ابراهیم در آتش شاملو

ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد

در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد

۱

نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می‌گستَرَد

آن که نهالِ نازکِ دستانش

از عشق

خداست

و پیشِ عصیانش

بالای جهنم

پست است.

آن کو به یکی «آری» می‌میرد

نه به زخمِ صد خنجر،

و مرگش در نمی‌رسد

مگر آن که از تبِ وهن

دق کند.

قلعه‌یی عظیم

که طلسمِ دروازه‌اش

کلامِ کوچکِ دوستی‌ست.

۲

انکارِ عشق را

چنین که به سرسختی پا سفت کرده‌ای

دشنه‌یی مگر

به آستین‌اندر

نهان کرده باشی. ــ

که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

۳

نگاه کن

چه فروتنانه بر درگاهِ نجابت به خاک می‌شکند

رخساره‌یی که توفان‌اش

مسخ نیارست کرد.

چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک می‌افتد

آن که در کمرگاهِ دریا

دست حلقه توانست کرد.

نگاه کن

چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد

آن که مرگش میلادِ پُرهیاهای هزار شهزاده بود.

نگاه کن!

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

در میدان

آنچه به دید می‌آید و

آنچه به دیده می‌گذرد.

آنجا که سپاهیان

مشقِ قتال می‌کنند

گستره‌ی چمنی می‌تواند باشد،

و کودکان

رنگین‌کمانی

رقصنده و

پُرفریاد.

اما آن

که در برابرِ فرمانِ واپسین

لبخند می‌گشاید،

تنها

می‌تواند

لبخندی باشد

در برابرِ «آتش!»

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

مجال

جوجه‌یی در آشیانه

گُلی در جزیره

ستاره‌یی در کهکشان.

با پیشانی بلندت به جِرمی اندیشیدی

که در پوسته می‌رُست

تا باغچه را

به نغمه

سرشار کند

همچنان که عصاره‌ی خاک

از دهلیزِ ساقه می‌گذشت

تا چشم‌اندازِ تابستانه را

به رنگی دیگر

بیاراید

بر جزیره‌یی که می‌گذرد

با گردشِ تپنده‌ی روزان و شبان

از برابرِ خورشیدی

که در خود

می‌سوزد.

تو میلاد را

دیگربار

در نظامِ قوانینش دوره می‌کنی،

و موریانه‌ی تاریک

تپش‌های زمانت را

می‌شمارد.

۹ آبانِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

برخاستن

چرا شبگیر می‌گرید؟

من این را پرسیده‌ام

من این را می‌پرسم.

عفونتت از صبری‌ست

که پیشه کرده‌ای

به هاویه‌ی وَهن.

تو ایوبی

که از این پیش اگر

به پای

برخاسته بودی

خضروارت

به هر قدم

سبزینه‌ی چمنی

به خاک

می‌گسترد،

و بادِ دامانت

تندبادی

تا نظمِ کاغذینِ گُل‌بوته‌های خار

بروبد.

من این را گفته‌ام

همیشه

همیشه من این را می‌گویم.

۲۵ تیرِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

اشارتی

به ایران درودی

پیش از تو

صورتگران

بسیار

از آمیزه‌ی برگ‌ها

آهوان برآوردند؛

یا در خطوطِ کوهپایه‌یی

رمه‌یی

که شبان‌اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه

نهان است؛

یا به سیری و سادگی

در جنگلِ پُرنگارِ مه‌آلود

گوزنی را گرسنه

که ماغ می‌کشد.

تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:

آه و آهن و آهکِ زنده

دود و دروغ و درد را. ــ

که خاموشی

تقوای ما نیست.

سکوتِ آب

می‌تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛

سکوتِ گندم

می‌تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛

همچنان که سکوتِ آفتاب

ظلمات است ــ

اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

عصرِ مرا

در منحنی‌ تازیانه به نیش‌خطِ رنج؛

همسایه‌ی مرا

بیگانه با امید و خدا؛

و حرمتِ ما را

که به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته.

تمامی‌ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

ــ آزادی!

ما نگفتیم

تو تصویرش کن!

۱۴ اسفندِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

نشانه

شغالی

گَر

ماهِ بلند را دشنام گفت ــ

پیرانِشان مگر

نجات از بیماری را

تجویزی اینچنین فرموده بودند.

فرزانه در خیالِ خودی را

لیک

که به تُندر

پارس می‌کند،

گمان مدار که به قانونِ بوعلی

حتا

جنون را

نشانی از این آشکاره‌تر

به دست کرده باشند.

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

درآمیختن

مجال

بی‌رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظِّ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می‌کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه‌ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاکم کنند

سراپا برهنه

بدانگونه که عشق را نماز می‌بریم، ــ

که بی‌شایبه‌ی حجابی

با خاک

عاشقانه

درآمیختن می‌خواهم.

دی‌ماه ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

شبانه

اگر که بیهده زیباست شب

برای چه زیباست

شب

برای که زیباست؟ ــ

شب و

رودِ بی‌انحنای ستارگان

که سرد می‌گذرد.

و سوگوارانِ درازگیسو

بر دو جانبِ رود

یادآوردِ کدام خاطره را

با قصیده‌ی نفس‌گیرِ غوکان

تعزیتی می‌کنند

به هنگامی که هر سپیده

به صدای هم‌آوازِ دوازده گلوله

سوراخ

می‌شود؟

اگر که بیهده زیباست شب

برای که زیباست شب

برای چه زیباست؟

۲۶ اسفندِ ۱۳۵۰

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

محاق

به گوهر مراد

به نوکردنِ ماه

بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پروازِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه

برنیامد.

۹ آبانِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...

شبانه

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و

نه آفتاب،

ما

بیرونِ زمان

ایستاده‌ایم

با دشنه‌ی تلخی

در گُرده‌هایِمان.

هیچ‌کس

با هیچ‌کس

سخن نمی‌گوید

که خاموشی

به هزار زبان

در سخن است.

در مردگانِ خویش

نظر می‌بندیم

با طرحِ خنده‌یی،

و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم

بی‌هیچ

خنده‌یی!

۱۵ فروردینِ ۱۳۵۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
ابراهیم در آتش شاملو نظر دهید...