باغ آینه شاملو

دادخواست

از همه سو،

از چار جانب،

از آن سو که به‌ظاهر مهِ صبحگاه را مانَد سبک‌خیز و دَم‌دَمی

و حتا از آن سویِ دیگر که هیچ نیست

نه له‌لهِ تشنه‌کامیِ صحرا

نه درخت و نه پرده‌ی وهمی از لعنتِ خدایان، ــ

از چار جانب

راهِ گریز بربسته است.

درازای زمان را

با پاره‌ی زنجیرِ خویش

می‌سنجم

و ثقلِ آفتاب را

با گوی سیاهِ پای‌بند

در دو کفه می‌نهم

و عمر

در این تنگنایِ بی‌حاصل

چه کاهل می‌گذرد!

قاضیِ تقدیر

با من ستمی کرده است.

به داوری

میانِ ما را که خواهد گرفت؟

من همه‌ی خدایان را لعنت کرده‌ام

همچنان که مرا

خدایان.

و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست

بداندیشانه

بی‌گناه بوده‌ام!

۱۳۳۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

پُل ِ الله‌وردی‌خان

به فروز و یحیی هدی

و به یادِ عزیزی که چه تلخ پایمردی کرد

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران‌های حاصلخیز را…

اژدهایی خفته را مانَد

به روی رودِ پیچان

پُل:

پای‌ها در آب و سر بر ساحلی هشته

هشته دُم بر ساحلِ دیگر ــ

نه‌ش به سر اندیشه‌یی از خشکسالی‌هاست

نه‌ش به دل اندیشه از طغیان

نه‌ش سروری با نسیمی خُرد

نه‌ش غروری با تبِ توفان

نه‌ش امیدی می‌پزد در سر

نه‌ش ملالی می‌خلد در جان؛

بندبندِ استخوانش داستان از بی‌خیالی‌هاست…

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران‌هایِ حاصلخیز را…

معبرِ خورشید و باران

بی‌خیالی هیچ‌اش از باران و از خورشید

بر جای

ایستاده

پُل!

معبرِ بسیار موکب‌های پُرفانوس و پُرجنجالِ شادی‌های عالم‌گیر

معبرِ بسیار موکب‌های اندُهگینِ نالش‌ریزِ سر در زیر؛

خشت خشتِ هیکلش

از نامداری‌های بی‌نامان فروپوشیده

بر جای

ایستاده

پُل!

بادها، ابرِ عبیرآمیز را

ابر، باران‌های حاصلخیز را…

گاوِ مجروحی به زیرِ بار

روستایی‌مردی از دنبال

تنگ‌نای گُرده‌ی پُل را به سوی ساحلِ خاموش می‌پیماید اندر مه که

گویی در اجاقِ دودناکِ شام

می‌سوزد.

هم در این هنگام

از فرازِ جان‌پناهِ بی‌خیالِ سرد

مردی در خیال آرام

بر غوغای رودِ تندِ پیچان

چشم

می‌دوزد.

۱۳۳۷

اصفهان – فروردس

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

کوچه

به دکتر مجید حائری

دهلیزی لاینقطع

در میانِ دو دیوار،

و خلوتی

که به‌سنگینی

چون پیری عصاکش

از دهلیزِ سکوت

می‌گذرد.

و آنگاه

آفتاب

و سایه‌یی منکسر،

نگران و

منکسر.

خانه‌ها

خانه‌خانه‌ها.

مردمی،

و فریادی از فراز:

ــ شهرِ شطرنجی!

شهرِ شطرنجی!

دو دیوار

و دهلیزِ سکوت.

و آنگاه

سایه‌یی که از زوالِ آفتاب دَم می‌زند.

مردمی،

و فریادی از اعماق

ــ مُهره نیستیم!

ما مُهره نیستیم!

۱۳۳۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

کاج

به ابوالفضل نجفی

همچو بوتیمارِ مجروحی ــ نشسته بر لبِ دریاچه‌ی شب ــ می‌خورَد اندوه

شامگاه

اندیشناک و خسته و مغموم.

کاج‌های پیر تاریکند و در اندیشه‌ی تاریک.

من غمین و خسته و اندیشناکم چون غروبِ شوم.

من چنان

چون کاج‌های پیر

تاریکم که پنداری

دیرگاهی هست

تا خورشید

بر جانم نتابیده‌ست.

می‌کشم بی‌نقشه

در غم‌خانه‌ی خود

پای

می‌کشم بی‌وقفه

بر پیشانیِ خود

دست…

«ــ ای پیمبرهای سرگردانِ نیکی!

ای پیمبرهای

بی‌تکفیرِ

بی‌زنجیرِ

بی‌شمشیر!

در گذرگاهی چنین از عافیت مهجور،

بی‌کتابی اندر آن از دوزخی سوزان حکایت‌های رعب‌انگیز،

پرچمِ محزونِتان را

سخت

دور می‌بینم که باد افتاده باشد روزی اندر سینه‌ی مغرور!

زهرِ رنج از ناتوانی‌های معصومانه‌تان در دل،

هم‌چو بوتیمار

بر لبِ دریاچه‌ی شب می‌خورم اندوه.

آنچنان چون کاجِ پیری پُرغبارم من، که گویی دیرگاهی رفته کز ابری

نم‌نمی باران نباریده‌ست.

می‌کشم

بی‌نقشه

در غم‌خانه‌ی خود پای…

می‌کشم

بی‌وقفه

بر پیشانیِ خود دست…

۱۳۳۶

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

بر خاک ِ جدي ايستادم …

بر خاکِ جدی ایستادم

و خاک، به‌سانِ یقینی

استوار بود.

به ستاره شک کردم

و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را

همچون کنیزکانِ سپیدرویی

در حرم‌خانه‌ی پُرجلالش نهان می‌کرد.

دیوارها زندان را محدود می‌کند،

دیوارها زندان را محدودتر نمی‌کند.

میانِ دو زندان

درگاهِ خانه‌ی تو آستانه‌ی آزادی‌ست،

لیکن در آستانه

تو را

به قبولِ یکی از این دو

از خود اختیاری نیست.

۱۳۳۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

ماهی

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلبِ من

اینگونه

گرم و سُرخ:

احساس می‌کنم

در بدترین دقایقِ این شامِ مرگ‌زای

چندین هزار چشمه‌ی خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌کنم

در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زارِ یأس

چندین هزار جنگلِ شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دستِ من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌کنم

در چشمِ من

به آبشرِ اشکِ سُرخ‌گون

خورشیدِ بی‌غروبِ سرودی کشد نفس؛

احساس می‌کنم

در هر رگم

به هر تپشِ قلبِ من

کنون

بیدارباشِ قافله‌یی می‌زند جرس.

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روحِ آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسویِ خیسِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.

من بانگ برکشیدم از آستانِ یأس:

«ــ آه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!»

۱۳۳۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

معاد

من

باد و

مادرِ هوا خواهم شد

و گردشِ زمین را

به‌سانِ جنبشِ مولی

در گندابِ تنم احساس

خواهم کرد.

من

خاک و

مولِ زمین خواهم شد

و هوا

به‌سانِ زهدانِ زنی در برم خواهد گرفت.

از سردیِ مرده‌وارِ پیکرِ خاکیِ خویش

رنجه خواهم شد.

از فشارِ شهوتناکِ بازوانِ نسیمیِ خویش

شکنجه خواهم شد.

از دیدارِ خویش عذابِ فراوان خواهم کشید

و سخنانِ همیشه را

در دو گوشِ بی‌رغبتِ خویش

مکرر خواهم کرد.

۱۳۳۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

کیفر

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته است.

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن،

به خونِ نان‌فروشِ سختِ دندان‌گرد آغشته‌ست.

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند

کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به روی بام جَسته‌اند

کسانی نیم‌شب، در گورهای تازه، دندانِ طلای مردگان را می‌شکسته‌اند.

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی

نکشته‌ام

من اما راه بر مردِ رباخواری

نبسته‌ام

من اما نیمه‌های شب

ز بامی بر سرِ بامی نجسته‌ام.

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردارِ زنان را دوست می‌دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش ــ

من اما، در دلِ کهسارِ رؤیاهای خود،

جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند،

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست…

جُرم این است!

جُرم این است!

۱۳۳۶

زندانِ موقت

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

تاشک

بُن‌بستِ سربه‌زیر

تا ابدیت گسترده است

دیوارِ سنگ

از دسترسِ لمس به دور است.

در میدانی که در آن

خوانچه و تابوت

بی‌معارض می‌گذرد

لبخنده و اشک را

مجالِ تأملی نیست.

خانه‌ها در معبرِ بادِ نااستوار

استوارند،

درخت، در گذرگاهِ بادِ شوخ وقار می‌فروشد.

«ــ درخت، برادرِ من!

اینک

تبردار از کوره‌راهِ پُرسنگ به زیر می‌آید!»

«ــ ای مسافر، همدردِ من!

به سرمنزلِ یقین اگر فرود آمده‌ای

دیگر تو را تا به سرمنزلِ شک

جز پرت‌گاهی ناگزیر

در پیش نیست!»

خانه‌ها در معبرِ بادِ استوار

نااستوارند،

درخت، در معبرِ بادِ جدی

عشوه می‌فروشد…

۱۳۳۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...

بر سنگ‌فرش

یارانِ ناشناخته‌ام

چون اخترانِ سوخته

چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین

همیشه

شبی بی‌ستاره ماند.

آنگاه

من

که بودم

جغدِ سکوتِ لانه‌ی تاریکِ دردِ خویش،

چنگِ زهم‌گسیخته‌زه را

یک سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم میانِ کوچه‌ی مردم

این بانگ با لب‌ام شررافشان:

«ــ آهای!

از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید!…

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین‌گونه می‌تپد دلِ خورشید

در قطره‌های آن…»

بادی شتابناک گذر کرد

بر خفتگانِ خاک،

افکند آشیانه‌ی متروکِ زاغ را

از شاخه‌ی برهنه‌ی انجیرِ پیرِ باغ…

«ــ خورشید زنده است!

در این شبِ سیا [که سیاهیِ روسیا

تا قندرونِ کینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگِ پُرصلابتِ تپشِ قلبِ خورشید را

من

روشن‌تر

پُرخشم‌تر

پُرضربه‌تر شنیده‌ام از پیش…

از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

از پُشتِ شیشه‌ها

به خیابان نظر کنید!

از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان

نظر کنید!

از پُشتِ شیشه‌ها…

نوبرگ‌های خورشید

بر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست.

فانوس‌های شوخِ ستاره

آویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب…

من بازگشتم از راه،

جانم همه امید

قلبم همه تپش.

چنگِ ز هم گسیخته زه را

زه بستم

پای دریچه

بنشستم

وز نغمه‌یی

که خواندم پُرشور

جامِ لبانِ سردِ شهیدانِ کوچه را

با نوشخندِ فتح

شکستم:

«ــ آهای!

این خونِ صبحگاه است گویی به سنگفرش

کاین گونه می‌تپد دلِ خورشید

در قطره‌های آن…

از پُشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید!

خون را به سنگفرش

ببینید!

خون را

به سنگفرش…»

۱۳۳۶

زندانِ موقتِ شهربانی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

0
باغ آینه شاملو نظر دهید...