اصغر معاذی

ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید چالی داشت!

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با اشاراتِ نظر آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران، چتر و شالی داشت

عشقِ “حافظ” بود و با “شاخ نباتش” زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید چالی داشت!

گوشه ای تا صبح حالِ “منزوی” را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

زندگی می گفت: باید زیست…باید زیست، اما آه
آخرین آغوشمان در باد، بغضی داشت، حالی داشت!

...

1+
اصغر معاذی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

لبخند می زنی و من از خواب میپرم!

از خواب چشم های تو تا صبح می پرم
این روزها هوای تو افتاده در سرم

هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم!

گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم

یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم

گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم

مثل پری در آینه ها حـرف می زنی
جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم

نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب میپرم…

...

4+
اصغر معاذی, صبح بخیر, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت…

قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی

شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی

بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت…
در بی قراری شب بارانم آمدی

پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی

این عطر شمعدانی من نیست، بوی توست!
انگار تا حوالی گلدانم آمدی

نزدیکِ صبح، بالش من خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی

انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی…!

...

4+
اصغر معاذی, رابطه, غزل نظر دهید...

لبخندهات، حس نجیب زیارتند

هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو! به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات، حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان، دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند، اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه، کوچه، کوچه، به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند…!

...

1+
اصغر معاذی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

الهی که غم نداشته باشی!

دلت گرفته، الهی که غم نداشته باشی
فدای چشمت اگر دوستم نداشته باشی

دم غروب مرا در خودت ببار که چیزی
در آن هوای غریبانه کم نداشته باشی

عجیب نیست، من آنقدر خرد و خسته ام از خود
که حال و حوصله ام را تو هم نداشته باشی

دچار آبی دریای بیکرانم و تنها
اگر هوای مرا دم به دم نداشته باشی

به جرم کشتن این خنده ها در آینه، سخت است
کسی به غیر خودت متهم نداشته باشی

غمم تو هستی و شادم اگر به سر نمی آیی
منم غم تو، الهی که غم نداشته باشی…!

...

1+
اصغر معاذی, غزل نظر دهید...

این غزل برای تو نیست!

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست!

بـه شوق شال وکلاه تو برف می آمد
و سال هاست در این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رختهای روی طناب
به رقص آمده و دامنِ رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایـم
میان این همه ناخوانده، کفش های تو نیست

به دل نگیر اگراین روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورَد انگشتهای باران…آه
شبیه در زدنِ تو ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران وقتی هوا هوای تو نیست…

...

5+
اصغر معاذی, تنهایی, جدایی, عاشقانه, غزل نظر دهید...