دشنه در دیس شاملو

سِمیرُمی

برای هوشنگ کشاورز

با سُم‌ضربه‌ی رقصانِ اسبش می‌گذرد

از کوچه‌ی سرپوشیده

سواری،

بر تَسمه‌بندِ قَرابینش

برقِ هر سکّه

ستاره‌یی

بالای خرمنی

در شبِ بی‌نسیم

در شبِ ایلاتیِ عشقی.

چار سوار از تَنگ دراومد

چار تفنگ بر دوشِشون.

دختر از مهتابی نظاره می‌کند

و از عبورِ سوار

خاطره‌یی

همچون داغِ خاموشِ زخمی.

چارتا مادیون پُشتِ مسجد

چار جنازه پُشتِشون.

شهریورِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخی

زاده شدن

بر نیزه‌ی تاریک

همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی.

سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را

سراسر

در سلسله پیمودن.

بر شعله‌ی خویش

سوختن

تا جرقّه‌ی واپسین،

بر شعله‌ی حُرمتی

که در خاکِ راهش

یافته‌اند

بردگان

این‌چنین.

اینچنین سُرخ و لوند

بر خاربوته‌ی خون

شکفتن

وینچنین گردن‌فراز

بر تازیانه‌زارِ تحقیر

گذشتن

و راه را تا غایتِ نفرت

بریدن. ــ

آه، از که سخن می‌گویم؟

ما بی‌چرازندگانیم

آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند.

۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

خطابه‌ی تدفین

برای چه‌گوارا

غافلان

هم‌سازند،

تنها توفان

کودکانِ ناهمگون می‌زاید.

هم‌ساز

سایه‌سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب.

در هیأتِ زندگان

مردگانند.

وینان

دل به دریا افگنانند،

به‌پای دارنده‌ی آتش‌ها

زندگانی

دوشادوشِ مرگ

پیشاپیشِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زیسته بودند،

که تباهی

از درگاهِ بلندِ خاطره‌شان

شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

کاشفانِ چشمه

کاشفانِ فروتنِ شوکران

جویندگانِ شادی

در مِجْری‌ِ آتشفشان‌ها

شعبده‌بازانِ لبخند

در شبکلاهِ درد

با جاپایی ژرف‌تر از شادی

در گذرگاهِ پرندگان.

در برابرِ تُندر می‌ایستند

خانه را روشن می‌کنند.

و می‌میرند.

۲۵ اردیبهشتِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

هنوز در فکر آن کلاغم

برای اسماعیل خویی

هنوز

در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش:

با قیچی سیاهش

بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار

با خِش‌خِشی مضاعف

از آسمانِ کاغذی مات

قوسی بُرید کج،

و رو به کوهِ نزدیک

با غار غارِ خشکِ گلویش

چیزی گفت

که کوه‌ها

بی‌حوصله

در زِلِّ آفتاب

تا دیرگاهی آن را

با حیرت

در کَلّه‌های سنگی‌شان

تکرار می‌کردند.

گاهی سوآل می‌کنم از خود که

یک کلاغ

با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف

وقتی

صلاتِ ظهر

با رنگِ سوگوارِ مُصرّش

بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد

تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،

با آن خروش و خشم

چه دارد بگوید

با کوه‌های پیر

کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود

در نیمروزِ تابستانی

تا دیرگاهی آن را با هم

تکرار کنند؟

شهریورِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

زبانِ دیگر

مگو

کلام

بی‌چیز و نارساست

بانگِ اذان

خالیِ‌ نومید را مرثیه می‌گوید، ــ

وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین!

. . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . .

به نمادی ریاضت‌کشانه قناعت کن

قلندرانه به هویی،

همچنان که «تو»

ابلاغِ ژرفِ محبت است

و «سُرخی»

حُرمتی

که نمازش می‌بری.

از کلامت بازداشتند

آنچنان که کودک را

از بازیچه،

و بر گُرده‌ی خاموشِ مفاهیم از تاراجِ معابدی بازمی‌آیند

که نمازِ آخرین را

به زیارت می‌رفتیم.

چگونه با کلماتی سخن باید گفت کهِ‌شان به زباله‌دان افکنده‌اند؟

ــ با «چرک‌ْتابی»

از «سپیدی»

از آنگونه که شاعران

با ظلماتِ بی‌عدالتِ مرگِ خویش از طبیعتِ آفتاب سخن گفتند.

پاییزِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شبانه

شانه‌ات مُجابم می‌کند

در بستری که عشق

تشنگی‌ست

زلالِ شانه‌هایت

همچنانم عطش می‌دهد

در بستری که عشق

مُجابش کرده است.

اردیبهشتِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!

چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشتِ سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه‌یی بیهوده است.

بوی پیرهنت،

این‌جا

و اکنون. ــ

کوه‌ها در فاصله

سردند.

دست

در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

رَج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت

فقط. ــ

و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

فروردینِ ۱۳۵۴

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

گفتی که باد مرده‌ست …

گفتی که:

«ــ باد، مُرده‌ست!

از جای برنکنده یکی سقفِ رازپوش

بر آسیابِ خون،

نشکسته در به قلعه‌ی بی‌داد،

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

باژگون

مُرده‌ست باد!»

گفتی:

«ــ بر تیزه‌های کوه

با پیکرش، فروشده در خون،

افسرده است باد!»

تو بارها و بارها

با زندگی‌ت

شرمساری

از مردگان کشیده‌ای.

(این را، من

همچون تبی

ــ دُرُست

همچون تبی که خون به رگم خشک می‌کند ــ

احساس کرده‌ام.)

وقتی که بی‌امید و پریشان

گفتی:

«ــ مُرده‌ست باد!

بر تیزه‌های کوه

با پیکرِ کشیده‌به‌خونش

افسرده است باد!» ــ

آنان که سهمِ هواشان را

با دوستاقبان معاوضه کردند

در دخمه‌های تسمه و زرداب،

گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:

«ــ زنده است باد!

تازَنده است باد!

توفانِ آخرین را

در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش

ترسیم می‌کند،

کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می‌کند.»

(آنان

ایمانِشان

ملاطی

از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)

گفتند:

«ــ باد زنده‌ست،

بیدارِ کارِ خویش

هشیارِ کارِ خویش!»

گفتی:

«ــ نه! مُرده

باد!

زخمی عظیم مُهلک

از کوه خورده

باد!»

تو بارها و بارها

با زندگی‌ت

شرمساری

از مُردگان کشیده‌ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می‌کند

احساس کرده‌ام.

۸ بهمنِ ۱۳۵۳

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

در شب

فردا تمام را سخن از او بود. ــ

گفتند:

«ــ بر زمینه‌ی تاریکِ آسمان

تنها

سیاهی شنلش نقش بسته است،

و تا زمانِ درازی

جز جِنْگ جِنْگِ لُختِ رکابش بر آهنِ سَگَکِ تَنگِ اسب

و تیک و تاکِ رو به افولِ سُمَش به سنگ

نشنیده گوشِ شبْ‌بیداران

آوازی.»

تنها، یکی دو تنی گفتند:

«ــ از هیبتِ سکوتِ به‌ناهنگام در شگفت،

از پشتِ قابِ پنجره در کوچه دیده‌یم،

انبوهِ ظلمتی متفکر را

که می‌گذشته است

و اسبِ خسته‌یی را از دنبال

می‌کشیده است

و سگ‌ها

احساسِ رازناکِ حضوری غریب را

تا دیرگاه در شبِ پاییزی

لاییده‌اند؛

زیرا چنان سکوتِ شگرفی با او بر دشت نقش بسته‌ست

کآوازِ رویِشِ نگرانِ جوانه‌ها بر توسه‌های آن سویِ تالاب

چون غریو

در گوش‌ها نشسته‌ست!»

یادش به خیر مادرم!

از پیش

در جهد بود دایم، تا پایه‌کَن کند

دیوارِ اندُهی که، یقین داشت

در دلم

مرگش به جای خالی‌اش احداث می‌کند. ــ

خندید و

آنچنان که تو گفتی من نیستم مخاطبِ او

گفت:

«ــ می‌دانی؟

این جور وقت‌هاست

که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت

از پوچیِ وظیفه‌ی شرم‌آورش

ملال

احساس می‌کند!»

بهمنِ ۱۳۵۳

بازسروده در ۱۳ خردادِ ۱۳۷۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

پریدن

رها شدن بر گُرده‌ی باد است و

با بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدن

به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛

ورنه مسأله‌یی نیست:

پرنده‌ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می‌کند.

جهانِ عبوس را به قواره‌ی همّتِ خود بُریدن است،

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتا اگر زندان

پناهِ ایمنِ آشیانه است

و گرم‌ْجای بی‌خیالی‌ سینه‌ی مادر،

حتا اگر زندان

بالشِ گرمی‌ست

از بافه‌ی عنکبوت و تارَکِ پیله.

رهایی را شایسته بودن است

حتا اگر رهایی

دامِ باشه و قِرقی‌ست

یا معبرِ پُردردِ پیکانی

از کمانی؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:

پرنده‌ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می‌کند.

۲۱ آذرِ ۱۳۵۶

نیوجرسی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...