ایرج میرزا

مادر

گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

...

1+
ایرج میرزا, روز مادر, غزل نظر دهید...

مادر – ایرج میرزا

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌ کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌ پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادرِ سنگ‌ دلت‌ تا زنده‌ ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌ شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌ بی‌خوف و درنگ

روی‌ و سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشقِ بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌ عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌ سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ!

...

1+
ایرج میرزا, روز مادر, غزل نظر دهید...

فقیه

نشسته بود فقیهی به صدر مجلس درس

بجای لفظ عَن اندر کتا ب خود من دید

قلم تراش و قلم برگرفت و مَن عَن کرد

سپس که داشت درآن باب اندک ی تردید

یکی ز طلاب این دید و گفت با دگران

جناب آقا عن کرد جمله عن بکنید

**************

**************

...

0
ایرج میرزا نظر دهید...

درویش

کیست آن بی شعور درویشی

که همیشه به لب بود خاموش

نه کند هیچ گفتگو با کس

نه به حرف کسان نماید گوش

کارهایی کند سفیهانه

خارق عادت و مخالف هوش

مثلا در هوای گرم تموز

خرقة پشم افکند بر دوش

لیک در عین سَورت سرما

تن برهنه نماید از تن پوش

************

************

...

1+
ایرج میرزا نظر دهید...

رم

یا رب این عادت چه می باشد که اهل مُلک ما
گاه بیرون رفتن از مجلس ز در رم می کنند

جمله بنشینند با هم خوب و برخیزند خوش
چون به پیش در رسند از همدگر رم می کنند

همچنان در موقع وارد شدن در مجلسی
گه ز پیشِ رو گهی از پشت سر رم می کنند

در دم در این یکی بر چپ رود آن یک به راست
از دو جانب دوخته بر در نظر رم م ی کنند

بر زبان آرند بسم الله بسم الله را
گوییا جن دیده یا از جانور رم می کنند

اینکه وقت رفت و آمد بود اما این گروه
در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند

این یکی چون می نشیند دگری ور می جهد
تا دو نوبت گاه کم گه بیشتر رم می کنند

فرضًا اندر مجلسی گر ده نفر بنشسته بود
چون یکی وارد شود هر ده نفر رم می کنند

گویی اندر صحنه مجلس فنر بنشانده اند
چون یکی پا م ی نهد روی فنر رم می کنند

نام این رم را چو نادانان ادب بنهاده اند
بیشتر از صاحبان سیم و زر رم می کنند

از برای رنج بر رم مطلقًا معمول نیست
تا توانند از برای گنج ور رم می کنند

گر وزیری از در آید رم مفصل می شود
دیگر آن جا اهل مجلس معتبر رم می کنند

هیچ حیوانی ز جنس خود ندارد احتراز
این بشرها از هیولای بشر رم می کنند

همچو آن اسبب که بر من داده میر کامگار
بی خبر رم می کنند و با خبر رم م یکنند

رم نه تنها کار این اسب سیاه مخلص است
مردم این مملکت هم مثل خر رم می کنند

...

2+
ایرج میرزا ‏ - نظر دهید...

بهشت و دوزخ

رسول دید که جمعی گسسته افسارند

به چاره خواست کشان ربقه در رقاب کند

بهشت و دوزخی آراست بهر بیم و امید

که دعوت همه بر منهج صواب کند

من از جحیم نترسم از آنکه بار خدای

نه مطبخی است که در آتشم کباب کند

ز مار و عقرب و آتش گزند ه تر دارد

خدای خواهد اگر بنده را عذاب کند

جحیم قهر الهی است کاندر این عالم

تو را به خوی بد و فعل بد عقاب کند

به قدر وسعت فکر تو آن یگانه حکیم

سخن ز دوزخ و فردوس در کتاب کند

برای ذوق تو شهوت پرست عبدالبطن

حدیث میوه و حوریه و شراب کند

از آن نماز که خود هیچ از آن نمی فهمی

خدا چه فایده و بهره اکتساب کند ؟

تفاخری نبود مر خدای عالم را

که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند

******************

******************

...

1+
ایرج میرزا نظر دهید...

انتقاد

باز برتافت به عالم خورشید

بر رخ خلقِ جهان تیغ کشید

شد برافروخته کانون فساد

آتشِ فتنه در آفاق افتاد

تافت بر خواب گه عالم، نور

باز جنبید و به جوش آمد مور

روی آفاق پر از ولوله شد

راحت و امن ز گیتی یَله شد

شیر برخاست پی صید غزال

باز از صعوه نمود استقبال

قحبه بُخل به رخ غازه کشید

غَرچة مفسده خمیازه کشید

مردمان در تک و پو افتادند

رو به هر برزن و ک و بنهادند

گشت بی عاطفتی باز شروع

یافت حرص و ولع و جهل شیوع

آمد از خانه برون شیر فروش

کوزة شیر پر از آب به دوش

کاسب دزد به بازار آمد

طالب مزد، سر کار آمد

شد برون حضرت شیخ الاسلام

ریش را بسته حنا از حمام

شرکت خود را در مال یتیم

شفقتی داند بر حال یتیم

صف کشیدند پدرسوخته ها

چشم بر منصبِ هم دوخته ها

روز آبستن رنج و ثعب است

ای خوشا شب که فراغت به شب است

من همه دشمن روزم که به روز

کند انواع جنایت بُروز

ای خوشا شب که پس از ساعت پنج

ظلم عاطل شود و خسبد رنج

مردم از شر هم آسوده شوند

فارغ از صحبت بیهوده شوند

*******************

*******************

...

1+
ایرج میرزا نظر دهید...

قصة بامزه

گوش کن کآمدم امشب به نظر

قصه دیگر از این با مز ه تر

اندر آن سال که از جانب غرب

شد روان سیل صفت آتش حرب

انگلیس از دل دریا برخاست

آتشی از سر دنیا برخاست

پای بگذاشت به میدان وغا

حافظ صلح جهان آمریکا

گاری لیره ز آلمان آمد

به تن مردم ری جان آمد

جنبش افتاد در احزاب غیور

آب داخل شد در لانه مور

رشته طاعت ژاندارم گسیخت

عد های ماند و دگر عده گریخت

همه گفتند که از وحدت دین

کرد باید کمک متحدین

اهل ری عرض شهامت کردند

چه بگویم چه قیامت کردند

لیک از آن ترس که محصور شوند

بود لازم که ز ری دور شوند

لاجرم روی نهادند به قم

یک یک و ده ده و صد صد مردم

مقصد عده معدودی پول

مقصد باقی دیگر مجهول

من هم از جم له ایشان بودم

جزء آن جمع پریشان بودم

من هم از درد وطن با رفقا

می روم لیک ندانم به کجا

من و یک جمع دگر از احباب

شب رسیدیم به یک دیه خراب

کلبه ای یافته ماوا کردیم

پا و پا تاوه ز هم وا کردیم

خسته و کوفته و مست و خراب

این به فکر خور و آن در پی خواب

یکی افسرده و آن یک در جوش

عده ای ناطق و جمعی خاموش

هر کسی هر چه در انبانش بود

خورد و در یک طرف حجره غنود

همه خفتند و مرا خواب نبرد

خواب در منزل ناباب نبرد

ساعتی چند چو از شب بگذشت

خواب بر چشم همه غالب گشت

دیدم آن سیده نره خره

رفته در زیر لحاف پسره

گوید آهسته به گوشش که امیر

مرگ من لفت نده، تخت بگیر!

این چه ب ی حسی و ب د اخلاقی ست

رفته یک ثلث و دو ثلثش باق ی ست !

تو که همواره خو شاخلاق بدی

چه شد اینطور بد اخلاق شدی

من چو بشنیدم از او این شد تقریر

جوان در نظرم عالم پیر

هرچه از خلق نکو بشنیدم

عملا بین رفیقان دیدم

معنی خلق در ایران این است !

بد بود هرکه به ما بد بین است!

هرکه دم بیشتر از خلق زند

قصدش آن است که تا بیخ کند

*****************

*****************

...

1+
ایرج میرزا نظر دهید...

مزاح با یکی از دوستان

چند تو را گفتم ای کمال مخور کیر

تا نشوی مبتلا به رنج بواسیر

چون به جوانب تو پند من نشنیدی

رنج بواسیر کش کنون که شدی پیر

کیر بواسیر آورد همه دانند

درد گلو زاید از زیادی انجیر

خرما افزون خور ی حناق بگیری

کیر ندارد به قدر خرما تاثیر؟

...

2+
ایرج میرزا نظر دهید...

جهاد اکبر

شب در بساط احرار از التفات سردار

کنیاک بود بسیار تریاک بود بی مر

هر کس به نشوه یی تاخت با نشوه کار خود ساخت

من هم زدم به وافور از حد خود فزون تر

تریاک مُفت دیدم هی بستم و کشیدم

غافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر

گشت از وفور وافور یُبس مزاج موفور

چونانکه صبح ماندم در مستراح مضطر

تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگ

چون قافیه شود تنگ وسعت فُتد به مَدبر

یک ربع مات بودم زان پس به جد فزودم

تا جای تو نمودم خالی من ای برادر

تا سیل خون نیامد سنده برون نیامد

چیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر

الحق که ریدن ما تریاکیان بدبخت

باشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر !

...

0
ایرج میرزا نظر دهید...