حسن صادقی پناه

شهوت این شب آلوده ی تهران با تو

باز خوابید تن فربه ی میدان با تو
شهوت این شب آلوده ی تهران با تو

آه گلنار، همین بوق همین ترمزها
برده از یاد تو، میعاد درختان با تو

بوق ها باز جویدند تنت را امشب
آه گلنار، چه کرده ست خیابان با تو!

سالها فاصله داری ز شب دهکده و
در هم آمیختن گیسوی باران با تو

عرق شور کجا؟بوی گل و شیر کجا؟
سالها فاصله ی دختر چوپان با تو

گل آتش، لب تو یخ زده و وقت سلام
نیست آن سرخ شدن، شرم گریزان باتو

قصدش آن است که گرمای تنت را بمکد
که قدم می زند اینگونه زمستان با تو

دست تو سرد، دلت سرد، نگاهت سرد است
نیست آن شعله ی رقصنده ی پیچان با تو

می روم دور شوم روی سرم می ریزند
خاطراتم همه پوسیده و ویران بـا تو

با من اندوه درختان انار بی بار
عشق بازی کثیف شب تهران با تو

...

اجتماعی, حسن صادقی پناه, غزل نظر دهید...

سه شنبه ميروى و با غروب ميسوزم!

سه شنبه ها كه از اين شهر ميكشى پا را
به ياد داشته باش اين غريب تنها را

حكايت دلم و گيسوى تو پيچيده ست
خودت بيا و شبى حل كن اين معما را

سه شنبه ميروى و با غروب ميسوزم
و باد مى بَرَد اين شعله ى شكوفا را

تمام شهر ز عطر نجابتش پر شد
كسى كه آمد و تكرار كرد “سارا” را

اتاق كوچك من جمع ميكند در خود
سه شنبه ها همه ى ابرهاى دنيا را!

...

حسن صادقی پناه, سه شنبه, عاشقانه, غزل نظر دهید...