هوای تازه شاملو

نگاه کن- احمد شاملو

۱

سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…

۲

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…

 

۳

من عشقم را در سالِ بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

۴

تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

۵

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم
نگاه کن:
با من بمان!

۱۳۳۴

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

از مرز انزوا

چشمانِ سیاهِ تو فریب‌ات می‌دهند

ای جوینده‌ی بی‌گناه!

ــتو مرا هیچ‌گاه در ظلماتِ پیرامونِ من بازنتوانی یافت؛

چرا که در نگاهِ تو آتشِ اشتیاقی نیست.

مرا روشن‌تر می‌خواهی

از اشتیاقِ به من در برابرِ من پُرشعله‌تر بسوز

ورنه مرا در این ظلمات بازنتوانی‌یافت

ورنه هزاران چشمِ تو فریب‌ات خواهد داد، جوینده‌یِ بی‌گناه!

بایست و چراغِ اشتیاقت را شعله‌ورتر کن.

از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم؛

از اندیشه‌های ناشناخته و

اشعاری که بدان‌ها نیندیشیده‌ام.

عقده‌ی اشکِ من دردِ پُری، دردِ سرشاری‌ست.

و باقیِ ناگفته‌ها سکوت نیست، ناله‌یی‌ست.

اکنون زمانِ گریستن است،

اگر تنها بتوان گریست،

یا به رازداری‌ی دامانِ تو اعتمادی اگر بتوان داشت،

یا دستِ کم به درها ــ که در آنان احتمالِ گشودنی هست به روی نابه‌کاران.

با اینهمه به زندانِ من بیا که تنها دریچه‌اش به حیاطِ دیوانه‌خانه می‌گشاید.

اما چگونه، به‌راستی چگونه

در قعرِ شبی این‌چنین بی‌ستاره،

زندانِ مرا ــ بی‌سرود و صدا مانده ــ

باز توانی‌ شناخت؟

ما در ظلمتیم

بدان خاطر که کسی به عشقِ ما نسوخت،

ما تنهاییم

چرا که هرگز کسی ما را به جانبِ خود نخواند،

ما خاموشیم

زیرا که دیگر هیچ‌گاه به سوی شما باز نخواهیم آمد،

و گردن‌افراخته

بدان جهت که به هیچ چیز اعتماد نکردیم،

بی‌آنکه بی‌اعتمادی را دوست داشته باشیم.

کنارِ حوضِ شکسته درختی بی‌بهار از نیروی عصاره‌ی مدفونِ خویش می‌پوسد.

و ناپاکی آرام‌آرام رخساره‌ها را از تابش بازمی‌دارد.

عشق‌های معصوم، بی‌کار و بی‌انگیزه‌اند.

دوست‌داشتن

از سفرهای دراز تهی‌دست بازمی‌گردد.

زیرِ سرتاق‌های ویران‌سرای مشترک،

زنانِ نفرت‌انگیز،

در حجابِ سیاهِ بی‌پردگیِ خویش

به غمنامه‌ی مرگِ پیام‌آورانِ خدایی جلاد و جبرکار گوش می‌دهند

و بر ناکامیِ گندابِ طعمه‌جوی خویش اشک می‌ریزند.

خدایِ مهربانِ بی‌برده‌ی من جبرکار و خوف‌انگیز نیست،

من و او به مرزهای انزوایی بی‌امید رانده شده‌ایم.

ای هم‌سرنوشتِ زمینیِ شیطانِ آسمان!

تنهاییِ تو و ابدیتِ بی‌گناهی،

بر خاکِ خدا، گیاهِ نورُسته‌یی نیست.

هرگز چشمی آرزومند به سرگشتگی‌تان نخواهد گریست،

در این آسمانِ محصور ستاره‌یی جلوه نخواهد کرد

و خدایانِ بیگانه شما را هرگز به پناهِ خود پذیره نخواهند آمد.

چرا که قلب‌ها دیگر جز فریبی آشکاره نیست؛

و در پناهگاهِ آخرین، اژدها بیضه نهاده است.

چون قایقِ بی‌سرنشین،

در شبِ ابری،

دریاهای تاریک را به جانبِ غرقابِ آخرین طی کنیم.

امیدِ درودی نیست…

امیدِ نوازشی نیست…

۱۳۳۵

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

بهار دیگر

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

اگر لب‌ها دروغ می‌گویند

از دست‌های تو راستی هویداست

و من از دست‌های توست که سخن می‌گویم.

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند.

از جنگل‌های سوخته از خرمن‌های باران‌خورده سخن می‌گویم

من از دهکده‌ی تقدیرِ خویش سخن می‌گویم.

بر هر سبزه خون دیدم در هر خنده درد دیدم.

تو طلوع می‌کنی من مُجاب می‌شوم

من فریاد می‌زنم

و راحت می‌شوم.

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

تو این‌جایی و نفرینِ شب بی‌اثر است.

در غروبِ نازا، قلبِ من از تلقینِ تو بارور می‌شود.

با دست‌های تو من لزج‌ترینِ شب‌ها را چراغان می‌کنم.

من زندگی‌ام را خواب می‌بینم

من رؤیاهایم را زندگی می‌کنم

من حقیقت را زندگی می‌کنم.

از هر خون سبزه‌یی می‌روید از هر درد لب‌خنده‌یی

چرا که هر شهید درختی‌ست.

من از جنگل‌های انبوه به سوی تو آمدم

تو طلوع کردی

من مُجاب شدم،

من غریو کشیدم

و آرامش یافتم.

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم

و تو

در گذرگاه‌های شب‌زده

عشقِ تازه را اخطار کردی.

من هلهله‌ی شب‌گردانِ آواره را شنیدم

در بی‌ستاره‌ترینِ شب‌ها

لبخندت را آتش‌بازی کردم

و از آن پس

قلبِ کوچه خانه‌یِ ماست.

دستانِ تو خواهرانِ تقدیرِ من‌اند

بگذار از جنگل‌های باران‌خورده از خرمن‌های پُرحاصل سخن بگویم

بگذار از دهکده‌ی تقدیرِ مشترک سخن بگویم.

قصدِ من فریبِ خودم نیست، دلپذیر!

قصدِ من

فریبِ خودم نیست.

۱۳۳۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

شبانه

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و بارِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بتکانید.

من زنده‌ام به رنج…

می‌سوزدم چراغِ تن از درد…

یارانِ من بیایید

با دردهایِتان

و زهرِ دردِتان را

در زخمِ قلبِ من بچکانید.

۱۳۳۲

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

غبار

از غریوِ دیوِ توفانم هراس

وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،

مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.

استوارم چون درختی پابه‌جای

پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی

بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.

مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:

عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم

نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:

رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم!

لیک از دریا چو مرغان پَرکشند

روی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــ

پابرهنه می‌دوم دنبالِشان.

وقت کان سوی افق پنهان شوند

بازمی‌گردم به کومه پا کشان،

حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ من

گرچه در سختی به‌سانِ آهنم…

یا اگر در کنجِ تنهایی مرا

مرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،

اندُهی واهی مرا

می‌کشد در بر، چنان پیراهنم.

همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌ها

وز طنینِ دل‌کشِ ناقوس

وز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌ها

وز اذانِ ناشکیبای خروس

وز عبورِ مه ز روی بیشه‌ها

وز خروشِ زاغ‌ها

وز غروبِ برف‌پوش ــ

اشک می‌ریزد دلم…

گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَم

وز هجومِ بادها باکیم نیست،

گرچه چون پولاد سرسختم به رزم

یا خود از پولاد شد ایمانِ من ــ

گر بخواند مرغی از اقصای شب

اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

۱۳۲۸

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

چشمان تاریک

چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود،

مرثیه‌ی دردناکِ من بود

مرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من…

هزاران پوزه‌ی سردِ یأس،

در خوابِ آغازنشده به‌انجام رسیده‌ی من،

در رویای مارانِ یک‌چشمِ جهنمی فریاد کشیده‌اند.

و تو نگاه و انحناهای اثیریِ پیکرت را همراه بردی

و در جامه‌ی شعله‌ورِ آتشِ خویش،

خاموش و پرصلابت و سنگین

بر جاده‌ی توفان‌زده‌یی گذشتی

که پیکرِ رسوای من با هزاران گُل‌میخِ نگاه‌های کاوشکار،

بر دروازه‌های عظیمش آویخته بود…

بگذار سنگینیِ امواجِ دیرگذرِ دریای شبچراغیِ خاطره‌ی تو را

در کوفتگیِ روحِ خود احساس کنم.

بگذار آتشکده‌ی بزرگِ خاموشیِ بی‌ایمانِ تو

مرا در حریقِ فریادهایم خاکستر کند.

خاربوته‌ی کنارِ کویرِ جُستجو باش

تا سایه‌ی من، زخم‌دار و خون‌آلود

به هزاران تیغِ نگاهِ آفتاب‌بارِ تو آویزد…

در دهلیز طولانیِ بی‌نشان

هزاران غریوِ وحشت برخاست

هزاران دریچه‌ی گمنام برهم کوفت

هزاران دَرِ راز گشاده شد

و جادوی نگاهِ تو،

گُلِ زردِ شعله را از تارکِ شمعِ نیم‌سوخته ربود…

هزاران غریوِ وحشت در تالابِ سکوت رسوب کرد

هزاران دریچه‌ی گمنام از هم گشود،

و نفسِ تاریکِ شب از هزاران دهان بر رگِ طولانیِ دهلیز دوید

هزاران دَرِ راز بسته شد،

تا من با الماسِ غریوی جگرم را بخراشم

و در پسِ درهای بسته‌ی رازی عبوس

به استخوان‌های نومیدی مبدل شوم.

در انتهای اندوهناکِ دهلیزِ بی‌منفذ،

چشمانِ تو شبچراغِ تاریکِ من است.

هزاران قفلِ پولادِ راز بر درهای بسته‌ی سنگین میانِ ما

به‌سانِ مارانِ جادویی نفس می‌زنند.

گُل‌های طلسمِ جادوگرِ رنجِ من از چاه‌های سرزمینِ تو می‌نوشد،

می‌شکفد،

و من لنگرِ بی‌تکانِ نومیدیِ خویشم.

من خشکیده‌ام

من نگاه می‌کنم

من درد می‌کشم

من نفس می‌زنم

من فریاد برمی‌آورم:

ــ چشمانِ تو شبچراغِ سیاهِ من بود.

مرثیه‌ی دردناکِ من بود چشمانِ تو.

مرثیه‌ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده‌به‌گوری که منم، من…

۱۳۳۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

سرچشمه

در تاریکی چشمانت را جُستم

در تاریکی چشم‌هایت را یافتم

و شبم پُرستاره شد.

تو را صدا کردم

در تاریک‌ترینِ شب‌ها دلم صدایت کرد

و تو با طنینِ صدایم به سویِ من آمدی.

با دست‌هایت برایِ دست‌هایم آواز خواندی

برای چشم‌هایم با چشم‌هایت

برای لب‌هایم با لب‌هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

من با چشم‌ها و لب‌هایت

اُنس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره‌ی کودکیِ خویش به خواب رفتم

و لبخندِ آن زمانی‌ام را

بازیافتم.

در من شک لانه کرده بود.

دست‌های تو چون چشمه‌یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره‌ی سال‌های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره‌ی رؤیاهایم بود.

و لبخندِ آن زمانی، به لب‌هایم برگشت.

با تنت برای تن‌ام لالا گفتی.

چشم‌های تو با من بود

و من چشم‌هایم را بستم

چرا که دست‌های تو اطمینان‌بخش بود

بدی، تاریکی‌ست

شب‌ها جنایت‌کارند

ای دلاویزِ من ای یقین! من با بدی قهرم

و تو را به‌سانِ روزی بزرگ آواز می‌خوانم.

صدایت می‌زنم گوش بده قلبم صدایت می‌زند.

شب گِرداگِردَم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می‌کنم،

از پنجره‌های دلم به ستاره‌هایت نگاه می‌کنم

چرا که هر ستاره آفتابی‌ست

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم‌های تو سرچشمه‌ی دریاهاست

انسان سرچشمه‌ی دریاهاست.

۱۳۳۴

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

شبانه

شبانه شعری چگونه توان نوشت

تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

من آن خاکسترِ سردم که در من

شعله‌ی همه عصیان‌هاست،

من آن دریای آرامم که در من

فریادِ همه توفان‌هاست،

من آن سردابِ تاریکم که در من

آتشِ همه ایمان‌هاست.

۱۳۳۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

بادها

امشب دوباره

بادها

افسانه‌ی کهن را آغازکرده‌اند

«ــ بادها!

بادها!

خنیاگرانِ باد!»

خنیاگرانِ باد

ولیکن

سرگرمِ قصه‌های ملولند…

«ــ خنیاگرانِ باد

امشب

رُکسانا

با جامه‌ی سفیدِ بلندش

پنهان ز هر کسی

مهمانِ من شده‌ست و کنون

مست

بر بسترم

افتاده است.

[این قصه ناشنیده بگیرید!]

کوته کنید این همه فریاد

خنیاگرانِ باد!

بگذارید

رُکسانا

در مستیِ گرانش امشب

این‌جا بمانَد تا سحر.

های!

خنیاگرانِ باد!

اگر بگذارید!…

آن‌گاه

از شرمِ قصه‌ها که سخن‌سازان

خواهند راند بر سرِ بازار،

دیگر

رُکسانا

هرگز ز کلبه‌ی من بیرون

نخواهد نهاد پای…»

بیرونِ کلبه، بادها

پُرشور می‌غریوند…

«ــ آرام‌تر!

بی‌رحم‌ها!

خنیاگرانِ باد!»

خنیاگرانِ باد، ولیکن

سرگرمِ قصه‌های ملولند

آنان

از دردهای خویش پریشند،

آنان

سوزنده‌گانِ آتشِ خویشند…

۱۳۳۰

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...

حرفِ آخر

به آن‌ها که برای تصدی قبرستان‌های کهنه تلاش می‌کنند

نه فریدون‌ام من،

نه ولادیمیرم که

گلوله‌یی نهاد نقطه‌وار

به پایانِ جمله‌یی که مقطعِ تاریخش بود ــ

نه بازمی‌گردم من

نه می‌میرم.

زیرا من [که ا.صبح‌ام

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به سانِ

بلوطِ تن‌آوری که از چهارراهیِ یک کویر،

و دیری نیست تا اجنبیِ خویشتنم را به خاک افکنده‌ام به‌سانِ

همه‌یِ خویشتنی که بر خاک افکند ولادیمیر] ــ

وسطِ میزِ قمارِ شما قوادانِ مجله‌ییِ منظومه‌های مطنطن

تک‌خالِ قلبِ شعرم را فرو می‌کوبم من.

چرا که شما

مسخره‌کننده‌گانِ ابلهِ نیما

و شما

کشندگانِ انواعِ ولادیمیر

این بار به مصافِ شاعری چموش آمده‌اید

که بر راهِ دیوان‌های گردگرفته

شلنگ می‌اندازد.

و آن‌که مرگی فراموش شده

یکبار

به‌سانِ قندی به دلش آب شده است

ــ از شما می‌پرسم، پااندازانِ محترمِ اشعارِ هرجایی!ــ:

اگر به جای همه ماده‌تاریخ‌ها، اردنگی به پوزه‌تان بیاویزد

با وی چه توانید کرد؟

مادرم به‌سانِ آهنگی قدیمی

فراموش شد

و من در لفافِ قطع‌نامه‌ی میتینگِ بزرگ متولد شدم

تا با مردمِ اعماق بجوشم و با وصله‌های زمانم پیوند یابم.

تا به‌سانِ سوزنی فرو روم و برآیم

و لحاف‌پاره‌ی آسمان‌های نامتحد را به یکدیگر وصله‌زنم

تا مردمِ چشمِ تاریخ را بر کلمه‌ی همه دیوان‌ها حک کنم ــ

مردمی که من دوست می‌دارم

سهمناک‌تر از بیش‌ترین عشقی که هرگز داشته‌ام!ــ :

بر پیش‌تخته‌ی چربِ دکه‌ی گوشت‌فروشی

کنارِ ساتورِ سردِ فراموشی

پُشتِ بطری‌های خمار و خالی

زیرِ لنگه‌کفشِ کهنه‌ی پُرمیخِ بی‌اعتنایی

زنِ بی‌بُعدِ مهتابی‌رنگی که خفته است بر ستون‌های هزاران‌هزاریِ موهای آشفته‌ی خویش

عشقِ بدفرجامِ من است.

از حفره‌ی بی‌خونِ زیرِ پستانش

من

روزی غزلی مسموم به قلبش ریختم

تا چشمانِ پُرآفتابش

در منظرِ عشقِ من طالع شود.

لیکن غزلِ مسموم

خونِ معشوقِ مرا افسرد.

معشوقِ من مُرد

و پیکرش به مجسمه‌یی یخ‌تراش بَدَل شد.

من دست‌های گرانم را

به سندانِ جمجمه‌ام

کوفتم

و به‌سانِ خدایی در زنجیر

نالیدم

و ضجه‌های من

چون توفانِ ملخ

مزرعِ همه شادی‌هایم را خشکاند.

و مع‌ذلک [آدمک‌های اوراق‌فروشی!]

و مع‌ذلک

من به دربانِ پُرشپشِ بقعه‌ی امام‌زاده کلاسیسیسم

گوسفندِ مسمّطی

نذر

نکردم!

اما اگر شما دوست می‌دارید که

شاعران

قی کنند پیشِ پایِتان

آن‌چه را که خورده‌اید در طولِ سالیان،

چه کند صبح که شعرش

احساس‌های بزرگِ فردایی‌ست که کنون نطفه‌های وسواس است؟

چه کند صبح اگر فردا

همزادِ سایه در سایه‌ی پیروزی‌ست؟

چه کند صبح اگر دیروز

گوری‌ست که از آن نمی‌روید زَهرْبوته‌یی جز ندامت

با هسته‌ی تلخِ تجربه‌یی در میوه‌ی سیاهش؟

چه کند صبح که گر آینده قرار بود به گذشته باخته باشد

دکتر حمیدیِ شاعر می‌بایست به‌ناچار اکنون

در آب‌هایِ دوردستِ قرون

جانوری تک‌یاخته باشد!

و من که ا.صبح‌ام

به خاطرِ قافیه: با احترامی مبهم

به شما اخطار می‌کنم [مرده‌های هزارقبرستانی!]

که تلاشِتان پایدار نیست

زیرا میانِ من و مردمی که به‌سانِ عاصیان یکدیگر را در آغوش می‌فشریم

دیوارِ پیرهنی حتا

در کار نیست.

برتر از همه‌ی دستمال‌های دواوینِ شعرِ شما

که من به سوی دخترانِ بیمارِ عشق‌های کثیفم افکنده‌ام ــ

برتر از همه نردبان‌های درازِ اشعارِ قالبی

که دستمالی شده‌ی پاهای گذشته‌ی من بوده‌اند ــ

برتر از قُرّولُندِ همه‌یِ استادانِ عینکی

پیوستگانِ فسیل‌خانه‌ی قصیده‌ها و رباعی‌ها

وابستگانِ انجمن‌های مفاعلن فعلاتن‌ها

دربانانِ روسبی‌خانه‌ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده‌ام ــ،

فریادِ این نوزادِ زنازاده‌ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:

ــ «پااندازانِ جنده‌ْشعرهای پیر!

طرفِ همه‌ی شما منم

من ــ نه یک جنده‌بازِ متفنن! ــ

و من

نه بازمی‌گردم نه می‌میرم

وداع کنید با نامِ بی‌نامیِ‌تان

چرا که من نه فریدون‌ام

نه ولادیمیرم!»

به مناسبتِ سالگردِ خودکشیِ ولادیمیر مایاکوفسکی

۱۳۳۱

© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو

...

هوای تازه شاملو نظر دهید...