاران حور

کز من آرام و صابری شد دور

یک جهان پر نگار نورانی

روح‌پرور چو راح ریحانی

هر نگاری بسان تازه بهار

همه در دستها گرفته نگار

لب لعلی چو لاله در بستان

لعلشان خونبهای خوزستان

دست و ساعد پر از علاقه زر

گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر

شمعهائی به دست شاهانه

خالی از دود و گاز و پروانه

آمدند از کشی و رعنائی

با هزاران هزار زیبائی

بر سر آن بتان حور سرشت

فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

فرش انداختند و تخت زدند

راه صبرم زدند و سخت زدند

چون زمانی بر این گذشت نه دیر

گفتی آمد مه از سپهر به زیر

آفتابی پدید گشت از دور

کاسمان ناپدید گشت از نور

گرد بر گرد او چو حور و پری

صدهزاران ستاره سحری

سرو بود او کنیزکان چمنش

او گل سرخ و آن بتان سمنش

هر شکر پاره شمعی اندر دست

شکر و شمع خوش بود پیوست

پر سهی سرو گشت باغ همه

شب چراغان با چراغ همه

آمد آن بانوی همایون بخت

چون عروسان نشست بر سر تخت

عالم آسوده یکسر از چپ و راست

چون نشست او قیامتی برخاست

پس به یک لحظه چون نشست به جای

برقع از رخ گشود و موزه ز پای

شاهی آمد برون ز طارم خویش

لشگر روم و زنگش از پس و پیش

رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ

رزمه روم داد و بزمه زنگ

تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور

همه سروی ز خاک و او از نور

بود لختی چو گل سرافکنده

به جهان آتش در افکنده

چون زمانی گذشت سر برداشت

گفت با محرمی که دربر داشت

که ز نامحرمان خاک‌پرست

می‌نماید که شخصی اینجاهست

خیز و بر گرد گرد این پرگار

هرکه پیش آیدت به پیش من آر

آن پریزاده در زمان برخاست

چون پری می‌پرید از چپ و راست

چون مرا دید ماند از آن بشگفت

دستگیرانه دست من بگرفت

گفت برخیز تا رویم چو دود

بانوی بانوان چنین فرمود

من بدان گفته هیچ نفزودم

کارزومند آن سخن بودم

پر گرفتم چو زاغ با طاوس

آمدم تا به جلوه‌گاه عروس

پیش رفتم ز روی چالاکی

خاک بوسیدمش من خاکی

خواستم تا به پای بنشینم

در صف زیر جای بگزینم

گفت برخیز جای جای تو نیست

پایه بندگی سزای تو نیست

پیش چون من حریف مهمان دوست

جای مهمان ز مغز به که ز پوست

خاصه خوبی و آشنا نظری

دست پرورد رایض هنری

بر سریر آی و پیش من بنشین

سازگارست ماه با پروین

گفتم ای بانوی فریشته خوی

با چو من بنده این حدیث مگوی

تخت بلقیس جای دیوان نیست

مرد آن تخت جز سلیمان نیست

من که دیوی شدم بیابانی

چون کنم دعوی سلیمانی

گفت نارد بها بهانه مگیر

با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر

همه جای آن تست و حکم تراست

لیک با من نشست باید و خاست

تا شوی آگه ز نهانی من

بهرهٔابی ز مهربانی من

گفتمش همسر تو سایه تست

تاج من خاک تخت پایه تست

گفت سوگندها به جان و سرم

که برآیی یکی زمان ببرم

میهمان منی تو ای سره مرد

میهمان را عزیز باید کرد

چون به جز بندگی ندیدم رای

ایستادم چو بندگان بر پای

خادمی دست من گرفت به ناز

بر سریرم نشاند و آمد باز

چون نشستم بر آن سریر بلند

ماه دیدم گرفتمش به کمند

با من آن مه به خوش زبانیها

کرد بسیار مهربانیها

پس بفرمود کاورند به پیش

خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

خوان نهادند خازنان بهشت

خوردهائی همه عبیر سرشت

خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت

دیده را زو نصیب و جان را قوت

هرچه اندیشه در گمان آورد

مطبخی رفت و در میان آورد

چون فراغت رسیدمان از خورد

از غذاهای گرم و شربت سرد

مطرب آمد روانه شد ساقی

شد طرب را بهانه در باقی

هر نسفته دری دری می‌سفت

هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت

رقص میدان گشاد و دایره بست

پر در آمد به پای و پویه به دست

شمع را ساختند بر سر جای

و ایستادند همچو شمع به پای

چون ز پا کوفتن برآسودند

دستبردی به باده بنمودند

شد به دادن شتاب ساقی گرم

برگرفت از میان وقایه شرم

من به نیروی عشق و عذر شراب

کردم آنها که رطلیان خراب

وان شکر لب ز روی دمسازی

باز گفتی نکرد از آن بازی

چونکه دیدم به مهر خود رایش

اوفتادم چو زلف در پایش

بوسه بر پای یار خویش زدم

تا مکن بیش گفت بیش زدم

مرغ امید بر نشست به شاخ

گشت میدان گفتگوی فراخ

عشق می‌باختم ببوس و به می

به دلی و هزار جان با وی

گفتمش دلپسند کام تو چیست

نامداریت هست نام تو چیست

گفت من ترک نازنین اندام

نازنین ترکتاز دارم نام

گفتم از همدمی و هم کیشی

نامها را به هم بود خویشی

ترکتاز است نامت این عجبست

ترکتازی مرا همین لقبست

خیز تا ترک‌وار در تازیم

هندوان را در آتش اندازیم

قوت جان از می مغانه کنیم

نقل و می نوش عاشقانه کنیم

چون می تلخ و نقل شیرین هست

نقل برخوان نهیم و می بر دست

یافتم در کرشمه دستوری

کز میان دور گردد آن دوری

غمزه می‌گفت وقت بازی تست

هان که دولت به کار سازی تست

خنده می‌داد دل که وقت خوشست

بوسه بستان که یار ناز کشست

چونکه بر گنج بوسه بارم داد

من یکی خواستم هزارم داد

گرم گشتم چنانکه گردد مست

یار در دست و رفته کار از دست

خونم اندر جگر به جوش آمد

ماه را بانگ خون به گوش آمد

گفت امشب به بوسه قانع باش

بیش از این رنگ آسمان متراش

هرچه زین بگذرد روا نبود

دوست آن به که بی‌وفا نبود

تا بود در تو ساکنی بر جای

زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

چون بدانجا رسی که نتوانی

کز طبیعت عنان بگردانی

زین کنیزان که هر یکی ماهیست

شب عشاق را سحرگاهیست

آنکه در چشم خوبتر یابی

وارزو را درو نظر یابی

حکم کن کز خودش کنم خالی

زیر حکم تو آورم حالی

تا به مولائیت کمر بندد

به شبستان خاص پیوندند

کندت دلبری و دلداری

هم عروسی و هم پرستاری

آتشت را ز جوش بنشاند

آبی از بهر جوی ما ماند

گر دگر شب عروس نوخواهی

دهمت بر مراد خود شاهی

هر شبت زین یکی گهر بخشم

گر دگر بایدت دگر بخشم

این سخن گفت و چون ازین پرداخت

مشفقی کرد و مهربانی ساخت

در کنیزان خود نهانی دید

آنکه در خورد مهربانی دید

پیش خواند و به من سپرد به ناز

گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

ماه بخشیده دست من بگرفت

من در آن ماه روی مانده شگفت

کز شگرفی و دلبری و کشی

بود یاری سزای نازکشی

او همی‌رفت و من به دنبالش

بنده زلف و هندوی خالش

تا رسیدم به بارگاهی چست

در نشد تا مرا نبرد نخست

چون در آن قصر تنگ بار شدیم

چون بم و زیر سازگار شدیم

دیدم افکنده بر بساط بلند

خوابگاهی ز پرنیان و پرند

شمعهای بساط بزم افروز

همه یاقوت ساز و عنبر سوز

سر به بالین بستر آوردیم

هردو برها ببر در آوردیم

یافتم خرمنی چو گل دربید

نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

صدفی مهر بسته بر سر او

مهر بر داشتم ز گوهر او

بود تا گاه روز در بر من

پر ز کافور و مشک بستر من

گاه روز او چو بخت من برخاست

ساز گرمابه کرد یک یک راست

غسل گاهم به آبادانی کرد

کز گهر سرخ بود و از زر زرد

خویشتن را به آب گل شستم

در کلاه و کمر چو گل رستم

آمدم زان نشاطگاه برون

بود یک‌یک ستاره بر گردون

در خزیدم به گوشه‌ای خالی

فرض ایزد گزاردم حالی

آن عروسان و لعبتان سرای

همه رفتند و کس نماند به جای

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد

بر لب مرغزار و چشمه سرد

سر نهادم خمار می در سر

بر گل خشک با گلاله تر

خفتم از وقت صبح تا گه شام

بخت بیدار و خواجه خفته به کام

آهوی شب چو گشت نافه گشای

صدفی شد سپهر غالیه‌سای

سر برآوردم از عماری خواب

بنشستم چو سبزه بر لب آب

آمد آن ابرو باد چون شب دوش

این درافشان و آن عبیرفروش

باد می‌رفت و ابر می‌افشاند

این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

چون شد آن مرغزار عنبر بوی

آب گل سر نهاد جوی به جوی

لعبتان آمدند عشرت ساز

آسمان بازگشت لعبت باز

تختی از تخته زر آوردند

تخت پوشی ز گوهر آوردند

چون شد انگیخته سریر بلند

بسته شد بر سرش بساط پرند

بزمی آراستند سلطانی

زیور بزم جمله نورانی

شور و آشوبی از جهان برخاست

آمدند آن جماعت از چپ و راست

در میان آن عروس یغمائی

برده از عاشقان شکیبائی

بر سر تخت شد قرار گرفت

تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

باز فرمود تا مرا جستند

نامم از لوح غایبان شستند

رفتم و بر سریر خواندندم

هم به آیین خود نشاندندم

هم به ترتیب و ساز روز دگر

خوان نهادند و خوردها بر سر

هر ابائی که در خورد به بساط

وآورد در خورنده رنگ نشاط

ساختند آنچنان که باید ساخت

چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

می نهادند و چنگ ساخته شد

از زدن رودها نواخته شد

نوش ساقی و جام نوشگوار

گرم‌تر کرد عشق را بازار

در سر آمد نشاط سرمستی

عشق با باده کرد همدستی

ترک من رحمت آشکارا کرد

هندوی خویش را مدارا کرد

رغبت افزود در نواختنم

مهربان شد به کار ساختنم

کرد شکلی به غمزه با یاران

تا شدند از برش پرستاران

خلوتی آنچنان و یاری نغز

تابم از دل در اوفتاد به مغز

دست بردم چو زلف در کمرش

درکشیدم چو عاشقان به برش

گفت هان وقت بی‌قراری نیست

شب شب زینهار خواری نیست

گر قناعت کنی به شکر و قند

گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند

به قناعت کسی که شاد بود

تا بود محتشم نهاد بود

وانکه با آرزو کند خویشی

اوفتد عاقبت به درویشی

گفتمش چاره کن ز بهر خدای

کابم از سر گذشت و خار از پای

هست زنجیر زلف چون قیرت

من ز دیوانگان زنجیرت

در به زنجیر کن ترا گفتم

تا چو زنجیریان نیاشفتم

شب به آخر رسید و صبح دمید

سخن ما به آخری نرسید

گر کشی جانم از تو نیست دریغ

اینک اینک سر آنک آنک تیغ

این همه سر کشیدن از پی چیست

گل نخندید تا هوا نگریست

جوی آبی و آب جویت من

خاکی و آب دست شویت من

تشنه‌ای را که او گلوده تست

آب در ده که آب در ده تست

ندهی آب من بقای تو باد

آب من نیز خاک پای تو باد

خاکیی را بگیر کابی برد

آب جوئی در آب جوئی مرد

قطره‌ای به تشنگی مگداز

تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز

رطبی در فتاده گیر به شیر

سوزنی رفته در میان حریر

گر جز اینست کار تا خیزم

خاک در چشم آرزو ریزم

مرغی انگاشتم نشست و پرید

نه خر افتاده شد نه خیک درید

پاسخم داد کامشبی خوش باش

نعل شبدیز گو در آتش باش

گر شبی زین خیال گردی دور

یابی از شمع جاودانی نور

چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش

کاین همه نیش دارد آن همه نوش

در یک آرزو به خود در بند

همه ساله به خرمی می‌خند

بوسه میگیر و زلف و می‌انداز

نرد رو با کنیزکان می‌باز

باغ داری به ترک باغ مگوی

مرغ با تست شیر مرغ مجوی

کام دل هست و کامرانی هست

در خیانت گری چه آری دست

امشبی با شکیب ساز و مکوش

دل بنه بر وظیفه شب دوش

من ازین پایه چون به زیر آیم

هم به دست آیم ارچه دیر آیم

ماهی از حوضه ار بشست آری

ماه را دیرتر به دست آری

چون گران دیدمش در آن بازی

کردم آهستگی و دمسازی

دل نهادم به بوسه چو شکر

روزه بستم به روزهای دگر

از سر عشوه باده می‌خوردم

بر سر تابه صبر می‌کردم

باز تب کرده را در آمد تاب

رغبتم تازه شد به بوس و شراب

چون دگرباره ترک دلکش من

در جگر دید جوش آتش من

کرد از آن لعبتان یکی را ساز

کاید و آتشم نشاند باز

یاری الحق چنانکه دل خواهد

دل همه چیز معتدل خواهد

خوشدل آن شد که باشدش یاری

گر بود کاچکی چنان باری

رفتم آن شب چنانکه عادت بود

وان شب کام دل زیادت بود

تا گه روز قند می‌خوردم

با پری دست بند می‌کردم

روز چون جامه کرد گازر شوی

رنگرزوار شب شکست سبوی

آن همه رنگهای دیده فریب

دور گشت از بساط زینت و زیب

در تمنا که چون شب آید باز

می‌خورم با بتان چین و طراز

زلف ترکی برآورم به کمر

دلنوازی درافکنم به جگر

گه خورم با شکر لبی جامی

گه بر آرم ز گلرخی کامی

چون شب آمد غرض مهیا بود

مسندم بر تراز ثریا بود

چندگاه این چنین برود و به می

هر شبم عیش بود پی در پی

اول شب نظاره‌گاهم نور

وآخر شب هم آشیانم حور

روز بودم به باغ و شب به بهشت

خاک مشگین و خانه زرین خشت

بودم اقلیم خوشدلی را شاه

روز با آفتاب و شب با ماه

هیچ کامی نه کان نبود مرا

بخت بود کان نمود مرا

چون در آن نعمتم نبود سپاس

حق نعمت زیاده شد ز قیاس

ورق از حرف خرمی شستم

کز زیادت زیادتی جستم

چون بسی شب رسید وعده ماه

شب جهان بر ستاره کرد سیاه

عنبرین طره سرای سپهر

طره ماه درکشید به مهر

ابرو بادی که آمدی زان پیش

تازه کردند تازه‌روئی خویش

شورشی باز در جهان افتاد

بانگ زیور بر آسمان افتاد

وآن کنیزان به رسم پیشینه

سیب در دست و نار در سینه

آمدند آن سریر بنهادند

حلقه بستند و حلق بگشادند

آمد آن ماه آفتاب نشان

در بر افکنده زلف مشک‌فشان

شمعها پیش و پس به عادت خویش

پس رها کن که شمع باشد پیش

با هزاران هزار زینت و ناز

بر سر بزمگاه خود شد باز

مطربان پرده را نوا بستند

پرده‌داران به کار بنشستند

ساقیان صرف ارغوانی رنگ

راست کردند بر ترنم چنگ

شاه شکر لبان چنان فرمود

کاورید آن حریف ما را زود

باز خوبان به ناز بردندم

به خداوند خود سپردندم

چون مرا دید مهربان برخاست

کرد بر دست راست جایم راست

خدمتش کردم و نشستم شاد

آرزوی گذشته آمد یاد

خوان نهادند باز بر ترتیب

بیش از اندازه خوردهای غریب

چون ز خوانریزه خورده شد روزی

می در آمد به مجلس افروزی

از کف ساقیان دریا کف

درفشان گشت کامهای صدف

من دگرباره گشته واله و مست

زلف او چون رسن گرفته به دست

باز دیوانم از رسن رستند

من دیوانه را رسن بستند

عنکبوتی شدم ز طنازی

وان شب آموختم رسن‌بازی

شیفتم چون خری که جو بیند

یا چو صرعی که ماه نو بیند

لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست

در کمرگاه او کشیدم دست

دست بر سیم ساده میسودم

سخت می‌گشت و سست می‌بودم

چون چنان دید ماه زیبا چهر

دست بر دست من نهاد به مهر

بوسه زد دستم آن ستیزه‌حور

تا ز گنجینه دست کردم دور

گفت بر گنج بسته دست میاز

کز غرض کوتهست دست دراز

مهر برداشتن ز کان نتوان

کان به مهر است چون توان نتوان

صبر کن کان تست خرما بن

تا به خرما رسی شتاب مکن

باده می‌خور که خود کباب رسد

ماه می بین که آفتاب رسد

گفتم ای آفتاب گلشن من

چشمه نور و چشم روشن من

صبح رویت دمیده چون گل باغ

چون نمیرم برابرت چو چراغ

می‌نمائی به تشنه آب شکر

گوئی آنگه که لب بدوز و مخور

چون درآمد رخت به جلوه‌گری

عقل دیوانه شد که دید پری

نعلک گوش را چو کردی ساز

نعل در آتشم فکندی باز

با شبیخون ماه چون کوشم

آفتابی به ذره چون پوشم

دست چون دارمت که در دستی

اندهی نیستم چو تو هستی

از زمینی تو من هم از زمیم

گر تو هستی پری من آدمیم

لب به دندان گزیدنم تا چند

وآب دندان مزیدنم تا چند

چاره‌ای کن که غم رسیده کسم

تا یک امشب به کام دل برسم

بس که جانم به لب رسیده ز درد

بوسه گرم ده مده دم سرد

بختم از یاری تو کار کند

یاری بخت بختیار کند

گوئی انده مخور که یار توام

کار خود کن که من به کار توام

کار ازین صعب‌تر که بار افتاد

وارهان وارهان که کار افتاد

گرچه آهو سرینی ای دلبند

خواب خرگوش دادنم تا چند

ترسم این پیر گرگ روبه‌باز

گرگی و روبهی کند آغاز

شیر گیرانه سوی من تازد

چون پلنگی به زیرم اندازد

آرزوهاست با تو بگذارم

کارزوی خود از تو بردارم

گر در آرزوم در بندی

میرم امشب در آرزومندی

ناز میکش که ناز مهمانان

تاجداران کشند و سلطانان

چون شکیبم نماند دیگربار

گفت چونین کنم تو دست بدار

ناز تو گر به جان بود بکشم

گر تو از خلخی من از حبشم

چه محل پیش چون تو مهمانی

پیشکش کردن را این چنین خوانی

لیکن این آرزو که می‌گوئی

دیریابی و زود می‌جوئی

گر براید بهشتی از خاری

آید از چون منی چنین کاری

وگر از بید بوی عود آید

از من اینکار در وجود آید

بستان هرچه از منت کامست

جز یکی آرزو که آن خامست

رخ ترا لب ترا و سینه ترا

جز دری آن دگر خزینه ترا

گر چنین کرده‌ای شبت بیش است

این چنین شب هزار در پیش است

چون شدی گرم دل ز باده خام

ساقیی بخشمت چو ماه تمام

تا ازو کام خویش برداری

دامن من ز دست بگذاری

چون فریب زبان او دیدم

گوش کردم ولیک نشیندم

چند کوشیدم از سکونت و شرم

آهنم تیز بود و آتش گرم

بختم از دور گفت کای نادان

(لیس قریه وراء عبادان)

من خام از زیادت اندیشی

به کمی اوفتادم از بیشی

گفتم ای سخت کرده کار مرا

برده یکبارگی قرار مرا

صدهزار آدمی در این غم مرد

که سوی گنج راه داند برد

من که پایم فروشداست به گنج

دست چون دارم ارچه بینم رنج

نیست ممکن که تا دمی دارم

سر زلف ز دست بگذارم

یا بر این تخت شمع من بفروز

یا چو تختم به چارمیخ بدوز

یا بر این نطع رقص کن برخیز

یا دگر نطع خواه و خونم ریز

دل و جانی و هوش و بینائی

از تو چون باشدم شکیبائی

غرضی کز تو دلستان یابم

رایگانست اگربه جان یابم

کیست کو گنج رایگان نخرد

وارزوئی چنین به جان نخرد

شمع‌وار امشبی برافروزم

کز غمت چون چراغ می‌سوزم

سوز تو زنده دادم چو چراغ

زنده با سوز و مرده هست به داغ

آفتاب ار بگردد از سر سوز

تنگ روزی شود ز تنگی روز

این نه کامست کز تو می‌جویم

خوابی از بهر خویش می‌گویم

مغز من خفته شد درین چه شکیست

خفته و مرده بلکه هردو یکیست

گرنه چشمم رخ ترا دیدی

این چنین خوابها کجا دیدی

گر بر آنی که خون من ریزی

تیز شو هان که خون کند تیزی

وانگه از جوش خون و آتش مغز

حمله بردم بران شکوفه نغز

در گنجینه را گرفتم زود

تا کنم لعل را عقیق آمود

زارزوئی چنانکه بود نداشت

لابها کرد و هیچ سود نداشت

در صبوری بدان نواله نوش

مهل می‌خواست من نکردم گوش

خورد سوگند کین خزینه تراست

امشب امید و کام دل فرداست

امشبی بر امید گنج بساز

شب فردا خزینه می‌پرداز

صبر کردن شبی محالی نیست

آخر امشب شبیست سالی نیست

او همی‌گفت و من چو دشنه تیز

در کمر کرده دست کور آویز

خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد

خارشم را یکی به صد می‌کرد

تا بدانجا رسید کز چستی

دادم آن بند بسته را سستی

چونکه دید او ستیزه کاری من

ناشکیبی و بی‌قراری من

گفت یک لحظه دیده را در بند

تا گشایم در خزینه قند

چون گشادم بر آنچه داری رای

در برم گیر و دیده را بگشای

من به شیرینی بهانه او

دیده بر بستم از خزانه او

چون یکی لحظه مهلتش دادم

گفت بگشای دیده بگشادم

کردم آهنگ بر امید شکار

تا درآرم عروس را به کنار

چونکه سوی عروس خود دیدم

خویشتن را در آن سبد دیدم

هیچکس گرد من نه از زن و مرد

مونسم آه گرم و بادی سرد

مانده چون سایه‌ای ز تابش نور

ترکتازی ز ترکتازی دور

من درین وسوسه که زیر ستون

جنبشی زان سبد گشاد سکون

آمد آن یار و زان رواق بلند

سبدم را رسن گشاد ز بند

لخت چون از بهانه سیر آمد

سبدم زان ستون به زیر آمد

آنکه از من کناره کرد و گریخت

در کنارم گرفت و عذر انگیخت

گفت اگر گفتمی ترا صد سال

باورت نامدی حقیقت حال

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت

این چنین قصه با که شاید گفت

من درین جوش گرم جوشیدم

وز تظلم سیاه پوشیدم

گفتمش کای چو من ستمدیده

رای تو پیش من پسندیده

من ستمدیده را به خاموشی

ناگزیر است ازین سیه‌پوشی

رو پرند سیاه نزد من آر

رفت و آورد پیش من شب تار

در سر افکندم آن پرند سیاه

هم در آن شب بسیچ کردم راه

سوی شهر خود آمدم دلتنگ

بر خود افکنده از سیاهی رنگ

من که شاه سیاه پوشانم

چون سیه ابر ازان خروشانم

کز چنان پخته آرزوی به کام

دور گشتم به آرزوئی خام

چون خداوند من ز راز نهفت

این حکایت به پیش من برگفت

من که بودم درم خریده او

برگزیدم همان گزیده او

با سکندر ز بهر آب حیات

رفتم اندر سیاهی ظلمات

در سیاهی شکوه دارد ماه

چتر سلطان از آن کنند سیاه

هیچ رنگی به از سیاهی نیست

داس ماهی چو پشت ماهی نیست

از جوانی بود سیه موئی

وز سیاهی بود جوان روئی

به سیاهی بصر جهان بیند

چرگنی بر سیاه ننشیند

گر نه سیفور شب سیاه شدی

کی سزاوار مهد ماه شدی

هفت رنگست زیر هفتو رنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

چون که بانوی هند با بهرام

باز پرداخت این فسانه تمام

شه بر آن گفته آفرینها گفت

در کنارش گرفت و شاد بخفت

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۱۰ – صفت خورنق و ناپیدا شدن نعمان

چون خورنق به فر بهرامی

روضه‌ای شد بدان دلارامی

کاسمان قبله زمین خواندش

وافرینش بهار چین خواندش

آمدند از خبر شنیدن او

صدهزار آدمی به دیدن او

هرکه می‌دیدش آفرین می‌گفت

آستانش به آستین می‌رفت

بر سدیر خورنق از هر باب

بیتهائی روانه گشت چو آب

تا یمن تاب شد سهیل سپهر

آن پرستش نه ماه دید و نه مهر

عدنی بود در درافشانی

یمنی پر سهیل نورانی

یمن از نقش او که نامی شد

در جهان چون ارم گرامی شد

شد چو برج حمل جهان آرای

خاصه بهرام کرده بودش جای

چونکه بر شد به بام او بهرام

زهره برداشت بر نشاطش جام

کوشگی دید کرده چون گردون

آفتابش درون و ماه برون

آفتاب از درون به جلوه‌گری

مه ز بیرون چراغ رهگذری

بر سر او همیشه باد وزان

دور از آن باد کوست باد خزان

چون فرو دید چار گوشه کاخ

ساحتی دید چون بهشت فراخ

از یکی سو رونده آب فرات

به گوارندگی چو آب حیات

وز دیگر سوی سدره جوی سدیر

دهی انباشته به روغن و شیر

بادیه پیش و مرغزار از پس

بادش از نافه برگشاده نفس

بود نعمان بر آن کیانی بام

به تماشا نشسته با بهرام

گرد بر گرد آن رواق بهشت

سرخی لاله دید و سبزی کشت

همه صحرا بساط شوشتری

جایگاه تذرو و کبک دری

گفت از این خوبتر چه شاید بود

به چنین جای شاد باید بود

بود دستورش آن زمان بر دست

دادگر پیشه‌ای مسیح پرست

گفت کایزد شناختن به درست

خوشتر از هرچه در ولایت تست

گر تو زان معرفت خبرداری

دل از این رنگ و بوی برداری

زآتش‌انگیز آن شراره گرم

شد دل سخت کوش نعمان نرم

تا فلک برکشیده هفت حصار

منجنیقی چنین نشد بر کار

چونکه نعمان شد از رواق به زیر

در بیابان نهاد روی چو شیر

از سر گنج و مملکت برخاست

دین و دنیا بهم نیاید راست

رخت بربست از آن سلیمانی

چون پری شد ز خلق پنهانی

کس ندیدش دیگر به خانه خویش

اینت کیخسرو زمانه خویش

گرچه منذر بسی نمود شتاب

هاتف دولتش نداد جواب

داشت سوکی چنانک باید داشت

روزکی چند را به غم بگذاشت

غم بسی خورد و جای غم بودش

که سیه گشت خانه زان دودش

چون نبود از سریر و تاج گزیر

باز مشغول شد به تاج و سریر

جور بس کرد و داد پیش آورد

ملک را برقرار خویش آورد

بر سپهداریش به ملک و سپاه

خلعت و دلخوشی رسید ز شاه

داشت بهرام را چو جان عزیز

چون پدر بلکه زو نکوتر نیز

پسری خوب داشت نعمان نام

شیر یک دایه خورده با بهرام

از سر همدمی و همسالی

نشدی یک زمان ازو خالی

از یکی تخته حرف خواندندی

در یکی بزم در فشاندندی

هیچ روزی چو آفتاب از نور

این از آن آن ازین نگشتی دور

شاهزاده در آن حصار بلند

پرورش می‌گرفت سالی چند

جز به آموختن نبودش رای

بود عقلش به علم راهنمای

تازی و پارسی و یونانی

یاد دادش مغ دبستانی

منذر آن شاه با مهارت و مهر

آیتی بود در شمار سپهر

بود هفت اختر و دوازده برج

پیش او سرگشاده درج به درج

به خط هندسی عمل کرده

چون مجسطی هزار حل کرده

راصد چرخ آبگون بوده

قطره تا قطره قطر پیموده

از نهانخانهای دوراندیش

باز داده خبر به خاطر خویش

چون که شهزاده را به عقل و برای

دانش آموز دید و رمز گشای

تخت و میلش نهاد پیش به مهر

دروی آموخت رازهای سپهر

هر ضمیری که آن نهانی بود

گر زمینی گر آسمانی بود

همه را یک به یک بهم بردوخت

چون بهم جمله شد درو آموخت

تا چنان بهره‌مند شد بهرام

کاصل هر علم را شناخت تمام

در نمودار زیچ و اصطرلاب

درکشیدی ز روی غیب نقاب

باز چون تخت و میل بنهادی

گره از کار چرخ بگشادی

چون هنرمند شد بگفت و شنید

هنرآموزی سلاح گزید

در سلاح و سواری و تک و تاز

گوی برد از سپهر چوگان باز

چون از آن پایه نیز گشت بزرگ

پنجه شیر کند و گردن گرگ

تیغ صبح از سنان گزاری او

سپر افکند با سواری او

آنچنان دوخت سنگ خاره به تیر

که ندوزند پرنیان و حریر

تیر اگر بر نشانه‌ای راندی

جعبه را برنشانه بنشاندی

تیغ اگر برزدی به تارک سنگ

آب گشتی و لیک آتش رنگ

پیش نیزه‌ش گر ارزنی بودی

به سنانش چو حلقه بربودی

نیزه‌ش از حلق شیر حلقه‌ربای

تیغش از قفل گنج حلقه گشای

در نظرگاه راست اندازی

یغلقش را به موی شد بازی

هرچه دیدی و گرچه بودی دور

زدی ار سایه بود آن گر نور

وآنچه او هم ندید در پرتاب

دولتش زد بر آنچه دید صواب

شیر پاسان پاسگاه رمه

لاف شیی ازو زدند همه

گاه بر ببر ترکتازی کرد

گاه با شیر شرزه بازی کرد

در یمن هر کجا سخن راندند

همه نجم الیمانیش خواندند

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۵ – صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

روزی از صبح فتح نورانی

آسمان بر گشاده پیشانی

فرخ و روشن و جهان افروز

خنک آن روز یاد باد آن روز

شه به خوبی چو روی دلبندان

مجلسی ساخت با خردمندان

روز خانه نه روز بستان بود

کاولین روزی از زمستان بود

شمع و قندیل باغها مرده

رخت و بنگاه باغبان برده

بانگ دزدیده بلبلان را زاغ

بانگ دزدی در آوریده به باغ

زاغ جز هندوی نسب نبود

دزدی از هندوان عجب نبود

زاغ مانده به باغ بی‌بلبل

خار مانده به یادگار از گل

داده نقاش باد شبگیری

آب را حلقهای زنجیری

تاب سرما که برد از آتش تاب

آب را تیغ و تیغ را کرد آب

دمه پیکان آبدار به دست

چشم را سفت و چشمه را می‌بست

شیر در جوش چون پنیر شده

خون در اندام زمهریر شده

کوه قاقم زمین حواصل پوش

چرخ سنجاب درکشیده به دوش

بر بهائم ددان کمین کرده

پوست کنده به پوستین کرده

رستنی در کشیده سر به زمین

نامیه گشته اعتکاف نشین

کیمیا کاری جهان دو رنگ

لعل آتش نهفته در دل سنگ

گل ز حکمت به کوزه‌ای پوده

گل حکمت به سر بر اندوه

زیبقیهای آبگینه آب

تخته بر تخته گشته نقره ناب

در چنین فصل تاب‌خانه شاه

داشته طبع چار فصل نگاه

ار بسی بویهای عطرآمیز

معتدل گشته باد برف انگیز

میوه‌ها و شرابهای چو نوش

مغز را خواب داده دل را هوش

آتش انگیخته ز صندل و عود

دود گردش چو هندوان به سجود

آتشی زو نشاط را پشتی

کان گوگرد سرخ زردشتی

خونی از جوش منعقد گشته

پرنیانی به خون در آغشته

فندقی رنگ داده عنابش

گشته شنگرف سوده سیمایش

سرخ سیبی دل از میان کنده

به دلش ناردانه آکنده

کهربائی ز قیر کرده خضاب

آفتابی ز مشک بسته نقاب

ظلمتی کشته از نواله نور

لاله‌ای رسته از کلاله حور

ترکی از اصل رومیان نسبش

قره‌العین هندوان لقبش

مشعل یونس و چراغ کلیم

بزم عیسی و باغ ابراهیم

شوشهای ز کال مشگین رنگ

گرد آتش چو گرد آینه زنگ

آن سیه رنگ و این عقیق صفات

کان یاقوت بود در ظلمات

گوهرش داده دیدها را قوت

زرد و سرخ و کبود چون یاقوت

نو عروسی شراره زیور او

عنبرینه ز کال در بر او

حجله و بزمه‌ای به زر کاری

حجله عودی و بزمه گلناری

گرد آن بزمه پرند زده

کبک و دراج دست بند زده

بر سر آتش از سر خاصی

فاخته پر فشان به رقاصی

زردی شعله در بخار گیاه

گنج زر بود زیر مار سیاه

دوزخی و بهشتیش مشهور

دوزخ از گرمی و بهشت از نور

دوزخ اهل کاروان کنشت

روضه راه رهروان بهشت

زند زردشت نغمه ساز بر او

مغ چو پروانه خرقه‌باز بر او

آب افسرده را گشاده مسام

ای دریغا چرا شد آتش نام

خانه سرسبزتر ز سایه سرو

باده گلرنگ‌تر از خون تذرو

ریخته آسمان فاخته گون

از هوا فاخته ز فاخته خون

باده در جام آبگینه گهر

راست چون آب خشک و آتش تر

گور چشمان شراب می‌خوردند

ران گوران کباب می‌کردند

شاه بهرام گور با یاران

باده می‌خورد چون جهان داران

می و نقل و سماع و یاری چند

میگساری و غمگساری چند

راح گلگون چو گلشکر خنده

پخته گشته در آتش زنده

مغزها در سماع گرم شده

دل ز گرمی چو موم نرم شده

زیرکان راه عیش می‌رفتند

نکته‌های لطیف می‌گفتند

هر گرانمایه‌ای ز مایه خویش

گفت حرفی به قدر پایه خویش

چون سخن در سخن مسلسل گشت

بر زبان سخنوری بگذشت

کین درج کاسمان شه دارد

وین دقیقه که او نگه دارد

هیچکس را ز خسروان جهان

کس ندیداست آشکار و نهان

هست ما را ز فر تارک او

همه چیز از پی مبارک او

ایمنی هست و تندرستی هست

تنگی دشمن و فراخی دست

تندرستی و ایمنی و کفاف

این سه مایه‌ست و آن دیگر همه لاف

تن چو پوشیده گشت و حوصله پر

در جهان گونه لعل باش و نه در

ما که مثل تو پادشا داریم

همه داریم چون ترا داریم

کاشکی چاره‌ای در آن بودی

که ز ما چشم بدنهان بودی

گردش اختر و پیام سپهر

هم بدین فرخی نمودی چهر

طالع خوشدلی زره نشدی

عیش بر خوشدلان تبه نشدی

تا همه ساله شاه بودی شاد

خرمن عیش را نبردی باد

شادمان جان شاه می‌باید

جان ما گر فدا شود شاید

چون سخن گو سخن به پایان برد

هر کسی دل بدان سخن بسپرد

دور کرد آن دم از در آن دمه را

دلپسند آمد آن سخن همه را

در میان بود مردی آزاده

مهتر آئین و محتشم زاده

شیده نامی به روشنی چون شید

نقش پیرای هر سیاه و سپید

اوستادی به شغل رسامی

در مساحت مهندسی نامی

از طبیعی و هندسی و نجوم

همه در دست او چو مهره موم

خرده کاری به کار بنائی

نقشبندی به صورت آرائی

کز لطافت چو کلک و تیشه گشاد

جان زمانی ستد دل از فرهاد

کرده شاگردی خرد به درست

بوده سمنارش اوستاد نخست

در خورنق ز نغز کاریها

داده با اوستاد یاریها

چون در آن بزم شاه را خوش دید

در زبان آب و در دل آتش دید

زد زمین بوس و گشت شاه‌پرست

چون زمین بوسه داد باز نشست

گفت اگر باشدم ز شه دستور

چشم بد دارم از دیارش دور

کاسمان سنجم و ستاره‌شناس

آگه از کار اختران به قیاس

در نگارندگی و گلکاری

وحی صنعت مراست پنداری

نسبتی گیرم از سپهر بلند

که نیارد به روی شاه گزند

تا بود در نشاط خانه خاک

ز اختران فلک ندارد باک

جای در حرزگاه جان دارد

بر زمین حکم آسمان دارد

وان چنانست کز گزارش کار

هفت پیکر کنم چو هفت حصار

رنگ هر گنبدی جداگانه

خوشتر از رنگ صد صنم خانه

شاه را هفت نازنین صنمست

هریکی را ز کشوری علمست

هست هر کشوری به رکن و اساس

در شمار ستاره‌ای به قیاس

هفته را بی‌صداع گفت و شنید

روزهای ستاره هست پدید

در چنان روزهای بزم افروز

عیش سازد به گنبدی هر روز

جامه همرنگ خانه در پوشد

با دلارام خانه می‌نوشد

گر برین گفته شاه کار کند

خویشتن را بزرگوار کند

تا بود عمر بر نشانه کار

باشد از عمر خویش برخوردار

شاه گفتا گرفتم این کردم

خانه زرین در آهنین کردم

عاقبت چون همی بباید مرد

اینهمه رنجها چه باید برد

وانچه گفتی که گنبد آرایم

خانه را همچنان به پیرایم

اینهمه خانه‌های گام و هواست

خانه خانه آفرین به کجاست؟

در همه گرچه آفرین گویم

آفریننده را کجا جویم

باز گفت این سخن خطا گفتم

جای جای آفرین چرا گفتم

آنکه در جا نشایدش دیدن

همه جایش توان پرستیدن

این سخن گفت شاه و گشت خموش

زان هوس در دماغش آمد جوش

زانکه در کارنامه سمنار

دید در شرح هفت پیکر کار

کان پری پیکران هفت اقلیم

داشت در درج خود چو در یتیم

در گرفت این سخن به شاه جهان

کاگهی داشت از حساب نهان

در جواب سخن نکرد شتاب

روزکی چند را نداد جواب

چون برین گفته رفت روزی چند

شبده را خواند شاه شیدا بند

آنچه پذرفته بود ازو درخواست

کرد کارش چنانکه باید راست

گنجی آماده کرد و برگ سپرد

تا برد رنج اگر تواند برد

روزی از بهر شغل رسامی

بهره‌مند از بقای بهرامی

مرد اخترشناس طالع بین

کرد بر طالعی خجسته گزین

شیده بر طالعی خجسته نهاد

کرد گنبد سرای را بنیاد

تا دو سال آنچنان بهشتی ساخت

که کسش از بهشت وا نشناخت

چون چنان هفت گنبد گهری

کرد گنبدگری چنان هنری

هریکی را به طبع و طالع خویش

شرط اول نگاهداشت به پیش

چون شه آمد بدید هفت سپهر

به یکی جای دست داده به مهر

دید کافسانه شد به جمله دیار

آنچنان نعمان نمود با سمنار

ناپسند آمد اهل بینش را

کشتن آن صنع آفرینش را

تا شود شاد شیده از بهرام

شهر بابک به شیده داد تمام

گفت نعمان اگر خطائی کرد

کان عقوبت بر آشنائی کرد

عدل من عذر خواه آن ستمست

آن نه از بخل و این نه از کرمست

کار عالم چنین تواند بود

زو یکی را زیان یکی را سود

یاری از تشنگی کباب شود

یار دیگر غریق آب شود

همه در کار خویش حیرانند

چاره جز خامشی نمی‌دانند

چونکه بهرام کیقباد کلاه

تاج کیخسروی رساند به ماه

بیستونی ز ناف ملک انگیخت

کانچه فرهاد کرد ازو بگریخت

در چنان بیستون هفت ستون

هتف گنبد کشید بر گردون

شد در آن باره فلک پیوند

باره‌ای دید بر سپهر بلند

هفت گنبد درون آن باره

کرده بر طبع هفت سیاره

رنگ هر گنبدی ستاره‌شناس

بر مزاج ستاره کرده قیاس

گنبدی کو ز قسم کیوان بود

در سیاهی چو مشک پنهان بود

وانکه بودش ز مشتری مایه

صندلی داشت رنگ و پیرایه

وانکه مریخ بست پرگارش

گوهر سرخ بود در کارش

وانکه از آفتاب داشتش خبر

زرد بود از چه؟ از حمایل زر

وانکه از زیب زهره یافت امید

بود رویش چو روی زهره سپید

وانکه بود از عطاردش روزی

بود پیروزه‌گون ز پیروزی

وانکه مه کرده سوی برجش راه

داشت سرسبزیی ز طلعت شاه

برکشیده بر این صفت پیکر

هفت گنبد به طبع هفت اختر

هفت کشور تمام در عهدش

دختر هفت شاه در مهدش

کرده هر دختری به رنگ و به رای

گنبدی را ز هفت گنبد جای

وز نمودار خانه تا بفریش

کرده همرنگ روی گنبد خویش

روز تا روز شاه فرخ بخت

در سرای دگر نهادی رخت

شنبه آنجا که قسم شنبه بود

وآن دگرها چنان کز آن به بود

چون به نیروی رأی فرزانه

مجلس آراستی به هر خانه

هرکجا جام باده نوشیدی

جامه همرنگ خانه پوشیدی

بانوی خانه پیش بنشستی

جلوه برداشتی ز هر دستی

تا دل شاه را چگونه برد

شاه حلوای او چگونه خورد

گفتی افسانهای مهرانگیز

که کند گرم شهوتان را تیز

گرچه زینگونه برکشید حصار

جان نبرد از اجل به آخر کار

ای نظامی ز گلشنی بگریز

که گلش خار گشت و خارش تیز

با چنین ملک ازین دو روزه مقام

عاقبت بین چگونه شد بهرام

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۹ – صفت سمنار و ساختن قصر خورنق

رفت منذر به اتفاق پدر

بر چنین جستجوی بست کمر

جست جائی فراخ و ساز بلند

ایمن از گرمی و گداز و گزند

کانچنان دز در آن دیار نبود

وآنچه بد جز همان به کار نبود

اوستادان کار می‌جستند

جای آن کارگاه می‌شستند

هرکه بر شغل آن غرض برخاست

آن نمودار ازو نیامد راست

تا به نعمان خبر رسید درست

کانچنان پیشه‌ور که در خور تست

هست نام‌آوری ز کشور روم

زیرکی کو ز سنگ سازد موم

چابکی چرب دست و شیرین کار

سام دستی و نام او سمنار

دستبردش همه جهان دیده

به همه دیده‌ای پسندیده

کرده چندین بنا به مصر و به شام

هر یکی در نهاد خویش تمام

رومیان هندوان پیشه او

چینیان ریزه‌چین تیشه او

گرچه بناست وین سخن فاشست

او ستاد هزار نقاشست

هست بیرون ازین به رأی و قیاس

رصدانگیز و ارتفاع‌شناس

نظرش بر فلک تنیده لعاب

از دم عنکبوت اصطرلاب

چون بلیناس روم صاحب رای

هم رصد بند و هم طلسم گشای

آگه از روی بستگان سپهر

از شبیخون ماه و کینه مهر

ساز این شغل ازو توانی یافت

کاین چنین کسوت او تواند بافت

طاقی از گل چنان برآراید

کز ستاره چراغ برباید

چون که نعمان بدین طلبکاری

گرم دل شد ز نار سمناری

کس فرستاد و خواند زان بومش

هم برومی فریفت از رومش

چونکه سمنار سوی نعمان رفت

رغبت کار شد یکی در هفت

آنچه مقصود بود از او درخواست

وانگهی کرد کار او را راست

آلتی کان رواق را شایست

ساختند آنچنان که می‌بایست

پنجه کارگر شد آهن سنج

بر بنا کرد کار سالی پنج

تا هم آخر به دست زرین چنگ

کرد سیمین رواقی ازگل و سنگ

کوشکی برج برکشیده به ماه

قبله گاه همه سپید و سیاه

کارگاهی به زیب و زرکاری

رنگ ناری و نقش سمناری

فلکی پای گرد کرده به ناز

نه فلک را به گرد او پرواز

قطبی از پیکر جنوب و شمال

تنگلوشای صدهزار خیال

مانده را دیدنش مقابل خواب

تشنه را نقش او برابر آب

آفتاب ار بر او فکندی نور

دیده را در عصابه بستی حور

چون بهشتش درون پر آسایش

چون سپهرش برون پر آرایش

صقلش از مالش سریشم و شیر

گشته آیینه‌وار عکس پذیر

در شبانروزی از شتاب و درنگ

چون عروسان برآمدی به سه رنگ

یافتی از سه رنگ ناوردی

ازرقی و سپیدی و زردی

صبحدم ز آسمان ازرق پوش

چون هوا بستی ازرقی بر دوش

کافتاب آمدی برون زنورد

چهره چون آفتاب کردی زرد

چون زدی ابر کله بر خورشید

از لطافت شدی چو ابر سفید

با هوا در نقاب یک رنگی

گاه رومی نمود و گه زنگی

چونکه سمنار از آن عمل پرداخت

خوبتر زانکه خواستند به ساخت

ز آسمان برگذشت رونق او

خور به رونق شد از خورنق او

داد نعمان به نعمتیش نوید

که به یک نیمه زان نداشت امید

از شتر بارهای پر زر خشک

وز گرانمایه‌های گوهر و مشک

بیشتر زانکه در شمار آید

تا دگر وقت‌ها به کار آید

چوب اگر بازداری از آتش

خام ماند کباب سختی کش

دست بخشنده کافت درمست

حاجب الباب درگه کرمست

مرد بنا که آن نوازش دید

وعده‌های امیدوار شنید

گفت اگر زان چه وعده دادم شاه

پیش از این شغل بودمی آگاه

نقش این کارگاه چینی کار

بهترک بستمی در این پرگار

بیشتر بردمی در اینجا رنج

تا به من شاه بیش دادی گنج

کردمی کوشکی که تا بودی

روزش از روز رونق افزودی

گفت نعمان چو بیش یابی چیز

به از این ساختن توانی نیز؟

گفت اگر بایدت به وقت بسیچ

آن کنم کین برش نباشد هیچ

این سه رنگ است آن بود صد رنگ

آن زیاقوت باشد این از سنگ

این به یک گنبدی نماید چهر

آن بود هفت گنبدی چو سپهر

روی نعمان ازین سخن بفروخت

خرمن مهر و مردمی را سوخت

پادشاه آتشی‌ست کز نورش

ایمن آن شد که دید از دورش

واتش او گلی است گوهربار

در برابر گل است و در بر خار

پادشه همچو تاک انگورست

در نپیچد دران کز او دورست

وانکه پیچد در او به صد یاری

بیخ و بارش کند به صد خواری

گفت اگر مانمش به زور و به زر

به ازینی کند به جای دگر

نام و صیت مرا تباه کند

نامه خویش را سیاه کند

کارداران خویش را فرمود

تا برند از دز افکنندش زود

کارگر بین که خاک خونخوارش

چون فکند از نشانه کارش

کرد قصری به چند سال بلند

به زمانیش ازو زمانه فکند

آتش انگیخت خود به دود افتاد

دیر بر بام رفت و زود افتاد

بی‌خبر بود از اوفتادن خویش

کان بنا برکشید صد گز بیش

گر ز گور خودش خبر بودی

یک به دست از سه گز نیفزودی

تخت پایه چنان توان بر برد

که چو افتی ازو نگردی خرد

نام نعمان بدان بنای بلند

از بلندی به مه رساند کمند

خاک جادوی مطلقش می‌خواند

خلق رب‌الخورنقش می‌خواند

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – خواستن بهرام دختر شاهان هفت اقلیم را

شه به ناز و نشاط شد مشغول

کز ده و گیر گشته بود ملول

کار هریک چنانکه بود به ساخت

پس به تدبیر کار خود پرداخت

به فراغت به کام دل بنشست

دشمنان زیر پای و می در دست

یادش آمد حدیث آن استاد

کان صفت کرده بود پیشین یاد

وان سراچه که هفت پیکر بود

بلکه ار تنگ هفت کشور بود

مهر آن دختران حور سرشت

در دلش تخم مهربانی کشت

کورش آنگه ز هفت جوش نشست

کامد آن هفت کیمیاش به دست

اولین دختر از نژاد کیان

بود لیکن پدر شده ز میان

خواستش با هزار خواسته بیش

گوهری یافت هم ز گوهر خویش

پس به خاقان روانه کرد برید

برخی از مهر و برخی از تهدید

دخترش خواست با خزانه و تاج

بر سر هردو هفت ساله خراج

داد خاقان خراج و دختر و چیز

حمل دینار و گنج گوهر نیز

وانگهی ترکتاز کرد به روم

در فکند آتشی دران بر و بوم

قیصر از بیم بر نزد نفسی

دخترش داد و عذر خواست بسی

کس فرستاد سوی مغرب شاه

با زر مغربی و افسر و گاه

دخت او نیز در کنار آورد

زیرکی بین که چو به کار آورد

چون سهی سرو برد ازان بستان

رفت از آنجا به ملک هندستان

دختر رای را به عقل و به رای

خواست و آورد کام خویش به جای

قاصدش رفت و خواست از خوارزم

دختر خوب روی در خور بزم

همچنان نامه کرد بر سقلاب

خواست زیبا رخی چو قطره آب

چون ز کشور خدای هفت اقلیم

هفت لعبت ستد چو در یتیم

از جهان دل به شادمانی داد

داد عیش خوش و جوانی داد

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – عتاب کردن بهرام با سران لشگر

روزی از طالع مبارک بخت

رفت بهرم‌گور بر سر تخت

هرکجا شاه و شهریاری بود

تاج بخشی و تاجداری بود

همه در زیر تخت پایه شاه

صف کشیدند چون ستاره و ماه

شه زبان برگشاد چون شمشیر

گفت کای میر و مهتران دلیر

لشگر از بهر صلح باید و جنگ

کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ

از شما کیست کو به هیچ نبرد

مردیی کان ز مردم آید کرد

من که از دهر بر گزیدمتان

در کدامین مصاف دیدمتان

کامد از هیچکس چنان کاری

کاید از پر دلی و عیاری

از سر تیغتان به وقت گزند

بر کدامین مخالف آمد بند

یا که دیدم که پای پیش نهاد

دشمنی بست و کشوری بگشاد

این زند لاف کایرجی گهرم

وان به دعوی که آرشی هنرم

این ز گیو آن ز رستم آرد نام

این نه کنیت هژبر و آن ضرغام

کس ندیدم که کارزاری کرد

چون گه کار بود کاری کرد

خوشتر آن شد که هرکسی به نهفت

گوید افسوس شاه ما که بخفت

می‌خورد وز کسی نیارد یاد

از چنین شه کسی نباشد شاد

گرچه من می‌خورم چنان نخورم

که ز مستی غم جهان نخورم

گر خورم حوضه می از کف حور

تیغم از جوی خون نباشد دور

برق‌وارم به وقت بارش میغ

به یکی دست می به دیگر تیغ

می‌خورم کار مجلس آرایم

تیغ را نیز کار فرمایم

خواب خرگوش من نهفته بود

خصم را بیند ارچه خفته بود

خنده و مستیم به تأویلست

خنده شیر و مستی پیلست

شیر در وقت خنده خون ریزد

کیست کز پیل مست نگریزد

ابلهان مست و بی‌خبر باشند

هوشیاران می دگر باشند

آنکه در عقل پستیش نبود

می‌خورد لیک مستیش نبود

بر سر باده چونکه رای آرم

تاج قیصر به زیر پای آرم

چون منش را به باده تیز کنم

بر سر خصم جرعه‌ریز کنم

دوستان را چو در می‌آویزم

گنج قارون ز آستین ریزم

دشمنان را گهی که بیخ زنم

به کبابی جگر به سیخ زنم

نیک‌خواهان من چه پندارند

کاختران سپهر بیکارند

من اگر چند خفته باشم و مست

بخت بیدار من به کاری هست

به چنین خوابها که من مستم

خواب خاقان نگر که چون بستم

به یکی پی غلط که افشردم

رخت هندو نگر که چون بردم

سگ بود کو ز ناتوانی خویش

خوش نخسبد به پاسبانی خویش

اژدها گرچه خسبد اندر غار

شیر نر بر درش نیابد بار

شه چو این داستان خوش بر گفت

روی آزادگان چو گل بشکفت

همه سر بر زمین نهادندش

پاسخی عاجزانه دادندش

کانچه شه گفت با کمربندان

هست پیرایه خردمندان

همه راحرز جان و تن کردیم

حلقه گوش خویشتن کردیم

تاج بر فرق شه خدای نهاد

کوشش خلق باد باشد باد

سرورانی که سروری کردند

با تو بسیار همسری کردند

هیچکس با تو تاجور نشدند

همه در سر شدند و سر نشدند

آنچه ما بنده دیده‌ایم ز شاه

کس ندیدست از سپید و سیاه

دیو را بست و اژدها را سوخت

پیل را کشت و کرگدن را دوخت

شیر بگذار و گور نخچیرست

دام و دد خود نشانه تیرست

به جز او کیست کو به وقت شکار

گردن گور درکشد به کنار

گاه سازد هدف ز خال پلنگ

گاه دندان کند ز کام نهنگ

گه در ابروی هند چین فکند

گه به هندی سپاه چین شکند

گه ز فغفور باج بستاند

گه ز قیصر خراج بستاند

گرچه شیر افکنان بسی بودند

کز دهن مغز شیر پالودند

شیر مرد اوست کو به سیصد مرد

قهر سیصد هزار دشمن کرد

قصه خسروان پیشینه

هست پیدا ز مهر و از کینه

گر برآورد هر کسی نامی

بود با لشگری به ایامی

در مصافی چنین به چندان مرد

آنچه او کرد کس نیارد کرد

چون ز شاهان شمار برگیرند

زو یکی با هزار برگیرند

هریکی را یکی نشان باشد

او به تنها همه جهان باشد

لخت بر هر سری که سخت کند

چون در طارمش دو لخت کند

تیرش ار سوی سنگ خاره شود

سنگ چون ریگ پاره‌پاره شود

نوش بخشد به مهره مار سنان

مار گیرد به اژدهای عنان

هر تنی کو خلاف او سازد

شمع‌وارش زمانه بگدازد

سر که بر تیغ او برون آید

زان سر البته بوی خون آید

مستی او نشان هشیاریست

خواب او خواب نیست بیداریست

وان زمانی که می‌پرست شود

او خورد می عدوش مست شود

اوست از جمله خلق داناتر

بر همه نیک و بد تواناتر

کاردان اوست در زمانه و بس

نیست محتاج کاردانی کس

تا زمین زیر چرخ دارد پای

بر فلک باد حکم او را جای

هم زمین در پناه سایه او

هم فلک زیر تخت پایه او

کاردانان چو این سخن گفتند

پیش یاقوت کهربا سفتند

شاه نعمان از آن میان برخاست

بزم شه را به آفرین آراست

گفت هرجا که تخت شاه رسد

گرچه ماهی بود به ماه رسد

آدمی کیست تا به تارک شاه

راست یا کج کند حساب کلاه

افسر ایزد نهاد بر سر تو

سبز باد از سر تو افسر تو

ما که مولای بارگاه توایم

سرور از سایه کلاه توایم

از تو داریم هرچه ما را هست

بر تر و خشک ما تو داری دست

از عرب تا عجم به مولائی

سر فشانیم اگر بفرمائی

مدتی هست کز هنرمندی

بر در شه کنم کمربندی

چون شدم سر بزرگ درگاهش

یافتم راه توشه از راهش

کر مثالم دهد به معذوری

تا به خانه شوم به دستوری

لختی از رنج ره برآسایم

چون رسد حکم شاه باز آیم

گر نه تا زنده‌ام به خدمت شاه

سر نگردانم از پرستش گاه

شاه فرمود تا ز گوهر و گنج

دست خازن شود جواهرسنج

آورد تحفهای سلطانی

مصری و مغربی و عمانی

حمل‌داران در آمدند به کار

حمل بر حمل ساختند نثار

زر به خروار و مشک نافه به گیل

وز غلام و کنیز چندین خیل

مرتفع جامه‌های قیمت مند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

تازی اسبان پارسی پرورد

همه دریا گذار و کوه نورد

تیغ هندی و ذرع داودی

کشتی جود راند بر جودی

لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس

داندش در فروش و لعل شناس

گوهر آموده تاجی از سر خویش

با قبائی ز دخل ششتر بیش

داد تا زان دهش رخش رخشید

وز یمن تا عدن به او بخشید

با چنین نعمتی ز درگه شاه

رفت نعمان چو زهره از بر ماه

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۳۸ – در ختم کتاب و دعای علاء الدین کرپ ارسلان

چون فروزنده شد به عکس و عیار

نقد این گنجه خیز رومی کار

نام شاهنشهی برو بستم

کاب گیرد ز نقش او دستم

شاه رومی قبای چینی تاج

جزیتش داده چین و روم خراج

یافته از ره اصول و فروع

بخت ایشوع و رای بختیشوع

بر زمین بوسش آسمان بر پای

و آفرینش ز جاه او بر جای

در نظامی که آسمان دارد

اجری مملکت دو نان دارد

زان مروت که بوی مشک دهد

لؤلؤتر چو خاک خشک دهد

از زمین تا اثیر درد و کفست

صافی او شد که مایه شرفست

در ذهب دادنش به سائل خویش

زر مصری ز ریگ مکی بیش

تیغش آن کرده در صلابت سنگ

کاتش تیز با تراش خدنگ

بید برگش به نوک موی شکاف

نافه کوه را فکنده ز ناف

درعش از دست صبح نیزه گشای

نیزش از درع ماه حلقه ربای

شش جهت بر قبای او زرهی

هفت چرخ از کمند او گرهی

ای نظامی امیدوار به تو

نظم دوران روزگار به تو

زمی از قدرت آسمان داند

و آسمانت هم آسمان خواند

دور و نزدیگ چون در آب سپهر

تیز و آهسته چون در آینه مهر

قائم عهد عالمی به درست

قائم نامده فکندهٔ تست

با همه چون ملک بر آمده‌ای

وز همه چون فلک سر آمده‌ای

این چنین نامه بر تو شاید بست

کز تو جای بلند نامی هست

چونکه شد لعل بسته بر تاجش

بر تو بستم ز بیم تاراجش

گر به سمع تو دلپسند شود

چون سریر تو سربلند شود

خار کان انگبین بر او رانند

زیرکانش ترانگبین خوانند

میوه‌ای دادمت ز باغ ضمیر

چرب و شیرین چو انگبین در شیر

ذوق انجیر داده دانهٔ او

مغز بادام در میانهٔ او

پیش بیرونیان برونش نغز

وز درونش درونیان را مغز

حقه‌ای بسته پر ز در دارد

وز عبارت کلید پر دارد

در دران رشته سر گرای بود

که کلیدش گره گشای بود

هر چه در نظم او ز نیک و بدست

همه رمز و اشارت خردست

هر یک افسانه‌ای جداگانه

خانهٔ گنج شد نه افسانه

آنچه کوتاه جامه شد جسدش

کردم از نظم خود دراز قدش

وآنچه بودش درازی از حد بیش

کوتهی دادمش به صنعت خویش

کردم این تحفه را گزارش نغز

اینت چرب استخوان شیرین مغز

تا دراری به حسن او نظری

جلوه‌ای دادمش به هر هنری

لطف بسیار دخل اندک خرج

کرده در هر دقیقه درجی درج

دست ناکرده دلستانی چند

بکر چون روی غنچه زیر پرند

مصرعی زر و مصرعی از در

تهی از دعوی و ز معنی پر

تا بدانند کز ضمیر شگرف

هر چه خواهم دراورم به دو حرف

وانچه بر هفت کنج خانهٔ راز

بستم آرایشی فراخ و دراز

غرض آن شد که چشم از آرایش

در فراخی پذیرد آسایش

آنچه بینی که بر بساط فراخ

کرده‌ام چشم و گوش را گستاخ

تنگ چشمان معنیم هستند

که رخ از چشم تنگ بربستند

هر عروسی چو گنج سر بسته

زیر زلفش کلید زر بسته

هر که این کان گشاد زر باید

بلکه در یابد آن که دریابد

من که نقاش نیشکر قلمم

رطب افشان نخل این حرمم

نی کلکم ز کشتزار هنر

به عطارد رساند سنبل تر

سنبله کرد سنبلم را خاص

گرچه القاص لایحب القاص

چون من از قلعه قناعت خویش

شاه را گنج زر کشیدم پیش

در ادا کردن زر جایز

وامدار منست روئین دز

وامداری نه کز تهی شکمی

دز روئین بود ز بی در می

کاهن تیز آن گریوهٔ سنگ

لعل و الماس ریخت صد فرسنگ

لعل بر دست دوستان به قیاس

وز پی پای دشمنان الماس

آن نه دز کعبه مسلمانیست

مقدس رهروان روحانیست

میخ زرین و مرکز زمی است

نام رویین دزش ز محکمی است

یافت دریافت نارسیده او

زهره را هم زره دریده او

جبل الرحمه زان حریم دریست

بو قبیس از کلاه او کمریست

ابدی باد خط این پرگار

زان بلند آفتاب نقطه قرار

در دزی چون حصار پیوندند

نامه‌ای بر کبوتری بندند

تا برد نامه را کبوتر شاد

بر آنکس که او رسد فریاد

من که در شهر بند کشور خویش

بسته دارم گریز گه پس و پیش

نامه در مرغ نامه بربستم

کو رساند به شاه من رستم

ای فلک بر در تو حلقه به گوش

هم خطا پوش و هم خطائی پوش

چون مرا دولت تو یاری کرد

طبع بین تا چه سحرکاری کرد

از پس پانصد و نود سه بران

گفتم این نامه را چو ناموران

روز بر چارده ز ماه صیام

چار ساعت ز روز رفته تمام

باد بر تو مبارک این پیوند

تا نشینی بر این سریر بلند

نوشی آب حیات ازین ابیات

زنده مانی چو خضر از آب حیات

ای که در ملک جاودان بادی

ملک با عمر و عمر با شادی

گر نرنجی ز راه معذوری

گویمت نکته‌ای به دستوری

بزمهای تو گرچه رنگینست

آنچه بزم مخلد است اینست

هر چه هست از حساب گوهر و گنج

راحت اینست و آن دگر همه رنج

آن اگر صد کشد به پانصد سال

دیر زی تو که هم رسد به زوال

وین خزینه که خاص درگاهست

ابدالدهر با تو همراهست

این سخن را که شد خرد پرورد

بر دعای تو ختم خواهی کرد

دولتی باش هر کجا باشی

در رکابت فلک به فراشی

دولتت را که بر زیارت باد

خاتم کار بر سعادت باد

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – لشکر کشیدن خاقان چین به جنگ بهرام‌گور

چون برآمد ز ماه تا ماهی

نام بهرام در شهنشاهی

دل قوی شد بزرگواران را

زنده شد نام نامداران را

زرد گوشان به گوشه‌ها مردند

سر به آب سیه فرو بردند

بود پیری بزرگ نرسی نام

هم لقب با برادر بهرام

هم قوی رأی و هم تمام اندیش

کارها را شناخته پس و پیش

نسلش از نسل شاه دارا بود

وین نه پنهان که آشکارا بود

شاه ازو یک زمان نبودی دور

شاه را هم رفیق و هم مستور

سه پسر داشت اوی و هر پسری

بسر خویش عالم هنری

آنکه مه بود ازان سه فرزندش

نام کرده پدر زراوندش

شه عیارش یکی به صد کرده

موبد موبدان خود کرده

غایت اندیش بود و راه‌شناس

پارسائیش را نبود قیاس

وان دگر مشرف ممالک بود

باج خواه همه مسالک بود

کرده شاه از درستی قلمش

نافذالامر جمله عجمش

وآن سه دیگر به شغل شهر و سپاه

نایب خاصتر به حضرت شاه

شه برایشان عمل رها کرده

عاملان با عمل وفاکرده

او همه شب به باده بزم افروز

عاملانش به کار خود همه روز

آسیاوار گرد خود می‌تاخت

هرچه اندوخت باز می‌انداخت

گرد عالم شد این حکایت فاش

تیز شد تیشه‌ها ز بهر تراش

گفت هرکس که مست شد بهرام

دین به دینار داد و تیغ به جام

با حریفان به می در افتاده است

حاصلش باد و خوردنش باده است

هرکسی را بران طمع برخاست

که شود کار ملک بر وی راست

خان خانان روانه گشت ز چین

تا شود خانه گیر شاه زمین

در رکابش چو اژدهای دمان

بود سیصدهزار سخت کمان

ستد از نایبان شاه به قهر

جمله ملک ماوراء النهر

زاب جیحون گذشت و آمد تیز

در خراسان فکند رستاخیز

شه چو زان ترکتاز یافت خبر

اعتمادی ندید بر لشگر

همه را دید دست پرور ناز

دست از آیین جنگ داشته باز

وانک بودند سروران سپاه

یکدلیشان نبود در حق شاه

هریکی در نهفتهای نورد

پیشرو کرده سوی خاقان مرد

طبع با شاه خویش بد کرده

چاره ملک و مال خود کرده

گفته ما بنده نیکخواه توایم

قصد ره کن که خاک راه توایم

شاه عالم توئی به ما به خرام

پاشاهی نیاید از بهرام

تیغ اگر بایدت در او آریم

ورنه بندش کنیم و بسپاریم

منهیی زانکه نامه داند خواند

این سخن را به سمع شاه رساند

شاه از ایرانیان طمع برداشت

مملکت را به نایبان بگذاشت

خویشتن رفت و روی پنهان کرد

با چنان حربه حرب نتوان کرد

در جهان گرم شد که شاه جهان

روی کرد از سپاه و ملک نهان

مرد خاقان نبود و لشگر او

به هزیمت گریخت از بر او

چون به خاقان رسید پیک درود

که شه آمد ز تخت خویش فرود

از کلاه و کمر تو داری بخت

پای درنه نه تاج‌مان و نه تخت

خان خانان چو گوش کرد پیام

کز جهان ناپدید شد بهرام

داشت از تیغ و تیغ بازی دست

فارغانه به رود و باده نشست

غم دشمن نخورد و می می‌خورد

کارهای نکردنی می‌کرد

آنچه از خصم خویش نپسندید

کرد تا خصم او بر او خندید

شاه بهرام روز و شب به شکار

قاصدانش روانه بر سر کار

از سپهدار چین خبر می‌جست

تا خبر داد قاصدش به درست

کو ز شاه ایمن است و فارغ بال

شاه را سخت فرخ آمد فال

زانهمه لشگرش به گاه بسیچ

بود سیصد سوار و دیگر هیچ

هریکی دیده و آزموده به جنگ

بر زمین اژدها در آب نهنگ

همه یکدل چو نار صد دانه

گرچه صد دانه از یکی خانه

شاه با خصم حقه سازی کرد

مهره پنهان و مهره بازی کرد

آتشی خواست خصم دودش داد

خواب خرگوش داد و زودش داد

تیر خوش کرد بر نشانه او

کاگهی داشت از فسانه او

بر سرش ناگهان شبیخون برد

گرد بالای هفت گردون برد

در شبی تیره کز سیه‌کاری

کرد با چشمها سیه‌ماری

شبی از پیش برگرفته چراغ

کوه و صحرا سیه‌تر از پر زاغ

گفتیی صدهزار زنگی مست

سو به سو می‌دوید تیغ به دست

مردم از بیم زنگیی که دوید

چشم بگشاد اگرچه هیچ ندید

چرخ روشن دل سیاه حریر

چون خم زر سرش گرفته به قیر

در شبی عنبرین بدین خامی

کرد بهرام جنگ بهرامی

در دلیران چین گشاد عنان

جمله بر گه به تیغ و گه بسنان

تیر بر هر کجا زدی حالی

تیر گشتی ز تیر خور خالی

از خدنگش که خاره را می‌سفت

چشم پرهیز دشمنان می‌خفت

زخم دیدند و تیر پیدا نی

تیر پیدا و زخمی آنجا نی

همه گفتند کاین چه تدبیر است

تیر بی‌زخم و زخم بی‌تیر است

تا چنان شد که کس به یک فرسنگ

گرد میدان او نیامد تنگ

او چو ابری به هر طرف می‌گشت

دشت ازو کوه و کوه ازو شده دشت

کشت چندان از آن سپاه به تیر

که زمین نرم شد ز خون چو خمیر

بر تن هرکه رفت پیکانش

رخت برداشت از تنش جانش

صبح چون تیغ آفتاب کشید

طشت خون آمد از سپهر پدید

تیغ بی‌خون و طشت چون باشد؟

هرکجا تیغ و طشت خون باشد

از بسی خون که خون خدایش مرد

جوی خون رفت و گوی سر می‌برد

وز بسی تن که تیغ پی می‌کرد

زهره صفرا و زهره قی می‌کرد

تیر مار جهنده در پیکار

بد بود چون جهنده باشد مار

شاه بهرام در میان مصاف

نوک تیرش چو موی موی شکاف

تیغ اگر بر زدی به فرق سوار

تا کمر گه شکافتی چو خیار

ور به تحریف تیغ دادی بیم

مرد را کردی از کمر به دو نیم

تیغ از اینسان و تیر از انسان بود

شاید از خصم ازو هراسان بود

ترک از این ترکتاز ناگه او

وآنچنان زخم سخت بر ره او

همه را در بهانه گاه گریز

تیغها کند گشت و تکها تیز

آهن شه چو سخت جوشی کرد

لشگر ترک سست کوشی کرد

شه نمودار فتح را به شناخت

تیغ می‌راند و تیر می‌انداخت

درهم افکندشان به صدمه تیغ

گفتی او باد بود و ایشان میغ

لشگر خویش را به پیروزی

گفت هان روزگار و هان روزی

باز کوشید تا سری بزنیم

قلبگه را ز جایگه بکنیم

حمله بردند جمله پشتاپشت

شیر در زیر و اژدها در مشت

لشگری بیشتر ز ریگ و ز خاک

گشت از صدمهای خویش هلاک

میمنه رفت و میسره بگریخت

قلب در ساقه مقدمه ریخت

شاه را در ظفر قوی شد دست

قلب و دارای قلب را بشکست

سختی پنجه سیه شیران

کوفته مغز نرم شمشیران

تیر چون مار بیوراسب شده

زو سوار افتاده اسب شده

لشگر ترک را ز دشنه تیز

تا به جیحون رسید گرد گریز

شاه چندان گرفت گوهر و گنج

که دبیر آمد از شمار برنج

گشت با فتح ازان ولایت باز

با رعیت شده رعایت ساز

بر سر تخت شد به پیروزی

بر جهان تازه کرد نوروزی

هرکسی پیش او زمین می‌رفت

در خور فتح آفرین می‌گفت

پهلوی خوان پارسی فرهنگ

پهلوی خواند بر نوازش چنگ

شاعران عرب چو در خوشاب

شعر خواندند بر نشید رباب

شاه فرهنگ دان شعر شناس

بیش از آن دادشان که بود قیاس

کرد از آن گنج و آن غنیمت پر

وقف آتشکده هزار شتر

در به دامن فشاند و زر به کلاه

بر سر موبدان آتشگاه

داد چندان زر از خزانه خویش

که به گیتی نماند کس درویش

...

هفت پیکر نظامی نظر دهید...