بتول مبشری

باران به هیاهو سروپا می کوبد

ساعت باران است
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار و کمی ادکلن سرد در آن جا مانده
در صف خاطره هایی که نبردی به سفر
زن بارانی هم دوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
اندکی هم آغوش
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم زد
شاید از راه همان کافه ی دیروز
کمی برگردی
شاید از عطر گریزان ِ بنفشه
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را
روی ملاقات
کمی کوک کنی
دل به دریا بزنی
آمدن ات تازه شود
مرد باران زده
تردید نکن
وعده مان کافه ی صوفی
پشت آن میز کنار در ِچوبی بزرگ
راستی یادم رفت
چمدان
چتر
ویک مزرعه لبخند
بیا منتظرم
معجزه کن باران را

...

4+
باران, بتول مبشری, شعر نو نظر دهید...

تو را نزدیک می خواهم نگو دوری و مجبوری!

چه دورم از نفس هایت چه از تب کردنم دوری
چه بیرحمانه تن دادی به این دوری ِ مجبوری

تو را در خواب می بینم میان عطر گندم زار
که می بوسی نگاهم را نه در قابی نه هاشوری

تو را در خواب می بینم شمالی می شود حالم
شمال شعرهای من! عجب احساس مغروری!

ببین باران که می بارد تو از ذهنم نمی افتی
چه ردی مانده از یادت چه زخم تلخ و ناسوری

بجز من با کدامین زن گناه سیب را شستی
در آغوش که لغزیدی به تاکستان انگوری

صدایم کن صدایم کن حریری می شوم با تو
صدایم کن به آوازی به شور ِ ساز و تنبوری

زمانی بوسه هایم را به آغوش تو می دادم
ولی حالا چه ؟ دست باد! عجب تصویر ناجوری

تو را چون روزهای دور پر از دلشوره می خواهم
تو را نزدیک می خواهم نگو دوری و مجبوری

...

0
بتول مبشری, عاشقانه, غزل نظر دهید...

بعد از تو من یک گرگ خونخوارم!

او هم برایت شعر می بافد، او هم به رویت گرم می خندد
او هم به روی شیطنت هایت، ناباورانه چشم می بندد ؟

او هم مرتب رختخوابت را، با عطر لیدی خوب می شوید
دانه به دانه رخت هایت را، دور از نگاهت خوب می بوید ؟

او مثل من دلشوره هایش را در گوش بالش می زند فریاد
او هم پی اَت بی حرف می آید تا هرکجا … تا ناکجا آباد ؟

او هم به گوشت ریز می گوید، چیزی که در تو شور انگیزد
می بوسد او ته ریش زبرَت را، تا حس و حالت را به هم ریزد؟

او هم برایت مرز آغوشش، خط عبور شرم وُ وسواس است
مردادی آشفته حالی که، تا هفت پشتش پیر احساس است؟!

او هم اگر یک شب نباشی تو، بغضش مجال خواب می گیرد
او هم بدون لمس دستانت، چون ماهی بی آب می میرد ؟

او هم کنار اطلسی هایش، دم می کند هر عصر چای ات را
می پایدت دزدانه و خاموش، تا بشنود زنگ صدای ات را ؟

او هم شریک جام هایت هست یا بسترت یا طعم لب هایت
او هم مداوم عکس می گیرد از مستی و دیوانگی هایت ؟

او هم، تو هم، من هم،خدا مُردم، مردم از این حال جنون وارم
زن نیستم در من شکست آن زن، بعد از تو من یک گرگ خونخوارم!

...

1+
بتول مبشری, مثنوی, مرداد نظر دهید...

مسیر هر مسافری به مقصد تنم نخورد!

دوباره امشب آمدی که بغض بالشم شوی
که شعله ور کنی مرا لهیب سرکشم شوی

کنار تخت و بسترم به من بگو چه می کنی
چرا سرک کشیده ای که میل شورشم شوی

پس از تو از شراب من کسی پیاله ای نخورد
کسی به جز خیال تو مرا به خلوتم نبرد

از این اتاق همهمه کسی عیادتی نکرد
مسیر هر مسافری به مقصد تنم نخورد

نمی شود نمی شود که شب به شب خطر کنی
به اشک وا دهی مرا به گریه جان بسر کنی

بیای وُ باز گم شوی به غم حواله ام دهی
من ِنفس بریده را مدام دربدر کنی

گذشته از گناه تو به پی نوشت سال ها
مرا به عمد خط زدن گذشتن از مجال ها

تو در کنار دیگری دچار جرم خانگی
و سهم بیکسی ِمن خیال با محال ها

برو دوباره هم برو به بسترش گناه کن
تو خوب زخم می زنی دوباره اشتباه کن

دوباره رختخواب او به آتش جنون بکش
برو به داغ بوسه ها تن وُ لبش سیاه کن

چه حس تلخ مبهمی به جان امشبم گرفت
بهانه شد عبور تو ببین مرا غم ام گرفت

چهار فصل عاشقی تداعی گذشته شد
بین دوباره عاصی ام جنون امشب ام گرفت…

...

1+
بتول مبشری, جدایی, رابطه نظر دهید...

انگار دستی در درونم رخت می شوید!

باران که می بارد دلم درگیر یک حس است
انگار دستی در درونم رخت می شوید

انگار در پس کوچه های شهر دلگیرم
مردی مسافر قصه های خیس می گوید

هی پشت شیشه ضرب می گیرد به دلتنگی
انگشتهای خسته ام آهنگ سردی را

یک هنگ سرباز پیاده پای می کوبند
با ساز باران بر دلم آوار دردی را

یادم به تهران می کشد آن روزها با او
هی دوره گردی … در هوای سرد بارانی

جا مانده از آن روزها تصویر جان داری
از یک سکانس کهنه در بغضی زمستانی

تجریش بود و جای پاهامان کنار هم
برسنگفرش شهر باران تند می بارید

من محو او بودم ز جانم شعر بر می خواست
او غرق من بود و مرا تنها مرا می دید

از دورها آوازه خوانی با صدای مست
می خواند تنهایم به باران آی لیلی جان

سوز صدایش زیر باران تا خدا می رفت
زنگ جنون بود آن صدا آهای لیلی جان

او بوسه هایش را کنار شانه ام می ریخت
من در پناه شانه های سنگی اش بودم

باران به باران زیر چترش عاشقی کردم
من بانی آرامش و دلتنگی اش بودم

از ما گذشت آن دل تکانی های بارانی
“صد سال تنهایی” نصیب روزگارم شد

باران که می بارد یکی با بغض می خواند
لیلی کجایی آی دلتنگی دچارم شد

باران که می بارد دلم درگیر یک حس است
انگار دستی در درونم رخت می شوید

انگار در پس کوچه های شهر دلگیرم
مردی مسافر قصه های خیس می گوید

...

0
بتول مبشری, تنهایی, جدایی, مثنوی نظر دهید...

چهار فصلِ دل من در خطر ویرانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چهار فصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

...

2+
بتول مبشری, تنهایی, غزل نظر دهید...

عالیجناب!

سلام عالیجناب فرصتی دست داد سلام کنم
به پیشگاه شریف شما ادای احترام کنم

دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شما
دوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم

کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهید
که چاشنیِ مستی تان با شراب و جام کنم

بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟
نفس گرفته ام امشب خیال های خام کنم

دلم نوشت راهی شبانه های خلوت تان بشوم
دلم نوشت که خواب را به چشم شما حرام کنم

ببخشید سرزده مهمان خانه تان شده ام
خدا کند بشود شما را مهار و رام کنم

به ماه بگویید بساط را جور کند امشب
نیت کرده ام که کار ناتماممان تمام کنم

چقدر گذشته از هزارو یکشب ِسالهای دربدری
بیاد آورید مرا به بَر بکشید که ختم کلام کنم

...

1+
بتول مبشری, عاشقانه, غزل نظر دهید...