اندیشه فولادوند

خسته ام!

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام
از سرفه‌هایِ چرکی سیگار خسته‌ام

دیگر دلم برای تو هم پَر نمی‌زند
از آن نگاه رذل طمع دار خسته‌ام!

اشعار من مُحلّل بحران کوچه نیست
زین کرکسانِ لاشه به منقار خسته‌ام

بر فیلسوف و فلسفه ها انگ می زنم
زین پیر جنده های تهی بار خسته ام!

از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد
از واژه یِ دو وجهی تکرار خسته‌ام!

از قصه‌های گرم و نفس‌های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام

این لحظه ها حریص تباهی آدمند
از آن خدای شاهد و بیعار خسته ام!

هر گوشه از اطاق، بهشتی‌ست بی‌نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌هایِ بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام!

از راز دکمه‌‌های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام!

من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم
از این چرندیات پُر آزار خسته‌ام

من با عبور ثانیه‌ها خُرد می‌شوم
از حمل این جنازه‌یِ هشیار خسته‌ام!

...

6+
اندیشه فولادوند, تنهایی, غزل نظر دهید...