بهمن صباغ زاده

سال نو لحظه‌ی خندیدنِ توست!

نفست می‌وزد و بوی بهار
در گلِ پیرهنت پنهان است

در زمستان تن من، تن تو
برف در چلّه‌ی تابستان است

لطف فروردین در آمدنت،
سال نو لحظه‌ی خندیدنِ توست

ساعت از این هیجان در آتش،
عقربه عقربِ سرگردان است

عشق تو ریشه دوانده در من،
مثل یک بوته‌ی گل در دلِ خاک

تنِ من اما در آغوشت،
خاکِ خشکی است که در گلدان است

رقصِ موهات بر آن صورتِ ماه،
ابر و بادی است وَرای تذهیب

خطّ ابروی تو در نستعلیق
مایه‌ی حیرت خطاطان است

هر کجا هستم، باشم، با تو
آسمان، عشق، هوا مال من است

بی تو این خانه مرا سلول است،
بی تو این شهر مرا زندان است

حاجتِ راهنما نیست، که نیست
هیچ‌کس راه‌بلدتر از من

“کعبه مقصود منِ بی‌دل نیست
مقصدِ من خود ترکستان است”

...

0
بهمن صباغ زاده, عید نوروز, فروردین نظر دهید...