اسرار خودی اقبال لاهوری

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

گرم خون انسان ز داغ آرزو

آتش ، این خاک از چراغ آرزو

از تمنا می بجام آمد حیات

گرم خیز و تیزگام آمد حیات

زندگی مضمون تسخیر است و بس

آرزو افسون تسخیر است و بس

زندگی صید افکن و دام آرزو

حسن را از عشق پیغام آرزو

از چه رو خیزد تمنا دمبدم

این نوای زندگی را زیر و بم

هر چه باشد خوب و زیبا و جمیل

در بیابان طلب ما را دلیل

نقش او محکم نشیند در دلت

آرزو ها آفریند در دلت

حسن خلاق بهار آرزوست

جلوه اش پروردگار آرزوست

سینه ی شاعر تجلی زار حسن

خیزد از سینای او انوار حسن

از نگاهش خوب گردد خوب تر

فطرت از افسون او محبوب تر

از دمش بلبل نوا آموخت است

غازه اش رخسار گل افروخت است

سوز او اندر دل پروانه ها

عشق را رنگین ازو افسانه ها

بحر و بر پوشیده در آب و گلشن

صد جهان تازه مضمر در دلش

در دماغش نادمیده لاله ها

ناشنیده نغمه ها هم ناله ها

فکر او با ماه و انجم همنشین

زشت را نا آشنا خوب آفرین

خضر و در ظلمات او آب حیات

زنده تر از آب چشمش کائنات

ما گران سیریم و خام و ساده ایم

در ره منزل ز پا افتاده ایم

عندلیب او نوا پرداخت است

حیله ئی از بهر ما انداخت است

تا کشد ما را بفردوس حیات

حلقه ی کامل شود قوس حیات

کاروانها از درایش گام زن

در پی آواز نایش گام زن

چون نسیمش در ریاض ما وزد

نرمک اندر لاله و گل می خزد

از فریب او خود افزا زندگی

خود حساب و نا شکیبا زندگی

اهل عالم را صلا بر خوان کند

آتش خود را چو باد ارزان کند

وای قومی کز اجل گیرد برات

شاعرش وا بوسد از ذوق حیات

خوش نماید زشت را آئینه اش

در جگر صد نشتر از نوشینه اش

بوسه ی او تازگی از گل برد

ذوق پرواز از دل بلبل برد

سست اعصاب تو از افیون او

زندگانی قیمت مضمون او

می رباید ذوق رعنائی ز سرو

جره شاهین از دم سردش تذرو

ماهی و از سینه تا سر آدم است

چون بنات آشیان اندر یم است

از نوا بر ناخدا افسون زند

کشتیش در قعر دریا افکند

نغمه هایش از دلت دزدد ثبات

مرگ را از سحر او دانی حیات

دایه ی هستی ز جان تو برد

لعل عنابی ز کان تو برد

چون زیان پیرایه بندد سود را

می کند مذموم هر محمود را

در یم اندیشه اندازد ترا

از عمل بیگانه می سازد ترا

خسته و ما از کلامش خسته تر

انجمن از دور جامش خسته تر

جوی برقی نیست در نیسان او

یک سراب رنگ و بو بستان او

حسن او را با صداقت کار نیست

در یمش جز گوهر تف دار نیست

خواب را خوشتر ز بیداری شمرد

آتش ما از نفسهایش فسرد

قلب مسموم از سرود بلبلش

خفته ماری زیر انبار گلشن

از خم و مینا و جامش الحذر

از می آئینه فامش الحذر

ای ز پا افتاده ی صهبای او

صبح تو از مشرق مینای او

ای دلت از نغمه هایش سرد جوش

زهر قاتل خورده ئی از راه گوش

ای دلیل انحطاط انداز تو

از نوا افتاد تار ساز تو

آن چنان زار از تن آسانی شدی

در جهان ننگ مسلمانی شدی

از رگ گل می توان بستن ترا

از نسیمی می توان خستن ترا

عشق رسوا گشته از فریاد تو

زشت رو تمثالش از بهزاد تو

زرد از آزار تو رخسار او

سردی تو برده سوز از نار او

خسته جان از خسته جانیهای تو

ناتوان از ناتوانیهای تو

گریه ی طفلانه در پیمانه اش

کلفت آهی متاع خانه اش

سر خوش از دریوزه ی میخانه ها

جلوه دزد روزن کاشانه ها

نا خوشی ، افسرده ئی ، آزرده ئی

از لگد کوب نگهبان مرده ئی

از غمان مانند نی کاهیده ئی

وز فلک صد شکوه بر لب چیده ئی

لابه و کین جوهر آئینه اش

ناتوانی همدم دیرینه اش

پست بخت و زیر دست و دون نهاد

ناسزا و ناامید و نامراد

شیونش از جان تو سرمایه برد

لطف خواب از دیده ی همسایه برد

وای بر عشقی که نار او فسرد

در حرم زائید و در بتخانه مرد

ای میان کیسه ات نقد سخن

بر عیار زندگی او را بزن

فکر روشن بین عمل را رهبر است

چون درخش برق پیش از تندر است

فکر صالح در ادب می بایدت

رجعتی سوی عرب می بایدت

دل به سلمای عرب باید سپرد

تا دمد صبح حجاز از شام کرد

از چمن زار عجم گل چیده ئی

نو بهار هند و ایران دیده ئی

اندکی از گرمی صحرا بخور

باده ی دیرینه از خرما بخور

سر یکی اندر بر گرمش بده

تن دمی با صرصر گرمش بده

مدتی غلطیده ئی اندر حریر

خو به کرپاس درشتی هم بگیر

قرنها بر لاله پا کوبیده ئی

عارض از شبنم چو گل شوئیده ئی

خویش ر بر ریگ سوزان هم بزن

غوطه اندر چشمه ی زمزم بزن

مثل بلبل ذوق شیون تا کجا

در چمن زاران نشیمن تا کجا

ای هما از یمن دامت ارجمند

آشیانی ساز بر کوه بلند

آشیانی برق و تندر در بری

از کنام جره بازان برتری

تا شوی در خورد پیکار حیات

جسم و جانت سوزد از نار حیات

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است

راهب دیرینه افلاطون حکیم

از گروه گوسفندان قدیم

رخش او در ظلمت معقول گم

در کهستان وجود افکنده سم

آنچنان افسون نامحسوس خورد

اعتبار از دست و چشم و گوش برد

گفت سر زندگی در مردن است

شمع را صد جلوه از افسردن است

بر تخیلهای ما فرمان رواست

جام او خواب آور و گیتی رباست

گوسفندی در لباس آدم است

حکم او بر جان صوفی محکم است

عقل خود را بر سر گردون رساند

عالم اسباب را افسانه خواند

کار او تحلیل اجزای حیات

قطع شاخ سرو رعنای حیات

فکر افلاطون زیان را سود گفت

حکمت او بود را نابود گفت

فطرتش خوابید و خوابی آفرید

چشم هوش او سرابی آفرید

بسکه از ذوق عمل محروم بود

جان او وارفته ی معدوم بود

منکر هنگامه ی موجود گشت

خالق اعیان نامشهود گشت

زنده جان را عالم امکان خوش است

مرده دل را عالم اعیان خوش است

آهوش بی بهره از لطف خرام

لذت رفتار بر کبکش حرام

شبنمش از طاقت رم بی نصیب

طایرش را سینه از دم بی نصیب

ذوق روئیدن ندارد دانه اش

از طپیدن بی خبر پروانه اش

راهب ما چاره غیر از رم نداشت

طاقت غوغای این عالم نداشت

دل بسوز شعله ی افسرده بست

نقش آن دنیای افیون خورده بست

از نشیمن سوی گردون پر گشود

باز سوی آشیان نامد فرود

در خم گردون خیال او گم است

من ندانم درد یا خشت خم است

قومها از سکر او مسموم گشت

خفت و از ذوق عمل محروم گشت

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

آن شنیدستی که در عهد قدیم

گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند

فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

آخر از ناسازی تقدیر میش

گشت از تیر بلائی سینه ریش

شیر ها از بیشه سر بیرون زدند

بر علف زار بزان شبخون زدند

جذب و استیلا شعار قوت است

فتح راز آشکار قوت است

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت

میش را از حریت محروم ساخت

بسکه از شیران نیاید جز شکار

سرخ شد از خون میش آن مرغزار

گوسفندی زیرکی فهمیده ئی

کهنه سالی گرگ باران دیده ئی

تنگدل از روزگار قوم خویش

از ستمهای هژبران سینه ریش

شکوه ها از گردش تقدیر کرد

کار خود را محکم از تدبیر کرد

بهر حفظ خویش مرد ناتوان

حیله ها جوید ز عقل کار دان

در غلامی از پی دفع ضرر

قوت تدبیر گردد تیز تر

پخته چون گردد جنون انتقام

فتنه اندیشی کند عقل غلام

گفت با خود عقده ی ما مشکل است

قلزم غمهای ما بی ساحل است

میش نتواند بزور از شیر رست

سیم ساعد ما و او پولاد دست

نیست ممکن کز کمال وعظ و پند

خوی گرگی آفریند گوسفند

شیر نر را میش کردن ممکن است

غافلش از خویش کردن ممکن است

صاحب آوازه ی الهام گشت

واعظ شیران خون آشام گشت

نعره زد ای قوم کذاب اشر

بی خبر از یوم نحس مستمر

مایه دار از قوت روحانیم

بهر شیران مرسل یزدانیم

دیده ی بی نور را نور آمدم

صاحب دستور و مأمور آمدم

توبه از اعمال نا محمود کن

ای زیان اندیش فکر سود کن

هر که باشد تند و زور آور شقی است

زندگی مستحکم از نفی خودی است

روح نیکان از علف یابد غذا

تارک اللحم است مقبول خدا

تیزی دندان ترا رسوا کند

دیده ی ادراک را اعمی کند

جنت از بهر ضعیفان است و بس

قوت از اسباب خسران است و بس

جستجوی عظمت و سطوت شر است

تنگدستی از امارت خوشتر است

برق سوزان در کمین دانه نیست

دانه گر خرمن شود فرزانه نیست

ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلی

تا ز نور آفتابی بر خوری

ای که می نازی بذبح گوسفند

ذبح کن خود را که باشی ارجمند

زندگی را می کند نا پایدار

جبر و قهر و انتقام و اقتدار

سبزه پامال است و روید بار بار

خواب مرگ از دیده شوید بار بار

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی

گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

چشم بند و گوش بند و لب به بند

تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ

تو برین موهوم ای نادان مپیچ

خیل شیر از سخت کوشی خسته بود

دل بذوق تن پرستی بسته بود

آمدش این پند خواب آور پسند

خورد از خامی فسون گوسفند

آنکه کردی گوسفندان را شکار

کرد دین گوسفندی اختیار

با پلنگان سازگار آمد علف

گشت آخر گوهر شیری خزف

از علف آن تیزی دندان نماند

هیبت چشم شرار افشان نماند

دل بتدریج از میان سینه رفت

جوهر آئینه از آئینه رفت

آن جنون کوشش کامل نماند

آن تقاضای عمل در دل نماند

اقتدار و عزم و استقلال رفت

اعتبار و عزت و اقبال رفت

پنجه های آهنین بی زور شد

مرده شد دلها و تنها گور شد

زور تن کاهید و خوف جان فزود

خوف جان سرمایه همت ربود

صد مرض پیدا شد از بی همتی

کوته دستی ، بیدلی ، دون فطرتی

شیر بیدار از فسون میش خفت

انحطاط خویش را تهذیب گفت

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت

عامل آن شهر می آمد سوار

همرکاب او غلام و چوبدار

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند

بر جلو داران عامل ره مبند

رفت آن درویش سر افکنده پیش

غوطه زن اندر یم افکار خویش

چوبدار از جام استکبار مست

بر سر درویش چوب خود شکست

از ره عامل فقیر آزرده رفت

دلگران و ناخوش و افسرده رفت

در حضور بوعلی فریاد کرد

اشک از زندان چشم آزاد کرد

صورت برقی که بر کهسار ریخت

شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

از رگ جاں آتش دیگر گشود

با دبیر خویش ارشادی نمود

خامه را بر گیر و فرمانی نویس

از فقیری سوی سلطانی نویس

بنده ام را عاملت بر سر زده است

بر متاع جان خود اخگر زده است

باز گیر این عامل بد گوهری

ورنه بخشم ملک تو با دیگری

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه

لرزه ها انداخت در اندام شاه

پیکرش سرمایه ی آلام گشت

زرد مثل آفتاب شام گشت

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست

از قلندر عفو این تقصیر جست

خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان

نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

فطرتش روشن مثال ماهتاب

گشت از بهر سفارت انتخاب

چنگ را پیش قلندر چون نواخت

از نوائی شیشه ی جانش گداخت

شوکتی کو پخته چون کهسار بود

قیمت یک نغمه ی گفتار بود

نیشتر بر قلب درویشان مزن

خویش را در آتش سوزان مزن

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه خودی از سؤال ضعیف میگردد

ای فراهم کرده از شیران خراج

گشته ئی روبه مزاج از احتیاج

خستگی های تو از ناداری است

اصل درد تو همین بیماری است

می رباید رفعت از فکر بلند

می کشد شمع خیال ارجمند

از خم هستی می گلفام گیر

نقد خود از کیسه ی ایام گیر

خود فرود آ از شتر مثل عمر

الحذر از منت غیر الحذر

تابکی دریوزهٔ منصب کنی

صورت طفلان ز نی مرکب کنی

فطرتی کو بر فلک بندد نظر

پست می گردد ز احسان دگر

از سؤال ، افلاس گردد خوار تر

از گدائی گدیه گر نادار تر

از سؤال آشفته اجزای خودی

بی تجلی نخل سینای خودی

مشت خاک خویش را از هم مپاش

مثل مه رزق خود از پهلو تراش

گرچه باشی تنگ روز و تنگ بخت

در ره سیل بلا افکنده رخت

رزق خویش از نعمت دیگر مجو

موج آب از چشمه ی خاور مجو

تا نباشی پیش پیغمبر خجل

روز فردائی که باشد جان گسل

ماه را روزی رسد از خوان مهر

داغ بر دل دارد از احسان مهر

همت از حق خواه و با گردون ستیز

آبروی ملت بیضا مریز

آنکه خاشاک بتان از کعبه رفت

مرد کاسب را «حبیب الله» گفت

وای بر منت پذیر خوان غیر

گردنش خم گشته ی احسان غیر

خویش را از برق لطف غیر سوخت

با پشیزی مایه ی غیرت فروخت

ای خنک آن تشنه کاندر آفتاب

می نخواهد از خضر یک جام آب

تر جبین از خجلت سائل نشد

شکل آدم ماند و مشت گل نشد

زیر گردون آن جوان ارجمند

می رود مثل صنوبر سر بلند

در تهی دستی شود خود دار تر

بخت او خوابیده ، او بیدار تر

قلزم زنبیل سیل آتش است

گر ز دست خود رسد شبنم ، خوشست

چون حباب از غیرت مردانه باش

هم به بحر اندر نگون پیمانه باش

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

نقطهٔ نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق شود

عشق حق آخر سراپا حق شود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی بر فروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او ز خوبان خوب تر

خوشتر و زیباتر و محبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و بر افلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار خانه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد

کاسب افزایش از ذاتش ابد

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آئین و حکومت آفرید

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابیده قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

در دعای نصرت آمین تیغ او

قاطع نسل سلاطین تیغ او

در جهان آئین نو آغاز کرد

مسند اقوام پیشین در نورد

از کلید دین در دنیا گشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

در مصافی پیش آن گردون سریر

دختر سردار طی آمد اسیر

پای در زنجیر و هم بی پرده بود

گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید

چادر خود پیش روی او کشید

ما از آن خاتون طی عریان تریم

پیش اقوام جهان بی چادریم

روز محشر اعتبار ماست او

در جهان هم پرده دار ماست او

لطف و قهر او سراپا رحمتی

آن بیاران این باعدا رحمتی

آن که بر اعدا در رحمت گشاد

مکه را پیغام «لاتثریب» داد

ما که از قید وطن بیگانه ایم

چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

از حجاز و چین و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

چون گل صد برگ ما را بو یکیست

اوست جان این نظام و او یکیست

سر مکنون دل او ما بدیم

نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طور ها بالد ز گرد راه او

پیکرم را آفرید آئینه اش

صبح من از آفتاب سینه اش

در تپید دمبدم آرام من

گرم تر از صبح محشر شام من

ابر آذار است و من بستان او

تاک من نمناک از باران او

چشم در کشت محبت کاشتم

از تماشا حاصلی برداشتم

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

کشته ی انداز ملا جامیم

نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گفته است

در ثنای خواجه گوهر سفته است

«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

کیفیت ها خیزد از صبهای عشق

هست هم تقلید از اسمای عشق

کامل بسطام در تقلید فرد

اجتناب از خوردن خربوزه کرد

عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار

تا کمند تو شود یزدان شکار

اندکی اندر حرای دل نشین

ترک خود کن سوی حق هجرت گزین

محکم از حق شو سوی خود گام زن

لات و عزای هوس را سر شکن

لشکری پیدا کن از سلطان عشق

جلوه گر شو بر سر فاران عشق

تا خدای کعبه بنوازد ترا

شرح «انی جاعل» سازد ترا

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

دعا

ای چو جان اندر وجود عالمی

جان ما باشی و از ما می رمی

نغمه از فیض تو در عود حیات

موت در راه تو محسود حیات

باز تسکین دل ناشاد شو

باز اندر سینه ها آباد شو

باز از ما خواه ننگ و نام را

پخته تر کن عاشقان خام را

از مقدر شکوه ها داریم ما

نرخ تو بالا و ناداریم ما

از تهیدستان رخ زیبا مپوش

عشق سلمان و بلال ارزان فروش

چشم بیخواب و دل بیتاب ده

باز ما را فطرت سیماب ده

آیتی بمنا ز آیات مبین

تا شود اعناق اعدا خاضعین

کوه آتش خیز کن این کاه را

ز آتش ما سوز غیر الله را

رشته ی وحدت چو قوم از دست داد

صد گره بر روی کار ما فتاد

ما پریشان در جهان چون اختریم

همدم و بیگانه از یکدیگریم

باز این اوراق را شیرازه کن

باز آئین محبت تازه کن

باز ما را بر همان خدمت گمار

کار خود با عاشقان خود سپار

رهروان را منزل تسلیم بخش

قوت ایمان ابراهیم بخش

عشق را از شغل لا آگاه کن

آشنای رمز الاالله کن

منکه بهر دیگران سوزم چو شمع

بزم خود را گریه آموزم چو شمع

یارب آن اشکی که باشد دلفروز

بیقرار و مضطر و آرام سوز

کارمش در باغ و روید آتشی

از قبای لاله شوید آتشی

دل بدوش و دیده بر فرداستم

در میان انجمن تنها ستم

«هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من»

در جهان یارب ندیم من کجاست

نخل سینایم کلیم من کجاست

ظالمم بر خود ستم ها کرده ام

شعله ئی را در بغل پرورده ام

شعله ئی غارت گر سامان هوش

آتشی افکنده در دامان هوش

عقل را دیوانگی آموخته

علم را سامان هستی سوخته

آفتاب از سوز او گردون مقام

برقها اندر طواف او مدام

همچو شبنم دیده ی گریان شدم

تا امین آتش پنهان شدم

شمع را سوز عیان آموختم

خود نهان از چشم عالم سوختم

شعله ها آخر ز هر مویم دمید

از رگ اندیشه ام آتش چکید

عندلیبم از شرر ها دانه چید

نغمه ی آتش مزاجی آفرید

سینه ی عصر من از دل خالی است

می تپد مجنون که محمل خالی است

شمع را تنها تپیدن سهل نیست

آه یک پروانه ی من اهل نیست

انتظار غمگساری تا کجا

جستجوی راز داری تا کجا

ای ز رویت ماه و انجم مستنیر

آتش خود را ز جانم باز گیر

این امانت بازگیر از سینه ام

خار جوهر برکش از آئینه ام

یا مرا یک همدم دیرینه ده

عشق عالم سوز را آئینه ده

موج در بحر است هم پهلوی موج

هست با همدم تپیدن خوی موج

بر فلک کوکب ندیم کوکبست

ماه تابان سر بزانوی شب است

روز پهلوی شب یلدا زند

خویش را امروز بر فردا زند

هستی جوئی بجوئی گم شود

موجه ی بادی ببوئی گم شود

هست در هر گوشه ی ویرانه رقص

می کند دیوانه با دیوانه رقص

گرچه تو در ذات خود یکتاستی

عالمی از بهر خویش آراستی

من مثال لاله ی صحراستم

درمیان محفلی تنهاستم

خواهم از لطف تو یاری همدمی

از رموز فطرت من محرمی

همدمی دیوانه ئی فرزانه ئی

از خیال این و آن بیگانه ئی

تا بجان او سپارم هوی خویش

باز بینم در دل او روی خویش

سازم از مشت گل خود پیکرش

هم صنم او را شوم هم آزرش

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

زندگانی را بقا از مدعا ست

کاروانش را درا از مدعا ست

زندگی در جستجو پوشیده است

اصل او در رزو پوشیده است

رزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاک تو مزار

رزو جان جهان رنگ و بوست

فطرت هر شی امین رزو ست

از تمنا رقص دل در سینه ها

سینه ها از تاب او ئینه ها

طاقت پرواز بخشد خاک را

خضر باشد موسی ادراک را

دل ز سوز آرزو گیرد حیات

غیر حق میرد چو او گیرد حیات

چون ز تخلیق تمنا باز ماند

شهپرش بشکست و از پرواز ماند

آرزو هنگامه آرای خودی

موج بیتابی ز دریای خودی

آرزو صید مقاصد را کمند

دفتر افعال را شیرازه بند

زنده را نفی تمنا مرده کرد

شعله را نقصان سوز افسرده کرد

چیست اصل دیدهٔ بیدار ما

بست صورت لذت دیدار ما

کبک پا از شوخئ رفتار یافت

بلبل از سعی نوا منقار یافت

نی برون از نیستان آباد شد

نغمه از زندان او آزاد شد

عقل ندرت کوش و گردون تاز چیست

هیچ میدانی که این اعجاز چیست

زندگی سرمایه دار از آرزوست

عقل از زائیدگان بطن اوست

چیست نظم قوم و آئین و رسوم

چیست راز تازگیهای علوم

آرزوئی کو بزور خود شکست

سر ز دل بیرون زد و صورت به بست

دست و دندان و دماغ و چشم و گوش

فکر و تخییل و شعور و یاد و هوش

زندگی مرکب چو در جنگاه باخت

بهر حفظ خویش این آلات ساخت

آگهی از علم و فن مقصود نیست

غنچه و گل از چمن مقصود نیست

علم از سامان حفظ زندگی است

علم از اسباب تقویم خودی است

علم و فن از پیش خیزان حیات

علم و فن از خانه زادان حیات

ای از راز زندگی بیگانه ، خیز

از شراب مقصدی مستانه خیز

مقصد مثل سحر تابنده ئی

ماسوی را آتش سوزنده ئی

مقصدی از آسمان بالاتری

دلربائی دلستانی دلبری

باطل دیرینه را غارتگری

فتنه در جیبی سراپا محشری

ما ز تخلیق مقاصد زنده ایم

از شعاع آرزو تابنده ایم

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

الوقت سیف

سبز بادا خاک پاک شافعی

عالمی سر خوش ز تاک شافعی

فکر او کوکب ز گردون چیده است

سیف بران وقت را نامیده است

من چه گویم سر این شمشیر چیست

آب او سرمایه دار از زندگیست

صاحبش بالاتر از امید و بیم

دست او بیضا تر از دست کلیم

سنگ از یک ضربت او تر شود

بحر از محرومی نم بر شود

در کف موسی همین شمشیر بود

کار او بالاتر از تدبیر بود

سینه ی دریای احمر چاک کرد

قلزمی را خشک مثل خاک کرد

پنجه ی حیدر که خیبر گیر بود

قوت او از همین شمشیر بود

گردش گردون گردان دیدنی است

انقلاب روز و شب فهمیدنی است

ای اسیر دوش و فردا در نگر

در دل خود عالم دیگر نگر

در گل خود تخم ظلمت کاشتی

وقت را مثل خطی پنداشتی

باز با پیمانه ی لیل و نهار

فکر تو پیمود طول روزگار

ساختی این رشته را زنار دوش

گشته ئی مثل بتان باطل فروش

کیمیا بودی و مشت گل شدی

سر حق زائیدی و باطل شدی

مسلمی؟ آزاد این زنار باش

شمع بزم ملت احرار باش

تو که از اصل زمان آگه نه ئی

از حیات جاودان آگه نه ئی

تا کجا در روز و شب باشی اسیر

رمز وقت از «لی مع الله» یاد گیر

این و آن پیداست از رفتار وقت

زندگی سریست از اسرار وقت

اصل وقت از گردش خورشید نیست

وقت جاوید است و خور جاوید نیست

عیش و غم عاشور و هم عید است وقت

سر تاب ماه و خورشید است وقت

وقت را مثل مکان گسترده ئی

امتیاز دوش و فردا کرده ئی

ای چو بو رم کرده از بستان خویش

ساختی از دست خود زندان خویش

وقت ما کو اول و آخر ندید

از خیابان ضمیر ما دمید

زنده از عرفان اصلش زنده تر

هستی او از سحر تابنده تر

زندگی از دهر و دهر از زندگی است

«لاتسبوالدهر» فرمان نبی است

نکته ای می گویمت روشن چو در

تا شناسی امتیاز عبد و حر

عبد گردد یاوه در لیل و نهار

در دل حر یاوه گردد روزگار

عبد از ایام می باند کفن

روز و شب را می تند بر خویشتن

مرد حر خود را ز گل بر می کند

خویش را بر روزگاران می تند

عبد چون طایر بدام صبح و شام

لذت پرواز بر جانش حرام

سینه ی آزاده ی چابک نفس

طایر ایام را گردد قفس

عبد را تحصیل حاصل فطرت است

واردات جان او بی ندرت است

از گران خیزی مقام او همان

ناله های صبح و شام او همان

دمبدم نو آفرینی کار حر

نغمه پیهم تازه ریزد تار حر

فطرتش زحمت کش تکرار نیست

جاده ی او حلقه ی پرگار نیست

عبد را ایام زنجیر است و بس

بر لب او حرف تقدیر است و بس

همت حر با قضا گردد مشیر

حادثات از دست او صورت پذیر

رفته و آینده در موجود او

دیرها آسوده اندر زود او

آمد از صوت و صدا پاک این سخن

در نمی آید به ادراک این سخن

گفتم و حرفم ز معنی شرمسار

شکوه ی معنی که با حرفم چه کار

زنده معنی چون به حرف آمد بمرد

از نفس های تو نار او فسرد

نکته ی غیب و حضور اندر دل است

رمز ایام و مرور اندر دل است

نغمه ی خاموش دارد ساز وقت

غوطه در دل زن که بینی راز وقت

یاد ایامی که سیف روزگار

با توانا دستی ما بود یار

تخم دین در کشت دلها کاشتیم

پرده از رخسار حق برداشتیم

ناخن ما عقده ی دنیا گشاد

بخت این خاک از سجود ما گشاد

از خم حق باده ی گلگون زدیم

بر کهن میخانه ها شبخون زدیم

ای می دیرینه در مینای تو

شیشه آب از گرمی صهبای تو

از غرور و نخوت و کبر و منی

طعنه بر ناداری ما میزنی

جام ما هم زیب محفل بوده است

سینه ی ما صاحب دل بوده است

عصر نو از جلوه ها آراسته

از غبار پای ما برخاسته

کشت حق سیراب گشت از خون ما

حق پرستان جهان ممنون ما

عالم از ما صاحب تکبیر شد

از گل ما کعبه ها تعمیر شد

حرف اقرأ حق بما تعلیم کرد

رزق خویش از دست ما تقسیم کرد

گرچه رفت از دست ما تاج و نگین

ما گدایان را بچشم کم مبین

در نگاه تو زیان کاریم ما

کهنه پنداریم ما ، خواریم ما

اعتبار از لااله داریم ما

هر دو عالم را نگه داریم ما

از غم امروز و فردا رسته ایم

با کسی عهد محبت بسته ایم

در دل حق سر مکنونیم ما

وارث موسی و هارونیم ما

مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز

برقها دارد سحاب ما هنوز

ذات ما آئینهٔ ذات حق است

هستی مسلم ز آیات حق است

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

پیکر هستی ز آثار خودی است

هر چه می بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم پندار کرد

صد جهان پوشیده اندر ذات او

غیر او پیداست از اثبات او

در جهان تخم خصومت کاشته‌ست

خویشتن را غیر خود پنداشته‌ست

سازد از خود پیکر اغیار را

تا فزاید لذت پیکار را

میکشد از قوت بازوی خویش

تا شود آگاه از نیروی خویش

خود فریبی های او عین حیات

همچو گل از خون وضو عین حیات

بهر یک گل خون صد گلشن کند

از پی یک نغمه صد شیون کند

یک فلک را صد هلال آورده است

بهر حرفی صد مقال آورده است

عذر این اسراف و این سنگین دلی

خلق و تکمیل جمال معنوی

حسن شیرین عذر درد کوهکن

نافه‌ای عذر صد آهوی ختن

سوز پیهم قسمت پروانه ها

شمع عذر محنت پروانه ها

خامه ی او نقش صد امروز بست

تا بیارد صبح فردائی بدست

شعله های او صد ابراهیم سوخت

تا چراغ یک محمد بر فروخت

می شود از بهر اغراض عمل

عامل و معمول و اسباب و علل

خیزد ، انگیزد ، پرد ، تابد ، رمد

سوزد ، افروزد ، کشد ، میرد ، دمد

وسعت ایام جولانگاه او

آسمان موجی ز گرد راه او

گل به جیب فاق از گلکاریش

شب ز خوابش ، روز از بیداریش

شعله ی خود در شرر تقسیم کرد

جز پرستی عقل را تعلیم کرد

خود شکن گردید و اجزا آفرید

اندکی شفت و صحرا آفرید

باز از شفتگی بیزار شد

وز بهم پیوستگی کهسار شد

وانمودن خویش را خوی خودی است

خفته در هر ذره نیروی خودی است

قوت خاموش و بیتاب عمل

از عمل پابند اسباب عمل

چون حیات عالم از زور خودی است

پس بقدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خودی ازبر کند

هستنی بی مایه را گوهر کند

باده از ضعف خودی بی پیکر است

پیکرش منت پذیر ساغر است

گرچه پیکر می پذیرد جام می

گردش از ما وام گیرد جام می

کوه چون از خود رود صحرا شود

شکوه سنج جوشش دریا شود

موج تا موج است در غوش بحر

می کند خود را سوار دوش بحر

حلقه ئی زد نور تا گردید چشم

از تلاش جلوه ها جنبید چشم

سبزه چون تاب دمید از خویش یافت

همت او سینه ی گلشن شکافت

شمع هم خود را بخود زنجیر کرد

خویش را از ذره ها تعمیر کرد

خود گدازی پیشه کرد از خود رمید

هم چو اشک خر ز چشم خود چکید

گر بفطرت پخته تر بودی نگین

از جراحت ها بیاسودی نگین

می شود سرمایه دار نام غیر

دوش او مجروح بار نام غیر

چون زمین بر هستی خود محکم است

ماه پابند طواف پیهم است

هستی مهر از زمین محکم تر است

پس زمین مسحور چشم خاور است

جنبش از مژگان برد شان چنار

مایه دار از سطوت او کوهسار

تار و پود کسوت او آتش است

اصل او یک دانهٔ گردن کش است

چون خودی آرد به هم نیروی زیست

می‌گشاید قلزمی از جوی زیست

...

اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...