حدیث بی‌قراری ماهان شاملو

کژمژ و بی‌انتها…

کژمژ و بی‌انتها

به طولِ زمان‌های پیش و پس

ستونِ استخوان‌ها

چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان

دهان

یکی برنامده فریاد

فرو ریخته دندان‌ها همه،

سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفته

در وزشِ بادِ کهن

فرونستاده هنوز

از کیِ باستان.

بادِ اعصارِ کهن در جمجمه‌های روفته

بر ستونِ بی‌انتهای آهکین

فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.

دفترهای سپیدِ بی‌گناهی

به تشتی چوبین

بر سر

معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:

نخِ پَرکی چرکین

بر سوراخِ جوالدوزی.

اما خیالت را هنوز

فراگردِ بسترم حضوری به کمال بود

از آن پیش‌تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندرکشد.

گفتم اینک ترجمانِ حیات

تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.

آنگاه دانستم

که مرگ

پایان نیست.

۱۳۷۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

نخستين از غلظه‌ی پنيرک…

نخستین

از غلظه‌ی پنیرک و مامازی سر برآورد.

(نخستین خورشید…

بی‌خبر…)

و دومین

از جیفه‌زارِ مداهنت سر برکرد.

(دیگر روز…

از جیفه‌زارِ مداهنت…

خورشیدِ روزِ دیگر…)

سومین

اندوهِ انتظار را بود از اندوهِ انتظار بی‌خبر.

و چارمین

حیرتِ بی‌حاصلی را بود

از حیرتِ بی‌حاصلی

بهره سوته‌تر.

پنجمین

آهِ سیاهی را مانستی

یکی آهِ سیاه را.

آنگاه

خورشیدِ ششم

ملالِ مکرر شد:

آونگِ یکی ماهِ ناتمام

به بدل چینیِ کاسه‌ی آسمانی شکسته درآویخته.

و آنگاه

خورشیدِ هفتمین در اشکی بی‌قرار غوطه خورد:

اشکی بی‌قرار،

بدری سیاقلم

جویده‌جویده ریخته‌واریخته.

و بیهوده

ما

هنوز

انتظاری بی‌تاب می‌بردیم:

ما

هنوز

هشتمین خورشید را چشم همی‌داشتیم:

(شاید را و مگر را

بر دروازه‌ی طلوع) ــ

که خورشیدِ نخستین

هم به تکرار سر برآورد

تا عرصه کند

آسمانِ پیرزاد را

به بازی‌بازی

در غلظه‌ی بوناکِ پنیرک و مامازی.

۲۴ فروردینِ ۱۳۷۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

از خود با خويش

برای عباس جعفری

اکنون که چنین

زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم

از خود می‌پرسم:

«ــ هرآنچه گفته باید باشم

گفته‌ام آیا؟»

در من اما، او

(چه کند؟)

دهان و لبی می‌بیند ماهی‌وار

بی‌امان در کار

و آوایی نه.

«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا

(از خویش می‌پرسم)

در این قضاوتِ مشکوک

به گمراهی‌ مرسومِ قاضیان‌اش نمی‌کشاند؟»

زمانه‌یی‌ست که

آری

کوته‌ْبانگی الکنان نیز

لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ

نکند در خلوتِ بی‌تعارفِ خویش با خود گفته باشد:

«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!

می‌بینی که نیامِ پُرتکلفِ نام‌آوری دغل‌کارانه‌ات

حتا

از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلب‌آباد نیز

بی‌بهره‌تر است؟»

بر این باور است شاید

(چه کند؟)

که حرفی به میان آوردن را

از سرِ خودنمایی

درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:

فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفت‌انگیزتر

به گرماگرمِ هنگامه‌یی

که در آن

حتا

خروشی بی‌خویش

از خراشِ حنجره‌یی خونین

به‌نیروتر از هر کلامِ بلیغ است

سنجیده و برسخته.

نگران و تلخ می‌گوید:

«ــ پس شعر؟

بر این قُلّه

سخت بی‌گاه

خامش نشسته‌ای.

زمان در سکوت می‌گذرد تشنه‌ْکامِ کلامی و

تو خاموش اینسان؟»

می‌گویم:

« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،

ور نه کدام شعر؟

زمانه

پیچِ سیاهِ گردنه را

به هیأتِ فریادی پسِ پُشت می‌گذارد: ــ

به هیأتِ زوزه‌ی دردی

یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،

به هیأتِ فریادِ دهشتی

یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،

به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده

یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود می‌خروشد؛

یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه

حصارِ قلعه‌ی نجدِ سوسمار و شتر را

چندین پوک و پوسیده یافتن.

فریادِ رهایی و

از پوچ‌پایگی به در جستن،

یا بیداری‌ کوتوالانِ حُمق را

آژیرِ دَربندان شدن

در پوچ‌پایگی امان جُستن…

تشنه‌کامِ کلامند؟

نه!

اینجا

سخن

به کار

نیست،

نه آن را که در جُبّه و دستار

فضاحت می‌کند

نه آن را که در جامه‌ی عالِم

تعلیمِ سفاهت می‌کند

نه آن را که در خرقه‌ی پوسیده

فخر به حماقت می‌کند

نه آن را که چون تو

در این وانفسا

احساسِ نیاز

به بلاغت می‌کند.»

هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن

هرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟

ــ نمی‌دانم.

این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌ام

و این

فرومُردنِ غمناکِ فتیله‌یی مغرور را مانَد

در انباره‌ی پُرروغنِ چراغش.

۳۰ مردادِ ۱۳۶۳

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

نخستين که در جهان ديدم…

به دکتر جهانگیر رأفت

نخستین که در جهان دیدم

از شادی غریو بر کشیدم:

«منم، آه

آن معجزتِ نهایی

بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!»

آنگاه که در جهان زیستم

از شگفتی بر خود تپیدم:

میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن

که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!

چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم

به ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:

بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آخته

آن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.

اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارم

بجز آهِ حسرتی با من نیست:

تَبَری غرقه‌ی خون

بر سکوی باورِ بی‌یقین و

باریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست.

۱۲ اسفندِ ۱۳۷۷

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

نوروز در زمستان

سالی

نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب

بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.

سالی

نوروز

بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور

بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی

سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نامِ ممنوع‌اش را

و تاقچه‌ی گناه

دیگر بار

با احساسِ کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبرِ قتلِ عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به‌ناگاه

فراز خواهد شد

دستانِ اشتیاق

از دریچه‌ها دراز خواهد شد

لبانِ فراموشی

به خنده باز خواهد شد

و بهار

در معبری از غریو

تا شهرِ خسته

پیش‌باز خواهد شد.

سالی

آری

بی‌گاهان

نوروز

چنین

آغاز خواهد شد.

نوروزِ ۱۳۵۶ و پاییزِ ۱۳۷۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش…

یاد مختاری و پوینده

چون فورانِ فحل‌ْمستِ آتش بر کُره‌ی خمیری

به جانبِ ماهِ آهکی غریو می‌کشیدیم.

حنجره‌ی خون‌فشانِمان

دشنامیه‌های عصب را کفرِ شفافِ عصیان بود

ای مرارتِ بی‌فرجامِ حیات‌، ای مرارتِ بی‌حاصل!

غلظه‌ی خونِ اسارتِ مستمر در میدانچه‌های تلخِ ورید

در میدانچه‌های سنگی‌ بی‌عطوفت…

ــ فریبِمان مده‌اِی!

حیاتِ ما سهمِ تو از لذتِ کُشتارِ قصابانه بود.

لعنت و شرم بر تو باد!

۱۳۷۷

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

سراسرِ روز

سراسرِ روز

پیرزنانی آراسته

آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.

نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست

از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند.

سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است.

پاریس، بیمارستانِ لاری بوآزیه

۱۳۵۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...

با تخلصِ خونينِ بامداد

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که خروسِ سحرگهی

بانگی همه از بلور سرمی‌داد ــ

گوش به بانگِ خروسان درسپردم

هم از لحظه‌ی تُردِ میلادِ خویش.

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که پوپکِ زردخال

بی‌شانه‌ی نقره به صحرا سرمی‌نهاد ــ

به چشم، تاجی به‌خاک‌افگنده جُستم

هم از لحظه‌ی نگرانِ میلادِ خویش.

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که کبکِ خرامان

خنده‌ی غفلت به دامنه سرمی‌داد ــ

به درکشیدنِ جامِ قهقهه همت نهادم

هم از لحظه‌ی گریانِ میلادِ خویش.

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که درختِ بهارپوش

رختِ غبارآلوده به قامت می‌آراست ــ

چشم‌براهِ خزانِ تلخ نشستم

هم از لحظه‌ی نومیدِ میلادِ خویش.

مرگ آنگاه پاتابه همی‌گشود که هَزارِ سیاه‌پوش

بر شاخسارِ خزانی ترانه‌ی بدرود ساز می‌کرد ــ

با تخلصِ سُرخِ بامداد به پایان بردم

لحظه‌لحظه‌ی تلخِ انتظارِ خویش.

۲۷ آذر ۱۳۷۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

+1
...

+1
حدیث بی‌قراری ماهان شاملو نظر دهید...