رموز بیخودی اقبال لاهوری

در معنی اینکه جمعیت حقیقی از محکم گرفتن نصب العین ملیه است و نصب العین امت محمدیه حفظ و نشر توحید است

با تو آموزم زبان کائنات

حرف و الفاظ است اعمال حیات

چون ز ربط مدعائی بسته شد

زندگانی مطلع برجسته شد

مدعا گردد اگر مهمیز ما

همچو صرصر می رود شبدیز ما

مدعا راز بقای زندگی

جمع سیماب قوای زندگی

چون حیات از مقصدی محرم شود

ضابط اسباب این عالم شود

خویشتن را تابع مقصد کند

بهر او چیند گزیند رد کند

نا خدا را یم روی از ساحل است

اختیار جاده ها از منزل است

بر دل پروانه داغ از ذوق سوز

طوف او گرد چراغ از ذوق سوز

قیس اگر آواره در صحراستی

مدعایش محمل لیلاستی

تا بود شهر آشنا لیلای ما

بر نمی خیزد به صحرا پای ما

همچو جان مقصود پنهان در عمل

کیف و کم از وی پذیرد هر عمل

گردش خونی که در رگهای ماست

تیز از سعی حصول مدعاست

از تف او خویش را سوزد حیات

آتشی چون لاله اندوزد حیات

مدعا مضراب ساز همت است

مرکزی کو جاذب هر قوت است

دست و پای قوم را جنباند او

یک نظر صد چشم را گرداند او

شاهد مقصود را دیوانه شو

طائف این شمع چون پروانه شو

خوش نوائی نغمه ساز قم زد است

زخمهٔ معنی بر ابریشم زد است

تا کشد خار از کف پا ره سپر

می شود پوشیده محمل از نظر

گر بقدر یک نفس غافل شدی

دور صد فرسنگ از منزل شدی

این کهن پیکر که عالم نام اوست

ز امتزاج امهات اندام اوست

صد نیستان کاشت تا یک ناله رست

صد چمن خون کرد تا یک لاله رست

نقشها آورد و افکند و شکست

تا به لوح زندگی نقش تو بست

ناله ها در کشت جان کاریده است

تا نوای یک اذان بالیده است

مدتی پیکار با احرار داشت

با خداوندان باطل کار داشت

تخم ایمان آخر اندر گل نشاند

با زبانت کلمهٔ توحید خواند

نقطهٔ ادوار عالم لااله

انتهای کار عالم لااله

چرخ را از زور او گردندگی

مهر را پایندگی رخشندگی

بحر گوهر آفرید از تاب او

موج در دریا تپید از تاب او

خاک از موج نسیمش گل شود

مشت پر از سوز او بلبل شود

شعله در رگهای تاک از سوز او

خاک مینا تابناک از سوز او

نغمه هایش خفته در ساز وجود

جویدت ای زخمه ور ساز وجود

صد نوا داری چو خون در تن روان

خیز و مضرابی بتار او رسان

زانکه در تکبیر راز بود تست

حفظ و نشر لااله مقصود تست

تا نخیزد بانگ حق از عالمی

گر مسلمانی نیاسائی دمی

می ندانی آیه ام الکتاب

امت عادل ترا آمد خطاب

آب و تاب چهره ایام تو

در جهان شاهد علی الاقوام تو

نکته سنجان را صلای عام ده

از علوم امئی پیغام ده

امیی پاک از هوی گفتار او

شرح رمز ماغوی گفتار او

تا بدست آورد نبض کائنات

وانمود اسرار تقویم حیات

از قبای لاله های این چمن

پاک شست آلودگیهای کهن

در جهان وابستهٔ دینش حیات

نیست ممکن جز به آئینش حیات

ای که میداری کتابش در بغل

تیز تر نه پا به میدان عمل

فکر انسان بت پرستی بت گری

هر زمان در جستجوی پیکری

باز طرح آزری انداخت است

تازه تر پروردگاری ساخت است

کاید از خون ریختن اندر طرب

نام او رنگ است و هم ملک و نسب

آدمیت کشته شد چون گوسفند

پیش پای این بت ناارجمند

ای که خوردستی ز مینای خلیل

گرمی خونت ز صهبای خلیل

برسر این باطل حق پیرهن

تیغ «لا موجود الا هو» بزن

جلوه در تاریکی ایام کن

آنچه بر تو کامل آمد عام کن

لرزم از شرم تو چون روز شمار

پرسدت آن آبروی روزگار

حرف حق از حضرت ما برده ئی

پس چرا با دیگران نسپرده ئی

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه یأس و حزن و خوف ام الخبائث است و قاطع حیات و توحید ازالهٔ این امراض خبیثه می کند

مرگ را سامان ز قطع آرزوست

زندگانی محکم از لاتقنطوا ست

تا امید از آرزوی پیهم است

نا امیدی زندگانی را سم است

نا امیدی همچو گور افشاردت

گرچه الوندی ز پا می آردت

ناتوانی بنده ی احسان او

نامرادی بسته ی دامان او

زندگی را یأس خواب آور بود

این دلیل سستی عنصر بود

چشم جانرا سرمه اش اعمی کند

روز روشن را شب یلدا کند

از دمش میرد قوای زندگی

خشک گردد چشمه های زندگی

خفته با غم در ته یک چادر است

غم رگ جان را مثال نشتر است

ای که در زندان غم باشی اسیر

از نبی تعلیم لاتحزن بگیر

این سبق صدیق را صدیق کرد

سر خوش از پیمانه ی تحقیق کرد

از رضا مسلم مثال کوکب است

در ره هستی تبسم بر لب است

گر خدا داری ز غم آزاد شو

از خیال بیش و کم آزاد شو

قوت ایمان حیات افزایدت

ورد «لا خوف علیهم» بایدت

چون کلیمی سوی فرعونی رود

قلب او از لاتخف محکم شود

بیم غیر الله عمل را دشمن است

کاروان زندگی را رهزن است

عزم محکم ممکنات اندیش ازو

همت عالی تأمل کیش ازو

تخم او چون در گلت خود را نشاند

زندگی از خود نمائی باز ماند

فطرت او تنگ تاب و سازگار

با دل لرزان و دست رعشه دار

دزدد از پا طاقت رفتار را

می رباید از دماغ افکار را

دشمنت ترسان اگر بیند ترا

از خیابانت چو گل چیند ترا

ضرب تیغ او قوی تر می فتد

هم نگاهش مثل خنجر می فتد

بیم چون بند است اندر پای ما

ورنه صد سیل است در دریای ما

بر نمی آید اگر آهنگ تو

نرم از بیم است تار چنگ تو

گوشتابش ده که گردد نغمه خیز

بر فلک از ناله آرد رستخیز

بیم ، جاسوسی است از اقلیم مرگ

اندرونش تیره مثل میم مرگ

چشم او برهمزن کار حیات

گوش او بزگیر اخبار حیات

هر شر پنهان که اندر قلب تست

اصل او بیم است اگر بینی درست

لابه و مکاری و کین و دروغ

این همه از خوف می گیرد فروغ

پرده ی زور و ریا پیراهنش

فتنه را آغوش مادر دامنش

زانکه از همت نباشد استوار

می شود خوشنود با ناسازگار

هر که رمز مصطفی فهمیده است

شرک را در خوف مضمر دیده است

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام است

می گشایم عقده از کار حیات

سازمت آگاه اسرار حیات

چون خیال از خود رمیدن پیشه اش

از جهت دامن کشیدن پیشه اش

در جهان دیر و زود آید چسان

وقت او فردا و دی زاید چسان

گر نظرداری یکی بر خود نگر

جز رم پیهم نه ئی ای بیخبر

تا نماید تاب نامشهود خویش

شعله ی او پرده بند از دود خویش

سیر او را تا سکون بیند نظر

موج جویش بسته آمد در گهر

آتش او دم بخویش اندر کشید

لاله گردید و ز شاخی بر دمید

فکر خام تو گران خیز است و لنگ

تهمت گل بست بر پرواز رنگ

زندگی مرغ نشیمن ساز نیست

طایر رنگ است و جز پرواز نیست

در قفس وامانده و آزاد هم

با نواها می زند فریاد هم

از پرش پرواز شوید دمبدم

چاره ی خود کرده جوید دمبدم

عقده ها خود می زند در کار خویش

باز آسان می کند دشوار خویش

پا بگل گردد حیات تیزگام

تا دو بالا گرددش ذوق خرام

سازها خوابیده اندر سوز او

دوش و فردا زاده ی امروز او

دمبدم مشکل گر و آسان گذار

دمبدم نو آفرین و تازه کار

گرچه مثل بو سراپایش رم است

چون وطن در سینه ئی گیرد دم است

رشته های خویش را بر خود تند

تکمه ئی گردد گره بر خود زند

در گره چون دانه دارد برگ و بر

چشم بر خود وا کند گردد شجر

خلعتی از آب و گل پیدا کند

دست و پا و چشم و دل پیدا کند

خلوت اندر تن گزیند زندگی

انجمن ها آفریند زندگی

همچنان آئین میلاد امم

زندگی بر مرکزی آید بهم

حلقه را مرکز چو جان در پیکر است

خط او در نقطه ی او مضمر است

قوم را ربط و نظام از مرکزی

روزگارش را دوام از مرکزی

راز دار و راز ما بیت الحرم

سوز ما هم ساز ما بیت الحرم

چون نفس در سینه او را پروریم

جان شیرین است او ما پیکریم

تازه رو بستان ما از شبنمش

مزرع ما آب گیر از زمزمش

تاب دار از ذره هایش آفتاب

غوطه زن اندر فضایش آفتاب

دعوی او را دلیل استیم ما

از براهین خلیل استیم ما

در جهان ما را بلند آوازه کرد

با حدوث ما قدم شیرازه کرد

ملت بیضا ز طوفش هم نفس

همچو صبح آفتاب اندر قفس

از حساب او یکی بسیاریت

پخته از بند یکی خودداریت

تو ز پیوند حریمی زنده ئی

تا طواف او کنی پاینده ئی

در جهان جان امم جمعیت است

در نگر سر حرم جمعیت است

عبرتی ای مسلم روشن ضمیر

از مآل امت موسی بگیر

داد چون آن قوم مرکز را ز دست

رشته ی جمعیت ملت شکست

آنکه بالید اندر آغوش رسل

جزو او داننده ی اسرار کل

دهر سیلی بر بنا گوشش کشید

زندگی خون گشت و از چشمش چکید

رفت نم از ریشه های تاک او

بید مجنون هم نروید خاک او

از گل غربت زبان گم کرده ئی

هم نوا هم آشیان گم کرده ئی

شمع مرد و نوحه خوان پروانه اش

مشت خاکم لرزد از افسانه اش

ای ز تیغ جور گردون خسته تن

ای اسیر التباس و وهم و ظن

پیرهن را جامه احرام کن

صبح پیدا از غبار شام کن

مثل آبا غرق اندر سجده شو

آنچنان گم شو که یکسر سجده شو

مسلم پیشین نیازی آفرید

تا به ناز عالم آشوبی رسید

در ره حق پا به نوک خار خست

گلستان در گوشه ی دستار بست

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

ارکان اساسی ملیهٔ اسلامیه – رکن اول: توحید

در جهان کیف و کم گردید عقل

پی به منزل برد از توحید عقل

ورنه این بیچاره را منزل کجاست

کشتی ادراک را ساحل کجاست

اهل حق را رمز توحید ازبر است

در «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است

تا ز اسرار تو بنماید ترا

امتحانش از عمل باید ترا

دین ازو حکمت ازو آئین ازو

زور ازو قوت ازو تمکین ازو

عالمان را جلوه اش حیرت دهد

عاشقان را بر عمل قدرت دهد

پست اندر سایه اش گردد بلند

خاک چون اکسیر گردد ارجمند

قدرت او برگزیند بنده را

نوع دیگر آفریند بنده را

در ره حق تیز تر گردد تکش

گرم تر از برق خون اندر رگش

بیم و شک میرد عمل گیرد حیات

چشم می بیند ضمیر کائنات

چون مقام عبدهٔ محکم شود

کاسه ی دریوزه جام جم شود

ملت بیضا تن و جان لااله

ساز ما را پرده گردان لااله

لااله سرمایه ی اسرار ما

رشته اش شیرازه ی افکار ما

حرفش از لب چون بدل آید همی

زندگی را قوت افزاید همی

نقش او گر سنگ گیرد دل شود

دل گر از یادش نسوزد گل شود

چون دل از سوز غمش افروختیم

خرمن امکان ز آهی سوختیم

آب دلها در میان سینه ها

سوز او بگداخت این آئینه ها

شعله اش چون لاله در رگهای ما

نیست غیر از داغ او کالای ما

اسود از توحید احمر می شود

خویش فاروق و ابوذر می شود

دل مقام خویشی و بیگانگی است

شوق را مستی ز هم پیمانگی است

ملت از یک رنگی دلهاستی

روشن از یک جلوه این سیناستی

قوم را اندیشه ها باید یکی

در ضمیرش مدعا باید یکی

جذبه باید در سرشت او یکی

هم عیار خوب و زشت او یکی

گر نباشد سوز حق در ساز فکر

نیست ممکن این چنین انداز فکر

ما مسلمانیم و اولاد خلیل

از «ابیکم» گیر اگر خواهی دلیل

با وطن وابسته تقدیر امم

بر نسب بنیاد تعمیر امم

اصل ملت در وطن دیدن که چه

باد و آب و گل پرستیدن که چه

بر نسب نازان شدن نادانی است

حکم او اندر تن و تن فانی است

ملت ما را اساس دیگر است

این اساس اندر دل ما مضمر است

حاضریم و دل بغایب بسته ایم

پس ز بند این و آن وارسته ایم

رشته ی این قوم مثل انجم است

چون نگه هم از نگاه ما گم است

تیر خوش پیکان یک کیشیم ما

یک نما یک بین یک اندیشیم ما

مدعای ما مآل ما یکیست

طرز و انداز خیال ما یکیست

ما ز نعمتهای او اخوان شدیم

یک زبان و یکدل و یکجان شدیم

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه حسن سیرت ملیه از تأدب به آداب محمدیه است

سائلی مثل قضای مبرمی

بر در ما زد صدای پیهمی

از غضب چوبی شکستم بر سرش

حاصل دریوزه افتاد از برش

عقل در آغاز ایام شباب

می نیندیشد صواب و ناصواب

از مزاج من پدر آزرده گشت

لاله زار چهره اش افسرده گشت

بر لبش آهی جگر تابی رسید

در میان سینه ی او دل تپید

کوکبی در چشم او گردید و ریخت

بر سر مژگان دمی تابید و ریخت

همچو آن مرغی که در فصل خزان

لرزد از باد سحر در آشیان

در تنم لرزید جان غافلم

رفت لیلای شکیب از محملم

گفت فردا امت خیرالرسل

جمع گردد پیش آن مولای کل

غازیان ملت بیضای او

حافظان حکمت رعنای او

هم شهیدانی که دین را حجت اند

مثل انجم در فضای ملت اند

زاهدان و عاشقان دل فگار

عالمان و عاصیان شرمسار

در میان انجمن گردد بلند

ناله های این گدای دردمند

ای صراطت مشکل از بی مرکبی

من چه گویم چون مرا پرسد نبی

«حق جوانی مسلمی با تو سپرد

کو نصیبی از دبستانم نبرد

از تو این یک کار آسان هم نشد

یعنی آن انبار گل آدم نشد»

در ملامت نرم گفتار آن کریم

من رهین خجلت و امید و بیم

اندکی اندیش و یاد آر ای پسر

اجتماع امت خیرالبشر

باز این ریش سفید من نگر

لرزه ی بیم و امید من نگر

بر پدر این جور نازیبا مکن

پیش مولا بنده را رسوا مکن

غنچه ئی از شاخسار مصطفی

گل شو از باد بهار مصطفی

از بهارش رنگ و بو باید گرفت

بهره ئی از خلق او باید گرفت

مرشد رومی چه خوش فرموده است

آنکه یم در قطره اش آسوده است

«مگسل از ختم رسل ایام خویش

تکیه کم کن بر فن و بر گام خویش»

فطرت مسلم سراپا شفقت است

در جهان دست و زبانش رحمت است

آنکه مهتاب از سر انگشتش دونیم

رحمت او عام و اخلاقش عظیم

از مقام او اگر دور ایستی

از میان معشر ما نیستی

تو که مرغ بوستان ماستی

هم صفیر و هم زبان ماستی

نغمه ئی داری اگر تنها مزن

جز بشاخ بوستان ما مزن

هر چه هست از زندگی سرمایه دار

میرد اندر عنصر ناسازگار

بلبل استی در چمن پرواز کن

نغمه ئی با هم نوایان ساز کن

ور عقاب استی ته دریا مزی

جز بخلوت خانه ی صحرا مزی

کوکبی ! می تاب بر گردون خویش

پا منه بیرون ز پیرامون خویش

قطره ی آبی گر از نیسان بری

در فضای بوستانش پروری

تا مثال شبنم از فیض بهار

غنچه ی تنگش بگیرد در کنار

از شعاع آسمان تاب سحر

کز فسونش غنچه می بندد شجر

عنصر نم بر کشی از جوهرش

ذوق رم از سالمات مضطرش

گوهرت جز موج آبی هیچ نیست

سعی تو غیر از سرابی هیچ نیست

در یم اندازش که گردد گوهری

تاب او لرزد چو تاب اختری

قطره ی نیسان که مهجور از یم است

نذر خاشاکی مثال شبنم است

طینت پاک مسلمان گوهر است

آب و تابش از یم پیغمبر است

آب نیسانی به آغوشش در آ

وز میان قلزمش گوهر بر آ

در جهان روشن تر از خورشید شو

صاحب تابانی جاوید شو

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است

از چه رو بر بسته ربط مردم است

رشته ی این داستان سر در گم است

در جماعت فرد را بینیم ما

از چمن او را چو گل چینیم ما

فطرتش وارفته ی یکتائی است

حفظ او از انجمن آرائی است

سوزدش در شاهراه زندگی

آتش آوردگاه زندگی

مردمان خوگر بیکدیگر شوند

سفته در یک رشته چون گوهر شوند

در نبرد زندگی یار همند

مثل همکاران گرفتار همند

محفل انجم ز جذب باهم است

هستی کوکب ز کوکب محکم است

خیمه گاه کاروان کوه و جبل

مرغزار و دامن صحرا و تل

سست و بیجان تار و پود کار او

نا گشوده غنچه ی پندار او

ساز برق آهنگ او ننواخته

نغمه اش در پرده نا پرداخته

گوشمال جستجو نا خورده ئی

زخمه های آرزو نا خورده ئی

نا بسامان محفل نوزاده اش

می توان با پنبه چیدن باده اش

نو دمیده سبزه ی خاکش هنوز

سرد خون اندر رگ تاکش هنوز

منزل دیو و پری اندیشه اش

از گمان خود رمیدن پیشه اش

تنگ میدان هستی خامش هنوز

فکر او زیر لب بامش هنوز

بیم جان سرمایه ی آب و گلش

هم ز باد تند می لرزد دلش

جان او از سخت کوشی رم زند

پنچه در دامان فطرت کم زند

هر چه از خود می دمد برداردش

هر چه از بالا فتد برداردش

تا خدا صاحبدلی پیدا کند

کو ز حرفی دفتری املا کند

ساز پردازی که از آوازه ئی

خاک را بخشد حیات تازه ئی

ذره ی بی مایه ضو گیرد ازو

هر متاعی ارج نو گیرد ازو

زنده از یک دم دو صد پیکر کند

محفلی رنگین ز یک ساغر کند

دیده ی او می کشد لب جان دمد

تا دوئی میرد یکی پیدا شود

رشته اش کو بر فلک دارد سری

پارهای زندگی را همگری

تازه انداز نظر پیدا کند

گلستان در دشت و در پیدا کند

از تف او ملتی مثل سپند

بر جهد شور افکن و هنگامه بند

یک شرر می افکند اندر دلش

شعله ی در گیر می گردد گلش

نقش پایش خاک را بینا کند

ذره را چشمک زن سینا کند

عقل عریان را دهد پیرایه ئی

بخشد این بی مایه را سرمایه ئی

دامن خود میزند بر اخگرش

هر چه غش باشد رباید از زرش

بندها از پا گشاید بنده را

از خداوندان رباید بنده را

گویدش تو بنده ی دیگر نه ئی

زین بتان بی زبان کمتر نه ئی

تا سوی یک مدعایش می کشد

حلقه ی آئین بپایش می کشد

نکته ی توحید باز آموزدش

رسم و آئین نیاز آموزدش

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه پختگی سیرت ملیه از اتباع آئین الهیه است

در شریعت معنی دیگر مجو

غیر ضو در باطن گوهر مجو

این گهر را خود خدا گوهر گر است

ظاهرش گوهر بطونش گوهر است

علم حق غیر از شریعت هیچ نیست

اصل سنت جز محبت هیچ نیست

فرد را شرع است مرقات یقین

پخته تر از وی مقامات یقین

ملت از آئین حق گیرد نظام

از نظام محکمی خیزد دوام

قدرت اندر علم او پیداستی

هم عصا و هم ید بیضاستی

با تو گویم سر اسلام است شرع

شرع آغاز است و انجام است شرع

ای که باشی حکمت دین را امین

با تو گویم نکته ی شرع مبین

چون کسی گردد مزاحم بی سبب

با مسلمان در ادای مستحب

مستحب را فرض گرادنیده اند

زندگی را عین قدرت دیده اند

روز هیجا لشکر اعدا اگر

بر گمان صلح گردد بی خطر

گیرد آسان روزگار خویش را

بشکند حصن و حصار خویش را

تا نگیرد باز کار او نظام

تاختن بر کشورش آمد حرام

سر این فرمان حق دانی که چیست

زیستن اندر خطرها زندگیست

شرع می خواهد که چون آئی بجنگ

شعله گردی واشکافی کام سنگ

آزماید قوت بازوی تو

می نهد الوند پیش روی تو

باز گوید سرمه ساز الوند را

از تف خنجر گداز الوند را

نیست میش ناتوانی لاغری

درخور سر پنچه ی شیر نری

باز چون با صعوه خوگر می شود

از شکار خود زبون تر می شود

شارع آئین شناس خوب و زشت

بهر تو این نسخه ی قدرت نوشت

از عمل آهن عصب می سازدت

جای خوبی در جهان اندازدت

خسته باشی استوارت می کند

پخته مثل کوهسارت می کند

هست دین مصطفی دین حیات

شرع او تفسیر آئین حیات

گر زمینی آسمان سازد ترا

آنچه حق می خواهد آن سازد ترا

صیقلش آئینه سازد سنگ را

از دل آهن رباید زنگ را

تا شعار مصطفی از دست رفت

قوم را رمز بقا از دست رفت

آن نهال سربلند و استوار

مسلم صحرائی اشتر سوار

پای تا در وادی بطحا گرفت

تربیت از گرمی صحرا گرفت

آن چنان کاهید از باد عجم

همچو نی گردید از باد عجم

آنکه کشتی شیر را چون گوسفند

گشت از پامال موری دردمند

آنکه از تکبیر او سنگ آب گشت

از صفیر بلبلی بیتاب گشت

آنکه عزمش کوه را کاهی شمرد

با توکل دست و پای خود سپرد

آنکه ضربش گردن اعدا شکست

قلب خویش از ضربهای سینه خست

آنکه گامش نقش صد هنگامه بست

پای اندر گوشه ی عزلت شکست

آنکه فرمانش جهان را ناگزیر

بر درش اسکندر و دارا فقیر

کوشش او با قناعت ساز کرد

تا به کشکول گدائی ناز کرد

شیخ احمد سید گردون جناب

کاسب نور از ضمیرش آفتاب

گل که می پوشد مزار پاک او

لااله گویان دمد از خاک او

با مریدی گفت ای جان پدر

از خیالات عجم باید حذر

زانکه فکرش گرچه از گردون گذشت

از حد دین نبی بیرون گذشت

ای برادر این نصیحت گوش کن

پند آن آقای ملت گوش کن

قلب را زین حرف حق گردان قوی

با عرب در ساز تا مسلم شوی

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

تمهید : در معنی ربط فرد و ملت

فرد را ربط جماعت رحمت است

جوهر او را کمال از ملت است

تاتوانی با جماعت یار باش

رونق هنگامه ی احرار باش

حرز جان کن گفته ی خیرالبشر

هست شیطان از جماعت دور تر

فرد و قوم آئینه ی یک دیگرند

سلک و گوهر کهکشان و اخترند

فرد می گیرد ز ملت احترام

ملت از افراد می یابد نظام

فرد تا اندر جماعت گم شود

قطره ی وسعت طلب قلزم شود

مایه دار سیرت دیرینه او

رفته و آینده را آئینه او

وصل استقبال و ماضی ذات او

چون ابد لا انتها اوقات او

در دلش ذوق نمو از ملت است

احتساب کار او از ملت است

پیکرش از قوم و هم جانش ز قوم

ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم

در زبان قوم گویا می شود

بر ره اسلاف پویا می شود

پخته تر از گرمی صحبت شود

تا بمعنی فرد هم ملت شود

وحدت او مستقیم از کثرت است

کثرت اندر وحدت او وحدت است

لفظ چون از بیت خود بیرون نشست

گوهر مضمون بجیب خود شکست

برگ سبزی کز نهال خویش ریخت

از بهاران تار امیدش گسیخت

هر که آب از زمزم ملت نخورد

شعله های نغمه در عودش فسرد

فرد تنها از مقاصد غافل است

قوتش آشفتگی را مایل است

قوم با ضبط آشنا گرداندش

نرم رو مثل صبا گرداندش

پا به گل مانند شمشادش کند

دست و پا بندد که آزادش کند

چون اسیر حلقه ی آئین شود

آهوی رم خوی او مشکین شود

تو خودی از بیخودی نشناختی

خویش را اندر گمان انداختی

جوهر نوریست اندر خاک تو

یک شعاعش جلوه ی ادراک تو

عیشت از عیشش غم تو از غمش

زنده ئی از انقلاب هر دمش

واحدستو بر نمی تابد دوئی

من ز تاب او من استم تو توئی

خویش دار و خویش باز و خویش ساز

نازها می پرورد اندر نیاز

آتشی از سوز او گردد بلند

این شرر بر شعله اندازد کمند

فطرتش آزاد و هم زنجیری است

جزو او را قوت کل گیری است

خوگر پیکار پیهم دیدمش

هم خودی هم زندگی نامیدش

چون ز خلوت خویش را بیرون دهد

پای در هنگامه ی جلوت نهد

نقش گیر اندر دلش «او» می شود

«من» ز هم می ریزد و «تو» می شود

جبر ، قطع اختیارش می کند

از محبت مایه دارش می کند

ناز تا ناز است کم خیزد نیاز

ناز ها سازد بهم خیزد نیاز

در جماعت خود شکن گردد خودی

تا ز گلبرگی چمن گردد خودی

«نکته ها چون تیغ پولاد است تیز

گر نمی فهمی ز پیش ما گریز»

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

در معنی اینکه در زمانه انحطاط تقلید از اجتهاد اولی تر است

عهد حاضر فتنه ها زیر سر است

طبع ناپروای او آفت گر است

بزم اقوام کهن برهم ازو

شاخسار زندگی بی نم ازو

جلوه اش ما را ز ما بیگانه کرد

ساز ما را از نوا بیگانه کرد

از دل ما آتش دیرینه برد

نور و نار لااله از سینه برد

مضمحل گردد چو تقویم حیات

ملت از تقلید می گیرد ثبات

راه آبا رو که این جمعیت است

معنی تقلید ضبط ملت است

در خزان ای بی نصیب از برگ و بار

از شجر مگسل به امید بهار

بحر گم کردی زیان اندیش باش

حافظ جوی کم آب خویش باش

شاید از سیل قهستان برخوری

باز در آغوش طوفان پروری

پیکرت دارد اگر جان بصیر

عبرت از احوال اسرائیل گیر

گرم و سرد روزگار او نگر

سختی جان نزار او نگر

خون گران سیر است در رگهای او

سنگ صد دهلیز و یک سیمای او

پنجه ی گردون چو انگورش فشرد

یادگار موسی و هارون نمرد

از نوای آتشینش رفت سوز

لیکن اندر سینه دم دارد هنوز

زانکه چون جمعیتش ازهم شکست

جز براه رفتگان محمل نبست

ای پریشان محفل دیرینه ات

مرد شمع زندگی در سینه ات

نقش بر دل معنی توحید کن

چاره ی کار خود از تقلید کن

اجتهاد اندر زمان انحطاط

قوم را برهم همی پیچد بساط

ز اجتهاد عالمان کم نظر

اقتدا بر رفتگان محفوظ تر

عقل آبایت هوس فرسوده نیست

کار پاکان از غرض آلوده نیست

فکر شان ریسد همی باریک تر

ورعشان با مصطفی نزدیک تر

ذوق جعفر کاوش رازی نماند

آبروی ملت تازی نماند

تنگ بر ما رهگذار دین شد است

هر لئیمی راز دار دین شد است

ای که از اسرار دین بیگانه ئی

با یک آئین ساز اگر فرزانه ئی

من شنیدستم ز نباض حیات

اختلاف تست مقراض حیات

از یک آئینی مسلمان زنده است

پیکر ملت ز قرآن زنده است

ما همه خاک و دل آگاه اوست

اعتصامش کن که حبل الله اوست

چون گهر در رشته ی او سفته شو

ورنه مانند غبار آشفته شو

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...

پیشکش به حضور ملت اسلامیه

منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق

این نشه بمن نیست اگر با دگری هست

عرفی

ای ترا حق خاتم اقوام کرد

بر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان تو

همگر دلها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسازاده ئی

ای ز راه کعبه دور افتاده ئی

ای فلک مشت غبار کوی تو

«ای تماشا گاه عالم روی تو»

همچو موج ، آتش ته پا میروی

«تو کجا بهر تماشا میروی»

رمز سوز آموز از پروانه ئی

در شرر تعمیر کن کاشانه ئی

طرح عشق انداز اندر جان خویش

تازه کن با مصطفی پیمان خویش

خاطرم از صحبت ترسا گرفت

تا نقاب روی تو بالا گرفت

هم نوا از جلوه ی اغیار گفت

داستان گیسو و رخسار گفت

بر در ساقی جبین فرسود او

قصه ی مغ زادگان پیمود او

من شهید تیغ ابروی تو ام

خاکم و آسوده ی کوی تو ام

از ستایش گستری بالاترم

پیش هر دیوان فرو ناید سرم

از سخن آئینه سازم کرده اند

وز سکندر بی نیازم کرده اند

بار احسان بر نتابد گردنم

در گلستان غنچه گردد دامنم

سخت کوشم مثل خنجر در جهان

آب خود می گیرم از سنگ گران

گرچه بحرم موج من بیتاب نیست

بر کف من کاسه ی گرداب نیست

پرده ی رنگم شمیمی نیستم

صید هر موج نسیمی نیستم

در شرار آباد هستی اخگرم

خلعتی بخشد مرا خاکسترم

بر درت جانم نیاز آورده است

هدیه ی سوز و گداز آورده است

ز آسمان آبگون یم می چکد

بر دل گرمم دمادم می چکد

من ز جو باریکتر می سازمش

تا به صحن گلشنت اندازمش

زانکه تو محبوب یار ماستی

همچو دل اندر کنار ماستی

عشق تا طرح فغان در سینه ریخت

آتش او از دلم آئینه ریخت

مثل گل از هم شکافم سینه را

پیش تو آویزم این آئینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویش

می شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه ی پارینه ات

تازه سازم داغهای سینه ات

از پی قوم ز خود نامحرمی

خواستم از حق حیات محکمی

در سکوت نیم شب نالان بدم

عالم اندر خواب و من گریان بدم

جانم از صبر و سکون محروم بود

ورد من یاحی و یاقیوم بود

آرزوئی داشتم خون کردمش

تا ز راهدیده بیرون کردمش

سوختن چون لاله پیهم تا کجا

از سحر دریوز شبنم تا کجا؟

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع

با شب یلدا در آویزم چو شمع

جلوه را افزودم و خود کاستم

دیگران را محفلی آراستم

یک نفس فرصت ز سوز سینه نیست

هفته ام شرمنده ی آدینه نیست

جانم اندر پیکر فرسوده ئی

جلوه ی آهی است گرد آلوده ئی

چون مرا صبح ازل حق آفرید

ناله در ابریشم عودم تپید

ناله ئی افشا گر اسرار عشق

خونبهای حسرتگفتار عشق

فطرت آتش دهد خاشاک را

شوخی پروانه بخشد خاک را

عشق را داغی مثال لاله بس

در گریبانش گل یک ناله بس

من همین یک گل بدستارت زنم

محشری بر خواب سرشارت زنم

تا ز خاکت لاله زار آید پدید

از دمت باد بهار آید پدید

0
...

0
رموز بیخودی اقبال لاهوری نظر دهید...