ابوالفضل شکیبا

خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است!

عاشق شده ام، حضرت معشوقه کجایی؟
من “مولوی ام”، “شمس”، اگر جلوه نمایی!

“سعدی” نشوم تا درِ بستان دو چشم و،
آغوش گلستان شده ات را نگشایی!

“وحشی” شده ام تا ز تو جامی بستانم،
جامی بستانم نه به شاهی، به گدایی!

در مجلس خوبان، تو چه کردی که شنیدم،
شرمنده ی لطفت شده صد “حاتم طایی”!

ای شرب دهان تو مِی دولت عشاق،
ای قند لبت نسخه ی “عطار و دوایی”!

ای مردمک چشم تو منظومه ی شمسی،
ای چشم تو آتشکده ی عهد هخایی!

دیوانه شدم در طلبت بس که به دیوان،
هی فال زدم، فال زدم، تا تو بیایی!

“حافظ” خبری از تو ندارد که بگوید،
میترسم از این بی خبری، ماه رهایی!

مانند پلنگی که نگاهش پی ماه است،
من شهره ی شهرم به همین سر به هوایی!

از من که دچارت شده ام یاد نکردی،
در وقت سفر با غزل تلخ جدایی!

“ای تیر غمت را دل عشاق نشانه”،
ای منظر چشمان تو کشکول “بهایی”!

با این همه تنهایی و رسوایی و دوری،
“شاعر” شده ام تا که بگویم که خدایی!

خال لب تو نقطه ی پرگار وجود است،
اصلا تو خودت دایره ی قسمت مایی

...

4+
ابوالفضل شکیبا, عاشقانه, غزل نظر دهید...