دشنه در دیس شاملو

از منظر

به نیلوفر پاشایی، از عموی خسته‌اش

در دلِ مِه

لنگان

زارعی شکسته می‌گذرد

پادرپای سگی

گامی گاه در پس و

گاه گامی در پیش.

وضوح و مِه

در مرزِ ویرانی

در جدالند،

با تو در این لکّه‌ی قانعِ آفتاب امّا

مرا

پروای زمان نیست.

خسته

با کولباری از یاد امّا،

بی‌گوشه‌ی بامی بر سر

دیگربار.

اما اکنون بر چارراهِ زمان ایستاده‌ایم

و آنجا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست

به راهی که هر خروسِ بادنمات اشارت می‌دهد

باور کن!

کوچه‌ی ما تنگ نیست

شادمانه باش!

و شاهراهِ ما

از منظرِ تمامی آزادی‌ها می‌گذرد!

دیِ ۱۳۵۵

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

ترانه آبی

برای ع. پاشایی

قیلوله‌ی ناگزیر

در تاق‌تاقیِ‌ حوضخانه،

تا سال‌ها بعد

آبی را

مفهومی از وطن دهد.

امیرزاده‌یی تنها

با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی.

لالای نجواوارِ فوّاره‌یی خُرد

که بر وقفه‌ی خواب‌آلوده‌ی اطلسی‌ها

می‌گذشت

تا سال‌ها بعد

آبی را

مفهومی

ناگاه

از وطن دهد.

امیرزاده‌یی تنها

با تکرارِ چشم‌های بادامِ تلخش

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی.

روز

بر نوکِ پنجه می‌گذشت

از نیزه‌های سوزانِ نقره

به کج‌ترین سایه،

تا سال‌ها بعد

تکرّرِ آبی را

عاشقانه

مفهومی از وطن دهد

تاق‌تاقی‌های قیلوله

و نجوای خواب‌آلوده‌ی فوّاره‌یی مردّد

بر سکوتِ اطلسی‌های تشنه

و تکرارِ ناباورِ هزاران بادامِ تلخ

در هزار آینه‌ی شش‌گوشِ کاشی

سال‌ها بعد

سال‌ها بعد

به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره‌ی دوردستِ حوضخانه.

آه امیرزاده‌ی کاشی‌ها

با اشک‌های آبی‌ات!

آذرِ ۱۳۵۵

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

سپیده‌دم

به هزار زبان

وَلْوَله بود.

بیداری

از افق به افق می‌گذشت

و همچنان که آوازِ دوردستِ گردونه‌ی آفتاب

نزدیک می‌شد

وَلْوَله‌ی پراکنده

شکل می‌گرفت

تا یکپارچه

به سرودی روشن بدل شود.

پیش‌ْبازیان

تسبیح‌گوی

به مطلعِ آفتاب می‌رفتند

و من

خاموش و بی‌خویش

با خلوتِ ایوانِ چوبین

بیگانه می‌شدم.

مردادِ ۱۳۵۵

بهنمیر

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

سِمیرُمی

برای هوشنگ کشاورز

با سُم‌ضربه‌ی رقصانِ اسبش می‌گذرد

از کوچه‌ی سرپوشیده

سواری،

بر تَسمه‌بندِ قَرابینش

برقِ هر سکّه

ستاره‌یی

بالای خرمنی

در شبِ بی‌نسیم

در شبِ ایلاتیِ عشقی.

چار سوار از تَنگ دراومد

چار تفنگ بر دوشِشون.

دختر از مهتابی نظاره می‌کند

و از عبورِ سوار

خاطره‌یی

همچون داغِ خاموشِ زخمی.

چارتا مادیون پُشتِ مسجد

چار جنازه پُشتِشون.

شهریورِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شکاف

در اعدامِ خسرو گلسرخی

زاده شدن

بر نیزه‌ی تاریک

همچون میلادِ گشاده‌ی زخمی.

سِفْرِ یگانه‌ی فرصت را

سراسر

در سلسله پیمودن.

بر شعله‌ی خویش

سوختن

تا جرقّه‌ی واپسین،

بر شعله‌ی حُرمتی

که در خاکِ راهش

یافته‌اند

بردگان

این‌چنین.

اینچنین سُرخ و لوند

بر خاربوته‌ی خون

شکفتن

وینچنین گردن‌فراز

بر تازیانه‌زارِ تحقیر

گذشتن

و راه را تا غایتِ نفرت

بریدن. ــ

آه، از که سخن می‌گویم؟

ما بی‌چرازندگانیم

آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند.

۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

خطابه‌ی تدفین

برای چه‌گوارا

غافلان

هم‌سازند،

تنها توفان

کودکانِ ناهمگون می‌زاید.

هم‌ساز

سایه‌سانانند،

محتاط

در مرزهای آفتاب.

در هیأتِ زندگان

مردگانند.

وینان

دل به دریا افگنانند،

به‌پای دارنده‌ی آتش‌ها

زندگانی

دوشادوشِ مرگ

پیشاپیشِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام

که زیسته بودند،

که تباهی

از درگاهِ بلندِ خاطره‌شان

شرمسار و سرافکنده می‌گذرد.

کاشفانِ چشمه

کاشفانِ فروتنِ شوکران

جویندگانِ شادی

در مِجْری‌ِ آتشفشان‌ها

شعبده‌بازانِ لبخند

در شبکلاهِ درد

با جاپایی ژرف‌تر از شادی

در گذرگاهِ پرندگان.

در برابرِ تُندر می‌ایستند

خانه را روشن می‌کنند.

و می‌میرند.

۲۵ اردیبهشتِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

هنوز در فکر آن کلاغم

برای اسماعیل خویی

هنوز

در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش:

با قیچی سیاهش

بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار

با خِش‌خِشی مضاعف

از آسمانِ کاغذی مات

قوسی بُرید کج،

و رو به کوهِ نزدیک

با غار غارِ خشکِ گلویش

چیزی گفت

که کوه‌ها

بی‌حوصله

در زِلِّ آفتاب

تا دیرگاهی آن را

با حیرت

در کَلّه‌های سنگی‌شان

تکرار می‌کردند.

گاهی سوآل می‌کنم از خود که

یک کلاغ

با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف

وقتی

صلاتِ ظهر

با رنگِ سوگوارِ مُصرّش

بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد

تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،

با آن خروش و خشم

چه دارد بگوید

با کوه‌های پیر

کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود

در نیمروزِ تابستانی

تا دیرگاهی آن را با هم

تکرار کنند؟

شهریورِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

زبانِ دیگر

مگو

کلام

بی‌چیز و نارساست

بانگِ اذان

خالیِ‌ نومید را مرثیه می‌گوید، ــ

وَیْلٌ لِلْمُکَذّبین!

. . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . .

به نمادی ریاضت‌کشانه قناعت کن

قلندرانه به هویی،

همچنان که «تو»

ابلاغِ ژرفِ محبت است

و «سُرخی»

حُرمتی

که نمازش می‌بری.

از کلامت بازداشتند

آنچنان که کودک را

از بازیچه،

و بر گُرده‌ی خاموشِ مفاهیم از تاراجِ معابدی بازمی‌آیند

که نمازِ آخرین را

به زیارت می‌رفتیم.

چگونه با کلماتی سخن باید گفت کهِ‌شان به زباله‌دان افکنده‌اند؟

ــ با «چرک‌ْتابی»

از «سپیدی»

از آنگونه که شاعران

با ظلماتِ بی‌عدالتِ مرگِ خویش از طبیعتِ آفتاب سخن گفتند.

پاییزِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

شبانه

شانه‌ات مُجابم می‌کند

در بستری که عشق

تشنگی‌ست

زلالِ شانه‌هایت

همچنانم عطش می‌دهد

در بستری که عشق

مُجابش کرده است.

اردیبهشتِ ۱۳۵۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!

چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشتِ سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه‌یی بیهوده است.

بوی پیرهنت،

این‌جا

و اکنون. ــ

کوه‌ها در فاصله

سردند.

دست

در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

رَج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت

فقط. ــ

و جهان از هر سلامی خالی‌ست.

فروردینِ ۱۳۵۴

رم

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

دشنه در دیس شاملو نظر دهید...