غزلیات (هلالی جغتایی)

صبح بخیر!

نخل بالای تو سر تا به قدم شیرین‌ است
این چه نخل‌ست که هم نازک و هم شیرین‌ است؟

بس که چون نی‌شکری نازک و شیرین و لطیف
بند بند تو ز سر تا به قدم شیرین‌ست

گر چه در عهد تو شیرین‌سخنان بسیارند
کس به شیرین‌سخنی مثل تو کم شیرین‌ست

دم صبح‌ است، بیا، تا قدح از کف ننهیم
که می تلخ درین یک دو سه دم شیرین‌ست

تا نوشت‌ست هلالی سخن لعل لبت
چون نی قند ساپای قلم شیرین‌ست

...

صبح بخیر, عاشقانه, غزل, غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰۴

کار من فریاد و افغان‌ست دور از یار خویش

مردمان در کار من حیران و من در کار خویش

ای طبیب دردمندان ای تغافل تا به کی؟

گاه گاهی می‌توان پرسیدن از بیمار خویش

گرد کویت بیش ازین عشاق مسکین را مسوز

دود دل‌ها را نگه کن بر در و دیوار خویش

چند بهر قتل من آزرده سازی خویش را؟

رحم فرما، بگذر از قتل من و آزار خویش

تا هلالی را به سوز عشق پیدا شد سری

می‌گدازد همچو شمع از آه آتش‌بار خویش

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۲۰

آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل

آن به که می‌کشم دو سه روزی به روی گل

گل دیده‌ام، آرزوی کسی در دلم فتاد

کز دیدنش نکند کسی آرزوی گل

این دم که بوی دلکش گل می‌دهد نسیم

بس دلکش‌ست گشت گلستان به بوی گل

خوش آن که یار باشد و من در حریم باغ

من سوی او نظر فگنم، او به سوی گل

دید آن دوزخ هلالی و آسوده دل نشست

از جست و جوی لاله و از گفت و گوی گل

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۳۶

یار آمد و من طاقت دیدار ندارم

از خود گله‌ای دارم و از یار ندارم

شادم که غم یار ز خود بی‌خبرم کرد

باری، خبر از طعنهٔ اغیار ندارم

گفتم چو بیایی غم خود با تو کنم شرح

اما چه کنم؟ طاقت گفتار ندارم

لطف تو بود اندک و اندوه تو بسیار

من خود گلهٔ اندک و بسیار ندارم

گو: خلق بدانند که من رندم و رسوا

از رندی و بدنامی خود عار ندارم

بی‌قیدم و از کار جهان فارغ مطلق

کس با من و من هم به کسی کار ندارم

حال من دل‌خسته خراب‌ست هلالی

آزرده دلی دارم و غم‌خوار ندارم

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰۵

ای شاه حسن جور مکن بر گدای خویش

ما بندهٔ توایم بترس از خدای خویش

خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش

هجر از برای غیر و وصال از برای خویش

گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار

جایی نرفته است که آید به جای خویش

ای من گدای کوی تو گر نیست رحمتی

باری نظر دریغ مدار از گدای خویش

صد بار آشنا شده‌ای با من و هنوز

بیگانه‌وار می‌گذری ز آشنای خویش

زاهد برو که هست مرا با بتان شهر

آن حالتی که نیست تو را با خدای خویش

حیف‌ست بر جفا که به اغیار می‌کنی

بهر خدا که حیف مکن بر جفای خویش

قدر جفای توست فزون از وفای ما

پیش جفای تو خجلم از وفای خویش

گم شد دلم، به آه و فغان دیگرش مجوی

پیدا مساز دردسری از برای خویش

چون خاک پای توست هلالی به صد نیاز

ای سرو ناز سر مکش از خاک پای خویش

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۲۱

ای در دلم آتش عشق تو صد الم

هر یک الم نشانهٔ چندین هزار غم

وصل تو زود رفت و فراق تو دیر ماند

فریاد ازین عقوبت و عمر کم!

دانی کدام روز عدم شد وجود ما؟

روزی که عاشقی به وجود آمد از عدم

گویند درد عشق به درمان نمی‌رسد

من چون زیم که عاشقم و دردمند هم

ماییم و نیم‌جانی و هر دم هزار آه

اینک به باد می‌رود آن دم به دم

چون آب زندگی‌ست قدم تا به فرق سر

خواهم درون جان کنمت فرق تا قدم

ای پادشاه حسن، هلالی گدای توست

خواهم که سوی او گذری از ره کرم

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۳۷

عمر رفته است و کنون آفت جانی دارم

گشته‌ام پیر ولی عشق جوانی دارم

چاره‌ساز دل و جان همه بیمارانی

چاره‌ای ساز که من هم دل و جانی دارم

کاش چون لاله دل تنگ مرا بشکافی

تا بدانی که چه سان داغ نهانی دارم؟

بر همه خلق یقین شد که وفا نیست تو را

لیک من از طمع خویش گمانی دارم

بنده‌ام خواندی و داغم چو سگان بنهادی

زین سبب در همه جا نام و نشانی دارم

ملک عشق تو جهانی‌ست که پایان‌ش نیست

من درین ملکم و غوغای جهانی دارم

جان من شرح الم‌های هلالی بشنو

که درین واقعه جان‌سوز بیانی دارم

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۰۶

ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش

راستی هم یاد گیر از قامت دل‌جوی خویش

کعبهٔ ما کوی توست از کوی خود ما را مران

قبلهٔ ما روی تو ما را مران از کوی خویش

سر به بالین فراقت هر کسی شب تا به روز

ما و غم‌های تو و سر بر سر زانوی خویش

شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل

من ز پهلوی تو در عیشم، تو از پهلوی خویش

چون هلالی را فلک سرگشته می‌دارد چنین

بی‌جهت می‌نالد از ماه هلال‌ابروی خویش

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۲۲

نیست حد آن که گویم بندهٔ روی توام

دیگری گرینده باشد، من سگ کوی توام

بر امید آن که یک دشنام روزی بشنوم

سال‌ها شد، جان من، کز جان دعاگوی توام

گر چه ای، بدخوی من، خوی تو عاشق گشتن‌ست

ترک خوی خود مکن، من کشتهٔ خوی توام

گر دل من سدره و طوبی نجوید دور نیست

زان که من در آرزوی سرو دل‌جوی توام

چند گویی پای در دامن کش و این سو میا

پا کشیدن چون توان چون دل کشد سوی توام

رنجه کردی صاعد و خون هلالی ریختی

تا قیامت شرمسار دست و بازوی توام

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۳۸

هر زمان بر صف خوبان به تماشا گذرم

چون رسم پیش تو نتوانم از آن جا گذرم

دارم آن سر که به سودای تو بازم سر خویش

سر چه کار آید؟ اگر زین سر و سودا گذرم

زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوان

گر به صد مرتبه از خضر و مسیحا گذرم

هم‌نشینا، قدمی چند به من همره شو

که برش طاقت آن نیست که تنها گذرم

قصر مقصود بلندست، خدایا، سببی

که ازین مرحله بر عالم بالا گذرم

رشتهٔ مهر تو گر دست دهد همچو مسیح

پا به گردن نهم و از سر دنیا گذرم

من که امروز هلالی، خوشم از دولت عشق

بهتر آن‌ست کز اندیشهٔ فردا گذرم

...

غزلیات (هلالی جغتایی) نظر دهید...