جاویدنامه اقبال لاهوری

پیغام سلطان شهید به رود کاویری

حقیقت حیات و مرگ و شهادت

رود کاویری یکی نرمک خرام

خسته ئی شاید که از سیر دوام

در کهستان عمر ها نالیده ئی

راه خود را با مژه کاویده ئی

ای مرا خوشتر ز جیحون و فرات

ای دکن را آب تو آب حیات

آه شهری کو در آغوش تو بود

حسن نوشین جلوه از نوش تو بود

کهنه گردیدی شباب تو همان

پیچ و تاب و رنگ و آب تو همان

موج تو جز دانه گوهر نزاد

طره تو تا ابد شوریده باد

ای ترا سازی که سوز زندگی است

هیچ میدانی که این پیغام کیست؟

آنکه میکردی طواف سطوتش

بوده ئی آئینه دار دولتش

آنکه صحرا ها ز تدبیرش بهشت

آنکه نقش خود بخون خود نوشت

آنکه خاکش مرجع صد آرزوست

اضطراب موج تو از خون اوست

آنکه گفتارش همه کردار بود

مشرق اندر خواب و او بیدار بود

ای من و تو موجی از رود حیات

هر نفس دیگر شود این کائنات

زندگانی انقلاب هر دمی است

زانکه او اندر سراغ عالمی است

تار و پود هر وجود از رفت و بود

اینهمه ذوق نمود از رفت و بود

جاده ها چون رهروان اندر سفر

هر کجا پنهان سفر پیدا حضر

کاروان و ناقه و دشت و نخیل

هر چه بینی نالد از درد رحیل

در چمن گل میهمان یک نفس

رنگ و آبش امتحان یک نفس

موسم گل ماتم و هم نای و نوش

غنچه در آغوش و نعش گل بدوش

لاله را گفتم یکی دیگر بسوز

گفت راز ما نمی دانی هنوز

از خس و خاشاک تعمیر وجود

غیر حسرت چیست پاداش نمود

در سرای هست و بود آئی میا

از عدم سوی وجود آئی میا

ور بیائی چون شرار از خود مرو

در تلاش خرمنی آواره شو

تاب و تب داری اگر مانند مهر

پا بنه در وسعت آباد سپهر

کوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوز

ماهیان را در ته دریا بسوز

سینه ئی داری اگر در خورد تیر

در جهان شاهین بزی شاهین بمیر

زانکه در عرض حیات آمد ثبات

از خدا کم خواستم طول حیات

زندگی را چیست رسم و دین و کیش

یک دم شیری به از صد سال میش

زندگی محکم ز تسلیم و رضاست

موت نیرنج و طلسم و سیمیاست

بندهٔ حق ضیغم و آهوست مرگ

یک مقام از صد مقام اوست مرگ

می فتد بر مرگ آن مرد تمام

مثل شاهینی که افتد بر حمام

هر زمان میرد غلام از بیم مرگ

زندگی او را حرام از بیم مرگ

بندهٔ آزاد را شأنی دگر

مرگ او را میدهد جانی دگر

او خود اندیش است مرگ اندیش نیست

مرگ آزادان ز آنی بیش نیست

بگذر از مرگی که سازد با لحد

زانکه این مرگست مرگ دام و دد

مرد مؤمن خواهد از یزدان پاک

آن دگر مرگی که بر گیرد ز خاک

آن دگر مرگ انتهای راه شوق

آخرین تکبیر در جنگاه شوق

گرچه هر مرگ است بر مؤمن شکر

مرگ پور مرتضی چیزی دگر

جنگ شاهان جهان غارتگری است

جنگ مؤمن سنت پیغمبری است

جنگ مؤمن چیست؟ هجرت سوی دوست

ترک عالم اختیار کوی دوست

آنکه حرف شوق با اقوام گفت

جنگ را رهبانی اسلام گفت

کس نداند جز شهید این نکته را

کو بخون خود خرید این نکته را

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

از مقام مؤمنان دوری چرا

یعنی از فردوس مهجوری چرا

حلاج

مرد آزادی که داند خوب و زشت

می نگنجد روح او اندر بهشت

جنت ملا ، می و حور و غلام

جنت آزادگان سیر دوام

جنت ملا خور و خواب و سرود

جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانگ صور

عشق شور انگیز خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس

عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کائنات

عشق غرق اندر جمال کائنات

علم را بر رفته و حاضر نظر

عشق گوید آنچه می آید نگر

علم پیمان بسته با آئین جبر،

چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر

عشق آزاد و غیور و ناصبور

در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست

گرچه او را گریهٔ مستانه ایست

این دل مجبور ما مجبور نیست

ناوک ما از نگاه حور نیست

آتش ما را بیفزاید فراق

جان ما را سازگار آید فراق

بی خلشها زیستن ، نا زیستن

باید آتش در ته پا زیستن

زیستن این گونه تقدیر خودی است

از همین تقدیر تعمیر خودی است

ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر

گنجد اندر سینه او نه سپهر

شوق چون بر عالمی شبخون زند

آنیان را جاودانی می کند

زنده رود

گردش تقدیر مرگ و زندگیست

کس نداند گردش تقدیر چیست

حلاج

هر که از تقدیر دارد ساز و برگ

لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ

جبر دین مرد صاحب همت است

جبر مردان از کمال قوت است

پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،

جبر مرد خام را آغوش قبر

جبر خالد عالمی برهم زند

جبر ما بیخ و بن ما بر کند

کار مردان است تسلیم و رضا

بر ضعیفان راست ناید این قبا

تو که دانی از مقام پیر روم

می ندانی از کلام پیر روم

«بود گبری در زمان با یزید

گفت او را یک مسلمان سعید

خوشتر آن باشد که ایمان آوری

تا بدست آید نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آن که دارد شیخ عالم با یزید

من ندارم طاقت آن ، تاب آن

کان فزون آمد ز کوششهای جان

رومی

کار ما غیر از امید و بیم نیست

هر کسی را همت تسلیم نیست

ایکه گوئی بودنی این بود ، شد

کار ها پابند آئین بود ، شد

معنی تقدیر کم فهمیده ئی

نی خودی را نی خدا را دیده ئی

مرد مؤمن با خدا دارد نیاز

«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»

عزم او خلاق تقدیر حق است

روز هیجا تیر او تیر حق است

زنده رود

کم نگاهان فتنه ها انگیختند

بندهٔ حق را به دار آویختند

آشکارا بر تو پنهان وجود

باز گو آخر گناه تو چه بود؟

حلاج

بود اندر سینهٔ من بانگ صور

ملتی دیدم که دارد قصد گور

مؤمنان با خوی و بوی کافران

لااله گویان و از خود منکران

«امر حق» گفتند نقش باطل است

زانکه او وابستهٔ آب و گل است

من بخود افروختم نار حیات

مرده را گفتم ز اسرار حیات

از خودی طرح جهانی ریختند

دلبری با قاهری آمیختند

هر کجا پیدا و نا پیدا خودی

بر نمی تابد نگاه ما خودی

نار ها پوشیده اندر نور اوست

جلوه های کائنات از طور اوست

هر زمان هر دل درین دیر کهن

از خودی در پرده میگوید سخن

هر که از نارش نصیب خود نبرد

در جهان از خویشتن بیگانه مرد

هند و هم ایران ز نورش محرم است

آنکه نارش هم شناسد آن کم است

من ز نور و نار او دادم خبر

بندهٔ محرم گناه من نگر

آنچه من کردم تو هم کردی بترس

محشری بر مرده آوردی بترس

طاهره

از گناه بندهٔ صاحب جنون

کائنات تازه ئی آید برون

شوق بیحد پرده ها را بر درد

کهنگی را از تماشا می برد

آخر از دار و رسن گیرد نصیب

بر نگردد زنده از کوی حبیب

جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت

تا نپنداری که از عالم گذشت

در ضمیر عصر خود پوشیده است

اندرین خلوت چسان گنجیده است

زنده رود

ای ترا دادند درد جستجوی

معنی یک شعر خود با من بگوی

«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ

ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»

غالب

ناله ئی کو خیزد از سوز جگر

هر کجا تأثیر او دیدم دگر

قمری از تأثیر او وا سوخته

بلبل از وی رنگها اندوخته

اندرو مرگی به آغوش حیات

یک نفس اینجا حیات آنجا ممات

آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست

آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست

تو ندانی این مقام رنگ و بوست

قسمت هر دل بقدر های و هوست

یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذر

تا نشانی گیری از سوز جگر

زنده رود

صد جهان پیدا درین نیلی فضاست

هر جهان را اولیا و انبیاست

غالب

نیک بنگر اندرین بود و نبود

پی به پی آید جهانها در وجود

«هر کجا هنگامهٔ عالم بود

رحمة’‘ للعالمینی هم بود»

زنده رود

فاش تر گو زانکه فهمم نارساست

غالب

این سخن را فاش تر گفتن خطاست

زنده رود

گفتگوی اهل دل بیحاصل است

غالب

نکته را بر لب رسیدن مشکل است

زنده رود

تو سراپا آتش از سوز طلب

بر سخن غالب نیائی ای عجب

غالب

خلق و تقدیر و هدایت ابتداست

رحمة’‘ للعالمینی انتهاست

زنده رود

من ندیدم چهرهٔ معنی هنوز

آتشی داری اگر ما را بسوز

غالب

ای چو من بینندهٔ اسرار شعر

این سخن افزونتر است از تار شعر

شاعران بزم سخن آراستند

این کلیمان بی ید بیضاستند

آنچه تو از من بخواهی کافری است

کافری کو ماورای شاعری است

حلاج

هر کجا بینی جهان رنگ و بو

آن که از خاکش بروید آرزو

یا ز نور مصطفی او را بهاست

یا هنوز اندر تلاش مصطفی است

زنده رود

از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست

سر آن جوهر که نامش مصطفی است

آدمی یا جوهری اندر وجود

آنکه آید گاهگاهی در وجود

حلاج

پیش او گیتی جبین فرسوده است

خویش را خود عبده فرموده است

عبده‘ از فهم تو بالاتر است

زانکه او هم آدم و هم جوهر است

جوهر او نی عرب نی اعجم است

آدم است و هم ز آدم اقدم است

عبده صورتگر تقدیر ها

اندرو ویرانه ها تعمیر ها

عبده هم جانفزا هم جان ستان

عبده هم شیشه هم سنگ گران

عبد دیگر عبده چیزی دگر

ما سراپا انتظار او منتظر

عبده‘ دهر است و دهر از عبده است

ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست

عبده با ابتدا بی انتها است

عبده را صبح و شام ما کجاست

کس ز سر عبده آگاه نیست

عبده جز سر الا الله نیست

لااله تیغ و دم او عبده

فاش تر خواهی بگو هو عبده

عبده‘ چند و چگون کائنات

عبده راز درون کائنات

مدعا پیدا نگردد زین دو بیت

تا نبینی از مقام «ما رمیت»

بگذر از گفت و شنود ای زنده رود

غرق شو اندر وجود ای زنده رود

زنده رود

کم شناسم عشق را این کار چیست

ذوق دیدار است پس دیدار چیست

حلاج

معنی دیدار آن آخر زمان

حکم او بر خویشتن کردن روان

در جهان زی چون رسول انس و جان

تا چو او باشی قبول انس و جان

باز خود را بین همین دیدار اوست

سنت او سری از اسرار اوست

زنده رود

چیست دیدار خدای نه سپهر

آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر

حلاج

نقش حق اول بجان انداختن

باز او را در جهان انداختن

جان تا در جهان گردد تمام

می شود دیدار حق دیدار عام

ای خنک مردی که از یک هوی او

نه فلک دارد طواف کوی او

وای درویشی که هوئی آفرید

باز لب بر بست و دم در خود کشید

حکم حق را در جهان جاری نکرد

نانی از جو خورد و کراری نکرد

خانقاهی جست و از خیبر رمید

راهبی ورزید و سلطانی ندید

نقش حق داری جهان نخچیر تست

هم عنان تقدیر با تدبیر تست

عصر حاضر با تو می جوید ستیز

نقش حق بر لوح این کافر بریز

زنده رود

نقش حق را در جهان انداختند

من نمی دانم چسان انداختند

حلاج

یا بزور دلبری انداختند

یا بزور قاهری انداختند

زانکه حق در دلبری پیدا تر است

دلبری از قاهری اولی تر است

زنده رود

باز گو ای صاحب اسرار شرق

در میان زاهد و عاشق چه فرق

حلاج

زاهد اندر عالم دنیا غریب

عاشق اندر عالم عقبی غریب

زنده رود

معرفت را انتها نابودن است

زندگی اندر فنا آسودن است

حلاج

سکر یاران از تهی پیمانگی است

نیستی از معرفت بیگانگی است

ای که جوئی در فنا مقصود را

در نمی یابد عدم موجود را

زنده رود

آنکه خود را بهتر از آدم شمرد

در خم و جامش نه می باقی نه درد

مشت خاک ما بگردون آشناست

آتش آن بی سر و سامان کجاست

حلاج

کم بگو زان خواجهٔ اهل فراق

تشنه کام و از ازل خونین ایاق

ما جهول ، او عارف بود و نبود

کفر او این راز را بر ما گشود

از فتادن لذت برخاستن

عیش افزدون ز درد کاستن

عاشقی در نار او وا سوختن

سوختن بی نار او نا سوختن

زانکه او در عشق و خدمت اقدم است

آدم از اسرار او نامحرم است

چاک کن پیراهن تقلید را

تا بیاموزی ازو توحید را

زنده رود

ای ترا اقلیم جان زیر نگین

یک نفس با ما دگر صحبت گزین

حلاج

با مقامی در نمی سازیم و بس

ما سراپا ذوق پروازیم و بس

هر زمان دیدن تپیدن کار ماست

بی پر و بالی پریدن کار ماست

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

پیغام افغانی با ملت روسیه

منزل و مقصود قرآن دیگر است

رسم و آئین مسلمان دیگر است

در دل او آتش سوزنده نیست

مصطفی در سینه او زنده نیست

بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد

در ایاغ او نه می دیدم نه درد

خود طلسم قیصر و کسری شکست

خود سر تخت ملوکیت نشست

تا نهال سلطنت قوت گرفت

دین او نقش از ملوکیت گرفت

از ملوکیت نگه گردد دگر

عقل و هوش و رسم و ره گردد دگر

تو که طرح دیگری انداختی

دل ز دستور کهن پرداختی

همچو ما اسلامیان اندر جهان

قیصریت را شکستی استخوان

تا بر افروزی چراغی در ضمیر

عبرتی از سر گذشت ما بگیر

پای خود محکم گذار اندر نبرد

گرد این لات و هبل دیگر مگرد

ملتی می خواهد این دنیای پیر

آنکه باشد هم بشیر و هم نذیر

باز می آئی سوی اقوام شرق

بسته ایام تو با ایام شرق

تو بجان افکنده ئی سوزی دگر

در ضمیر تو شب و روزی دگر

کهنه شد افرنگ را آئین و دین

سوی آن دیر کهن دیگر مبین

کرده ئی کار خداوندان تمام

بگذر از لا جانب الا خرام

در گذر از لا اگر جوینده ئی

تا ره اثبات گیری زنده ئی

ای که می خواهی نظام عالمی

جسته ئی او را اساس محکمی؟

داستان کهنه شستی باب باب

فکر را روشن کن از ام الکتاب

با سیه فامان ید بیضا که داد

مژدهٔ لا قیصر و کسری که داد

در گذر از جلوه های رنگ رنگ

خویش را دریاب از ترک فرنگ

گر ز مکر غربیان باشی خبیر

روبهی بگذار و شیری پیشه گیر

چیست روباهی تلاش ساز و برگ

شیر مولا جوید آزادی و مرگ

جز به قرآن ضیغمی روباهی است

فقر قرآن اصل شاهنشاهی است

فقر قرآن اختلاط ذکر و فکر

فکر را کامل ندیدم جز به ذکر

ذکر ذوق و شوق را دادن ادب

کار جان است این ، کار کام و لب

خیزد از وی شعله های سینه سوز

با مزاج تو نمی سازد هنوز

ای شهید شاهد رعنای فکر

با تو گویم از تجلی های فکر

چیست قرآن؟ خواجه را پیغام مرگ

دستگیر بندهٔ بی ساز و برگ

هیچ خیر از مردک زرکش مجو،

«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»

از ربا آخر چه می زاید فتن

کش نداند لذت قرض حسن

از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگ

آدمی درنده بی دندان و چنگ

رزق خود را از زمین بردن رواست

این متاع بنده و ملک خداست

بندهٔ مؤمن امین ، حق مالک است

غیر حق هر شی که بینی هالک است

رایت حق از ملوک آمد نگون

قریه ها از دخل شان خوار و زبون

آب و نان ماست از یک مائده

دودهٔ آدم «کنفس واحده»

نقش قرآن تا درین عالم نشست

نقشهای کاهن و پایا شکست

فاش گویم آنچه در دل مضمر است

این کتابی نیست چیزی دیگر است

چون بجان در رفت جان دیگر شود

جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

مثل حق پنهان و هم پیداست این

زنده و پاینده و گویاست این

اندرو تقدیر های غرب و شرق

سرعت اندیشه پیدا کن چو برق

با مسلمان گفت جان بر کف بنه

هر چه از حاجت فزون داری بده

آفریدی شرع و آئینی دگر

اندکی با نور قرآنش نگر

از بم و زیر حیات آگه شوی

هم ز تقدیر حیات آگه شوی

محفل ما بی می و بی ساقی است

ساز قرآن را نواها باقی است

زخمهٔ ما بی اثر افتد اگر

آسمان دارد هزاران زخمه ور

ذکر حق از امتان آمد غنی

از زمان و از مکان آمد غنی

ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداست

احتیاج روم و شام او را کجاست

حق اگر از پیش ما برداردش

پیش قومی دیگری بگذاردش

از مسلمان دیده ام تقلید و ظن

هر زمان جانم بلرزد در بدن

ترسم از روزی که محرومش کنند

آتش خود بر دل دیگر زنند

پیر رومی به زنده رود می گوید که شعری بیار

پیر رومی آن سراپا جذب و درد

این سخن دانم که با جانش چه کرد

از درون آهی جگر دوزی کشید

اشک او رنگین تر از خون شهید

آنکه تیرش جز دل مردان نسفت

سوی افغانی نگاهی کرد و گفت

«دل بخون مثل شفق باید زدن

دست در فتراک حق باید زدن

جان ز امید است چون جوئی روان

ترک امید است مرگ جاودان»

باز در من دید و گفت ای زنده رود

با دو بیتی آتش افکن در وجود

ناقهٔ ما خسته و محمل گران

تلخ تر باید نوای ساربان

امتحان پاک مردان از بلاست

تشنگان را تشنه تر کردن رواست

در گذر مثل کلیم از رود نیل

سوی آتش گام زن مثل خلیل

نغمهٔ مردی که دارد بوی دوست

ملتی را میبرد تا کوی دوست»

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نه تا سخن از عارف هندی

ذات حق را نیست این عالم حجاب

غوطه را حایل نگردد نقش آب

زادن اندر عالمی دیگر خوش است

تا شباب دیگری آید بدست

حق ورای مرگ و عین زندگی است

بنده چون میرد نمیداند که چیست

گرچه ما مرغان بی بال و پریم

از خدا در علم مرگ افزون تریم

وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته

رحمت عامی به قهر آمیخته

خالی از قهرش نبینی شهر و دشت

رحمت او اینکه گوئی در گذشت

کافری مرگست ای روشن نهاد

کی سزد با مرده غازی را جهاد

مرد مؤمن زنده و با خود به جنگ

بر خود افتد همچو بر آهو پلنگ

کافر بیدار دل پیش صنم

به ز دینداری که خفت اندر حرم

چشم کورست اینکه بیند نا صواب

هیچگه شب را نبیند آفتاب

صحبت گل دانه را سازد درخت

آدمی از صحبت گل تیره بخت

دانه از گل می پذیرد پیچ و تاب

تا کند صید شعاع آفتاب

من بگل گفتم بگو ای سینه چاک

چون بگیری رنگ و بو از باد و خاک؟

گفت گل ای هوشمند رفته هوش

چون پیامی گیری از برق خموش؟

جان به تن ما را ز جذب این و آن

جذب تو پیدا و جذب ما نهان

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود

«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار

هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن

از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر

ای برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون

بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را

چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن

دین گرامی شد بدانا و بنادان خوار گشت

پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن

همچو کرپاسی که از یک نیمه زو الیاس را

کرته آید ، زو دگر نیمه یهودی را کفن»

ابدالی

آن جوان کو سلطنت ها آفرید

باز در کوه و قفار خود رمید

آتشی در کوهسارش بر فروخت

خوش عیار آمد برون یا پاک سوخت

زنده رود

امتان اندر اخوت گرم خیز

او برادر با برادر ، در ستیز

از حیات او حیات خاور است

طفلک ده ساله اش لشکر گر است

بی خبر خود را ز خود پرداخته

ممکنات خویش را نشناخته

هست دارای دل و غافل ز دل

تن ز تن اندر فراق و دل ز دل

مرد رهرو را به منزل راه نیست

از مقاصد جان او آگاه نیست

خوش سرود آن شاعر افغان شناس

آنکه بیند باز گوید بی هراس

آن حکیم ملت افغانیان

آن طبیب علت افغانیان

راز قومی دید و بیباکانه گفت

حرف حق با شوخی رندانه گفت

«اشتری یابد اگر افغان حر

با یراق و ساز و با انبار در

همت دونش از آن انبار در

می شود خوشنود با زنگ شتر»

ابدالی

در نهاد ما تب و تاب از دل است

خاک را بیداری و خواب از دل است

تن ز مرگ دل دگرگون می شود

در مساماتش عرق خون میشود

از فساد دل بدن هیچ است هیچ

دیده بر دل بند و جز بر دل مپیچ

آسیا یک پیکر آب و گل است

ملت افغان در آن پیکر دل است

از فساد او فساد آسیا

در گشاد او گشاد آسیا

تا دل آزاد است آزاد است تن

ورنه کاهی در ره باد است تن

همچو تن پابند آئین است دل

مرده از کین زنده از دین است دل

قوت دین از مقام وحدت است

وحدت ار مشهود گردد ملت است

شرق را از خود برد تقلید غرب

باید این اقوام را تنقید غرب

قوت مغرب نه از چنگ و رباب

نی ز رقص دختران بی حجاب

نی ز سحر ساحران لاله روست

نی ز عریان ساق و نی از قطع موست

محکمی او را نه از لادینی است

نی فروغش از خط لاتینی است

قوت افرنگ از علم و فن است

از همین آتش چراغش روشن است

حکمت از قطع و برید جامه نیست

علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ

مغز میباید نه ملبوس فرنگ

اندرین ره جز نگه مطلوب نیست

این کله یا آن کله مطلوب نیست

فکر چالاکی اگر داری بس است

طبع دراکی اگر داری بس است

گرکسی شبها خورد دود چراغ

گیرد از علم و فن و حکمت سراغ

ملک معنی کس حد او را نبست

بی جهاد پیهمی ناید بدست

ترک از خود رفته و مست فرنگ

زهر نوشین خورده از دست فرنگ

زانکه تریاق عراق از دست داد

من چه گویم جز خدایش یار باد

بندهٔ افرنگ از ذوق نمود

می برد از غربیان رقص و سرود

نقد جان خویش در بازد به لهو

علم دشوار است می سازد به لهو

از تن آسانی بگیرد سهل را

فطرت او در پذیرد سهل را

سهل را جستن درین دیر کهن

این دلیل آنکه جان رفت از بدن

زنده رود

می شناسی چیست تهذیب فرنگ

در جهان او دو صد فردوس رنگ

جلوه هایش خانمانها سوخته

شاخ و برگ و آشیانها سوخته

ظاهرش تابنده و گیرنده ایست

دل ضعیف است و نگه را بنده ایست

چشم بیند دل بلغزد اندرون

پیش این بتخانه افتد سرنگون

کس نداند شرق را تقدیر چیست

دل به ظاهر بسته را تدبیر چیست

ابدالی

آنچه بر تقدیر مشرق قادر است

حزم و حزم پهلوی و نادر است

پهلوی آن وارث تخت قباد

ناخن او عقدهٔ ایران گشاد

نادر آن سرمایهٔ درانیان

آن نظام ملت افغانیان

از غم دین و وطن زار و زبون

لشکرش از کوهسار آمد برون

هم سپاهی هم سپه گر هم امیر

با عدو فولاد و با یاران حریر

من فدای آنکه خود را دیده است

عصر حاضر را نکو سنجیده است

غربیان را شیوه های ساحری است

تکیه جز بر خویش کردن کافری است

سلطان شهید

باز گو از هند و از هندوستان

آنکه با کاهش نیرزد بوستان

آنکه اندر مسجدش هنگامه مرد

آنکه اندر دیر او آتش فسرد

آنکه دل از بهر او خون کرده ایم

آنکه یادش را بجان پرورده ایم

از غم ما کن غم او را قیاس

آه از آن معشوق عاشق ناشناس

زنده رود

هندیان منکر ز قانون فرنگ

در نگیرد سحر و افسون فرنگ

روح را بار گران آئین غیر

گرچه آید ز آسمان آئین غیر

سلطان شهید

چون بروید آدم از مشت گلی

با دلی ، با آرزوی در دلی

لذت عصیان چشیدن کار اوست

غیر خود چیزی ندیدن کار اوست

زانکه بی عصیان خودی ناید بدست

تا خودی ناید بدست ، آید شکست

زائر شهر و دیارم بوده ئی

چشم خود را بر مزارم سوده ئی

ای شناسای حدود کائنات

در دکن دیدی ز آثار حیات

زنده رود

تخم اشکی ریختم اندر دکن

لاله ها روید ز خاک آن چمن

رود کاویری مدام اندر سفر

دیده ام در جان او شوری دگر

سلطان شهید

ای ترا دادند حرف دل فروز

از تپ اشک تو می سوزم هنوز

کاو کاو ناخن مردان راز

جوی خون بگشاد از رگهای ساز

آن نوا کز جان تو آید برون

میدهد هر سینه را سوز درون

بوده ام در حضرت مولای کل

آنکه بی او طی نمی گردد سبل

گرچه آنجا جرأت گفتار نیست

روح را کاری بجز دیدار نیست

سوختم از گرمی اشعار تو

بر زبانم رفت از افکار تو

گفت این بیتی که بر خواندی ز کیست

اندرو هنگامه های زندگی است

با همان سوزی که در سازد بجان

یکدو حرف از ما به کاویری رسان

در جهان تو زنده رود او زنده رود

خوشترک آید سرود اندر سرود

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نوای طاهره

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش طاهره ، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

سوز و ساز عاشقان دردمند

شورهای تازه در جانم فکند

مشکلات کهنه سر بیرون زدند

باز بر اندیشه ام شبخون زدند

قلزم فکرم سراپا اضطراب

ساحلش از زور طوفانی خراب

گفت رومی «وقت را از کف مده

ایکه میخواهی گشود هر گره

چند در افکار خود باشی اسیر

این قیامت را برون ریز از ضمیر»

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

حکمت خیرکثیر است

گفت حکمت را خدا خیر کثیر

هر کجا این خیر را بینی بگیر

علم حرف و صوت را شهپر دهد

پاکی گوهر به نا گوهر دهد

علم را بر اوج افلاک است ره

تا ز چشم مهر بر کندد نگه

نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کل

بستهٔ تدبیر او تقدیر کل

دشت را گوید حبابی ده ، دهد

بحر را گوید سرابی ده ، دهد

چشم او بر واردات کائنات

تا ببیند محکمات کائنات

دل اگر بندد به حق پیغمبری است

ور ز حق بیگانه گردد کافری است

علم را بی سوز دل خوانی شر است

نور او تاریکی بحر و بر است

عالمی از غاز او کور و کبود

فرودینش برگ ریز هست و بود

بحر و دشت و کوهسار و باغ و راغ

از بم طیارهٔ او داغ داغ

سینه افرنگ را ناری ازوست

لذت شبخون و یلغاری ازوست

سیر واژونی دهد ایام را

می برد سرمایهٔ اقوام را

قوتش ابلیس را یاری شود

نور ، نار از صحبت ناری شود

کشتن ابلیس کاری مشکل است

زانکه او گم اندر اعماق دل است

خوشتر آن باشد مسلمانش کنی

کشتهٔ شمشیر قرآنش کنی

از جلال بی جمالی الامان

از فراق بی وصالی الامان

علم بی عشق است از طاغوتیان

علم با عشق است از لاهوتیان

بی محبت علم و حکمت مرده ئی

عقل تیری بر هدف ناخورده ئی

کور را بیننده از دیدار کن

بولهب را حیدر کرار کن

زنده رود

محکماتش وانمودی از کتاب

هست آن عالم هنوز اندر حجاب

پرده را از چهره نگشاید چرا

از ضمیر ما برون ناید چرا

پیش ما یک عالم فرسوده ایست

ملت اندر خاک او آسوده ایست

رفت سوز سینهٔ تاتار و کرد

یا مسلمان مرد یا قرآن بمرد

سعید حلیم پاشا

دین حق از کافری رسوا تر است

زانکه ملا مؤمن کافر گر است

شبنم ما در نگاه ما یم است

از نگاه او یم ما شبنم است

از شگرفیهای آن قرآن فروش

دیده ام روح الامین را در خروش

زانسوی گردون دلش بیگانه ئی

نزد او ام الکتاب افسانه ئی

بی نصیب از حکمت دین نبی

آسمانش تیره از بی کوکبی

کم نگاه و کور ذوق و هرزه گرد

ملت از قال و اقولش فرد فرد

مکتب و ملا و اسرار کتاب

کور مادر زاد و نور آفتاب

دین کافر فکر و تدبیر جهاد

دین ملا فی سبیل الله فساد

مرد حق جان جهان چار سوی

آن بخلوت رفته را از من بگوی

ای ز افکار تو مؤمن را حیات

از نفسهای تو ملت را ثبات

حفظ قرآن عظیم آئین تست

حرف حق را فاش گفتن دین تست

تو کلیمی چند باشی سرنگون

دست خویش از آستین آور برون

سر گذشت ملت بیضا بگوی

با غزال از وسعت صحرا بگوی

فطرت تو مستنیر از مصطفی است

باز گو آخر مقام ما کجاست

مرد حق از کس نگیرد رنگ و بو

مرد حق از حق پذیرد رنگ و بو

هر زمان اندر تنش جانی دگر

هر زمان او را چو حق شانی دگر

رازها با مرد مؤمن باز گوی

شرح رمز «کل یوم» باز گوی

جز حرم منزل ندارد کاروان

غیر حق در دل ندارد کاروان

من نمی گویم که راهش دیگر است

کاروان دیگر نگاهش دیگر است

افغانی

از حدیث مصطفی داری نصیب

دین حق اندر جهان آمد غریب

با تو گویم معنی این حرف بکر

غربت دین نیست فقر اهل ذکر

بهر آن مردی که صاحب جستجوست

غربت دین ندرت آیات اوست

غربت دین هر زمان نوع دگر

نکته را دریاب اگر داری نظر

دل به آیات مبین دیگر ببند

تا بگیری عصر نو را در کمند

کس نمی داند ز اسرار کتاب

شرقیان هم غربیان در پیچ و تاب

روسیان نقش نوی انداختند

آب و نان بردند و دین در باختند

حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوی

یک دو حرف از من به آن ملت بگوی

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند

من چوکوران دست بر دوش رفیق

پا نهادم اندر آن غار عمیق

ماه را از ظلمتش دل داغ داغ

اندرو خورشید محتاج چراغ

وهم و شک بر من شبیخون ریختند

عقل و هوشم را بدار آویختند

راه رفتم رهزنان اندر کمین

دل تهی از لذت صدق و یقین

تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب

صبح روشن بی طلوع آفتاب

وادی هر سنگ او زنار بند

دیو سار از نخلهای سر بلند

از سرشت آب و خاک است این مقام

یا خیالم نقش بندد در منام

در هوای او چو می ذوق و سرور

سایه از تقبیل خاکش عین نور

نی زمینش را سپهر لاجورد

نی کنارش از شفقها سرخ و زرد

نور در بند ظلام آنجا نبود

دود گرد صبح و شام آنجا نبود

زیر نخلی عارف هندی نژاد

دیده ها از سرمه اش روشن سواد

موی بر سر بسته و عریان بدن

گرد او ماری سفیدی حلقه زن

آدمی از آب و گل بالاتری

عالم از دیر خیالش پیکری

وقت او را گردش ایام نی

کار او با چرخ نیلی فام نی

گفت با رومی که همراه تو کیست؟

در نگاهش آرزوی زندگیست

رومی

مردی اندر جستجو آواره ئی

ثابتی با فطرت سیاره ئی

پخته تر کارش ز خامی های او

من شهید ناتمامی های او

شیشهٔ خود را به گردون بسته طاق

فکرش از جبریل میخواهد صداق

چون عقاب افتد به صید ماه و مهر

گرم رو اندر طواف نه سپهر

حرف با اهل زمین رندانه گفت

حور و جنت را بت و بتخانه گفت

شعله ها در موج دودش دیده ام

کبریا اندر سجودش دیده ام

هر زمان از شوق مینالد چو نال

می کشد او را فراق و هم وصال

من ندانم چیست در آب و گلش

من ندانم از مقام و منزلش

جهان دوست

عالم از رنگست و بی رنگی است حق

چیست عالم ، چیست آدم ، چیست حق؟

رومی

آدمی شمشیر و حق شمشیر زن

عالم این شمشیر را سنگ فسن

شرق حق را دید و عالم را ندید

غرب در عالم خزید از حق رمید

چشم بر حق باز کردن بندگی است

خویش را بی پرده دیدن زندگی است

بنده چون از زندگی گیرد برات

هم خدا آن بنده را گوید صلوت

هر که از تقدیر خویش آگاه نیست

خاک او با سوز جان همراه نیست

جهان دوست

بر وجود و بر عدم پیچیده است

مشرق این اسرار را کم دیده است

کار ما افلاکیان جز دید نیست

جانم از فردای او نومید نیست

دوش دیدم بر فراز قشمرود

ز آسمان افرشته ئی آمد فرود

از نگاهش ذوق دیداری چکید

جز بسوی خاکدان ما ندید

گفتمش از محرمان رازی مپوش

تو چه بینی اندر آن خاک خموش

از جمال زهره ئی بگداختی

دل به چاه بابلی انداختی

گفت «هنگام طلوع خاور است

آفتاب تازه او را در بر است

لعل ها از سنگ ره آید برون

یوسفان او ز چه آید برون

رستخیزی در کنارش دیده ام

لرزه اندر کوهسارش دیده ام

رخت بندد از مقام آزری

تا شود خوگر ز ترک بت گری

ای خوش آن قومی که جان او تپید

از گل خود خویش را باز آفرید

عرشیان را صبح عید آن ساعتی

چون شود بیدار چشم ملتی»

پیر هندی اندکی دم در کشید

باز در من دید و بی تابانه دید

گفت مرگ عقل؟ گفتم ترک فکر

گفت مرگ قلب؟ گفتم ترک ذکر

گفت تن؟ گفتم که زاد از گرد ره

گفت جان؟ گفتم که رمز لااله

گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست

گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست

گفت این علم و هنر؟ گفتم که پوست

گفت حجت چیست؟ گفتم روی دوست

گفت دین عامیان؟ گفتم شنید

گفت دین عارفان؟ گفتم که دید

از کلامم لذت جانش فزود

نکته های دل نشین بر من گشود

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

حرکت به کاخ سلاطین مشرق

نادر ، ابدالی ، سلطان شهید

رفت در جانم صدای برتری

مست بودم از نوای برتری

گفت رومی «چشم دل بیدار به

پا برون از حلقهٔ افکار نه

کرده ئی بر بزم درویشان گذر

یک نظر کاخ سلاطین هم نگر

خسروان مشرق اندر انجمن

سطوت ایران و افغان و دکن

نادر آن دانای رمز اتحاد

با مسلمان داد پیغام وداد

مرد ابدالی وجودش آیتی

داد افغان را اساس ملتی

آن شهیدان محبت را امام

آبروی هند و چین و روم و شام

نامش از خورشید و مه تابنده تر

خاک قبرش از من و تو زنده تر

عشق رازی بود بر صحرا نهاد

تو ندانی جان چه مشتاقانه داد

از نگاه خواجهٔ بدر و حنین

فقر سلطان وارث جذب حسین

رفت سلطان زین سرای هفت روز

نوبت او در دکن باقی هنوز»

حرف و صوتم خام و فکرم ناتمام

کی توان گفتن حدیث آن مقام

نوریان از جلوه های او بصیر

زنده و دانا و گویا و خبیر،

قصری از فیروزه دیوار و درش

آسمان نیلگون اندر برش

رفعت او برتر از چند و چگون

می کند اندیشه را خوار و زبون

آن گل و سرو و سمن آن شاخسار

از لطافت مثل تصویر بهار

هر زمان برگ گل و برگ شجر

دارد از ذوق نمو رنگ دگر

اینقدر باد صبا افسونگر است

تا مژه برهم زنی زرد احمر است

هر طرف فواره ها گوهر فروش

مرغک فردوس زاد اندر خروش

بارگاهی اندر آن کاخی بلند

ذره او آفتاب اندر کمند

سقف و دیوار و اساطین از عقیق

فرش او از یشم و پرچین از عقیق

بر یمین و بر یسار آن وثاق

حوریان صف بسته با زرین نطاق

در میان بنشسته بر اورنگ زر

خسروان جم حشم بهرام فر

رومی آن آئینهٔ حسن ادب

با کمال دلبری بگشاد لب

گفت «مردی شاعری از خاور است

شاعری یا ساحری از خاور است

فکر او باریک و جانش دردمند

شعر او در خاوران سوزی فکند»

نادر

خوش بیا ای نکته سنج خاوری

ای که می زیبد ترا حرف دری

محرم رازیم با ما راز گوی

آنچه میدانی ز ایران باز گوی

زنده رود

بعد مدت چشم خود بر خود گشاد

لیکن اندر حلقهٔ دامی فتاد

کشتهٔ ناز بتان شوخ و شنگ

خالق تهذیب و تقلید فرنگ

کار آن وارفتهٔ ملک و نسب

ذکر شاپور است و تحقیر عرب

روزگار او تهی از واردات

از قبور کهنه می جوید حیات

با وطن پیوست و از خود در گذشت

دل به رستم داد و از حیدر گذشت

نقش باطل می پذیرد از فرنگ

سر گذشت خود بگیرد از فرنگ

پیری ایران زمان یزد جرد

چهرهٔ او بی فروغ از خون سرد

دین و آئین و نظام او کهن

شید و تار صبح و شام او کهن

موج می در شیشهٔ تاکش نبود

یک شرر در تودهٔ خاکش نبود

تا ز صحرائی رسیدش محشری

آنکه داد او را حیات دیگری

اینچین حشر از عنایات خداست

پارس باقی ، رومةالکبری کجاست

آنکه رفت از پیکر او جان پاک

بی قیامت بر نمی آید ز خاک

مرد صحرائی به ایران جان دمید

باز سوی ریگزار خود رمید

کهنه را از لوح ما بسترد و رفت

برگ و ساز عصر نو آورد و رفت

آه ، احسان عرب نشناحتند

از تش افرنگیان بگداختند

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...

نوای غالب

«بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیم

قضا بگردش رطل گران بگردانیم

اگر ز شحنه بود گیر و دار نندیشیم

وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانیم

اگر کلیم شود همزبان سخن نکنیم

وگر خلیل شود میهمان بگردانیم

بجنگ باج ستانان شاخساری را

تهی سبد ز در گلستان بگردانیم

به صلح بال فشانان صبحگاهی را

ز شاخسار سوی آشیان بگردانیم

ز حیدریم من و تو ز ما عجب نبود

گر آفتاب سوی خاوران بگردانیم»

...

جاویدنامه اقبال لاهوری نظر دهید...