حسین زحمتکش

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور

کشاندت به خواری؟! به رویش نیاور
خطا کرده؟ آری؟ به رویش نیاور

اگر قلب آیینه ات را شکسته
تو قدر غباری به رویش نیاور

دل من، اگر سنگدل بود و ساکت
تو که آبشاری به رویش نیاور

اگر شادی هر شبت را گرفته
تو غم را که داری! به رویش نیاور

تو که بار آخر قسم خورده بودی
به رویش نیاری… به رویش نیاور

...

4+
حسین زحمتکش, رابطه, غزل نظر دهید...

چون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست!

دست ما کوتاه و دستان شما در دست دوست
خاطراتی که شما دارید، ما را آرزوست!

دشمنان از رو برو خنجر زدند و دوسـتان
کاش بر میگشتم و می ایستادم رو به دوست

آنچه از تو برده ایم این زخم های کهنه است
آنچه از ما برده ای ای عشق، عمری آبروست

حاصل یـک عمر پیش چشممان بر باد رفت
چون کسی که رکعت آخر بفهمد بی وضوست!

...

3+
حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

شیشۀ عطریم و در افسوس، بوی رفته را!

شیشۀ عطریم و در افسوس، بوی رفته را
عشق، برگردان به ما این آب جوی رفته را

یوسفم را گرگ برد و حسرت پیراهنش
پس نخواهد داد نور چشم و سوی رفته را

منّت رسوایی ات را بر سرم نگذار عشق
تا به سر خاکی بریزم، آبروی رفته را

بی حساب امروز دل بازیچه کن اما بدان
میکشد روزی خدا از ماست موی رفته را

هرچه در دنیا دلم پوسید دیگر کافی است
تا نپوسیدم صدا کن مرده شوی رفته را

...

1+
حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

مفتخر می کنی امشب من و تنهایی را!

تا لبِ سرخ تو دارد تب حوایی را
آدمی نیست که نشناخته رسوایی را

یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد
تو اگر کوک کنی ساز زلیخایی را

باید از هرچه دوات است سیامشق کند
میرعماد آن خط ابروی چلیپایی را

با چه حالی به تماشا بنشینم امشب
این به هم ریخته گیسوی تماشایی را

تو اگر لطف کنی چند غزل بنشینی
مفتخر می کنی امشب من و تنهایی را

...

2+
حسین زحمتکش, عاشقانه, غزل نظر دهید...

زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد !

گیراتر از چشم تو هم درگیر خواهد شد زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد غره مشو، این امپراطوری قدرت مند با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد دستی بجنبان تا که امروز تو زیباییست دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد

گیراتر از چشم تو هم درگیر خواهد شد
زیبا ترین معشوقه روزی پیر خواهد شد

امروز تعبیرم کن اما خاطرت باشد
خوابی که یوسف دیده هم تعبیر خواهد شد

مردی که عمری تشنه ی جام محبت بود
یک روز از این نا مهربانی سیر خواهد شد

غره مشو، این امپراطوری قدرت مند
با حمله ی مشتی مغول تسخیر خواهد شد

دستی بجنبان تا که امروز تو زیباییست
دستی بجنبان چون که فردا دیر خواهد شد

...

7+
جدایی, حسین زحمتکش, رابطه, عاشقانه, غزل نظر دهید...

تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت!

تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!

شبیه نوح اگر هیچکس به دين تو نیست
تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت!

دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست
بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت!

بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن
تویی که گم شده ای بین عکس های خودت…

...

14+
تنهایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

نیش خواهی خورد از این عقرب، نمی فهمی چرا؟!

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟
تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهل آه و ناله کردن نیستم جان من است
اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم هر روز می بینی مگر؟
آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد نگرد
“یک” ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها گفتم دل دیوانه گرد عشق نه!
نیش خواهی خورد از این عقرب، نمی فهمی چرا؟!

...

5+
حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

یک خنده کرد و تا عدد ده شمرد و رفت !

او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسمت می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینمت
یک خنده کرد و تا عدد ده شمرد و رفت !

گفتم که “بی” تو هیچم و او گفت “بی” نه “با” !
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت !

یعنی به قدر چای هم ارزش…؟ نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت

 

...

3+
جدایی, حسین زحمتکش, غزل نظر دهید...

سالیانی زده ام “مهر” به “پیشانی” خویش!

گرگم و در به در خصلت حیوانی خویش
ضرر اندوختم از این همه چوپانی خویش

تا نفهمند خلایق که چه در “سر” دارم
سالیانی زده ام “مهر” به “پیشانی” خویش!

منم آن ارگ! که از خواب غرور انگیزش
چشم واکرده سحرگاه به ویرانی خویش

رد شدی از بغل مسجد و حالا باید…
یا بچسبیم به تو یا به مسلمانی خویش

گاه دین باعث دل سنگی ما آدم هاست
حاجیان رحم ندارند به قربانی خویش

توبه گیریم که باز است درش! سودش چیست؟!
من که اقرار ندارم به پشیمانی خویش!

مهر را پس بده ای شیخ که من بگذارم
سر بی حوصله بر نقطه ی پایانی خویش!

...

5+
اجتماعی, حسین زحمتکش, عاشقانه, غزل نظر دهید...