رموز بیخودی اقبال لاهوری

در معنی اینکه نظام ملت غیر از آئین صورت نبندد و آئین ملت محمدیه قرآن است

ملتی را رفت چون آئین ز دست

مثل خاک اجزای او از هم شکست

هستی مسلم ز آئین است و بس

باطن دین نبی این است و بس

برگ گل شد چون ز آئین بسته شد

گل ز آئین بسته شد گلدسته شد

نغمه از ضبط صدا پیداستی

ضبط چون رفت از صدا غوغاستی

در گلوی ما نفس موج هواست

چون هوا پابند نی گردد ، نواست

تو همی دانی که آئین تو چیست؟

زیر گردون سر تمکین تو چیست؟

آن کتاب زنده قرآن حکیم

حکمت او لایزال است و قدیم

نسخه ی اسرار تکوین حیات

بی ثبات از قوتش گیرد ثبات

حرف او را ریب نی تبدیل نی

آیه اش شرمنده ی تأویل نی

پخته تر سودای خام از زور او

در فتد با سنگ ، جام از زور او

می برد پابند و آزاد آورد

صید بندان را بفریاد آورد

نوع انسان را پیام آخرین

حامل او رحمة للعالمین

ارج می گیرد ازو ناارجمند

بنده را از سجده سازد سر بلند

رهزنان از حفظ او رهبر شدند

از کتابی صاحب دفتر شدند

دشت پیمایان ز تاب یک چراغ

صد تجلی از علوم اندر دماغ

آنکه دوش کوه بارش بر نتافت

سطوت او زهره ی گردون شکافت

بنگر آن سرمایه ی آمال ما

گنجد اندر سینه ی اطفال ما

آن جگر تاب بیابان کم آب

چشم او احمر ز سوز آفتاب

خوشتر از آهو رم جمازه اش

گرم چون آتش دم جمازه اش

رخت خواب افکنده در زیر نخیل

صبحدم بیدار از بانگ رحیل

دشت سیر از بام و در ناآشنا

هرزه گردد از حضر ناآشنا

تا دلش از گرمی قرآن تپید

موج بیتابش چو گوهر آرمید

خواند ز آیات مبین او سبق

بنده آمد ‘ خواجه رفت از پیش حق

از جهانبانی نوازد ساز او

مسند جم گشت پا انداز او

شهر ها از گرد پایش ریختند

صد چمن از یک گلش انگیختند

ای گرفتار رسوم ایمان تو

شیوه های کافری زندان تو

قطع کردی امر خود را در زبر

جاده پیمای الی «شئی نکر»

گر تو میخواهی مسلمان زیستن

نیست ممکن جز بقرآن زیستن

صوفی پشمینه پوش حال مست

از شراب نغمه ی قوال مست

آتش از شعر عراقی در دلش

در نمی سازد بقرآن محفلش

از کلاه و بوریا تاج و سریر

فقر او از خانقاهان باج گیر

واعظ دستان زن افسانه بند

معنی او پست و حرف او بلند

از خطیب و دیلمی گفتار او

با ضعیف و شاذ و مرسل کار او

از تلاوت بر تو حق دارد کتاب

تو ازو کامی که میخواهی بیاب

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه ملت محمدیه نهایت زمانی هم ندارد، که دوام این ملت شریفه موعود است

در بهاران جوش بلبل دیده ئی

رستخیز غنچه و گل دیده ئی

چون عروسان غنچه ها آراسته

از زمین یک شهر انجم خاسته

سبزه از اشک سحر شوئیده ئی

از سرود آب جو خوابیده ئی

غنچه ئی بر می دمد از شاخسار

گیردش باد نسیم اندر کنار

غنچه ئی از دست گلچین خون شود

از چمن مانند بو بیرون رود

بست قمری آشیان بلبل پرید

قطره ی شبنم رسید و بو رمید

رخصت صد لاله ی ناپایدار

کم نسازد رونق فصل بهار

از زیان گنج فراوانش همان

محفل گلهای خندانش همان

فصل گل از نسترن باقی تر است

از گل و سرو و سمن باقی تر است

کان گوهر پروری گوهر گری

کم نگردد از شکست گوهری

صبح از مشرق ز مغرب شام رفت

جام صد روز از خم ایام رفت

باده ها خوردند و صهبا باقی است

دوشها خون گشت و فردا باقی است

همچنان از فردهای پی سپر

هست تقویم امم پاینده تر

در سفر یار است و صحبت قائم است

فرد ره گیر است و ملت قائم است

ذات او دیگر صفاتش دیگر است

سنت مرگ و حیاتش دیگر است

فرد بر می خیزد از مشت گلی

قوم زاید از دل صاحب دلی

فرد پور شصت و هفتاد است و بس

قوم را صد سال مثل یک نفس

زنده فرد از ارتباط جان و تن

زنده قوم از حفظ ناموس کهن

مرگ فرد از خشکی رود حیات

مرگ قوم از ترک مقصود حیات

گرچه ملت هم بمیرد مثل فرد

از اجل فرمان پذیرد مثل فرد

امت مسلم ز آیات خداست

اصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست

از اجل این قوم بی پرواستی

استوار از «نحن نزلنا»ستی

ذکر قائم از قیام ذاکر است

از دوام او دوام ذاکر است

تا خدا «ان یطفئوا» فرموده است

از فسردن این چراغ آسوده است

امتی در حق پرستی کاملی

امتی محبوب هر صاحبدلی

حق برون آورد این تیغ اصیل

از نیام آرزوهای خلیل

تا صداقت زنده گردد از دمش

غیر حق سوزد ز برق پیهمش

ما که توحید خدارا حجتیم

حافظ رمز کتاب و حکمتیم

آسمان با ما سر پیکار داشت

در بغل یک فتنه ی تاتار داشت

بندها از پا گشود آن فتنه را

بر سر ما آزمود آن فتنه را

فتنه ئی پامال راهش محشری

کشته ی تیغ نگاهش محشری

خفته صد آشوب در آغوش او

صبح امروزی نزاید دوش او

سطوت مسلم بخاک و خون تپید

دید بغداد آنچه روما هم ندید

تو مگر از چرخ کج رفتار پرس

زان نو آئین کهن پندار پرس

آتش تاتاریان گلزار کیست؟

شعله های او گل دستار کیست؟

زانکه ما را فطرت ابراهیمی است

هم به مولا نسبت ابراهیمی است

از ته آتش بر اندازیم گل

نار هر نمرود را سازیم گل

شعله های انقلاب روزگار

چون بباغ ما رسد گردد بهار

رومیان را گرم بازاری نماند

آن جهانگیری ، جهانداری نماند

شیشه ی ساسانیان در خون نشست

رونق خمخانه یونان شکست

مصر هم در امتحان ناکام ماند

استخوان او ته اهرام ماند

در جهان بانگ اذان بودست و هست

ملت اسلامیان بودست و هست

عشق آئین حیات عالم است

امتزاج سالمات عالم است

عشق از سوز دل ما زنده است

از شرار لااله تابنده است

گرچه مثل غنچه دلگیریم ما

گلستان میرد اگر میریم ما

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین

ای ظهور تو شباب زندگی

جلوه ات تعبیر خواب زندگی

ای زمین از بارگاهت ارجمند

آسمان از بوسهٔ بامت بلند

شش جهت روشن ز تاب روی تو

ترک و تاجیک و عرب هندوی تو

از تو بالا پایهٔ این کائنات

فقر تو سرمایهٔ این کائنات

در جهان شمع حیات افروختی

بندگان را خواجگی آموختی

بی تو از نابودمندیها خجل

پیکران این سرای آب و گل

تا دم تو آتشی از گل گشود

توده های خاک را آدم نمود

ذره دامن گیر مهر و ماه شد

یعنی از نیروی خویش آگاه شد

تا مرا افتاد بر رویت نظر

از اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر

عشق در من آتشی افروخت است

فرصتش بادا که جانم سوخت است

ناله ئی مانند نی سامان من

آن چراغ خانهٔ ویران من

از غم پنهان نگفتن مشکل است

باده در مینا نهفتن مشکل است

مسلم از سر نبی بیگانه شد

باز این بیت الحرم بتخانه شد

از منات و لات و عزی و هبل

هر یکی دارد بتی اندر بغل

شیخ ما از برهمن کافر تر است

زانکه او را سومنات اندر سر است

رخت هستی از عرب برچیده ئی

در خمستان عجم خوابیده ئی

شل ز برفاب عجم اعضای او

سرد تر از اشک او صهبای او

همچو کافر از اجل ترسنده ئی

سینه اش فارغ ز قلب زنده ئی

نعشش از پیش طبیبان برده ام

در حضور مصطفی آورده ام

مرده بود از آب حیوان گفتمش

سری از اسرار قرآن گفتمش

داستانی گفتم از یاران نجد

نکهتی آوردم از بستان نجد

محفل از شمع نوا افروختم

قوم را رمز حیات آموختم

گفت بر ما بندد افسون فرنگ

هست غوغایش ز قانون فرنگ

ای بصیری را ردا بخشنده ئی

بربط سلما مرا بخشنده ئی

ذوق حق ده این خطا اندیش را

اینکه نشناسد متاع خویش را

گر دلم آئینهٔ بی جوهر است

ور بحرفم غیر قرآن مضمر است

ای فروغت صبح اعصار و دهور

چشم تو بینندهٔ ما فی الصدور

پردهٔ ناموس فکرم چاک کن

این خیابان را ز خارم پاک کن

تنگ کن رخت حیات اندر برم

اهل ملت را نگهدار از شرم

سبز کشت نابسامانم مکن

بهره گیر از ابر نیسانم مکن

خشک گردان باده در انگور من

زهر ریز اندر می کافور من

روز محشر خوار و رسوا کن مرا

بی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا

گر در اسرار قرآن سفته ام

با مسلمانان اگر حق گفته ام

ایکه از احسان تو ناکس ، کس است

یک دعایت مزد گفتارم بس است

عرض کن پیش خدای عزوجل

عشق من گردد هم آغوش عمل

دولت جان حزین بخشیده ئی

بهره ئی از علم دین بخشیده ئی

در عمل پاینده تر گردان مرا

آب نیسانم گهر گردان مرا

رخت جان تا در جهان آورده ام

آرزوی دیگری پرورده ام

همچو دل در سینه ام آسوده است

محرم از صبح حیاتم بوده است

از پدر تا نام تو آموختم

آتش این آرزو افروختم

تا فلک دیرینه تر سازد مرا

در قمار زندگی بازد مرا

آرزوی من جوان تر می شود

این کهن صهبا گران تر می شود

این تمنا زیر خاکم گوهر است

در شبم تاب همین یک اختر است

مدتی با لاله رویان ساختم

عشق با مرغوله مویان باختم

باده ها با ماه سیمایان زدم

بر چراغ عافیت دامان زدم

برقها رقصید گرد حاصلم

رهزنان بردند کالای دلم

این شراب از شیشهٔ جانم نریخت

این زر سارا ز دامانم نریخت

عقل آزر پیشه ام زنار بست

نقش او در کشور جانم نشست

سالها بودم گرفتار شکی

از دماغ خشک من لاینفکی

حرفی از علم الیقین ناخوانده ئی

در گمان آباد حکمت مانده ئی

ظلمتم از تاب حق بیگانه بود

شامم از نور شفق بیگانه بود

این تمنا در دلم خوابیده ماند

در صدف مثل گهر پوشیده ماند

آخر از پیمانهٔ چشمم چکید

در ضمیر من نواها آفرید

ای ز یاد غیر تو جانم تهی

بر لبش آرم اگر فرمان دهی

زندگی را از عمل سامان نبود

پس مرا این آرزو شایان نبود

شرم از اظهار او آید مرا

شفقت تو جرأت افزاید مرا

هست شأن رحمتت گیتی نواز

آرزو دارم که میرم در حجاز

مسلمی از ماسوا بیگانه ئی

تا کجا زناری بتخانه ئی

حیف چون او را سرآید روزگار

پیکرش را دیر گیرد در کنار

از درت خیزد اگر اجزای من

وای امروزم خوشا فردای من

فرخا شهری که تو بودی در آن

ای خنک خاکی که آسودی در آن

«مسکن یار است و شهر شاه من

پیش عاشق این بود حب الوطن»

کوکبم را دیدهٔ بیدار بخش

مرقدی در سایهٔ دیوار بخش

تا بیاساید دل بی تاب من

بستگی پیدا کند سیماب من

با فلک گویم که آرامم نگر

دیده ئی آغازم ، انجامم نگر

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست

آنچنان قطع اخوت کرده اند

بر وطن تعمیر ملت کرده اند

تا وطن را شمع محفل ساختند

نوع انسان را قبائل ساختند

جنتی جستند در بئس القرار

تا «احلوا قومهم دار البوار»

این شجر جنت ز عالم برده است

تلخی پیکار بار آورده است

مردمی اندر جهان افسانه شد

آدمی از آدمی بیگانه شد

روح از تن رفت و هفت اندام ماند

آدمیت گم شد و اقوام ماند

تا سیاست مسند مذهب گرفت

این شجر در گلشن مغرب گرفت

قصه ی دین مسیحائی فسرد

شعله ی شمع کلیسائی فسرد

اسقف از بی طاقتی در مانده ئی

مهره ها از کف برون افشانده ئی

قوم عیسی بر کلیسا پازده

نقد آئین چلیپا وازده

دهریت چون جامه ی مذهب درید

مرسلی از حضرت شیطان رسید

آن فلارنساوی باطل پرست

سرمه ی او دیده ی مردم شکست

نسخه ئی بهر شهنشاهان نوشت

در گل ما دانه ی پیکار کشت

فطرت او سوی ظلمت برده رخت

حق ز تیغ خامه ی او لخت لخت

بتگری مانند آزر پیشه اش

بست نقش تازه ئی اندیشه اش

مملکت را دین او معبود ساخت

فکر او مذموم را محمود ساخت

بوسه تا بر پای این معبود زد

نقد حق را بر عیار سود زد

باطل از تعلیم او بالیده است

حیله اندازی فنی گردیده است

طرح تدبیر زبون فرجام ریخت

این خسک در جاده ی ایام ریخت

شب بچشم اهل عالم چیده است

مصلحت تزویر را نامیده است

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

ولم یکن له کفواً احد

مسلم چشم از جهان بر بسته چیست؟

فطرت این دل بحق پیوسته چیست؟

لاله ئی کو بر سر کوهی دمید

گوشهٔ دامان گلچینی ندید

آتش او شعله ئی گیرد به بر

از نفس های نخستین سحر

آسمان ز آغوش خود نگذاردش

کوکب وامانده ئی پنداردش

بوسدش اول شعاع آفتاب

شبنم از چشمش بشوید گرد خواب

رشتهٔ ئی با لم یکن باید قوی

تا تو در اقوام بی همتا شوی

آنکه ذاتش واحد است و لاشریک

بنده اش هم در نسازد با شریک

مؤمن بالای هر بالاتری

غیرت او بر نتابد همسری

خرقهٔ «لا تحزنوا» اندر برش

«انتم الاعلون» تاجی بر سرش

می کشد بار دو عالم دوش او

بحر و بر پروردهٔ آغوش او

بر غو تندر مدام افکنده گوش

برق اگر ریزد همی گیرد بدوش

پیش باطل تیغ و پیش حق سپر

امر و نهی او عیار خیر و شر

در گره صد شعله دارد اخگرش

زندگی گیرد کمال از جوهرش

در فضای این جهان های و هو

نغمه پیدا نیست جز تکبیر او

عفو و عدل و بذل و احسانش عظیم

هم بقهر اندر مزاج او کریم

ساز او در بزم ها خاطر نواز

سوز او در رزم ها آهن گداز

در گلستان با عنادل هم صفیر

در بیابان جره باز صید گیر

زیر گردون می نیاساید دلش

بر فلک گیرد قرار آب و گلش

طایرش منقار بر اختر زند

آنسوی این کهنه چنبر بر زند

تو به پروازی پری نگشوده ئی

کرمک استی زیر خاک آسوده ئی

خوار از مهجوری قرآن شدی

شکوه سنج گردش دوران شدی

ای چو شبنم بر زمین افتنده ئی

در بغل داری کتاب زنده ئی

تا کجا در خاک می گیری وطن

رخت بردار و سر گردون فکن

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه چون ملت محمدیه مؤسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد

جوهر ما با مقامی بسته نیست

باده ی تندش بجامی بسته نیست

هندی و چینی سفال جام ماست

رومی و شامی گل اندام ماست

قلب ما از هند و روم و شام نیست

مرز و بوم او بجز اسلام نیست

پیش پیغمبر چو کعب پاک زاد

هدیه یی آورد از بانت سعاد

در ثنایش گوهر شب تاب سفت

سیف مسلول از سیوف الهند گفت

آن مقامش برتر از چرخ بلند

نامدش نسبت به اقلیمی پسند

گفت سیف من سیوف الله گو

حق پرستی جز براه حق مپو

همچنان آن رازدان جزو و کل

گرد پایش سرمه ی چشم رسل

گفت با امتز دنیای شما

دوست دارم طاعت و طیب و نسا

گر ترا ذوق معانی رهنماست

نکته ئی پوشیده در حرف «شما»ست

یعنی آن شمع شبستان وجود

بود در دنیا و از دنیا نبود

جلوه ی او قدسیان را سینه سوز

بود اندر آب و گل آدم هنوز

من ندانم مرز و بوم او کجاست

این قدر دانم که با ما آشناست

این عناصر را جهان ما شمرد

خویشتن را میهمان ما شمرد

زانکه ما از سینه جان گم کرده ایم

خویش را در خاکدان گم کرده ایم

مسلم استی دل به اقلیمی مبند

گم مشو اندر جهان چون و چند

می نگنجد مسلم اندر مرز و بوم

در دل او یاوه گردد شام و روم

دل بدست آور که در پهنای دل

می شود گم این سرای آب و گل

عقده ی قومیت مسلم گشود

از وطن آقای ما هجرت نمود

حکمتش یک ملت گیتی نورد

بر اساس کلمه ئی تعمیر کرد

تا ز بخششهای آن سلطان دین

مسجد ما شد همه روی زمین

آنکه در قرآن خدا او را ستود

آن که حفظ جان او موعود بود

دشمنان بی دست و پا از هیبتش

لرزه بر تن از شکوه فطرتش

پس چرا از مسکن آبا گریخت

تو گمان داری که از اعدا گریخت

قصه گویان حق ز ما پوشیده اند

معنی هجرت غلط فهمیده اند

هجرت آئین حیات مسلم است

این ز اسباب ثبات مسلم است

معنی او از تنک آبی رم است

ترک شبنم بهر تسخیر یم است

بگذر از گل گلستان مقصود تست

این زیان پیرایه بند سود تست

مهر را آزاده رفتن آبروست

عرصه ی آفاق زیر پای اوست

همچو جو سرمایه از باران مخواه

بیکران شو در جهان پایان مخواه

بود بحر تلخ رو یک ساده دشت

ساحلی ورزید و از شرم آب گشت

بایدت آهنگ تسخیر همه

تا تو می باشی فراگیر همه

صورت ماهی به بحر آباد شو

یعنی از قید مقام آزاد شو

هر که از قید جهات آزاد شد

چون فلک در شش جهت آباد شد

بوی گل از ترک گل جولانگر است

در فراخای چمن خود گسترست

ای که یک جا در چمن انداختی

مثل بلبل با گلی در ساختی

چون صبا بار قبول از دوش گیر

گلشن اندر حلقه ی آغوش گیر

از فریب عصر نو هشیار باش

ره فتد ای رهرو هشیار باش

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

لم یلد و لم یولد

قوم تو از رنگ و خون بالاتر است

قیمت یک اسودش صد احمر است

قطرهٔ آب وضوی قنبری

در بها برتر ز خون قیصری

فارغ از باب و ام و اعمام باش

همچو سلمان زادهٔ اسلام باش

نکته ئی ای همدم فرزانه بین

شهد را در خانه های لانه بین

قطره ئی از لالهٔ حمراستی

قطره ئی از نرگس شهلاستی

این نمی گوید که من از عبهرم

آن نمی گوید من از نیلوفرم

ملت ما شان ابراهیمی است

شهد ما ایمان ابراهیمی است

گر نسب را جزو ملت کرده ئی

رخنه در کار اخوت کرده ئی

در زمین ما نگیرد ریشه ات

هست نا مسلم هنوز اندیشه ات

ابن مسعود آن چراغ افروز عشق

جسم و جان او سراپا سوز عشق

سوخت از مرگ برادر سینه اش

آب گردید از گداز آئینه اش

گریه های خویش را پایان ندید

در غمش چون مادران شیون کشید

« ای دریغا آن سبق خوان نیاز

یار من اندر دبستان نیاز»

«آه آن سرو سهی بالای من

در ره عشق نبی همپای من»

«حیف او محروم دربار نبی

چشم من روشن ز دیدار نبی»

نیست از روم و عرب پیوند ما

نیست پابند نسب پیوند ما

دل به محبوب حجازی بسته ایم

زین جهت با یکدگر پیوسته ایم

رشتهٔ ما یک تولایش بس است

چشم ما را کیف صهبایش بس است

مستی او تا بخون ما دوید

کهنه را آتش زد و نو آفرید

عشق او سرمایهٔ جمعیت است

همچو خون اندر عروق ملت است

عشق در جان و نسب در پیکر است

رشتهٔ عشق از نسب محکم تر است

عشق ورزی از نسب باید گذشت

هم ز ایران و عرب باید گذشت

امت او مثل او نور حق است

هستی ما از وجودش مشتق است

«نور حق را کس نجوید زاد و بود

خلعت حق را چه حاجت تار و پود»

هر که پا در بند اقلیم و جد است

بی خبر از لم یلد لم یولد است

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا

هر که پیمان با هوالموجود بست

گردنش از بند هر معبود رست

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست

عشق را ناممکن ما ممکن است

عقل سفاک است و او سفاک تر

پاک تر چالاک تر بیباک تر

عقل در پیچاک اسباب و علل

عشق چوگان باز میدان عمل

عشق صید از زور بازو افکند

عقل مکار است و دامی میزند

عقل را سرمایه از بیم و شک است

عشق را عزم و یقین لاینفک است

آن کند تعمیر تا ویران کند

این کند ویران که آبادان کند

عقل چون باد است ارزان در جهان

عشق کمیاب و بهای او گران

عقل محکم از اساس چون و چند

عشق عریان از لباس چون و چند

عقل می گوید که خود را پیش کن

عشق گوید امتحان خویش کن

عقل با غیر آشنا از اکتساب

عشق از فضل است و با خود در حساب

عقل گوید شاد شو آباد شو

عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را آرام جان حریت است

ناقه اش را ساربان حریت است

آن شنیدستی که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادی ز بستان رسول

الله الله بای بسم الله پدر

معنی ذبح عظیم آمد پسر

بهر آن شهزاده ی خیر الملل

دوش ختم المرسلین نعم الجمل

سرخ رو عشق غیور از خون او

شوخی این مصرع از مضمون او

در میان امت ان کیوان جناب

همچو حرف قل هو الله در کتاب

موسی و فرعون و شبیر و یزید

این دو قوت از حیات آید پدید

زنده حق از قوت شبیری است

باطل آخر داغ حسرت میری است

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت

حریت را زهر اندر کام ریخت

خاست آن سر جلوه ی خیرالامم

چون سحاب قبله باران در قدم

بر زمین کربلا بارید و رفت

لاله در ویرانه ها کارید و رفت

تا قیامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتیده است

پس بنای لااله گردیده است

مدعایش سلطنت بودی اگر

خود نکردی با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد

دوستان او به یزدان هم عدد

سر ابراهیم و اسمعیل بود

یعنی آن اجمال را تفصیل بود

عزم او چون کوهساران استوار

پایدار و تند سیر و کامگار

تیغ بهر عزت دین است و بس

مقصد او حفظ آئین است و بس

ماسوی الله را مسلمان بنده نیست

پیش فرعونی سرش افکنده نیست

خون او تفسیر این اسرار کرد

ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید

از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسین آموختیم

ز آتش او شعله ها اندوختیم

شوکت شام و فر بغداد رفت

سطوت غرناطه هم از یاد رفت

تار ما از زخمه اش لرزان هنوز

تازه از تکبیر او ایمان هنوز

ای صبا ای پیک دور افتادگان

اشک ما بر خاک پاک او رسان

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

الله الصمد

گر به الله الصمد دل بسته ئی

از حد اسباب بیرون جسته ئی

بندهٔ حق بندهٔ اسباب نیست

زندگانی گردش دولاب نیست

مسلم استی بی نیاز از غیر شو

اهل عالم را سراپا خیر شو

پیش منعم شکوهٔ گردون مکن

دست خویش از آستین بیرون مکن

چون علی در ساز بانان شعیر

گردن مرحب شکن خیبر بگیر

منت از اهل کرم بردن چرا

نشتر لا و نعم خوردن چرا

رزق خود را از کف دونان مگیر

یوسف استی خویش را ارزان مگیر

گرچه باشی مور و هم بی بال و پر

حاجتی پیش سلیمانی مبر

راه دشوار است سامان کم بگیر

در جهان آزاد زی آزاد میر

سبحهٔ «اقلل من الدنیا» شمار

از «تعش حراً» شوی سرمایه دار

تا توانی کیمیا شو گل مشو

در جهان منعم شو و سائل مشو

ای شناسای مقام بوعلی

جرعه ئی آرم ز جام بوعلی

«پشت پا زن تخت کیکاوس را

سر بده از کف مده ناموس را»

خود بخود گردد در میخانه باز

بر تهی پیمانگان بی نیاز

قاید اسلامیان هارون رشید

آنکه نقفور آب تیغ او چشید

گفت مالک را که ای مولای قوم

روشن از خاک درت سیمای قوم

ای نوا پرداز گلزار حدیث

از تو خواهم درس اسرار حدیث

لعل تا کی پرده بند اندر یمن

خیز و در دارالخلافت خیمه زن

ای خوشا تابانی روز عراق

ای خوشا حسن نظر سوز عراق

میچکد آب خضر از تاک او

مرهم زخم مسیحا خاک او

گفت مالک مصطفی را چاکرم

نیست جز سودای او اندر سرم

من که باشم بستهٔ فتراک او

بر نخیزم از حریم پاک او

زنده از تقبیل خاک یثربم

خوشتر از روز عراق آمد شبم

عشق می گوید که فرمانم پذیر

پادشاهان را بخدمت هم مگیر

تو همی خواهی مرا آقا شوی

بندهٔ آزاد را مولا شوی

بهر تعلیم تو آیم بر درت

خادم ملت نگردد چاکرت

بهره ئی خواهی اگر از علم دین

در میان حلقهٔ درسم نشین

بی نیازی نازها دارد بسی

ناز او اندازها دارد بسی

بی نیازی رنگ حق پوشیدن است

رنگ غیر از پیرهن شوئیدن است

علم غیر آموختی اندوختی

روی خویش از غازه اش افروختی

ارجمندیاز شعارش میبری

من ندانم تو توئی یا دیگری

از نسیمش خاک تو خاموش گشت

وز گل و ریحان تهی آغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکن

از سحابش گدیهٔ باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیر

در گلوی تو نفس از تار غیر

بر زبانت گفتگوها مستعار

در دل تو آرزوها مستعار

قمریانت را نواها خواسته

سروهایت را قباها خواسته

باده می گیری بجام از دیگران

جام هم گیری بوام از دیگران

آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»

سوی قوم خویش باز آید اگر

می شناسد شمع او پروانه را

نیک داند خویش و هم بیگانه را

«لست منی» گویدت مولای ما

وای ما ، ای وای ما ، ای وای ما ،

زندگانی مثل انجم تا کجا

هستی خود در سحر گم تا کجا

ریوی از صبح دروغی خورده ئی

رخت از پهنای گردون برده ئی

آفتاب استی یکی در خود نگر

از نجوم دیگران تابی مخر

بر دل خود نقش غیر انداختی

خاک بردی کیمیا در باختی

تا کجا رخشی ز تاب دیگران

سر سبک ساز از شراب دیگران

تا کجا طوف چراغ محفلی

ز آتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پرده های خویش باش

می پر و اما بجای خویش باش

در جهان مثل حباب ای هوشمند

راه خلوت خانه بر اغیار بند

فرد ، فرد آمد که خود را وا شناخت

قوم ، قوم آمد که جز با خود نساخت

از پیام مصطفی آگاه شو

فارغ از ارباب دون الله شو

...

رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...