از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی)

غزل شمارهٔ ۷

تخیّل نازک‌آرایی‌ش را، ام از تو می‌گیرد

تغزّل در شکوفایی‌ش الهام از تو می‌گیرد

تو لب تر کن، تو از چشمت شرابِ من به ساغر کن

که تنها می‌پرستِ مستِ من، جام از تو می‌گیرد

بیا آبی بزن بر آتشِ تندِ تنش‌هایم

که دل در بیقراری‌هاش، آرام از تو می‌گیرد

لبم زنبورِ صحراگردِ وحشی، تو سراپا گل

که چون نوشِ لبت را می‌مکد، کام از تو می‌گیرد

تو می‌گویی چی‌ام من یا کجایی، یا کدامینم؟

که نفسِ خویشتن گُم کرده‌ام نام از تو می‌گیرد

دلم بعد از بسی منزل به منزل در به در گشتن

نشانِ آرزویش را سرانجام از تو می‌گیرد

نگارینا! زمانه بی‌تو جُز طرحی مشوّش نیست

که آب و زنگ اگر می‌گیرد ایّام، از تو می‌گیرد

تو پایانِ تمامِ جست‌و‌جوهای منی، ای یار!

خوشا بختِ تکاپویی که فرجام از تو می‌گیرد

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸

آن را که صبح و شام به رویِ تو منظر است

در خانه بی‌بهانه، بهشتش میسّر است

تنها دهانِ توست که دل را نمی‌زند

قندی که در مکرّرِ خود نامکرّر است

بی‌منّتِ بهار زِ مجموعهٔ تنت

گُل کرده باغِ خانگیِ من به بستر است

حسنت چو نقشِ مانوی و نظمِ مولوی

تصویرِ شاعرانه و شعرِ مصوّر است

در عرضِ عمر با تو سفر کرده‌ام، نه طول

تا هر دقیقه با تو به عمری برابر است

***

خاک، اخگری حقیر ز خورشید؟ آه نه

خورشید اعظم از تنِ خاکی‌ت اخگر است

شعرم کجا و عرضهٔ برتافتن کجا؟

با قامتت که شعرِ بلندِ مصوّر است

منظورِ آفرینش و مقصودِ خلقتی

غیر از تو هر چه هست، وجودِ مکرّر است

من هیچ، « حافظ» از بنشیند به وصفِ تو

باید سیه کند همه جا هرچه دفتر است.

چهار بیتِ آخرِ این غزل در حقیقت تضمینی است از غزل۲۲ مجموعهٔ حنجرهٔ زخمی تغزّل

...

1+
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۹

ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟

کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟

تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده ایت

در سینه و سیمایِ بهارین بدنانت

***

آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوت

بس چوب حراج از طرفِ بی‌وطنانت

خونِ که شتک زد زِ پدرها و پسرها

بر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانت

رودابهٔ من! رودگری کن که فتادند

در چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانت

رگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سو

بر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانت

ای باغِ اهورایی‌ام افسوس که کردند

بی‌فرّه و بی‌فرّ و شکوه، اهرمنانت

***

هم‌خوانِ نسیمم من و هم‌‌گریهِٔ باران

در ماتم سرخِ سمن و یاسمنانت

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۰

شعری است چشمت- شعرِ شورانگیزِ نیمایی

چون شعرِ حافظ‌وارِ من در اوجِ گیرایی

یک باغِ گُل در آب و رنگِ عارضت داری

باغِ گلی در فصلِ رنگینِ شکوفایی

و آن طرّهٔ چتری زده بر رویِ پیشانی

یک خرمنِ گل- خرمنِ گل‌های صحرایی

آه از دلِ آیینه برمی‌خیزد از حیرت

وقت تماشایِ تو در حالِ خودآرایی

فرمان بده تا ماه را از نیمه بشکافیم

گوشِ دلم با توست جانا، تا چه فرمایی؟

یا مرگ در گرداب‌ها، یا وصل در ساحل

دل می زنم باری بدان چشمانِ دریایی

رازی به من گفته‌است چشمانِ سخنگویت

رازِ بزرگی با اشارت‌های شیدایی

وقتی نگاهم می‌کنی، ناگاه خورشیدی

می‌تابد از آفاقِ آن چشمانِ سودایی

زیباتر از آنی که در شعرت بگنجانم

ای عضو عضوت، واژه‌های بکرِ زیبایی!

با عاشقت پرهیزِ یوسف نیست، چشمت را

منعی کن از آن‌گونه اغوایِ زلیخایی

خوش باد گلگشتِ نگاه بی قرارِ من

در فصلِ دیدارِ تو، ای باغِ تماشایی!

***

تعبیر کن خوابِ مرا: قفل و درِ بسته

ای تو کلیدِ رمزِ این خوابِ معمایی!

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۱

عطش به سویِ تو آورده‌ام هزار کویر

هزار چشمهٔ من! هدیهٔ مرا بپذیر

مرا نبرده پریدی، شکسته باد آن دست

که سنگ زد به گریزِ پرندگان اسیر

غمِ تو تاخت به ته‌ماندهٔ جوانیِ من

مرا شکسته گرفت این حریفِ خیبر گیر

***

هنوز با منی آن لحظه‌ای که می‌گفتی:

تو بستهِٔ من و ما هردو بستهٔ تقدیر!

الا معبّرِ بیدار خوابیِ دلِ من!

منم پس از تو و این خواب‌هایِ بی‌تعبیر

به شهربندِ طلسمِ همیشه، خوابم کن

الا که آدمی آثاری و پری تأثیر

به جز دلم به دلِ هیچ کس نمی‌گنجی

که روحِ بحر نگنجد به برکه‌هایِ حقیر

کدام آینه جز چشم‌هایِ عاشقِ من،

تو را چنان‌که تویی می‌نماید ای تصویر؟

***

همین نه دیر رسیدم به تو، که صدها بار

چنین رسیده‌ام امّا همیشه با تأخیر

***

پس از تو شاعرِ تو ناتوان‌تر از آن است

که باز با غمِ عشقی دگر شود درگیر

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۲

دوست‌داری این‌سان نیست، این که دوست‌آزاری است!

شیوه‌ای که تو داری، ‌شیوه نیست، بیماری است!

هر کسی تواند برد دل به مکر و افسونی

آن‌چه مشکل است امّا، ‌دلبری نه ،‌دلداری است

کافری است رنجیدن، ‌در طریقتِ یاران

لافِ عشق و رنجش؟ نه یارِ من! نه این یاری است

من کجا توانم بود جز به یادِ تو ،‌وقتی

خاطراتِ تو چون خون، ‌در رگانِ من چاری است

هر که را که غیر از تو گوش می‌کنم ،‌ناچار

قصّهٔ ملال‌انگیز، ‌داستانِ تکراری است

با منیّ و تصویرت در صفِ تداعی‌ها

اختتامِ پیش از خواب، ‌افتتاحِ بیداری است

خصمِ عاشقان بودن، ‌شیوهٔ فتوّت نیست

عشق را رعایت کن، ‌کاین طریقِ عیّاری است

خویش را مده از دست،‌گرچه هر وفاداری

مشکل است، ‌مشکل‌تر، ‌این به خود وفاداری است

چاره جز تجرّد نیست، ‌بارِ این و آن بفکن

راهِ وصل در پیش است، ‌مصلحت سبک‌باری است

هم تو مشکلی هم عشق، ‌کار مشکل است،‌آری

مهر با تو دشواری بافته به دشواری است

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۳

ایرانم! ای از خونِ یاران، لاله زاران!

ای لاله زارِ بی خزان از خونِ یاران!

ایرانم! ای معشوقِ ناب! ای نابِ نایاب!

وی عاشقانت بی شمارِ بی شماران!

یک چشمِ تو خندان و یک چشمِ تو گریان

چون شادخواران در کنارِ سوگواران

ایرانِ من! آه ای زده از شعرِ حافظ

زیباترین گُل را به گیسویِ بهاران

ای خونِ دامن گیرِ بابک در رگانت

جاری ترین سیلابِ سُرخِ روزگاران

پیشِ بهارِ تو، بهشت از جلوه اُفتاد

ای باغ ها پیشِ کویرت شرمساران

ای رودهایت رهشناسانِ رسیدن

وز شوقِ پیوستن به دریا، بی قراران

***

ایرانِ من! لختی بمان تا باز پیچد

در گوشت آوازِ بلندِ سربه داران

لختی بمان تا آن سوارانِ سرآمد

همراهی ات را سر برآرند از غباران

***

می خوانم آوازی برایت عاشقانه

همراهی ام با رعد و برق و باد و باران

از این شکستن ها مکن پروا که آخر

پیروزی ای ایران! به رغمِ نابه کاران

***

نامِ تو را بر صخره ای بی مرگ کندند

ایرانِ من! ای یادگارِ یادگاران!

...

0
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۴

از چشم‌هایِ عشق چه می‌خواهید، ای ابرهایِ بغضیِ بارانی

بر گونه‌هایِ دوست چه می‌بارید ،‌ای اشک‌هایِ طاغیِ توفانی

من خسته‌ام ز خواندنتان دیگر، ای فصل‌هایِ باطلِ بی‌تعطیل

کِی می‌رسد به صفحهٔ پایانش، ای داستانِ تلخِ پریشانی

از شادمانی، ‌ای قلمِ تقدیر! بیش و کمی رقم زده‌ای این بار؟

یا تا همیشه خطّی غم و محنت، ما را نوشته‌است به پیشانی

از هر سفر برایِ منت هر‌بار، ‌آوار بود تحفهٔ تو، آوار

آیا تو خود دلت نگرفت ای بخت! از این همه تباهی و ویرانی

برگشته‌ام ز هر افقی نومید، ‌در حسرتِ دمیدنِ آن خورشید

سرسام بوده حاصلِ ایّامم، از آن شبانِ تیرهٔ طولانی

ای روزهایِ مبهمِ آینده، ‌از وصل از آن ستارهٔ تابنده

آفاقِ شب‌گرفتهٔ جانم را آیا نمی‌کنید چراغانی؟

ای دشت‌هایِ زندهٔ بهروزی! ای باغ‌هایِ پُر‌گلِ پیروزی!

ما را به جشنِ خویش نمی‌خوانید؟ ما را نمی‌برید به مهمانی؟

در دست‌هایِ معجزه‌ات ای عشق! آیا هنوز حکمِ رهایی نیست؟

تا وا کنند پنجره‌ای از نور، ‌بر رویِ این پرندهٔ زندانی

...

1+
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵

ای فصلِ غیرِ منتظرِ داستانِ من!

معشوقِ ناگهانیِ دور از گُمانِ من!

ای مطلعِ امیدِ من! ای چشمِ روشنت

زیباترین ستارهِٔ هفت‌آسمانِ من!

آه ای همیشه گل! که به سرخی در این خزان

گل کرده‌ای به باغچهٔ بازوانِ من

در فترت و ملال و سکوتی که داشتم

عشقِ تو طُرفه حادثهٔ ناگهانِ من

ای در فصولِ مرثیه و سوگ، باز هم

شوقت نهاده قول و غزل بر زبانِ من!

حس کردنی است قصّهٔ عشقم، نه گفتنی

ای قاصِر از حکایتِ حسنت بیانِ من!

با من بمان و سایهِٔ مهر از سرم مگیر

من زنده‌ام به مهرِ تو، ای مهربانِ من!

کی می رسد زمانِ عزیزِ یگانگی؟

تا من از آنِ تو شوم و تو از آنِ من.

...

1+
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱

ای غنچهٔ دمیدهٔ من! یک دهن بخند

خورشیدِ من! ستارهِٔ من! باغِ من! بخند

افسرده خنده بر لبِ گُل پیشِ رویِ تو

ای خرمنِ شکوفه و گُل! ای چمن! بخند

ای گرم‌پویِ گرم‌تر از عطرِ گُل! برقص

ای خوب‌رویِ خوب‌تر از نسترن۱ بخند

تا خونِ نور در رگِ شب‌هایِ من دود،

یک لحظه، ای سپیدهِٔ سیمین بدن! بخند

ای خنده‌هایِ دلکشِ روشنگرت مرا

تنها ستاره‌هایِ شبِ زیستن! بخند

وی نازخندهٔ تو شکوفانده بر دلم

همچون بهار، این‌همه باغِ سخن، بخند

...

3+
از خاموشی و فراموشی (حسین منزوی) نظر دهید...