مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی

۵۶ – آن یکی پرسید اشتر را که هی

آن یکی پرسید اشتر را که هِی (۱)

گو چرا ای مرکبِ فرخنده پی

بَر خلاف عُرف ، شاشت از پس است؟

گفت اشتر: گو چه‌ام چون هر کس است

********************************

۱ – مصرع از مثنوی مولاناست:

آن یکی پرسید اشتر را که هی…… از کجا می‌آیی ای فرخنده پی

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۷۲ – مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشت

به فرزاد زمانپور

مرد عیاری ، سواره ، حین ِ گشت

از بیابانِ فراخی می‌گذشت

بر زمین ، گسترده بودی آفتاب

از بخار آهِ خود ، فرش ِ سراب

چشمهٔ دوزخ در آن صحرا روان

خاک ، در اندوهِ خار نیمه جان

آسمان را قطرهٔ اشکی نماند

ورنه در سوگ بیابان می‌فشاند

****

یافت شخصی را به ره آن رادمرد

تن گدازان بودی‌اش جان نیم‌سرد

از تفِ جانسوز صحرا رو به موت

در گلو ، خشکیده بودش حرف و صوت

دستی از رحمت به روی او گشاد

جرعه‌ای از مَشک خود آبیش داد

قطره قطره جان به حلقومش چکاند

پس مَدَد کردش و بر زینش نشاند

تا که قدری ، مردِ تشنه جان گرفت

دیو نفْسش دامن شیطان گرفت

اسب و زین را دید و افسار و لگام

روی زین ، شمشیر زرّین در نیام

پس ز بی‌شرمی طمع بر مال بُرد

باز هم انسان ز شیطان گول خورد

گفت با خود ، گر بتازم اسب را

این پیاده کِی رسد بر گـَرد ما؟

من به این مَرکَب نیازم بیش ازوست

چون چنین اسبی به عمرم آرزوست

او جوانست و قوی و پُر توان

بگذرد از این بیابان بی‌گمان

گر که عمرش بر جهان باقی بُـوَد

باز کوشد صاحب اسبی شود

****

این چنین ، وجدان خود ، آسوده کرد

پس کرامت را به خون ، آلوده کرد

شرمش از چشمانِ وجدانش چو ریخت

پس نهیبی زد بدان اسب و گریخت

آن جوانمردش ز دور آواز داد:

کای نمک‌نشناس پستِ بَـدنهاد

این سخن را گوش کن وآنگه گریز

چون ندارم با تو من قصدِ ستیز

گول اگر خوردم ، نه از فنّ ِ تو بود

از سَر ِ غفلت ، فلک ، عقلم ربود

بخت من خوابید و از اسب اوفتاد

بخت تو بنشست بر اسب مُراد

گرچه بُردی جملهٔ اموال من

من نمی‌گویم تو هستی راهزن

هر دومان ، بازیچهٔ مکر فلک

هردومان خوردیم از دستش کَلک

از تو وجدان بُرد و از من ثروتی

بر تو ننگی ماند و بر من زحمتی

مالِ من دزدید و بخشیدش به تو

از تو هم دزدد ، ازو غافل مشو

نعمتی را داده بود و پس گرفت

کار این دنیا عجیب است و شگفت

قهر و لطفش بی‌حسابست و ‌دلیل

گه عزیزت سازد و گاهی ذلیل

من که مالی از حلال اندوختم

این چنین از ظلم دنیا سوختم

وای بر تو ، تا سرانجام تو چیست؟

باید از اکنون به پایانت گریست

آسمان چون ناظر اعمالِ توست

کج مرو ، بشتاب در راه دُرست

هرچه بود این ماجرا بر من گذشت

من توانم جان بَرم زین خشکْ دشت

لیک ، چون بر نزد یارانت رسی

خود مگو این ماجرا را با کسی

شیوهٔ نامردمی شایع مکن

سُنّت مردانگی ضایع مکن

گر مرا بر خاک بنشاندی چه باک

لیک مَفکن « رادمردی » را به خاک

گر کسی بر این حکایت پی بَـرَد

کِی دگر راه فتوت بسپرد؟ (۱)

مردمان ، گر ماوقع را بشنوند

کِی بر آیین مروت بگروند؟

گم شود نام اعانت از جهان (۲)

از کَرَم ، دیگر نمی‌ماند نشان

دست یاری ، کس نیازد سوی کس (۳)

کس نباشد بر کسی فریادرس

رحم اگر بر من نکردی ای دغا (۴)

بر « جوانمردی » ترحُم کن روا

گر نسازی رَسم « مَردی » پایمال

آنچه از من بُرده‌ای ، بادت حلال

*****************************

۱ – فُتُوت: جوانمردی ، کرم – بخشندگی

۲ – اعانت ، اعانه: کمک کردن – یاری

۳ – یازیدن: قصد کردن

۴ – دغا: دغل – نادُرُست

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۸۸ – شادمان می‌زیستم اندر بهشت

شادمان می‌زیستم اندر بهشت

نان به سفره داشتم بی رنج کِشت (۱)

مُلک جنّت بود جولانگاه من

گوش کس ، نشنیده بودی آه من

نه مرا بیمی ز عزراییل بود

نه که ننگ از کردهٔ قابیل بود (۲)

خانه‌ای در کوی جانان داشتم

دلخوشی‌هایی فراوان داشتم

سایهٔ سِدره و طوبی بر سرم (۳)

لعبتی شیرین چو حوا در برم

باده می‌خوردم ز خُمّ لَم یَزَل (۴)

بعد از آن ، از جوی ، انگشتی عسل (۵)

پای می‌شُستم کنار جویبار

کاندر آن ، جاری شراب بی‌خمار (۵)

تن به آب حوض کوثر می‌زدم

چشمکی پنهان به دلبر می‌زدم

بسکه بودم مستعد بر خورد و خُفت

چهره‌ام هر روز چون گل می‌شکفت

غصه در قاموس من جایی نداشت (۶)

داشتم چیزی که دنیایی نداشت

شامگه ، در زیر نور ماهتاب

تخت می‌خفتم بدون قرص خواب (۷)

عیش و نوش من ، کم و کسری نداشت

تا که شیطان ، نان به دامانم گذاشت

رفت و آمد ، زیر پای من نشست

با ریا عهد الستم را شکست (۸)

تا یقینم شد مُبدّل بر گمان

سرنگون گشتم ز بام آسمان

****

ساکنم اکنون درین ماتمکده

سوگ‌زاری ، داغگاهی ، غمکده

شد جهان تبعیدگاهی بهر من

تا شوم همخانه با رنج و مِحَن (۹)

روز هجرت ، در همان بَدو ورود

غم به استقبال من آماده بود

آنکه خاک آدمی را بیخته

جوهر غم را بدان آمیخته

آری آری ، مزرع دنیای دون

آبیاری می‌شود با اشک و خون

حالیا گر مِی ننوشم چون کنم؟

روی زرد خود چسان گلگون کنم؟

گر به باده هست میل و رغبتم

این گنه باشد ز جنّت عادتم

ساقیا امشب به جامم مِی بریز

تا که لایعقل نگشتم ، هِی بریز…

*****************************

۱ – کِشت: زراعت – کشاورزی

۲ – قابیل: فرزند آدم و حوا و برادر هابیل است که بر برادر خود هابیل رشک برد و او را به قتل رسانید.

۳ – سِدره و طوبی: نام دو درخت بهشتی

۴ – لَم یَزَل: جاودانی – بی زوال

خُمّ لم یزل : تعبیری برای خمرهٔ شراب بهشتی

۵ – …انهار من خَمر لذَّةٍ للشَّاربینَ وانهار من عسل مصَفى…: [در بهشت] رودهايى از باده‏اى كه براى نوشندگان

لذتى است و جويبارهايى از انگبين ناب [ جاریست]. سوره ۴۷ – آیه ۱۵

…لا یصدعون عنها و لا ینزفون: [در شراب‌های بهشتی]….. دردسر (خماری) و از خود بیخود شدنی وجود ندارد – سوره واقعه – آیه ۱۹

۶ – قاموس: طبیعت – ذهنیت

۷ – تخت: عمیق و لذت بخش

۸ – وعده: عهد و پیمان

وعده شکن: آنکه وعده خود را می‌شکند و فسخ عهد و پیمان میکند. (ناظم الاطباء)

۸ – روز الست: روز خلقت آدم

ألَم أَعْهَد إِلَيكُم يا بَنی آدَمَ أَن لا تَعبُدُوا الشَّيطانَ انَّهُ لَكُم عَدوٌّ مُبين «آیه ۶۰ سوره یس»

آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را پرستش و اطاعت مكنيد كه او دشمن آشكار شماست؟

۹ – محن: اندوه‌ها – بلاها

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۵۷ – زارعی ، بر آسمان نالد ، ببار

زارعی ، بر آسمان نالد ، ببار

گازُری ، خواهد ز باران ، زینهار (۱)

ضارب و مضروب ، هر دو در فغان

هر دو خواهان کمک از آسمان

قاتل و مقتول و معشوق و رقیب

چشم استمدادشان بر مستجیب (۲)

چونکه سود این ، زیان آن یکیست

گو فلک را زین میان تکلیف چیست؟

یاور صیّاد باشد وقتِ صید

یا رهاند صید را از دام و قید؟ (۳)

*****************************

۱ – گازُر: رخت شوی

رخت‌شو ، نیاز به هوای آفتابی برای خشک شدن رخت و لباس‌های شسته شده دارد و بارش باران ،

زحمات او را هدر خواهد داد.

۱ – زینهار: امان – مهلت – جمله‌ای به معنای دور باش.

۲ – مُستجیب: اجابت کننده دعا – نامی از اسامی خداوند.

۳ – قید: بند – زنجیر. در اینجا به معنای تله است.

نه آن مرغم که بر من کس نهد قید…… نه هر بازی تواند کردنم صید (نظامی)

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۷۳ – آن سه کودک چند گردو یافتند

آن سه کودک چند گردو یافتند

شادمانه سوی آن بشتافتند

با عدالت خواست هر کس حقّ ِ خویش

نه یکی کمتر و نه یکدانه بیش

شد نزاعی در میان کودکان

بر سر تقسیم ِ سهم ِ گردکان

کودکی گفتا که هان ای دوستان

از چه افتد اختلافی بین‌مان

گردکان‌ها ده عدد باشد و بس

کِی توان تقسیم کردن بر سه کس؟

بهر حلّ مشکلاتی این چنین

رفت باید پیش ملانصردین

او حکیمی ظاهراً دانا بُوَد

عدل و عقلش بیشتر از ما بُوَد

****

چونکه بر این رأی هم‌آوا شدند (۱)

راهی‌ی کاشانهٔ ملا شدند

****

آن یکی کودک بگفتا ای حکیم

ای که هستی صاحبِ عقل ِ سلیم

گردکان‌ها را کنون تقویم کن (۲)

با عدالت بین ما تقسیم کن

****

گفت ملا نکته‌ای با کودکان:

خود دو گونه عدل باشد در جهان

عدل اوّل را زمینی گفته‌اند

ضامن اجراش ، شلاقست و بند

رشوه ، اصل و پایه و بنیان آن

سست باشد حجّت و برهان آن

دربِ کیفَت گر کمی باشد گشاد

رأی قاضی را توان تغییر داد

عدل دوّم ، آسمانی نام اوست

جلوه‌گاه حکمت و احکام اوست

نیست در بنیان عدل او خلل (۳)

نیست اهل رشوه و حق‌العمل

قاضی القضات این عالم هموست

حکم او جاریست بر دشمن و دوست

حکم ِ این و آن به واقع حرف مُفت

هرچه او انشا نمود و هرچه گفت

منطق عدلش چنان پیچیده است

کم کسی معنای آن فهمیده است

هر دو را من خبره‌ای هستم تمام (۴)

حال گوییدم که بگزینم کدام؟

****

کودکان گفتند ای ملای ما

عدل ِ لقّ و سستِ انسانی چرا؟

اینکه عدل آسمانی برتر است

حاصل انعام و لطف داور است (۵)

****

گفت ملا آفرین بر رأی‌تان

بـِه بُوَد عدل الهی بی‌گمان

****

پس به دقت گردکان‌ها را شمرد

بود جمعًا ، ده عدد گردوی خُرد

هشت گردو داد دستِ این یکی

پس دو گردو هم به دیگر کودکی

آستین بالا زد و بر سومی

زد یکی پس گردنی‌ّ محکمی

گفت بگرفتید اینک هر کدام

با عدالت سهم خود را ، والسلام (۶)

بچه‌ها پُرسان ز ملانصردین

کِی بُوَد عدل الهی این چنین؟

این عدالت نیست ، ظلمی روشن است

چونکه تبعیضی به قسمت کردنست

****

گفت ملا: این روال عدل اوست

زین عدالت ، عالمی در های و هوست (۷)

عدل و داد و بخشش این‌ سان بُوَد

آدمی از حکمتش حیران بُوَد

علتِ لطفش نه از روی سبب

حکمتِ قهرش نه از روی غضب

گه نشاند احمقی را بر سریر (۸)

نام او را می‌نهد شاه و امیر

ای بسا ابله که در آسودگیست

فاضلی از غصّه در فرسودگیست

بر سر این یک نهاده تاج زر

آن یکی را ریخته خاکی به سر

این برای کسب نانی در دعاست

آن یکی دنبال قرص اشتهاست

کاسهٔ روزیّ این یک ، پُر ز خون

سهم آن یک ، نعمتی از حد فزون

پیر فرتوتی نشسته روی گنج

گنج بادآوردهٔ بی دسترنج

نوجوانی از سحر تا شامگاه

در به در دنبال یک پول سیاه

تاجری در زیر پایش داشت « فورد »

زد و در بانکی به قرعه « بنز » بُرد!

دوره‌گردی تا خر لنگی خرید

شب که شد ، گرگی خر او را درید

آن یکی را زر نهد بر روی زر

این یکی را ضَر دهد بر روی ضَر (۹)

گه کند از بهر یک گندم عِقاب (۱۰)

گه ببخشد مال و نعمت بی‌حساب (۱۱)

گاه با دقت کشد مو را ز ماست

گاه هم اغماض او بی‌منتهاست

این عجب ، در بارگاه عدل او

نیست جای اعتراض و گفت و گو

سهم ِ رزقت ، گر به استحقاق نیست

التماست موجب ارفاق نیست

با دعا چیزی نمی‌افزایدت

داده رزقی بر تو ، آنچه بایدت (۱۲)

آری عدل آسمانی این بُوَد

چیست چاره؟ چاره‌ات تمکین بُوَد (۱۳)

*****************************

۱ – هم‌آوا ، هم‌آواز: مجازاً به معنی هم‌آهنگ ، موافق

ایشان همه هم آواز برآمدند و گفتند: ما هیچ هم داستان نباشیم که او این جا اندر آید ( ترجمه تفسیر طبری )

۲ – تقویم: ارزیابی – محاسبه کردن وقتها ( لغتنامه دهخدا ) – در اینجا به معنای ارزیابی‌ست.

۳ – خلل: عیب و نقص

۴ – تمام: کامل ، به کمال

۵ – داور: لقبی برای خداوند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری…… کاین همه قلب دغل در کار داور می‌کنند (حافظ)

۶ – والسلام: مجازاً به معنی انتها ، خاتمه ، همین و بس

مولوی:

درنیابد حال پخته هیچ خام…… پس سخن کوتاه باید والسلام

۷ – های و هو کردن: گریه و زاری و نوحه سرایی کردن ( لغتنامه دهخدا )

۸ – سریر: تخت پادشاهی

۹ – ضرّ: ضرر و زیان

۱۰ – عِقاب: جزا ، تنبیه ، مصرع اشاره‌ای دارد به گندمی که حضرت آدم (ع) خورد و مورد مجازات قرار گرفت.

۱۱ – بی‌حساب: بیشمار و بی‌اندازه

۱۲ – باید: بایسته است – ضرورت است. خداوند روزی تو را آنچنان که بایسته و لایق آنی داده است.

۱۳ – تمکین: اطاعت و فرمانبرداری

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۸۹ – آرزو می‌کرد ملانصردین

آرزو می‌کرد ملانصردین

مُلک دنیا باشدش زیر نگین (۱)

آن یکی بشنید و گفتش ای فلان

از چه خواهی پادشایی جهان؟

گفت ملا: تا نمایم عدل و داد

از چه باید ماند تا روز معاد؟ (۲)

در همین جا ، بی‌سؤالی و جواب

می‌کنم با خلق ، تسویه حساب

وعدهٔ فردا چرا باید دهم؟

کاری از امروز بر فردا نهم؟

آنچه نعمت هست در روی زمین

می‌کنم قسمت میان آن و این

نیست کس عادل‌تر از من بی‌گمان

عدل خود می‌گسترم تا بیکران

گفت با ملا: تو دانی عدل چیست؟

عدل ، همسانی میان آدمیست (۳)

گر بُوَد در سفره‌ات یک گِرده نان

از وسط بگذار چاقویی بر آن

با تساوی ده به هر کس سهم او

بی کم و بیش و بدون گفتگو

هر چه باشد از قلیل و از کثیر

قسمتش کن بر غنی و بر فقیر

آن به شادی در نغلتد این به غم

تپّه و درّه نماند پیش هم

این نباشد مُمتَلی آن یک به جوع (۴)

حال گویم از کجا می‌کن شروع

فرض کن داری دو کیسه پُر ز زر

کیسه‌ای باید دهی شخصی دگر

یا اگر داری دو خر ، یک رأس آن

هست در تقسیم ، سهم دیگران

حال بنما شمّه‌ای از عدل خویش

در عدالت ، یک قدم بگذار پیش

دفتر انصاف خود را باز کن

بذل را از مال خود آغاز کن

کیسه‌ای زر ده به یک درمانده‌ای

یا خری بخشا به در رَه مانده‌ای

گفت ملا: گر عدالت این بُوَد

عدل ، زیبنده به نصردین بُوَد

من ببخشم زر بدون گفتگو

چون که بخشیدن بُوَد فعلی نکو

لیک نتوانم که از خر بگذرم

بهر خر ، گو کس نیاید بر درم!

با عطای خر موافق نیستم

این یکی را با خلایق نیستم!

مرد گفتش ای عجب از این سخا

زر ببخشی ، خر نمی‌بخشی چرا؟

گفت چون نَبْوَد مرا انبان زر (۵)

لیک در اصطبل خود دارم دو خر

چون مرا آن کیسهٔ زر نیستی

خود ندانم بخشش زر چیستی

لیک خر دارم و می‌دانم بهاش

خر مگر باشم ، کنم بر کس عطاش!

آنچه را دارم چرا بخشم به کس؟

از نداری‌هام می‌بخشم و بس!

جهل باشد اینکه از اموال خویش

بذل این و آن کنم ، کم یا که بیش

کس کجا داند ، که گر دارم دو خر

پای این‌ها ، گشته عمر من هدر

با چه زحمت مبلغی اندوختم

پاره پاره ، وصله وصله دوختم

تا شدم از لطف حق ، صاحب خری

حال ، خر بخشم به یک تن‌پروری؟

*****************************

۱ – زیر نگین: زیر سلطه و اقتدار – تحت فرمان

کرم کن نه پرخاش و کین آوری …… که عالم به زیر نگین آوری ( سعدی )

۲ – معاد: قیامت – آخرت

روز معاد: روز قیامت و رسیدگی به اعمال

از چه باید ماند: برای چه باید صبر کرد؟

۳ – همسانی: برابری – مساوات

۴ – مُمتَلی: سیر

شکم گرگان از جیفهٔ کشتگان ممتلی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی)

۴ – جوع: گرسنگی

۵ – انبان: کیسهٔ چرمی – نوعی زنبیل

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۵۸ – ابلهی کرد از فقیهی این سؤال

ابلهی کرد از فقیهی این سؤال:

مشکلی دارم من از باب مَبال (۱)

هست ابریقی مرا ، این سال‌ها (۲)

کآیدم ، در کار حاجات قضا

لیکن از بخت بَد و جور زمان

تازگی افتاده سوراخی درآن

گر چه خود ، بر دُمّ و سَر سوراخ داشت

مَنفذی هم چرخ ، ماتحتش گذاشت (۳)

تا شوم فارغ ز انجام عمل

می‌شوم مُضطر چو خَر اندر وَحَل (۴)

جای آب آید ازآن ابریق ، ریح (۵)

من بمانم ، شرم و این فعل قبیح!

مُسهلی خورده‌ست ابریقم مگر؟

کو شود از بنده فارغ زودتر!

تا به سر منزل رسد این قافله

آمدم تا حل کنی این مسئله

رهنمودم ده کنون با رأی خویش

تا بیابم راه استنجای خویش (۶)

****

آن فقیهش گفت ، از روی مزاح

بعد ازین ، هر وقت رفتی مستراح

تا نرفته فرصت تیرت ز شست

خود بشو ، تا آب در ابریق هست!

پس ، فراغ البال در بیت الخَلاء

کُن همه حاجات جسمت را روا!

****

گویمت ، هرچند بی‌منطق بُـوَد

یا که تشبیه مَعَ‌الفارق بُـوَد (۷)

این مَـثَل ، مصداق عقل آدمیست

وقت حاجت ، چون که می‌خواهیش ، نیست

در جوانی ، عقل می‌آید به کار

تا دهد ما را ز دنیا زینهار (۸)

ره بَـرَد ما را ز آفاتِ جهان

مشفقانه سوی آغوش ِ امان

در رهِ لغزنده گیرد دستمان

پاسبان باشد چو بیند مستمان

شام ِ مستی ، هِی کند: بازآ به هوش

روز سُستی گویدت: اینک بکوش

در نشیبِ عمر ، گردد ریسمان

در فراز زندگانی ، نردبان

در کهولت ، عقل و تدبیر و دَها (۹)

نوشداروییست شخص مُرده را

چون که گُل پژمرد و گلشن شد خراب (۱۰)

ریشه را دیگر چه محتاجی به آب؟

بعد از آنکه آردها را بیختی (۱۱)

لاجرم ، غربال خود آویختی

بعد از آنکه راه کج نشناختی

نقدِ عمر خود درین ره باختی

گر بجوشد عقلت از بالا و پست (۱۲)

خود چه حاصل ، رفته فرصت‌ها ز دست

**********************************

۱ – مَبال: آبریزگاه – مستراح

۲ – ابریق: لولهین – آفتابه

۳ – ماتحت: زیر – پایین

۴ – وَحَـل: گِل و لای

۵ – ریح: باد – نسیم – بادی که در معده ایجاد می‌شود.

۶ – استنجا: عمل شست و شوی بعد از قضای حاجت

۷ – مع الفارق: متفاوت – غیر قابل قیاس

۸ – زینهار: هشدار – آگاهی

۹ – دها: زیرکی – هوشمندی

۱۰ – مصرع از مثنوی مولویست:

چون که گل بگذشت و گلشن شد خراب…… بوی گل را از که جوییم از گلاب

۱۱ – بیختن: الک کردن – سرند کردن

آردش را بیخته و الکش را آویخته: ضرب‌المثلی است.

این مَثل در مورد کسی گفته می‌شود که عمری از او گذشته باشد و روزگارش را با همهٔ

پستی و بلندی‌ها گذرانده باشد.

۱۲ – تعبیر از مولویست:

آب کم جو تشنگی آور بدست…… تا بجوشد آبت از بالا و پست

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۷۴ – خوش بُوَد ذکری از آن مرد غریب

به استاد عطا دخت حسینی

خوش بُوَد ذکری از آن مرد غریب

آنکه بودی دردهامان را طبیب

همزبانِ اهل دل ، در هر لباس

آشنای هر که ، اما ناشناس

هرکسی از ظن خود شد یار او

از درون او نجست اسرار او (۱)

عارفان را او دلیل و رهنما

زاهدان را او زعیم و مقتدا

بود سجّاده نشینی با وقار (۲)

خُم‌نشینش کرد دست روزگار (۳)

منبر وعظی ز چوبِ تاک داشت

پا به خاک و ریشه در افلاک داشت

جام ِ جان را یافت در آن باده ریخت

عشق را در دامن سجّاده ریخت

****

معنی عین‌الیقین ، پندار اوست (۴)

نردبان آسمان ، افکار اوست

از قیاساتش یقین آموختیم

پای وعظش کفر و دین آموختیم

عرصه‌اش جولانگه سیمرغ نیست (۵)

وقتِ پر بگشودنش ، سیمرغ کیست؟

چون به وجد آید و بگشاید زبان

حبذا می‌آیدش از آسمان

واژه‌هایش آنچنان اندر سَماع

جان شود مستش به وقت استماع

فهم را بنهاد بنیان و اساس

مرجعی شد در یقین و در قیاس (۶)

آتشی زد در نیستان بشر

شعله‌اش سوزاند هر جا خشک و تر

خواست تا بیدار سازد خفتگان

سعی او بیهوده بودی بی‌گمان

****

آدمی ، طبعش به مستی مایلست

چون که شد سرخوش ، ز دنیا غافلست

تا که در خوابی ، غم دنیات نیست

نعمتِ لایعقلی آسودگیست (۷)

وقتِ مستی ، صورت دنیا خوشست

دلربا و دلپذیر و دلکشست

چهرهٔ دنیا به هشیاری مبین

ورنه از زشتیش می‌گردی غمین

هر چه دَردت هست از بیداری است

هر چه رنجت هست از هشیاری است

****

باز گردم بر سر گفتار او

آنکه بودی کاشفِ اسرار هو (۸)

آتش ِ عصیان او عالم گرفت

در نهادِ عالم و آدم گرفت

او ز زندان جهان آشوفتی (۹)

بال و پر ، هر دَم به هر در کوفتی

عاقبت بشکست دیوار قفس

پر کشید آنجا که دور از دسترس

خود چه خوش گفتست ابیاتی عمیق

منطبق بر علم امروز و دقیق (۱۰)

شرح کرده طی تکوین بشر

در خلال چند بیت مختصر

****

« از جمادی مردم و نامی شدم (۱۱)

وز نما مردم به حیوان سرزدم (۱۲)

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کِی ز مُردن کم شدم

حملهٔ دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر… » (۱۳)

****

نکته‌ای خواندی از آن شیرین سخن

شرح آن را هم کنون بشنو ز من:

آدمیزاد ار شود روزی مَلک (۱۴)

چون که ذات اوست مَملوّ از کَلک

بی‌گمان از سِنخ ابلیسان شود

جانشین لایق شیطان شود (۱۵)

تا جمادی بود ، خیر و شر نداشت

چون که « نامی » گشت بار و بَر نداشت

تا که کم‌کم نام حیوان یافتی

تا بدرَّد ، چنگ و دندان یافتی

بعد از آن ، از لطف حق شد مفتخر

تا بیابد نام والای بشر

ظاهرًا چون شد عزیز و ارجمند

از تکبّر یافت طبعی خودپسند

اندکی چون جایگاهش شد رفیع

یافت راهِ خلق ِ اعمال ِ شنیع (۱۶)

شد چنان استاد در ظلم و فساد

رونق بازار شیطان شد کساد

هر چه پیش آمد ، عیوبش بیش شد

هم چو کژدم ، ارمغانش نیش شد

نامش آدم ، لیک از حیوان بَتر

موجد هر کاستی و شور و شر (۱۷)

دستِ خود آلوده بر خون کرده است

وای بر او این خطا چون کرده است؟

از چه یادش رفت وجدان و شرف؟

از چه انسانیّتش گم شد ز کف؟

هر سیه‌کاری به قاموسش روا (۱۸)

شد وجودش مایهٔ شرم خدا

آدمی تا تیغ بندد بر کمر

لایق او نیست عنوان بشر

تا لباس رزم داند دوختن

می‌تواند این جهان را سوختن

چشم امّیدی به اصلاحش مدار

رفته از کف ، فرصت انجام کار

چون به پند و آیه و وعد و وعید

ترکِ عادت دادنش باشد بعید

او به طعم تلخ خون ، خو کرده است

او به نفْس ِ سرکشش رو کرده است (۱۹)

*****************************

۱ – هرکسی از ظن خود شد یار من…… از درون من نجست اسرار من (مثنوی)

۲ – زاهد بودم ترانه گــویم کــردی…… سر فتنهٔ بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری دیدی…… بازیچهٔ کـــودکان کــــــویم کردی (مولانا)

۳ – کلمهٔ « خُم‌نشین » را تعبیری برای تلفیق حکمت و خرابات‌نشینی گرفته‌ام.

خُم‌نشین: لقبی است که به دیوجانس داده شده است که خمی چوبین را به عنوان خانهٔ خود

برگزیده بود. در ادبیات فارسی این لقب را به افلاطون و سقراط داده‌اند.

جز فلاطون خم‌نشین شراب…… سر حکمت به ما که گوید باز (حافظ)

هر که دارد خمی نه سقراط است (سنایی)

۴ – عین الیقین: آن است که چیزی را به چشم خود دیده بر ماهیت آن یقین حاصل کرده باشند. ( لغتنامه دهخدا)

۵ – ای مگس ، عرصهٔ سیمرغ نه جولانگه توست…… عِرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری (حافظ)

۶ – قیاس: وهم و گمان

۷ – لایعقلی: بی‌عقلی – نادانی

۸ – هو: در تداول صوفیان مخفف هُوَ و مراد خدای تعالی است. ( لغتنامه دهخدا )

باد در مردم هوا و آرزوست…… چون هوا بگذاشتی پیغام هوست ( مولانا )

۹ – آشوفتن: آشفتن – غضبناک و خشمگین گردیدن

چو لشکر سراسر برآشوفتند…… به گرز و تبرزین همی کوفتند (فردوسی)

۱۰ – بر اساس تحقیقات علوم جدید ، گیاهان ، اولین موجودات زنده کرهٔ زمین محسوب می‌شوند و پیش از آن ،

جمادات ساکنان این کرهٔ خاکی بودند.

پیدایش موجودات تک سلولی و تکامل جانوران ، بعد از این مرحله به وقوع پیوسته است.

البته این نظریه ، حاصل تراوشات فکری مولانا نیست و قرن ها قبل در تئوری‌های حکمای یونان باستان

وجود داشته است.

۱۱ – جماد: موجود بی جان و بی‌حرکت مانند سنگ و چوب مقابل نبات و حیوان. هر چیز بی‌جان

۱۱ – نامی: نمو‌کننده. هر ذیروحی [ اعم از نبات و حیوان ] که رشد و نمو کند. در اینجا به معنی گیاه است.

۱۲ – نما: نمو – بالیدگی – افزایش – رشد – در اینجا به معنی گیاه است.

۱۳ – سه بیت داخل گیومه ، ابیات مشهور مولانا در مورد مراحل تکوین و عروج انسانیست.

۱۴ – مَلَک: فرشته

۱۵ – ابلیس از جنس ملائکه بود و در سوره بقره هم خداوند او را جزء ملائکه یاد کرده‌اند.

و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس (و به فرشتگان گفتيم آدم را سجده کنيد ، همه

سجده کردند جز ابليس. ) ( سوره بقره )

۱۶ – شنیع: قبیح – زشت

۱۷ – موجد: ایجادکننده – پدیدآورنده – آفریننده

۱۸ – قاموس: مجموعۀ واژگان تعریف شده در ذهن – ذهنیت – قوانین ذهنی

۱۹ – رو کردن: مخالف پُشت کردن – توجه کردن – ابراز علاقه کردن

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۹۰ – این سخن می‌گفت ملا با خدا

این سخن می‌گفت ملا با خدا

ساعتی بسپار گوش‌ت را به ما

بیم‌مان کم ده ز سختی جحیم (۱)

گو مگر اکنون به ناز و نعمتیم؟

راندی از جنّت به تیغ قهر/مان (۲)

شد دو روز زندگانی زهر/مان

جای گفتن از زَقوم و سیخ داغ (۳)

گه ز قرض و قولهٔ ما کن سراغ

نوبتی با بندگان خود بگو

هاااای! ایها الذین آمنوا (۴)

مانده از دیشب به سفره نانتان؟

از غذا سیرند فرزندانتان؟

خرج‌تان با دخل‌تان شد سر به سر

یا کم آوردید یکبار دگر؟

****

آن همه نعمت به جنّت ریخته

از درختش سیم و زر آویخته

لیک ما در محنت‌آباد جهان

می‌خوریم حسرت پی یک لقمه نان

اهل جنّت ، زر چه می‌دانند چیست

چون کسی آنجا به زر ، محتاج نیست

کارشان ، تفریح هست و خورد و خفت

نان و آب جملگی‌شان مفتِ مفت

چون به جنّت نیستی خرج معاش

آن همه بخشش ، بریز است و بپاش

زر به ما بخشا که بس درمانده‌ایم

بهر خرج زندگانی مانده‌ایم (۵)

گو چه کم گردد از آن جنّت ، اگر

گه ببخشی‌مان دو مشتی سیم و زر؟

مرحمت کن از همانجا ، ای عزیز

کیسه‌ای زر روی بام ما بریز

خود درین دنیا به ما ده نعمتی

وعده کم کن ، کو ز ما تا جنّتی؟ (۶)

آنچه حقّ ماست از باغ بهشت

هرچه بر ما ، کلکِ رزاقت نوشت… (۷)

جمع کن یکجا برای ما فرست

به نشانی‌‌مان درین دنیا فرست

همچو شیطان ، اندکی خلاق باش

بین چسان نقدست و شیرین وعده‌هاش!

*****************************

۱ – جحیم: از نام‌های دوزخ است.

۲ – قهر/مان: قهر ما را

بهر آسایش زبان کوتاه کن …… در عوضمان همتی همراه کن (مولوی)

۳ – زقوم: درختی است در جهنم که میوه‌های بسیار تلخ آن ، خوراک دوزخیان است.

آيا آن (نعمت‌هاى بهشتى) براى پذيرايى بهتر است يا درخت زقوم؟ همانا ما درخت زقوم را وسيله شكنجه و درد و رنج ستمگران قرار داده‌ايم. «سوره صافات – آیات ۶۲ تا ۶۴»

روزى که آن [گنجینه‏]ها را در آتش دوزخ بگدازند و پیشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ کنند «سوره توبه – آیه ۳۵»

۴ – ایها الذین آمنوا: ای کسانی که ایمان آورده‌اید.

۵ – ماندن: ناتوان شدن

۶ – کو: گاهی در محاورات ، فاصله ای بعید را میرساند : کو حالا – کو تا اون روز؟

۷ – کلکِ رزاق: قلم روزی‌‌بخش – مجازا به معنای قلمی که سهم رزق انسان‌‌ها را رقم می‌‌زند.

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...

۵۹ – آن یکی گفتا که من پیغمبرم

آن یکی گفتا که من پیغمبرم

در نَبوّت ، از رسولان برترم

گر محمد (ص) خاتم پیغمبریست (۱)

در وثوق این سخن تردید نیست

لیک ، من قدری ازو خاتم‌ترم!

من نبیّّ دُور بعدِ آخرم (۲)

مردمان گفتند یک مُعجز بیار

تا شویم از جان شما را یار غار

گفت: من را نیست وحی و دفتری

یا عصایی که بگردد اژدری (۳)

لیک فرمان می دهم اشجار را (۴)

تا دوان آیند بر درگاه ما

حال ، امری می‌کنم بر آن درخت

نزد ما آید بدون فُوت وقت (۵)

****

پس صدا کردی به آوازی رسا:

ای درخت ، اینک به پیش ما بیا…

این سعادت شد نصیبت ای گیاه

تا ز خاک اکنون رَسی بر اوج ماه

هر شجر را نیست توفیقی چنین

تا که گردد با رسولی همنشین

گر پَر ِ پَرواز بخشیدت فلک

همتّی کُن ، بال بگشا تا مَلک

گر رَسی بر محضر پیغمبرت

می‌شود تابان به عالم ، اخترت

همگنانت بر تو حسرت می‌خورند

بعد ازین نامت به نیکی می‌بَرند

****

شد ازو اصرار و از سوی نبات (۶)

آنچه ظاهر شد سکون بود و ثبات

بار دیگر بانگ زد بر آن شجر

بانگ کِی دارد اثر ، بر گوش کر؟

گر ندایی از حجر بشنیده‌ای (۷)

زآن شجر هم جا به جایی دیده‌ای

پس نبی گفتا که شاید این درخت

تنبل و تن‌پرور است و تیره‌بخت

یا که باشد بادِ نخوت در سرش

تا کِی این آتش کند خاکسترش؟

او چو ما ، گر خُلق نیکو داشتی

دست ازین خیره‌سری برداشتی

گر چه باشد خودپسند و بَدمنش

نیست لایق بهر طعن و سرزنش

ما رسولان اهل خودخواهی نِه‌ایم

با چنین رفتارها بیگانه‌ایم

تا برای این شجر الگو شویم (۸)

او نیامد ما به نزدش می‌رویم

****************************

۱ – خاتم: ختم کننده

یکی از القاب حضرت محمد (ص) که پایان دهنده امر رسالت بودند.

۲ -… لیس نبی بعدی:… بعد از من پیامبری نخواهد بود.

۳ – اشاره به معجزهٔ حضرت موسی که عصایش را به مار تبدیل کرد.

۴ – شجر: درخت – اشجار: درختان

۵ – از نظر قواعد ادبی ، کلمات « درخت » و « وقت » نمی‌توانند قافیهٔ دو مصرع یک بیت

باشند. اما این دو واژه با قرابت آوایی‌شان ، به عنوان قوافی دو مصرع این بیت به کار

گرفته شده‌اند و با خوش‌نشینی و هم نوایی‌شان ، اصراری برای تغییر آن نداشتم.

نمونه ای از مثنوی مولانا:

از کمال طالع و اقبال و بخت…… او ایازی بود و شه محمود وقت

۶ – نبات: هر سبزه و درخت که از زمین بروید. در اینجا به معنی درخت آمده است.

ز موج بحر کف تو چو نشو یافت نمی…… نبات سدره و طوبی گرفت نشو و نما (عطار)

سدره و طوبی: نام دو درخت در بهشت

۷ – حجر: سنگ

۸ – الگو: ( لغتی به زبان ترکی ) سرمشق – نمونه

...

مثنوی گرگ نامه بهرام سالکی نظر دهید...