ترانه‌های کوچک غربت شاملو

شبانه

گویی

همیشه چنین است

ای غریوِ طلب ــ:

تو در آتشِ سردِ خود می‌سوزی

و خاکسترت

نقره‌ی ماه است

تا تو را

در کمالِ بَدرِ تو نیز

باور نکنند.

چه استجابتِ غمناکی!

زخم‌ات

از آن

بَدرِ تمام بود

تا مجوسان

بر گُرده‌ی ارواحِ کهن

به قلعه درتازند.

همیشه چنین بوده؟

همیشه چنین است؟

مردادِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+2
...

+2
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

هجرانی

تلخ

چون قرابه‌ی زهری

خورشید از خراشِ خونینِ گلو می‌گذرد.

سپیدار

دلقکِ دیلاقی‌ست

بی‌مایه

با شلوارِ ابلق و شولای سبزش،

که سپیدیِ خسته‌ْخانه را

مضمونی دریده کوک می‌کند.

مرمرِ خشکِ آبدانِ بی‌ثمر

آیینه‌ی عریانیِ‌ شیرین نمی‌شود،

و تیشه‌ی کوه‌کن

بی‌امان‌ْتَرَک اکنون

پایانِ جهان را

در نبضی بی‌رؤیا تبیره می‌کوبد.

کُند

همچون دشنه‌یی زنگاربسته

فرصت

از بریدگی‌های خونبارِ عصب می‌گذرد.

۱۳ تیرِ ۱۳۵۷

لندن

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

عاشقانه

بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان

در فاصله‌ی گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی برمی‌آید

و روز

شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.

آه

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت،

جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است

و نسیم

وسوسه‌یی‌ست نابکار.

مهتاب پاییزی

کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچه‌ی نغز

بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.

عشق

رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست

و آسمان

سرپناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سرنوشتِ خویش

گریه ساز کنی.

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

هر چه باشد

چشمه‌ها

از تابوت می‌جوشند

و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمندتران‌اند.

خامُش منشین

خدا را

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی!

۲۳ مردادِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+2
...

+2
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

هجرانی

چه هنگام می‌زیسته‌ام؟

کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را

من ــ

اگر این آفتاب

هم آن مشعلِ کال است

بی‌شبنم و بی‌شفق

که نخستین سحرگاهِ جهان را آزموده است.

چه هنگام می‌زیسته‌ام،

کدام بالیدن و کاستن را

من

که آسمانِ خودم

چترِ سرم نیست؟ ــ

آسمانی از فیروزه نیشابور

با رگه‌های سبزِ شاخساران،

همچون فریادِ واژگونِ جنگلی

در دریاچه‌یی،

آزاد و رَها

همچون آینه‌یی

که تکثیرت می‌کند.

بگذار

آفتابِ من

پیرهنم باشد

و آسمانِ من

آن کهنه‌کرباسِ بی‌رنگ.

بگذار

بر زمینِ خود بایستم

بر خاکی از بُراده‌ی‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.

بگذار سرزمینم را

زیرِ پای خود احساس کنم

و صدای رویشِ خود را بشنوم:

رُپ‌رُپه‌ی طبل‌های خون را

در چیتگر

و نعره‌ی ببرهای عاشق را

در دیلمان.

وگرنه چه هنگام می‌زیسته‌ام؟

کدام مجموعه‌ی پیوسته‌ی روزها و شبان را من؟

۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶

پرینستون

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+1
...

+1
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

در لحظه

به تو دست می‌سایم و جهان را درمی‌یابم،

به تو می‌اندیشم

و زمان را لمس می‌کنم

معلق و بی‌انتها

عُریان.

می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.

آسمانم

ستارگان و زمین،

و گندمِ عطرآگینی که دانه می‌بندد

رقصان

در جانِ سبزِ خویش.

از تو عبور می‌کنم

چنان که تُندری از شب. ــ

می‌درخشم

و فرومی‌ریزم.

۱۹ مردادِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+1
...

+1
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

مترسک

برای آنی و تقی مدرسی

جایی پنهان در این شبِ قیرین

اِستاده به جا، مترسکی باید؛

نه‌ش چشم، ولی چنان که می‌بیند

نه‌ش گوش، ولی چنان که می‌پاید.

بی‌ریشه، ولی چنان به جا سُتوار

که‌ش خود به تَبَر کَنی ز جای، اِلاّک.

چون گردوی پیرِ ریشه در اعماق

می نعره زند که از من است این خاک.

چون شبگذری ببیندش، دزدی‌ش

چون سایه به شب نهفته پندارد

کز حیله نفس به سینه درچیده‌ست

تا رهگذرش مترسک انگارد.

آری، همه شب یکی خموش آنجاست

با خالی‌ بودِ خویش رودررو.

گر مَشعله نیز می‌کشد عابر

ره می‌نبرد که در چه کار است او.

۲۸ اسفندِ ۱۳۵۶

پرینستون

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+2
...

+2
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

رستاخیز

من تمامی‌ مُردگان بودم:

مُرده‌ی پرندگانی که می‌خوانند

و خاموشند،

مُرده‌ی زیباترینِ جانوران

بر خاک و در آب،

مُرده‌ی آدمیان

از بد و خوب.

من آن‌جا بودم

در گذشته

بی‌سرود. ــ

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.

به‌مهر

مرا

بی‌گاه

در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم.

۱۹ مردادِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

بچه‌های اعماق

گفتار برای یک ترانه، در شهادتِ احمد زیبرم

به علیرضا اسپهبد

در شهرِ بی‌خیابان می‌بالند

در شبکه‌ی مورگی پس‌کوچه و بُن‌بست،

آغشته‌ی دودِ کوره و قاچاق و زردزخم

قابِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست،

بچه‌های اعماق

بچه‌های اعماق

باتلاقِ تقدیرِ بی‌ترحم در پیش و

دشنامِ پدرانِ خسته در پُشت،

نفرینِ مادرانِ بی‌حوصله در گوش و

هیچ از امید و فردا در مشت،

بچه‌های اعماق

بچه‌های اعماق

بر جنگلِ بی‌بهار می‌شکفند

بر درختانِ بی‌ریشه میوه می‌آرند،

بچه‌های اعماق

بچه‌های اعماق

با حنجره‌ی خونین می‌خوانند و از پا درآمدنا

درفشی بلند به کف دارند

بچه‌های اعماق

بچه‌های اعماق

۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

شبانه

نه

تو را برنتراشیده‌ام از حسرت‌های خویش:

پارینه‌تر از سنگ

تُردتر از ساقه‌ی تازه‌روی یکی علف.

تو را برنکشیده‌ام از خشمِ خویش:

ناتوانیِ‌ خِرَد

از برآمدن،

گُر کشیدن

در مجمرِ بی‌تابی.

تو را بر نَسَخته‌ام به وزنه‌ی اندوهِ خویش:

پَرِّ کاهی

در کفّه‌ی حرمان،

کوه

در سنجشِ بیهودگی.

تو را برگزیده‌ام

رَغمارَغمِ بیداد.

گفتی دوستت می‌دارم

و قاعده

دیگر شد.

کفایت مکن ای فرمانِ «شدن»،

مکرّر شو

مکرّر شو!

۱۷ مردادِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...

خطابه‌ی آسان، در اميد

به رامین شهروند

وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنین دور می‌نماید؟

امید کجاست

تا خود

جهان

به قرار

بازآید؟

هان، سنجیده باش

که نومیدان را معادی مقدر نیست!

معشوق در ذره‌ذره‌ی جانِ توست

که باور داشته‌ای،

و رستاخیز

در چشم‌اندازِ همیشه‌ی تو

به کار است.

در زیجِ جُستجو

ایستاده‌ی ابدی باش

تا سفرِ بی‌انجامِ ستارگان بر تو گذر کند،

که زمین

از اینگونه حقارت‌بار نمی‌مانْد

اگر آدمی

به هنگام

دیده‌ی حیرت می‌گشود.

زیستن

و ولایتِ والای انسان بر خاک را

نماز بردن؛

زیستن

و معجزه کردن؛

ورنه

میلادِ تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست

هم از آن دست که مرگت،

هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقیمِ اَسترانِ تو

از فاصله‌ی کویری میلاد و مرگت؟

مُعجزه کن مُعجزه کن

که مُعجزه

تنها

دست‌کارِ توست

اگر دادگر باشی؛

که در این گُستره

گُرگانند

مشتاقِ بردریدنِ بی‌دادگرانه‌ی آن

که دریدن نمی‌تواند. ــ

و دادگری

معجزه‌ی نهایی‌ست.

و کاش در این جهان

مردگان را

روزی ویژه بود،

تا چون از برابرِ این همه اجساد گذر می‌کنیم

تنها دستمالی برابرِ بینی نگیریم:

این پُرآزار

گندِ جهان نیست

تعفنِ بی‌داد است.

و حضورِ گرانبهای ما

هر یک

چهره در چهره‌ی جهان

(این آیینه‌یی که از بودِ خود آگاه نیست

مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ

تو

یا من،

آدمی‌یی

انسانی

هر که خواهد گو باش

تنها

آگاه از دست‌کارِ عظیمِ نگاهِ خویش ــ

تا جهان

از این دست

بی‌رنگ و غم‌انگیز نماند

تا جهان

از این دست

پلشت و نفرت‌خیز نماند.

یکی

از دریچه‌ی ممنوعِ خانه

بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:

آه، اگر امید می‌داشتی

آن خُشکسار

کنون اینگونه

از باغ و بهار

بی‌برگ نبود

و آنجا که سکوت به ماتم نشسته

مرغی می‌خوانْد.

نه

نومیدْمردم را

معادی مقدّر نیست.

چاووشیِ‌ امیدانگیزِ توست

بی‌گمان

که این قافله را به وطن می‌رساند.

۲۳ تیرِ ۱۳۵۹

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
ترانه‌های کوچک غربت شاملو نظر دهید...