اصغر معاذی

وقتی نمی بوسی مرا، با “قرص” می خوابم…!

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست، می گویند: بی تابم…!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی…خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا، با “قرص” می خوابم…!

...

1+
اصغر معاذی, باران, شب بخیر, غزل نظر دهید...

آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی!

آمدی…پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی …هیجانم دادی

در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی!

تو در این خانه ی بی پنجره، “صبح” آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی…!

...

0
اروتیک, اصغر معاذی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بیت آخر همیشه بارانی ست!

روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرار است بعد ازاین تنها بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین، چند بیتی کنار تو لبخند
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرینِ چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتونِ با شکوه غزل!
“عشق” هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم “شمای” من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست، هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی…

...

0
اصغر معاذی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید چالی داشت!

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با اشاراتِ نظر آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران، چتر و شالی داشت

عشقِ “حافظ” بود و با “شاخ نباتش” زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید چالی داشت!

گوشه ای تا صبح حالِ “منزوی” را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

زندگی می گفت: باید زیست…باید زیست، اما آه
آخرین آغوشمان در باد، بغضی داشت، حالی داشت!

...

1+
اصغر معاذی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

لبخند می زنی و من از خواب میپرم!

از خواب چشم های تو تا صبح می پرم
این روزها هوای تو افتاده در سرم

هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم!

گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم

یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم

گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم

مثل پری در آینه ها حـرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم

نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب میپرم…

...

5+
اصغر معاذی, صبح بخیر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت…

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت…
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست، بوی توست!
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی…!

...

6+
اصغر معاذی, رابطه, غزل نظر دهید...

لبخندهات، حس نجیب زیارتند

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو! به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات، حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان، دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند، اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه، کوچه، کوچه، به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند…!

...

1+
اصغر معاذی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

الهی که غم نداشته باشی!

دلت گرفته، الهی که غم نداشته باشی
فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی

دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی
در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی

عجیب نیست، من آنقدر خرد و خسته ام از خود
که حال و حوصله ام را تو هم نداشته باشی

دچار آبی دریای بیکرانم و تنها
اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی

به جرم کشتن این خنده ها در آینه، سخت است
کسی به غیر خودت متهم نداشته باشی

غمم تو هستی و شادم اگر به سر نمی آیی
منم غم تو، الهی که غم نداشته باشی…!

...

1+
اصغر معاذی, غزل نظر دهید...

این غزل برای تو نیست!

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست!

بـه شوق شال وکلاه تو برف می آمد
و سال هاست در این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رختهای روی طناب
به رقص آمده و دامنِ رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایـم
میان این همه ناخوانده، کفش های تو نیست

به دل نگیر اگراین روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورَد انگشتهای باران…آه
شبیه در زدنِ تو ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران وقتی هوا هوای تو نیست…

...

5+
اصغر معاذی, تنهایی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...