امید صباغ نو

«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود!

زندگی، بی تو پُر از غم شدنش حتمی بود
با تو امّا غمِ من کم شدنش حتمی بود

همه جا، از همه کس زخمِ زبان می خوردم
این وسط اسمِ تو مرهم شدنش حتمی بود

رگِ خوابِ تو اگر دست دلم می افتاد
قصّه ی عشق، فراهم شدنش حتمی بود

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر
این خبر سوژه ی عالم شدنش حتمی بود

بین ما موش دواندند! خودت می دانی
چون که این رابطه محکم شدنش حتمی بود

سیب و قلیان دو سیب و من و تو، در این حال
شخصِ ابلیس هم آدم شدنش حتمی بود!

شک ندارم که اگر پای تو در بین نبود
«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود!

...

0
امید صباغ نو, تهران, رابطه, عاشقانه, غزل نظر دهید...

من آدمم و تو حوای ماجرای منی!

درون شعر فراز و نشیب ممنوع است!
و حرفهای عجیب و غریب ممنوع است

من آدمم و تو حوای ماجرای منی!
تمام حرف تو این شد كه سیب ممنوع است

همیشه در غزلم عاشقانه گردش كن
بیا و عشق من شو فریـب ممنوع است

بیا كه تا نكشی با نبودنت دل مرا
مسیح قصه كه باشم صلیب ممنوع است

تمام دار و ندارم ، همین غزل یعنی
فدای چشم تو بانو !نهیب ممنوع است

بیا كه خارج از این شعر عاشقی بكنیم
درون شعر فراز و نشیب ممنوع است !

 

...

1+
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

قصه ی عشقِ غم انگیز، نمی فهمیدیم!
وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:
علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

نه ، نشد غارت یک دل بکنیم انگاری
ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم
شمس را گوشه ی تبریز نمی فهمیدیم

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود
از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم و چیزی غیر از
اتفاق ِسرِ جالیز نمی فهمیدیم

زندگی قصّه ی تلخی ست و مشکل این بود
قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم!

...

3+
امید صباغ نو, پاییز, غزل نظر دهید...

نسیم، نام زن عاشقانه هایم بود

درست مثل من از عشق خود پشیمان بود
زنی که پشت بهار دلش زمستان بود

زنی که شعر برایش کم است و می باید
برای لمس قدم های او خیابان بود!

شنیدم از همه، در شهر هر که اورا دید
سه هفته آب و غذایی نخورد و حیران بود!

دو چشم داشت که از حد مرگ زیباتر
ولی نگفت پری بود یا که شیطان بود

دو چشم گرگ که بعد از دریدن یوسف
دلیل کینه و خشم زنان کنعان بود

ردای شعله به تن کرده بود اما شکر…
برای من که خلیلش شدم گلستان بود

دهان گشود گمان کردم انزلی اینجاست
هزار بحر خزر در گلوش پنهان بود

نسیم، نام زن عاشقانه هایم بود
که نام واقعی اش باد بود، طوفان بود

...

0
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...

چنان ارواح، در حال عبوریم از میان هم!

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جان هم!
اگرچه زهر می‌ریزیم توی استکان هم!

همه با یک زبان مشترک از درد می‌نالیم
ولی فرسنگ‌ها دوریم از لحن و زبان هم

هوای شام ِ آخر دارم و بدجور دلتنگم
که گرد ِ درد می‌پاشند مردم روی نان هم!

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگ بی‌تفریح
فقط پاپوش می‌دوزیم بر پای زیان هم!

قلم‌موهای خیس از خون به جای رنگ ِ روغن را
چه آسان می‌کشیم این روزها بر آسمان هم

چه قانون ِ عجیبی دارد این جنگ اساطیری
که شاد از مرگ سهرابیم بین هفت خوان هم

برادر خوانده‌ایم و دست هم را خوانده‌ایم انگار!
که گاهی می‌دهیم از دور، دندانی نشان هم

سگ ولگرد هم گاهی بلانسبت شرف دارد
به ما که چشم می‌دوزیم سوی استخوان هم!

گرفته شهر رنگ گورهای دسته جمعی را
چنان ارواح، در حال عبوریم از میان هم

...

0
اجتماعی, امید صباغ نو, نثر نظر دهید...

گریه هم می کنی قناعت کن!

به تب و لرز تلخِ تنهایی
به سکوتی که نیست عادت کن

درد وقتی رسید و فرمان داد،
مثل سرباز خوب اطاعت کن!

سعی کن وقتِ بی کسی هایت
گاه لبخند کوچکی بزنی

فکر فردای پیری ات هم باش
گریه هم می کنی قناعت کن!

زندگی می رود به سمت جلو
تو ولی می روی به سمتِ عقب

شده ای عضوِ «تیم تک نفره»
پس خودت از خودت حمایت کن!

بینِ تن های خالی از دلِ خوش
هی خودت را بگیر در بغلت

دزدکی با خودت برو بیرون
و به تنهایی ات خیانت کن!

گرچه خو کرده ای به تنهایی
گرچه این اختیار را داری

گاه و بیگاه لذت غم را
با رفیقانِ خویش قسمت کن!

شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست
هر زمان خسته شد دلت، برگرد

ماشه را سمت دفترت بچکان
شعر را تا همیشه راحت کن!

...

1+
امید صباغ نو, چهارپاره نظر دهید...

دفتر شعرت به دست دشمنت افتاده باشد!

فرض کن شک مثل آتش در تنت افتاده باشد
آتشی که با غرض در خرمنت افتاده باشد

فرض کن در شعرهایت زندگی کردی و حالا
دفتر شعرت به دست دشمنت افتاده باشد

فرض کن در اوج خوشبختی بفهمی تیره بختی
عکس مردی دیگر از کیف زنت افتاده باشد!

فرض کن از حاشیه یک عمر دوری کرده باشی
ناگهان خون کسی بر گردنت افتاده باشد…

فرض کن یک لحظه قبل از رفتنت بر روی صحنه
اتفاقی دکمه ی پیراهنت افتاده باشد!

فرض کن این فرض ها تقصیر تقدیر تو باشد
این که شک دنبال چشم روشنت افتاده باشد

آب دریای خزر کم خواهد آمد وقت شستن
لکه ی ننگی اگر بر دامنت افتاده باشد!

...

0
امید صباغ نو, غزل نظر دهید...

مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند

آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمام قرص ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمه های معتبر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِقدرتمند، تنها «یک نفر»  دارند!

ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتر! فرشته نیستم ، انسانِ بی بالم
چون ساده ترکت می کنند آنان که پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش
نادوستانم از سر تو دست بردارند…

...

11+
امید صباغ نو, عاشقانه, غزل نظر دهید...