ابراهیم در آتش شاملو

درآمیختن

مجال

بی‌رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظِّ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می‌کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه‌ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدانگونه که عشق را نماز می‌بریم، ــ

که بی‌شایبه‌ی حجابی

با خاک

عاشقانه

درآمیختن می‌خواهم.

دی‌ماه ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

شبانه

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست؟ ــ

شب و

رودِ بی‌انحنای ستارگان

که سرد می‌گذرد.

و سوگوارانِ درازگیسو

بر دو جانبِ رود

یادآوردِ کدام خاطره را

با قصیده‌ی نفس‌گیرِ غوکان

تعزیتی می‌کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم‌آوازِ دوازده گلوله

سوراخ

می‌شود؟

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

۲۶ اسفندِ ۱۳۵۰

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

محاق

به گوهر مراد

به نوکردنِ ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پروازِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه

برنیامد.

۹ آبانِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

شبانه

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بیرونِ زمان

ایستاده‌ایم

با دشنه‌ی تلخی

در گُرده‌هایِمان.

هیچ‌کس

با هیچ‌کس

سخن نمی‌گوید

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است.

در مردگانِ خویش

نظر می‌بندیم

با طرحِ خنده‌یی،

و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم

بی‌هیچ

خنده‌یی!

۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

از این گونه مردن…

می‌خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم.

خیال‌گونه

در نسیمی کوتاه

که به تردید می‌گذرد

خوابِ اقاقیاها را

بمیرم.

می‌خواهم نفسِ سنگینِ اطلسی‌ها را پرواز گیرم.

در باغچه‌های تابستان،

خیس و گرم

به نخستین ساعاتِ عصر

نفسِ اطلسی‌ها را

پرواز گیرم.

حتا اگر

زنبقِ کبودِ کارد

بر سینه‌ام

گُل دهد ــ

می‌خواهم خوابِ اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گُل،

و عبورِ سنگینِ اطلسی‌ها باشم

بر تالارِ ارسی

به ساعتِ هفتِ عصر.

۱۸ آذرِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

بر سرمای درون

همه

لرزشِ دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله‌ی زخمی

نه شورِ شعله

بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق

چهره‌ی سُرخ‌ات پیدا نیست.

غبارِ تیره‌ی تسکینی

بر حضورِ وَهن

و دنجِ رهایی

بر گریزِ حضور،

سیاهی

بر آرامشِ آبی

و سبزه‌ی برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگِ آشنایت

پیدا نیست.

۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

واپسين تير ترکش آنچنان که می‌گويند

من کلامِ آخرین را

بر زبان جاری کردم

همچون خونِ بی‌منطقِ قربانی

بر مذبح

یا همچون خونِ سیاوش

(خونِ هر روزِ آفتابی که هنوز برنیامده است

که هنوز دیری به طلوع‌اش مانده است

یا که خود هرگز برنیاید).

همچون تعهدی جوشان

کلامِ آخرین را

بر زبان

جاری کردم

و ایستادم

تا طنین‌اش

با باد

پرت‌افتاده‌ترین قلعه‌ی خاک را

بگشاید.

اسمِ اعظم

(آنچنان

که حافظ گفت)

و کلامِ آخر

(آنچنان

که من می‌گویم).

همچون واپسین نفسِ بره‌یی معصوم

بر سنگِ بی‌عطوفتِ قربانگاه جاری شد

و بوی خون

بی‌قرار

در باد

گذشت.

۲۰ مهرِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

ترانه تاریک

بر زمینه‌ی سُربی‌ صبح

سوار

خاموش ایستاده است

و یالِ بلندِ اسبش در باد

پریشان می‌شود.

خدایا خدایا

سواران نباید ایستاده باشند

هنگامی که

حادثه اخطار می‌شود.

کنارِ پرچینِ سوخته

دختر

خاموش ایستاده است

و دامنِ نازکش در باد

تکان می‌خورد.

خدایا خدایا

دختران نباید خاموش بمانند

هنگامی که مردان

نومید و خسته

پیر می‌شوند.

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

غریبانه

دیری‌ست تا سوزِ غریبِ مهاجم

پا سست کرده است،

و اکنون

یالِ بلند یابویی تنها

که در خلنگزارِ تیره

به فریادِ مرغی تنها

گوش می‌جُنباند

جز از نسیمِ مهربانِ ولایت

آشفته نمی‌شود.

من این را می‌دانم، برادران!

من این را می‌بینم

هر چند

میانِ من و خلنگزارانِ خاموش

اکنون

بناهای آسمان‌سای است و

درّه‌های غریو

که گیاه و پرنده

در آن

رویش و پروازِ حسرت است.

بر آسمان

اما

سرودی بلند می‌گذرد

با دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!

من این‌جا پا سفت کرده‌ام که همین را بگویم

اگر چند

دور از آن جای که می‌باید باشم

زندانیِ سرکشِ جانِ خویشم و

بی من

آفتاب

بر شالیزارانِ دره‌ی زیراب

غریب و دلشکسته می‌گذرد.

بر آسمان سرودی بلند می‌گذرد

با دنباله‌ی طنین‌اش، برادران!

من این‌جا مانده‌ام از اصلِ خود به دور

که همین را بگویم؛

و بدین رسالت

دیری‌ست

تا مرگ را

فریفته‌ام.

بر آسمان

سرودی بلند می‌گذرد.

۳۱ شهریورِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

سرودِ ابراهیم در آتش

در اعدامِ مهدی رضایی در میدانِ تیرِ چیتگر

در آوارِ خونینِ گرگ‌ومیش

دیگرگونه مردی آنک،

که خاک را سبز می‌خواست

و عشق را شایسته‌ی زیباترینِ زنان

که این‌اش

به نظر

هدیّتی نه چنان کم‌بها بود

که خاک و سنگ را بشاید.

چه مردی! چه مردی!

که می‌گفت

قلب را شایسته‌تر آن

که به هفت شمشیرِ عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته‌تر آن

که زیباترینِ نام‌ها را

بگوید.

و شیرآهن‌کوه مردی از اینگونه عاشق

میدانِ خونینِ سرنوشت

به پاشنه‌ی آشیل

درنوشت.ــ

رویینه‌تنی

که رازِ مرگش

اندوهِ عشق و

غمِ تنهایی بود.

«ــ آه، اسفندیارِ مغموم!

تو را آن به که چشم

فروپوشیده باشی!»

«ــ آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سرنوشتِ مرا بسازد؟

من

تنها فریاد زدم

نه!

من از

فرورفتن

تن زدم.

صدایی بودم من

ــ شکلی میانِ اشکال ــ،

و معنایی یافتم.

من بودم

و شدم،

نه زانگونه که غنچه‌یی

گُلی

یا ریشه‌یی

که جوانه‌یی

یا یکی دانه

که جنگلی ــ

راست بدانگونه

که عامی‌مردی

شهیدی؛

تا آسمان بر او نماز بَرَد.

من بی‌نوا بند‌گکی سربراه

نبودم

و راهِ بهشتِ مینوی من

بُز روِ طوع و خاکساری

نبود:

مرا دیگرگونه خدایی می‌بایست

شایسته‌ی آفرینه‌یی

که نواله‌ی ناگزیر را

گردن

کج نمی‌کند.

و خدایی

دیگرگونه

آفریدم».

دریغا شیرآهن‌کوه مردا

که تو بودی،

و کوهوار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه و استوار

مُرده بودی.

اما نه خدا و نه شیطان ــ

سرنوشتِ تو را

بُتی رقم زد

که دیگران

می‌پرستیدند.

بُتی که

دیگران‌اش

می‌پرستیدند.

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...