اصغر عظیمی مهر

من میانسالم، تو داری زود پیرم می کنی

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی
من میانسالم، تو داری زود پیرم می کنی

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز
آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

این مطیع محض، دست از پا خطا کی کرده است؟
پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟ !

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام
رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است
آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام
می کُشی یکباره آیا، یا اسیرم می کنی؟

...

3+
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات

تا که خلوت میکنم با خود؛ صدایم می کنند!
بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند!

«گوشه گیری» انتخابی شخصی و خودخواسته ست
پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند!

مثل آتش های تفریحم که بعد از سوختن،
اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند!

«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»
مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند!

احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با «خدا»
مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند!

مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست
با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند!

...

6+
اصغر عظیمی مهر, تنهایی, غزل نظر دهید...

بحران بی معشوقگی!

از ملاقات تو شاعر، بی مشاعر میرود!
هم پر از تشویش، هم آسوده خاطر می رود!

هرکسی در عشقبازی تازه کار و ناشی است،
آخرش از مکتب عشق تو «ماهر» میرود !

هر مسلمانی که یک شب می شود مهمان تو
صبح روز بعد، از پیش تو «کافر» می رود؛

اوّل از روی تفنّن میشود اهل شراب،
بعد از آن جدّی به دنبال مخدّر می رود!

برخلاف آنچه می گویند، «عشق آتشین»
خاطراتش زودتر از یاد و خاطر می رود !

من قطاری خارج از ریلم، ولی حس میکنم
اینکه هر شب از درونم یک مسافر می رود!

بخشی از آن ناشی از «بحران بی معشوقگی» ست
این مصیبت ها که بر شعر معاصر می رود !

آمدی و زود رفتی گاه یک مضمون ناب،
ناگهان با غفلتی از ذهن شاعر  می رود!

...

0
اصغر عظیمی مهر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی
رازداری مطمئن از هر نظر می خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟!
یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟!

بوسه نه! همخوابه نه ! حتی قراری ساده نه !
دفتری از خاطرات بی خطر می خواستی !

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!
مردِ کامل بودم اما تو پسر می خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!
از من اما جنگجویی بی جگر می خواستی!

عذر می خواهم ! بلانسبت ! ولی با این حساب
احتمالاً جای خاطرخواه، خر می خواستی !

...

4+
اصغر عظیمی مهر, جدایی, غزل نظر دهید...

خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بی تو حال روح بیتابم فقط تغییر كرد!
علت تحلیل اعصابم فقط تغییر كرد!

من اثاث خانه را یك یك عوض كردم، ولی –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغییر كرد!

بین عشق آسمانی و زمینی فرق نیست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغییر كرد!

از «ده شب» رفت تا نزدیكهای «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغییر كرد!

«عاشق بیچاره»، «مجنون روانی»، «دوره گرد»
بین مردم اسم و القابم فقط تغییر كرد!

شورشی كردم علیه وضع موجودم؛ ولی –
من رعیت ماندم اربابم فقط تغییر كرد!

...

1+
اصغر عظیمی مهر, جدایی, رابطه, غزل نظر دهید...

بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار می افتد

شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش گوشه ی انبار می افتد‌

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم
که هر عکسی که میگیرند از من تار می افتد!

من از لطف خدا توی فضای باز هم باشم
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

به قدری با سماجت قصد “خودویرانگری” دارم
که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکل مردنم، مرگِ طبیعی نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌ وا رفت، پژمردم،
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!

به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!

...

2+
اصغر عظیمی مهر, تنهایی, غزل نظر دهید...

پیش شیطان بود این گردن ز مو باریکتر!

جاده دارد میشود در پیش رو باریک تر
راه تنگ است و مسیر روبرو باریکتر

این پل لرزان که من پا روی آن بگذاشتم
میشود هر آن طنابش از دو سو باریکتر

تنگنای رابطه هرقدر طولانی شود
میشود کم کم مسیر گفتگو باریکتر

من اگر کوتاه می آیم، زمان هر نزاع-
گردن آن کس که دارد آبرو، باریکتر

کاش این پایین تو را پیدا کنم، چون میشوند-
رو به قله راههای جستجو باریکتر!

از رگ گردن به من نزدیکتر بودی، ولی
پیش شیطان بود این گردن ز مو باریکتر!

...

0
اصغر عظیمی مهر, رابطه, غزل نظر دهید...

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود!

باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود
آب، سرمست است وقتی از تنت رد می شود

من که دورم از تو اما خوش به حال هر نسیم
وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود

خوش به حال لرزش دستی که با لرزیدن از
مرزهای دکمه ی پیراهنت رد می شود !

خوش به حال گردش سیاره وقتی نیمه شب
از مدار چشم های روشنت رد می شود !

خوش به حال هُرم آن بازوی عریانی که گاه
مثل پیچک های باغ از گردنت رد می شود !

من که گفتم «چشم» ! اما خوش به حال هر که از
«لطفا از این بیشتر نه! » گفتنت رد می شود !

...

1+
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

هر کسی آمد به دنبال تو، دنبالش نکن!

هر کسی آمد به دنبال تو، دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت، بی پر و بالش نکن

بر خلاف میل تو هر کس که حرفی می‌زند
زود با یک چشم‌غرّه مثل من لالش نکن

دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته‌ات شد جزء اموالش نکن

عاشقی کی واحد اندازه‌گیری داشته‌ ست؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن

جای خود دارد نوازش، وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می‌خرامد دست در یالش نکن

رسم صیادی نمی‌دانی، نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن

...

0
اصغر عظیمی مهر, غزل نظر دهید...

ناز تو با دیگران است و ادایت با من است!

ناز تو با دیگران است و ادایت با من است
شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است

می روی با بهتر از ما پایکوبی می کنی
خرج و برج روضه و بزم عزایت با من است

می روی با دیگران می گویی و می خندی و
داد و قال بیخود و کفر خدایت با من است !

در زمان ناسزا گفتن مسیر چشم تو …
با توام! یعنی نگاه آشنایت با من است ؟!

چشم تو گوید برو! ابروت می گوید بمان !
واقعا سر در نمی آرم ! کجایت با من است !

واقعاً دست خودم هم نیست، هر جا می روم
در زمان خواب هم حتی، صدایت با من است!

...

2+
اصغر عظیمی مهر, جدایی, غزل نظر دهید...