اسرار خودی اقبال لاهوری

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

نقطهٔ نوری که نام او خودی است

زیر خاک ما شرار زندگی است

از محبت می شود پاینده تر

زنده تر سوزنده تر تابنده تر

از محبت اشتعال جوهرش

ارتقای ممکنات مضمرش

فطرت او آتش اندوزد ز عشق

عالم افروزی بیاموزد ز عشق

عشق را از تیغ و خنجر باک نیست

اصل عشق از آب و باد و خاک نیست

در جهان هم صلح و هم پیکار عشق

آب حیوان تیغ جوهر دار عشق

از نگاه عشق خارا شق شود

عشق حق آخر سراپا حق شود

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

شمع خود را همچو رومی بر فروز

روم را در آتش تبریز سوز

هست معشوقی نهان اندر دلت

چشم اگر داری بیا بنمایمت

عاشقان او ز خوبان خوب تر

خوشتر و زیباتر و محبوب تر

دل ز عشق او توانا می شود

خاک همدوش ثریا می شود

خاک نجد از فیض او چالاک شد

آمد اندر وجد و بر افلاک شد

در دل مسلم مقام مصطفی است

آبروی ما ز نام مصطفی است

طور موجی از غبار خانه اش

کعبه را بیت الحرم کاشانه اش

کمتر از آنی ز اوقاتش ابد

کاسب افزایش از ذاتش ابد

بوریا ممنون خواب راحتش

تاج کسری زیر پای امتش

در شبستان حرا خلوت گزید

قوم و آئین و حکومت آفرید

ماند شبها چشم او محروم نوم

تا به تخت خسروی خوابیده قوم

وقت هیجا تیغ او آهن گداز

دیده ی او اشکبار اندر نماز

در دعای نصرت آمین تیغ او

قاطع نسل سلاطین تیغ او

در جهان آئین نو آغاز کرد

مسند اقوام پیشین در نورد

از کلید دین در دنیا گشاد

همچو او بطن ام گیتی نزاد

در نگاه او یکی بالا و پست

با غلام خویش بر یک خوان نشست

در مصافی پیش آن گردون سریر

دختر سردار طی آمد اسیر

پای در زنجیر و هم بی پرده بود

گردن از شرم و حیا خم کرده بود

دخترک را چون نبی بی پرده دید

چادر خود پیش روی او کشید

ما از آن خاتون طی عریان تریم

پیش اقوام جهان بی چادریم

روز محشر اعتبار ماست او

در جهان هم پرده دار ماست او

لطف و قهر او سراپا رحمتی

آن بیاران این باعدا رحمتی

آن که بر اعدا در رحمت گشاد

مکه را پیغام «لاتثریب» داد

ما که از قید وطن بیگانه ایم

چون نگه نور دو چشمیم و یکیم

از حجاز و چین و ایرانیم ما

شبنم یک صبح خندانیم ما

مست چشم ساقی بطحاستیم

در جهان مثل می و میناستیم

امتیازات نسب را پاک سوخت

آتش او این خس و خاشاک سوخت

چون گل صد برگ ما را بو یکیست

اوست جان این نظام و او یکیست

سر مکنون دل او ما بدیم

نعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم

شور عشقش در نی خاموش من

می تپد صد نغمه در آغوش من

من چه گویم از تولایش که چیست

خشک چوبی در فراق او گریست

هستی مسلم تجلی گاه او

طور ها بالد ز گرد راه او

پیکرم را آفرید آئینه اش

صبح من از آفتاب سینه اش

در تپید دمبدم آرام من

گرم تر از صبح محشر شام من

ابر آذار است و من بستان او

تاک من نمناک از باران او

چشم در کشت محبت کاشتم

از تماشا حاصلی برداشتم

خاک یثرب از دو عالم خوشتر است

ای خنک شهری که آنجا دلبر است

کشته ی انداز ملا جامیم

نظم و نثر او علاج خامیم

شعر لبریز معانی گفته است

در ثنای خواجه گوهر سفته است

«نسخهٔ کونین را دیباچه اوست

جمله عالم بندگان و خواجه اوست»

کیفیت ها خیزد از صبهای عشق

هست هم تقلید از اسمای عشق

کامل بسطام در تقلید فرد

اجتناب از خوردن خربوزه کرد

عاشقی؟ محکم شو از تقلید یار

تا کمند تو شود یزدان شکار

اندکی اندر حرای دل نشین

ترک خود کن سوی حق هجرت گزین

محکم از حق شو سوی خود گام زن

لات و عزای هوس را سر شکن

لشکری پیدا کن از سلطان عشق

جلوه گر شو بر سر فاران عشق

تا خدای کعبه بنوازد ترا

شرح «انی جاعل» سازد ترا

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

دعا

ای چو جان اندر وجود عالمی

جان ما باشی و از ما می رمی

نغمه از فیض تو در عود حیات

موت در راه تو محسود حیات

باز تسکین دل ناشاد شو

باز اندر سینه ها آباد شو

باز از ما خواه ننگ و نام را

پخته تر کن عاشقان خام را

از مقدر شکوه ها داریم ما

نرخ تو بالا و ناداریم ما

از تهیدستان رخ زیبا مپوش

عشق سلمان و بلال ارزان فروش

چشم بیخواب و دل بیتاب ده

باز ما را فطرت سیماب ده

آیتی بمنا ز آیات مبین

تا شود اعناق اعدا خاضعین

کوه آتش خیز کن این کاه را

ز آتش ما سوز غیر الله را

رشته ی وحدت چو قوم از دست داد

صد گره بر روی کار ما فتاد

ما پریشان در جهان چون اختریم

همدم و بیگانه از یکدیگریم

باز این اوراق را شیرازه کن

باز آئین محبت تازه کن

باز ما را بر همان خدمت گمار

کار خود با عاشقان خود سپار

رهروان را منزل تسلیم بخش

قوت ایمان ابراهیم بخش

عشق را از شغل لا آگاه کن

آشنای رمز الاالله کن

منکه بهر دیگران سوزم چو شمع

بزم خود را گریه آموزم چو شمع

یارب آن اشکی که باشد دلفروز

بیقرار و مضطر و آرام سوز

کارمش در باغ و روید آتشی

از قبای لاله شوید آتشی

دل بدوش و دیده بر فرداستم

در میان انجمن تنها ستم

«هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من»

در جهان یارب ندیم من کجاست

نخل سینایم کلیم من کجاست

ظالمم بر خود ستم ها کرده ام

شعله ئی را در بغل پرورده ام

شعله ئی غارت گر سامان هوش

آتشی افکنده در دامان هوش

عقل را دیوانگی آموخته

علم را سامان هستی سوخته

آفتاب از سوز او گردون مقام

برقها اندر طواف او مدام

همچو شبنم دیده ی گریان شدم

تا امین آتش پنهان شدم

شمع را سوز عیان آموختم

خود نهان از چشم عالم سوختم

شعله ها آخر ز هر مویم دمید

از رگ اندیشه ام آتش چکید

عندلیبم از شرر ها دانه چید

نغمه ی آتش مزاجی آفرید

سینه ی عصر من از دل خالی است

می تپد مجنون که محمل خالی است

شمع را تنها تپیدن سهل نیست

آه یک پروانه ی من اهل نیست

انتظار غمگساری تا کجا

جستجوی راز داری تا کجا

ای ز رویت ماه و انجم مستنیر

آتش خود را ز جانم باز گیر

این امانت بازگیر از سینه ام

خار جوهر برکش از آئینه ام

یا مرا یک همدم دیرینه ده

عشق عالم سوز را آئینه ده

موج در بحر است هم پهلوی موج

هست با همدم تپیدن خوی موج

بر فلک کوکب ندیم کوکبست

ماه تابان سر بزانوی شب است

روز پهلوی شب یلدا زند

خویش را امروز بر فردا زند

هستی جوئی بجوئی گم شود

موجه ی بادی ببوئی گم شود

هست در هر گوشه ی ویرانه رقص

می کند دیوانه با دیوانه رقص

گرچه تو در ذات خود یکتاستی

عالمی از بهر خویش آراستی

من مثال لاله ی صحراستم

درمیان محفلی تنهاستم

خواهم از لطف تو یاری همدمی

از رموز فطرت من محرمی

همدمی دیوانه ئی فرزانه ئی

از خیال این و آن بیگانه ئی

تا بجان او سپارم هوی خویش

باز بینم در دل او روی خویش

سازم از مشت گل خود پیکرش

هم صنم او را شوم هم آزرش

...

1+
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

زندگانی را بقا از مدعا ست

کاروانش را درا از مدعا ست

زندگی در جستجو پوشیده است

اصل او در رزو پوشیده است

رزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاک تو مزار

رزو جان جهان رنگ و بوست

فطرت هر شی امین رزو ست

از تمنا رقص دل در سینه ها

سینه ها از تاب او ئینه ها

طاقت پرواز بخشد خاک را

خضر باشد موسی ادراک را

دل ز سوز آرزو گیرد حیات

غیر حق میرد چو او گیرد حیات

چون ز تخلیق تمنا باز ماند

شهپرش بشکست و از پرواز ماند

آرزو هنگامه آرای خودی

موج بیتابی ز دریای خودی

آرزو صید مقاصد را کمند

دفتر افعال را شیرازه بند

زنده را نفی تمنا مرده کرد

شعله را نقصان سوز افسرده کرد

چیست اصل دیدهٔ بیدار ما

بست صورت لذت دیدار ما

کبک پا از شوخئ رفتار یافت

بلبل از سعی نوا منقار یافت

نی برون از نیستان آباد شد

نغمه از زندان او آزاد شد

عقل ندرت کوش و گردون تاز چیست

هیچ میدانی که این اعجاز چیست

زندگی سرمایه دار از آرزوست

عقل از زائیدگان بطن اوست

چیست نظم قوم و آئین و رسوم

چیست راز تازگیهای علوم

آرزوئی کو بزور خود شکست

سر ز دل بیرون زد و صورت به بست

دست و دندان و دماغ و چشم و گوش

فکر و تخییل و شعور و یاد و هوش

زندگی مرکب چو در جنگاه باخت

بهر حفظ خویش این آلات ساخت

آگهی از علم و فن مقصود نیست

غنچه و گل از چمن مقصود نیست

علم از سامان حفظ زندگی است

علم از اسباب تقویم خودی است

علم و فن از پیش خیزان حیات

علم و فن از خانه زادان حیات

ای از راز زندگی بیگانه ، خیز

از شراب مقصدی مستانه خیز

مقصد مثل سحر تابنده ئی

ماسوی را آتش سوزنده ئی

مقصدی از آسمان بالاتری

دلربائی دلستانی دلبری

باطل دیرینه را غارتگری

فتنه در جیبی سراپا محشری

ما ز تخلیق مقاصد زنده ایم

از شعاع آرزو تابنده ایم

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

الوقت سیف

سبز بادا خاک پاک شافعی

عالمی سر خوش ز تاک شافعی

فکر او کوکب ز گردون چیده است

سیف بران وقت را نامیده است

من چه گویم سر این شمشیر چیست

آب او سرمایه دار از زندگیست

صاحبش بالاتر از امید و بیم

دست او بیضا تر از دست کلیم

سنگ از یک ضربت او تر شود

بحر از محرومی نم بر شود

در کف موسی همین شمشیر بود

کار او بالاتر از تدبیر بود

سینه ی دریای احمر چاک کرد

قلزمی را خشک مثل خاک کرد

پنجه ی حیدر که خیبر گیر بود

قوت او از همین شمشیر بود

گردش گردون گردان دیدنی است

انقلاب روز و شب فهمیدنی است

ای اسیر دوش و فردا در نگر

در دل خود عالم دیگر نگر

در گل خود تخم ظلمت کاشتی

وقت را مثل خطی پنداشتی

باز با پیمانه ی لیل و نهار

فکر تو پیمود طول روزگار

ساختی این رشته را زنار دوش

گشته ئی مثل بتان باطل فروش

کیمیا بودی و مشت گل شدی

سر حق زائیدی و باطل شدی

مسلمی؟ آزاد این زنار باش

شمع بزم ملت احرار باش

تو که از اصل زمان آگه نه ئی

از حیات جاودان آگه نه ئی

تا کجا در روز و شب باشی اسیر

رمز وقت از «لی مع الله» یاد گیر

این و آن پیداست از رفتار وقت

زندگی سریست از اسرار وقت

اصل وقت از گردش خورشید نیست

وقت جاوید است و خور جاوید نیست

عیش و غم عاشور و هم عید است وقت

سر تاب ماه و خورشید است وقت

وقت را مثل مکان گسترده ئی

امتیاز دوش و فردا کرده ئی

ای چو بو رم کرده از بستان خویش

ساختی از دست خود زندان خویش

وقت ما کو اول و آخر ندید

از خیابان ضمیر ما دمید

زنده از عرفان اصلش زنده تر

هستی او از سحر تابنده تر

زندگی از دهر و دهر از زندگی است

«لاتسبوالدهر» فرمان نبی است

نکته ای می گویمت روشن چو در

تا شناسی امتیاز عبد و حر

عبد گردد یاوه در لیل و نهار

در دل حر یاوه گردد روزگار

عبد از ایام می باند کفن

روز و شب را می تند بر خویشتن

مرد حر خود را ز گل بر می کند

خویش را بر روزگاران می تند

عبد چون طایر بدام صبح و شام

لذت پرواز بر جانش حرام

سینه ی آزاده ی چابک نفس

طایر ایام را گردد قفس

عبد را تحصیل حاصل فطرت است

واردات جان او بی ندرت است

از گران خیزی مقام او همان

ناله های صبح و شام او همان

دمبدم نو آفرینی کار حر

نغمه پیهم تازه ریزد تار حر

فطرتش زحمت کش تکرار نیست

جاده ی او حلقه ی پرگار نیست

عبد را ایام زنجیر است و بس

بر لب او حرف تقدیر است و بس

همت حر با قضا گردد مشیر

حادثات از دست او صورت پذیر

رفته و آینده در موجود او

دیرها آسوده اندر زود او

آمد از صوت و صدا پاک این سخن

در نمی آید به ادراک این سخن

گفتم و حرفم ز معنی شرمسار

شکوه ی معنی که با حرفم چه کار

زنده معنی چون به حرف آمد بمرد

از نفس های تو نار او فسرد

نکته ی غیب و حضور اندر دل است

رمز ایام و مرور اندر دل است

نغمه ی خاموش دارد ساز وقت

غوطه در دل زن که بینی راز وقت

یاد ایامی که سیف روزگار

با توانا دستی ما بود یار

تخم دین در کشت دلها کاشتیم

پرده از رخسار حق برداشتیم

ناخن ما عقده ی دنیا گشاد

بخت این خاک از سجود ما گشاد

از خم حق باده ی گلگون زدیم

بر کهن میخانه ها شبخون زدیم

ای می دیرینه در مینای تو

شیشه آب از گرمی صهبای تو

از غرور و نخوت و کبر و منی

طعنه بر ناداری ما میزنی

جام ما هم زیب محفل بوده است

سینه ی ما صاحب دل بوده است

عصر نو از جلوه ها آراسته

از غبار پای ما برخاسته

کشت حق سیراب گشت از خون ما

حق پرستان جهان ممنون ما

عالم از ما صاحب تکبیر شد

از گل ما کعبه ها تعمیر شد

حرف اقرأ حق بما تعلیم کرد

رزق خویش از دست ما تقسیم کرد

گرچه رفت از دست ما تاج و نگین

ما گدایان را بچشم کم مبین

در نگاه تو زیان کاریم ما

کهنه پنداریم ما ، خواریم ما

اعتبار از لااله داریم ما

هر دو عالم را نگه داریم ما

از غم امروز و فردا رسته ایم

با کسی عهد محبت بسته ایم

در دل حق سر مکنونیم ما

وارث موسی و هارونیم ما

مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز

برقها دارد سحاب ما هنوز

ذات ما آئینهٔ ذات حق است

هستی مسلم ز آیات حق است

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

پیکر هستی ز آثار خودی است

هر چه می بینی ز اسرار خودی است

خویشتن را چون خودی بیدار کرد

آشکارا عالم پندار کرد

صد جهان پوشیده اندر ذات او

غیر او پیداست از اثبات او

در جهان تخم خصومت کاشته‌ست

خویشتن را غیر خود پنداشته‌ست

سازد از خود پیکر اغیار را

تا فزاید لذت پیکار را

میکشد از قوت بازوی خویش

تا شود آگاه از نیروی خویش

خود فریبی های او عین حیات

همچو گل از خون وضو عین حیات

بهر یک گل خون صد گلشن کند

از پی یک نغمه صد شیون کند

یک فلک را صد هلال آورده است

بهر حرفی صد مقال آورده است

عذر این اسراف و این سنگین دلی

خلق و تکمیل جمال معنوی

حسن شیرین عذر درد کوهکن

نافه‌ای عذر صد آهوی ختن

سوز پیهم قسمت پروانه ها

شمع عذر محنت پروانه ها

خامه ی او نقش صد امروز بست

تا بیارد صبح فردائی بدست

شعله های او صد ابراهیم سوخت

تا چراغ یک محمد بر فروخت

می شود از بهر اغراض عمل

عامل و معمول و اسباب و علل

خیزد ، انگیزد ، پرد ، تابد ، رمد

سوزد ، افروزد ، کشد ، میرد ، دمد

وسعت ایام جولانگاه او

آسمان موجی ز گرد راه او

گل به جیب فاق از گلکاریش

شب ز خوابش ، روز از بیداریش

شعله ی خود در شرر تقسیم کرد

جز پرستی عقل را تعلیم کرد

خود شکن گردید و اجزا آفرید

اندکی شفت و صحرا آفرید

باز از شفتگی بیزار شد

وز بهم پیوستگی کهسار شد

وانمودن خویش را خوی خودی است

خفته در هر ذره نیروی خودی است

قوت خاموش و بیتاب عمل

از عمل پابند اسباب عمل

چون حیات عالم از زور خودی است

پس بقدر استواری زندگی است

قطره چون حرف خودی ازبر کند

هستنی بی مایه را گوهر کند

باده از ضعف خودی بی پیکر است

پیکرش منت پذیر ساغر است

گرچه پیکر می پذیرد جام می

گردش از ما وام گیرد جام می

کوه چون از خود رود صحرا شود

شکوه سنج جوشش دریا شود

موج تا موج است در غوش بحر

می کند خود را سوار دوش بحر

حلقه ئی زد نور تا گردید چشم

از تلاش جلوه ها جنبید چشم

سبزه چون تاب دمید از خویش یافت

همت او سینه ی گلشن شکافت

شمع هم خود را بخود زنجیر کرد

خویش را از ذره ها تعمیر کرد

خود گدازی پیشه کرد از خود رمید

هم چو اشک خر ز چشم خود چکید

گر بفطرت پخته تر بودی نگین

از جراحت ها بیاسودی نگین

می شود سرمایه دار نام غیر

دوش او مجروح بار نام غیر

چون زمین بر هستی خود محکم است

ماه پابند طواف پیهم است

هستی مهر از زمین محکم تر است

پس زمین مسحور چشم خاور است

جنبش از مژگان برد شان چنار

مایه دار از سطوت او کوهسار

تار و پود کسوت او آتش است

اصل او یک دانهٔ گردن کش است

چون خودی آرد به هم نیروی زیست

می‌گشاید قلزمی از جوی زیست

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

ای که مثل گل ز گل بالیده‌ای

تو هم از بطن خودی زائیده‌ای

از خودی مگذر بقا انجام باش

قطره‌ای می باش و بحر آشام باش

تو که از نور خودی تابنده‌ای

گر خودی محکم کنی پاینده‌ای

سود در جیب همین سوداستی

خواجگی از حفظ این کالاستی

هستی و از نیستی ترسیده‌ای

ای سرت گردم غلط فهمیده‌ای

چون خبر دارم ز ساز زندگی

با تو گویم چیست راز زندگی

غوطه در خود صورت گوهر زدن

پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن

زیر خاکستر شرار اندوختن

شعله گردیدن نظرها سوختن

خانه سوز محنت چل ساله شو

طوف خود کن شعله ی جواله شو

زندگی از طوف دیگر رستن است

خویش را بیت الحرم دانستن است

پر زن و از جذب خاک آزاد باش

همچو طایر ایمن از افتاد باش

تو اگر طایر نه‌ای ای هوشمند

بر سر غار آشیان خود مبند

ای که باشی در پی کسب علوم

با تو می گویم پیام پیر روم

«علم را بر تن زنی ماری بود

علم را بر دل زنی یاری بود»

آگهی از قصه ی آخوند روم

آنکه داد اندر حلب درس علوم

پای در زنجیر توجیهات عقل

کشتیش طوفانی «ظلمات» عقل

موسی بیگانه ی سینای عشق

بیخبر از عشق و از سودای عشق

از تشکک گفت و از اشراق گفت

وز حکم صد گوهر تابنده سفت

عقده های قول مشائین گشود

نور فکرش هر خفی را وانمود

گرد و پیشش بود انبار کتب

بر لب او شرح اسرار کتب

پیر تبریزی ز ارشاد کمال

جست راه مکتب ملا جلال

گفت این غوغا و قیل و قال چیست

این قیاس و وهم و استدلال چیست

مولوی فرمود نادان لب ببند

بر مقالات خردمندان مخند

پای خویش از مکتبم بیرون گذار

قیل و قال است این ترا با وی چه کار

قال ما از فهم تو بالاتر است

شیشه ی ادراک را روشنگر است

سوز شمس از گفته ی ملا فزود

آتشی از جان تبریزی گشود

بر زمین برق نگاه او فتاد

خاک از سوز دم او شعله زاد

آتش دل خرمن ادراک سوخت

دفتر آن فلسفی را پاک سوخت

مولوی بیگانه از اعجاز عشق

ناشناس نغمه های ساز عشق

گفت این آتش چسان افروختی

دفتر ارباب حکمت سوختی

گفت شیخ ای مسلم زنار دار

ذوق و حال است این ترا با وی چه کار

حال ما از فکر تو بالاتر است

شعله ی ما کیمیای احمر است

ساختی از برف حکمت ساز و برگ

از سحاب فکر تو بارد تگرگ

آتشی افروز از خاشاک خویش

شعله‌ای تعمیر کن از خاک خویش

علم مسلم کامل از سوز دل است

معنی اسلام ترک آفل است

چون ز بند آفل ابراهیم رست

در میان شعله ها نیکو نشست

علم حق را در قفا انداختی

بهر نانی نقد دین در باختی

گرم رو در جستجوی سرمه‌ای

واقف از چشم سیاه خود نه‌ای

آب حیوان از دم خنجر طلب

از دهان اژدها کوثر طلب

سنگ اسود از در بتخانه خواه

نافه ی مشک از سگ دیوانه خواه

سوز عشق از دانش حاضر مجوی

کیف حق از جام این کافر مجوی

مدتی محو تک و دو بوده ام

رازدان دانش نو بوده ام

باغبانان امتحانم کرده اند

محرم این گلستانم کرده اند

گلستانی لاله زار عبرتی

چون گل کاغذ سراب نکهتی

تا ز بند این گلستان رسته ام

آشیان بر شاخ طوبی بسته ام

دانش حاضر حجاب اکبر است

بت پرست و بت فروش و بتگر است

پا بزندان مظاهر بسته‌ای

از حدود حس برون نا جسته‌ای

در صراط زندگی از پا فتاد

بر گلوی خویشتن خنجر نهاد

آتشی دارد مثال لاله سرد

شعله‌ای دارد مثال ژاله سرد

فطرتش از سوز عشق آزاد ماند

در جهان جستجو ناشاد ماند

عشق افلاطون علت های عقل

به شود از نشترش سودای عقل

جمله عالم ساجد و مسجود عشق

سومنات عقل را محمود عشق

این می دیرینه در میناش نیست

شور «یارب» ، قسمت شبهاش نیست

قیمت شمشاد خود نشناختی

سرو دیگر را بلند انداختی

مثل نی خود را ز خود کردی تهی

بر نوای دیگران دل می نهی

ای گدای ریزه‌ای از خوان غیر

جنس خود می جوئی از دکان غیر

بزم مسلم از چراغ غیر سوخت

مسجد او از شرار دیر سوخت

از سواد کعبه چون آهو رمید

ناوک صیاد پهلویش درید

شد پریشان برگ گل چون بوی خویش

ای ز خود رم کرده باز آ سوی خویش

ای امین حکمت ام الکتاب

وحدت گمگشته ی خود بازیاب

ما که دربان حصار ملتیم

کافر از ترک شعار ملتیم

ساقی دیرینه را ساغر شکست

بزم رندان حجازی بر شکست

کعبه آباد است از اصنام ما

خنده زن کفر است بر اسلام ما

شیخ در عشق بتان اسلام باخت

رشته ی تسبیح از زنار ساخت

پیر ها پیر از بیاض مو شدند

سخره بهر کودکان کو شدند

دل ز نقش لااله بیگانه‌ای

از صنم های هوس بتخانه‌ای

می شود هر مو درازی خرقه پوش

آه ازین سوداگران دین فروش

با مریدان روز و شب اندر سفر

از ضرورت های ملت بی خبر

دیده ها بی نور مثل نرگس اند

سینه ها از دولت دل مفلس اند

واعظان هم صوفیان منصب پرست

اعتبار ملت بیضا شکست

واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت

مفتی دین مبین فتوی فروخت

چیست یاران بعد ازین تدبیر ما

رخ سوی میخانه دارد پیر ما

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

تمهید

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی

چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم

نظیری نیشابوری

راه شب چون مهر عالمتاب زد

گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد

اشک من از چشم نرگس خواب شست

سبزه از هنگامه ام بیدار رست

باغبان زور کلامم آزمود

مصرعی کارید و شمشیری درود

در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت

تار افغانم به پود باغ رشت

ذره ام مهر منیر آن من است

صد سحر اندر گریبان من است

خاک من روشن تر از جام جم است

محرم از نازادهای عالم است

فکرم ن هو سر فتراک بست

کو هنوز از نیستی بیرون نجست

سبزه ناروئیده زیب گلشنم

گل بشاخ اندر نهان در دامنم

محفل رامشگری برهم زدم

زخمه بر تار رگ عالم زدم

بسکه عود فطرتم نادر نوا ست

هم نشین از نغمه ام نا آشنا ست

در جهان خورشید نوزائیده ام

رسم و ئین فلک نادیده ام

رم ندیده انجم از تابم هنوز

هست نا آشفته سیمابم هنوز

بحر از رقص ضیایم بی نصیب

کوه از رنگ حنایم بی نصیب

خوگر من نیست چشم هست و بود

لرزه بر تن خیزم از بیم نمود

بامم از خاور رسید و شب شکست

شبنم نو برگل عالم نشست

انتظار صبح خیزان می کشم

ای خوشا زرتشتیان آتشم

نغمه ام ، از زخمه بی پرواستم

من نوای شاعر فرداستم

عصر من دانندهٔ اسرار نیست

یوسف من بهر این بازار نیست

ناامید استم ز یاران قدیم

طور من سوزد که می آید کلیم

قلزم یاران چو شبنم بی خروش

شبنم من مثل یم طوفان بدوش

نغمه ی من از جهان دیگر است

این جرس را کاروان دیگر است

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود بر بست و چشم ما گشاد

رخت باز از نیستی بیرون کشید

چون گل از خاک مزار خود دمید

کاروان ها گرچه زین صحرا گذشت

مثل گام ناقه کم غوغا گذشت

عاشقم ، فریاد ، ایمان من است

شور حشر از پیش خیزان من است

نغمه ام ز اندازهٔ تار است بیش

من نترسم از شکست عود خویش

قطره از سیلاب من بیگانه به

قلزم از شوب او دیوانه به

در نمی گنجد بجو عمان من

بحرها باید پی طوفان من

غنچه کز بالیدگی گلشن نشد

در خور ابر بهار من نشد

برقها خوابیده در جان من است

کوه و صحرا باب جولان من است

پنجه کن با بحرم ار صحراستی

برق من در گیر اگر سیناستی

چشمهٔ حیوان براتم کرده اند

محرم راز حیاتم کرده اند

ذره از سوز نوایم زنده گشت

پر گشود و کرمک تابنده گشت

هیچکس ، رازی که من گویم ، نگفت

همچو فکر من در معنی نسفت

سر عیش جاودان خواهی بیا

هم زمین ، هم آسمان خواهی بیا

پیر گردون بامن این اسرار گفت

از ندیمان رازها نتوان نهفت

ساقیا برخیز و می در جام کن

محو از دل کاوش ایام کن

شعله ی بی که اصلش زمزم است

گر گدا باشد پرستارش جم است

می کند اندیشه را هشیار تر

دیده ی بیدار را بیدار تر

اعتبار کوه بخشد کاه را

قوت شیران دهد روباه را

خاک را اوج ثریا میدهد

قطره را پهنای دریا میدهد

خامشی را شورش محشر کند

پای کبک از خون باز احمر کند

خیز و در جامم شراب ناب ریز

بر شب اندیشه ام مهتاب ریز

تا سوی منزل کشم واره را

ذوق بیتابی دهم نظاره را

گرم رو از جستجوی نو شوم

روشناس رزوی نو شوم

چشم اهل ذوق را مردم شوم

چون صدا در گوش عالم گم شوم

قیمت جنس سخن بالا کنم

ب چشم خویش در کالاکنم

باز بر خوانم ز فیض پیر روم

دفتر سر بسته اسرار علوم

جان او از شعله ها سرمایه دار

من فروغ یک نفس مثل شرار

شمع سوزان تاخت بر پروانه ام

باده شبخون ریخت بر پیمانه ام

پیر رومی خاک را اکسیر کرد

از غبارم جلوه ها تعمیر کرد

ذره از خاک بیابان رخت بست

تا شعاع فتاب رد بدست

موجم و در بحر او منزل کنم

تا در تابنده ئی حاصل کنم

من که مستی ها ز صهبایش کنم

زندگانی از نفس هایش کنم

شب دل من مایل فریاد بود

خامشی از «یا ربم» باد بود

شکوه شوب غم دوران بدم

از تهی پیمانگی نالان بةدم

این قدر نظاره ام بیتاب شد

بال و پر بشکست و خر خواب شد

روی خود بنمود پیر حق سرشت

کو بحرف پهلوی قر ن نوشت

گفت «ای دیوانه ی ارباب عشق

جرعه ئی گیر از شراب ناب عشق

بر جگر هنگامه ی محشر بزن

شیشه بر سر ، دیده بر نشتر بزن

خنده را سرمایه ی صد ناله ساز

اشک خونین را جگر پرکاله ساز

تا بکی چون غنچه می باشی خموش

نکهت خود را چو گل ارزان فروش

در گره هنگامه داری چون سپند

محمل خود بر سر تش به بند

چون جرس خر ز هر جزو بدن

ناله ی خاموش را بیرون فکن

تش استی بزم عالم بر فروز

دیگران را هم ز سوز خود بسوز

فاش گو اسرار پیر می فروش

موج می شو کسوت مینا بپوش

سنگ شو آئینهٔ اندیشه را

بر سر بازار بشکن شیشه را

از نیستان همچو نی پیغام ده

قیس را از قوم «حی» پیغام ده

ناله را انداز نو ایجاد کن

بزم را از های و هو باد کن

خیز و جان نو بده هر زنده را

از «قم» خود زنده تر کن زنده را

خیز و پا بر جاده ی دیگر بنه

جوش سودای کهن از سر بنه

شنای لذت گفتار شو

ای درای کاروان بیدار شو»

زین سخن تش به پیراهن شدم

مثل نی هنگامه بستن شدم

چون نوا از تار خود برخاستم

جنتی از بهر گوش راستم

بر گرفتم پرده از راز خودی

وا نمودم سر اعجاز خودی

بود نقش هستیم انگاره ئی

نا قبولی ، ناکسی ، ناکاره ئی

عشق سوهان زد مرا ، دم شدم

عالم کیف و کم عالم شدم

حرکت اعصاب گردون دیده ام

در رگ مه گردش خون دیده ام

بهر انسان چشم من شبها گریست

تا دریدم پرده ی اسرار زیست

از درون کارگاه ممکنات

بر کشیدم سر تقویم حیات

من که این شب را چو مه راستم

گرد پای ملت بیضاستم

ملتی در باغ و راغ وازه اش

تش دلها سرود تازه اش

ذره کشت و فتاب انبار کرد

خرمن از صد رومی و عطار کرد

آه گرمم ، رخت بر گردون کشم

گرچه دودم از تبار آتشم

خامه ام از همت فکر بلند

راز این نه پرده در صحرا فکند

قطره تا همپایه ی دریا شود

ذره از بالیدگی صحرا شود

شاعری زین مثنوی مقصود نیست

بت پرستی ، بت گری مقصود نیست

هندیم از پارسی بیگانه ام

ماه نو باشم تهی پیمانه ام

حسن انداز بیان از من مجو

خوانسار و اصفهان از من مجو

گرچه هندی در عذوبت شکر است

طرز گفتار دری شیرین تر است

فکر من از جلوه اش مسحور گشت

خامهٔ من شاخ نخل طور گشت

پارسی از رفعت اندیشه ام

در خورد با فطرت اندیشه ام

خرده بر مینا مگیر ای هوشمند

دل بذوق خرده ی مینا به بند

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است

قلب را از صبغة الله رنگ ده

عشق را ناموس و نام و ننگ ده

طبع مسلم از محبت قاهر است

مسلم ار عاشق نباشد کافر است

تابع حق دیدنش نا دیدنش

خوردنش ، نوشیدنش ، خوابیدنش

در رضایش مرضی حق گم شود

«این سخن کی باور مردم شود»

خیمه در میدان الا الله زدست

در جهان شاهد علی الناس آمدست

شاهد حالش نبی انس و جان

شاهدی صادق ترین شاهدان

قال را بگذار و باب حال زن

نور حق بر ظلمت اعمال زن

در قبای خسروی درویش زی

دیده بیدار و خدا اندیش زی

قرب حق از هر عمل مقصود دار

تا ز تو گردد جلالش آشکار

صلح ، شر گردد چو مقصود است غیر

گر خدا باشد غرض جنگ است خیر

گر نگردد حق ز تیغ ما بلند

جنگ باشد قوم را ناارجمند

حضرت شیخ میانمیر ولی

هر خفی از نور جان او جلی

بر طریق مصطفی محکم پئی

نغمه ی عشق و محبت را نئی

تربتش ایمان خاک شهر ما

مشعل نور هدایت بهر ما

بر در او جبه فرسا آسمان

از مریدانش شه هندوستان

شاه تخم حرص در دل کاشتی

قصد تسخیر ممالک داشتی

از هوس آتش بجان افروختی

تیغ را «هل من مزید» آموختی

در دکن هنگامه ها بسیار بود

لشکرش در عرصه ی پیکار بود

رفت پیش شیخ گردون پایه ئی

تا بگیرد از دعا سرمایه ئی

مسلم از دنیا سوی حق رم کند

از دعا تدبیر را محکم کند

شیخ از گفتار شه خاموش ماند

بزم درویشان سراپا گوش ماند

تا مریدی سکه سیمین بدست

لب گشود و مهر خاموشی شکست

گفت این نذر حقیر از من پذیر

ای ز حق آوارگان را دستگیر

غوطه ها زد در خوی محنت تنم

تا گره زد درهمی را دامنم

گفت شیخ این زر حق سلطان ماست

آنکه در پیراهن شاهی گداست

حکمران مهر و ماه و انجم است

شاه ما مفلس ترین مردم است

دیده بر خوان اجانب دوخت است

آتش جوعش جهانی سوخت است

قحط و طاعون تابع شمشیر او

عالمی ویرانه از تعمیر او

خلق در فریاد از ناداریش

از تهیدستی ضعیف آزاریش

سطوتش اهل جهان را دشمن است

نوع انسان کاروان ، او رهزن است

از خیال خود فریب و فکر خام

می کند تاراج را تسخیر نام

عسکر شاهی و افواج غنیم

هر دو از شمشیر جوع او دو نیم

آتش جان گدا جوع گداست

جوع سلطان ملک و ملت را فناست

هر که خنجر بهر غیر الله کشید

تیغ او در سینه ی او آرمید

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

اسرار خودی

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست

زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

مولانا جلال الدین رومی

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

در بنارس برهمندی محترم

سر فرو اندر یم بود و عدم

بهره ی وافر ز حکمت داشتی

با خدا جویان ارادت داشتی

ذهن او گیرا و ندرت کوش بود

با ثریا عقل او همدوش بود

آشیانش صورت عنقا بلند

مهر و مه بر شعله ی فکرش سپند

مدتی مینای او در خون نشست

ساقی حکمت بجامش می نبست

در ریاض علم و دانش دام چید

چشم دامش طایر معنی ندید

ناخن فکرش بخون آلوده ماند

عقده ی بود و عدم نگشوده ماند

آه بر لب شاهد حرمان او

چهره غماز دل حیران او

رفت روزی نزد شیخ کاملی

آنکه اندر سینه پروردی دلی

گوش بر گفتار آن فرزانه داد

بر لب خود مهر خاموشی نهاد

گفت شیخ ای طائف چرخ بلند

اندکی عهد وفا با خاک بند

تا شدی آواره ی صحرا و دشت

فکر بیباک تو از گردون گذشت

با زمین در ساز ای گردون نورد

در تلاش گوهر انجم مگرد

من نگویم از بتان بیزار شو

کافری شایسته ی زنار شو

ای امانت دار تهذیب کهن

پشت پا بر مسلک آبا مزن

گر ز جمعیت حیات ملت است

کفر هم سرمایه ی جمعیت است

تو که هم در کافری کامل نه ئی

در خور طوف حریم دل نه ئی

مانده ایم از جاده ی تسلیم دور

تو ز آزر من ز ابراهیم دور

قیس ما سودائی محمل نشد

در جنون عاشقی کامل نشد

مرد چون شمع خودی اندر وجود

از خیال آسمان پیما چه سود

آب زد در دامن کهسار چنگ

گفت روزی با هماله رود گنگ

ای ز صبح آفرینش یخ بدوش

پیکرت از رودها زنار پوش

حق ترا با آسمان همراز ساخت

پات محروم خرام ناز ساخت

طاقت رفتار از پایت ربود

این وقار و رفعت و تمکین چه سود

زندگانی از خرام پیهم است

برگ و ساز هستی موج از رم است

کوه چون این طعنه از دریا شنید

هم چو بحر آتش از کین بر دمید

گفت ای پهنای تو آئینه ام

چون تو صد دریا درون سینه ام

این خرام ناز سامان فناست

هر که از خود رفت شایان فناست

از مقام خود نداری آگهی

بر زیان خویش نازی ابلهی

ای ز بطن چرخ گردان زاده ئی

از تو بهتر ساحل افتاده ئی

هستی خود نذر قلزم ساختی

پیش رهزن نقد جان انداختی

همچو گل در گلستان خوددار شو

بهر نشر بو پی گلچین مرو

زندگی بر جای خود بالیدن است

از خیابان خودی گل چیدن است

قرنها بگذشت و من پا در گلم

تو گمان داری که دور از منزلم

هستیم بالید و تا گردون رسید

زیر دامانم ثریا آرمید

هستی تو بی نشان در قلزم است

ذروه ی من سجده گاه انجم است

چشم من بینای اسرار فلک

آشنا گوشم ز پرواز ملک

تا ز سوز سعی پیهم سوختم

لعل و الماس و گهر اندوختم

«در درونم سنگ و اندر سنگ نار

آب را بر نار من نبود گذار»

قطره ئی؟ خود را بپای خود مریز

در تلاطم کوش و با قلزم ستیز

آب گوهر خواه و گوهر ریزه شو

بهر گوش شاهدی آویزه شو

یا خود افزا شو سبک رفتار شو

ابر برق انداز و دریا بار شو

از تو قلزم گدیه ی طوفان کند

شکوه ها از تنگی دامان کند

کمتر از موجی شمارد خویش را

پیش پای تو گذارد خویش را

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...