امید صباغ نو

مثلِ یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!

دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد
مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد!

بودی و رفتی و دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم
شرحِ تنهایی مرا امروز مادری داغدار می فهمد!

دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست
مثلِ یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!

خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم!
دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده ی بی مزار می فهمد

هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دور تر شدم از او
علّتِ شکِّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می فهمد!

قبلِ رفتن نخواستی حتّی یک دقیقه رفیقِ من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها مُجرمِ پای دار می فهمد…

شهر، بعد از تو در نگاهِ من با جهنّم برابری می کرد
غربتِ آخرین قرارم را آدمِ بی قرار می فهمد

انتظارِ من از توانِ تو بیشتر بود، چون که قلبم گفت:
بس کن آخر مگر کسی که نیست چیزی از انتظار می فهمد؟!

...

1+
امید صباغ نو, جدایی, دلتنگی, غزل نظر دهید...

مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم!

مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم
چند ساعت شده از زندگی‌ام بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار
بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیه‌ها گم شده و در‌به‌درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم!
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!

بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!
کفر مطلق شده ام، دایره‌ای بی وترم

من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام
از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم

...

3+
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود!

زندگی، بی تو پُر از غم شدنش حتمی بود
با تو امّا غمِ من کم شدنش حتمی بود

همه جا، از همه کس زخمِ زبان می خوردم
این وسط اسمِ تو مرهم شدنش حتمی بود

رگِ خوابِ تو اگر دست دلم می افتاد
قصّه ی عشق، فراهم شدنش حتمی بود

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر
این خبر سوژه ی عالم شدنش حتمی بود

بین ما موش دواندند! خودت می دانی
چون که این رابطه محکم شدنش حتمی بود

سیب و قلیان دو سیب و من و تو، در این حال
شخصِ ابلیس هم آدم شدنش حتمی بود!

شک ندارم که اگر پای تو در بین نبود
«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود!

...

4+
امید صباغ نو, تهران, رابطه, عاشقانه, غزل نظر دهید...

من آدمم و تو حوای ماجرای منی!

درون شعر فراز و نشیب ممنوع است!
و حرفهای عجیب و غریب ممنوع است

من آدمم و تو حوای ماجرای منی!
تمام حرف تو این شد كه سیب ممنوع است

همیشه در غزلم عاشقانه گردش كن
بیا و عشق من شو فریـب ممنوع است

بیا كه تا نكشی با نبودنت دل مرا
مسیح قصه كه باشم صلیب ممنوع است

تمام دار و ندارم ، همین غزل یعنی
فدای چشم تو بانو !نهیب ممنوع است

بیا كه خارج از این شعر عاشقی بكنیم
درون شعر فراز و نشیب ممنوع است !

 

...

2+
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

قصه ی عشقِ غم انگیز، نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

نه ، نشد غارت یک دل بکنیم انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
شمس را گوشه ی تبریز نمی فهمیدیم

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم و چیزی غیر از
اتفاق ِسرِ جالیز نمی فهمیدیم

زندگی قصّه ی تلخی ست و مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم!

...

8+
امید صباغ نو, پاییز, غزل نظر دهید...

نسیم، نام زن عاشقانه هایم بود

درست مثل من از عشق خود پشیمان بود
زنی که پشت بهار دلش زمستان بود

زنی که شعر برایش کم است و می باید
برای لمس قدم های او خیابان بود!

شنیدم از همه، در شهر هر که اورا دید
سه هفته آب و غذایی نخورد و حیران بود!

دو چشم داشت که از حد مرگ زیباتر
ولی نگفت پری بود یا که شیطان بود

دو چشم گرگ که بعد از دریدن یوسف
دلیل کینه و خشم زنان کنعان بود

ردای شعله به تن کرده بود اما شکر…
برای من که خلیلش شدم گلستان بود

دهان گشود گمان کردم انزلی اینجاست
هزار بحر خزر در گلوش پنهان بود

نسیم، نام زن عاشقانه هایم بود
که نام واقعی اش باد بود، طوفان بود

...

2+
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

چنان ارواح، در حال عبوریم از میان هم!

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جان هم!
اگرچه زهر می‌ریزیم توی استکان هم!

همه با یک زبان مشترک از درد می‌نالیم
ولی فرسنگ‌ها دوریم از لحن و زبان هم

هوای شام ِ آخر دارم و بدجور دلتنگم
که گرد ِ درد می‌پاشند مردم روی نان هم!

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگ بی‌تفریح
فقط پاپوش می‌دوزیم بر پای زیان هم!

قلم‌موهای خیس از خون به جای رنگ ِ روغن را
چه آسان می‌کشیم این روزها بر آسمان هم

چه قانون ِ عجیبی دارد این جنگ اساطیری
که شاد از مرگ سهرابیم بین هفت خوان هم

برادر خوانده‌ایم و دست هم را خوانده‌ایم انگار!
که گاهی می‌دهیم از دور، دندانی نشان هم

سگ ولگرد هم گاهی بلانسبت شرف دارد
به ما که چشم می‌دوزیم سوی استخوان هم!

گرفته شهر رنگ گورهای دسته جمعی را
چنان ارواح، در حال عبوریم از میان هم

...

2+
اجتماعی, امید صباغ نو, نثر نظر دهید...