احسان افشاری

منقلم دفتر شعر است، کبابم کن عشق

تاک در دبه بیانداز، خرابم کن عشق
منقلم دفتر شعر است کبابم کن عشق

حال ناجور کجا ؟ صحبت انگور کجا ؟
کارم از سرکه گذشته است شرابم کن عشق !

چوب تابوت مرا خوب بسوزان و سپس
دور میخانه بگردان و مذابم کن عشق

من هم اندازه خود شیوه ی رندی بلدم
حرف کافی است به یک بوسه مجابم کن عشق

اینور پرده مگر چیست که آنور باشد؟
پرسشم مسئله ساز است، جوابم کن عشق

تو که تایید نکردی من ناقابل را
دست کم لایق انکار حسابم کن عشق

...

1+
احسان افشاری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

می روم می روی تمام تمام

روز شب، روز شب، سلام سلام
می روم می رویْ تمام تمام

خسته ای از خطوط نامه ی من
خسته ام از خطوط سیم پیام

رنگی اما نمی دوی در چشم
بویی اما نمی رسی به مشام

گفته بودم چه وقت می آیی
گفته بودی که انتظار به کام !

هیچ راهی به جز شکستن نیست
دل من سنگ و چشم او بادام

هر چه از عشق بیشتر گفتم
به میانمایگی کشید کلام

آه بودن چقدر دشوار است
خاصه با دردهای بی فرجام

...

1+
احسان افشاری, جدایی, غزل نظر دهید...

قیچی زدی به موهایت!

مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود

کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود

برای عشق نگارنده هست و می ترسم،
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود

چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود

به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود

سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود

...

8+
احسان افشاری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

چگونه سرد شود خاطرات نمرودم!

صدای گمشده در غارهای مسدودم
فرود آمده از قله ایی مه آلودم

کنار شمع نشستند و راز می گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم

گرفتم آنکه گلستان شوند هیزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم

به شوق یافتنت ای کلید دربدری
کدام کوچه بن بست را نپیمودم ؟

تو نیستی که برایم انار دانه کنی
کجاست دانه تسبیح شاه مقصودم

به روی خویش نیاور ولی بدان آن روز
کسی که پنجره ات را شکست من بودم

قطار صبح ازل رفت بی خداحافظ
در آستین غزل ماند دست بدرودم

...

1+
احسان افشاری, غزل نظر دهید...

هر پاسخی مسبب صدها سوال شد!

دردا که سرنوشت یقین احتمال شد
چیزی که صرف حال نشد صرف قال شد

انسان به کشف مسئله های جدید رفت
یک آن همیشه هرگز و ممکن محال شد

هر کس به ماجرای جهان داد پاسخی
هر پاسخی مسبب صدها سوال شد

آن میوه ای که چشم نشان کرده بود نیز
وقتی به پای شاخه رسیدیم، کال شد

هی گوسفند ! باخبری پشم گرده ات
در کارخانه های جنون رفت و شال شد ؟

حافظ خبر شدی که ورق های شعر تو
در دست های کودک آواره فال شد ؟

ای صلح با خبر شده ای که برای صلح
هر روز خون جمعیتی پایمال شد ؟!

این جنگلی است مسخ کننده که شیر آن،
آنقدر شیر ماند که روزی شغال شد!

...

5+
احسان افشاری, غزل نظر دهید...