غزال غزل جبار محمدی (الیار)

پدر

جــان گیـرم از جـان پدر

گوهــر ز عمّــان پدر

بشــنو زمن؛ ای مـــادرم!

جـان تـو و جان پدر

درد دلــم را مرهـــمی

آیـد ز درمــان پـدر

از سفــره ی مهرت خدا!

آیــد مــرا نــان پـدر

وامـی شود اخــم از دلـم

با چشم خنــدان پـدر

درّ حیـــات آورده ام

از مــادر و کــان پـدر

بــارد ز ایمــانش کـــرم

نـازم بر ایمــان پــدر

در لحظــه ی درمانـدگی

دستــم بـه دامان پدر

من هر چه دارم خواهرم!

باشـد همـی زآن پـدر

مــا را گــره وا مـی شـود

با دست و دندان پـدر

بـا ایــن همــه مردانـگی

جان گشته حیران پدر

الیــار گــویـد ای خـــدا!

جـانم بـه قـربـان پدر

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

دهقان

ای دســت تـاول بستــه! ای دهــقانـــم

پیش آ به رویـت بوسـه ای بنشانــم

بـا کـارت این خــاک سیــه خـــرّم شد

ای ضــامـن آبــــــادی کیــهانــــم

گفتــی که زحمــت می کشم تــا روزی

بــر قـلّــه ی عــزّت رسـد ایـرانـــم

دامـــانــی ا نبـــوه از مــحبّـــت داری

گویی که زان بر شخم جـان افشانــم

عمری به جنگ خار و خس بردی دست

دنبــال روزی بــوده ای؛ مـی دانـــم

از رقـص داس و خـرمــنِ سنبـــل ها

غوغــای شــادی افتــد انـدر جـانــم

نـانــی حـــلال آورده ای از خـرمـــن

پیـچیـده بویـش دایـم انـدر خوانــم

با دســت کـوشــان و دل جـوشــانــت

هم درس همّـت داده ای هم نـانــم

آرامشـی بـخشیـــده ای بــر الیـــــار

گویـد بـر این اکــرام تو، حیــرانــم

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

مادر

در عـالــم مهر و وفــا اخترنشــانی مـــادرم

چون بر زمین زندگی، چون آسمانی مـادرم

عمــری شــدی آبستــن بـار تبــار جــان من

تا بـر کـویـر زندگـی، گـل برنشــانی مادرم

روزی در آغوشت بدم بی دست و پا و بی زبان

هم دست و پا بودی مرا؛ هم همزبانی مادرم

بر پـای فرزنـدی چو من، درّ جـوانــی داده ای

اندر پی ام در پیری ات هم، پاکشانی مادرم

بس خـارها بر چیده ای از پیش پایم هر زمـان

بر جایشان بنشانده ای گل هر زمانی مادرم

گــردان غــم در زنــدگـی گر نیزه بارانم کند

همچــون سپـر آماج هر تیغ و سنانی مادرم

کــوه مصــایب را نـوردیدی تو عمری بهر من

تـا از فـرازش هیبتــی بر مـن رسانی مادرم

هر ادعـای مهـر را، آیینــه بـاشــد مــادری

هــر مه رخــی را سمبــل ابروکمـانی مادرم

توصیــف رویت را ســزد کلــکی ز نقـاش ازل

هر گونه توصیفت کند؛ الحــق چنانی مادرم

بـی غــم نبـودی درجهان از جانب الیـــار خود

بینــم تــو را در آخرت، با غم نمانی مادرم

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

از تو

ای شـور مستــان از تو

آییــن بُـستــان از تـو

ای ســور فـروردیـن و

ســوز زمستــان از تـو

هر نـغمــه ی بلبـل هم

گل در گلستـان از تـو

طفـل از تـو و مام از تـو

هم شیر پِستـان از تـو

ای شهد و شعر و شاهد

شمـع شبـستـان از تـو

دســت من و دامـانــت

ای دستِ دستان از تـو

دل عرضــه دارد الیــار

گر دستِ بِستان از تـو

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

خورشید انسانیت علی

آنکه بر خوبان و بر مردان عـالم شاه بود

جان او خورشیـد و رویش هم بسـان ماه بود

مرتضی بود آنکه پایش هم سر قــاف کمال

طلـعت و غُــربش هم انـدر خـانه ی الله بود

از غم بیچــارگان هرگز نیــاسود او دمـی

درد و رنج بی شمارش زاین سبب جانکاه بود

مردمی هایش به دوران را کسی پاسخ نگفت

گوش پاسخگوی او گویـا که قعـــر چاه بود

ذوالفقارش در کمـر اندر غــلاف مهــر بود

دست او پیوستــه با دست خدا همــراه بود

کــوهی از امیـال نفسانی نهادش پشـت پای

هیبت دنیــایی انــدر چشـم او چون کاه بود

بس محقّـــر بـود ایـن دنیــا مـر او را در نظــر

بی نیــاز از ثروت اندوزیّ و کسب جاه بود

خنــده ای زد بـر شهـــادت تا بدیدارش رسید

او شهــادت را چنـان گویــی که خاطر خواه بود

از حصـار لفـظ اگــر بیرون نگــردد کلــک من

چون کند وصف آنچه کاو را جمله در درگاه بود

در فـــراقش بنــد شد الیـــار را نای نفس

آنچـه آمــد از نهــادش نــالـه ای از آه بـود

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

آتش وش

افکنــدی اندر آتشــم ؛ ای دلبـــر

در آتشـت ، آتش وَشــم ؛ ای دلبــر

عمری نشستم پایــت اندر هجران

تا شهـد دیـدارت چِشَــم ؛ ای دلبــر

راهی ده اندر بارگــاهت جــان را

تا گــردد از خیلِ حَشَــم ؛ ای دلبــر

جوری گر از عشقت رسد بر جانم

تا روز محشــر می کِشـم ؛ ای دلبــر

پیـمانه می گردان مـدام از عشقــت

بی عشق تو، خار و خَشَـم ؛ ای دلبــر

اِلیـــار اگر پیــمانـه ای پیـــماید

گوید که دایم سر خوشم ؛ ای دلبــر

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

گله

از چــه بر این دل بیچاره چنیـن تاخته ای

تیغـی از بـرق نگــاهت به رخش آخته ای

تـا اســارت ببـری این دل پر باد مـرا

حلقــه ای گــردنش از سلسله انداخته ای

مـی دهـی دست قضـا خرمن آمـال مرا

دستــی از جـور و جفا بر دل من یاخته ای

هرچه کردم گله خود از سر دلبستگی است

چه کند دل خود از این جلوه که پرداخته ای

از ازل خـاک دل من شده آغشته به عشق

گِــل بنیـاد وجـودم تـو چنیــن سـاخته ای

در گلستــان رخش لانه گــزین تا بـه ابد

ای دل! آنجـا به گـل رویش اگـر فاخته ای

دل الیـــار! تو گــر پا ننهــی بر در عشـق

عمـر خــود را سـر لهــو و لعبـی باخته ای

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

رهایی

حـذر کن ای دل از پَســـتی

تـو اِی دُردانـــه ی هستــی

در آ در حلقــه ی مستــان

به شـور و شـوق سـرمستــی

بگیــرد تیـرگــی ، جــان را

چـو در بر روی خود بستــی

مشـو نومیــد و سرگــردان

اگــر روی از جـفا خَستــی

خـدا هر چــاره ای ســـازد

رسـد دامــانــش ار دستــی

بـرای صیــد خـوشبــختــی

بساز از عشق خود ، شَستــی

سمـائی می شوی ؛ اِلیــــار !

اگــر از دام تـــن جَـستــی

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

جام ساقی

میســر شـد کــه من جـامی ز عشق او بپیمایم

فضــای خــانه ی دل را دگــر با غــم نیالایـم

مرا این آرزو روزی که بر شاخ ثمــر بنشست

ســوار پـر شـدم تـا سـر بر اوج آسمـان سایم

رها گردان تو ای ساقی از این زندان جانکاهم

ز فـرط شــوق دیـدارت که زنجیر زمان خایم

بیـــا تـا زایـن در خاکی بری این مرغ افلاکی

زچشـم غمـزه دانستـم نباشـد این زمین جایم

رســانی بر لبــم جــامی دگــر گر از می نابت

دگــر در این تـن خاکــی نمـی پایم نمی پایم

بـه لای رقعتــی پیچـــان پیـــام آشنــایی را

نشـاطی ده مریدان را به”می آیم” به”می آیم”

تو هم الیــار! اگــر دانی هـوای قرب جانان را

زبـان اعتــراف آری کــه من مـرغــی ز بالایم

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...

داغ دلبر

داغی نشاندی بر دلم ، از خطّ و خالت

تا شد اسیر جلوه هایی از جمالت

کی می پذیرد دیگر این دل ، رنگ اغیار

زان رو که رنگی برگرفته ست از خیالت

در بارگاهت بار ده ؛ تا شاید این دل

بر گُرده گیرد رونقی از فیضِ قالت

بگشوده ای خوانی ز جود از بهر عالم

کی بی نصیب آید دلی از این نَوالت

صد شکّر افتد کام جان اندر حیاتم

آرد نسیم ار شمّه ای از وصف حالت

حک می شود خوشبختی اندر جان اِلیار

گر سینه اش گردد دمی جای مجالت

پایان

0
...

0
غزال غزل جبار محمدی (الیار) نظر دهید...