اصغر عظیمی مهر

دست بر سر از صف اردوی دشمن می گذشت!

تا که چشمت مثل موجی مسخ از من می گذشت
جای خون انگار از رگهایم آهن می گذشت

می گذشتی از سرم گویی که از روی کویر
با غروری سر به مهر ابری سترون می گذشت

یا که عزراییل با مردان خود با ساز و برگ
از میان نقـب رازآلود معدن مـی گذشـت

قطعه قطعه می شدم هر لحظه مـثل جمله ای
که مردد از لبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند موسی را اگر
ماه نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو
باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت

می گذشتم از تو پنداری که سربازی اسیر
دست بر سر از صف اردوی دشمن می گذشت

آتشی از عشق در من شعله ور بود و نبود
هیچ کس آگاه از جنگی که در من می گذشت

...

0
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

از صد آدم یک نفر انسان خوبی می شود !

از صد آدم یک نفر انسان خوبی می شود !
آخرش دوران ما دوران خوبی می شود !

میشود خودکامه کم کم مهربان و دست کم
شهر ما هم صاحب زندان خوبی می شود !

گر در آمد اشک من از رفتنت دلخور نشو !
دست کم در شهرتان باران خوبی می شود !

چارراهِ بی چراغ ِقرمز ِ چشمان تو
با کمی چرخش در آن، میدان خوبی می شود !

طول و عرض کوچه تان را بارها سنجیده است
کفش من دارد ریاضیدان خوبی می شود !

آخرش روزی پشیمان می شوی از رفتنت
شعر من هم صاحب پایان خوبی می شود !

...

2+
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

بار کج این روزها اغلب به منزل می رسد!

هر چه بر ما می رود از خواهش دل می رسد
از دل خوش باور و کج فهم و غافل می رسد !

غالباً در وقت اجرایی شدن هر نقشه ای
دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد

می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !
بار کج این روزها اغلب به منزل می رسد!

لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن
خونبها اینجا اگر دیدی به قاتل می رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !
ظاهراً هرچند دارد از مقابل می رسد !

هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز
کشتی بیچاره پندارد به ساحل می رسد !

...

3+
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگری!

منتظر هستم ! مسلح کن تفنگ دیگری!
سمت من شلیک کن حالا فشنگ دیگری!

پشت هر لبخندت اخمی تلخ پنهان گشته است!
غالباً خفته ست در هر صلح، جنگ دیگری!

مثل یک دیوانه دنبالت به راه افتاده ام
سمت من پرتاب کن از لطف سنگ دیگری!

من بمانم یا که نه؟! تکلیف را معلوم کن!
نیست دیگر بیش از این وقت درنگ دیگری!

عاقبت بر پایه ی قانون جنگل میشویم
تو غزال دیگری و من پلنگ دیگری!

من که دنبال شکارت نیستم آهوی من
آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگری!

...

2+
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست!

رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست
دور از تو حتی گریه کردن کاری آسان نیست

دارم به دوری از تو عادت می کنم کم کم
هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست

وقتی عزیزی نیست تا باشد خریدارت
فرقـی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست

مانده ست بر دیوار قاب عـکس تو هر چند
تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست

خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی
اندازه ی من بعد دیدار تو ویران نیست

همواره مفهوم عنایت نیست لبخندت
گاهی به غیر از سیل دستاورد باران نیست

در بستر سیلاب وقتی خانه می سازی
روزی اگر ویران شود تقصیر طوفان نیست

وقتی که نان کدخدا در دست میراب است
جایی برای رحم او بر زیردستان نیست

راه خودت را کج نکن با دیدنم از دور
آهوی وحشی از پلنگ این سان گریزان نیست

می گردی و  چشمم به دنبال تو می گردد
خورشید از چشم زمین یک لحظه پنهان نیست

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد
دیگر زبان را جرات لعنت به شیطان نیست

تو لطف شیطانی به آدم سیب گندم گون !
شیطان همیشه در پی اغـوای انسان نیست

گیسو بیفشان بید نامجنون من در باد
بی گرده افشــانی گلی پابند گلدان نیست

شاید جنون زیباترین عقل جهان باشد
هرکس که دیوانه ست الزاما پریشان نیست

هـر چند خامـوشم ولی هرگز مپنداری
آتشفشان خفته  دیگر فکر طغیان نیست

من عاشقم حتـی اگر شاعر نمی بودم
اما بدون عشـق شـاعر بودن آسان نیست

...

3+
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

تنها دلم تصمیم میگیرد!

بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!
نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!

چرا حس میکنم در جای دوری که نمیدانم!
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!

مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!
دل ِ ساعت اگر زنگش شود تنظیم، میگیرد!

به آرامی مرا توجیه کن، گر ساده دل هستم
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!

همه در موقع تصمیم گیری در پی عقلند!
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد !

...

2+
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

من میانسالم، تو داری زود پیرم می کنی

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی
من میانسالم، تو داری زود پیرم می کنی

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز
آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

این مطیع محض، دست از پا خطا کی کرده است؟
پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟ !

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام
رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام
می کُشی یکباره آیا، یا اسیرم می کنی؟

...

3+
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات

تا که خلوت میکنم با خود؛ صدایم می کنند!
بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند!

«گوشه گیری» انتخابی شخصی و خودخواسته ست
پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند!

مثل آتش های تفریحم که بعد از سوختن،
اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند!

«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»
مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند!

احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با «خدا»
مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند!

مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست
با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند!

...

7+
اصغر عظیمی مهر, تنهایی, غزل نظر دهید...

بحران بی معشوقگی!

از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود!
هم پر از تشویش، هم آسوده خاطر می رود!

هرکسی در عشقبازی تازه کار و ناشی است،
آخرش از مکتب عشق تو «ماهر» میرود !

هر مسلمانی که یک شب می شود مهمان تو
صبح روز بعد، از پیش تو «کافر» می رود؛

اوّل از روی تفنّن میشود اهل شراب،
بعد از آن جدّی به دنبال مخدّر می رود!

برخلاف آنچه می گویند، «عشق آتشین»
خاطراتش زودتر از یاد و خاطر می رود !

من قطاری خارج از ریلم، ولی حس میکنم
اینکه هر شب از درونم یک مسافر می رود!

بخشی از آن ناشی از «بحران بی معشوقگی» ست
این مصیبت ها که بر شعر معاصر می رود !

آمدی و زود رفتی گاه یک مضمون ناب،
ناگهان با غفلتی از ذهن شاعر  می رود!

...

0
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی
رازداری مطمئن از هر نظر می خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟!
یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟!

بوسه نه! همخوابه نه ! حتی قراری ساده نه !
دفتری از خاطرات بی خطر می خواستی !

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!
مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!
از من اما جنگجویی بی جگر می خواستی!

عذر می خواهم ! بلانسبت ! ولی با این حساب
احتمالاً جای خاطرخواه، خر می خواستی !

...

5+
اصغر عظیمی مهر, جدایی, غزل نظر دهید...