حامد حیدرى

چه شعر لوسی شد!

توی تهران قدم زدیم اما
دوستت دارمِ تو “روسی” شد

دختری بعدِ “میرِ بی داماد”
محو ماشینِ بی عروسی شد!

باز در بغضِ دفترم جاریست
لحظه هایی که بی تو خواهم زیست

مردی از چشم های تو ابریست
و تو گفتی چه شعر لوسی شد!

دختری مشرقی که چشمانش
طرحی از یک غروب پاییزیست

بر لبش یک خدانگهدار و
آرزویم مرا ببوسی شد!

بعد تو حسرت و غم و تردید
مرد با قرص شعر خود خوابید

روزهایی که غرق شادی بود
بی تو خاکستری و طوسی شد!

به تو کافر نمی شوم حتی
اگر ایمان نیاورم بانو

هیچ فرقی نمی کند که دلت
مزدکی بوده یا زئوسی شد!

دیشب اما که آرزوهایم
بین مُشتی “پیام” دق کردند

غزل از جبر وزن خارج شد
شعر از بام قافیه افتاد…!

+1
...

+1
حامد حیدرى, عاشقانه نظر دهید...