اسرار خودی اقبال لاهوری

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

در بنارس برهمندی محترم

سر فرو اندر یم بود و عدم

بهره ی وافر ز حکمت داشتی

با خدا جویان ارادت داشتی

ذهن او گیرا و ندرت کوش بود

با ثریا عقل او همدوش بود

آشیانش صورت عنقا بلند

مهر و مه بر شعله ی فکرش سپند

مدتی مینای او در خون نشست

ساقی حکمت بجامش می نبست

در ریاض علم و دانش دام چید

چشم دامش طایر معنی ندید

ناخن فکرش بخون آلوده ماند

عقده ی بود و عدم نگشوده ماند

آه بر لب شاهد حرمان او

چهره غماز دل حیران او

رفت روزی نزد شیخ کاملی

آنکه اندر سینه پروردی دلی

گوش بر گفتار آن فرزانه داد

بر لب خود مهر خاموشی نهاد

گفت شیخ ای طائف چرخ بلند

اندکی عهد وفا با خاک بند

تا شدی آواره ی صحرا و دشت

فکر بیباک تو از گردون گذشت

با زمین در ساز ای گردون نورد

در تلاش گوهر انجم مگرد

من نگویم از بتان بیزار شو

کافری شایسته ی زنار شو

ای امانت دار تهذیب کهن

پشت پا بر مسلک آبا مزن

گر ز جمعیت حیات ملت است

کفر هم سرمایه ی جمعیت است

تو که هم در کافری کامل نه ئی

در خور طوف حریم دل نه ئی

مانده ایم از جاده ی تسلیم دور

تو ز آزر من ز ابراهیم دور

قیس ما سودائی محمل نشد

در جنون عاشقی کامل نشد

مرد چون شمع خودی اندر وجود

از خیال آسمان پیما چه سود

آب زد در دامن کهسار چنگ

گفت روزی با هماله رود گنگ

ای ز صبح آفرینش یخ بدوش

پیکرت از رودها زنار پوش

حق ترا با آسمان همراز ساخت

پات محروم خرام ناز ساخت

طاقت رفتار از پایت ربود

این وقار و رفعت و تمکین چه سود

زندگانی از خرام پیهم است

برگ و ساز هستی موج از رم است

کوه چون این طعنه از دریا شنید

هم چو بحر آتش از کین بر دمید

گفت ای پهنای تو آئینه ام

چون تو صد دریا درون سینه ام

این خرام ناز سامان فناست

هر که از خود رفت شایان فناست

از مقام خود نداری آگهی

بر زیان خویش نازی ابلهی

ای ز بطن چرخ گردان زاده ئی

از تو بهتر ساحل افتاده ئی

هستی خود نذر قلزم ساختی

پیش رهزن نقد جان انداختی

همچو گل در گلستان خوددار شو

بهر نشر بو پی گلچین مرو

زندگی بر جای خود بالیدن است

از خیابان خودی گل چیدن است

قرنها بگذشت و من پا در گلم

تو گمان داری که دور از منزلم

هستیم بالید و تا گردون رسید

زیر دامانم ثریا آرمید

هستی تو بی نشان در قلزم است

ذروه ی من سجده گاه انجم است

چشم من بینای اسرار فلک

آشنا گوشم ز پرواز ملک

تا ز سوز سعی پیهم سوختم

لعل و الماس و گهر اندوختم

«در درونم سنگ و اندر سنگ نار

آب را بر نار من نبود گذار»

قطره ئی؟ خود را بپای خود مریز

در تلاطم کوش و با قلزم ستیز

آب گوهر خواه و گوهر ریزه شو

بهر گوش شاهدی آویزه شو

یا خود افزا شو سبک رفتار شو

ابر برق انداز و دریا بار شو

از تو قلزم گدیه ی طوفان کند

شکوه ها از تنگی دامان کند

کمتر از موجی شمارد خویش را

پیش پای تو گذارد خویش را

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت الماس و زغال

از حقیقت باز بگشایم دری

با تو می گویم حدیث دیگری

گفت با الماس در معدن ، زغال

ای امین جلوه های لازوال

همدمیم و هست و بود ما یکیست

در جهان اصل وجود ما یکیست

من بکان میرم ز درد ناکسی

تو سر تاج شهنشاهان رسی

قدر من از بد گلی کمتر ز خاک

از جمال تو دل آئینه چاک

روشن از تاریکی من مجمر است

پس کمال جوهرم خاکستر است

پشت پا هر کس مرا بر سر زند

بر متاع هستیم اخگر زند

بر سروسامان من باید گریست

برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟

موجه ی دودی بهم پیوسته ئی

مایه دار یک شرار جسته ئی

مثل انجم روی تو هم خوی تو

جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو

گاه نور دیده ی قیصر شوی

گاه زیب دسته ی خنجر شوی

گفت الماس ای رفیق نکته بین

تیره خاک از پختگی گردد نگین

تا به پیرامون خود در جنگ شد

پخته از پیکار مثل سنگ شد

پیکرم از پختگی ذوالنور شد

سینه ام از جلوه ها معمور شد

خوار گشتی از وجود خام خویش

سوختی از نرمی اندام خویش

فارغ از خوف و غم و وسواس باش

پخته مثل سنگ شو الماس باش

می شود از وی دو عالم مستنیر

هر که باشد سخت کوش و سختگیر

مشت خاکی اصل سنگ اسود است

کو سر از جیب حرم بیرون زد است

رتبه اش از طور بالا تر شد است

بوسه گاه اسود و احمر شد است

در صلابت آبروی زندگی است

ناتوانی ، ناکسی ناپختگی است

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

طایری از تشنگی بیتاب بود

در تن او دم مثال موج دود

ریزه ی الماس در گلزار دید

تشنگی نظاره ی آب آفرید

از فریب ریزه ی خورشید تاب

مرغ نادان سنگ را پنداشت آب

مایه اندوز نم از گوهر نشد

زد برو منقار و کامش تر نشد

گفت الماس ای گرفتار هوس

تیز بر من کرده منقار هوس

قطره ی آبی نیم ساقی نیم

من برای دیگران باقی نیم

قصد آزارم کنی دیوانه ئی

از حیات خود نما بیگانه ئی

آب من منقار مرغان بشکند

آدمی را گوهر جان بشکند

طایر از الماس کام دل نیافت

روی خویش از ریزه ی تابنده تافت

حسرت اندر سینه اش آباد گشت

در گلوی او نوا فریاد گشت

قطره ی شبنم سر شاخ گلی

تافت مثل اشک چشم بلبلی

تاب او محو سپاس آفتاب

لرزه بر تن از هراس آفتاب

کوکب رم خوی گردون زاده ئی

یکدم از ذوق نمود استاده ئی

صد فریب از غنچه و گل خورده ئی

بهره ئی از زندگی نا برده ئی

مثل اشک عاشق دلداده ئی

زیب مژگانی چکید آماده ئی

مرغ مضطر زیر شاخ گل رسید

در دهانش قطره ی شبنم چکید

ای که می خواهی ز دشمن جان بری

از تو پرسم قطره ئی یا گوهری؟

چون ز سوز تشنگی طایر گداخت

از حیات دیگری سرمایه ساخت

قطره سخت اندام و گوهر خو نبود

ریزه ی الماس بود و او نبود

غافل از حفظ خودی یک دم مشو

ریزه ی الماس شو شبنم مشو

پخته فطرت صورت کهسار باش

حامل صد ابر دریا بار باش

خویش را دریاب از ایجاب خویش

سیم شو از بستن سیماب خویش

نغمه ئی پیدا کن از تار خودی

آشکارا ساز اسرار خودی

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد

سید هجویر مخدوم امم

مرقد او پیر سنجر را حرم

بند های کوهسار آسان گسیخت

در زمین هند تخم سجده ریخت

عهد فاروق از جمالش تازه شد

حق ز حرف او بلند آوازه شد

پاسبان عزت ام الکتاب

از نگاهش خانه ی باطل خراب

خاک پنجاب از دم او زنده گشت

صبح ما از مهر او تابنده گشت

عاشق و هم قاصد طیار عشق

از جبینش آشکار اسرار عشق

داستانی از کمالش سر کنم

گلشنی در غنچه ئی مضمر کنم

نوجوانی قامتش بالا چو سرو

وارد لاهور شد از شهر مرو

رفت پیش سید والا جناب

تا رباید ظلمتش را آفتاب

گفت «محصور صف اعداستم

درمیان سنگها میناستم

با من آموز ای شه گردون مکان

زندگی کردن میان دشمنان»

پیر دانائی که در ذاتش جمال

بسته پیمان محبت با جلال

گفت «ای نامحرم از راز حیات

غافل از انجام و آغاز حیات

فارغ از اندیشه ی اغیار شو

قوت خوابیده ئی بیدار شو

سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد

شیشه گردید و شکستن پیشه کرد

ناتوان خود را اگر رهرو شمرد

نقد جان خویش با رهزن سپرد

تا کجا خود را شماری ماء و طین

از گل خود شعله ی طور آفرین

با عزیزان سرگران بودن چرا

شکوه سنج دشمنان بودن چرا

راست می گویم عدو هم یار تست

هستی او رونق بازار تست

هر که دانای مقامات خودی است

فضل حق داند اگر دشمن قوی است

کشت انسان را عدو باشد سحاب

ممکناتش را برانگیزد ز خواب

سنگ ره آبست اگر همت قویست

سیل را پست و بلند جاده چیست؟

سنگ ره گردد فسان تیغ عزم

قطع منزل امتحان تیغ عزم

مثل حیوان خوردن ، آسودن چسود

گر بخود محکم نه ئی بودن چسود

خویش را چون از خودی محکم کنی

تو اگر خواهی جهان برهم کنی

گر فنا خواهی ز خود آزاد شو

گر بقا خواهی بخود آباد شو

چیست مردن از خودی غافل شدن

تو چه پنداری فراق جان و تن

در خودی کن صورت یوسف ، مقام

از اسیری تا شهنشاهی خرام

از خودی اندیش و مرد کار شو

مرد حق شو حامل اسرار شو

شرح راز از داستانها می کنم

غنچه از زور نفس وا می کنم

«خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران»

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

مسلم اول شه مردان علی

عشق را سرمایه ی ایمان علی

از ولای دودمانش زنده ام

در جهان مثل گهر تابنده ام

نرگسم وارفته ی نظاره ام

در خیابانش چو بو آواره ام

زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست

می اگر ریزد ز تاک من ازوست

خاکم و از مهر او آئینه ام

می توان دیدن نوا در سینه ام

از رخ او فال پیغمبر گرفت

ملت حق از شکوهش فر گرفت

قوت دین مبین فرموده اش

کائنات آئین پذیر از دوده اش

مرسل حق کرد نامش بوتراب

حق «یدالله» خواند در ام الکتاب

هر که دانای رموز زندگیست

سر اسمای علی داند که چیست

خاک تاریکی که نام او تن است

عقل از بیداد او در شیون است

فکر گردون رس زمین پیما ازو

چشم کور و گوش ناشنوا ازو

از هوس تیغ دو رو دارد بدست

رهروان را دل برین رهزن شکست

شیر حق این خاک را تسخیر کرد

این گل تاریک را اکسیر کرد

مرتضی کز تیغ او حق روشن است

بوتراب از فتح اقلیم تن است

مرد کشور گیر از کراری است

گوهرش را آبرو خودداری است

هر که در آفاق گردد بوتراب

باز گرداند ز مغرب آفتاب

هر که زین بر مرکب تن تنگ بست

چون نگین بر خاتم دولت نشست

زیر پاش اینجا شکوه خیبر است

دست او آنجا قسیم کوثر است

از خود آگاهی یداللهی کند

از یداللهی شهنشاهی کند

ذات او دروازه ی شهر علوم

زیر فرمانش حجاز و چین و روم

حکمران باید شدن بر خاک خویش

تا می روشن خوری از تاک خویش

خاک گشتن مذهب پروانگیست

خاک را اب شو که این مردانگیست

سنگ شو ای همچو گل نازک بدن

تا شوی بنیاد دیوار چمن

از گل خود آدمی تعمیر کن

آدمی را عالمی تعمیر کن

گر بنا سازی نه دیوار و دری

خشت از خاک تو بندد دیگری

ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ

جام تو فریادی بیداد سنگ

ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟

سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟

در عمل پوشیده مضمون حیات

لذت تخلیق قانون حیات

خیز و خلاق جهان تازه شو

شعله در بر کن خلیل آوازه شو

با جهان نامساعد ساختن

هست در میدان سپر انداختن

مرد خودداری که باشد پخته کار

با مزاج او بسازد روزگار

گر نسازد با مزاج او جهان

می شود جنگ آزما با آسمان

بر کند بنیاد موجودات را

می دهد ترکیب نو ذرات را

گردش ایام را برهم زند

چرخ نیلی فام را برهم زند

می کند از قوت خود آشکار

روزگار نو که باشد سازگار

در جهان نتوان اگر مردانه زیست

همچو مردان جانسپردن زندگیست

آزماید صاحب قلب سلیم

زور خود را از مهمات عظیم

عشق با دشوار ورزیدن خوشست

چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست

ممکنات قوت مردان کار

گردد از مشکل پسندی آشکار

حربه ی دون همتان کین است و بس

زندگی را این یک آئین است و بس

زندگانی قوت پیداستی

اصل او از ذوق استیلاستی

عفو بیجا سردی خون حیات

سکته ئی در بیت موزون حیات

هر که در قعر مذلت مانده است

ناتوانی را قناعت خوانده است

ناتوانی زندگی را رهزن است

بطنش از خوف و دروغ آبستن است

از مکارم اندرون او تهی است

شیرش از بهر ذمائم فربهی است

هوشیار ای صاحب عقل سلیم

در کمینها می نشیند این غنیم

گر خردمندی فریب او مخود

مثل حر با هر زمان رنگش دگر

شکل او اهل نظر نشناختند

پرده ها بر روی او انداختند

گاه او را رحم و نرمی پرده دار

گاه می پوشد ردای انکسار

گاه او مستور در مجبوری است

گاه پنهان در ته معذوری است

چهره در شکل تن آسانی نمود

دل ز دست صاحب قوت ربود

با توانائی صداقت توأم است

گر خود آگاهی همین جام جم است

زندگی کشت است و حاصل قوتست

شرح رمز حق و باطل قوتست

مدعی گر مایه دار از قوت است

دعوی او بی نیاز از حجت است

باطل از قوت پذیرد شان حق

خویش را حق داند از بطلان حق

از کن او زهر کوثر می شود

خیر را گوید شری ، شر می شود

ای ز آداب امانت بیخبر

از دو عالم خویش را بهتر شمر

از رموز زندگی آگاه شو

ظالم و جاهل ز غیر الله شو

چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند

گر نبینی راه حق بر من بخند

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»

خدمت و محنت شعار اشتر است

صبر و استقلال کار اشتر است

گام او در راه کم غوغا ستی

کاروان را زورق صحرا ستی

نقش پایش قسمت هر بیشه ئی

کم خور و کم خواب و محنت پیشه ئی

مست زیر بار محمل می رود

پای کوبان سوی منزل می رود

سر خوش از کیفیت رفتار خویش

در سفر صابر تر از اسوار خویش

تو هم از بار فرائض سر متاب

بر خوری از «عنده حسن المآب»

در اطاعت کوش ای غفلت شعار

می شود از جبر پیدا اختیار

ناکس از فرمان پذیری کس شود

آتش ار باشد ز طغیان خس شود

هر که تسخیر مه و پروین کند

خویش را زنجیری آئین کند

باد را زندان گل خوشبو کند

قید بو را نافه ی آهو کند

می زند اختر سوی منزل قدم

پیش آئینی سر تسلیم خم

سبزه بر دین نمو روئیده است

پایمال از ترک آن گردیده است

لاله پیهم سوختن قانون او

بر جهد اندر رگ او خون او

قطره ها دریاست از آئین وصل

ذره ها صحراست از آئین وصل

باطن هر شی ز آئینی قوی

تو چرا غافل ازین سامان روی

باز ای آزاد دستور قدیم

زینت پا کن همان زنجیر سیم

شکوه سنج سختی آئین مشو

از حدود مصطفی بیرون مرو

«مرحله دوم ضبط نفس»

نفس تو مثل شتر خود پرور است

خود پرست و خود سوار و خود سر است

مرد شو آور زمام او بکف

تا شوی گوهر اگر باشی خزف

هر که بر خود نیست فرمانش روان

می شود فرمان پذیر از دیگران

طرح تعمیر تو از گل ریختند

با محبت خوف را آمیختند

خوف دنیا ، خوف عقبی ، خوف جان

خوف آلام زمین و آسمان

حب مال و دولت و حب وطن

حب خویش و اقربا و حب زن

امتزاج ماء و طین تن پرور است

کشته ی فحشا هلاک منکر است

تا عصائی لا اله داری بدست

هر طلسم خوف را خواهی شکست

هر که حق باشد چو جان اندر تنش

خم نگردد پیش باطل گردنش

خوف را در سنیهٔ او راه نیست

خاطرش مرعوب غیر الله نیست

هر که در اقلیم لا آباد شد

فارغ از بند زن و اولاد شد

می کند از ماسوی قطع نظر

می نهد ساطور بر حلق پسر

با یکی مثل هجوم لشکر است

جان بچشم او ز باد ارزان تر است

لا اله باشد صدف گوهر نماز

قلب مسلم را حج اصغر نماز

در کف مسلم مثال خنجر است

قاتل فحشا و بغی و منکر است

روزه بر جوع و عطش شبخون زند

خیبر تن پروری را بشکند

مؤمنان را فطرت افروز است حج

هجرت آموز و وطن سوزست حج

طاعتی سرمایه ی جمعیتی

ربط اوراق کتاب ملتی

حب دولت را فنا سازد زکوة

هم مساوات آشنا سازد زکوة

دل ز «حتی تنفقوا» محکم کند

زر فزاید الفت زر کم کند

این همه اسباب استحکام تست

پخته ی محکم اگر اسلام تست

اهل قوت شو ز ورد یًا قوی»

تا سوار اشتر خاکی شوی

«مرحله سوم نیابت الهی»

گر شتر بانی جهانبانی کنی

زیب سر تاج سلیمانی کنی

تا جهان باشد جهان آرا شوی

تاجدار ملک «لایبلی» شوی

نایب حق در جهان بودن خوش است

بر عناصر حکمران بودن خوش است

نایب حق همچو جان عالم است

هستی او ظل اسم اعظم است

از رموز جزو و کل آگه بود

در جهان قائم بامرالله بود

خیمه چون در وسعت عالم زند

این بساط کهنه را برهم زند

فطرتش معمور و می خواهد نمود

عالمی دیگر بیارد در وجود

صد جهان مثل جهان جزو وکل

روید از کشت خیال او چو گل

پخته سازد فطرت هر خام را

از حرم بیرون کند اصنام را

نغمه زا تار دل از مضراب او

بهر حق بیداری او خواب او

شیب را آموزد آهنگ شباب

می دهد هر چیز را رنگ شباب

نوع انسان را بشیر و هم نذیر

هم سپاهی هم سپهگر هم امیر

مدعای «علم الاسما» ستی

سر «سبحان الذی اسرا» ستی

از عصا دست سفیدش محکم است

قدرت کامل بعلمش توأم است

چون عنا گیرد بدست آن شهسوار

تیز تر گردد سمند روزگار

خشک سازد هیبت او نیل را

می برد از مصر اسرائیل را

از قم او خیزد اندر گور تن

مرده جانها چون صنوبر در چمن

ذات او توجیه ذات عالم است

از جلال او نجات عالم است

ذره خورشید آشنا از سایه اش

قیمت هستی گران از مایه اش

زندگی بخشد ز اعجاز عمل

می کند تجدید انداز عمل

جلوه ها خیزد ز نقش پای او

صد کلیم آواره ی سینای او

زندگی را می کند تفسیر نو

می دهد این خواب را تعبیر نو

هستئی مکنون او راز حیات

نغمه ی نشینده ی ساز حیات

طبع مضمون بند فطرت خون شود

تا دو بیت ذات او موزون شود

مشت خاک ما سر گردون رسید

زین غبار آن شهسوار آید پدید

خفته در خاکستر امروز ما

شعله ی فردای عالم سوز ما

غنچه ی ما گلستان در دامن است

چشم ما از صبح فردا روشن است

ای سوار اشهب دوران بیا

ای فروغ دیده ی امکان بیا

رونق هنگامه ی ایجاد شو

در سواد دیده ها آباد شو

شورش اقوام را خاموش کن

نغمه ی خود را بهشت گوش کن

خیز و قانون اخوت ساز ده

جام صهبای محبت باز ده

باز در عالم بیار ایام صلح

جنگجویان را بده پیغام صلح

نوع انسان مزرع و تو حاصلی

کاروان زندگی را منزلی

ریخت از جور خزان برگ شجر

چون بهاران بر ریاض ما گذر

سجده های طفلک و برنا و پیر

از جبین شرمسار ما بگیر

از وجود تو سرافرازیم ما

پس بسوز این جهان سازیم ما

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

گرم خون انسان ز داغ آرزو

آتش ، این خاک از چراغ آرزو

از تمنا می بجام آمد حیات

گرم خیز و تیزگام آمد حیات

زندگی مضمون تسخیر است و بس

آرزو افسون تسخیر است و بس

زندگی صید افکن و دام آرزو

حسن را از عشق پیغام آرزو

از چه رو خیزد تمنا دمبدم

این نوای زندگی را زیر و بم

هر چه باشد خوب و زیبا و جمیل

در بیابان طلب ما را دلیل

نقش او محکم نشیند در دلت

آرزو ها آفریند در دلت

حسن خلاق بهار آرزوست

جلوه اش پروردگار آرزوست

سینه ی شاعر تجلی زار حسن

خیزد از سینای او انوار حسن

از نگاهش خوب گردد خوب تر

فطرت از افسون او محبوب تر

از دمش بلبل نوا آموخت است

غازه اش رخسار گل افروخت است

سوز او اندر دل پروانه ها

عشق را رنگین ازو افسانه ها

بحر و بر پوشیده در آب و گلشن

صد جهان تازه مضمر در دلش

در دماغش نادمیده لاله ها

ناشنیده نغمه ها هم ناله ها

فکر او با ماه و انجم همنشین

زشت را نا آشنا خوب آفرین

خضر و در ظلمات او آب حیات

زنده تر از آب چشمش کائنات

ما گران سیریم و خام و ساده ایم

در ره منزل ز پا افتاده ایم

عندلیب او نوا پرداخت است

حیله ئی از بهر ما انداخت است

تا کشد ما را بفردوس حیات

حلقه ی کامل شود قوس حیات

کاروانها از درایش گام زن

در پی آواز نایش گام زن

چون نسیمش در ریاض ما وزد

نرمک اندر لاله و گل می خزد

از فریب او خود افزا زندگی

خود حساب و نا شکیبا زندگی

اهل عالم را صلا بر خوان کند

آتش خود را چو باد ارزان کند

وای قومی کز اجل گیرد برات

شاعرش وا بوسد از ذوق حیات

خوش نماید زشت را آئینه اش

در جگر صد نشتر از نوشینه اش

بوسه ی او تازگی از گل برد

ذوق پرواز از دل بلبل برد

سست اعصاب تو از افیون او

زندگانی قیمت مضمون او

می رباید ذوق رعنائی ز سرو

جره شاهین از دم سردش تذرو

ماهی و از سینه تا سر آدم است

چون بنات آشیان اندر یم است

از نوا بر ناخدا افسون زند

کشتیش در قعر دریا افکند

نغمه هایش از دلت دزدد ثبات

مرگ را از سحر او دانی حیات

دایه ی هستی ز جان تو برد

لعل عنابی ز کان تو برد

چون زیان پیرایه بندد سود را

می کند مذموم هر محمود را

در یم اندیشه اندازد ترا

از عمل بیگانه می سازد ترا

خسته و ما از کلامش خسته تر

انجمن از دور جامش خسته تر

جوی برقی نیست در نیسان او

یک سراب رنگ و بو بستان او

حسن او را با صداقت کار نیست

در یمش جز گوهر تف دار نیست

خواب را خوشتر ز بیداری شمرد

آتش ما از نفسهایش فسرد

قلب مسموم از سرود بلبلش

خفته ماری زیر انبار گلشن

از خم و مینا و جامش الحذر

از می آئینه فامش الحذر

ای ز پا افتاده ی صهبای او

صبح تو از مشرق مینای او

ای دلت از نغمه هایش سرد جوش

زهر قاتل خورده ئی از راه گوش

ای دلیل انحطاط انداز تو

از نوا افتاد تار ساز تو

آن چنان زار از تن آسانی شدی

در جهان ننگ مسلمانی شدی

از رگ گل می توان بستن ترا

از نسیمی می توان خستن ترا

عشق رسوا گشته از فریاد تو

زشت رو تمثالش از بهزاد تو

زرد از آزار تو رخسار او

سردی تو برده سوز از نار او

خسته جان از خسته جانیهای تو

ناتوان از ناتوانیهای تو

گریه ی طفلانه در پیمانه اش

کلفت آهی متاع خانه اش

سر خوش از دریوزه ی میخانه ها

جلوه دزد روزن کاشانه ها

نا خوشی ، افسرده ئی ، آزرده ئی

از لگد کوب نگهبان مرده ئی

از غمان مانند نی کاهیده ئی

وز فلک صد شکوه بر لب چیده ئی

لابه و کین جوهر آئینه اش

ناتوانی همدم دیرینه اش

پست بخت و زیر دست و دون نهاد

ناسزا و ناامید و نامراد

شیونش از جان تو سرمایه برد

لطف خواب از دیده ی همسایه برد

وای بر عشقی که نار او فسرد

در حرم زائید و در بتخانه مرد

ای میان کیسه ات نقد سخن

بر عیار زندگی او را بزن

فکر روشن بین عمل را رهبر است

چون درخش برق پیش از تندر است

فکر صالح در ادب می بایدت

رجعتی سوی عرب می بایدت

دل به سلمای عرب باید سپرد

تا دمد صبح حجاز از شام کرد

از چمن زار عجم گل چیده ئی

نو بهار هند و ایران دیده ئی

اندکی از گرمی صحرا بخور

باده ی دیرینه از خرما بخور

سر یکی اندر بر گرمش بده

تن دمی با صرصر گرمش بده

مدتی غلطیده ئی اندر حریر

خو به کرپاس درشتی هم بگیر

قرنها بر لاله پا کوبیده ئی

عارض از شبنم چو گل شوئیده ئی

خویش ر بر ریگ سوزان هم بزن

غوطه اندر چشمه ی زمزم بزن

مثل بلبل ذوق شیون تا کجا

در چمن زاران نشیمن تا کجا

ای هما از یمن دامت ارجمند

آشیانی ساز بر کوه بلند

آشیانی برق و تندر در بری

از کنام جره بازان برتری

تا شوی در خورد پیکار حیات

جسم و جانت سوزد از نار حیات

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه افلاطون یونانی که تصوف و ادبیات اقوام اسلامیه از افکار او اثر عظیم پذیرفته بر مسلک گوسفندی رفته است و از تخیلات او احتراز واجب است

راهب دیرینه افلاطون حکیم

از گروه گوسفندان قدیم

رخش او در ظلمت معقول گم

در کهستان وجود افکنده سم

آنچنان افسون نامحسوس خورد

اعتبار از دست و چشم و گوش برد

گفت سر زندگی در مردن است

شمع را صد جلوه از افسردن است

بر تخیلهای ما فرمان رواست

جام او خواب آور و گیتی رباست

گوسفندی در لباس آدم است

حکم او بر جان صوفی محکم است

عقل خود را بر سر گردون رساند

عالم اسباب را افسانه خواند

کار او تحلیل اجزای حیات

قطع شاخ سرو رعنای حیات

فکر افلاطون زیان را سود گفت

حکمت او بود را نابود گفت

فطرتش خوابید و خوابی آفرید

چشم هوش او سرابی آفرید

بسکه از ذوق عمل محروم بود

جان او وارفته ی معدوم بود

منکر هنگامه ی موجود گشت

خالق اعیان نامشهود گشت

زنده جان را عالم امکان خوش است

مرده دل را عالم اعیان خوش است

آهوش بی بهره از لطف خرام

لذت رفتار بر کبکش حرام

شبنمش از طاقت رم بی نصیب

طایرش را سینه از دم بی نصیب

ذوق روئیدن ندارد دانه اش

از طپیدن بی خبر پروانه اش

راهب ما چاره غیر از رم نداشت

طاقت غوغای این عالم نداشت

دل بسوز شعله ی افسرده بست

نقش آن دنیای افیون خورده بست

از نشیمن سوی گردون پر گشود

باز سوی آشیان نامد فرود

در خم گردون خیال او گم است

من ندانم درد یا خشت خم است

قومها از سکر او مسموم گشت

خفت و از ذوق عمل محروم گشت

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

آن شنیدستی که در عهد قدیم

گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند

فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

آخر از ناسازی تقدیر میش

گشت از تیر بلائی سینه ریش

شیر ها از بیشه سر بیرون زدند

بر علف زار بزان شبخون زدند

جذب و استیلا شعار قوت است

فتح راز آشکار قوت است

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت

میش را از حریت محروم ساخت

بسکه از شیران نیاید جز شکار

سرخ شد از خون میش آن مرغزار

گوسفندی زیرکی فهمیده ئی

کهنه سالی گرگ باران دیده ئی

تنگدل از روزگار قوم خویش

از ستمهای هژبران سینه ریش

شکوه ها از گردش تقدیر کرد

کار خود را محکم از تدبیر کرد

بهر حفظ خویش مرد ناتوان

حیله ها جوید ز عقل کار دان

در غلامی از پی دفع ضرر

قوت تدبیر گردد تیز تر

پخته چون گردد جنون انتقام

فتنه اندیشی کند عقل غلام

گفت با خود عقده ی ما مشکل است

قلزم غمهای ما بی ساحل است

میش نتواند بزور از شیر رست

سیم ساعد ما و او پولاد دست

نیست ممکن کز کمال وعظ و پند

خوی گرگی آفریند گوسفند

شیر نر را میش کردن ممکن است

غافلش از خویش کردن ممکن است

صاحب آوازه ی الهام گشت

واعظ شیران خون آشام گشت

نعره زد ای قوم کذاب اشر

بی خبر از یوم نحس مستمر

مایه دار از قوت روحانیم

بهر شیران مرسل یزدانیم

دیده ی بی نور را نور آمدم

صاحب دستور و مأمور آمدم

توبه از اعمال نا محمود کن

ای زیان اندیش فکر سود کن

هر که باشد تند و زور آور شقی است

زندگی مستحکم از نفی خودی است

روح نیکان از علف یابد غذا

تارک اللحم است مقبول خدا

تیزی دندان ترا رسوا کند

دیده ی ادراک را اعمی کند

جنت از بهر ضعیفان است و بس

قوت از اسباب خسران است و بس

جستجوی عظمت و سطوت شر است

تنگدستی از امارت خوشتر است

برق سوزان در کمین دانه نیست

دانه گر خرمن شود فرزانه نیست

ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلی

تا ز نور آفتابی بر خوری

ای که می نازی بذبح گوسفند

ذبح کن خود را که باشی ارجمند

زندگی را می کند نا پایدار

جبر و قهر و انتقام و اقتدار

سبزه پامال است و روید بار بار

خواب مرگ از دیده شوید بار بار

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی

گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

چشم بند و گوش بند و لب به بند

تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ

تو برین موهوم ای نادان مپیچ

خیل شیر از سخت کوشی خسته بود

دل بذوق تن پرستی بسته بود

آمدش این پند خواب آور پسند

خورد از خامی فسون گوسفند

آنکه کردی گوسفندان را شکار

کرد دین گوسفندی اختیار

با پلنگان سازگار آمد علف

گشت آخر گوهر شیری خزف

از علف آن تیزی دندان نماند

هیبت چشم شرار افشان نماند

دل بتدریج از میان سینه رفت

جوهر آئینه از آئینه رفت

آن جنون کوشش کامل نماند

آن تقاضای عمل در دل نماند

اقتدار و عزم و استقلال رفت

اعتبار و عزت و اقبال رفت

پنجه های آهنین بی زور شد

مرده شد دلها و تنها گور شد

زور تن کاهید و خوف جان فزود

خوف جان سرمایه همت ربود

صد مرض پیدا شد از بی همتی

کوته دستی ، بیدلی ، دون فطرتی

شیر بیدار از فسون میش خفت

انحطاط خویش را تهذیب گفت

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت

عامل آن شهر می آمد سوار

همرکاب او غلام و چوبدار

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند

بر جلو داران عامل ره مبند

رفت آن درویش سر افکنده پیش

غوطه زن اندر یم افکار خویش

چوبدار از جام استکبار مست

بر سر درویش چوب خود شکست

از ره عامل فقیر آزرده رفت

دلگران و ناخوش و افسرده رفت

در حضور بوعلی فریاد کرد

اشک از زندان چشم آزاد کرد

صورت برقی که بر کهسار ریخت

شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

از رگ جاں آتش دیگر گشود

با دبیر خویش ارشادی نمود

خامه را بر گیر و فرمانی نویس

از فقیری سوی سلطانی نویس

بنده ام را عاملت بر سر زده است

بر متاع جان خود اخگر زده است

باز گیر این عامل بد گوهری

ورنه بخشم ملک تو با دیگری

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه

لرزه ها انداخت در اندام شاه

پیکرش سرمایه ی آلام گشت

زرد مثل آفتاب شام گشت

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست

از قلندر عفو این تقصیر جست

خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان

نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

فطرتش روشن مثال ماهتاب

گشت از بهر سفارت انتخاب

چنگ را پیش قلندر چون نواخت

از نوائی شیشه ی جانش گداخت

شوکتی کو پخته چون کهسار بود

قیمت یک نغمه ی گفتار بود

نیشتر بر قلب درویشان مزن

خویش را در آتش سوزان مزن

...

0
اسرار خودی اقبال لاهوری نظر دهید...