شاه و درویش (هلالی جغتایی)

بخش ۵۰ – در بی‌وفایی عمر

آه ازین منزلی که در پیش‌ست

که گذرگاه شاه و درویش‌ست

نه ازین دام می‌توان جستن

نه ازین بند می‌توان رستن

گر خوری همچو خضر آب حیات

تشنه‌لب جان دهی درین ظلمات

گر چو عیسی روی به چرخ برین

عاقبت جا کنی به زیر زمین

گر چو یوسف به اوج ماه روی

عاقبت سرنگون به چاه شوی

فی‌المثل عمر نوح اگر یابی

چون به طوفان رسی خطر یابی

احد واجب‌الوجود یکی‌ست

آن که جاوید هست و بود یکی‌ست

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۵۱ – در خاتمهٔ کتاب گوید

شکر لله که این خجسته کلام

شد به کام دل شکسته تمام

شکر دیگر که تا تمام شده

مجلس‌آرای خاص و عام شده

صفت اوست در زبان همه

سخن اوست ورد جان همه

جیب آفاق پر دُرست ازو

بغل عاشقان پرست ازو

گر که قلاب شهر صراف‌ست

یا خطاگوی شهر حراف‌ست

نتواند شکست مقدارش

که به جان می‌خرد خریدارش

بیت او گر کم‌ست از آن غم نیست

شکر باری که معنیش کم نیست

لفظ پاک‌ست و معنی‌اش طاهر

چون نگیرد قرار در خاطر؟

معنی خاص و لفظ عام‌فریب

برده از خاص و عام صبر و شکیب

الله الله! چه دلپذیرست این!

در پذیرش که ناگزیرست این

غایت شاعری همین باشد

شیوهٔ ساحری همین باشد

هر که دم زد زبان او بستم

سحر کردم دهان او بستم

قلمم میل چشم دشمن شد

لیک ازو چشم دوست روشن شد

از سیاهی نمود آب حیات

جان حاسد فتاد در ظلمات

جای رحمت بود بمرد حسود

لیک بر جان مرده رحم چه سود؟

جگر حاسد از الم خون باد

المش کم مباد و افزون باد

ای حسود این خیال باطل چسیت؟

زین خیالت بگو که حاصل چیست؟

چون تو از عالم سخن دوری

هرچه خواهی بگو که معذوری

آن چه مقدور توست معلوم‌ست

ختم کار از نخست معلوم‌ست

دست بافنده موی اگر بافد

کی تواند که موی بشکافد؟

هر کجا هدهد سلیمان رفت

به پر و بال مور نتوان رفت

در بهاران صدای غلغل زاغ

کی بود چون نوای بلبل باغ؟

یعنی او نیز در برابر توست

در او هم به قدر گوهر توست

این مسلم، تو را به غیر چه کار

هر چه داری تو هم بی‌او بیار

دیگری جام شوق نوشیده

تو به دیوانگی خروشیده

دیگری آه دردناک زده

تو به تقلید جامه چاک زده

تا به کی می‌پری به بال کسان؟

ناز خوش نیست با جمال کسان

من کنم سکهٔ سخن را نو

تو کنی عرض مخزن خسرو

چون تو زین نامه نیستی نامی

چه بری نام خسو و جامی؟

حیف باشد که نام دیده‌وران

بگذرد بر زبان کج‌نظران

گرچه شعر تو نظم دارد نام

تو ازین نظم کی رسی به نظام

نظم اگر نیست چون در مکنون

سهل باشد طبیعت موزون

گرچه ما و تو هر دو موزونیم

لیک بنگر که هر یکی چونیم

نعل اگر یافت صورت مه نو

هست اینجا تفاوتی بشنو

ماه نو سر بر آسمان ساید

نعل در زیر پای فرساید

نیست مانند هم سموم و نسیم

این یک از جنت‌ست و آن ز جحیم

آن به نرمی چنان که دل خواهد

وین به گرمی چنان که جان کاهد

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۵۲ – حکایت به طریق تمثیل

کرکسی ژاژخای بی‌معنی

با همایی فتاد در دعوی

گفت کم نیست از تو پایهٔ من

زان که مقدار توست سایهٔ من

عاقلی گفتش ای فرومایه

نیست آن سایه همچو این سایه

هر که در سایهٔ همای بود

نام او سایهٔ خدای بود

وان که در سایهٔ تو راه کند

بر سر خود جهان سیاه کند

بر تن توست چون پر و بالی

در خور اوست فر و اقبالی

ماجرای حسود و قصهٔ ما

راست مانند کرکس‌ست و هما

وه! چه گفتم؟ تمام لاف‌ست این

سر به سر دعوی گزاف‌ست این

من هم از حاسدان چرا گفتم؟

چون بدند از بدان چرا گفتم؟

چند ازین گونه در خروش شوم

کاشکی بعد ازین خموش شوم

هین زبان را به عذر باز کنم

رو به درگاه بی‌نیاز کنم

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۵۳ – مناجات

کردگارا به بی‌نیازی خویش

به کریمی و کارسازی خویش

به سهی‌قامتان گلشن ناز

به ملامت‌کشان کوی نیاز

به صفات جلال و اکرامت

نظر خاص و رحمت عامت

به سلاطین مسند تحقیق

یالکان مسالک توفیق

به اسیران و زاری ایشان

به غریبان و خواری ایشان

به نوازندگان عالم گل

که هنوز ایمن‌اند از غم گل

به سفرکردگان عالم خاک

کز جهان رفته‌اند با دل چاک

به رسولی که نعت اوست کلام

سیدالمرسلین علیه سلام

نظری جانب هلالی کن

دلش از مهر غیر خالی کن

حشر او با رسول کن یا رب

این دعا را قبول کن یا رب

در امان دار پیش آن مولی

تا نبیند عقوبت عقبی

چون به عزم رحیل زین منزل

به حریم فنا کشد محمل

در ره مرگ باشدش همراه

هادی لااله‌الاالله

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۱

ای وجود تو اصل هر موجود

هستی و بوده‌ای و خواهی بود

صانع هر بلند و پست تویی

همه هیچند، هرچه هست تویی

نقشبند صحیفهٔ ازل تویی

یا وجود قدیم لم‌یزل تویی

نی ازل آگه از بدایت تو

نی ابد واقف از نهایت تو

از ازل تا ابد سفید و سیاه

همه بر سر وحدت تو گواه

ورق نانوشته می‌خوانی

سخن ناشنیده می‌دانی

پیش تو طایران قدوسی

بهر یک دانه در زمین‌بوسی

روی ما سوی توست از همه سو

سوی ما روی تست از همه رو

در سجودیم رو به درگه تو

پا ز سر کرده‌ایم در ره تو

چیست این طرفه گنبد والا؟

رفته گردی ز درگهت بالا

کعبه سنگی بر آستانهٔ تو

قبله راهی به سوی خانهٔ تو

صبح را با شفق برآمیزی

آب و آتش به هم درآمیزی

زلف شب را نقاب روز کنی

مهر و مه را جهان فروز کنی

فلک از ماه و مهر چهره‌فروز

داغ‌ها دارد از غمت شب و روز

بحر از هیبت تو آب شده

غرق دریای اضطراب شده

گرد کویت زمین به خاک نشست

گشت در پای بندگان تو پست

کوه از جانب تو آهنگست

از تو بار دلش گران‌سنگست

باد را از تو آه دردآلود

خاک را از تو روی گردآلود

آتش از شوق داغ بر دل ماند

آب از گریه پای در گل ماند

همه سر بر خط قضای تو اند

سر به سر طالب رضای تو اند

هرچه آن در نشیب و در اوج است

تو محیطی و آن موجست

موج اگر نیست بحر را چه غمست

بحر اگر نیست موج خود عدمست

موج دریاست این جهان خراب

بی‌ثباتست همچو نقش بر آب

گه ز موج دگر خورد بر هم

گه ز باد هوا شود در هم

من به امید گوهر نایاب

کشتی افکنده‌ام درین گرداب

کشتی من ز موج بیرون بر

همچو نوحش بر اوج گردون بر

گر ز من جز گنه نمی‌آید

از تو غیر از کرم نمی‌شاید

گرچه لب‌تشنه‌ام فتاده به خاک

چون تو را بحر لطف هست چه باک؟

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۱۷ – خبردار شدن مردم از حال درویش و پیدا شدن رقیب کافرکیش بداندیش

اهل مکتب شدند واقف حال

گفتگو شد میانهٔ اطفال

زین حکایت به هم خبر گفتند

این سخن را به یکدگر گفتند

طفلکان جمله شوخ و حیله‌گرند

همچو طفلان اشک پرده‌درند

گر کسی پیش طفل گوید راز

راز او را به غیر گوید باز

عاقبت تشت او ز بام افتاد

این صدا در میان عام افتاد

همه جا این افسانه پیدا شد

عیب‌جو را بهانه پیدا شد

پندگویان ملامتش کردند

به ملامت علامتش کردند

در زه عشق جز ملامت نیست

عاشقی کوچهٔ سلامت نیست

دل گرفتار این ملامت باد

وز غم عافیت سلامت باد

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۳۳ – بزم‌آرایی لشکر به شکار

چون ز بهر نشاط نوروزی

شد چمن پر بساط فیروزی

غنچه و گل به عیش کوشیدند

جامهٔ سرخ و سبز پوشیدند

دهن تنگ غنچه خندان شد

ژاله در وی فتاد و دندان شد

نرگس تر به روی لاله فتاد

چشم مخمور بر پیاله فتاد

غنچه از روی گل نقاب انداخت

بلبلان را در اضطراب انداخت

لاله از کوه آشکارا شد

لعل از سنگ خاره پیدا شد

برگ سوسن که سبز رنگ نمود

خنجری در میان زنگ نمود

لالهٔ آتش چو در تنور افروخت

قرص‌ها در ته تنور بسوخت

فاخته بال و پر ز هم بگشاد

شانه شد بهر طرهٔ شمشاد

از می شوق مست شد بلبل

چشم خود سرخ کرد بر رخ گل

سبزه از بس که رشته با هم بافت

چون سطرلاب سبز بر هم تافت

در چنین وقت و ساعتی فرخ

آن سهی سرو قامت گل‌ رخ

چون به عزم شکار بیرون رفت

لشکر بی‌شمار بیرون رفت

بود نزدیک شهر صحرایی

دور دوری، گشاده پهنایی

خاک او سر به سر عبیرآمیز

باد او دم به دم نشاط‌انگیز

سنبل و سوسنش هم خوش‌رنگ

لاله‌اش آب‌دار و آتش رنگ

صورت وحش و طیر او زیبا

همه دلکش چو نقش بر دیبا

سبز مرغان او ز سبزی پَر

مرغ‌زاری تمام سبزهٔ تر

سبزه‌اش خط عنبرین مویان

لاله‌اش عارض نکورویان

شاه چون خیمه زد در آن صحرا

گفت کز هر طرف کنند ندا

وحشیان را تمام گرد کنند

کار اهل شکار ورد کنند

خلق بر گرد صید صف بستند

رخنه‌ها را ز هر طرف بستند

چابکان تیغ را علم کردند

صید را دست و پا قلم کردند

سر و شاخ گوزن بشکستند

گردن کرگدن فرو بستند

شد نشان خدنگ داغ پلنگ

داغ‌ها را فتیله گشت خدنگ

از برای گریختن نخجیر

پر برآورد، لیک از پر تیر

شیر هر دم ز خشم و کینهٔ خویش

پنجه می‌زد ولی به سینهٔ ریش

گور از بس که دید فتنه و شور

دهنش باز ماند چون لب گور

آهو از گریه چشم پر نم داشت

بر سر گور مرده ماتم داشت

خواب خرگوش از سر او جست

چشم خود را دیگر به خواب نبست

روبه از هول جان در آن آشوب

ساخت دم در ره سگان جاروب

در هوای هر پرنده‌ای که پرید

ترکی از ناوکش به سیخ کشید

هر غزالی که از زمین برجست

چابکی در کمند پایش بست

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۴۹ – عمر به سر کردن شاه و گدا با یکدیگر

چون سر زلف شب به دست آمد

قرص خورشید را شکست آمد

پیکر آسمان ملمع شد

چتر فیروزه‌گون مرصع شد

مردم از خواب دیده بربستند

از تماشای ره نظر بستند

خواب دیدند شاه و جمله سپاه

که مگر عارفی رسید به شاه

همچو خضرش لباس سبز به بر

خلعتی سبزتر ز سبزهٔ تر

گفتش آن دم که بر عزیمت جنگ

تیز شد از مخالفان آهنگ

تو همان دم که حرب می‌کردی

رو به میدان ضرب می‌کردی

به تو آن نصرتی که ما دادیم

از دعاهای آن گدا دادیم

خیز و از محرمان خاصش کن

وز غم بی‌کسی خلاصش کن

شاه چون چشم خود ز خواب گشود

وز سپاه آنچه دیده بود شنود

خواند درویش را به مجلس شاه

گشت فارغ ز رنج و محنت و آه

خواند درویش را به مجلس خاص

کردش از محنت فراق خلاص

شکر آن را چه سان توان گفتن

نیست ممکن به صد زبان گفتن

چرخ بازیچه‌ای غریب نمود

از فلک این بسی عجیب نمود

لیک از لطف دوست نیست عجب

که ز محنت کسی رسد به طرب

هر که رنج فراق جانان دید

بعد از آن رنج راحت جان دید

شام هجران خوش ست و رنج ملال

تا بدانند قدر روز وصال

بعد هجران اگر وصالی هست

شیوهٔ عشق را کمالی هست

غرض از عشق وصل جانان‌ست

خاصه وصلی که بعد هجران‌ست

الغرض هر دو تا چون شیر و شکر

به هم آمیختند شام و سحر

پای شه بر سریر عزت و ناز

سر درویش بر سریر نیاز

کار معشوق ناز می‌باشد

رسم عاشق نیاز می‌باشد

روز و شب رازدار هم بودند

تا دم مرگ یار هم بودند

عاقبت در نقاب خاک شدند

از خدنگ اجل هلاک شدند

عمر برگشت و بی‌وفایی کرد

مرغ روح از قفس جدایی کرد

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۲ – مصایب مصنف و مناجات

ای دوای درون خسته‌دلان

مرهم سینهٔ شکسته دلان

مرهمی لطف کن، که خسته‌دلم

مرحمت کن که شکسته‌دلم

گر چه من سر به سر گنه کردم

نامهٔ خویش را سیه کردم

تو درین نامهٔ سیاه مبین

کرم خویش بین گناه مبین

من خود از کرده‌های خود خجلم

تو مکن روز حشر منفعلم

با وجود گناه‌کاری‌ها

از تو دارم امیدواری‌ها

زانکه بر توست اعتماد همه

ای مراد من و مراد همه

تو کریمی و بی‌نوای توام

پادشاهی و من گدای توام

نی گدایی که این و آن خواهم

کام دل، آرزوی جان خواهم

بلکه باشد گدایی‌ام دردی

اشک سرخی و چهرهٔ زردی

تا به راهت ز اهل درد شوم

برنخیزم اگرچه گرد شوم

چون به خاک اوفتم بع صد خواری

تو ز خاکم به لطف برداری

گرچه در خورد آتشم چون شرر

نظری گر به من رسد چه ضرر؟

من نگویم که لطف و احسان کن

بنده‌ام هرچه شایدت آن کن

عاقبت بگسلد چو بند از بند

بند بند مرا به خود پیوند

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...

بخش ۱۸ – راندن کوئوال گدا را از مکتب به رقابت خود

هیچ جا در جهان حبیبی نیست

که به دنبال او رقیبی نیست

مردمان تا حبیب می‌گویند

در برابر رقیب می‌گویند

تا کسی جان به آن جهان نبرد

از بلای رقیب جان نبرد

شاه را سنگ‌دل رقیبی بود

یک ز انصاف بی‌نصیبی بود

کار او زهر چشم بود از قهر

کاسهٔ چشم او چو کاسهٔ زهر

به غضب تیز کرده خویَش را

خنده هرگز ندیده رویش را

مهر آزار خلق در مشتش

شکل کژدم گرفته انگشتش

هرکه سرپنجه‌ای چنین دارد

مشت کژدم در آستین دارد

با وجود چنین ستیزه و قهر

میر بازار بود و شحنهٔ شهر

حکم بر خاص و عام بود او را

اختیار تمام بود او را

سفله را هرگز اعتبار مباد

مدعی صاحب اختیار مباد

حاصل قصه آن که آن بدکیش

گشت واقف ز قصه درویش

همچو سگ تند شد به قصد گدا

تا ازان آستانش ساخت جدا

آن گدا را چون راند از در شاه

مدتی می‌نشست بر سر راه

از سر راه نیز مانع شد

سعی درویش جمله ضایع شد

غیر از اینش نماند هیچ رهی

که رود شب به کوی دوست گهی

کرد بیجاره این‌چنین تدبیر

که رود به کوی او شبگیر

راز او چون به روی روز افتاد

شب تاریک دل‌فروز افتاد

پردهٔ صدهزار عیب شب‌ست

یکی از پرده‌های غیب شب‌ست

شب که سر برزند ز سر ظلمات

در سیاهی نماید آب حیات

نور معراج در دل شب تافت

مصطفی آن‌‌چه یافت در شب یافت

0
...

0
شاه و درویش (هلالی جغتایی) نظر دهید...