پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده‘ الله بنصره»

ای قبای پادشاهی بر تو راست

سایهٔ تو خاک ما را کیمیاست

خسروی را از وجود تو عیار

سطوت تو ملک و دولت را حصار

از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفر

تخت احمد شاه را شانی دگر

سینه ها بی مهر تو ویرانه به

از دل و از آرزو بیگانه به

آبگون تیغی که داری در کمر

نیم شب از تاب او گردد سحر

نیک میدانم که تیغ نادر است

من چه گویم باطن او ظاهر است

حرف شوق آورده ام از من پذیر

از فقیری رمز سلطانی بگیر

ای نگاه تو ز شاهین تیز تر

گرد این ملک خدا دادی نگر

این که می بینیم از تقدیر کیست

چیست آن چیزی که میبایست و نیست

روز و شب آئینهٔ تدبیر ماست

روز و شب آئینهٔ تقدیر ماست

با تو گویم ای جوان سخت کوش

چیست فردا؟ دختر امروز و دوش

هر که خود را صاحب امروز کرد

گرد او گردد سپهر گرد گرد

او جهان رنگ و بو را آبروست

دوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست

مرد حق سرمایهٔ روز و شب است

زانکه او تقدیر خود را کوکب است

بندهٔ صاحب نظر پیر امم

چشم او بینای تقدیر امم

از نگاهش تیز تر شمشیر نیست

ما همه نخچیر ، او نخچیر نیست

لرزد از اندیشهٔ آن پخته کار

حادثات اندر بطون روزگار

چون پدر اهل هنر را دوست دار

بندهٔ صاحب نظر را دوست دار

همچو آن خلد آشیان بیدار زی

سخت کوش و پر دم و کرار زی

می شناسی معنی کرار چیست؟

این مقامی از مقامات علی است

امتان را در جهان بی ثبات

نیست ممکن جز به کراری حیات

سر گذشت آل عثمان را نگر

از فریب غربیان خونین جگر

تا ز کراری نصیبی داشتند

در جهان ، دیگر علم افراشتند

مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟

همت او بوی کراری نداشت

مشت خاکش آنچنان گردیده سرد

گرمی آواز من کاری نکرد

ذکر و فکر نادری در خون تست

قاهری با دلبری در خون تست

ای فروغ دیدهٔ برنا و پیر

سرکار از هاشم و محمود گیر

هم از آن مردی که اندر کوه و دشت

حق ز تیغ او بلند آوازه گشت

روز ها ، شب ها تپیدن میتوان

عصر دیگر آفریدن میتوان

صد جهان باقی است در قرآن هنوز

اندر آیاتش یکی خود را بسوز

باز افغان را از آن سوزی بده

عصر او را صبح نو روزی بده

ملتی گم گشتهٔ کوه و کمر

از جبینش دیده ام چیزی دگر

زانکه بود اندر دل من سوز و درد

حق ز تقدیرش مرا آگاه کرد

کاروبارش را نکو سنجیده ام

آنچه پنهان است پیدا دیده ام

مرد میدان زنده از الله هوست

زیر پای او جهان چار سوست

بنده ئی کو دل بغیرالله نبست

می توان سنگ از زجاج او شکست

او نگنجد در جهان چون و چند

تهمت ساحل به این دریا مبند

چون ز روی خویش بر گیرد حجاب

او حسابست او ثوابست او عذاب

برگ و ساز ما کتاب و حکمت است

این دو قوت اعتبار ملت است

آن فتوحات جهان ذوق و شوق

این فتوحات جهان تحت و فوق

هر دو انعام خدای لایزال

مؤمنان را آن جمال است این جلال

حکمت اشیا فرنگی زاد نیست

اصل او جز لذت ایجاد نیست

نیک اگر بینی مسلمان زاده است

این گهر از دست ما افتاده است

چون عرب اندر اروپا پر گشاد

علم و حکمت را بنا دیگر نهاد

دانه آن صحرا نشینان کاشتند

حاصلش افرنگیان برداشتند

این پری از شیشه اسلاف ماست

باز صیدش کن که او از قاف ماست

لیکن از تهذیب لا دینی گریز

زانکه او با اهل حق دارد ستیز

فتنه ها این فتنه پرداز آورد

لات و عزی در حرم باز آورد

از فسونش دیدهٔ دل نا بصیر

روح از بی آبی او تشنه میر

لذت بیتابی از دل می برد

بلکه دل زین پیکر گل می برد

کهنه دزدی غارت او برملا ست

لاله می نالد که داغ من کجاست

حق نصیب تو کند ذوق حضور

باز گویم آنچه گفتم در زبور

«مردن و هم زیستن ای نکته رس

این همه از اعتبارات است و بس

مرد کر سوز نوا را مرده ئی

لذت صوت و صدا را مرده ئی

پیش چنگی مست و مسرور است کور

پیش رنگی زنده در گور است کور

روح باحق زنده و پاینده است

ورنه این را مرده ، آن را زنده است

آنکه «حی لایموت» آمد حق است

زیستن با حق حیات مطلق است

هر که بی حق زیست جز مردار نیست

گرچه کس در ماتم او زار نیست»

برخور از قرآن اگر خواهی ثبات

در ضمیرش دیده ام آب حیات

می دهد ما را پیام «لاتخف»

می رساند بر مقام لاتخف

قوت سلطان و میر از لااله

هیبت مرد فقیر از لااله

تا دو تیغ لا و الا داشتیم

ماسوی الله را نشان نگذاشتیم

خاوران از شعلهٔ من روشن است

ای خنک مردی که در عصر من است

از تب و تابم نصیب خود بگیر

بعد ازین ناید چو من مرد فقیر

گوهر دریای قرآن سفته ام

شرح رمز «صبغة الله» گفته ام

با مسلمانان غمی بخشیده ام

کهنه شاخی را نمی بخشیده ام

عشق من از زندگی دارد سراغ

عقل از صهبای من روشن ایاغ

نکته های خاطر افروزی که گفت؟

با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟

همچو نی نالیدم اندر کوه و دشت

تا مقام خویش بر من فاش گشت

حرف شوق آموختم وا سوختم

آتش افسرده باز افروختم

با من آه صبحگاهی داده اند

سطوت کوهی به کاهی داده اند

دارم اندر سینه نور لااله

در شراب من سرور لااله

فکر من گردون مسیر از فیض اوست

جوی ساحل ناپذیر از فیض اوست

پس بگیر از باده من یک دو جام

تا درخشی مثل تیغ بی نیام

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه

تربت آن خسرو روشن ضمیر

از ضمیرش ملتی صورت پذیر

گنبد او را حرم داند سپهر

با فروغ از طوف او سیمای مهر

مثل فاتح آن امیر صف شکن

سکه ئی زد هم به اقلیم سخن

ملتی را داد ذوق جستجو

قدسیان تسبیح خوان بر خاک او

از دل و دست گهر ریزی که داشت

سلطنت ها برد و بی پروا گذاشت

نکته سنج و عارف و شمشیر زن

روح پاکش با من آمد در سخن

گفت می دانم مقام تو کجاست

نغمهٔ تو خاکیان را کیمیاست

خشت و سنگ از فیض تو دارای دل

روشن از گفتار تو سینای دل

پیش ما ای آشنای کوی دوست

یک نفس بنشین که داری بوی دوست

ایخوش آن کو از خودی آئینه ساخت

وندر آن آئینه عالم را شناخت

پیر گردید این زمین و این سپهر

ماه کور از کور چشمیهای مهر

گرمی هنگامه ئی می بایدش

تا نخستین رنگ و بو باز آیدش

بندهٔ مؤمن سرافیلی کند

بانگ او هر کهنه را برهم زند

ای ترا حق داد جان ناشکیب

تو ز سر ملک و دین داری نصیب

فاش گو با پور نادر فاش گوی

باطن خود را به ظاهر فاش گوی

1+
...

1+
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

قندهار و زیارت خرقه مبارک

قندهار آن کشور مینو سواد

اهل دل را خاک او خاک مراد

رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب ها

آب ها تابنده چون سیماب ها

لاله ها در خلوت کهسار ها

نارها یخ بسته اندر نارها

کوی آن شهر است ما را کوی دوست

ساربان بر بند محمل سوی دوست

می سرایم دیگر از یاران نجد

از نوائی ، ناقه را آرم به وجد

غزل

از دیر مغان آیم بی گردش صهباست

در منزل لا بودم از باده الا مست

دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند

کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست

وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز

پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست

این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر

صد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست

دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد

میرد بخیابانها این لالهٔ صحرا مست

از حرف دلاویزش اسرار حرم پیدا

دی کافرکی دیدم در وادی بطحا مست

سینا است که فاران است یارب چه مقام است این

هر ذره خاک من چشمی است تماشا مست

خرقهٔ آن «برزخ لایبغیان»

دیدمش در نکتهٔ «لی خرقتان»

دین او آئین او تفسیر کل

در جبین او خط تقدیر کل

عقل را او صاحب اسرار کرد

عشق را او تیغ جوهر دار کرد

کاروان شوق را او منزل است

ما همه یک مشت خاکیم او دل است

آشکارا دیدنش اسرای ماست

در ضمیرش مسجد اقصای ماست

آمد از پیراهن او بوی او

داد ما را نعره الله هو

با دل من شوق بی پروا چه کرد

بادهٔ پر زور با مینا چه کرد

رقصد اندر سینه از زور جنون

تا ز راه دیده میآید برون

گفت «من جبریلم و نور مبین»

پیش ازین او را ندیدم اینچنین

شعر رومی خواند و خندید و گریست

یا رب این دیوانهٔ فرزانه کیست؟

در حرم با من سخن زندانه گفت

از می و مغ زاده و پیمانه گفت

گفتمش این حرف بیباکانه چیست

لب فرو بند این مقام خامشی ست

من ز خون خویش پروردم ترا

صاحب آه سحر کردم ترا

بازیاب این نکته را ای نکته رس

عشق مردان ضبط احوال است و بس

گفت عقل و هوش آزار دل است

مستی و وارفتگی کار دل است

نعره ها زد تا فتاد اندر سجود

شعلهٔ آواز او بود او نبود

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

لاله بهر یک شعاع آفتاب

دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب

چون بهار او را کند عریان و فاش

گویدش جز یک نفس اینجا مباش

هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ

من ندانم زندگی خوشتر که مرگ

زندگی پیهم مصاف نیش و نوش

رنگ و نم امروز را از خون دوش

الامان از مکر ایام الامان

الامان از صبح و از شام الامان

ای خدا ای نقشبند جان و تن

با تو این شوریده دارد یک سخن

فتنه ها بینم درین دیر کهن

فتنه ها در خلوت و در انجمن

عالم از تقدیر تو آمد پدید

یا خدای دیگر او را آفرید

ظاهرش صلح و صفا باطن ستیز

اهل دل را شیشهٔ دل ریز ریز

صدق و اخلاص و صفا ، باقی نماند

«آن قدح بشکست و آن ساقی نماند»

چشم تو بر لاله رویان فرنگ

آدم از افسونشان بی آب و رنگ

از که گیرد ربط و ضبط این کائنات؟

ای شهید عشوه لات و منات

مرد حق آن بندهٔ روشن نفس

نایب تو در جهان او بود و بس

او به بند نقره و فرزند و زن

گر توانی ، سومنات او شکن

این مسلمان از پرستاران کیست

در گریبانش یکی هنگامه نیست

سینه اش بی سوز و جانش بی خروش

او سرافیل است و صور او خموش

قلب او نا محکم و جانش نژند

در جهان کالای او نا ارجمند

در مصاف زندگانی بی ثبات

دارد اندر آستین لات و منات

مرگ را چون کافران داند هلاک

آتش او کم بها مانند خاک

شعله ئی از خاک او باز آفرین

آن طلب آن جستجو باز آفرین

باز جذب اندرون او را بده

آن جنون ذوفنون او را بده

شرق را کن از وجودش استوار

صبح فردا از گریبانش برآر

بحر احمر را بچوب او شکاف

از شکوهش لرزه ئی افکن به قاف

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه

خیزد از دل ناله ها بی اختیار

آه ! آن شهری که اینجا بود پار

آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایست

آن شکوه و فال و فر افسانه ایست

گنبدی ، در طوف او چرخ برین

تربت سلطان محمود است این

آنکه چون کودک لب از کوثر بشست

گفت در گهواره نام او نخست

برق سوزان تیغ بی زنهار او

دشت و در لرزنده از یلغار او

زیر گردون آیت الله رایتش

قدسیان قرآن سرا بر تربتش

شوخی فکرم مرا از من ربود

تا نبودم در جهان دیر و زود

رخ نمود از سینه ام آن آفتاب

پردگیها از فروغش بی حجاب

مهر گردون از جلالش در رکوع

از شعاعش دوش میگردد طلوع

وارهیدم از جهان چشم و گوش

فاش چون امروز دیدم صبح دوش

شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو

آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو

قصر های او قطار اندر قطار

آسمان با قبه هایش هم کنار

نکته سنج طوس را دیدم ببزم

لشکر محمود را دیدم به رزم

روح سیر عالم اسرار کرد

تا مرا شوریده ئی بیدار کرد

آنهمه مشتاقی و سوز و سرور

در سخن چون رند بی پروا جسور

تخم اشکی اندر آن ویرانه کاشت

گفتگوها با خدای خویش داشت

تا نبودم بیخبر از راز او

سوختم از گرمی آواز او

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد

رازدان خیر و شر گشتم ز فقر

زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر

یعنی آن فقری که داند راه را

بیند از نور خودی الله را

اندرون خویش جوید لااله

در ته شمشیر گوید لااله

فکر جان کن چون زنان بر تن متن

همچو مردان گوی در میدان فکن

سلطنت اندر جهان آب و گل

قیمت او قطره ئی از خون دل

مؤمنان زیر سپهر لاجورد

زنده از عشقند و نی از خواب و خورد

می ندانی عشق و مستی از کجاست؟

این شعاع آفتاب مصطفی است

زنده ئی تا سوز او در جان تست

این نگهدارندهٔ ایمان تست

با خبر شو از رموز آب و گل

پس بزن بر آب و گل اکسیر دل

دل ز دین سر چشمهٔ هر قوت است

دین همه از معجزات صحبت است

دین مجو اندر کتب ای بیخبر

علم و حکمت از کتب ، دین از نظر

بوعلی دانندهٔ آب و گل است

بیخبر از خستگیهای دل است

نیش و نوش بوعلی سینا بهل

چاره سازیهای دل از اهل دل

مصطفی بحر است و موج او بلند

خیز و این دریا بجوی خویش بند

مدتی بر ساحلش پیچیده ئی

لطمه های موج او نادیده ئی

یک زمان خود را به دریا در فکن

تا روان رفته باز آید بتن

ای مسلمان جز براه حق مرو

ناامید از رحمت عامی مشو

پرده بگذار آشکارائی گزین

تا بلرزد از سجود تو زمین

دوش دیدم فطرت بیتاب را

روح آن هنگامهٔ اسباب را

چشم او بر زشت و خوب کائنات

در نگاه او غیوب کائنات

دست او با آب و خاک اندر ستیز

آن بهم پیوسته و این ریز ریز

گفتمش در جستجوی کیستی؟

در تلاش تار و پوی کیستی؟

گفت از حکم خدای ذوالمنن

آدمی نو سازم از خاک کهن

مشت خاکی را بصد رنگ آزمود

پی به پی تابید و سنجید و فزود

آخر او را آب و رنگ لاله داد

لااله اندر ضمیر او نهاد

باش تا بینی بهار دیگری

از بهار پاستان رنگین تری

هر زمان تدبیرها دارد رقیب

تا نگیری از بهار خود نصیب

بر درون شاخ گل دارم نظر

غنچه ها را دیده ام اندر سفر

لاله را در وادی و کوه و دمن

از دمیدن باز نتوان داشتن

بشنود مردی که صاحب جستجوست

نغمه ئی را کو هنوز اندر گلوست

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی

از نوازشهای سلطان شهید

صبح و شامم ، صبح و شام روز عید

نکته سنج خاوران هندی فقیر

میهمان خسرو کیوان سریر

تا ز شهر خسروی کردم سفر

شد سفر بر من سبکتر از حضر

سینه بگشادم به آن بادی که پار

لاله رست از فیض او در کوهسار

آه غزنی آن حریم علم و فن

مرغزار شیر مردان کهن

دولت محمود را زیبا عروس

از حنا بندان او دانای طوس

خفته در خاکش حکیم غزنوی

از نوای او دل مردان قوی

آن «حکیم غیب» ، آن صاحب مقام

«ترک جوش» رومی از ذکرش تمام

من ز پیدا او ز پنهان در سرور

هر دو را سرمایه از ذوق حضور

او نقاب از چهره ایمان گشود

فکر من تقدیر مؤمن وانمود

هر دو را از حکمت قرآن سبق

او ز حق گوید من از مردان حق

در فضای مرقد او سوختم

تا متاع ناله ئی اندوختم

گفتم ای بینندهٔ اسرار جان

بر تو روشن این جهان و آن جهان

عصر ما وارفتهٔ آب و گل است

اهل حق را مشکل اندر مشکل است

مؤمن از افرنگیان دید آنچه دید

فتنه ها اندر حرم آمد پدید

تا نگاه او ادب از دل نخورد

چشم او را جلوهٔ افرنگ برد

ای «حکیم غیب» ، امام عارفان

پخته از فیض تو خام عارفان

آنچه اندر پردهٔ غیب است گوی

بو که آب رفته باز آید بجوی

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

بر مزار شهنشاه بابر خلد آشیانی

بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است

درون پردهٔ او نغمه نیست فریاد است

زمانه کهنه بتان را هزار بار آراست

من از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است

درفش ملت عثمانیان دوباره بلند

چه گویمت که به تیموریان چه افتاد است

خوشا نصیب که خاک تو آرمید اینجا

که این زمین ز طلسم فرنگ آزاد است

هزار مرتبه کابل نکوتر از دهلی است

که آن عجوزه عروس هزار داماد است

درون دیده نگه دارم اشک خونین را

که من فقیرم و این دولت خدا داد است

اگرچه پیر حرم ورد لااله دارد

کجا نگاه که برنده تر ز پولاد است

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید

شهر کابل خطهٔ جنت نظیر

آب حیوان از رگ تاکش بگیر

چشم صائب از سوادش سرمه چین

روشن و پاینده باد آن سر زمین

در ظلام شب سمن زارش نگر

بر بساط سبزه می غلطد سحر

آن دیار خوش سواد ، آن پاک بوم

باد او خوشتر ز باد شام و روم

آب او براق و خاکش تابناک

زنده از موج نسیمش ، مرده خاک

ناید اندر حرف و صوت اسرار او

آفتابان خفته در کهسار او

ساکنانش سیر چشم و خوش گهر

مثل تیغ از جوهر خود بی خبر

قصر سلطانی که نامش دلگشاست

زائران را گرد راهش کیمیاست

شاه را دیدم در آن کاخ بلند

پیش سلطانی فقیری دردمند

خلق او اقلیم دلها را گشود

رسم و آئین ملوک آنجا نبود

من حضور آن شه والا گهر

بینوا مردی به دربار عمر

جانم از سوز کلامش در گداز

دست او بوسیدم از راه نیاز

پادشاهی خوش کلام و ساده پوش

سخت کوش و نرم خوی و گرم جوش

صدق و اخلاص از نگاهش آشکار

دین و دولت از وجودش استوار

خاکی و از نوریان پاکیزه تر

از مقام فقر و شاهی باخبر

در نگاهش روزگار شرق و غرب

حکمت او راز دار شرق و غرب

شهر یاری چون حکیمان نکته دان

رازدان مد و جزر امتان

پرده ها از طلعت معنی گشود

نکته های ملک و دین را وانمود

گفت «از آن آتش که داری در بدن

من ترا دانم عزیز خویشتن

هر که او را از محبت رنگ و بوست

در نگاهم هاشم و محمود اوست»

در حضور آن مسلمان کریم

هدیه آوردم ز قرآن عظیم

گفتم «این سرمایهٔ اهل حق است

در ضمیر او حیات مطلق است

اندرو هر ابتدا را انتها است

حیدر از نیروی او خیبر گشاست»

نشهٔ حرفم بخون او دوید

دانه دانه اشک از چشمش چکید

گفت «نادر در جهان بیچاره بود

از غم دین و وطن آواره بود

کوه و دشت از اضطرابم بیخبر

از غمان بی حسابم بی خبر

ناله با بانگ هزار آمیختم

اشک با جوی بهار آمیختم

غیر قرآن غمگسار من نبود

قوتش هر باب را بر من گشود»

گفتگوی خسرو والا نژاد

باز با من جذبهٔ سرشار داد

وقت عصر آمد صدای الصلوت

آن که مؤمن را کند پاک از جهات

انتهای عاشقان سوز و گداز

کردم اندر اقتدای او نماز

رازهای آن قیام و آن سجود

جز به بزم محرمان نتوان گشود

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...

خطاب به اقوام سرحد

ای ز خود پوشیده خود را بازیاب

در مسلمانی حرامست این حجاب

رمز دین مصطفی دانی که چیست

فاش دیدن خویش را شاهنشی است

چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش

زندگی مرگ است بی دیدار خویش

آن مسلمانی که بیند خویش را

از جهانی برگزیند خویش را

از ضمیر کائنات آگاه اوست

تیغ لا موجود «الا الله» اوست

در مکان و لامکان غوغای او

نه سپهر آواره در پهنای او

تا دلش سری ز اسرار خداست

حیف اگر از خویشتن ناآشناست

بندهٔ حق وارث پیغمبران

او نگنجد در جهان دیگران

تا جهانی دیگری پیدا کند

این جهان کهنه را برهم زند

زنده مرد از غیر حق دارد فراغ

از خودی اندر وجود او چراغ

پای او محکم به رزم خیر و شر

ذکر او شمشیر و فکر او سپر

صبحش از بانگی که برخیزد ز جان

نی ز نور آفتاب خاوران

فطرت او بی جهات اندر جهات

او حریم و در طوافش کائنات

ذره ئی از گرد راهش آفتاب

شاهد آمد بر عروج او کتاب

فطرت او را گشاد از ملت است

چشم او روشن سواد از ملت است

اندکی گم شو به قرآن و خبر

باز ای نادان بخویش اندر نگر

در جهان آواره ئی بیچاره ئی

وحدتی گم کرده ئی صد پاره ئی

بند غیر الله اندر پای تست

داغم از داغی که در سیمای تست

میر خیل ! از مکر پنهانی بترس

از ضیاع روح افغانی بترس

ز آتش مردان حق می سوزمت

نکته ئی از پیر روم آموزمت

«رزق از حق جو ، مجو از زید و عمر

مستی از حق جو ، مجو از بنگ و خمر

گل مخر گل را مخور گل را مجو

زانکه گل خوار است دائم زرد رو

دل بجو تا جاودان باشی جوان

از تجلی چهره ات چون ارغوان

بنده باش و بر زمین رو چون سمند

چون جنازه نی که بر گردن برند»

شکوه کم کن از سپهر لاجورد

جز به گرد آفتاب خود مگرد

از مقام ذوق و شوق آگاه شو

ذره ئی؟ صیاد مهر و ماه شو

عالم موجود را اندازه کن

در جهان خود را بلند آوازه کن

برگ و ساز کائنات از وحدتست

اندرین عالم ، حیات از وحدت است

در گذر از رنگ و بوهای کهن

پاک شو از آرزوهای کهن

این کهن سامان نیرزد با دو جو

نقشبند آرزوی تازه شو

زندگی بر آرزو دارد اساس

خویش را از آرزوی خود شناس

چشم و گوش و هوش ، تیز از آرزو

مشت خاکی لاله خیز از آرزو

هر که تخم آرزو در دل نکشت

پایمال دیگران چون سنگ و خشت

آرزو سرمایهٔ سلطان و میر

آرزو جام جهان بین فقیر

آب و گل را آرزو آدم کند

آرزو ما را ز خود محرم کند

چون شرر از خاک ما بر می جهد

ذره را پهنای گردون میدهد

پور آزر کعبه را تعمیر کرد

از نگاهی خاک را اکسیر کرد

تو خودی اندر بدن تعمیر کن

مشت خاک خویش را اکسیر کن

0
...

0
پس چه باید کرد؟ اقبال لاهوری نظر دهید...