غزلیات وحدت کرمانشاهی

غزل شماره 60

یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهی

زان که در این راه می‌افتی به چاه گمرهی

نا امیدی می‌کند محرومش از الطاف حق

گر کسی را نیست از الطاف یزدان آگهی

از عدم یک گام نبود بیش تا ملک قدم

همچنین یک گام باشد از گدایی تا شهی

گشته زندانی مخوف از بهر دانایان محیط

فتنه‌ها از ابلهان خیزد امان از ابلهی

مقصد از خلق بشر عرفان حق بود از ازل

ساغر وحدت مباد از باده عرفان تهی

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 59

به من فرمود پیر راه بینی

مسیح آسا دمی خلوت گزینی

که از جهل چهل سالت رهاند

اگر با دل نشینی اربعینی

نباشد ای پسر صاحبدلان را

به جز دل در دل شب‌ها قرینی

شبان وادی دل صد هزارش

ید بیضا بود در آستینی

سلیمان حشمتان ملک عرفان

کجا باشند محتاج نگینی

بنازم ملک درویشی که آنجا

بود قارون گدای خوشه‌چینی

مگو این کافر است و آن مسلمان

که در وحدت نباشد کفر و دینی

عجب نبود اگر با دشمن و دوست

نباشد عاشقان را مهر و کینی

خدا را سر حکمت را مگویید

مگر با چون فلاطون خم نشینی

نروید لاله از هر کوهساری

نخیزد سبزه از هر سرزمینی

برو وحدت اگر ز اهل نیازی

بکش پیوسته ناز نازنینی

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 58

رسید موسم پیری گذشت دور جوانی

چه خواهی ای دل غافل از این سراچه فانی

به هوش باش که دنیا پلی‌ست در ره عقبا

در این رهند همه رهگذر ز عالی و دانی

به دور زندگی و گردش زمانه به گیتی

کسی نباشد ایمن ز حادثات جهانی

ز هرچه هست در ایجاد ای پسر به حقیقت

تو برتری و دریغا که قدر خویش ندانی

به خویش آی و بیندیش ای سلاله انسان

که در جهان همه باشند همچو جسم و تو جانی

در این دو روزه عمر ای پسر به خدمت مردم

بکوش و خادم همنوع باش تا بتوانی

بکن هر آنچه که باشد به خیر جامعه وحدت

که عنقریب بگویند درگذشت فلانی

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 57

صحبت دوستان روحانی

خوش‌تر از حشمت سلیمانی

جان جان‌ها و روح ارواح است

لعل ساقی و راح ریحانی

با گدایان کوی عشق مگوی

سخن از تاج و تخت سلطانی

بگذر از عقل و دین که در ره عشق

کافری بهتر از مسلمانی

حلقه کن گیسوی پریشان را

وارهان جمعی از پریشانی

خیز و ملک بقا به دست آور

پشت پا زن به عالم فانی

تا رسد بر سریر مصر وجود

آخر از چاه ماه کنعانی

بلبل از فیض عشق گل آموخت

آن سخن‌سنجی و نواخانی

بی تو خون باردم ز دیده که نیست

عاشقان را جز این گل‌افشانی

وقت آن شد که بایزید آسا

بر فرازم لوای سبحانی

تا شوم مست و پرده بردارم

یک سر از رازهای پنهانی

فاش منصوروار بر سر دار

می‌سرایم اناالحق ار دانی

در دبستان عشق او آموخت

وحدت این درس و مشق حیرانی

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 52

از آن می شفقی رنگ یک دو جامم ده

دمی خلاصی از این قید ننگ و نامم ده

دوام دور فلک بین و بی‌وفایی عمر

بیا و یک دو سه دوری علی الدوامم ده

ز دور صبح ازل تا دوام شام ابد

علی الدوام شب و روز و صبح و شامم ده

از آن می‌ای که کسب کند ماه و مهر نور از او

به روز روشن و هم در شب ظلامم ده

اگرچه از نگه چشم مست مخمورت

مدام مست و خرابم تو هم مدامم ده

نه بیم از عسس و نی ز شحنه‌ام خوف است

بیار باده و در بزم خاص و عامم ده

اگرچه باده حرام است و مال وقف حلال

من این حلال نخواهم از آن حرامم ده

من خراب کجا و نماز و روزه کجا

سحر صراحی می در مه صیامم ده

ز داغ دل دگر از عشق غم فزایم کن

ز درد سر دگر از عقل ناتمامم ده

شب است و وجه میم نیست لطفی کن

به رسم نذر و تصدق چو نیست وامم ده

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 36

هرکه آئین حقیقت نشناسد ز مجاز

در سراپرده رندان نشود محرم راز

یا که بیهوده مران نام محبت به زبان

یا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز

مگذارید قدم بیهده در وادی عشق

کاندر این مرحله بسیار نشیب است و فراز

آنقدر حلقه زنم بر در میخانه عشق

تا کند صاحب میخانه به رویم در باز

دم غنیمت بود ای دوست در این دم زیرا

آنچه از عمر ز کف رفت دگر ناید باز

هرکه شد معتکف اندر حرم کعبه دل

حاش لله که شود معتکف کوی مجاز

بهتر از جنت و حور است همانا وحدت

وصل دلدار و لب جوی و می و نغمه ساز

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 20

تا سر زلف پریشان تو چین در چین است

زیر هر چینی از آن جای دل غمگین است

بی مه روی بتان شب همه شب تا به سحر

دامن و دیده‌ام از اشک پر از پروین است

مکن از عشق بتان منع مرا ای ناصح

که مرا عشق بتان رسم و ره دیرین است

شیوه کوهکنی شیوه فرهاد بود

صفت حسن‌فروشی صفت شیرین است

باغ حسن تو چه باغیست که پیوسته در او

سنبل و نرگس و ریحان و گل و نسرین است

عاشق ار خواب سلامت نکند نیست عجب

عشق را درد بود بستر و غم بالین است

وحدت از صومعه گر رخت به میخانه کشید

عارف حق‌نگر و رند حقیقت‌بین است

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 4

آتش عشقم بسوخت خرقه طامات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مسئله عشق نیست درخور شرح و بیان

به که به یکسون نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آن کو که یافت

در دل شب‌های تار ذوق مناجات را

هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد

پی نبرد هر کسی رمز اشارات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده‌ام راه خرابات را

دوش تفرج‌کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر مقامات را

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده‌ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

خاک‌نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی می‌کنند سیر سماوات را

بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست

صرف خرابات کن جمله اوقات را

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 51

به عقل غره مشو تند پا منه در راه
بگیر دامن صبر و ز عشق همت خواه

عیان در آینه کائنات حق بینید
اگر به چشم حقیقت در او کنید نگاه

به غیر پیر خرابات و ساکنان درش
ز اصل نکته توحید کس نشد آگاه

رسد به مرتبه‌ای خواجه پایه توحید
که عین شرک بود لا اله الا الله

گر آفتاب حقیقت بتابدت در دل
دمد ز مشرق جانت هزار کوکب و ماه

ز روی زرد و لب خشک و چشم تر پیداست
نشان عشق چه حاجت به شاهد است و گواه

به کیش اهل حقیقت جز این گناهی نیست
که پیش رحمت عامش برند نام گناه

مگر به یاری عشق ای حکیم، ور نه به عقل
کسی نیافته بر حل این معما راه

چرا مقیم حرم گشت شیخ جامه سفید
شد از چه معتکف دیر رند نامه سیاه

گرت هواست که بر سر نهند افسر عشق
گدائی در میخانه کن چو وحدت شاه

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...

غزل شماره 35

مگر شد سینه‌ام شب وادی طور

که بر دل تابدم از شش جهت نور

گمانم لیلة القدر است امشب

که شد چون روز روشن لیل دیجور

رموز رندی و اسرار مستی

به شیخ شهر گفتن نیست دستور

مگو با مرغ شب از نور خورشید

نیارد سرمه کس بر دیده کور

اگر منعت کند از می‌پرستی

مکن منعش بود بیچاره معذور

رسد گر بر مشامش نکهت می

بیفتد تا قیامت مست و مخمور

نهد گر بر سر دار فنا پا

انا الحق می‌سراید همچو منصور

ز می‌خواران نیارد کس نشانی

بود تا نرگس مست تو مستور

چنان از باده عشق تو مستم

که از ما مست گردد آب انگور

گرفتار کمند زلف جانان

نداند شادی از غم ماتم از سور

به نیروی ریاضت وحدت آخر

نکردی دیو سرکش را تو مقهور

...

غزلیات وحدت کرمانشاهی نظر دهید...