در آستانه شاملو

قناری گفت…

به هوشنگ گلشیری

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما

کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی.

ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

متبلور می‌شود.

کرکس گفت: ــ سیاره‌ی من

سیاره‌ی بی‌همتایی که در آن

مرگ

مائده می‌آفریند.

کوسه گفت: ــ زمین

سفره‌ی برکت‌خیزِ اقیانوس‌ها.

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستینش از اشک تَر بود.

۱۳۷۳

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

ما نیز…

به محمدجواد گلبن

ما نیز روزگاری

لحظه‌یی سالی قرنی هزاره‌یی ازاین پیش‌تَرَک

هم در این‌جای ایستاده بودیم،

بر این سیّاره بر این خاک

در مجالی تنگ ــ هم‌ازاین‌دست ــ

در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب

در ایوانِ گسترده‌ی مهتاب

در تارهای باران

در شادَرْوانِ بوران

در حجله‌ی شادی

در حصارِ اندوه

تنها با خود

تنها با دیگران

یگانه در عشق

یگانه در سرود

سرشار از حیات

سرشار از مرگ.

ما نیز گذشته‌ایم

چون تو بر این سیاره بر این خاک

در مجالِ تنگِ سالی چند

هم از این‌جا که تو ایستاده‌ای اکنون

فروتن یا فرومایه

خندان یا غمین

سبک‌پای یا گران‌بار

آزاد یا گرفتار.

ما نیز

روزگاری

آری.

آری

ما نیز

روزگاری…

۲۲ مهرِ ۱۳۷۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

قصه‌ی مردی که لب نداشت

یه مردی بود حسین‌قلی

چشاش سیا لُپاش گُلی

غُصه و قرض و تب نداشت

اما واسه خنده لب نداشت. ــ

خنده‌ی بی‌لب کی دیده؟

مهتابِ بی‌شب کی دیده؟

لب که نباشه خنده نیس

پَر نباشه پرنده نیس.

شبای درازِ بی‌سحر

حسین‌قلی نِشِس پکر

تو رختخوابش دمرو

تا بوقِ سگ اوهو اوهو.

تمومِ دنیا جَم شدن

هِی راس شدن هِی خم شدن

فرمایشا طبق طبق

همگی به دورش وَقّ و وقّ

بستن به نافش چپ و راس

جوشونده‌ی ملاپیناس

دَم‌اش دادن جوون و پیر

نصیحتای بی‌نظیر:

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورَک

خنده نداری به درک!

خنده که شادی نمی‌شه

عیشِ دومادی نمی‌شه.

خنده‌ی لب پِشکِ خَره

خنده‌ی دل تاجِ سره،

خنده‌ی لب خاک و گِله

خنده‌ی اصلی به دِله…»

حیف که وقتی خوابه دل

وز هوسی خرابه دل،

وقتی که هوای دل پَسه

اسیرِ چنگِ هوسه،

دلسوزی از قصه جداس

هرچی بگی بادِ هواس!

حسین‌قلی با اشک و آه

رف دَمِ باغچه لبِ چاه

گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم

مرده‌ی خُلقِ پاکتم!

حسرتِ جونم رُ دیدی

لبتو امونت نمیدی؟

لبتو بِدِه خنده کنم

یه عیشِ پاینده کنم.»

ننه‌چاهه گُف: «ــ حسین‌قلی

یاوه نگو، مگه تو خُلی؟

اگه لَبمو بِدَم به تو

صبح، چه امونَت چه گرو،

واسه‌یی که لب تَر بکنن

چی‌چی تو سماور بکنن؟

«ضو» بگیرن «رَت» بگیرن

وضو بی‌طاهارت بگیرن؟

ظهر که می‌باس آب بکشن

بالای باهارخواب بکشن،

یا شب میان آب ببرن

سبو رُ به سرداب ببرن،

سطلو که بالا کشیدن

لبِ چاهو این‌جا ندیدن

کجا بذارن که جا باشه

لایقِ سطلِ ما باشه؟»

دید که نه وال‌ّلا، حق می‌گه

گرچه یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی با اشک و آ

رَف لبِ حوضِ ماهیا

گُف: «ــ باباحوضِ تَرتَری

به آرزوم راه می‌بری؟

میدی که امانت ببرم

راهی به حاجت ببرم

لب‌تو روُ مَرد و مردونه

با خودم یه ساعت ببرم؟»

حوض‌ْبابا غصه‌دار شد

غم به دلش هَوار شد

گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چی

اگر نَخوام که همچی

نشکنه قلبِ نازِت

غم نکنه درازِت:

حوض که لبش نباشه

اوضاش به هم می‌پاشه

آبش می‌ره تو پِی‌گا

به‌کُل می‌رُمبه از جا.»

دید که نه وال‌ّلا، حَقّه

فوقش یه خورده لَقّه.

حسین‌قلی اوهون‌اوهون

رَف تو حیاط، به پُشتِ بون

گُف: «ــ بیا و ثواب بکن

یه خیرِ بی‌حساب بکن:

آباد شِه خونِمونت

سالم بمونه جونت!

با خُلقِ بی‌بائونه‌ت

لبِتو بده اَمونت

باش یه شیکم بخندم

غصه رُ بار ببندم

نشاطِ یامُف بکنم

کفشِ غمو چَن ساعتی

جلوِ پاهاش جُف بکنم.»

بون به صدا دراومد

به اشک و آ دراومد:

«ــ حسین‌قلی، فدات شَم،

وصله‌ی کفشِ پات شَم

می‌بینی چی کردی با ما

که خجلتیم سراپا؟

اگه لبِ من نباشه

جا نُوْدونی م کجا شِه؟

بارون که شُرشُرو شِه

تو مُخِ دیفار فرو شِه

دیفار که نَم کشینِه

یِه‌هُوْ از پا نِشینه،

هر بابایی میدونه

خونه که رو پاش نمونه

کارِ بونشم خرابه

پُلش اون ورِ آبه.

دیگه چه بونی چه کَشکی؟

آب که نبود چه مَشکی؟»

دید که نه والّ‌لا، حق می‌گه

فوقش یه خورده لَق می‌گه.

حسین‌قلی، زار و زبون

وِیْلِه‌زَنون گریه‌کنون

لبش نبود خنده می‌خواس

شادی پاینده می‌خواس.

پاشد و به بازارچه دوید

سفره و دستارچه خرید

مُچ‌پیچ و کولبار و سبد

سبوچه و لولِنگ و نمد

دوید این سرِ بازار

دوید اون سرِ بازار

اول خدا رُ یاد کرد

سه تا سِکّه جدا کرد

آجیلِ کارگشا گرفت

از هم دیگه سَوا گرفت

که حاجتش روا بِشه

گِرَه‌ش ایشال‌ّلا وابشه

بعد سرِ کیسه واکرد

سکه‌ها رو جدا کرد

عرض به حضورِ سرورم

چی بخرم چی‌چی نخرم:

خرید انواعِ چیزا

کیشمیشا و مَویزا،

تا نخوری ندانی

حلوای تَن‌تَنانی،

لواشک و مشغولاتی

آجیلای قاتی‌پاتی

اَرده و پادرازی

پنیرِ لقمه‌ْقاضی،

خانُمایی که شومایین

آقایونی که شومایین:

با هَف عصای شیش‌منی

با هف‌تا کفشِ آهنی

تو دشتِ نه آب نه علف

راهِشو کشید و رفت و رَف

هر جا نگاش کشیده شد

هیچ‌چی جز این دیده نشد:

خشکه‌کلوخ و خار و خس

تپه و کوهِ لُخت و بس:

قطارِ کوهای کبود

مثِ شترای تشنه بود

پستونِ خشکِ تپه‌ها

مثِ پیره‌زن وختِ دعا.

«ــ حسین‌قلی غصه‌خورک

خنده نداشتی به درک!

خوشی بیخِ دندونت نبود

راهِ بیابونت چی بود؟

راهِ درازِ بی‌حیا

روز راه بیا شب راه بیا

هف روز و شب بکوب‌بکوب

نه صُب خوابیدی نه غروب

سفره‌ی بی‌نونو ببین

دشت و بیابونو ببین:

کوزه‌ی خشکت سرِ راه

چشمِ سیات حلقه‌ی چاه

خوبه که امیدت به خداس

وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسین‌قلی، تِلُوخورون

گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون

خَسّه خَسّه پا می‌کشید

تا به لبِ دریا رسید.

از همه چی وامونده بود

فقط‌م یه دریا مونده بود.

«ــ ببین، دریای لَم‌لَم

فدای هیکلت شَم

نمی‌شه عِزتت کم

از اون لبِ درازوت

درازتر از دو بازوت

یه چیزی خِیرِ ما کُن

حسرتِ ما دوا کُن:

لبی بِده اَمونت

دعا کنیم به جونت.»

«ــ دلت خوشِه حسین‌قلی

سرِ پا نشسته چوتولی.

فدای موی بورِت!

کو عقلت کو شعورِت؟

ضررای کارو جَم بزن

بساطِ ما رو هم نزن!

مَچِّده و مناره‌ش

یه دریاس و کناره‌ش.

لبِشو بدم، کو ساحلش؟

کو جیگَرَکی‌ش کو جاهلش؟

کو سایبونش کو مشتریش؟

کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟

کو نازفروش و نازخرِش؟

کو عشوه‌یی‌ش کو چِش‌چَرِش؟»

حسین‌قلی، حسرت به دل

یه پاش رو خاک یه پاش تو گِل

دَساش از پاهاش درازتَرَک

برگشت خونه‌ش به حالِ سگ.

دید سرِ کوچه راه‌به‌راه

باغچه و حوض و بوم و چاه

هِرتِه‌زَنون ریسه می‌رن

می‌خونن و بشکن می‌زنن:

«ــ آی خنده خنده خنده

رسیدی به عرضِ بنده؟

دشت و هامونو دیدی؟

زمین و زَمونو دیدی؟

انارِ گُلگون می‌خندید؟

پِسّه‌ی خندون می‌خندید؟

خنده زدن لب نمی‌خواد

داریه و دُمبَک نمی‌خواد:

یه دل می‌خواد که شاد باشه

از بندِ غم آزاد باشه

یه بُر عروسِ غصه رُ

به تَئنایی دوماد باشه!

حسین‌قلی!

حسین‌قلی!

حسین‌قلی حسین‌قلی حسین‌قلی!»

تابستانِ ۱۳۳۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

بر کدام جنازه زار می‌زند…؟

بر کدام جنازه زار می‌زند این ساز؟

بر کدام مُرده‌ی پنهان می‌گرید

این سازِ بی‌زمان؟

در کدام غار

بر کدام تاریخ می‌موید این سیم و زِه، این پنجه‌ی نادان؟

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند

بگذار برخیزد!

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه‌ی صافی

زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراعِ بلندِ نسیم

زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است.

بر برکه‌ی لاجوردینِ ماهی و باد چه می‌کند این مدیحه‌گوی تباهی؟

مطربِ گورخانه به شهر اندر چه می‌کند

زیرِ دریچه‌های بی‌گناهی؟

بگذار برخیزد مردمِ بی‌لبخند

بگذار برخیزد!

۱۸ شهریورِ ۱۳۷۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

میلاد

ناگهان

عشق

آفتاب‌وار

نقاب برافکند

و بام و در

به صوتِ تجلی

درآکند،

شعشعه‌ی آذرخش‌وار

فروکاست

و انسان

برخاست.

۵ اردیبهشتِ ۱۳۷۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

خاطره

شب

سراسر

زنجيرِ زنجره بود

تا سحر،

سحرگه

به‌ناگاه با قُشَعْريره‌ی درد

در لطمه‌ی جانِ ما

جنگل

از خواب واگشود

مژگانِ حيرانِ برگش را

پلکِ آشفته‌ی مرگش را،

و نعره‌ی اُزگَلِ ارّه‌ زنجيری

سُرخ

بر سبزیِ‌ نگرانِ دره

فروريخت.

تا به کسالتِ زردِ تابستان پناه آريم

دلشکسته

به‌ترکِ کوه گفتيم.

۱۲ شهريورِ ۱۳۷۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

طرحِ بارانی

به جمشید لطفی

منطقِ لطیفِ شادی

چیزی به دُمبِ سکوتِ سیاسنگینِ فضا آویخت

تا لحظه‌ی‌ انفجارِ کبریتِ خفه در صندوقِ افق

خاموشی شود

و عبورِ فصیحِ موکبِ رگبار

بیاغازد.

برق و

ناوکِ پُرانکسارِ پولادِ سپید و

طبله‌طبله

غَلتِ بی‌کوکِ طبلِ رعد

بر بسترِ تشنه‌ی خاک.

خاک و

پای‌کوبانِ فصیحِ نوباوگانِ شادِ باران

در بارانی‌های خیسِ خویش.

آنگاه

جهان به‌تمامی:

زمین و زمان به‌تمامی و

آسمان به‌تمامی.

و آنگاه

سکوتِ مقدسِ خورشیدِ بشسته‌روی

بر سجاده‌ی خاک،

و درنگِ سنگینِ ساتورِ خونین

در قربانگاهِ بی‌داعیه‌ی فلق.

درنگِ سنگینِ ساتورِ خونین و

نزولِ لَختالَختِ تاریکی

چون خواب،

چونان لغزشِ خاکستری‌ خوابی بی‌گاه

بر خاک.

۲۸ فروردینِ ۱۳۷۶

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...

آن روز در اين وادی…

به یادِ زنده‌ی جاودان مرتضا کیوان

آن روز در این وادی پاتاوه گشادیم

که مرده‌یی اینجا در خاک نهادیم.

چراغش به پُفی مُرد و

ظلمت به جانش درنشست

اما

چشم‌اندازِ جهان

همچنان شناور ماند

در روزِ جهان.

مُردِ‌گان

در شبِ خویش

از مشاهده بی‌بهره می‌مانند

اما بندِ نافِ پیوند

هم از آن‌دست

به جای است. ــ

یکی واگَرد و به دیروز نگاهی کن:

آن سوی فرداها بود که جهان به آینده پا نهاد.

۷ فروردینِ ۱۳۷۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

در آستانه شاملو نظر دهید...