اشعار نو بهرام سالکی

۵ – نیام

سربازها ،

بازگشتند ،

با تیغ‌های خفته در نیام.

بی‌جنگ ، بی‌امید ،

و در کوله‌بارشان ،

زهر ِ شکست ،

چون موریانه‌ای ،

شمشیرهای چوبی آنان را

با حرص می‌جوید!

پاییز ۱۳۹۰

...

0
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۶ – باور

چشمان خویش ،

به ننگِ استغاثه میالای.

عصر ِ نزول معجزه بگذشت.

نیست دستی ،

برای نجات ،

در غیب یا حضور ،

تا ز روی شفقت ،

به سوی دست تو یازد.

گر زانوان نحیفت

طاقت بیاورند ،

برخواهی خاست.

ورنه ،

در انتظار لگدمال روزگار باش.

زمستان ۱۳۹۰

...

0
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۷ – سُرایش

روزی ،

ردای نیلی شب را

در رثای ستاره‌ای غریب

که رفت

و سوخت.

بربستر ِ سفید تنت ،

خواهم آویخت.

***

گفتی:

به سوگ شکوهمند رابطه می‌نگری؟

گفتم:

آرام منشین

فصل ِ زوالِ آینه‌هاست

طوفانِ مرثیه در راه است

در آغوش من پناه بگیر.

***

اینک نگاه کن ،

چه صبورانه ،

بر خاموشی چراغ وسوسه

ایستاده‌ام!

با من بمان

بمان ،

که افق‌های دور ،

از چشم‌های تو پیداست.

از من دریغ مکن

شب ، در من غروب کرده است.

من رنج‌های بودنم را

در تیک‌تاک ضجهٔ تقدیر

رج خواهم زد

و یأس را

به عطش‌های شوق خواهم سپرد.

تا کی باید ماند؟

تا کی باید در تحیّر تنهایی

به انتظار نشست؟

دست‌هایت را به من بسپار

تا ناب‌ترین شعر جهان را

بسراییم.

بهار ۱۳۹۰

...

0
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۸ – شرم

به اکرم سالکی

—————–

در خاطرات کوچهٔ بن بست ،

جایی که آفتابِ تنبل ِ پاییز

در هر غروب ،

با چشم‌های پُف‌آلودش

از لابلای برگهای چنار

دزدانه

شرم ِسرخ ِ گونه‌های تو را

و تردیدهای مرا

می‌نگریست…

آن جا که جویبار عجولی ،

قایق ِ سفیدِ کاغذی‌ام را

از من ربود و برد…

جایی که نبض ِ ساعتِ تقدیر

در لحظهٔ دیدار

تند می‌تپید ،

من ،

کودکی‌ام را

در لانهٔ کلاغی لجوج

بر شاخهٔ کشیدهٔ سرو

جا گذاشتم.

آن روزها

آسمانِ کوچک ما

چه قدر وسعت داشت ،

برای بال‌های قناعت.

و قامت دیوارهای باغ

برای هجرت پیچک

چه قدر کافی بود!

آن روزها هنوز

هیچ شاپرکی

عاشق نبود

به لامپ‌های مهتابی.

هر صبحدم که باد

هوهوکنان ، چکامهٔ خود را

با وجد می‌سرود ،

شاخ ِ درختِ بید ،

رقص و سماع عارفانه‌ای آغاز می‌نمود.

آن روزها که فصل بهار

با یک شاخه گل

که تو از باغچه می‌چیدی

از راه می‌رسید.

وقتِ حضور تو در باغ

یاس ، این مژده را

به نسترن می‌داد.

گنجشک‌ها

همه می‌دانستند ،

کِی از خواب بیدار می‌شوی.

***

سالها گذشت ،

اما هنوز ،

پروانه‌های باغ ِ اقاقی

بوی زلال دستِ تو را

از یاد نبرده‌اند.

آن روزها می‌شد

از شاخه‌های درخت سپیدار

سیب چید!

و آیاتِ روشن ِ تطهیر را

در خون نوشته‌های شقایق دید.

و انشا نوشت

بر گلبرگ‌های خشکِ لای کتاب.

آن روزها

پوستِ تن ِ دیوارهای کاه گلی ،

آزرده می‌شدند

از تهاجم میخ!

و مردمان کوچه و برزن

زادروز صنوبر را

چه خوب می‌دانستند.

آن روزها کجا رفتند ،

که شوق ِ دویدن ،

با زنگِ مدرسه ،

از خواب می‌پرید؟

و جیب‌های گرسنهٔ ما

به طعم کشمش و بادام ،

عادت داشت.

آن روزها هنوز

تبعیدِ ماهی قرمز ،

از چشمه‌ها به تنگ بلور

بی‌حرمتی به سفرهٔ عید و بهار بود.

***

شبهای خلسهٔ تابستان

خوابهای بی‌تشویش

فصل ِ شکفتن رؤیا

سقفِ آسمان کوتاه

ستاره‌ها همه نزدیک.

یک شب ،

ستاره‌ای دیدم

جوانه زد از شاخهٔ درختِ بلوط!

آن روزها که ماه ،

با چراغی در دست

تا پایانِ شبچره‌مان ،

گاه ، حتی

تا سپیده‌دمان ،

بیدار می‌نشست.

و آفتاب ،

تا تمام شدنِ مشق‌های مدرسه‌ام ،

به خواب نمی‌رفت.

***

سال‌ها گذشت.

اکنون ،

آسمان ابریست.

چراغ‌ها همه خاموش.

صدای همهمه خوابید ، در انجمادِ سکوت.

و باغ ِ خستهٔ بیمار ،

نشسته بر دریغ بهاران.

و سارها ، همه بی‌حوصله ،

برای پریدن.

روزهای خاطره گم شد

در اضطراب مبهم فردا

در ازدحام رسیدن.

دیگر ،

بر دیوارهای باغ

روزنه‌ای نیست ،

برای تابش خورشید.

اینک ،

شکسته‌ام به نیمهٔ راه

فسرده‌ام به زمستان

نشسته‌ام به تَوهُم

در انتظار بهار…

تیرماه ۱۳۹۰

...

1+
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۹ – پایان انسان

این سروده ، اشاره‌ای‌ست به مرگِ وجدان آدمی و مانعی که این خصلت ، برای

درنده‌خویی‌های انسان ایجاد می‌کند.

او را فریفتیم!

یک شب

که ماه ، در مُحاق بود (۱)

او را به نام عشق ،

به شوق ِ دیدنِ یک گل ،

به باغ کشاندیم.

آنگاه

شادمانه ،

چنگال‌هایمان را

در خون او فرو کردیم.

……….

***

اندرزهایش ،

آزارمان می‌داد.

از عشق می‌گفت

و از شکوه حُرمت انسان.

بیزار بود از چکاچک شمشیرها

و در گوشمان می‌خواند:

دست‌هایتان ،

برای دریدن نیست!

به گندم زارها بنگرید

گاهی به جای این همه نان ،

گل باید کاشت!

افسوس!

هرگز نخواست بداند

نیازهای کرکس چیست!

و باور نکرد

تقدّس ابلیس را

او پرنده را

در آغوش آسمان می‌خواست.

و انکار می‌کرد

که پرواز ،

گریز هست ،

نه رهایی.

***

پندهایش عبث

و حضورش ،

سنگ راهی بود.

و مرگش ،

نوید شادمانی ما!

اینک ،

آسوده از شماتت او

نشسته‌ایم به انتظار کبوتر.

در دست‌های ما

قفسی‌ست…

تابستان ۱۳۹۰

۱ – محاق: پوشیده ، سه شب آخر ماه قمری که در آن ماه از چشم ناظر زمینی دیده نمی شود.

...

0
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۱۰ – هبوط

سحرگاه بود.

به آسمان نگاه کردیم.

آفتاب ،

از فراخنای آبی بی‌مرز ،

گم شده بود.

و ما

با فانوسی در دست ،

پا در سیاهچاله شب گذاشتیم

به دنبال آفتاب.

نسیم ،

لنگان لنگان به روی جاده خفته می‌دوید

و نفس‌های تند می‌کشید.

به همسفرم گفتم:

به یاد بیاور

آن روز که آفتاب می‌رفت

پرسه‌زنان

پیچیده در عبای زرد تب‌آلودش…

آیا در رسالت خود شک داشت؟

و او

عاجزانه سرود:

آفتاب پیش کیست؟

کجا هست ، نیست

نیست ،

شاید ، غروب آن روز که می‌رفت پشت کوه

در برکه‌ای که کمین کرده در فلق

افتاد و غرق شد؟

و با تردید،

در چشمهای من نگریست.

انگار

در من غروب کرده بود!

***

عجیب بود

رفیق راهم گفت:

در شهر ،

موی تمامی سالخوردگان

یکشبه سیاه شده است

و تمام واژه‌های سفید ، تباه

آه دیگر ،

سیاهی چشمانِ دلبران

مضمونِ شعر شاعران نبود.

رنگ ، یعنی سیاه.

***

شب بود و خستگی ،

پاهای ما را به جاده می‌دوخت ،

و خواب،

چشمهایمان را می‌مکید.

من گفتم:

شاید آفتاب آب شده است!

و بر لبان تشنهٔ یک ابر ،

چکیده است؟

و همسفرم زمزمه کرد

شاید،

حباب آفتاب را

سنگ کودکی احمق

شکسته است!

آری ،

جنون بر کوله‌بار ما

سایه افکنده بود.

***

جاده

زیر پای ما می‌رفت ،

با شتاب

و صدای تپش قلبش

به گوش می‌رسید.

و بادِ حریص

ناخن خود را

بر شیارهای تن او می‌کشید.

ناگهان رفیق راهم گفت:

افسوس ،

آفتاب!

آب در گلوی جاده خشکید.

آفتابِ سیاه ،

در کنار سنگی سرد ،

به شاخهٔ خشکی

آویخته بود ،

و بر پلکهایش

عنکبوتِ شب

تاری ضخیم تنیده بود.

آفتاب مُرده بود.

***

آفتاب ، مُرده بود

و جاده ،

خستهٔ راه

در انتظار سپیده ،

به دوردست می‌نگریست.

و ما هنوز

در انتهای افق بودیم

چون ابتدا.

سال ۱۳۶۱ – تهران

...

0
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۱۱ – پرنده

به فخری گلستان

——————

عکس کبوتری بکش

بر کاغذی سپید ،

و بر بام آسمان

الصاق کن.

وقتی نمانده که تردید می‌کنی.

باران که بیآغازد ،

بال پرنده خیس خواهد شد.

بگذار

که ابرها

صدای پرواز کبوتر را

در روشنایی آفتاب

بشنوند.

وقتی نمانده است…

زمستان ۱۳۹۰

...

1+
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۱۲ – گورستان

به دنیا نگاه کن ،

گورستانی‌ست در جنبش.

و هر که لاشهٔ خود را

بر دوش می‌کشد.

محکومین منتظر!

مصلوبین محتضر.

شرممان بادا

ما مردمان بی‌تردید.

ابلهان یقینیم!

بازوهایمان ،

شمشیریست ،

برآمده از کتف ،

برای دریدن!

چشم‌هایمان ، دندان

دست‌هایمان ، دندان!

لبریز چرا نشد ،

نیام‌مان از عشق؟

شرممان بادا!

چه عطش‌هایی‌ست در انسان ،

که سیراب نمی‌شود ،

مگر با خون؟

زمستان ۱۳۹۰

...

3+
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۱۳ – قمار

تاس را بریز.

این بار،

دُور ِ آخر ِ بازی‌ست.

این روزگار دغلباز

حریفِ عرصهٔ من نیست!

خواهم شکست ،

هیمنه‌اش را.

طالع وَ بخت ،

فسانهٔ پوچی‌ست.

خطی به روی حکم ِ قضا ،

می‌توان کشید.

دستی به روی چشم قَدَر

می توان نهاد.

دیگـــر ،

به رأی خودنوشتهٔ تقدیر

تن نخواهم داد.

با سرنوشت ،

مدارا نخواهم کرد.

امروز ،

بُرد با منست.

تاس را بریز…

تابستان ۱۳۹۱

...

1+
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...

۱۴ – چراغ

کودکی را دیدیم ،

بی‌هراس از باد ،

با شمع روشنی در دست ،

روی به مقصود ،

می‌دوید.

و ما سالخوردگانِ با تدبیر ،

سجاده‌هایمان بر دوش ،

با چراغی کور ،

پنهان به زیر خرقهٔ خویش ،

در انتظار ساربان بودیم.

آنگاه ،

رفیقی گفت:

یاران!

دست‌های نُدبهٔ خود را

بر آسمان بَرید…

و ما ،

با شیونی حقیر ،

دعا را گریستیم.

اما ،

سپیده‌ای ندمید ،

و چراغ نیم مردۀ‌مان ،

با هق‌هقی عقیم ،

واپسین تلالو خود را

بر چشم‌های حریصمان پاشید.

سکوت بود و تباهی

که پیر قافله‌مان

غمگنانه می‌نالید:

ای پاک جامگان آلوده!

ای عابدان سجده و تلبیس!

آتش ِ چراغ شما

نه از تهاجم طوفان ،

نه از تطاول باد ،

که از سیاهی قلب‌هایتان

بی فروغ مانده است…

…….

و ما مُطهّران مصلحت اندیش ،

ناباورانه و به تردید ،

به دست‌های سفیدمان

نگریستیم ،

بی‌هیچ لوث و پلیدی ،

سیاه بود ، سیاه!

و با تحسُر و افسوس

آن دورها ،

کودکی را دیدیم

با شمع روشنی در دست ،

بر بلندای مقصد ما

ایستاده بود….

تابستان ۱۳۹۱

...

2+
اشعار نو بهرام سالکی نظر دهید...