فرهاد و شیرین وحشی بافقی

در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور

اثرها دارد این آه شبانه

ولی گر نیست عاشق در میانه

عجبها دارد این عشق پر افسون

ولی چون عاشق از خود رفت بیرون

چو بیخود از دلی آهی برآید

درون تیرگی ماهی برآید

چو بی‌خود آید از جانی فغانی

شود نامهربانی مهربانی

چو عاشق را مراد خویش باید

به رویش کی در وصلی گشاید

نداند کز محبت با خبر نیست

همی نالد که با عشقم اثر نیست

دلی باید ز هر امید خالی

درون سوز، آرزوکش، لاابالی

که تا با تلخ کامی‌ها برآید

مگر شیرین لبی را درخورآید

چو فرهاد آرزو را در درون کشت

کلید آرزوها یافت در مشت

به کلی کرد چون از خود کرانه

بیامد تیر آهش بر نشانه

نمود از دولت عشق گرامیش

اثر در کام شیرین تلخ کامیش

چنان بد کن شه خوبان ارمن

سر شکر لبان شیرین پر فن

شد از آن دشت مینا فام دلگیر

وزان گلگشت دلکش خاطرش سیر

به خود می‌گفت شیرین را چه افتاد

که جان با تلخکامی بایدش داد

نه وحش دشتم و نه دام کهسار

که بی دام اندر این دشتم گرفتار

گل بستانی آوردم به صحرا

ندانستم نخواهد ماند رعنا

گل صحرا تماشایی ندارد

طراوت های رعنایی ندارد

خدنگم را اسیر غرق خون به

به رنجیرم سر و کار جنون به

چه اینجا بود باید با دل تنگ

به سر دست و به پا خار و به دل سنگ

خود این می‌گفت و خود انصاف می‌داد

که جرم این دشت و صحرا را نیفتاد

به باغ آیم چو با جانی پر از داغ

گنه بر خود نهم بهتر که بر باغ

اگر دوزخ نهادی در بهشت است

چه بندد بر بهشت این جرم زشت است

کسی کش کام تلخ از جوش صفر است

به شکر نسبت تلخیش بی‌جاست

تو گویی از دلی آهی اثر کرد

که شیرین را چنین خونین جگر کرد

اگر دانم ز خسرو مشکل خویش

هوس را ره نیابم در دل خویش

همانا آن غریب صنعت آرا

که کار افکندمش با سنگ خارا

به سنگ اشکستنش چون بود دستی

دلم را زو پدید آمد شکستی

به چشم از دل پس آنگه داد مایه

ز نزدیکان محرم خواند دایه

بگفت ای زهر غم در کامم از تو

به لوح زندگانی نامم از تو

چه بودی گر نپروردی به شیرم

که پستان اجل می‌کرد سیرم

به شیر اول ز مرگم وا رهاندی

به آخر در دم شیرم نشاندی

چه درد است این که در دل گشته انبوه

دلست این دل نه هامون است و نه کوه

دمی دیگر در این دشت ار بمانم

به کوه ازدشت باید شد روانم

بگفتا دایه کای جانم ز مهرت

فروزان چون ز می تابنده چهرت

به دل درد و به جانت غم مبادا

ز غم سرو روانت خم مبادا

چرا چون زلف خود در پیچ وتابی

سیه روز از چه‌ای چون آفتابی

ز پرویز اربدینسان دردمندی

از اینجا تا سپاهان نیست چندی

به گلگون تکاور ده عنان را

سیه گردان به لشکر اسپهان را

عتاب و غمزه را با هم برآمیز

به تاراج بلا ده رخت پرویز

در این ظلمات غم تا چند مانی

روان شو همچو آب زندگانی

ز تاب زلف از خسرو ببر تاب

ز آب لعل بر شکر بزن آب

ز لعل آبدار و روی انور

به شکر آب شو بر خسرو آذر

دل پرویز شیرین را مسخر

تو تلخی کردی و دادی به شکر

نشاید ملک دادن دیگران را

سپردن خود به درویشی جهان را

شکر را گر چه در آن ملک ره نیست

که دور از روی تو در ذات شه نیست

ولی چون دزد را بینی به خواری

برافرازد علم در شهریاری

حدیث دایه را شیرین چو بشنفت

برآشفت و به تلخی پاسخش گفت

که ای فرتوت از این بیهوده گویی

به دل آزار شیرین چند جویی

مگر هر کس دلی دارد پریشان

ز پرویزش غمی بوده‌ست پنهان

مگر هرکس دلی دارد پر آتش

ز شکر خاطری دارد مشوش

مرا این سرزمین ناسازگار است

به پرویز و سفاهانم چکار است

ز پرویزم بدل چیزی نبوده‌ست

چنان دانم که پرویزی نبوده‌ست

من این آب وهوای ناموافق

نمی‌بینم به طبع خویش لایق

کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ست

که پندارم در آن آتش فتاده‌ست

غرض اینست کز این آب و خاک است

که جان غمگین و دل اندوهناک است

چو باید رفت از این وادی به ناچار

کجا باید نمود آهنگ رفتار

تو کز ما سالخورد این جهانی

صلاح خردسالان را چه دانی

چو دایه دید پر خون دیدهٔ او

ز خسرو خاطر رنجیدهٔ او

به خود گفت این گل از بی‌عندلیبی

سر و کارش بود با ناشکیبی

اگر چه طبعش از خسرو نفور است

ولی آشفتهٔ او را ضرور است

مهی در جلوه با این نازنینی

نخواهد ساخت با تنها نشینی

گلی زینسان چمن افروز و دلکش

که رویش در چمن افروخت آتش

رواج نوبهارش گو نباشد

کم از مرغی هزارش گو نباشد

بگفتا گشت باید رهنمونش

که راه افتد به سوی بیستونش

مگر چون ناز او بیند نیازی

به گنجشکی شود مشغول بازی

مگر چون زلف او بیند اسیری

به نخجیری شود آسوده شیری

بگفت اکنون کزین صحرا به ناچار

بباید بار بر بستن به یکبار

صلاح اینست ای شوخ سمنبر

که سوی بیستون رانی تکاور

که صحرایش سراسر لاله زار است

همه کوهش بهار است و نگار است

مگر ، چون گشت آن صحرا نماید

گره از عقدهٔ خاطر گشاید

هم اندر بیستون آن فرخ استاد

که دارد در تن آهن جان ز فولاد

یقین زان دم که بازو بر گشوده‌ست

ز کلک و تیشه صنعتها نموده‌ست

به صنعت‌های او طبعت خوش افتد

که صنعتهای چینی دلکش افتد

در اینجا نیز چندی بود باید

که تا بینم از گردون چه زاید

حدیث دایه را شیرین چو بشنید

تبسم کرد و پنهانی پسندید

بگفتا گر چه اکنون خاطر من

به جایی خوش ندارد بار بر من

کز آن روزی که مسکن شد عراقم

همه زهر است و تلخی در مذاقم

ز پرویزم زمانی خاطر شاد

نبوده‌ست ای که روز خوش نبیناد

ولیکن چون هوای بیستون نیز

بود چون دشت ارمن عشرت انگیز

بباید یک دوماه آن جایگه بود

وزان پس رو به ارمن کرد و آسود

به حکمش رخت از آن منزل کشیدند

به سوی بیستون محمل کشیدند

ز بس هر سو غزالی نازنین بود

سراسر دشت چون صحرای چین بود

به سرعت بسکه پیمودند هامون

به یک فرسنگی از تک ماند گلگون

یکی زان مه جبینان شد سبک تاز

به گوش کوهکن گفت این خبر باز

چنین گویند کن پولاد پنجه

که بود از پنجه‌اش پولاد رنجه

میان بربست و آمد پیش بازش

نیازی برد اندر خود ر نازش

چنان کان ماه پیکر بد سواره

به گردن بر کشید آن ماه پاره

عیان از پشت زین آن ماه رخسار

چو ماهی کاو عیان گردد ز کهسار

به چالاکی همی برد آن دل افروز

به گلگون شد به چالاکی تک آموز

تو کز نیروی عشقت آگهی نیست

مشو منکر که این جز ابلهی نیست

اگر گویی نشان عشقبازان

تنی لاغر بود جسمی گدازان

ز عاشق این سخن صادق نباشد

وگر باشد یقین عاشق نباشد

کسی کو بر دلش چون عشق یاریست

برش گلگون کشیدن سهل کاریست

نه هر کوعاشق است از غم نزار است

بسا کس را که این غم سازگار است

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در جستجوی جایی دلکش و سرزمینی خرم

ز هم پرواز اگر مرغی فتد دور

قفس باشد به چشمش گلشن حور

گرش افتد به شاخ سرو پرواز

نماید شاخ سروش چنگل باز

رمد طبعش ز فکر آب و دانه

ارم باشد برا و صیاد خانه

نهد گل زیر پا آسیب خارش

نماید آشیان سوراخ مارش

نه ذوق آنکه افشاند غباری

کشد مرغوله ای در مرغزاری

نه آن خاطر که برآزاده سروی

کند بازی به منقار تذوری

ز باغ و راغ در کنجی خزیده

سری در زیر بال خود کشیده

دل شیرین که مرغی بسته پر بود

پرش ساعت به ساعت خسته تر بود

ز بس غم شد بر آن مرغ غم آهنگ

سرا بستان خسرو چون قفس تنگ

دگر مرغان پر اندر پر نواساز

غم دل بسته او را راه پرواز

ز ناخوش بانگ آن مرغان گستاخ

بر آن شد تا پرد زان گوشهٔ کاخ

نهد بر شاخساری آشیانه

شود ایمن از آن مرغان خانه

ز کار خویش بردارد شماری

کند کاری که ماند یادگاری

به پرگاری کشد طرح اساسی

که از کارش کند هر کس قیاسی

به شغلش خویش را مشغول دارد

ز خسرو طبع را معزول دارد

یکی را از پرستاران خود خواند

کشید آهی و اشک از دیده افشاند

که دیدی آشناییهای مردم

به مردم بی‌وفاییهای مردم

بنامیزد زهی یاری و پیوند

عفا اله ز آنهمه پیمان و سوگند

چه تخمی‌رست از آب و گل من

دلم کرد این، که لعنت بر دل من

تو او را بین که مارا خواند بر خوان

خودش فرمود دیگر جا به مهمان

به بازارشکر خود کرده آهنگ

مرا اینجا نشانده با دل تنگ

چه اینجا پاس این دیوار دارم

همانا فرض‌تر زین کار دارم

به خسرو ماند این بستان سرایش

موافق نیست طبعم را هوایش

دراین آب و هوا بوی وفا نیست

به چم نرگس باغش حیا نیست

فقیر آن بلبلی، مسکین تذوری

که اینجا با گلی خو کرد و سروی

یک نزهتگهی خواهم شکفته

غزالی هر طرف بر سبزه خفته

نم سرچشمه‌ها پیوسته با نم

بساط سبزه‌ها نگسسته از هم

صفیر مرغکان بر هر سر سنگ

گلش خوشرنگ و مرغانش خوش آهنگ

چنین جایی برای من بجویید

بپویید و رضای من بجویید

کزین مهمان نوازیهای بسیار

بسی شرمنده‌ام از روی آن یار

به این مهمانی و مهمان نوازی

توان صد سال کردن عشقبازی

بزرگی کرد و مهمان را نکو داشت

چنین دارند مهمان را که او داشت

فرو نگذاشت هیچ از میزبانی

که برخوردار باد اززندگانی

چه زهر آلود شکرها که خوردیم

چه دندانهاکه بر دندان فشردیم

زهی مهمان کش آن صاحب سرایی

که آید در سرایش آشنایی

کند از خانه و مهمان کرانه

گذارد خانه با مهمان خانه

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین

عجب دردیست خو با کام کردن

به نا گه زهر غم در جام کردن

به سر بردن به شادی روزگاران

به ناگه دور افتادن ز یاران

عجب کاریست بعد از شهریاری

در افتادن به مسکینی و خواری

ز اوج کامکاری اوفتادن

به ناکامی و خواری دل نهادن

خوشی چندان که در قربت فزون تر

به مهجوری دل از غم پر ز خون تر

شود هر چند افزون آشنایی

فزون تر گردد اندوه جدایی

اگر چه کوهکن از جام شیرین

ندید از تلخکامی کام شیرین

وصال او دمی یا بیشتر بود

وز آن یک دم نصیبش یک نظر بود

محبت تیر خود را کارگر کرد

به فرهاد آنچه کرد آن یک نظر کرد

چو دید از یک نظر یک عمر شادی

رسیدش نیز عمری نامردای

در آن کوه جفا کش با دل تنگ

به جای تیشه سر می‌کوفت بر سنگ

ز سنگ از تیشه گاهی می‌تراشید

به ناخن سینه گاهی می‌خراشید

ولی چون تیشه بر سنگ او فکندی

به جای سنگ نیز از سینه کندی

که نزهتگاه جانان سینه باید

چو دل جایش درون سینه شاید

گر او در سینه جای دل نهد سنگ

تنش چون دل نهم در سینهٔ تنگ

به هر نقشی که بربستی به خارا

به دل سد نقش بستی زان دلارا

از آن دیر آمد آن مشکو به انجام

که کار او فزودی عشق خود کام

اگر مه بودی آن کوه ار چو گردون

به ضرب تیشه‌اش کردی چو هامون

به هر جاکردی از آن پشته هموار

به دل گفتی چو اینجا پا نهد یار

ادب نبود به نوک تیشه سودن

چنین در عاشقی نااهل بودن

نمودی آن بلند و پست یکسان

گهی با ناخن و گاهی به مژگان

به هر صورت که بستی زان جفا کار

به دل گفتی کجا این و کجا یار

ستردی در دم آن نقشی که بستی

پس آنگه دست خویش از تیشه خستی

بگفتی کاین سزای آنچنان دست

که نقش اینچنین گستاخ بشکست

به روز و شب نه خوردش بود و نه خفت

به خویش از وصل یار افسانه می‌گفت

به دل گفتی که ای مینای پر خون

مده یکچند خون از دیده بیرون

که آن خونخواره چون آید به پیشت

نیاید شرمی از مهمان خویشت

بگفتی سینه را زین پیش مگداز

تو نیز از تاب دل می‌سوز و می‌ساز

که چون نوشد ز خون دل شرابی

مهیا سازی از بهرش کبابی

بگفتی دیده را کای ابر خون بار

ز سیل خون چه می‌بندی ره یار

بس است این جوی خون پیوسته راندن

که نتوان بررهش آبی فشاندن

به غم گفتی که ای همخوابهٔ دل

برون کش رخت از ویرانهٔ دل

که چون آن گنج خوبی در برآید

چو جان جایش به غیر دل نشاید

به افغان گفت عشرت ساز او باش

به سر می‌گفت پا انداز او باش

ز خود پرداختی زان پس به گردون

که ای از دور تو در ساغرم خون

ز تو ای بیستون دل گر چه خون است

فزونتر سختیم از بیستون است

چو مهمانی به نزهتگاه شیرین

مرا پیوسته تلخ تست شیرین

چه باشد کز در یاری در آیی

مرا در عاشقی یاری نمایی

نمایی روی گلگون را بدین سوی

که تاگلگون نمایم از سمش روی

ولیکن دانمت کاین حد نداری

که او را موکشان سوی من آری

که دانم خاطر شیرین غیور است

سرش از چنبر حکم تو دور است

چو شیرین حلقهٔ گیسو گشاید

چو من سد چون تواش در چنبر آید

وزان پس با خیال دوست گفتی

به خود گفتی ز خود پاسخ شنفتی

که یارا هم تو از محنت رهانم

که کاری برنیاید زین و آنم

تو یاری کن که گردون بر خلاف است

تو بامن راست شو کاو بر گزاف است

وگر گردون موافق با من آید

تو چون بندی دری او چون گشاید

نگارا از ره بیداد باز آی

بده داد من و بر من ببخشای

مکن آزاد از دامم خدا را

ولیکن با من بیدل مدارا

ز دوری باشدم زان ناصبوری

که از یاد تو دور افتم ز دوری

گر از دوری فراموشم نسازی

من و با درد دوری جان گدازی

نخست از مرگ می‌جستم کرانه

که تا دوری نیفتد در میانه

چو می‌بینم غمت را جاودانی

کنون مرگم به است از زندگانی

گمان این بود کان زلف درازم

همین جا دام گسترده‌ست بازم

کنون چون بینم آن زلف دلاویز

کشیده در ره دل تا عدم نیز

مران ای دوست از این پس ز پیشم

زمانی راه ده در وصل خویشم

نخواهم عزتی زین قربت از تو

که خواری از من است و عزت از تو

ندانم فرق عزت را ز خواری

که عشقم کرده این آموزگاری

ولی عشقت به لب آورده جانم

همیخواهم که بر پایت فشانم

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

گفتار در آغاز داستان و چگونگی عشق

مرا زین گفتگوی عشق بنیاد

که دارد نسبت از شیرین و فرهاد

غرض عشق است و شرح نسبت عشق

بیان رنج عشق و محنت عشق

دروغی میسرایم راست مانند

به نسبت می‌دهم با عشق پیوند

که هر نوگل که عشقم می‌نهد پیش

نوایی می‌زنم بر عادت خویش

به آهنگی که مطرب می‌کند ساز

به آن آهنگ می‌آیم به آواز

منم فرهاد و شیرین آن شکرخند

کز آن چون کوهکن جان بایدم کند

چه فرهاد و چه شیرین این بهانه‌ست

سخن اینست و دیگرها فسانه‌ست

بیا ای کوهکن با تیشهٔ تیز

که دارد کار شیرین شکر ریز

چو شیرینی ترا شد کارفرمای

بیا خوش پای کوبان پیش نه پای

برو پرویز گو از کوی شیرین

اگر نبود حریف خوی شیرین

که آمد تیشه بر کف سخت جانی

که بگذارد به عالم داستانی

کنون بشنو در این دیباچهٔ راز

که شیرین می‌رود چون بر سر ناز

تقاضای جمال اینست و خوبی

که شوقی باشد اندر پای کوبی

چو خواهد غمزه بر جانی زند نیش

کسی باید که جانی آورد پیش

و گر گاهی برون تازد نگاهی

تواند تاختن بر قلبگاهی

به عشقی گر نباشد حسن مشغول

بماند کاروان ناز معزول

چو خسرو جست از شیرین جدایی

معطل ماند شغل دلربایی

به غایت خاطر شیرین غمین ماند

از آن بی رونقی اندوهگین ماند

ز بی یاری دلی بودش چنان تنگ

که بودی با در ودیوار در جنگ

دلش در تنگنای سینه خسته

به لب جان در خبر گیری نشسته

به جاسوسان سپرده راه پرویز

خبردار از شمار گام شبدیز

اگر بر سنگ خوردی نعل شبرنگ

وزان خوردن شراری جستی از سنگ

هنوز آثار گرمی با شرر بود

کز آن در مجلس شیرین خبر بود

خبر دادند شیرین را که خسرو

به شکر کرده پیمان هوس نو

از آن پیمان شکن یار هوس کوش

تف غیرت نهادش در جگر نوش

از آن بد عهد دمساز قدم سست

تراوشهای اشکش رخ به خون شست

از آن زخمی که بر دل کارگر داشت

گذار گریه بر خون جگر داشت

از آن نیشش که در جان کار می‌کرد

درون سنگ را افکار می‌کرد

نه غیرت با دلش می‌کرد کاری

کز آسیبش توان کردن شماری

دو جا غیرت کند زور آزمایی

چنان گیرد کز و نتوان رهایی

یکی آنجا که بیند عاشق از دور

ز شمع خویش بزم غیر پر نور

دگر جایی که معشوق وفا کیش

ببیند نوگلی با بلبل خویش

چو شیرین را ز طبع غیرت اندوز

شکست اندر دل آن تیر جگر دوز

بر آن می‌بود کرد چاره‌ای پیش

که بیرون آردش از سینه ریش

ولی هر چند کوشش بیش می‌کرد

دل خود را فزونتر ریش می‌کرد

نه خسرو در دلش جا آنچنان داشت

که آسان مهرش از دل بر توان داشت

چو در طبع کسی ذوقی کند جای

عجب دارم کزان بیرون نهد پای

ز بیخ و بن درختی کی توان کند

کز آن بر جا نماند ریشه‌ای چند

نهالی بود خسرو رسته زان گل

ز بیخ و ریشه کندن بود مشکل

نمی‌رفت از دل شیرین خیالش

که با جان داشت پیوند آن نهالش

نه با کس حرف گفتی نه شنفتی

وگر گفتی عتاب آلوده گفتی

به رنجش رفتن پرویز از آن کاخ

بر او اهل حرم را داشت گستاخ

به آن گستاخ گویان سرایی

نبودش هیچ میل آشنایی

جدایی را بهانه ساز می‌کرد

به هر حرفی عتاب آغاز می‌کرد

زبانش زخم خنجر داشت در زیر

چه خنجر ، زخم زهر آلوده شمشیر

کسی کالودهٔ زخمی‌ست جانش

همیشه زهر بارد از زبانش

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در بیان چگونگی عشق و آغاز کندن بیستون به نیروی محبت

خوشا بی‌صبری عشق درون سوز

همه درد از درون و از برون سوز

چو عشق آتش فروزد در نهادی

به خاصیت بر او آب است بادی

در آن هنگام کاستیلای عشق است

صبوری کمترین یغمای عشق است

ز عاشق چون برد صبر و قرارش

به پیش آرد خیال وصل یارش

چو چندی با خیالش عشق بازد

پس آنگه از وصالش سرفرازد

بسی عشق اینچنین نیرنگ دارد

که گاهی صلح و گاهی جنگ دارد

بقای وصل خامی آورد بار

دوام هجر جان سوزد به یکبار

که هریک زین دو چون باید دوامی

نگردد پخته از وی هیچ خامی

از آن گه آب ریزد گاه آتش

که گردد پخته خامی زین کشاکش

چه شد فرهاد بر بالای آن کوه

تن و جانی به زیر کوه اندوه

نه دست و دل که اندر کار پیچد

نه آن سر تا ز کار یار پیچد

به روز افغانی و شب یاربی داشت

زمین عشق خوش روز و شبی داشت

به آخر کرد خوش جایی معین

کمرگاهی سزاوار نشیمن

کسی را کاندر آنجا دیده در بود

سراسر دشت و صحرا در نظر بود

در آنجا با دلی پردرد و اندوه

بر آن شد تا تهی سازد دل کوه

پی صنعت میان بر بست چالاک

به ضرب تیشه کرد آن کوه را خاک

چنان زد تیشه بر آن کوه خاره

که شد آن کوه خارا پاره پاره

دلی در سینه بودش چون دل تنگ

گهی بر سینه می‌زد گاه بر سنگ

ز زخمش سنگ اثرها ازبرون داشت

ولیکن سینه خونها از درون داشت

چو دیدی زخم خود در کاوش سنگ

زدی آهی و گفتی از دل تنگ

که اندر طالعم کاش آن هنر بود

که آهم را در آن دل این اثر بود

و گر گفتی هنر زین به کدامم

که آمد قرعهٔ عشقش به نامم

شراری کز دل آن کوه زادی

چو دل جایش درون سینه دادی

که این از خوی شیرینم نشانی‌ست

نه آتش بلکه آب زندگانی‌ست

خیال روی شیرینش بر آن داشت

که نقش آن صنم بر سنگ بنگاشت

نهانی عذر گفتی با خیالش

کز آن بر سنگ می‌بندم مثالش

که از بس صدمه جای آن ندارم

که تا بر سینه نقش آن نگارم

چنان تمثال آن گلچره پرداخت

که بر خود نیز آن را مشتبه ساخت

نبودی عشق را گر پیش‌دستی

یقین گشتی سمر در بت پرستی

به نوعی زلف عنبر می‌کشیدش

که آن دل کاندر آن گم کرد دیدش

چنان محراب ابرو وانمودش

که دل می‌خواست آوردن سجودش

چنانش ترک چشم آراست خونریز

که در دل یافت ذوق خنجر تیز

چنان از بادهٔ لعلش نشان داد

که عقل او به بد مستی عنان داد

ز آتش غنچه لب ساخت خاموش

کز او نا کرده بد حرف وفا گوش

گر از لعل لبش حرفی شنودی

چنان تمثال او بستی که بودی

چو نقش گوش او بست آن وفا کیش

نخستین بست راه نالهٔ خویش

سرش را خالی از سودای خود ساخت

قدش را آفت کالای خود ساخت

درون سینه کردن کینهٔ خویش

نهانی مهر او در سینهٔ خویش

الی را ساخت سخت و بی مدارا

به عینه چون دلش یعنی چو خارا

به عمد این سهو از کلکش برون جست

که آنجا راه خسرو بود او بست

به تمثال میانش رفت در پیچ

که گردد چون میان او نشد هیچ

نهفتش از کمر تا پا به دامان

که این نادیده را تمثال نتوان

در او بنمود از صنعتگریها

همه آیین و رسم دلبریها

چنان کان دلربا بود آنچنان کرد

هر آنچ از سنگ نتوان کرد آن کرد

لبی پر خنده یعنی آشناییم

سری افکنده یعنی با وفاییم

نگاهی گرم یعنی دلنوازیم

زبانی نرم یعنی چاره سازیم

سرا پا دلربا ز آنگونه بستش

که گر بودی دلی دادی به دستش

چو شد فارغ از آن صورت نگاری

به پایش سر نهاد از بیقراری

فغان برداشت کای بت کام من ده

ببین بی طاقتی آرام من ده

ترا دانم نداری جان ، تنی تو

بت سنگی و مصنوع منی تو

ولی ره زد چنان سودای یارم

که غیر از بت پرستی نیست کارم

منم چینی و چین در بت پرستی

بود مشهور چون با باده مستی

چنان عشق فسونگر بسته دستم

که هم خود بتگرم هم بت پرستم

جهان یکسر درین کارند مادام

همه در بت پرستی خاص تا عام

گر افسرده‌ست یا تقلید پیشه

تواش صورت پرستی دان همیشه

چو بی‌عشق است او جسمی‌ست بیجان

چه وردش اهرمن باشد چه یزدان

بده ساقی شراب لعل رنگم

سراسر بشکن این بتها به سنگم

مگر در عاشقی نامم برآید

ز یمن عاشقی کامم برآید

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در پند دادن دایه به شیرین و دلداری از نازنین گوید

ز شاخی عندلیبی کرد پرواز

به دیگر گلبنی شد نغمه پرداز

چو تیغ عشق جانش غرق خون ساخت

هوس را مرهم زخم درون ساخت

ز غم چون خویش را آزاد پنداشت

به روی یار نو این نغمه برداشت

که چند از رنج بی‌حاصل کشیدن

ز جام عشق خون دل چشیدن

به سودای یکی افسوس تاکی

تمنای کنار و بوس تاکی

چمن یکسر پر از گلهای زیباست

به یک گل اینهمه آشوب بیجاست

عنان بدهم به خود کامی هوس را

به کام دل برآرم هر نفس را

نشینم هر دمی بر شاخساری

سرآرم با گلی بی‌زخم خاری

گلش گفت ار درین قولت فروغ است

ترا در عاشقی دعوی دروغ است

وگر در عاشقی قولت بود راست

به هر گلبن روی حسن من آنجاست

مرا هم نیست با خسرو شماری

ندارم بر دل از وی هیچ باری

اگر بنیاد مهرش بر هوس بود

ازو چندان که بردم رنج بس بود

و گر بر عشق کارش را مدار است

به هر جا هست مهرش برقرار است

ز شکر کام شیرینش تمناست

به هر جا می‌رود اینش تمناست

چنین می‌گفت و از عشق فسونگر

زبانش دیگر و دل بود دیگر

گرش دلداده‌ای در پیش بودی

ز حرفش بوی سوز دل شنودی

اگر چه دایه پیری بود هوشیار

نبود از روی معنی پیر این کار

چون اندر تجربت شد زندگانیش

از آن دریافت اندوه نهانیش

به نرمی بهر تسکین درونش

زبان بگشاد و برخواند این فسونش

که ای نازت نیاز آموز شاهان

سر زلفت کمند کج کلاهان

رخت خورشید را در تاب کرده

لبت خون در دل عناب کرده

گل از رشک رخت خونابه نوشی

شکر پیش لبت حنظل فروشی

چه فکر است این که گشتت رهزن هوش

که بادت یارب این سودا فراموش

به دست غم مده خود را ازین بیش

بس است ، این دشمنی تا چند با خویش

ترا بینم ازین خونابه نوشی

که خویش اندر هلاک خویش کوشی

همی ترسم کز این درد نهانی

به باغت ره برد باد خزانی

دو تا سازد قد سرو روان را

به دل سازد به خیری ارغوان را

ز حرمان خویشتن را چند کاهی

تو خورشید جهانتابی نه ماهی

از این غم حاصلت جز دردسر نیست

ز کام تلخ جز کام شکر نیست

اگر بازار خسرو با شکر شد

نمی‌باید تو را خون در جگر شد

گلت را عندلیبان سد هزارند

رخت را ناشکیبان بی شمارند

به کویت ناشکیبی گو نباشد

به باغت عندلیبی گو نباشد

تو دل جستی و خسرو کام دل جست

تو بی آرامی، او آرام دل جست

بر نازت هوس را دردسر بس

تو را فرهاد و خسرو را شکر بس

گلت را گر هوای عندلیب است

دل فرهادت از غم ناشکیب است

و گر داری هوای صید شاهان

به دام آوردن زرین کلاهان

برافشان حلقهٔ زلف دلاویز

مسخر کن هزاران همچو پرویز

چو باشد گلبنی خرم به باغی

ازو هر بلبلی جوید سراغی

تو گل را باش تا شاداب داری

چو گل داری ز بلبل کم نیاری

خزان گلبنت جز غم نباشد

نباشی چون تو گم عالم نباشد

خوشا عشقی که جان و تن بسوزد

از و یک شعله سد خرمن بسوزد

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

امتحان کردن شیرین فرهاد را در عشق

به گرمی گفتش ار کار دگر هست

بجو تا وقت و فرصت این قدر هست

که این شب چون به روز آید ز شیرین

به هجران وصل بگراید ز شیرین

پس از این شب بود روز جدایی

که این بوده‌ست تقدیر خدایی

چو فرهاد این شنید ، از دل به سد درد

برآورد آهی و از جان فغان کرد

که ای وصلت دوای درد هجران

چه سازم در فراقت با دل و جان

تو گر رخ پوشی از من جان نخواهم

اگر دردم کشد درمان نخواهم

به هجران گر بر این سر کوه مانم

به زیر کوه سد اندوه مانم

نخواهم زندگانی در فراقت

که شادم ز اجتماع و احتراقت

بگفت از اجتماع و احتراقم

اگر شادی میندیش از فراقم

که در قربت مه ار مهرش بسوزد

ز مهرش بار دیگر برفروزد

هلالش را چو خواند در مقابل

کند بدر و برد اندوهش از دل

اگر خسرو نبندد پایم از راه

به هر مه بردمم زین کوه چون ماه

شبان تیره‌ات را نور بخشم

گه از نزدیک و گه از دور بخشم

و گر چون شکرم در کام گیرد

ز لعل شکرینم جام گیرد

دگر نگذاردم از کف زمانی

که آساید ز وصلم خسته جانی

اگر با خسروم افتد چنین کار

به هجرانم بباید ساخت ناچار

ز وصلم گر به ظاهر دور مانی

به سد محنت ز من مهجور مانی

به تمثال و به یادم آشنا شو

ز اندوه جداییها جدا شو

میسر بی منت گر هست خوابی

به خواب آیم ترا چون آفتابی

غرض هر کامت از من هست مقصود

بخواه اکنون که آمد گاه بدرود

بگفتا کام خسرو کام من نیست

به شهد شهوت آلوده دهن نیست

رضای تو مرا مقصود جان است

نه کام دل نه دل اندر میان است

تراگر راندن شهوت مراد است

مرا نی در کمر آب و نه باد است

وگر این نیست قصد و امتحان است

مرا آن تیر جسته از کمان است

به چین افکندم آنرا همچو نافه

چو آهوی ختایی بی گزافه

و گر زان صورتی بر جای مانده‌ست

به راه عاشقی بی پای مانده‌ست

بنتواند ز جا برخاست کامی

ندارد جز قعود بی‌قیامی

چو خسرو گر کسی آلفته گردد

بود کین در به سعیش سفته گردد

ز حرف کوهکن شیرین برآشفت

بخندید و در آن آشفتگی گفت

چوخسرو بایدت آلفته گشتن

که می‌باید درم را سفته گشتن

تو کوه بیستون از پا درآری

چرا افزار در سفتن نداری

وگر داری و از کار اوفتاده‌ست

چو خوانیمش به خدمت ایستاده‌ست

رضای من اگر جویی زجا خیز

به خدمت کوش و از شنعت مپرهیز

که بی مردی زنی را خرمی نیست

که بی روح القدس این مریمی نیست

بسنب این گوهر ناسفته ام را

بکن بیدار عیش خفته ام را

که از آمیزش خسرو به شکر

نهادم پیشت این ناسفته گوهر

فکندم گنج باد آورد از دست

که جانم با غم عشق تو پیوست

ز عشقت بی نیاز از ملک و مالم

در این برج شرف نبود وبالم

نخوانده خطبه‌ام خسرو به محضر

نکرده بیع این ناسفته گوهر

متاع خویش را دیگر به خسرو

بنفروشم که دارد دلبری نو

بیا آسان کن از خود مشکلم را

به برگیر و بده کام دلم را

که مه را مشتری در کار باشد

نه هر انجم که در رفتار باشد

چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش

به کامش شد شرنگ از غیرت آن نوش

بگفت ای عشق تو منظور جانم

کرم فرما به این خدمت مخوانم

از این خدمت مرا معذور می‌دار

که در سفتن بسی کاریست دشوار

به هجران تا رضای تست سازم

به وصلم گر نوازی سرفرازم

مرا در عشق تو از خود خبر نیست

به غیر از عاشقی کار دگر نیست

بر این سر کوهم ار گویی بمانم

وگر خواهی به پایت جان فشانم

چو شیرین این سخنها کرد از او گوش

به کامش باز کرد آن چشمهٔ نوش

دهانش را ز نقل بوسه پر کرد

ز مژگان هم کنارش پر ز در کرد

در آغوشش دمی بگرفت چون جان

به کامش لب نهاد و گفت خندان

که الحق چون تو اندر عشق فردی

ندیده تا جهان دیده‌ست مردی

نشاندم بر سر خوان وصالت

نپوشیدم ز چشم جان جمالت

ترا چندان که باید آزمودم

به رویت باب احسانها گشودم

زرت آمد برون پاک از خلاصم

چه غم دیگر ز طعن عام و خاصم

بمان چندی بر این سرکوه چون برف

گدازان کن به یادم عمر را صرف

که آخر زین گدازش جام لاله

دمد زین خاک چون پر می پیاله

به پایان نخل عشق آرد از آن بار

کند آسان هزاران کار دشوار

میان گفتگو شد صبح را چاک

گریبان و عیان شد عرصهٔ خاک

ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشید

عیان شد چون به محفل جام جمشید

پرستاران شیرین هم ز بستر

برآوردند سر چون خفت اختر

پی پوشیدن آن راز شیرین

ز جا برخاست همچون باغ نسرین

چو خور بر کوههٔ گلگون برآمد

چو سیل از کوه در هامون برآمد

وداع کوهکن کرد و عنان داد

به گلگون و روانش ساخت چون باد

پرستارانش هم از پی براندند

به هجرش کوهکن را برنشاندند

از آن هامون چو بیرون رفت شیرین

نماند آنجا بجز فرهاد مسکین

به سنگ و تیشه باز افتاد کارش

به تکمیل مثال روی یارش

ندانم در فراق یار چون کرد

ز تیشه بیستون را بی‌ستون کرد

پس از چندی که شیرین را به خسرو

گذار افتاد و جست آن شادی نو

حدیث کوهکن گفتند با هم

در این مدعا سفتند با هم

میان گفتگو خسرو ز شیرین

شنید از محنت فرهاد مسکین

به عشق کوهکن دیدش گرفتار

پی آزادیش دل ساخت بیدار

به دفع کوهکن اندیشه ها کرد

بسی تیر خطا از کف رها کرد

در آخر از حدیث مرگ شیرین

به جان کوهکن افکند زوبین

نبودش چون ز عشق او فروغی

به جانش زد خدنگی از دروغی

به تیشه دست خود سر کوفت فرهاد

شد از کوه دو سد اندوه آزاد

درخت عشق را جزغم ثمر نیست

بر و برگش جز از خون جگر نیست

نه تنها کوهکن جان داد ناشاد

که خسرو هم نشد زین غصه آزاد

یکی از تیشه تاج غم به سرداشت

یکی پهلو دریده از پسر داشت

خمش کن صابر ازین گفت پرپیچ

که دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ

زبان زین گفتگو بربند یکچند

که توتی از زبان مانده‌ست در بند

وصال و وحشی این افسانه خواندند

به پایان نامده دامان فشاندند

تو هم رمزی از این افسانه گفتی

که اندر خواب دیدی یا شنفتی

جهان گویی همه خواب و خیال است

خیال وخواب اگر نبود چه حال است

دلم از معنی این قال خون است

که در آخر ندانم حال چون است

بود خواب و خیال این خواری ما

پس از مردن بود بیداری ما

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در صفت مرغزاری که شیرین در آنجا آسایش نموده و گفتگوی او با دایه در ستایش حسن خویش

همایون دشتی و خوش مرغزاری

که شیرین را بود آنجا گذاری

مبارک منزلی ، دلکش مکانی

که شیرین در وی آساید زمانی

فضایی خوشتر از فردوس باید

که آنجا خاطر شیرین گشاید

مهی کش در دل و جان است منزل

ز آب و گل کجا بگشایدش دل

گلی کش نالهٔ دلها خوش آید

سرود کبک و دراجش نشاید

بتی کش خو به دلهای فکار است

کجا میلش به گشت لاله زار است

کسی کش خسرو و فرهاد باید

کجا از سرو و بیدش یاد آید

نگار نازنین شیرین مهوش

چو زلف خود پریشان و مشوش

تمنای درونی شاد می‌داشت

امید خاطری آزاد می‌داشت

وزان غافل که تا گیتی به پا بود

مکافات جفا کاری جفا بود

دل آزاد و فرهاد آتشین دل

روان شاد و خسرو پای در گل

ولی چون لازم خوبی غرور است

نکویی علت طبع غیور است

به دل آن درد را همواره می‌کرد

به یاران خوشدلی اظهار می‌کرد

به ساغر چهره را می‌کرد گلگون

لبش خندان چو ساغر دل پر از خون

بسی ترتیب دادی محفل خوش

ولی کو جان شاد و کو دل خوش

به هر جا جشن کردی آن دلارام

ولی یکجا دلش نگرفتی آرام

چو میل دل شدی سوی شرابش

به اشک آمیختی صهبای تابش

مگر از ضعف دل پرهیز می‌کرد

که صهبا را گلاب آمیز می‌کرد

به یاد روی خسرو جام خوردی

ولی فرهاد را هم نام بردی

چنین صحرا به صحرا دشت در دشت

فریب خویشتن می‌داد و می‌گشت

ز هر جا می‌گذشت از بیقراری

که با طبعم ندارد سازگاری

همه از ناصبوری های دل بود

بهانه تهمتش بر آب و گل بود

به دشتی ناگهان افتاد راهش

که از هر گونه گل بود و گیاهش

از او در رشک گلزار ارم بود

دو گل در وی به یک مانند کم بود

هوایش معتدل خاکش روان بخش

زلالش همچو خاک خضر جان بخش

غزالان وی از سنبل چریده

گوزنانش به سنبل آرمیده

شقایق سوختی دایم سپندش

که از چشم خسان ناید گزندش

چنان آماده نشو و نما بو

کز او هر برگ را چیدی بجا بود

نبستی پرده گر دایم سحابش

فسردی از نزاکت آفتابش

ز بس روییده در وی سبزه با هم

سحاب از برگ دادی ریشه را نم

ز بس عطر اندر آن خاک و هوابود

گرش صحرای چین گفتی خطا بود

به روی سبزه کبکانش به بازی

خرام آموز خوبان طرازی

غزالانش به خوبان ختابی

نموده راه و رسم دلربایی

ز بس گل کاندرو هر سو شکفته

زمینش سر به سر در گل نهفته

کس ار باری از آن صحرا گذشتی

خزان در خاطرش دیگر نگشتی

سرشتهٔ نشأه می با هوایش

نهفته باغ جنت در فضایش

چو بگذشت اندر آن دشت آن یگانه

نماندش بهر بگذشتن بهانه

به پای چشمه‌ای آن چشمهٔ نوش

فرود آمد که تا جامی کند نوش

به ساقی گفت آبی در قدح ریز

که اندر سینه دارم آتشی تیز

ز بیتابی ببین در پیچ و تابم

فشان بر آتش دل از می‌آبم

به مطرب گفت قانون طرب ساز

به قانونی که بهتر برکش آواز

رهی سرکن که غم از دل رهاند

سر و کار دل از غم بگسلاند

به فرمان صنم ساقی صلا گفت

خمار آلودگان را مرحبا گفت

می گلرنگ در جام طرب کرد

به مستی هوشیاری را ادب کرد

نی مطرب چنان آهنگ برداشت

که گفتی دور از شیرین شکر داشت

دماغ از آب می چون شست وشو کرد

به دایه از غم دل گفت و گو کرد

که کس چون من نیفتد در پی دل

نبازد عمر در سودای باطل

ز کف دل داده و غمخوار گشته

پی دل هر طرف آواره گشته

ز شهر و بوم خود محروم مانده

به هر ویرانه همچون بوم مانده

دلی دارم که با هرکس به جنگ است

بر او پهنای هفت اقلیم تنگ است

ستیزم گر به جانان رای آن کو

گریزم گر ز دوران پای آن کو

نه جانان را سر ناکامی من

نه دوران در پی بدنامی من

مرا از خویش باشد مشکل خویش

که دارم هر چه دارم از دل خویش

جوانی صرف کرده در غم دل

شمرده زخم دل را مرهم دل

به نیرنگ کسان از ره فتاده

به بوی ره درون چه فتاده

فریبی را طلب کاری شمرده

فسونی را وفاداری شمرده

هوس را درپذیرفته به یاری

طمع را نام کرده دوستداری

وفا پنداشته مکر و حیل را

محبت خوانده افسون و دغل را

عجبتر اینکه با پیمان شکستن

به یار تازه عهد تازه بستن

ز شیرین بر زبانش نام هم نیست

سزای نامه و پیغام هم نیست

کند خسرو گمان کز زغم شکر

دل شیرین بود از غم پر آذر

مرا خود اولا پروای آن نیست

وگر باشد تو دانی جای آن نیست

چو خورشید جمالم پرتو آرد

به حربایی هزاران خسرو آرد

چو گردد لعل شیرینم شکربار

به سر دست شکر بینی مگس وار

به دل رشکی نه از پرویز دارم

نه از پیوند شکر نیز دارم

اگر شکر به حکم من به کار است

وگر خسرو ز عشق من فکار است

ندیدم چونکه مرد این کمندش

به گیسوی شکر کردم به بندش

بلی شایسته شیر است زنجیر

کمند و بند شد در خورد نخجیر

چو خسرو عشق را آمد مسخر

چه دامش طرهٔ شیرین چه شکر

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در بیان مصاحبت شیرین با فرهاد در آن شب

چو شیرین کوهکن را دید با خویش

به تنها دور از چشم بداندیش

به نرمی گفت او را خیرمقدم

که جانت از وصالم باد خرم

غم دیرین مگو در سینه دارم

که در ساغر می دیرینه دارم

بگو، بشنو ، چو اکنون هست فرصت

که عاقل گاه فرصت ندهد از دست

کم افتد کز دری یاری درآید

پس از سالی گل از خاری برآید

به هر سودا اگر می‌بود سودی

فقیری در جهان هرگز نبودی

به ملک و مال اگر کس کام دیدی

ز لعلم کام خسرو جام دیدی

ز قسمت بیش نتوان خورد هرگز

ز مدت پیش نتوان برد هرگز

چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش

به سر همچون خم می آمدش جوش

بگفتا عقل کو تا کار بندم

بگو تا پیش تو زنار بندم

بگفتا از لبم شکر نخواهی

بگفتا خواهم ار کیفر نخواهی

بگفتا شکرم را نرخ جان است

بگفتا گر به سد جان رایگان است

بگفتا یک دو ساغر خورد باید

بگفتا هر چه فرمایی تو شاید

بگفتا نه صراحی پیش دستم

بگفتا ده قدح زان چشم مستم

نگاهی کرد از آن چشم مستش

بکلی برد دین و دل ز دستش

قدح پر کرد و گفتا گیر و درکش

گرفت و خورد و گفتا پرده برکش

شنید و برقع و معجر برانداخت

به رویش دیده برکرد و سرانداخت

چوشیرین آن نیاز از کوهکن دید

به رویش چون گل سیراب خندید

ز درج لعل مروارید بنمود

نیاز کوهکن زان خنده افزود

تقاضا کرد بوسیدن لبش را

به سر ننهاد دندان مطلبش را

چو شیرین گشت آگه از تقاضاش

به سان غنچه خندان گشت لبهاش

میان خنده و مستی به کامش

نهاد آن لب که از وی بود کامش

لبش چون با لب شیرین قرین شد

به کام از کوثرش ماء معین شد

نبودش باور از بخت این که شیرین

نشسته در برش چون باغ نسرین

به دندان خواست خاییدن لبش را

نه تنها لب که سیب غبغبش را

ولی ترسید کز لعلش چکد خون

فتد از پرده راز عشق بیرون

به بوسیدن نیفزود او گزیدن

که چون خسرو شکر باید مزیدن

دل شیرین هم از آن کار خوش بود

که با او یار و او با یار خوش بود

زمانی دیر در این کار ماندند

دویی را در برون در نشاندند

یکی گشتند همچون شیر و شکر

نه از پا باخبر بودند و نی سر

چو جان و تن به هم پیوسته گشتند

ز هر اندیشه‌ای وارسته گشتند

چو از شب رفت پاسی دست فرهاد

شد اندر سینهٔ آن سرو آزاد

دولیمو دید شیرین و رسیده

که به ز آن باغبان هرگز ندیده

برای دفع صفراهای هجران

بر آن شد تا گزد او را به دندان

ولیکن از گزیدن پاس خود داشت

مکیده و بوسه‌ای در پاش بگذاشت

براند از ساحت سینه به نافش

چو شیرین داشت زین جرأت معافش

ز ناف او دل فرهاد خون شد

چو مشک از نافهٔ نافش برون شد

مگرپنداشت ناف او فتاده‌ست

به حقه لعل رخت خود نهاده‌ست

همی رفت از پی افتاده نافش

که جا بدهد چو مشک اندر غلافش

ره از شلوار بندش دید بسته

چو بندی شد دلش زین عقده خسته

ولی از معنی خیر الامورش

نه در نزدیک دل ماند و نه دورش

کز اینجا بر گذشتن حد کس نیست

بجز خسرو کسی را این هوس نیست

چو نقدش از محک بی‌غش برآمد

چو آب افتاده ، چون آتش برآمد

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...

در جواب گفتگوی شیرین و قبول نمودن فرهاد کندن کوه بیستون را به جهت عمارت

بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز

لبت جان پرور و زلفت دلاویز

خیالت برده از دل صبر و تابم

نگاهت کرده سرمست و خرابم

کمند زلف مشکین تو دامم

شراب لعل نوشینت به جامم

به هر خدمت که فرمایی برآنم

به جان کوشم درین ره تا توانم

نه کوه سنگ اگر باشد ز پولاد

کنم با نیروی عشقش ز بنیاد

چه جای کوه اگر همت گمارم

اگر دریاست گرد از وی برآرم

شکفت از گفته فرهاد آن ماه

به سان غنچه از باد سحرگاه

پس از این گفتگو و عهد و پیوند

قرار این داد شیرین شکر خند

که تا انجام کار آن شوخ طناز

به هر نزهتگهی جشنی کند ساز

به هر دشتی کند روزی دو منزل

به مشغولی گشاید عقدهٔ دل

رسد چون کار آن مشکو به انجام

کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام

وز آن پس لعل شکر بار بگشود

به سد شیرینی او را کرد بدرود

به مرکب جست و گلگون را عنان داد

ز فرهاد آن خبردارد که جان داد

برفت از بیستون آن سرو آزاد

نه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد

...

فرهاد و شیرین وحشی بافقی نظر دهید...