پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

لاله بهر یک شعاع آفتاب

دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب

چون بهار او را کند عریان و فاش

گویدش جز یک نفس اینجا مباش

هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ

من ندانم زندگی خوشتر که مرگ

زندگی پیهم مصاف نیش و نوش

رنگ و نم امروز را از خون دوش

الامان از مکر ایام الامان

الامان از صبح و از شام الامان

ای خدا ای نقشبند جان و تن

با تو این شوریده دارد یک سخن

فتنه ها بینم درین دیر کهن

فتنه ها در خلوت و در انجمن

عالم از تقدیر تو آمد پدید

یا خدای دیگر او را آفرید

ظاهرش صلح و صفا باطن ستیز

اهل دل را شیشهٔ دل ریز ریز

صدق و اخلاص و صفا ، باقی نماند

«آن قدح بشکست و آن ساقی نماند»

چشم تو بر لاله رویان فرنگ

آدم از افسونشان بی آب و رنگ

از که گیرد ربط و ضبط این کائنات؟

ای شهید عشوه لات و منات

مرد حق آن بندهٔ روشن نفس

نایب تو در جهان او بود و بس

او به بند نقره و فرزند و زن

گر توانی ، سومنات او شکن

این مسلمان از پرستاران کیست

در گریبانش یکی هنگامه نیست

سینه اش بی سوز و جانش بی خروش

او سرافیل است و صور او خموش

قلب او نا محکم و جانش نژند

در جهان کالای او نا ارجمند

در مصاف زندگانی بی ثبات

دارد اندر آستین لات و منات

مرگ را چون کافران داند هلاک

آتش او کم بها مانند خاک

شعله ئی از خاک او باز آفرین

آن طلب آن جستجو باز آفرین

باز جذب اندرون او را بده

آن جنون ذوفنون او را بده

شرق را کن از وجودش استوار

صبح فردا از گریبانش برآر

بحر احمر را بچوب او شکاف

از شکوهش لرزه ئی افکن به قاف

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه

خیزد از دل ناله ها بی اختیار

آه ! آن شهری که اینجا بود پار

آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایست

آن شکوه و فال و فر افسانه ایست

گنبدی ، در طوف او چرخ برین

تربت سلطان محمود است این

آنکه چون کودک لب از کوثر بشست

گفت در گهواره نام او نخست

برق سوزان تیغ بی زنهار او

دشت و در لرزنده از یلغار او

زیر گردون آیت الله رایتش

قدسیان قرآن سرا بر تربتش

شوخی فکرم مرا از من ربود

تا نبودم در جهان دیر و زود

رخ نمود از سینه ام آن آفتاب

پردگیها از فروغش بی حجاب

مهر گردون از جلالش در رکوع

از شعاعش دوش میگردد طلوع

وارهیدم از جهان چشم و گوش

فاش چون امروز دیدم صبح دوش

شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو

آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو

قصر های او قطار اندر قطار

آسمان با قبه هایش هم کنار

نکته سنج طوس را دیدم ببزم

لشکر محمود را دیدم به رزم

روح سیر عالم اسرار کرد

تا مرا شوریده ئی بیدار کرد

آنهمه مشتاقی و سوز و سرور

در سخن چون رند بی پروا جسور

تخم اشکی اندر آن ویرانه کاشت

گفتگوها با خدای خویش داشت

تا نبودم بیخبر از راز او

سوختم از گرمی آواز او

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد

رازدان خیر و شر گشتم ز فقر

زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر

یعنی آن فقری که داند راه را

بیند از نور خودی الله را

اندرون خویش جوید لااله

در ته شمشیر گوید لااله

فکر جان کن چون زنان بر تن متن

همچو مردان گوی در میدان فکن

سلطنت اندر جهان آب و گل

قیمت او قطره ئی از خون دل

مؤمنان زیر سپهر لاجورد

زنده از عشقند و نی از خواب و خورد

می ندانی عشق و مستی از کجاست؟

این شعاع آفتاب مصطفی است

زنده ئی تا سوز او در جان تست

این نگهدارندهٔ ایمان تست

با خبر شو از رموز آب و گل

پس بزن بر آب و گل اکسیر دل

دل ز دین سر چشمهٔ هر قوت است

دین همه از معجزات صحبت است

دین مجو اندر کتب ای بیخبر

علم و حکمت از کتب ، دین از نظر

بوعلی دانندهٔ آب و گل است

بیخبر از خستگیهای دل است

نیش و نوش بوعلی سینا بهل

چاره سازیهای دل از اهل دل

مصطفی بحر است و موج او بلند

خیز و این دریا بجوی خویش بند

مدتی بر ساحلش پیچیده ئی

لطمه های موج او نادیده ئی

یک زمان خود را به دریا در فکن

تا روان رفته باز آید بتن

ای مسلمان جز براه حق مرو

ناامید از رحمت عامی مشو

پرده بگذار آشکارائی گزین

تا بلرزد از سجود تو زمین

دوش دیدم فطرت بیتاب را

روح آن هنگامهٔ اسباب را

چشم او بر زشت و خوب کائنات

در نگاه او غیوب کائنات

دست او با آب و خاک اندر ستیز

آن بهم پیوسته و این ریز ریز

گفتمش در جستجوی کیستی؟

در تلاش تار و پوی کیستی؟

گفت از حکم خدای ذوالمنن

آدمی نو سازم از خاک کهن

مشت خاکی را بصد رنگ آزمود

پی به پی تابید و سنجید و فزود

آخر او را آب و رنگ لاله داد

لااله اندر ضمیر او نهاد

باش تا بینی بهار دیگری

از بهار پاستان رنگین تری

هر زمان تدبیرها دارد رقیب

تا نگیری از بهار خود نصیب

بر درون شاخ گل دارم نظر

غنچه ها را دیده ام اندر سفر

لاله را در وادی و کوه و دمن

از دمیدن باز نتوان داشتن

بشنود مردی که صاحب جستجوست

نغمه ئی را کو هنوز اندر گلوست

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی

از نوازشهای سلطان شهید

صبح و شامم ، صبح و شام روز عید

نکته سنج خاوران هندی فقیر

میهمان خسرو کیوان سریر

تا ز شهر خسروی کردم سفر

شد سفر بر من سبکتر از حضر

سینه بگشادم به آن بادی که پار

لاله رست از فیض او در کوهسار

آه غزنی آن حریم علم و فن

مرغزار شیر مردان کهن

دولت محمود را زیبا عروس

از حنا بندان او دانای طوس

خفته در خاکش حکیم غزنوی

از نوای او دل مردان قوی

آن «حکیم غیب» ، آن صاحب مقام

«ترک جوش» رومی از ذکرش تمام

من ز پیدا او ز پنهان در سرور

هر دو را سرمایه از ذوق حضور

او نقاب از چهره ایمان گشود

فکر من تقدیر مؤمن وانمود

هر دو را از حکمت قرآن سبق

او ز حق گوید من از مردان حق

در فضای مرقد او سوختم

تا متاع ناله ئی اندوختم

گفتم ای بینندهٔ اسرار جان

بر تو روشن این جهان و آن جهان

عصر ما وارفتهٔ آب و گل است

اهل حق را مشکل اندر مشکل است

مؤمن از افرنگیان دید آنچه دید

فتنه ها اندر حرم آمد پدید

تا نگاه او ادب از دل نخورد

چشم او را جلوهٔ افرنگ برد

ای «حکیم غیب» ، امام عارفان

پخته از فیض تو خام عارفان

آنچه اندر پردهٔ غیب است گوی

بو که آب رفته باز آید بجوی

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

بر مزار شهنشاه بابر خلد آشیانی

بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است

درون پردهٔ او نغمه نیست فریاد است

زمانه کهنه بتان را هزار بار آراست

من از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است

درفش ملت عثمانیان دوباره بلند

چه گویمت که به تیموریان چه افتاد است

خوشا نصیب که خاک تو آرمید اینجا

که این زمین ز طلسم فرنگ آزاد است

هزار مرتبه کابل نکوتر از دهلی است

که آن عجوزه عروس هزار داماد است

درون دیده نگه دارم اشک خونین را

که من فقیرم و این دولت خدا داد است

اگرچه پیر حرم ورد لااله دارد

کجا نگاه که برنده تر ز پولاد است

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید

شهر کابل خطهٔ جنت نظیر

آب حیوان از رگ تاکش بگیر

چشم صائب از سوادش سرمه چین

روشن و پاینده باد آن سر زمین

در ظلام شب سمن زارش نگر

بر بساط سبزه می غلطد سحر

آن دیار خوش سواد ، آن پاک بوم

باد او خوشتر ز باد شام و روم

آب او براق و خاکش تابناک

زنده از موج نسیمش ، مرده خاک

ناید اندر حرف و صوت اسرار او

آفتابان خفته در کهسار او

ساکنانش سیر چشم و خوش گهر

مثل تیغ از جوهر خود بی خبر

قصر سلطانی که نامش دلگشاست

زائران را گرد راهش کیمیاست

شاه را دیدم در آن کاخ بلند

پیش سلطانی فقیری دردمند

خلق او اقلیم دلها را گشود

رسم و آئین ملوک آنجا نبود

من حضور آن شه والا گهر

بینوا مردی به دربار عمر

جانم از سوز کلامش در گداز

دست او بوسیدم از راه نیاز

پادشاهی خوش کلام و ساده پوش

سخت کوش و نرم خوی و گرم جوش

صدق و اخلاص از نگاهش آشکار

دین و دولت از وجودش استوار

خاکی و از نوریان پاکیزه تر

از مقام فقر و شاهی باخبر

در نگاهش روزگار شرق و غرب

حکمت او راز دار شرق و غرب

شهر یاری چون حکیمان نکته دان

رازدان مد و جزر امتان

پرده ها از طلعت معنی گشود

نکته های ملک و دین را وانمود

گفت «از آن آتش که داری در بدن

من ترا دانم عزیز خویشتن

هر که او را از محبت رنگ و بوست

در نگاهم هاشم و محمود اوست»

در حضور آن مسلمان کریم

هدیه آوردم ز قرآن عظیم

گفتم «این سرمایهٔ اهل حق است

در ضمیر او حیات مطلق است

اندرو هر ابتدا را انتها است

حیدر از نیروی او خیبر گشاست»

نشهٔ حرفم بخون او دوید

دانه دانه اشک از چشمش چکید

گفت «نادر در جهان بیچاره بود

از غم دین و وطن آواره بود

کوه و دشت از اضطرابم بیخبر

از غمان بی حسابم بی خبر

ناله با بانگ هزار آمیختم

اشک با جوی بهار آمیختم

غیر قرآن غمگسار من نبود

قوتش هر باب را بر من گشود»

گفتگوی خسرو والا نژاد

باز با من جذبهٔ سرشار داد

وقت عصر آمد صدای الصلوت

آن که مؤمن را کند پاک از جهات

انتهای عاشقان سوز و گداز

کردم اندر اقتدای او نماز

رازهای آن قیام و آن سجود

جز به بزم محرمان نتوان گشود

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

خطاب به اقوام سرحد

ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

در مسلمانی حرامست این حجاب

رمز دین مصطفی دانی که چیست

فاش دیدن خویش را شاهنشی است

چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش

زندگی مرگ است بی دیدار خویش

آن مسلمانی که بیند خویش را

از جهانی برگزیند خویش را

از ضمیر کائنات آگاه اوست

تیغ لا موجود «الا الله» اوست

در مکان و لامکان غوغای او

نه سپهر آواره در پهنای او

تا دلش سری ز اسرار خداست

حیف اگر از خویشتن ناآشناست

بندهٔ حق وارث پیغمبران

او نگنجد در جهان دیگران

تا جهانی دیگری پیدا کند

این جهان کهنه را برهم زند

زنده مرد از غیر حق دارد فراغ

از خودی اندر وجود او چراغ

پای او محکم به رزم خیر و شر

ذکر او شمشیر و فکر او سپر

صبحش از بانگی که برخیزد ز جان

نی ز نور آفتاب خاوران

فطرت او بی جهات اندر جهات

او حریم و در طوافش کائنات

ذره ئی از گرد راهش آفتاب

شاهد آمد بر عروج او کتاب

فطرت او را گشاد از ملت است

چشم او روشن سواد از ملت است

اندکی گم شو به قرآن و خبر

باز ای نادان بخویش اندر نگر

در جهان آواره ئی بیچاره ئی

وحدتی گم کرده ئی صد پاره ئی

بند غیر الله اندر پای تست

داغم از داغی که در سیمای تست

میر خیل ! از مکر پنهانی بترس

از ضیاع روح افغانی بترس

ز آتش مردان حق می سوزمت

نکته ئی از پیر روم آموزمت

«رزق از حق جو ، مجو از زید و عمر

مستی از حق جو ، مجو از بنگ و خمر

گل مخر گل را مخور گل را مجو

زانکه گل خوار است دائم زرد رو

دل بجو تا جاودان باشی جوان

از تجلی چهره ات چون ارغوان

بنده باش و بر زمین رو چون سمند

چون جنازه نی که بر گردن برند»

شکوه کم کن از سپهر لاجورد

جز به گرد آفتاب خود مگرد

از مقام ذوق و شوق آگاه شو

ذره ئی؟ صیاد مهر و ماه شو

عالم موجود را اندازه کن

در جهان خود را بلند آوازه کن

برگ و ساز کائنات از وحدتست

اندرین عالم ، حیات از وحدت است

در گذر از رنگ و بوهای کهن

پاک شو از آرزوهای کهن

این کهن سامان نیرزد با دو جو

نقشبند آرزوی تازه شو

زندگی بر آرزو دارد اساس

خویش را از آرزوی خود شناس

چشم و گوش و هوش ، تیز از آرزو

مشت خاکی لاله خیز از آرزو

هر که تخم آرزو در دل نکشت

پایمال دیگران چون سنگ و خشت

آرزو سرمایهٔ سلطان و میر

آرزو جام جهان بین فقیر

آب و گل را آرزو آدم کند

آرزو ما را ز خود محرم کند

چون شرر از خاک ما بر می جهد

ذره را پهنای گردون میدهد

پور آزر کعبه را تعمیر کرد

از نگاهی خاک را اکسیر کرد

تو خودی اندر بدن تعمیر کن

مشت خاک خویش را اکسیر کن

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

در حضور رسالت مآب – شب سه اپریل م که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدم – فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن

ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ

وا رهان این قوم را از ترس مرگ

سوختی لات و منات کهنه را

تازه کردی کائنات کهنه را

در جهان ذکر و فکر انس و جان

تو صلوت صبح تو بانگ اذان

لذت سوز و سرور از لا اله

در شب اندیشه نور از لا اله

نی خدا ها ساختیم از گاو و خر

نی حضور کاهنان افکنده سر

نی سجودی پیش معبودان پیر

نی طواف کوشک سلطان و میر

این همه از لطف بی پایان تست

فکر ما پروردهٔ احسان تست

ذکر تو سرمایهٔ ذوق و سرور

قوم را دارد به فقر اندر غیور

ای مقام و منزل هر راهرو

جذب تو اندر دل هر راهرو

ساز ما بی صوت گردید آنچنان

زخمه بر رگهای او آید گران

در عجم گردیدم و هم در عرب

مصطفی نایاب و ارزان بولهب

این مسلمان زادهٔ روشن دماغ

ظلمت آباد ضمیرش بی چراغ

در جوانی نرم و نازک چون حریر

آرزو در سینهٔ او زود میر

این غلام ابن غلام ابن غلام

حریت اندیشهٔ او را حرام

مکتب از وی جذبهٔ دین در ربود

از وجودش این قدر دانم که بود

این ز خود بیگانه این مست فرنگ

نان جو می خواهد از دست فرنگ

نان خرید این فاقه کش با جان پاک

داد ما را ناله های سوز ناک

دانه چین مانند مرغان سرا ست

از فضای نیلگون ناآشناست

آتش افرنگیان بگداختش

یعنی این دوزخ دگرگون ساختش

شیخ مکتب کم سواد و کم نظر

از مقام او نداد او را خبر

مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیست

در دلش لا غالب الا الله نیست

تا دل او در میان سینه مرد

می نیندیشد مگر از خواب و خورد

بهر یک نان نشتر «لا و نعم»

منت صد کس برای یک شکم

از فرنگی می خرد لات و منات

مؤمن و اندیشه او سومنات

«قم باذنی» گوی و او را زنده کن

در دلش «الله هو» را زنده کن

ما همه افسونی تهذیب غرب

کشتهٔ افرنگیان بی حرب و ضرب

تو از آن قومی که جام او شکست

وا نما یک بنده الله مست

تا مسلمان باز بیند خویش را

از جهانی برگزیند خویش را

شهسوارا ! یک نفس در کش عنان

حرف من آسان نیاید بر زبان

آرزو آید که ناید تا به لب

می نگردد شوق محکوم ادب

آن بگوید لب گشا ای دردمند

این بگوید چشم بگشا لب ببند

گرد تو گردد حریم کائنات

از تو خواهم یک نگاه التفات

ذکر و فکر و علم و عرفانم توئی

کشتی و دریا و طوفانم توئی

آهوی زار و زبون و ناتوان

کس به فتراکم نبست اندر جهان

ای پناه من حریم کوی تو

من به امیدی رمیدم سوی تو

آن نوا در سینه پروردن کجا

وز دمی صد غنچه وا کردن کجا

نغمهٔ من در گلوی من شکست

شعله ئی از سینه ام بیرون نجست

در نفس سوز جگر باقی نماند

لطف قرآن سحر باقی نماند

ناله ئی کو می نگنجد در ضمیر

تا کجا در سینه ام ماند اسیر

یک فضای بیکران میبایدش

وسعت نه آسمان میبایدش

آه زان دردی که در جان و تن است

گوشهٔ چشم تو داروی من است

در نسازد با دواها جان زار

تلخ و بویش بر مشامم ناگوار

کار این بیمار نتوان برد پیش

من چو طفلان نالم از داروی خویش

تلخی او را فریبم از شکر

خنده ها در لب بدوزد چاره گر

چون بصیری از تو میخواهم گشود

تا بمن باز آید آن روزی که بود

مهر تو بر عاصیان افزونتر است

در خطا بخشی چو مهر مادر است

با پرستاران شب دارم ستیز

باز روغن در چراغ من بریز

ای وجود تو جهان را نو بهار

پرتو خود را دریغ از من مدار

«خود بدانی قدر تن از جان بود

قدر جان از پرتو جانان بود»

رومی

تا ز غیر الله ندارم هیچ امید

یا مرا شمشیر گردان یا کلید

فکر من در فهم دین چالاک و چست

تخم کرداری ز خاک من نرست

تیشه ام را تیز تر گردان که من

محنتی دارم فزون از کوهکن

مؤمنم ، از خویشتن کافر نیم

بر فسانم زن که بد گوهر نیم

گرچه کشت عمر من بیحاصل است

چیزکی دارم که نام او دل است

دارمش پوشیده از چشم جهان

کز سم شبدیز تو دارد نشان

بنده ئی را کو نخواهد ساز و برگ

زندگانی بی حضور خواجه مرگ

ای که دادی کرد را سوز عرب

بندهٔ خود را حضور خود طلب

بنده ئی چون لاله داغی در جگر

دوستانش از غم او بی خبر

بنده ئی اندر جهان نالان چو نی

تفته جان از نغمه های پی به پی

در بیابان مثل چوب نیم سوز

کاروان بگذشت و من سوزم هنوز

اندرین دشت و دری پهناوری

بو که آید کاروانی دیگری

جان ز مهجوری بنالد در بدن

نالهٔ من وای من ای وای من !

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

باز روشن می شود ایام شرق

در ضمیرش انقلاب آمد پدید

شب گذشت و آفتاب آمد پدید

یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد

زیر گردون رسم لادینی نهاد

گرگی اندر پوستین بره ئی

هر زمان اندر کمین بره ئی

مشکلات حضرت انسان ازوست

آدمیت را غم پنهان ازوست

در نگاهش آدمی آب و گل است

کاروان زندگی بی منزل است

هر چه می بینی ز انوار حق است

حکمت اشیا ز اسرار حق است

هر که آیات خدا بیند ، حر است

اصل این حکمت ز حکم «انظر» است

بندهٔ مومن ازو بهروز تر

هم بحال دیگران دلسوز تر

علم چون روشن کند آب و گلش

از خدا ترسنده تر گردد دلش

علم اشیا خاک ما را کیمیاست

آه در افرنگ تأثیرش جداست

عقل و فکرش بی عیار خوب و زشت

چشم او بی نم ، دل او سنگ و خشت

علم ازو رسواست اندر شهر و دشت

جبرئیل از صحبتش ابلیس گشت

دانش افرنگیان تیغی بدوش

در هلاک نوع انسان سخت کوش

با خسان اندر جهان خیر و شر

در نسازد مستی علم و هنر

آه از افرنگ و از آئین او

آه از اندیشهٔ لا دین او

علم حق را ساحری آموختند

ساحری نی کافری آموختند

هر طرف صد فتنه می آرد نفیر

تیغ را از پنجهٔ رهزن بگیر

ایکه جان را باز میدانی ز تن

سحر این تهذیب لا دینی شکن

روح شرق اندر تنش باید دمید

تا بگردد قفل معنی را کلید

عقل اندر حکم دل یزدانی است

چون ز دل آزاد شد شیطانی است

زندگانی هر زمان در کشمکش

عبرت آموز است احوال حبش

شرع یورپ بی نزاع قیل و قال

بره را کرد است بر گرگان حلال

نقش نو اندر جهان باید نهاد

از کفن دزدان چه امید گشاد

در جنیوا چیست غیر از مکر و فن؟

صید تو این میش و آن نخچیر من

نکته ها کو می نگنجد در سخن

یک جهان آشوب و یک گیتی فتن

ای اسیر رنگ ، پاک از رنگ شو

مؤمن خود ، کافر افرنگ شو

رشتهٔ سود و زیان در دست تست

آبروی خاوران در دست تست

این کهن اقوام را شیرازه بند

رایت صدق و صفا را کن بلند

اهل حق را زندگی از قوت است

قوت هر ملت از جمعیت است

رای بی قوت همه مکر و فسون

قوت بی رای جهل است و جنون

سوز و ساز و درد و داغ از آسیاست

هم شراب و هم ایاغ از آسیاست

عشق را ما دلبری آموختیم

شیوهٔ آدم گری آموختیم

هم هنر ، هم دین ز خاک خاور است

رشک گردون خاک پاک خاور است

وانمودیم آنچه بود اندر حجاب

آفتاب از ما و ما از آفتاب

هر صدف را گوهر از نیسان ماست

شوکت هر بحر از طوفان ماست

روح خود در سوز بلبل دیده ایم

خون آدم در رگ گل دیده ایم

فکر ما جویای اسرار وجود

زد نخستین زخمه بر تار وجود

داشتیم اندر میان سینه داغ

بر سر راهی نهادیم این چراغ

ای امین دولت تهذیب و دین

آن ید بیضا برآر از آستین

خیز و از کار امم بگشا گره

نشهٔ افرنگ را از سر بنه

نقشی از جمعیت خاور فکن

واستان خود را ز دست اهرمن

دانی از افرنگ و از کار فرنگ

تا کجا در قید زنار فرنگ

زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو

ما و جوی خون و امید رفو

خود بدانی پادشاهی ، قاهری است

قاهری در عصر ما سوداگری است

تختهٔ دکان شریک تخت و تاج

از تجارت نفع و از شاهی خراج

آن جهانبانی که هم سوداگر است

بر زبانش خیر و اندر دل شر است

گر تو میدانی حسابش را درست

از حریرش نرم تر کرپاس تست

بی نیاز از کارگاه او گذر

در زمستان پوستین او مخر

کشتن بی حرب و ضرب آئین اوست

مرگها در گردش ماشین اوست

بوریای خود به قالینش مده

بیذق خود را به فرزینش مده

گوهرش تف دار و در لعلش رگ است

مشک این سوداگر از ناف سگ است

رهزن چشم تو خواب مخملش

رهزن تو رنگ و آب مخملش

صد گره افکنده ئی در کار خویش

از قماش او مکن دستار خویش

هوشمندی از خم او می نخورد

هر که خورد اندر همین میخانه مرد

وقت سودا خندخند و کم خروش

ما چو طفلانیم و او شکر فروش

محرم از قلب و نگاه مشتری است

یارب این سحر است یا سوداگری است

تاجران رنگ و بو بردند سود

ما خریداران همه کور و کبود

آنچه از خاک تو رست ای مرد حر

آن فروش و آن بپوش و آن بخور

آن نکوبینان که خود را دیده اند

خود گلیم خویش را بافیده اند

ای ز کار عصر حاضر بی خبر

چرب دستیهای یورپ را نگر

قالی از ابریشم تو ساختند

باز او را پیش تو انداختند

چشم تو از ظاهرش افسون خورد

رنگ و آب او ترا از جا برد

وای آن دریا که موجش کم تپید

گوهر خود را ز غواصان خرید

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

حرفی چند با امت عربیه

ای در و دشت تو باقی تا ابد

نعره «لا قیصر و کسری» که زد

در جهان نزد و دور و دیر و زود

اولین خوانندهٔ قرآن که بود

رمز الا الله که را آموختند

این چراغ اول کجا افروختند

علم و حکمت ریزه ئی از خوان کیست؟

آیه «فاصبحتم» اندر شأن کیست؟

از دم سیراب آن امی لقب

لاله رست از ریگ صحرای عرب

حریت پروردهٔ آغوش اوست

یعنی امروز امم از دوش اوست

او دلی در پیکر آدم نهاد

او نقاب از طلعت آدم گشاد

هر خداوند کهن را او شکست

هر کهن شاخ از نم او غنچه بست

گرمی هنگامهٔ بدر و حنین

حیدر و صدیق و فاروق و حسین

سطوت بانگ صلوت اندر نبرد

قرأت «الصافات» اندر نبرد

تیغ ایوبی نگاه بایزید

گنجهای هر دو عالم را کلید

عقل و دل را مستی از یک جام می

اختلاط ذکر و فکر روم و ری

علم و حکمت شرع و دین ، نظم امور

اندرون سینه دلها ناصبور

حسن عالم سوز الحمرا و تاج

آنکه از قدوسیان گیرد خراج

این همه یک لحظه از اوقات اوست

یک تجلی از تجلیات اوست

ظاهرش این جلوه های دلفروز

باطنش از عارفان پنهان هنوز

«حمد بیحد مر رسول پاک را

آنکه ایمان داد مشت خاک را»

حق ترا بران تر از شمشیر کرد

ساربان را راکب تقدیر کرد

بانگ تکبیر و صلوت و حرب و ضرب

اندر آن غوغا گشاد شرق و غرب

ایخوش آن مجذوبی و دل بردگی

آه زین دلگیری و افسردگی

کار خود را امتان بردند پیش

تو ندانی قیمت صحرای خویش

امتی بودی امم گردیده ئی

بزم خود را خود ز هم پاشیده ئی

هر که از بند خودی وارست ، مرد

هر که با بیگانگان پیوست ، مرد

آنچه تو با خویش کردی کس نکرد

روح پاک مصطفی آمد بدرد

ای ز افسون فرنگی بی خبر

فتنه ها در آستین او نگر

از فریب او اگر خواهی امان

اشترانش را ز حوض خود بران

حکمتش هر قوم را بیچاره کرد

وحدت اعرابیان صد پاره کرد

تا عرب در حلقهٔ دامش فتاد

آسمان یک دم امان او را نداد

عصر خود را بنگر ای صاحب نظر

در بدن باز آفرین روح عمر

قوت از جمعیت دین مبین

دین همه عزم است و اخلاص و یقین

تا ضمیرش رازدان فطرت است

مرد صحرا پاسبان فطرت است

ساده و طبعش عیار زشت و خوب

از طلوعش صد هزار انجم غروب

بگذر از دشت و در و کوه و دمن

خیمه را اندر وجود خویش زن

طبع از باد بیابان کرده تیز

ناقه را سر ده به میدان ستیز

عصر حاضر زادهٔ ایام تست

مستی او از می گلفام تست

شارح اسرار او تو بوده ئی

اولین معمار او تو بوده ئی

تا به فرزندی گرفت او را فرنگ

شاهدی گردید بی ناموس و ننگ

گرچه شیرین است و نوشین است او

کج خرام و شوخ و بی دین است او

مرد صحرا ! پخته تر کن خام را

بر عیار خود بزن ایام را

آدمیت زار نالید از فرنگ

زندگی هنگامه بر چید از فرنگ

...

پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...