احسان افشاری

درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد !

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌!

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر…
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد

...

13+
احسان افشاری, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

خط – احسان افشاری

دانلود دکلمه شعر “خط” با صدای احسان افشاری

 

مرا سفید بکش، خانه را سیاه بکش
قلم به رنگ بزن، ابر و باد و ماه بکش

قلم به رنگ بزن، لحظه ای درنگ نکن
و هرچقدر که می خواهی اشتباه بکش

غروب را به تماشای رعد و برق ببر
سپس دو سایه ی غمگین به سمت راه بکش

سه بار خط بزن، انکار کن، سحر که رسید
مسیحِ بی پدری را به قتلگاه بکش

قطار مضطربی را به سمت مرگ ببر
نگاه منتظری را در ایستگاه بکش

به زن بگو که معمایی از هوس باشد
به گوش مرد بخوان: دست از این گناه بکش !

بجنب، طاقی از آتش بساز و بعد مرا
سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش

مرا به دار بیاویز هفت گوشه ی شهر
سپس به سردر هفتاد خانقاه بکش

برای لذت خود ماه را به قله ببر
پلنگ زخمی من را به قعر چاه بکش

برای من بغل برف، جای پا بگذار
و در ادامه ی تصویر، پرتگاه بکش

نه‌ آفتاب، نه باران نه دودکش نه درخت
برای من فقط اندوه گاه گاه بکش

میان پیچ و خم سال های عشق و وبا
مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش

مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم
در امتداد افق های راه راه بکش

در آسمان هیاهو، در آسمان حقیر
پرنده ای هم اگر بود، بی پناه بکش

همین که کار به پایان رسید مکثی کن
بدون هیچ کلامی ببین و آه بکش

قلم رسید به من تا دو چشم تر بکشم
کنار پنجره ات، باد رهگذر بکشم

برای وعده ی صبحانه ی ترنج و عسل
تو را به مزرعه ی کشت نیشکر بکشم

تو را دقیقا از آنجا که باد با خود برد
بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم

تمام دخترکانی که دوست داشته ام
به ساقدوشی آن ماه فتنه گر بکشم

به شانه های دو تا تیربرق سیمانی
ردیف شانه به سرهای خوش خبر بکشم

برای هم دو نفر می کشم به شرط وصال
وگرنه از شب آغاز، یک نفر بکشم

به خمره دفن کنم، چشم های مست تو را
سپس بگیرم و چون جام زهر سر بکشم

تمام عقربه ها را هلاک میخواهم
برای اینکه تو را لحظه ای به بر بکشم

تو نقطه ای شده ای در غبار فاصله ها
چگونه از دهان جاده ها خبر بکشم

من و توییم و تماشای میله های قفس
خودت بگو که خودم را کدام ور بکشم

برای آن که بدانی میان ما چه گذشت
غزال مرده به دندان شیر نر بکشم

برای آن که بخوانی چه وحشتی دارم
به دور جنگل مه، باغی از تبر بکشم

شریک جرم تو هستم، درختِ نیم تنه
مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم !

گلایه میبری از من به آفتاب چرا
مگر شبی به سر آمد که من سحر بکشم

به دست مخمصه گیرم کلید هم دادی
کجای اینهمه دیوار، شکل در بکشم

زبانم آتشِ دوزخ ترینِ دوزخ هاست
چگونه روی تو کبریت بی خطر بکشم

من اعتماد ندارم به میوه های بهشت
نگاهبان جهنم شدم شرر بکشم

فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد
اگر برای تو یک قلب بیشتر بکشم

مجال بیشتری نیست غیر گریه شدن
نمی توانم از این لحظه بیشتر بکشم

قلم گرفت و تو را ماه در نقاب کشید
و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید

من و تو غرق شدیم و تفاوت اینجا بود
مرا عذاب رساند و تو را عذاب کشید !

برای خستگی ام خواست صندلی بکشد
ولی قشنگ نشد ناگهان طناب کشید

مرا کشاند به پایین، طناب را آورد
دو تا درخت تراشید و بعد تاب کشید

تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم
تمام منظره ات را درون قاب کشید

تنی برای تو از ابر آفرید آنگاه
برایت از نخ باران لباس خواب کشید

تو را به گرده ی اسب سپید قصه نشاند
مرا به آخر صف برد و پارکاب کشید

دو چشم مست برای تو آفرید و سپس
مرا به گوشه ی میخانه ای خراب کشید

تو را به پاکی گندم تراش داد و مرا
به زیر همهمه ی سنگ آسیاب کشید

مرا به غربت انگورهای له شده برد
تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید

تو را ستاره نشان داد و چشم های مرا
به سرشماری سگ های بی صاحاب کشید

ولی دریغ همینجاست آنکه سوخت مرا
برای باغ تو هم نقشه ای خراب کشید

ستاره های فلک مهره های چرتکه اند
عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید

گلم به تربیت باغبان امید نبند
که صبح آب رسانید و شب گلاب کشید !

دو تکه ابر به هم دوخت بعدِ بارش سنگ
میان فاصله ها، تیغ افتاب کشید

سوال کردم از آغاز و انتهای جهان
به جای آن که جوابی دهد، حباب کشید

نوشتم عاقبت عشق را چه میبینی
قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید !

 

...

12+
احسان افشاری, احسان افشاری, غزل نظر دهید...

شاعر شکن – احسان افشاری

زخمت زدند و بخیه به دیوار دوختند
از تکه پاره های تو شلوار دوختند

در خود هزارمرتبه مردی رفیق جان
حاشا نکن که زخم نخوردی رفیق جان !

من هم کبود سیلی خود بوده ام رفیق
یک عمر زخم و زیلی خود بوده ام رفیق

پاییزهای مرده گذشت از برابرت
طوفان گرفت و پنجره افتاد از سرت

سر دردهای هر شبه را سرکشیده ایی
از روبرو به آینه خنجر کشیده ایی

پا پس نکش که جاده از اینجا جهنم است
از تیر و ترکه هر چه بخواهی فراهم است

اقلیم های گمشده در متن مرگ باش
باران زبان تیز ندارد ، تگرگ باش

باید اجاق خانه بیگانه کور کرد
خود را از این جهنم بیمار دور کرد

رخت از عزای اینهمه زنجیر زن ببر
شعر از شکار این شب شاعر شکن ببر

بگذار مدعی نفسش چاق تر شود
غول چراغ بادیه دیلاق تر شود

آنان که از گلیم ادب پا کشیده اند
دودند و از چراغ تو بالا کشیده اند

بر نعش شعرهای تو بگذار بگذرند
غسالخانه ها همگی مرده پرورند

گفت و شنود تعزیه ها را جواب کن
این صفحه های پشت سرت را کتاب کن !

آن تاک های سر به هوا ریشه کن شدند
انگورهای له شده پیمان شکن شدند

در گوش های آبی دریا نشسته اند
بر مرگ ماهیان خزه ها شرط بسته اند

باری ، برادران تو راهی نیافتند
خون کرده اند جامه و چاهی نیافتند

ما از مرام آینه ها پا نمی کشیم
اجساده مرده را به چلیپا نمی کشیم

خود را به هر چه باد سپردی رفیق جان
حاشا نکن که زخم نخوردی رفیق جان

من هم کبلود سیلی خود بوده ام رفیق
یک عمر زخم و زیلی خود بوده ام رفیق

می دانم انتظار چه با مرد می کند
اینن بغض ناگوار چه با مرد می کند

می دانم عشق کاشف سیگار بوده است
درها فقط ادامه دیوار بوده است

می دانم عشق حافظه را هار می کند
خودکار را برادر سیگار می کند

کبریت های پرخطرت را حریق کن
با ضرب شعر ساعت خود را دقیق کن

ساعت هراس واقعه دارد ، زمان بده
از کوپه های شن زده دستی تکان بده

در چشم باد قافیه ها را قطار کن
یکجا تمام هستی خود را سوار کن

با خود ببر که شهر مدارا نمی کند
این مشت های بسته دهان وا نمی کند

ما آزموده ایین در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

هر روز ما روایت در خود رسیدن است
از واگنی به واگن دیگر پریدن است

هر چند سهم آینه ها غبار نیست
شاعر سیاه سرفه شب پایدار نیست

دندان نیش حادثه ها کنده می شود
وقتی غضب به اوج رسد ، خنده می شود

خورشید پلک پنجره را خواب می کند
فواره های یخ زده را آب می کند

اما نه این خرافه به جایی نمی رسد
از آستین شعر شفایی نمی رسد

اندیشه های برده زمین را گرفته است
تلقین دوباره جای یقین را گرفته است

هر جا قلم به لیقه خود سرکشیده است
دامان لکه دار به شاعر رسیده است

ای کاش پای مرگ به میخانه وا شود
یک مستطیل قاتل سرگیجه ها شود

ای مرده شور پنجره هایی که بسته اند
این برف ها که بر سر شعرم نشسته اند

در پشت این جنون سگی استخوان توست
ای مرده شور من که دهانم دهان توست

...

2+
احسان افشاری, مثنوی نظر دهید...