جاویدنامه اقبال لاهوری

خطاب به جاوید

سخنی به نژاد نو

این سخن آراستن بیحاصل است

بر نیاید آنچه در قعر دل است

گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب

نکته ئی دارم که ناید در کتاب

گر بگویم می شود پیچیده تر

حرف و صوت او را کند پوشیده تر

سوز او را از نگاه من بگیر

یا ز آه صبحگاه من بگیر

مادرت درس نخستین با تو داد

غنچهٔ تو از نسیم او گشاد

از نسیم او ترا این رنگ و بوست

ای متاع ما بهای تو ازوست

دولت جاوید ازو اندوختی

از لب او لااله آموختی

ای پسر ذوق نگه از من بگیر

سوختن در لااله از من بگیر

لااله گوئی بگو از روی جان

تا ز اندام تو آید بوی جان

مهر و مه گردد ز سوز لااله

دیده ام این سوز را در کوه و که

این دو حرف لااله گفتار نیست

لااله جز تیغ بی زنهار نیست

زیستن با سوز او قهاری است

لااله ضرب است و ضرب کاری است

مؤمن و پیش کسان بستن نطاق

مؤمن و غداری و فقر و نفاق

با پشیزی دین و ملت را فروخت

هم متاع خانه و هم خانه سوخت

لااله اندر نمازش بود و نیست

نازها اندر نیازش بود و نیست

نور در صوم و صلوت او نماند

جلوه ئی در کائنات او نماند

آنکه بود الله او را ساز و برگ

فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ

رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور

دین او اندر کتاب و او بگور

صحبتش با عصر حاضر در گرفت

حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت

آن ز ایران بود و این هندی نژاد

آن ز حج بیگانه و این از جهاد

تا جهاد و حج نماند از واجبات

رفت جان از پیکر صوم و صلوت

روح چون رفت از صلوت و از صیام

فرد ناهموار و ملت بی نظام

سینه ها از گرمی قرآن تهی

از چنین مردان چه امید بهی

از خودی مرد مسلمان در گذشت

ای خضر دستی که آب از سر گذشت

سجده ئی کزوی زمین لرزیده است

بر مرادش مهر و مه گردیده است

ق

سنگ اگر گیرد نشان آن سجود

در هوا آشفته گردد همچو دود

این زمان جز سر بزیری هیچ نیست

اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست

آن شکوه ربی الاعلی کجاست

این گناه اوست یا تقصیر ماست

هر کسی بر جادهٔ خود تند رو

ناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو

صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟

العجب ثم العجب ثم العجب!

گر خدا سازد ترا صاحب نظر

روزگاری را که می آید نگر

عقلها بیباک و دلها بی گداز

چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز

علم و فن دین و سیاست ، عقل و دل

زوج زوج اندر طواف آب و گل

آسیا آن مرز و بوم آفتاب

غیر بین از خویشتن اندر حجاب

قلب او بی واردات نو بنو

حاصلش را کس نگیرد باد و جو

روزگارش اندرین دیرینه دیر

ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر

صید ملایان و نخچیر ملوک

آهوی اندیشه او لنگ و لوک

عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ

بسته فتراک لردان فرنگ

تاختم بر عالم افکار او

بر دریدم پردهٔ اسرار او

در میان سینه دل خون کرده ام

تا جهانش را دگرگون کرده ام

من بطبع عصر خود گفتم دو حرف

کرده ام بحرین را اندر دو ظرف

حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار

تا کنم عقل و دل مردان شکار

حرف ته داری باند از فرنگ

نالهٔ مستانه ئی از تار چنگ

اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر

ای تو بادا وارث این فکر و ذکر

آب جویم از دو بحر اصل من است

فصل من فصل است و هم وصل من است

تا مزاج عصر من دیگر فتاد

طبع من هنگامهٔ دیگر نهاد

نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ

شسته رو تاریک جان روشن دماغ

کم نگاه و بی یقین و نا امید

چشم شان اندر جهان چیزی ندید

ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیر

خشت بند از خاکشان معمار دیر

مکتب از مقصود خویش آگاه نیست

تا بجذب اندرونش راه نیست

نور فطرت راز جانها پاک شست

یک گل رعنا ز شاخ او نرست

خشت را معمار ما کج می نهد

خوی بط با بچهٔ شاهین دهد

علم تا سوزی نگیرد از حیات

دل نگیرد لذتی از واردات

علم جز شرح مقامات تو نیست

علم جز تفسیر آیات تو نیست

سوختن میباید اندر نار حس

تا بدانی نقرهٔ خود را ز مس

علم حق اول حواس آخر حضور

آخر او می نگنجد در شعور

صد کتاب آموزی از اهل هنر

خوشتر آن درسی که گیری از نظر

هر کسی زان می که ریزد از نظر

مست می گردد بانداز دگر

از دم باد سحر میرد چراغ

لاله زان باد سحر ، می در ایاغ

کم خور و کم خواب و کم گفتار باش

گرد خود گردنده چون پرگار باش

منکر حق نزد ملا کافر است

منکر خود نزد من کافر تر است

آن به انکار وجود آمد «عجول،

این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»

شیوهٔ اخلاص را محکم بگیر

پاک شو از خوف سلطان و امیر

عدل در قهر و رضا از کف مده

قصد در فقر و غنا از کف مده

حکم دشوار است تأویلی مجو

جز به قلب خویش قندیلی مجو

حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب

حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب

حاکمی در عالم بالا و پست

جز به حفظ جان و تن ناید بدست

لذت سیر است مقصود سفر

گر نگه بر آشیان داری مپر

ماه گردد تا شود صاحب مقام

سیر آدم را مقام آمد حرام

زندگی جز لذت پرواز نیست

آشیان با فطرت او ساز نیست

رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور

رزق بازان در سواد ماه و هور

سر دین صدق مقال اکل حلال

خلوت و جلوت تماشای جمال

در ره دین سخت چون الماس زی

دل بحق بر بند و بی وسواس زی

سری از اسرار دین بر گویمت

داستانی از مظفر گویمت

اندر اخلاص عمل فرد فرید

پادشاهی با مقام با یزید

پیش او اسبی چو فرزندان عزیز

سخت کوش چون صاحب خود در ستیز

سبزه رنگی از نجیبان عرب

باوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب

مرد مؤمن را عزیز ای نکته رس

چیست جز قرآن و شمشیر و فرس

من چه گویم وصف آن خیر الجیاد

کوه و روی آبها رفتی چو باد

روز هیجا از نظر آماده تر

تند بادی طایف کوه و کمر

در تک او فتنه های رستخیز

سنگ از ضرب سم او ریز ریز

روزی آن حیوان چو انسان ارجمند

گشت از درد شکم زار و نژند

کرد بیطاری علاجش از شراب

اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب

شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست

شرع تقوی از طریق ما جداست

ای ترا بخشد خدا قلب و جگر

طاعت مرد مسلمانی نگر

دین سراپا سوختن اندر طلب

انتهایش عشق و آغازش ادب

آبروی گل ز رنگ و بوی اوست

بی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست

نوجوانی را چو بینم بی ادب

روز من تاریک می گردد چو شب

تاب و تب در سینه افزاید مرا

یاد عهد مصطفی آید مرا

از زمان خود پشیمان میشوم

در قرون رفته پنهان میشوم

ستر زن یا زوج یا خاک لحد

ستر مردان حفظ خویش از یار بد

حرف بد را بر لب آوردن خطاست

کافر و مؤمن همه خلق خداست

آدمیت ، احترام آدمی

با خبر شو از مقام آدمی

آدمی از ربط و ضبط تن به تن

بر طریق دوستی گامی بزن

بندهٔ عشق از خدا گیرد طریق

می شود بر کافر و مؤمن شفیق

کفر و دین را گیر در پهنای دل

دل اگر بگریزد از دل وای دل

گرچه دل زندانی آب و گل است

اینهمه آفاق آفاق دل است

گرچه باشی از خداوندان ده

فقر را از کف مده از کف مده

سوز او خوابیده در جان تو هست

این کهن می از نیاگان تو هست

در جهان جز درد دل سامان مخواه

نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه

ای بسا مرد حق اندیش و بصیر

می شود از کثرت نعمت ضریر

کثرت نعمت گداز از دل برد

ناز می آرد نیاز از دل برد

سالها اندر جهان گردیده ام

نم به چشم منعمان کم دیده ام

من فدای آنکه درویشانه زیست

وای آنکو از خدا بیگانه زیست

در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق

آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق

عالمان از علم قرآن بی نیاز

صوفیان درنده گرگ و مو دراز

گرچه اندر خانقاهان های و هوست

کو جوانمردی که صهبا در کدوست

هم مسلمانان افرنگی مآب

چشمهٔ کوثر بجویند از سراب

بی خبر از سر دین اند این همه

اهل کین اند اهل کین اند این همه

خیر و خوبی بر خواص آمد حرام

دیده ام صدق و صفا را در عوام

اهل دین را باز دان از اهل کین

هم نشین حق بجو با او نشین

کرکسان را رسم و آئین دیگر است

سطوت پرواز شاهین دیگرست

مرد حق از آسمان افتد چو برق

هیزم او شهر و دشت غرب و شرق

ما هنوز اندر ظلام کائنات

او شریک اهتمام کائنات

او کلیم و او مسیح و او خلیل

او محمد او کتاب او جبرئیل

آفتاب کائنات اهل دل

از شعاع او حیات اهل دل

اول اندر نار خود سوزد ترا

باز سلطانی بیاموزد ترا

ما همه با سوز او صاحبدلیم

ورنه نقش باطل آب و گلیم

ترسم این عصری که تو زادی درآن

در بدن غرق است و کم داند ز جان

چون بدن از قحط جان ارزان شود

مرد حق در خویشتن پنهان شود

در نیابد جستجو آن مرد را

گرچه بیند روبرو آن مرد را

تو مگر ذوق طلب از کف مده

گرچه در کار تو افتد صد گره

گر نیابی صحبت مرد خبیر

از اب وجد آنچه من دارم بگیر

پیر رومی را رفیق راه ساز

تا خدا بخشد ترا سوز و گداز

زانکه رومی مغز را داند ز پوست

پای او محکم فتد در کوی دوست

شرح او کردند و او را کس ندید

معنی او چون غزال از ما رمید

رقص تن از حرف او آموختند

چشم را از رقص جان بر دوختند

رقص تن در گردش آرد خاک را

رقص جان برهم زند افلاک را

علم و حکم از رقص جان آید بدست

هم زمین هم آسمان آید بدست

فرد ازوی صاحب جذب کلیم

ملت ازوی وارث ملک عظیم

رقص جان آموختن کاری بود

غیر حق را سوختن کاری بود

تا ز نار حرص و غم سوزد جگر

جان برقص اندر نیاید ای پسر

ضعف ایمانست و دلگیریست غم

نوجوانا «نیمه پیری است غم»

می شناسی حرص «فقر حاضر» است

من غلام آنکه بر خود قاهر است

ای مرا تسکین جان ناشکیب

تو اگر از رقص جان گیری نصیب

سر دین مصطفی گویم ترا

هم به قبر اندر دعا گویم ترا

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

قلزم خونین

آنچه دیدم می نگنجد در بیان

تن ز سهمش بیخبر گردد ز جان

من چه دیدم قلزمی دیدم ز خون

قلزمی ، طوفان برون ، طوفان درون

در هوا ماران چو در قلزم نهنگ

کفچه شبگون بال و پر سیماب رنگ

موجها درنده مانند پلنگ

از نهیبش مرده بر ساحل نهنگ

بحر ساحل را امان یک دم نداد

هر زمان که پاره ئی در خون فتاد

موج خون با موج خون اندر ستیز

درمیانش زورقی در افت و خیز

اندر آن زورق دو مرد زرد روی

زرد رو عریان بدن آشفته موی

+1
...

+1
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نغمهٔ بعل

آدم این نیلی تتق را بر درید

آنسوی گردون خدائی را ندید

در دل آدم بجز افکار چیست

همچو موج این سر کشید و آن رمید

جانش از محسوس می گیرد قرار

بو که عهد رفته باز آید پدید

زنده باد افرنگی مشرق شناس

آنکه ما را از لحد بیرون کشید

ای خدایان کهن وقت است وقت

در نگر آن حلقهٔ وحدت شکست

آل ابراهیم بی ذوق الست

صحبتش پاشیده جامش ریز ریز

آنکه بود از بادهٔ جبریل مست

مرد حر افتاد در بند جهات

با وطن پیوست و از یزدان گسست

خون او سرد از شکوه دیریان

لاجرم پیر حرم زنار بست

ای خدایان کهن وقت است وقت

در جهان باز آمد ایام طرب

دین هزیمت خورده از ملک و نسب

از چراغ مصطفی اندیشه چیست

زانکه او را پف زند صد بولهب

گرچه می آید صدای لااله

آنچه از دل رفت کی ماند به لب

اهرمن را زنده کرد افسون غرب

روز یزدان زرد رو از بیم شب

ای خدایان کهن وقت است وقت

بند دین از گردنش باید گشود

بندهٔ ما بندهٔ آزاد بود

تا صلوت او را گران آید همی

رکعتی خواهیم و آن هم بی سجود

جذبه ها از نغمه می گردد بلند

پس چه لذت در نماز بی سرود

از خداوندی که غیب او را سزد

خوشتر آن دیوی که آید در شهود

ای خدایان کهن وقت است وقت

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

طاسین گوتم

«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»

گوتم

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

پیش صاحب نظران حور جنان چیزی نیست

هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد

کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست

دانش مغربیان فلسفه مشرقیان

همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست

از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر

که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست

در طریقی که به نوک مژه کاویدم من

منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست

بگذر از غیب که این وهم و گمان چیزی نیست

در جهان بودن و رستن ز جهان چیزی هست

آن بهشتی که خدائی بتو بخشد همه هیچ

تا جزای عمل تست جنان چیزی هست

راحت جان طلبی راحت جان چیزی نیست

در غم همنفسان اشک روان چیزی هست

چشم مخمور و نگاه غلط انداز و سرود

همه خوبست ولی خوشتر از آن چیزی هست

حسن رخسار دمی هست و دمی دیگر نیست

حسن کردار و خیالات خوشان چیزی هست

رقاصه

فرصت کشمکش مده این دل بیقرار را

یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را

از تو درون سینه ام برق تجلئی که من

با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را

ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد

عشق فریب می دهد جان امیدوار را

تا به فراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم

باز به مرغزار ده طایر مرغزار را

طبع بلند داده ئی بند ز پای من گشای

تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را

تیشه اگر بسنگ زد این چه مقام گفتگوست

عشق بدوش می کشد این همه کوهسار را

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

حضور

گرچه جنت از تجلی های اوست

جان نیاساید بجز دیدار دوست

ما ز اصل خویشتن در پرده ایم

طائریم و آشیان گم کرده ایم

علم اگر کج فطرت و بد گوهر است

پیش چشم ما حجاب اکبر است

علم را مقصود اگر باشد نظر

می شود هم جاده و هم راهبر

می نهد پیش تو از قشر وجود

تا تو پرسی چیست راز این نمود

جاده را هموار سازد اینچین

شوق را بیدار سازد اینچنین

درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا

گریه های نیم شب بخشد ترا

علم تفسیر جهان رنگ و بو

دیده و دل پرورش گیرد ازو

بر مقام جذب و شوق آرد ترا

باز چون جبریل بگذارد ترا

عشق کس را کی بخلوت می برد

او ز چشم خویش غیرت می برد

اول او هم رفیق و هم طریق

آخر او راه رفتن بی رفیق

در گذشتم زان همه حور و قصور

زورق جان باختم در بحر نور

غرق بودم در تماشای جمال

هر زمان در انقلاب و لایزال

گم شدم اندر ضمیر کائنات

چون رباب آمد بچشم من حیات

آنکه هر تارش رباب دیگری

هر نوا از دیگری خونین تری

ما همه یک دودمان نار و نور

آدم و مهر و مه و جبریل و حور

پیش جان آئینه ئی آویختند

حیرتی را با یقین آمیختند

صبح امروزی که نورش ظاهر است

در حضورش دوش و فردا حاضر است

حق هویدا با همه اسرار خویش

با نگاه من کند دیدار خویش

دیدنش افزودن بی کاستن

دیدنش از قبر تن برخاستن

عبد و مولا در کمین یکدگر

هر دو بیتاب اند از ذوق نظر

زندگی هر جا که باشد جستجوست

حل نشد این نکته من صیدم که اوست

عشق جان را لذت دیدار داد

با زبانم جرأت گفتار داد

ای دو عالم از تو با نور و نظر

اندکی آن خاکدانی را نگر

بندهٔ آزاد را ناسازگار

بر دمد از سنبل او نیش خار

غالبان غرق اند در عیش و طرب

کار مغلوبان شمار روز و شب

از ملوکیت جهان تو خراب

تیره شب در آستین آفتاب

دانش افرنگیان غارتگری

دیر ها خیبر شد از بی حیدری

آنکه گوید لااله بیچاره ایست

فکرش از بی مرکزی آواره ایست

چار مرگ اندر پی این دیر میر

سود خوار و والی و ملا و پیر

اینچنین عالم کجا شایان تست

آب و گل داغی که بر دامان تست

ندای جمال

کلک حق از نقشهای خوب و زشت

هر چه ما را سازگار آمد نوشت

چیست بودن دانی ای مرد نجیب؟

از جمال ذات حق بردن نصیب

آفریدن جستجوی دلبری

وانمودن خویش را بر دیگری

اینهمه هنگامه های هست و بود

بی جمال ما نیاید در وجود

زندگی هم فانی و هم باقی است

این همه خلاقی و مشتاقی است

زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شو

همچو ما گیرندهٔ آفاق شو

در شکن آنرا که ناید سازگار

از ضمیر خود دگر عالم بیار

بندهٔ آزاد را آید گران

زیستن اندر جهان دیگران

هر که او را قوت تخلیق نیست

پیش ما جز کافر و زندیق نیست

ق

از جمال ما نصیب خود نبرد

از نخیل زندگانی بر نخورد

مرد حق برنده چون شمشیر باش

خود جهان خویش را تقدیر باش

زنده رود

چیست آئین جهان رنگ و بو

جز که آب رفته می ناید بجو

زندگانی را سر تکرار نیست

فطرت او خوگر تکرار نیست

زیر گردون رجعت او را نارواست

چون ز پا افتاد قومی برنخاست

ملتی چون مرد ، کم خیزد ز قبر

چارهٔ او چیست غیر از قبر و صبر

ندای جمال

زندگانی نیست تکرار نفس

اصل او از حی و قیوم است و بس

قرب جان با آنکه گفت «انی قریب»

از حیات جاودان بردن نصیب

فرد از توحید لاهوتی شود

ملت از توحید جبروتی شود

بایزید و شبلی و بوذر ازوست

امتان را طغرل و سنجر ازوست

بی تجلی نیست آڈم را ثبات

جلوهٔ ما فرد و ملت را حیات

هر دو از توحید می گیرد کمال

زندگی این را جلال ، آنرا جمال

این سلیمانی است آن سلمانی است

آن سراپا فقر و این سلطانی است

آن یکی را بیند ، این گردد یکی

در جهان با آن نشین با این بزی

چیست ملت ایکه گوئی لااله

با هزاران چشم بودن یک نگه

اهل حق را حجت و دعوی یکیست

خیمه های ما جدا دلها یکی است

ذره ها از یک نگاه آفتاب

یک نگه شو تا شود حق بی حجاب

یک نگاهی را بچشم کم مبین

از تجلی های توحید است این

ملتی چون می شود توحید مست

قوت و جبروت می آید بدست

روح ملت را وجود از انجمن

روح ملت نیست محتاج بدن

تا وجودش را نمود از صحبت است

مرد چون شیرازهٔ صحبت شکست

مرده ئی از یک نگاهی زنده شو

بگذر از بی مرکزی پاینده شو

وحدت افکار و کردار آفرین

تا شوی اندر جهان صاحب نگین

زنده رود

من کیم تو کیستی عالم کجاست

در میان ما و تو دوری چراست

من چرا در بند تقدیرم بگوی

تو نمیری من چرا میرم بگوی

ندای جمال

بوده ئی اندر جهان چار سو

هر که گنجد اندرو میرد درو

زندگی خواهی خودی را پیش کن

چار سو را غرق اندر خویش کن

باز بینی من کیم تو کیستی

در جهان چون مردی و چون زیستی

زنده رود

پوزش این مرد نادان در پذیر

پرده را از چهرهٔ تقدیر گیر

انقلاب روس و آلمان دیده ام

شور در جان مسلمان دیده ام

دیده ام تدبیر های غرب و شرق

وانما تقدیر های غرب و شرق

افتادن تجلی جلال

ناگهان دیدم جهان خویش را

آن زمین و آسمان خویش را

غرق در نور شفق گون دیدمش

سرخ مانند طبر خون دیدمش

زان تجلی ها که در جانم شکست

چون کلیم الله فتادم جلوه مست

نور او هر پردگی را وانمود

تاب گفتار از زبان من ربود

از ضمیر عالم بی چند و چون

یک نوای سوزناک آمد برون

«بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

که نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو

آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی

هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو

زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است

ای که در قافله ئی ، بی همه شو با همه رو

تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی

آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو

چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد

رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو

از تنک جامی تو میکده رسوا گردید

شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

فلک زحل – ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده

پیر رومی آن امام راستان

آشنای هر مقام راستان

گفت ای گردون نورد سخت کوش

دیده ئی آن عالم زنار پوش

آنچه بر گرد کمر پیچیده است

از دم استاره ئی دزدیده است

از گران سیری خرام او سکون

هر نکو از حکم او زشت و زبون

پیکر او گرچه از آب و گل است

بر زمینش پا نهادن مشکل است

صد هزار افرشتهٔ تندر بدست

قهر حق را قاسم از روز الست

دره پیهم می زند سیاره را

از مدارش بر کند سیاره را

عالمی مطرود و مردود سپهر

صبح او مانند شام از بخل مهر

منزل ارواح بی یوم النشور

دوزخ از احراقشان آمد نفور

اندرون او دو طاغوت کهن

روح قومی کشته از بهر دو تن

جعفر از بنگال و صادق از دکن

ننگ آدم ، ننگ دین ، ننگ وطن

نا قبول و ناامید و نامراد

ملتی از کارشان اندر فساد

ملتی کو بند هر ملت گشاد

ملک و دینش از مقام خود فتاد

می ندانی خطهٔ هندوستان

آن عزیز خاطر صاحبدلان

خطه ای هر جلوه اش گیتی فروز

در میان خاک و خون غلطد هنوز

در گلش تخم غلامی را که کشت

این همه کردار آن ارواح زشت

در فضای نیلگون یکدم بایست

تا مکافات عمل بینی که چیست

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

مجلس خدایان اقوام قدیم

آن هوای تند و آن شبگون سحاب

برق اندر ظلمتش گم کرده تاب

قلزمی اندر هوا آویخته

چاک دامان و گهر کم ریخته

ساحلش ناپید و موجش گرم خیز

گرم خیز و با هواها کم ستیز

رومی و من اندر آن دریای قیر

چون خیال اندر شبستان ضمیر

او سفر ها دیده و من نو سفر

در دو چشمم ناصبور آمد نظر

هر زمان گفتم نگاهم نارساست

آن دگر عالم نمی بینم کجاست

تا نشان کوهسار آمد پدید

جویبار و مرغزار آمد پدید

کوه و صحرا صد بهار اندر کنار

مشکبار آمد نسیم از کوهسار

نغمه های طایران هم نفس

چشمه زار و سبزه های نیم رس

تن ز فیض آن هوا پاینده تر

جان پاک اندر بدن بیننده تر

از سر که پاره ئی کردم نظر

خرم آن کوه و کمر آن دشت و در

وادی خوش بی نشیب و بی فراز

آب خضر آرد بخاک او نیاز

اندرین وادی خدایان کهن

آن خدای مصر و این رب الیمن

آن ز ارباب عرب این از عراق

این اله الوصل و آن رب الفراق

این ز نسل مهر و داماد قمر

آن به زوج مشتری دارد نظر

انم یکی در دست او تیغ دو رو

وان دگر پیچیده ماری در گلو

هر یکی ترسنده از ذکر جمیل

هر یکی آزرده از ضرب خلیل

گفت مردوخ آدم از یزدان گریخت

از کلیسا و حرم نالان گریخت

تا بیفزاید به ادراک و نظر

سوی عهد رفته باز آید نگر

می برد لذت ز آثار کهن

از تجلی های ما دارد سخن

روزگار افسانهٔ دیگر گشاد

می وزد زان خاکدان باد مراد

بعل از فرط طرب خوش میسرود

بر خدایان رازهای ما گشود

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

رومی آن عشق و محبت را دلیل

تشنه کامان را کلامش سلسبیل

گفت «آن شعری که آتش اندروست

اصل او از گرمی الله هوست

آن نوا گلشن کند خاشاک را

آن نوا برهم زند افلاک را

آن نوا بر حق گواهی میدهد

با فقیران پادشاهی میدهد

خون ازو اندر بدن سیار تر

قلب از روح الامین بیدار تر

ای بسا شاعر که از سحر هنر

رهزن قلب است و ابلیس نظر

شاعر هندی خدایش یار باد

جان او بی لذت گفتار باد

عشق را خنیاگری آموخته

با خلیلان آزری آموخته

حرف او چاویده و بی سوز و درد

مرد خوانند اهل درد او را نه مرد

زان نوای خوش که نشناسد مقام

خوشتر آن حرفی که گوئی در منام

فطرت شاعر سراپا جستجوست

خالق و پروردگار آرزوست

شاعر اندر سینهٔ ملت چو دل

ملتی بی شاعری انبار گل

سوز و مستی نقشبند عالمی است

شاعری بی سوز و مستی ماتمی است

شعر را مقصود اگر آدم گری است

شاعری هم وارث پیغمبری است»

گفتم از پیغمبری هم باز گوی

سر او با مرد محرم باز گوی

گفت «اقوام و ملل آیات اوست

عصر های ما ز مخلوقات اوست

از دم او ناطق آمد سنگ و خشت

ما همه مانند حاصل ، او چو کشت

پاک سازد استخوان و ریشه را

بال جبریلی دهد اندیشه را

های و هوی اندرون کائنات

از لب او نجم و نور و نازعات

آفتابش را زوالی نیست نیست

منکر او را کمالی نیست نیست

رحمت حق صحبت احرار او

قهر یزدان ضربت کرار او

گرچه باشی عقل کل از وی مرم

زانکه او بیند تن و جان را بهم

تیز تر نه پا به را یرغمید

تا ببینی آنچه می بایست دید

کنده بر دیواری از سنگ قمر

چار طاسین نبوت را نگر»

شوق راه خویش داند بی دلیل

شوق پروازی ببال جبرئیل

شوق را راه دراز آمد دو گام

این مسافر خسته گردد از مقام

پا زدم مستانه سوی یرغمید

تا بلندیهای او آمد پدید

من چه گویم از شکوه آن مقام

هفت کوکب در طواف او مدام

فرشیان از نور او روشن ضمیر

عرشیان از سرمهٔ خاکش بصیر

حق مرا چشم و دل و گفتار داد

جستجوی عالم اسرار داد

پرده را بر گیرم از اسرار کل

با تو گویم از طواسین رسل

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

غزل زنده رود

به آدمی نرسیدی ، خدا چه میجوئی

ز خود گریخته ئی آشنا چه می جوئی

دگر بشاخ گل آویز و آب و نم در کش

پریده رنگ ز باد صبا چه می جوئی

دو قطره خون دلست آنچه مشک مینامند

تو ای غزال حرم در ختا چه میجوئی

عیار فقر ز سلطانی و جهانگیری است

سریر جم بطلب ، بوریا چه می جوئی

سراغ او ز خیابان لاله میگیرند

نوای خون شدهٔ ما ز ما چه میجوئی

نظر ز صحبت روشندلان بیفزاید

ز درد کم بصری توتیا چه میجوئی

قلندریم و کرامات ما جهان بینی است

ز ما نگاه طلب ، کیمیا چه می جوئی

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نالهٔ ابلیس

ای خداوند صواب و ناصواب

من شدم از صحبت آدم خراب

هیچگه از حکم من سر بر نتافت

چشم از خود بست و خود را در نیافت

خاکش از ذوق ابا بیگانه ئی

از شرار کبریا بیگانه ئی

صید خود صیاد را گوید بگیر

الامان از بندهٔ فرمان پذیر

از چنین صیدی مرا آزاد کن

طاعت دیروزهٔ من یاد کن

پست ازو آن همت والای من

وای من ، ای وای من ، ای وای من

فطرت او خام و عزم او ضعیف

تاب یک ضربم نیارد این حریف

بندهٔ صاحب نظر باید مرا

یک حریف پخته تر باید مرا

لعبت آب و گل از من باز گیر

می نیاید کودکی از مرد پیر

ابن آدم چیست ، یکمشت خس است

مشت خس را یک شرار از من بس است

اندرین عالم اگر جز خس نبود

این قدر آتش مرا دادن چه سود

شیشه را بگداختن عاری بود

سنگ را بگداختن کاری بود

آنچنان تنگ از فتوحات آمدم

پیش تو بهر مکافات آمدم

منکر خود از تو می خواهم بده

سوی آن مرد خدا راهم بده

بنده ئی باید که پیچد گردنم

لرزه اندازد نگاهش در تنم

آن که گوید «از حضور من برو»

آنکه پیش او نیرزم با دو جو

ای خدا یک زنده مرد حق پرست

لذتی شاید که یابم در شکست

0
...

0
جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...