دشنه در دیس شاملو

پریدن

رها شدن بر گُرده‌ی باد است و

با بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدن

به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛

ورنه مسأله‌یی نیست:

پرنده‌ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می‌کند.

جهانِ عبوس را به قواره‌ی همّتِ خود بُریدن است،

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

حتا اگر زندان

پناهِ ایمنِ آشیانه است

و گرم‌ْجای بی‌خیالی‌ سینه‌ی مادر،

حتا اگر زندان

بالشِ گرمی‌ست

از بافه‌ی عنکبوت و تارَکِ پیله.

رهایی را شایسته بودن است

حتا اگر رهایی

دامِ باشه و قِرقی‌ست

یا معبرِ پُردردِ پیکانی

از کمانی؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:

پرنده‌ی نوپرواز

بر آسمانِ بلند

سرانجام

پَر باز می‌کند.

۲۱ آذرِ ۱۳۵۶

نیوجرسی

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شبانه

برای ضیاءالدین جاوید

یَلِه

بر نازُکای چمن

رها شده باشی

پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی،

و زنجره

زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.

در تجرّدِ شب

واپسین وحشتِ جانت

ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد

غمِ سنگینت

تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری.

همچون حبابی ناپایدار

تصویرِ کاملِ گنبدِ آسمان باشی

و رویینه

به جادویی که اسفندیار.

مسیرِ سوزانِ شهابی

خطِّ رحیل به چشمت زند،

و در ایمن‌تر کُنجِ گمانت

به خیالِ سستِ یکی تلنگر

آبگینه‌ی عمرت

خاموش

درهم شکند.

مهرِ ۱۳۵۳

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

ترانه‌ی بزرگ‌ترين آرزو

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

کوچک

همچون گلوگاهِ پرنده‌یی،

هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.

سالیانِ بسیار نمی‌بایست

دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست

که حضورِ انسان

آبادانی‌ست.

همچون زخمی

همه عُمر

خونابه چکنده

همچون زخمی

همه عُمر

به دردی خشک تپنده،

به نعره‌یی

چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

از خود شونده، ــ

غیابِ بزرگ چنین بود

سرگذشتِ ویرانه چنین بود.

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

کوچک

کوچک‌تر حتا

از گلوگاهِ یکی پرنده!

دیِ ۱۳۵۵

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

ضیافت

حماسه‌ی جنگل‌های سیاهکل

راوی

اما

تنها

یکی خنجرِ کج بر سفره‌ی سور

در دیسِ بزرگِ بَدَل‌ْچینی.

میزبان

سرورانِ من! سرورانِ من!

جداً بی‌تعارف!

راوی

میهمانان را

غلامان

از میناهای عتیق

زهر در جام می‌کنند.

لبخندِشان

لاله و تزویر است.

انعام را

به طلب

دامن فراز کرده‌اند

که مرگِ بی‌دردسر

تقدیم می‌کنند.

مردگان را به رَف‌ها چیده‌اند

زندگان را به یخدان‌ها.

گِرد

بر سفره‌ی سور

ما در چهره‌های بی‌خونِ هم‌کاسگان می‌نگریم:

شگفتا!

ما

کیانیم؟ ــ

نه بر رَف چیدگانیم کز مردگانیم

نه از صندوقیانیم کز زندگانیم؛

تنها

درگاهِ خونین و فرشِ خون‌آلوده شهادت می‌دهد

که برهنه‌پای

بر جادّه‌یی از شمشیر گذشته‌ایم…

مدعیان

… که بر سفره فرودآیید؟

زنان را به زردابه‌ی درد

مُطَلاّ کرده‌اند!

دلقک

باغِ

بی‌تندیسِ فرشتگان

زیباییِ ناتمامی‌ست!

خنده‌های ریشخندآمیز

ولگرد

[شتابان نزدیک و به همان سرعت دور می‌شود]

گزمه‌ها قِدّیسانند

گزمه‌ها قِدّیسانند

گزمه‌ها قِدّیسانند

گزمه‌ها قِدّـ

قطع با صدای گلوله

[سکوتِ ممتد.

طبل و سنجِ عزاداران از خیلی دور.

صدای قدم‌های عزاداران که به‌آهستگی در حرکتند، در زمینه‌ی خطبه‌ی مداح.

صدای سنج و طبل گهگاه بسیار ضعیف شنیده می‌شود.]

مداح

[سنگین و حماسی]

با طنینِ سرودی خوش بدرقه‌اش کنید

که شیطان

فرشته‌ی برتر بود

مجاور و همدم.

هراس به خود نگذاشت

گرچه بال‌هایش جاودانگی‌اش بود،

فریاد کرد «نه»

اگرچه می‌دانست

این

غریوِ نومیدانه‌ی مرغی شکسته‌پَر است

که سقوط می‌کند.

شرمسارِ خود نبود و

سرافکنده

در پناهِ سردِ سایه‌ها نگذشت:

راهش در آفتاب بود

اگرچند می‌گُداخت

و طعمِ خون و گُدازه‌ی مِس داشت؛

و گردن افراشته،

هرچند

آن که سر به گریبان درکشد

از دشنامِ کبودِ دار

ایمن است.

راوی

[با همان لحن]

گفتندش:

«ــ چنان باشد

که آوازِ کَرَّک را انکار کنی

و زمزمه‌ی آبی را

که در رهایی

می‌سُراید.»

ولگرد

لیکن این خُردْنُمون

حقیقتِ عظیمِ جهان است.

و عظمتِ هر خورشید

در مهجوری‌ چشم

خُردی اختر می‌نماید،

و ماه

ناخنِ کاغذینِ کودکی

که نخستین‌بار

سکه‌یی‌ش به مشت اندر نهاده‌اند

تا به مقراضش

بچینند.

ماه

ناخنِ کوچک

و تک‌شاهیِ سیمینِ فریب! ــ

اما آن کو بپذیرد

خویشتن را انکار کرده است.

این تاج نیست کز میانِ دو شیر برداری،

بوسه بر کاکُلِ خورشید است

که جانت را می‌طلبد

و خاکسترِ استخوانت

شیربهای آن است.

مداح

زنان

عشق‌ها را آورده بودند،

اندام‌هایشان

از حرارتِ پذیرفتن و پروردن

تب‌دار می‌نمود،

طلب

از کمرگاه‌هاشان زبانه می‌کشید

و غایت رهایی

بر عُریانی‌شان

جامه‌ی عصمت بود.

زنانِ عاشق

[با خود در نوحه]

ریشه

فروترین ریشه

از دلِ خاک ندا داد:

«ــ عطرِ دورترین غنچه

می‌باید

عسل شود!»

مداح

مادران

در طلبِ شما

عشق‌های از یاد رفته را باز آفریده‌اند،

که خونِ شما

تجربه‌یی سربلند بوده است.

مادران

ریشه، فروترین ریشه

از دلِ خاک

نداد داد:

«ــ عطرِ دورترین غنچه

می‌باید عسل شود!»

آه، فرزندان!

فرزندانِ گرم و کوچکِ خاک

ــ که بی‌گناه مرده‌اید

تا غرفه‌های بهشت را

بر والدانِ خویش

در بگشایید! ــ

ما آن غرفه را هم‌اکنون به چشم می‌بینیم

بر زمین و، نه در سرابِ لرزانِ بهشتی فریبناک،

با دیوارهای آهن و

سایه‌های سنگ

و در پناهِ درختانی

سایه‌گستر

که عطرِ گیاهی‌اش یادآورِ خونِ شماست

که در ریشه‌های ایثاری عمیق

می‌گذرد.

مداح

مردان از راه‌کوره‌های سبز

به زیر می‌آیند.

عشق را چونان خزه‌یی

که بر صخره

ناگزیر است

بر پیکره‌های خویش می‌آرند

و زخم را بر سینه‌هایشان.

چشمانِشان عاطفه و نفرت است

و دندان‌های اراده‌ی خندانِشان

دشنه‌ی معلقِ ماه است

در شبِ راهزن.

از انبوهیِ عبوس

به سیاهی

نقبی سرد می‌بُرند

(آن‌جا که آلش و اَفرا بیهوده رُسته است

و رُستن

وظیفه‌یی‌ست

که خاک

خمیازه‌کشان انجام می‌دهد

اگرچند آفتاب

با تیغِ براقش

هر صبح

بندِ نافِ گیاهی نورُسته را قطع می‌کند؛

خود به روزگاری

که شرف

نُدرتی‌ست

بُهت‌انگیز

که نه آسایشِ خفتگان

که سکونِ مردگان را

آشفته می‌کند.)

خطیب

خودشیفتگان، ای خودشیفتگان!

قِدّیس وانمودن را

چه لازم است

که پُشت بر مغربِ روزی چنین سنگین‌گذر

بنشینید

و سر

در مجمرِ زرّینِ آفتاب

بگذارید؟

چه لازم است

چنان بنشینید

که آفتاب

هاله بر گِردِ صورت‌هاتان شود؟

که آن دشنه‌ی پنهان‌ْآشکار

از پیش

حجّت

به حَقّانیتِ این رسالتِ یزدانی

تمام کرده است!

[دُهُلِ بزرگ که با ضربه‌های چهارتایی از خیلی دور به گوش می‌رسد ناگهان قطع می‌شود. سکوتِ سنگینِ ممتد.]

راوی

دُروج

استوار نشسته است

بر سکوی عظیمِ سنگ

و از کنجِ دهانش

تُف‌خنده‌ی رضایت

بر چانه می‌دود.

ایلچیان

از دریا تا دریا، بر چارگوشه‌ی مُلک

هر دری را به تفحّص می‌کوبند

و جارچیان از پسِ ایشان بانگ بر می‌دارند:

[از دور و نزدیک درهایی به‌شدت کوفته می‌شود]

جارچی‌ها

[در فواصل و با حجم‌های مختلف]

«ــ باکرگانی

شایسته‌ی خداوندگار!

باکرگانی شایسته

شایسته‌ی خداوندگار!»

دلقک

[پنداری با خود]

که باغِ عفونت

میراثی گران است!

باغِ عفونت

باغِ عفونت

باغِ عفونت…

راوی

امّا

رعشه‌افکن

پرسشی

تنوره‌کشان

گِرد بر گِردِ تو

از آفاق

برمی‌آید:

شهادت داده‌اند

که وسعتِ بی‌حدودِ زمان را

در گردشِ چارهجاییِ‌ سال دریافته‌ای،

شهادت داده‌ای

که رازِ خدا را

در قالبِ آدمی به چشم دیده‌ای

و تداوم را

در عشق.

مدعیان

هنگامی که آفتاب

در پولکِ پوکِ برف

هجّی می‌شود

آیا بهار را

از بوی تلخِ برگ‌های خشک

که به گُلخن می‌سوزد

تبسمی به لب خواهد گذشت؟

دلقک

نیشخندی

آری.

گزمه‌ها قِدّیسانند!

گزمه‌ها

قِدّیسانند!

مدعیان

… و حقیقتِ مطلقِ جهان، اکنون

به جز این دو چشمِ بداندیشِ خون‌چکان نیست ــ

یک مدعی

این دو چشمِ خیره

بر این سر

که از پسِ شیشه و سنگ

دزدانه

تو را می‌پاید.

دلقک

می‌دانم!

و به صداقتِ چشمانِ خویش اگر اعتماد می‌داشتم

دیری از این پیش دانسته بودم

که آنچه در پاکی آسمان نقش بسته است

به جز تصویرِ دوردستِ من نیست.

خطیب

تو می‌باید خامُشی بگزینی

به جز دروغ‌ات اگر پیامی

نمی‌تواند بود،

اما اگرت مجالِ آن هست

که به آزادی

ناله‌یی کنی

فریادی درافکن

و جانت را به‌تمامی

پشتوانه‌ی پرتابِ آن کن!

بهارِ ۱۳۵۰

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شبانه

زیباترین تماشاست

وقتی

شبانه

بادها

از شش جهت به سوی تو می‌آیند،

و از شکوهمندیِ یأس‌انگیزش

پروازِ شامگاهی‌ دُرناها را

پنداری

یکسر به‌سوی ماه است.

زنگار خورده باشد و بی‌حاصل

هرچند

از دیرباز

آن چنگِ تیزْپاسخِ احساس

در قعرِ جانِ تو، ــ

پروازِ شامگاهی دُرناها

و بازگشتِ بادها

در گورِ خاطرِ تو

غباری

از سنگی می‌روبد،

چیزِ نهفته‌یی‌ت می‌آموزد:

چیزی که ای‌بسا می‌دانسته‌ای،

چیزی که

بی‌گمان

به زمان‌های دوردست

می‌دانسته‌ای.

دیِ ۱۳۵۵

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

باران

تارهای بی‌کوک و

کمانِ بادِ ولنگار

باران را

گو بی‌آهنگ ببار!

غبارآلوده، از جهان

تصویری باژگونه در آبگینه‌ی بی‌قرار

باران را

گو بی‌مقصود ببار!

لبخندِ بی‌صدای صد هزار حباب

در فرار

باران را

گو به ریشخند ببار!

چون تارها کشیده و کمانکشِ باد آزموده‌تر شود

و نجوای بی‌کوک به ملال انجامد،

باران را رها کن و

خاک را بگذار

تا با همه گلویش

سبز بخواند

باران را اکنون

گو بازیگوشانه ببار!

۲۶ دیِ ۱۳۵۵

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

از منظر

به نیلوفر پاشایی، از عموی خسته‌اش

در دلِ مِه

لنگان

زارعی شکسته می‌گذرد

پادرپای سگی

گامی گاه در پس و

گاه گامی در پیش.

وضوح و مِه

در مرزِ ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکّه‌ی قانعِ آفتاب امّا

مرا

پروای زمان نیست.

خسته

با کولباری از یاد امّا،

بی‌گوشه‌ی بامی بر سر

دیگربار.

اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایم

و آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می‌دهد

باور کن!

کوچه‌ی ما تنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراهِ ما

از منظرِ تمامی آزادی‌ها می‌گذرد!

دیِ ۱۳۵۵

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

ترانه آبی

برای ع. پاشایی

قیلوله‌ی ناگزیر

در تاق‌تاقیِ‌ حوضخانه،

تا سال‌ها بعد

آبی را

مفهومی از وطن دهد.

امیرزاده‌یی تنها

با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی.

لالای نجواوارِ فوّاره‌یی خُرد

که بر وقفه‌ی خواب‌آلوده‌ی اطلسی‌ها

می‌گذشت

تا سال‌ها بعد

آبی را

مفهومی

ناگاه

از وطن دهد.

امیرزاده‌یی تنها

با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی.

روز

بر نوکِ پنجه می‌گذشت

از نیزه‌های سوزانِ نقره

به کج‌ترین سایه،

تا سال‌ها بعد

تکرّرِ آبی را

عاشقانه

مفهومی از وطن دهد

تاق‌تاقی‌های قیلوله

و نجوای خواب‌آلوده‌ی فوّاره‌یی مردّد

بر سکوتِ اطلسی‌های تشنه

و تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخ

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی

سال‌ها بعد

سال‌ها بعد

به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره‌ی دوردستِ حوضخانه.

آه امیرزاده‌ی کاشی‌ها

با اشک‌های آبی‌ات!

آذرِ ۱۳۵۵

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

سپیده‌دم

به هزار زبان

وَلْوَله بود.

بیداری

از افق به افق می‌گذشت

و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه‌ی آفتاب

نزدیک می‌شد

وَلْوَله‌ی پراکنده

شکل می‌گرفت

تا یکپارچه

به سرودی روشن بدل شود.

پیش‌ْبازیان

تسبیح‌گوی

به مطلعِ آفتاب می‌رفتند

و من

خاموش و بی‌خویش

با خلوتِ ایوانِ چوبین

بیگانه می‌شدم.

مردادِ ۱۳۵۵

بهنمیر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

سِمیرُمی

برای هوشنگ کشاورز

با سُم‌ضربه‌ی رقصانِ اسبش می‌گذرد

از کوچه‌ی سرپوشیده

سواری،

بر تَسمه‌بندِ قَرابینش

برقِ هر سکّه

ستاره‌یی

بالای خرمنی

در شبِ بی‌نسیم

در شبِ ایلاتیِ عشقی.

چار سوار از تَنگ دراومد

چار تفنگ بر دوشِشون.

دختر از مهتابی نظاره می‌کند

و از عبورِ سوار

خاطره‌یی

همچون داغِ خاموشِ زخمی.

چارتا مادیون پُشتِ مسجد

چار جنازه پُشتِشون.

شهریورِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

0
...

0
دشنه در دیس شاملو نظر دهید...